جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
29 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] خاطرات یاران ققنوس
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

شب که از نیمه گذشت از خانه ی شماره دوازده گریمولد بیرون زد. نیمبوسش را در دست راستش و یک کوله پشتی در حال انفجار در دست چپش داشت که اندکی بعد آن را روی دوشش انداخت.
همچنان جارو را عمودی، مثل نیزه ی یک هوپلایت؛ در دستش نگه داشته بود، انگاری که هنوز وقت پریدن نشده بود. بالا و پایین کوچه ی ساکت و سوت و کور را پایید. حتی فندک خاموش کن پروفسور دامبلدور را بیرون آورد که شاید لازمش شود اما انگار گریمولد از کمبود فضول ها و کارآگاهان رنج می برد.
برای آخرین حرکت قبل از پروازش به پهنای سیاه اما پر از الماس شب نگاهی پر طول و تفصیل انداخت. آشکار بود که لذت می بَرد از اینکه لحظاتی دیگر در آغوش این زیبای بی نظیر شناور می شود.
اولین نقطه ای که باید به آن می رسید همین بود. یک آسمان پر از ستاره و شاید بشود گفت قدم زدن روی راه شیری برای فلور دلاکور، آشنای قدیمی ریونکلایی.. دخترک آبی ویلای صدفی!
ادوارد نفس عمیقی کشید. هوای خنک شبانگاهی ریه هاش را پر کرد. با خودش زمزمه کرد: "من به جای تو اینجا هستم!" پرید روی جارو و به آغوش شکوهمند ترین پدیده آفرینش پر کشید. اوج گرفت و بالا رفت. وقتی به ارتفاع مطمئنی رسید که دیگر توسط ماگل ها قابل رصد شدن نبود. سرعت گرفت و چرخی زد. از اینکه باد لای موهایش می پیچید و هوای خنکی را نفس می کشید که فقط برای خودش بود راضی بود. از آن مهم تر حالا به جایی رسیده بود که هم بالای سرش آسمانی پر از ستاره داشت و هم زیر پایش..
چرخی زد و به راست پیچید. از همینجا هم میتوانست قلعه ی جادویی را حس کند. شاید برای همه ی جادوگرها همین طور بود. هاگوارتز جایی بود که هیچ وقت گمش نمی کردند؛ آشنای قدیمی و همیشگی.
روی جارو خم شد و سرعتش را افزایش داد. باد سردی بی رحمانه می وزید و به سر و صورتش می کوبید. چشمانش هم که دیگر به حالت نیمه باز در آمده بود و جوی اشک ازشان جاری بود.
اما به هر حال ادوارد بونز کاپیتان تیم کوئیدیچ ریونکلا بود و میتوانست از پس شرایطی سخت تر از این ها بربیاید. انگار که تمام این ها قبل از ما به ذهن خودش خطور کرده باشد. آن چنان سر شوق آمد که ناگهان مارپیچ وار چرخید و جلو رفت. گویی از مقابل حریفی نامرئی جاخالی می دهد. سپس به راست و بعد به سمت مخالف جهید و یک مانور هوایی تک نفره را اجرا کرد.
هم زمان هم ذوق زده شده بود و هم بغضش گرفته بود. دومین نقطه ای که امشب باید به آن می رسید همین جا بود. کوئیدیچ تنهایی، برای تدی ریموس لوپین؛ کاپیتان کوئیدیچ گریفیندوری..
صدایش هم از بغض و هم از شدت باد و سرما گرفته بود. به سختی می توانست صدایی از حنجره اش خارج کند. با زمزمه ای گرفته و بغض آلود برای بار دوم تکرار کرد: "من به جای تو اینجا هستم! " هیچ حرف دیگری نزد. نباید هم چیزی می گفت. حالا زمان آن نبود که بایستد و معطل کند. فقط کافی بود سرش را پایین بیاندازد و حتی سریع تر از قبل به مقصد بعدی برسد.. به هاگوارتز!
همان طور که پیش می رفت به آن فکر می کرد که تدی و خودش هیچ وقت در هیچ تیم کوئیدیچی با هم یار نبودند. هیچ وقت فرصتش پیش نیامده بود که با هم جامی را بالای سر ببرند.. و فکرهای خوب آن قدر زیاد بودند که در ذهن ترسیمشان می کرد و همچنان پروازکنان می رفت و حتی وقتی در جاده ی هاگزمید فرود آمد و یا حتی وقتی که هاگرید دروازه را باز کرد! فقط زمانی که در امتداد چمنزار به سمت دریاچه پایین می رفت و تلالوی سفید درخشانی در آن تاریکی از دور هویدا شد ذهنش از پاس کاری های آکروباتیک با تدی دست کشید و به جایی که بود برگشت.
آرامگاه سپید، آرامگاه مرمرین دامبلدور در صد قدمی ادوارد یکه و تنها در میان چند درخت قرار گرفته بود. او اما به این قرارهای شبانه ی تک و تنها عادت داشت. تقریبا همیشه این موقع ها منتظر یکی از آنها بود.
- هی پروف! چه خبرا!؟
طبیعتا انتظار نداشت که جوابی بشنود. چنین اعتقادی حتی برای یک جادوگر هم دیوانه وار به نظر می رسید! او ادامه داد:
- امشب نمی تونم اینجا کنارت بشینم.. اومدم یه کاری رو انجام بدم و برگردم، آخه بچه ها تو گریمولد منتظر منن! مواظب خودمم هستم پروف.. خوش بگذره!
ضربه ای روی سنگ سفید کوبید انگار که مثلا روی شانه های پروفسور دامبلدور زده است و بعد دوان دوان به سمت ساحل دریاچه رفت. کنار آب نشست و کوله پشتیش را که این همه مدت روی دوشش بود پایین گذاشت. زیپش را باز کرد و شیشه ی بزرگی را از آن خارج کرد. چوبدستیش را به سمت شیشه گرفت و با صدای پلاپ خفیفی در شیشه به کناری پرید.
- آقای بلاپی! هی.. بلاپی! بیا اینجا ببین برات چی آوردم..
از پی باز شدن در، ماهی مرکبی پیچ و تاب خوران از شیشه بیرون آمد و معلق زنان در هوا بالاتر از سطح دریاچه روی آب شناور مانده بود. این سومین جایی بود که امشب باید به آن می رسید. غذا دادن به آقای بلاپی به جای جیمز سیریوس پاتر!
جنب و جوشی روی سطح آب ظاهر شد و حباب های متعددی بلوپ بلوپ از آن بیرون زدند. ماهی مرکبی که روی آب شناور بود انگار که بو برده بود چه خطری در کمین است تقلای بیشتری می کرد تا بتواند فرار کند اما در یک چشم به هم زدن کار از کار گذشته بود!
- آفرین پسر! ولی این دفعه می خوام یه کم بیشتر فعالیت کنی!
و ماهی مرکب دوم را بدون این که روی آب شناور نگه دارد به درون دریاچه پرتاب کرد. نهنگی که همان آقای بلاپی مشهور بود از آب بیرون پرید و دوباره به دنبال ماهی مرکب شیرجه زد. ادوارد می توانست صدای شیپور خوشحالی نهنگ را بشنود و همین باعث شد که از ته دلش لبخند بزند. برای او بلاپی با جیمز خیلی فرق نداشت. برای سومین بار زیر لب تکرار کرد: "من به جای تو اینجا هستم!"
پس از آن که باقی ماهی های مرکب را تحویل نهنگ مخفی دریاچه داد. کوله پشتیش را که حالا خیلی سبک تر شده بود روی دوشش انداخت و روی نیمبوسش پرید و به سمت همان جایی که سفرش را شروع کرد برگشت. آخرین نقطه ی سفرش همان جایی بود که همه ی ساکنانش عاشقش بودند.
از لحظه ای که به درون خانه ی شماره دوازده برگشت صدای ویلبرت را توی سرش می شنید:
نقل قول:
از پله ها بالا رفت. از اتاق جیمز و تدی رد شد.. و از اتاق ویلبرت و کلاوس.. آملیا و یوآن و اتاق ویولت و رکسان که آخرین و بالاترین اتاق بود و بعد از آن فقط پشت بام بود. پشت بامی که آخرین مقصد امشب بود. ادوارد جستی زد و از پنجره بالا رفت. روی شیروانی خودش را چارچنگولی بالا کشید و روی تیر افقی سقف ،که حس می کرد از دیگر جاها امن تر است؛ نشست.
پشت بام پنهان خانه ی شماره ی دوازده که از آن می شد همه ی محله را دید و کسی نمی توانست آن را ببیند، آخرین مقصدی بود که تیک می خورد. امشب ادوارد به جای همه آنهایی که بودند و حالا جای دیگری در حال جنگیدن برای روشنایی اند به خاطراتشان سر زده بود. به جای همه ی آنهایی که حاضر بود قسم بخورد که امروز یا فردا اسمشان را توی لیست بزرگترین جادوگران قرن اخیر می تواند ببیند. بهترین هایی که اینجا بودند و حتی می توانند که باشند.
نفس عمیقی کشید که به آه شباهت بسیاری داشت و دستهایش را که چفت زانوهایش کرده بود برداشت و آزادانه روی سقف گذاشت. پاهایش را دراز کرد و به دستانش لم داد. گربه ی سفیدی آرام و با تردید روی سقف جلو می آمد. تقریبا نزدیک شده بود که ترسش بر کنجکاویش غلبه کرد و متوقف شد. ادوارد به گربه ی سفید نگاه کرد. اینجا دیگر باید جمله ی پایانی را می گفت. نشستن روی پشت بام خانه ی شماره ی دوازده گریمولد به جای ویولت بودلر.
چوبدستیش را برداشت و مقابل صورتش گرفت. به عنوان آخرین بار رو به چوبدستی زمزمه کرد: " به جای تو اینجا هستم!" و نوک چوبدستی را فوت کرد. قاصدک درخشانی زاده شد و خرامان خرامان در تاریکی ها پرواز کرد و رفت!
همچنان جارو را عمودی، مثل نیزه ی یک هوپلایت؛ در دستش نگه داشته بود، انگاری که هنوز وقت پریدن نشده بود. بالا و پایین کوچه ی ساکت و سوت و کور را پایید. حتی فندک خاموش کن پروفسور دامبلدور را بیرون آورد که شاید لازمش شود اما انگار گریمولد از کمبود فضول ها و کارآگاهان رنج می برد.
برای آخرین حرکت قبل از پروازش به پهنای سیاه اما پر از الماس شب نگاهی پر طول و تفصیل انداخت. آشکار بود که لذت می بَرد از اینکه لحظاتی دیگر در آغوش این زیبای بی نظیر شناور می شود.
اولین نقطه ای که باید به آن می رسید همین بود. یک آسمان پر از ستاره و شاید بشود گفت قدم زدن روی راه شیری برای فلور دلاکور، آشنای قدیمی ریونکلایی.. دخترک آبی ویلای صدفی!
ادوارد نفس عمیقی کشید. هوای خنک شبانگاهی ریه هاش را پر کرد. با خودش زمزمه کرد: "من به جای تو اینجا هستم!" پرید روی جارو و به آغوش شکوهمند ترین پدیده آفرینش پر کشید. اوج گرفت و بالا رفت. وقتی به ارتفاع مطمئنی رسید که دیگر توسط ماگل ها قابل رصد شدن نبود. سرعت گرفت و چرخی زد. از اینکه باد لای موهایش می پیچید و هوای خنکی را نفس می کشید که فقط برای خودش بود راضی بود. از آن مهم تر حالا به جایی رسیده بود که هم بالای سرش آسمانی پر از ستاره داشت و هم زیر پایش..
چرخی زد و به راست پیچید. از همینجا هم میتوانست قلعه ی جادویی را حس کند. شاید برای همه ی جادوگرها همین طور بود. هاگوارتز جایی بود که هیچ وقت گمش نمی کردند؛ آشنای قدیمی و همیشگی.
روی جارو خم شد و سرعتش را افزایش داد. باد سردی بی رحمانه می وزید و به سر و صورتش می کوبید. چشمانش هم که دیگر به حالت نیمه باز در آمده بود و جوی اشک ازشان جاری بود.
اما به هر حال ادوارد بونز کاپیتان تیم کوئیدیچ ریونکلا بود و میتوانست از پس شرایطی سخت تر از این ها بربیاید. انگار که تمام این ها قبل از ما به ذهن خودش خطور کرده باشد. آن چنان سر شوق آمد که ناگهان مارپیچ وار چرخید و جلو رفت. گویی از مقابل حریفی نامرئی جاخالی می دهد. سپس به راست و بعد به سمت مخالف جهید و یک مانور هوایی تک نفره را اجرا کرد.
هم زمان هم ذوق زده شده بود و هم بغضش گرفته بود. دومین نقطه ای که امشب باید به آن می رسید همین جا بود. کوئیدیچ تنهایی، برای تدی ریموس لوپین؛ کاپیتان کوئیدیچ گریفیندوری..
صدایش هم از بغض و هم از شدت باد و سرما گرفته بود. به سختی می توانست صدایی از حنجره اش خارج کند. با زمزمه ای گرفته و بغض آلود برای بار دوم تکرار کرد: "من به جای تو اینجا هستم! " هیچ حرف دیگری نزد. نباید هم چیزی می گفت. حالا زمان آن نبود که بایستد و معطل کند. فقط کافی بود سرش را پایین بیاندازد و حتی سریع تر از قبل به مقصد بعدی برسد.. به هاگوارتز!
همان طور که پیش می رفت به آن فکر می کرد که تدی و خودش هیچ وقت در هیچ تیم کوئیدیچی با هم یار نبودند. هیچ وقت فرصتش پیش نیامده بود که با هم جامی را بالای سر ببرند.. و فکرهای خوب آن قدر زیاد بودند که در ذهن ترسیمشان می کرد و همچنان پروازکنان می رفت و حتی وقتی در جاده ی هاگزمید فرود آمد و یا حتی وقتی که هاگرید دروازه را باز کرد! فقط زمانی که در امتداد چمنزار به سمت دریاچه پایین می رفت و تلالوی سفید درخشانی در آن تاریکی از دور هویدا شد ذهنش از پاس کاری های آکروباتیک با تدی دست کشید و به جایی که بود برگشت.
آرامگاه سپید، آرامگاه مرمرین دامبلدور در صد قدمی ادوارد یکه و تنها در میان چند درخت قرار گرفته بود. او اما به این قرارهای شبانه ی تک و تنها عادت داشت. تقریبا همیشه این موقع ها منتظر یکی از آنها بود.
- هی پروف! چه خبرا!؟
طبیعتا انتظار نداشت که جوابی بشنود. چنین اعتقادی حتی برای یک جادوگر هم دیوانه وار به نظر می رسید! او ادامه داد:
- امشب نمی تونم اینجا کنارت بشینم.. اومدم یه کاری رو انجام بدم و برگردم، آخه بچه ها تو گریمولد منتظر منن! مواظب خودمم هستم پروف.. خوش بگذره!
ضربه ای روی سنگ سفید کوبید انگار که مثلا روی شانه های پروفسور دامبلدور زده است و بعد دوان دوان به سمت ساحل دریاچه رفت. کنار آب نشست و کوله پشتیش را که این همه مدت روی دوشش بود پایین گذاشت. زیپش را باز کرد و شیشه ی بزرگی را از آن خارج کرد. چوبدستیش را به سمت شیشه گرفت و با صدای پلاپ خفیفی در شیشه به کناری پرید.
- آقای بلاپی! هی.. بلاپی! بیا اینجا ببین برات چی آوردم..
از پی باز شدن در، ماهی مرکبی پیچ و تاب خوران از شیشه بیرون آمد و معلق زنان در هوا بالاتر از سطح دریاچه روی آب شناور مانده بود. این سومین جایی بود که امشب باید به آن می رسید. غذا دادن به آقای بلاپی به جای جیمز سیریوس پاتر!
جنب و جوشی روی سطح آب ظاهر شد و حباب های متعددی بلوپ بلوپ از آن بیرون زدند. ماهی مرکبی که روی آب شناور بود انگار که بو برده بود چه خطری در کمین است تقلای بیشتری می کرد تا بتواند فرار کند اما در یک چشم به هم زدن کار از کار گذشته بود!
- آفرین پسر! ولی این دفعه می خوام یه کم بیشتر فعالیت کنی!
و ماهی مرکب دوم را بدون این که روی آب شناور نگه دارد به درون دریاچه پرتاب کرد. نهنگی که همان آقای بلاپی مشهور بود از آب بیرون پرید و دوباره به دنبال ماهی مرکب شیرجه زد. ادوارد می توانست صدای شیپور خوشحالی نهنگ را بشنود و همین باعث شد که از ته دلش لبخند بزند. برای او بلاپی با جیمز خیلی فرق نداشت. برای سومین بار زیر لب تکرار کرد: "من به جای تو اینجا هستم!"
پس از آن که باقی ماهی های مرکب را تحویل نهنگ مخفی دریاچه داد. کوله پشتیش را که حالا خیلی سبک تر شده بود روی دوشش انداخت و روی نیمبوسش پرید و به سمت همان جایی که سفرش را شروع کرد برگشت. آخرین نقطه ی سفرش همان جایی بود که همه ی ساکنانش عاشقش بودند.
از لحظه ای که به درون خانه ی شماره دوازده برگشت صدای ویلبرت را توی سرش می شنید:
نقل قول:
من عاشق اینجام. من عاشق این آدمام. من حتی عاشقِ تابلوی خانوم بلک یا حتی کریچری ام که توی کمد قایم شده و کسی ازش خبری نداره. عاشق صدای مالی ویزلی ام...من عاشق ساکت بودنای کلاوسم. حتی عاشقِ موهای دمِ یوآن آبرکرومبی که همه جا ریخته هم هستم. عاشق جیغ های جیمز، رنگ موهای تدی، عاشق شکاک بودن مودی ـَم. من عاشق پروفسور دامبلدوری ام که با تموم مشکلاش میاد و شام رو با ما میخوره تا امیدمون رو از دست ندیم.
از پله ها بالا رفت. از اتاق جیمز و تدی رد شد.. و از اتاق ویلبرت و کلاوس.. آملیا و یوآن و اتاق ویولت و رکسان که آخرین و بالاترین اتاق بود و بعد از آن فقط پشت بام بود. پشت بامی که آخرین مقصد امشب بود. ادوارد جستی زد و از پنجره بالا رفت. روی شیروانی خودش را چارچنگولی بالا کشید و روی تیر افقی سقف ،که حس می کرد از دیگر جاها امن تر است؛ نشست.
پشت بام پنهان خانه ی شماره ی دوازده که از آن می شد همه ی محله را دید و کسی نمی توانست آن را ببیند، آخرین مقصدی بود که تیک می خورد. امشب ادوارد به جای همه آنهایی که بودند و حالا جای دیگری در حال جنگیدن برای روشنایی اند به خاطراتشان سر زده بود. به جای همه ی آنهایی که حاضر بود قسم بخورد که امروز یا فردا اسمشان را توی لیست بزرگترین جادوگران قرن اخیر می تواند ببیند. بهترین هایی که اینجا بودند و حتی می توانند که باشند.
نفس عمیقی کشید که به آه شباهت بسیاری داشت و دستهایش را که چفت زانوهایش کرده بود برداشت و آزادانه روی سقف گذاشت. پاهایش را دراز کرد و به دستانش لم داد. گربه ی سفیدی آرام و با تردید روی سقف جلو می آمد. تقریبا نزدیک شده بود که ترسش بر کنجکاویش غلبه کرد و متوقف شد. ادوارد به گربه ی سفید نگاه کرد. اینجا دیگر باید جمله ی پایانی را می گفت. نشستن روی پشت بام خانه ی شماره ی دوازده گریمولد به جای ویولت بودلر.
چوبدستیش را برداشت و مقابل صورتش گرفت. به عنوان آخرین بار رو به چوبدستی زمزمه کرد: " به جای تو اینجا هستم!" و نوک چوبدستی را فوت کرد. قاصدک درخشانی زاده شد و خرامان خرامان در تاریکی ها پرواز کرد و رفت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

باد شدید موهای قرمز رنگش را به رقص درآورده بود. دخترک بر روی تخته سنگی نشسته بود و به نوشته روی دفترش نگاه میکرد: دفترچه خاطرات
صفحه ی مورد علاقه اش را باز و شروع به خواندن کرد.
فلش بک
نوزدهم جولای
امروز بعد از 2 سال یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 2 سال بود که از مرگ صمیمی ترین دوستم می گذشت و من هر روز بیشتر از اطرافیانم فاصله میگرفتم. زندگیم توی تنهایی خلاصه شده بود. میترسیدم. از اینکه به کسی عادت کنم و از دستش بدم میترسیدم. اما امروز اتفاق عجیبی افتاد. با کسایی اشنا شدم که تو همین نزدیکی بودن اما خبر نداشتم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق هر روز این دو سال اولین کلمه ای که تکرارکردم این بود: بازم یک روز کسل کننده ی دیگه.
اما ناگهان صدای خنده ی کسی رو شنیدم. یک دختر که از ته دل می خندید. با خودم گفتم کاش منم عین اون میتونستم بخندم.
صدای خندش نمیدونم چرا اما باعث آرامشم شد. کنجکاو شدم تا ببینم اون صدای خنده متعلق به کیه! جلوتر رفتم. تازه متوجه شدم که اون صدا متعلق به پروتی پاتیله. پروتی کنار گیدیون و آرسینوس ایستاده بود که متوجه من شد. جلو رفتم. با مهربونی بهم لبخند زدن. آرسینوس و گیدیون توی سروکله هم میزدن و منو پروتی به کارای اونا می خندیدیم. اما اون وسط تعجب کردم. من بعد از دو سال میخندیدم. دو سال بود که حتی لبخند هم نزده بودم اما الان داشتم از ته دلم میخندیدم!
کل روزو با اونا گذروندم. از بس خندیدم دل درد گرفته بودم. بودن کنار اونا جوری به من آرامش میداد که واسه خودمم عجیب بود. کنار اونا من همه دردامو فراموش میکردم. انگار هیچ اتفاقی واسم نیافتاده. جوری از ته دل میخندیدم که صدام به آسمون می رسید.
آره. من منبع آرامشمو پیدا کردم. من منبع آرامشمو کنار این افراد پیدا کردم.
پایان فلش بک
دخترک پس از اینکه آخرین جمله را خواند، دفترش را بست. درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود از روی تخته سنگ بلند شد و به راه افتاد.
صفحه ی مورد علاقه اش را باز و شروع به خواندن کرد.
فلش بک
نوزدهم جولای
امروز بعد از 2 سال یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 2 سال بود که از مرگ صمیمی ترین دوستم می گذشت و من هر روز بیشتر از اطرافیانم فاصله میگرفتم. زندگیم توی تنهایی خلاصه شده بود. میترسیدم. از اینکه به کسی عادت کنم و از دستش بدم میترسیدم. اما امروز اتفاق عجیبی افتاد. با کسایی اشنا شدم که تو همین نزدیکی بودن اما خبر نداشتم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق هر روز این دو سال اولین کلمه ای که تکرارکردم این بود: بازم یک روز کسل کننده ی دیگه.
اما ناگهان صدای خنده ی کسی رو شنیدم. یک دختر که از ته دل می خندید. با خودم گفتم کاش منم عین اون میتونستم بخندم.
صدای خندش نمیدونم چرا اما باعث آرامشم شد. کنجکاو شدم تا ببینم اون صدای خنده متعلق به کیه! جلوتر رفتم. تازه متوجه شدم که اون صدا متعلق به پروتی پاتیله. پروتی کنار گیدیون و آرسینوس ایستاده بود که متوجه من شد. جلو رفتم. با مهربونی بهم لبخند زدن. آرسینوس و گیدیون توی سروکله هم میزدن و منو پروتی به کارای اونا می خندیدیم. اما اون وسط تعجب کردم. من بعد از دو سال میخندیدم. دو سال بود که حتی لبخند هم نزده بودم اما الان داشتم از ته دلم میخندیدم!
کل روزو با اونا گذروندم. از بس خندیدم دل درد گرفته بودم. بودن کنار اونا جوری به من آرامش میداد که واسه خودمم عجیب بود. کنار اونا من همه دردامو فراموش میکردم. انگار هیچ اتفاقی واسم نیافتاده. جوری از ته دل میخندیدم که صدام به آسمون می رسید.
آره. من منبع آرامشمو پیدا کردم. من منبع آرامشمو کنار این افراد پیدا کردم.
پایان فلش بک
دخترک پس از اینکه آخرین جمله را خواند، دفترش را بست. درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود از روی تخته سنگ بلند شد و به راه افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1397/2/24 12:52:40
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/16
تولد نقش: 1396/04/24
آخرین ورود: چهارشنبه 2 خرداد 1397 14:15
از: دور مراقبتم!
پستها:
337

مودی نامه را از جغد عجیب بنفشرنگی که با هیجان بالبال میزد گرفت و بازش کرد:

«سیزدهم می
بابای عزیزتر از جانم،
سلام!
خیلی وقت بود که برایتان نامهای ننوشته بودم. یعنی دقیقاً از وقتی که به جزیرهمان در مجمعالجزایر بالاک کوچ کردم. دلم برایتان تنگ شده، همانطور که مطمئنم دل شما برای نامههای من تنگ شده بود!
در تمام این مدّت همیشه به فکر این بودم که یک تکّه کاغذ پیدا کنم و برایتان یک نامهی بلند بنویسم، حسابی حرف بزنم و درد دل کنم، ولی خیلی عجیب است که حالا که این فرصت پیش آمده، ذهنم خالی خالیست. پس مثل قدیم ها، یک شرح احوال معمولی برایتان مینویسم.
حال ما، یعنی حداقل حال من که خوب است. آبوهوای اینجا برخلاف چیزی که قبلاً تصوّر میکردم، عالیست و جزیرهمان هم هرچند کوچک است ولی برای هر پنج ساکنش به اندازهی کافی جا دارد. اوضاعمان خوب است اما حسابی درگیر روزمرّگی شدهایم:
صبحها، اولین کسی که از خواب بیدار میشود کوین است که با ورجه وورجههایش بقیه را بیدار میکند. آخر از همه هم نوربرتا بیدار میشود... یعنی بیدارش میکنیم! باید حواسمان باشد تا وقتی از سر اعتراض خرناس میکشد، در معرض نفس آتشیناش قرار نگیریم.
نوربرتا که بیدار شد، پرواز میکند و میرود تا از دریا ماهی بگیرد. من و مروپ هم به اوضاع جزیره رسیدگی میکنیم. مروپ زن عجیبی است بابا! خیلی با ماها نمیجوشد و گرم نمیگیرد و به شکل مشکوکی ساکت است. تنها فرد جزیره است که قبلاً مرگخوار بوده، آن هم برای یک مدت کوتاه و غیرقانونی. هرچند که به قیافهاش نمیخورد که خلافکار بوده باشد!
اما هرچقدر که مروپ ساکت مرموز است، بیآزار هم هست و سرش به کار خودش است. اما چشمتان روز بد نبیند، ساکن بعدی جزیره با اختلاف منفورترین فرد بین ماست، از نظر من البته! آقای گریوز را میگویم! نه تنها هیچ کاری نمیکند و در کارها به ما کمک نمیکند، بلکه مدام سرمان غر هم میزند و اعصابمان رو خرد میکند! و البته، مدام میرود لب ساحل جزیره، به خط افق دریا زل میزند و آرزوی واهی برگشتن به آمریکا را در سر خودش میپروراند.
من ولی اینجا را با تمام سختیهایش دوست دارم. البته بماند که دختر کوچولوی شما این توانایی را دارد که خودش را با هر شرایطی سازگار کند و از وضع موجود لذت ببرد. و البته، یک خوبی بزرگ اینجا این است که میتوانیم به بقیهی جزیرهها و ساکنهایشان سر بزنیم.
عصرها من و کوین میپریم پشت نوربرتا و پرواز میکنیم به سمت جزیرهای در همین نزدیکیها. بعد از یک اژدهاسواری کوتاه و پرهیجان، من میروم که دوستم ربکا را ببینم... بله، ربکا جریکو که قبلاً برایتان در موردش نوشته بودم! و البته کوین هم میرود تا با روباه بدعنق ساکن جزیرهی ربکا بازی کند. روباهی که هیچوقت هم محل کوین نمیگذارد و با او بازی نمیکند، ولی کوین از رو نمیرود و هنوز امیدوار است که شاید یکروز اهلی بشود.
گاهی اوقات هم میروم به جزیرهی نارنجی رنگی در منتها الیه مجمعالجزایر، دیدن یک گریفیندوری قدیمی. عمو لارتن را میگویم. اوایل من را نمیشناخت اما وقتی برایش توضیح دادم از نسلهای بعدی زنگ انشا هستم، کلّی تحویلم گرفت و گرم گرفت. حالا هم زیاد بهش سر میزنم... تقریبا هر آخر هفته.
این شرح زندگی ما در جزایر بالاک بود. بیشتر از این سرتان را درد نیاورم بابا جان. امیدوارم این نامهی آخرم نباشد، ولی معلوم نیست دوباره کی بتوانم کاغذ گیر بیاورم. برای همین؛ خداحافظ برای یک مدتِ احتمالاً طولانی!
پینوشت: احتمالاً همین که این نامه را برایتان ارسال کنم، بلافاصله حسرت بخورم که چرا در مورد فلان چیز و بهمان مسئله ننوشتهام!»

مودی نامه را با دقت تا زد و در پاکت گذاشت. پاکت را در گوشهی مخصوصی از صندوقش، کنار نامههای دیگری قرار داد و از اتاقش خارج شد.

«سیزدهم می
بابای عزیزتر از جانم،
سلام!
خیلی وقت بود که برایتان نامهای ننوشته بودم. یعنی دقیقاً از وقتی که به جزیرهمان در مجمعالجزایر بالاک کوچ کردم. دلم برایتان تنگ شده، همانطور که مطمئنم دل شما برای نامههای من تنگ شده بود!
در تمام این مدّت همیشه به فکر این بودم که یک تکّه کاغذ پیدا کنم و برایتان یک نامهی بلند بنویسم، حسابی حرف بزنم و درد دل کنم، ولی خیلی عجیب است که حالا که این فرصت پیش آمده، ذهنم خالی خالیست. پس مثل قدیم ها، یک شرح احوال معمولی برایتان مینویسم.
حال ما، یعنی حداقل حال من که خوب است. آبوهوای اینجا برخلاف چیزی که قبلاً تصوّر میکردم، عالیست و جزیرهمان هم هرچند کوچک است ولی برای هر پنج ساکنش به اندازهی کافی جا دارد. اوضاعمان خوب است اما حسابی درگیر روزمرّگی شدهایم:
صبحها، اولین کسی که از خواب بیدار میشود کوین است که با ورجه وورجههایش بقیه را بیدار میکند. آخر از همه هم نوربرتا بیدار میشود... یعنی بیدارش میکنیم! باید حواسمان باشد تا وقتی از سر اعتراض خرناس میکشد، در معرض نفس آتشیناش قرار نگیریم.
نوربرتا که بیدار شد، پرواز میکند و میرود تا از دریا ماهی بگیرد. من و مروپ هم به اوضاع جزیره رسیدگی میکنیم. مروپ زن عجیبی است بابا! خیلی با ماها نمیجوشد و گرم نمیگیرد و به شکل مشکوکی ساکت است. تنها فرد جزیره است که قبلاً مرگخوار بوده، آن هم برای یک مدت کوتاه و غیرقانونی. هرچند که به قیافهاش نمیخورد که خلافکار بوده باشد!
اما هرچقدر که مروپ ساکت مرموز است، بیآزار هم هست و سرش به کار خودش است. اما چشمتان روز بد نبیند، ساکن بعدی جزیره با اختلاف منفورترین فرد بین ماست، از نظر من البته! آقای گریوز را میگویم! نه تنها هیچ کاری نمیکند و در کارها به ما کمک نمیکند، بلکه مدام سرمان غر هم میزند و اعصابمان رو خرد میکند! و البته، مدام میرود لب ساحل جزیره، به خط افق دریا زل میزند و آرزوی واهی برگشتن به آمریکا را در سر خودش میپروراند.
من ولی اینجا را با تمام سختیهایش دوست دارم. البته بماند که دختر کوچولوی شما این توانایی را دارد که خودش را با هر شرایطی سازگار کند و از وضع موجود لذت ببرد. و البته، یک خوبی بزرگ اینجا این است که میتوانیم به بقیهی جزیرهها و ساکنهایشان سر بزنیم.
عصرها من و کوین میپریم پشت نوربرتا و پرواز میکنیم به سمت جزیرهای در همین نزدیکیها. بعد از یک اژدهاسواری کوتاه و پرهیجان، من میروم که دوستم ربکا را ببینم... بله، ربکا جریکو که قبلاً برایتان در موردش نوشته بودم! و البته کوین هم میرود تا با روباه بدعنق ساکن جزیرهی ربکا بازی کند. روباهی که هیچوقت هم محل کوین نمیگذارد و با او بازی نمیکند، ولی کوین از رو نمیرود و هنوز امیدوار است که شاید یکروز اهلی بشود.
گاهی اوقات هم میروم به جزیرهی نارنجی رنگی در منتها الیه مجمعالجزایر، دیدن یک گریفیندوری قدیمی. عمو لارتن را میگویم. اوایل من را نمیشناخت اما وقتی برایش توضیح دادم از نسلهای بعدی زنگ انشا هستم، کلّی تحویلم گرفت و گرم گرفت. حالا هم زیاد بهش سر میزنم... تقریبا هر آخر هفته.
این شرح زندگی ما در جزایر بالاک بود. بیشتر از این سرتان را درد نیاورم بابا جان. امیدوارم این نامهی آخرم نباشد، ولی معلوم نیست دوباره کی بتوانم کاغذ گیر بیاورم. برای همین؛ خداحافظ برای یک مدتِ احتمالاً طولانی!
ارادتــمــنــد شــمــا
دختر جزیرهنشینِتان
جودی
دختر جزیرهنشینِتان
جودی
پینوشت: احتمالاً همین که این نامه را برایتان ارسال کنم، بلافاصله حسرت بخورم که چرا در مورد فلان چیز و بهمان مسئله ننوشتهام!»

مودی نامه را با دقت تا زد و در پاکت گذاشت. پاکت را در گوشهی مخصوصی از صندوقش، کنار نامههای دیگری قرار داد و از اتاقش خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

×××××

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/14
تولد نقش: 1397/01/15
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: اکسیژن به دیاُکسید کربن!
پستها:
65

- آخه چقد قشنگی تو! 
- یمبو صحنه!
- آی تُف به اون قیافهتو!
- یمبو صحنه!
- آسمون ببار بارانهتو!
- یمبو صحنه!
- برو بباف پیژامهتو!
- یمبو صحنه!
وسط یه صحرای وسیـــع توی قارهی آمریکای شمالِ جنوبی، یوآن بمپتون سوار یه جیپ قرمز بود و بعد از هر مصرعی که میخوند، چهار چرخِ ماشین که به شکل کلّهی وینکی بودن، جواب میدادن: یمبو صحنه!
توی همین حوالی، یهویی ماشین خورد به صخره و یوآن از تو ماشین پرت شد بیرون و افتاد جایی که ظاهراً هزاران کیلومتر با اون صحرا فاصله داشت.
از جاش بلند شد، خاک روی لباسش رو تکوند و نگاهی به دور و برش انداخت.
دور تا دورش، دهها رونالدینیو به چشم میومد. یکی از یکی خندونتر، یکی از یکی سیَهچُردهتر، یکی از یکی رونالدینیوتر! رونالدینیویی که از بقیه رونالدینیوتر بود، جلو اومد و خطاب به یوآن گفت:
- عبوژ!
یوآن جا خورد!
«عبوژ» لقب واقعاً سنگین و پُرارزشی بود که یوآن به هیچ وجه لایقش نبود. رونالدینیوها فقط و فقط اشخاصی رو «عبوژ» خطاب میکردن که بیخاصیت باشن و کار خاصی انجام ندن.
به هر حال یوآن در جواب به رونالدینیوی اصلی گفت:
- دمپایی!
و جمع رونالدینیوها رو ترک کرد و روی اجاق گازی نشست که روشن بود و موزی از جیبش در آورد و پوستش رو کَند و خودِ موز رو انداخت یه گوشه و پوستِ موز رو بلعید.
بعد، از اجاق گاز پایین اومد و متوجه شد که باسنش دچار سوختگی درجه سه شده. جوری که میشد خیلی راحت روش تخم مرغ پُخت.
در این لحظه، کلّهی ویولت بودلر از داخل اجاق بیرون زد و به یوآن گفت:
- حمزی! حمزی! حمزی حمزی حمزی!
یوآن هم در جواب گفت:
- عمبوس! عمبوس! عمبوس عمبوس عمبوس!
ویولت سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و یوآن هم از شُغالی که بغل دستش نشسته بود، پرسید:
- چرا پلنگا داخل بدنشون رینگ کُشتی ندارن؟
امّا قبل از اینکه شُغال جوابی بده، ناگهان تغییر شکل داد و به یه دوچرخه تبدیل شد. ولی یوآن سوارش نشد. به همین دلیل، خودِ دوچرخه سوار یوآن شد و مشغول یوآنرانی شد.
هوا مورفینی بود و بارش وینکیهای قهقههزن هم خیلی شدید بود.
چند دقیقه بعد، یوآن و دوچرخه وارد یه رستوران شدن.
داخل رستوران، صندلیهایی وجود داشتن که روی آدما نشسته بودن. یوآن هم ناچاراً روی یه آدم نشست و منتظر موند. چند لحظه بعد، منویی ظاهر شد و گارسونی رو به یوآن داد که انواع غذاها روش نوشته شده بود.
ناگهان برق رفت!
یوآن چوبدستیش رو روشن کرد و متوجه آرسینوسی شد که کنارش نشسته و متحیرانه به یه حبه قند خیره شده بود. آرسینوس حبه قند رو روی انگشتش نگه داشت و درِ گوشِ یوآن گفت:
- هیس... به کسی نشونش ندیا... ولی عجیبه. ساختار این حبه قند واقعاً عجیبه. خیلی سوسموریکه!
- چی چیو سوسموریکه؟ مگه طرفدار تیم واشاش مجارستان نبودی؟
- حالا اینو ولش کن. از عمهی یخچال چه خبر؟
- حالش خرابه. دیروز سیدیش توی طوفان گم شد.
- بهبه! دمش گرم!
- آناناس نمیخوری؟ واسه سلامتی پوست مفیدهها.
- نه... توی لندن داریم یه باشگاه تأسیس میکنیم. توی این باشگاه، ملّت رو تشویق میکنیم که آسفالتپُلو بخورن. آسفالتپُلو برای افزایش جمعیت کشور قرقیزستان مفیده.
- آی پوف به قیافهت!
- قربانت!
آرسینوس این رو گفت و دوباره به حبه قندش خیره شد. یوآن هم از رستوران بیرون رفت و بعد، یهو رودولف جلوش ظاهر شد. رودولف ظاهر خیلی ترسناکی داشت و از هر عضو بدنش، یه فنگ بیرون زده بود.
- تو یوآنی؟
- آره، کاری داری؟
- میخوام دعوات کنم!
رودولف معطل نکرد و به سیگارهای قیمهقیمهکُنش مسلح شد.
- Let's Juel!
و دکمهی قرمزی رو که روی شونهش بود، فشار داد. ناگهان زیرِ یوآن و رودولف خالی شد و جفتشون افتادن توی رینگ دوئل و بعد، شیپوری که به شکل قیافهی هکتور بود، فریاد زد:
- جوئلِ شماها بصورت First Blood ـه. هرکی اول ازش خون بیاد، بازندهس!
زنگ شروع مسابقه به صدا در اومد. رودولف پیشقدم شد و یقهی یوآن رو گرفت. یوآن هم در جواب... رودولف که لباس نداشت... پس یوآن، پشم سینهی رودولف رو گرفت. در همین حین، یهویی داور پرید وسط و کلّهی رودولف و یوآن رو کوبید به همدیگه و جفتشون خونی شدن و دوئلشون با نتیجهی 0-0 به نفع داور تموم شد.
امّا رودولف و یوآن نیشخندی شیطانی زدن و دوتا شیشهی سُس گوجهفرنگی به دوربین نشون دادن. داور که عصبی شده بود، زیپ بدنش رو پایین کشید و معلوم شد که زیر این پیکرِ لباسی، اوون کالدون قایم شده بود.
اوون خال قرمز رنگی رو که زیر بغلش بود، به رودولف نشون داد. امّا رودولف رابطهش با اوون رو باور نکرد.
اوون خال زرد رنگی رو که زیرِ اون یکی بغلش بود، به رودولف نشون داد. ولی رودولف بازم باور نکرد و فاصلهی بین خودش و اوون رو با پونز پُر کرد.
- تا با پای برهنه روی پونزا نری و بهم نرسی، باور نمیکنم که عضوی از خونوادهمی!
اوون کمی فکر کرد و حین فکر کردنش، متوجه کفش ورزشی رودولف شد.
- آقا اینو چند خریدی؟ خیلی شیکه.
- کفشمو میگی؟ قابلی نداره. شونصد گالیون.
- منم شونصد میدم، ردش کن بیاد.
- نمیدم!
- هفصد میدم، رد نکنی!
- عمراً!
- هشصد دیگه آخرشه!
- به کس کسونش نمیدم، به همه کسونش نمیدم!
یوآن که چند پاراگرافی میشد که محو شده بود، رینگ دوئل رو ترک کرد و رفت دستشویی. همینکه در دستشویی رو قفل کرد، ناگهان صدایی شنید:
- هی! پیست!
یوآن گوشش رو تیز کرد. صدا از طرف شیلنگ میومد. فوراً شیلنگ رو برداشت و یه نگاهی به داخلش انداخت. داخل شیلنگ، وینکی داشت دست تکون میداد و به یه مادهی بیرنگ اشاره میکرد.
- هی یوآن! وینکی خواست با اسید سولفوریک دوست شد. اسید سولفوریک، اسید خووب. وینکی هم جن خووب؟!
این وسط، یهو یه تانک وارد دستشویی شد و لولهش رو گذاشت جلوی صورت یوآن. صدایی از درون تانک به گوش رسید:
- تو یوآنی؟
- خودمم، چطور مگه؟
- میخوام بکشمت!
- ینی چی آخه؟ این همه آدم برا کُشتن، چرا همه گیر دادن به من؟!
- زر نزن! میخوام بزنم تو صورتت. پس صاف وایسا. وگرنه میزنم تو شیکمت!
-
یوآن که چارهای نداشت، فوراً از طریق لولهی تانک وارد شد و سر از یه جای تاریک در آورد. فکر میکرد که الآن داخل تانکه، امّا وقتی که یه نِی کنارش فرود اومد، فهمید که داخل یه پاکت آبمیوهس. ولی قبل از اینکه تلاشی بتونه انجام بده، نِی یوآن رو مکید و به بیرون پرت کرد و انداختش تو شکم کوسه.
یوآن چوبدستیش رو روشن کرد. داخل شکم کوسه خیلی وسیع بود و کلّی مسیر وجود داشت. اون وسط، یه تابلوی راهنما به چشم میومد که روش نوشته شده بود: «سمت راست، کیسهی صفرا... سمت چپ، رودهی بزرگ... مستقیم، لوزالمعده... پُشت سر، باشگاه معدوی.»
یوآن تصمیم گرفت بره سراغ باشگاه معدوی. پس مسیر پُشت سرش رو رفت و رسید به یه باشگاه و واردش شد.
داخل باشگاه، اَندی و سَندی شونصدتا ساحره دور خودشون جمع کرده و بندریزنان، شعر «یمبو صحنه» رو میخوندن.
یوآن ولی در رو بست و آهی کشید.
بعد، با نااُمیدی رفت سراغ بقیهی مسیرها تا ببینه آیا بالاخره میتونه از این دنیای پیچیده فرار کنه... یا نه؟

- یمبو صحنه!

- آی تُف به اون قیافهتو!

- یمبو صحنه!

- آسمون ببار بارانهتو!

- یمبو صحنه!

- برو بباف پیژامهتو!

- یمبو صحنه!

وسط یه صحرای وسیـــع توی قارهی آمریکای شمالِ جنوبی، یوآن بمپتون سوار یه جیپ قرمز بود و بعد از هر مصرعی که میخوند، چهار چرخِ ماشین که به شکل کلّهی وینکی بودن، جواب میدادن: یمبو صحنه!
توی همین حوالی، یهویی ماشین خورد به صخره و یوآن از تو ماشین پرت شد بیرون و افتاد جایی که ظاهراً هزاران کیلومتر با اون صحرا فاصله داشت.
از جاش بلند شد، خاک روی لباسش رو تکوند و نگاهی به دور و برش انداخت.
دور تا دورش، دهها رونالدینیو به چشم میومد. یکی از یکی خندونتر، یکی از یکی سیَهچُردهتر، یکی از یکی رونالدینیوتر! رونالدینیویی که از بقیه رونالدینیوتر بود، جلو اومد و خطاب به یوآن گفت:
- عبوژ!

یوآن جا خورد!
«عبوژ» لقب واقعاً سنگین و پُرارزشی بود که یوآن به هیچ وجه لایقش نبود. رونالدینیوها فقط و فقط اشخاصی رو «عبوژ» خطاب میکردن که بیخاصیت باشن و کار خاصی انجام ندن.
به هر حال یوآن در جواب به رونالدینیوی اصلی گفت:
- دمپایی!

و جمع رونالدینیوها رو ترک کرد و روی اجاق گازی نشست که روشن بود و موزی از جیبش در آورد و پوستش رو کَند و خودِ موز رو انداخت یه گوشه و پوستِ موز رو بلعید.
بعد، از اجاق گاز پایین اومد و متوجه شد که باسنش دچار سوختگی درجه سه شده. جوری که میشد خیلی راحت روش تخم مرغ پُخت.
در این لحظه، کلّهی ویولت بودلر از داخل اجاق بیرون زد و به یوآن گفت:
- حمزی! حمزی! حمزی حمزی حمزی!

یوآن هم در جواب گفت:
- عمبوس! عمبوس! عمبوس عمبوس عمبوس!

ویولت سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و یوآن هم از شُغالی که بغل دستش نشسته بود، پرسید:
- چرا پلنگا داخل بدنشون رینگ کُشتی ندارن؟

امّا قبل از اینکه شُغال جوابی بده، ناگهان تغییر شکل داد و به یه دوچرخه تبدیل شد. ولی یوآن سوارش نشد. به همین دلیل، خودِ دوچرخه سوار یوآن شد و مشغول یوآنرانی شد.
هوا مورفینی بود و بارش وینکیهای قهقههزن هم خیلی شدید بود.
چند دقیقه بعد، یوآن و دوچرخه وارد یه رستوران شدن.
داخل رستوران، صندلیهایی وجود داشتن که روی آدما نشسته بودن. یوآن هم ناچاراً روی یه آدم نشست و منتظر موند. چند لحظه بعد، منویی ظاهر شد و گارسونی رو به یوآن داد که انواع غذاها روش نوشته شده بود.
ناگهان برق رفت!
یوآن چوبدستیش رو روشن کرد و متوجه آرسینوسی شد که کنارش نشسته و متحیرانه به یه حبه قند خیره شده بود. آرسینوس حبه قند رو روی انگشتش نگه داشت و درِ گوشِ یوآن گفت:
- هیس... به کسی نشونش ندیا... ولی عجیبه. ساختار این حبه قند واقعاً عجیبه. خیلی سوسموریکه!

- چی چیو سوسموریکه؟ مگه طرفدار تیم واشاش مجارستان نبودی؟

- حالا اینو ولش کن. از عمهی یخچال چه خبر؟
- حالش خرابه. دیروز سیدیش توی طوفان گم شد.
- بهبه! دمش گرم!

- آناناس نمیخوری؟ واسه سلامتی پوست مفیدهها.
- نه... توی لندن داریم یه باشگاه تأسیس میکنیم. توی این باشگاه، ملّت رو تشویق میکنیم که آسفالتپُلو بخورن. آسفالتپُلو برای افزایش جمعیت کشور قرقیزستان مفیده.

- آی پوف به قیافهت!

- قربانت!

آرسینوس این رو گفت و دوباره به حبه قندش خیره شد. یوآن هم از رستوران بیرون رفت و بعد، یهو رودولف جلوش ظاهر شد. رودولف ظاهر خیلی ترسناکی داشت و از هر عضو بدنش، یه فنگ بیرون زده بود.
- تو یوآنی؟

- آره، کاری داری؟

- میخوام دعوات کنم!

رودولف معطل نکرد و به سیگارهای قیمهقیمهکُنش مسلح شد.
- Let's Juel!

و دکمهی قرمزی رو که روی شونهش بود، فشار داد. ناگهان زیرِ یوآن و رودولف خالی شد و جفتشون افتادن توی رینگ دوئل و بعد، شیپوری که به شکل قیافهی هکتور بود، فریاد زد:
- جوئلِ شماها بصورت First Blood ـه. هرکی اول ازش خون بیاد، بازندهس!
زنگ شروع مسابقه به صدا در اومد. رودولف پیشقدم شد و یقهی یوآن رو گرفت. یوآن هم در جواب... رودولف که لباس نداشت... پس یوآن، پشم سینهی رودولف رو گرفت. در همین حین، یهویی داور پرید وسط و کلّهی رودولف و یوآن رو کوبید به همدیگه و جفتشون خونی شدن و دوئلشون با نتیجهی 0-0 به نفع داور تموم شد.
امّا رودولف و یوآن نیشخندی شیطانی زدن و دوتا شیشهی سُس گوجهفرنگی به دوربین نشون دادن. داور که عصبی شده بود، زیپ بدنش رو پایین کشید و معلوم شد که زیر این پیکرِ لباسی، اوون کالدون قایم شده بود.
اوون خال قرمز رنگی رو که زیر بغلش بود، به رودولف نشون داد. امّا رودولف رابطهش با اوون رو باور نکرد.
اوون خال زرد رنگی رو که زیرِ اون یکی بغلش بود، به رودولف نشون داد. ولی رودولف بازم باور نکرد و فاصلهی بین خودش و اوون رو با پونز پُر کرد.
- تا با پای برهنه روی پونزا نری و بهم نرسی، باور نمیکنم که عضوی از خونوادهمی!

اوون کمی فکر کرد و حین فکر کردنش، متوجه کفش ورزشی رودولف شد.
- آقا اینو چند خریدی؟ خیلی شیکه.
- کفشمو میگی؟ قابلی نداره. شونصد گالیون.

- منم شونصد میدم، ردش کن بیاد.
- نمیدم!

- هفصد میدم، رد نکنی!
- عمراً!

- هشصد دیگه آخرشه!
- به کس کسونش نمیدم، به همه کسونش نمیدم!

یوآن که چند پاراگرافی میشد که محو شده بود، رینگ دوئل رو ترک کرد و رفت دستشویی. همینکه در دستشویی رو قفل کرد، ناگهان صدایی شنید:
- هی! پیست!
یوآن گوشش رو تیز کرد. صدا از طرف شیلنگ میومد. فوراً شیلنگ رو برداشت و یه نگاهی به داخلش انداخت. داخل شیلنگ، وینکی داشت دست تکون میداد و به یه مادهی بیرنگ اشاره میکرد.
- هی یوآن! وینکی خواست با اسید سولفوریک دوست شد. اسید سولفوریک، اسید خووب. وینکی هم جن خووب؟!

این وسط، یهو یه تانک وارد دستشویی شد و لولهش رو گذاشت جلوی صورت یوآن. صدایی از درون تانک به گوش رسید:
- تو یوآنی؟

- خودمم، چطور مگه؟

- میخوام بکشمت!

- ینی چی آخه؟ این همه آدم برا کُشتن، چرا همه گیر دادن به من؟!

- زر نزن! میخوام بزنم تو صورتت. پس صاف وایسا. وگرنه میزنم تو شیکمت!

-

یوآن که چارهای نداشت، فوراً از طریق لولهی تانک وارد شد و سر از یه جای تاریک در آورد. فکر میکرد که الآن داخل تانکه، امّا وقتی که یه نِی کنارش فرود اومد، فهمید که داخل یه پاکت آبمیوهس. ولی قبل از اینکه تلاشی بتونه انجام بده، نِی یوآن رو مکید و به بیرون پرت کرد و انداختش تو شکم کوسه.
یوآن چوبدستیش رو روشن کرد. داخل شکم کوسه خیلی وسیع بود و کلّی مسیر وجود داشت. اون وسط، یه تابلوی راهنما به چشم میومد که روش نوشته شده بود: «سمت راست، کیسهی صفرا... سمت چپ، رودهی بزرگ... مستقیم، لوزالمعده... پُشت سر، باشگاه معدوی.»
یوآن تصمیم گرفت بره سراغ باشگاه معدوی. پس مسیر پُشت سرش رو رفت و رسید به یه باشگاه و واردش شد.
داخل باشگاه، اَندی و سَندی شونصدتا ساحره دور خودشون جمع کرده و بندریزنان، شعر «یمبو صحنه» رو میخوندن.
یوآن ولی در رو بست و آهی کشید.
بعد، با نااُمیدی رفت سراغ بقیهی مسیرها تا ببینه آیا بالاخره میتونه از این دنیای پیچیده فرار کنه... یا نه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در 1397/2/22 9:53:25
How do i smell? 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/09
تولد نقش: 1396/07/16
آخرین ورود: پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
از: محفل ققنوس
پستها:
615

تنها و خسته توی دفتر مدیریت نشسته بودم. تمام اتفاقات اون روز مثل فیلم سینمایی جلوی چشمام حرکت میکردن و نمیذاشتن رو هیچ کدوم تمرکز کنم. شاید کم خوابی باعث عدم تمرکزم شده بود ولی بیشتر از اون احتمال میدادم که مکالمه عجیبم با محفلی ها تمام فکرم رو مشغول کرده باشه.
از سر جام بلند شدم و به طرف قدح اندیشه رفتم. نیاز بود که یه سری از افکار رو از خودم دور کنم تا بتونم با تمرکز بیشتری به اتفاقات افتاده فکر کنم. چوب دستیم رو از جیبم در آوردم و روی مغزم گذاشتم. خاطره ملاقات دیروزم با مینروا رو در آوردم و درون قدح انداختم. اعتراضات هاگرید در مورد بدرفتاری دراکو رو هم بهش اضافه کردم. کارهایی که آرسینوس تو وزارت خونه انجام میداد رو هم توی قدح انداختم. بعدا وقت کافی برای بررسی اون اتفاقات داشتم و الان برام مهمترین مساله محفل و محفلی ها بود.
صبح اون روز، هنوز رو تختم دراز کشیده بودم و حتی نورخورشید نمیتونست تکونم بده. دوست داشتم یه ذره بیشتر روی تخت بمونم و استراحت کنم اما صدای در دفتر مدیریت مجبورم کرد که بالاخره بلند شم. هنوز یه ذره گیج بودم و برای همین با مراقبت بیشتری به طرف در رفتم. دستی به ریشهای معروفم کشیدم و در رو باز کردم. الستور، یوآن و آرتور جلوی در ایستاده بودن و با نگرانی بهم خیره شده بودن. بدون اینکه حرف بزنم از جلوی در کنار رفتم و روی صندلی جلوی پنجره بزرگ دفتر مدیریت نشستم. ققنوس زودتر از خواب بیدار شده بود تا نون سنگک بخره یه نون پنیر اساسی بخوریم.
واقعا همه به یه ققنوس فداکار نیاز دارن.
با دستم به محفلی ها اشاره کردم که رو صندلی های باقی مونده بشینن و حرفشون رو بزنن. تقریبا میدونستم موضوع چیه ولی میخواستم که خودشون بحث رو شروع کنن. بعد از نشستن بدون مکث، الستور شروع به صحبت کرد.
-پروف، ما نگرانیم.
میدونستم نگران چی هستن. نگرانیشون منطقی به نظر میرسید اما هنوز حرفی نزدم. این بار آرتور شروع به حرف زدن کرد.
-پروف، یه مدتی هست که محفل و مخصوصا شما فعالیت کمتری دارین.
پروف های زیادی اومده و رفته بودن و این حق رو بهشون میدادم که نگران سلامتیم باشن. منتظر موندم تا یوآن هم حرفش رو بزنه.
-نگران محفل و جنگ با مرگخوارها هستیم. انگاری که محفلی ها دیگه سر حال نیستن. انگار که دیگه دنبال نابودی سیاهی نیستن.
از سر جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم. خیلی عمیق به بیرون نگاه کردم تا بهترین کلمات ممکن به ذهنم برسه. نسیم صبحگاهی خواب رو از سرم فراری داد و سر حالم کرد. از دور دست ها ققنوس رو دیدم که سنگک به دهن داره میاد. به طرف محفلی ها برگشتم و گفتم:
-به شما حق میدم که فکر کنین محفلی ها به نظر خسته میرسن اما این طور نیست. مرخصی اجباری به اعضای محفل دادم که با تمرکز بالایی به امتحانات مشنگی برسن. اما این به این معنی نیست که ما خسته ایم. اتفاقا خیلی سر حالیم. اینقد سرحالیم که دیروز با بچه ها والیبال ساحلی زدیم.
یوآن، آرتور و الستور لبخندی زدن و با خوشحالی از جاشون بلند شدن. غیرتم اجازه نداد که محفلی ها رو گرسنه بفرستم خونه و همشون رو دعوت به صبحونه با چایی شیرین فراوان کردم.
وسط صبحونه متوجه شدم که حرف از نگرانی واین صحبت ها بهونه ای بیش نبود و در اصل این سه نفر دنبال نون سنگک من و ققنوس بودن. به راستی که حضور ویزلی ها تو محفل همه رو به ویروس گرسنگی مبتلا کرده بود.
از سر جام بلند شدم و به طرف قدح اندیشه رفتم. نیاز بود که یه سری از افکار رو از خودم دور کنم تا بتونم با تمرکز بیشتری به اتفاقات افتاده فکر کنم. چوب دستیم رو از جیبم در آوردم و روی مغزم گذاشتم. خاطره ملاقات دیروزم با مینروا رو در آوردم و درون قدح انداختم. اعتراضات هاگرید در مورد بدرفتاری دراکو رو هم بهش اضافه کردم. کارهایی که آرسینوس تو وزارت خونه انجام میداد رو هم توی قدح انداختم. بعدا وقت کافی برای بررسی اون اتفاقات داشتم و الان برام مهمترین مساله محفل و محفلی ها بود.
صبح اون روز، هنوز رو تختم دراز کشیده بودم و حتی نورخورشید نمیتونست تکونم بده. دوست داشتم یه ذره بیشتر روی تخت بمونم و استراحت کنم اما صدای در دفتر مدیریت مجبورم کرد که بالاخره بلند شم. هنوز یه ذره گیج بودم و برای همین با مراقبت بیشتری به طرف در رفتم. دستی به ریشهای معروفم کشیدم و در رو باز کردم. الستور، یوآن و آرتور جلوی در ایستاده بودن و با نگرانی بهم خیره شده بودن. بدون اینکه حرف بزنم از جلوی در کنار رفتم و روی صندلی جلوی پنجره بزرگ دفتر مدیریت نشستم. ققنوس زودتر از خواب بیدار شده بود تا نون سنگک بخره یه نون پنیر اساسی بخوریم.
واقعا همه به یه ققنوس فداکار نیاز دارن. با دستم به محفلی ها اشاره کردم که رو صندلی های باقی مونده بشینن و حرفشون رو بزنن. تقریبا میدونستم موضوع چیه ولی میخواستم که خودشون بحث رو شروع کنن. بعد از نشستن بدون مکث، الستور شروع به صحبت کرد.
-پروف، ما نگرانیم.
میدونستم نگران چی هستن. نگرانیشون منطقی به نظر میرسید اما هنوز حرفی نزدم. این بار آرتور شروع به حرف زدن کرد.
-پروف، یه مدتی هست که محفل و مخصوصا شما فعالیت کمتری دارین.
پروف های زیادی اومده و رفته بودن و این حق رو بهشون میدادم که نگران سلامتیم باشن. منتظر موندم تا یوآن هم حرفش رو بزنه.
-نگران محفل و جنگ با مرگخوارها هستیم. انگاری که محفلی ها دیگه سر حال نیستن. انگار که دیگه دنبال نابودی سیاهی نیستن.
از سر جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم. خیلی عمیق به بیرون نگاه کردم تا بهترین کلمات ممکن به ذهنم برسه. نسیم صبحگاهی خواب رو از سرم فراری داد و سر حالم کرد. از دور دست ها ققنوس رو دیدم که سنگک به دهن داره میاد. به طرف محفلی ها برگشتم و گفتم:
-به شما حق میدم که فکر کنین محفلی ها به نظر خسته میرسن اما این طور نیست. مرخصی اجباری به اعضای محفل دادم که با تمرکز بالایی به امتحانات مشنگی برسن. اما این به این معنی نیست که ما خسته ایم. اتفاقا خیلی سر حالیم. اینقد سرحالیم که دیروز با بچه ها والیبال ساحلی زدیم.
یوآن، آرتور و الستور لبخندی زدن و با خوشحالی از جاشون بلند شدن. غیرتم اجازه نداد که محفلی ها رو گرسنه بفرستم خونه و همشون رو دعوت به صبحونه با چایی شیرین فراوان کردم.
وسط صبحونه متوجه شدم که حرف از نگرانی واین صحبت ها بهونه ای بیش نبود و در اصل این سه نفر دنبال نون سنگک من و ققنوس بودن. به راستی که حضور ویزلی ها تو محفل همه رو به ویروس گرسنگی مبتلا کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/11/14
تولد نقش: 1396/11/19
آخرین ورود: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
از: خلاف آمد عادت بطلب کام
پستها:
109

-نیست نیست نیست...
هرماینی در حالی که این کلمات را بلند میگفت کتاب قطور با جلد نیلی و حاشیه های طلایی را محکم بست.
درحالی که زیرلب غرغر میکرد به سمت هری رفت و به اخم غلیظ خانم پینس توجه نکرد.
-همش حرفای بی سر و ته.نمیدونم چرا هرکسی یه قلم پر دستشه فکرمیکنه میتونه کتاب بنویسه!اگه تو خوابت مار باشه یعنی یه گالیون از دست میدی اگه جغد باشه یعنی دشمنت یه گالیون از دست میده.پوف!
هری که پیراشکی ای را که هرماینی برایش از سر صبحانه کش رفته بود را پشت به خانوم پینس گاز محکمی زده بود و می جوید نگاه متعجبی به هرماینی انداخت و گفت:
-ژیا..د...نمخا...د..بجردی
-اول اونو قورت بده بعد دادِ سخن بده شما.
هری بعد از چند ثانیه با مظلومیت گفت:
-رون تمام صبحونه داشت بهم چشم غره میرفت و بقیه هم با شیطنت لبخند میزدن و تیکه مینداختن که جام آتش مال توعه.اشتهایی برای آدم نمی مونه.
-ولی الان معلوم شد مونده.یادته که برای چی اینجاییم.
-من هنوزم میگم فایده ای نداره و معنی خاصی پشت خوابم نبوده.
-خوابای تو فرق دارن.ت ازه چندبار هم که تکرار شدن.
هرماینی لبش را گاز گرفت و پشت قفسه دیگری از کتاب ناپدید شد و چندلحظه بعد با کتابی با جلد برفی و حاشیه هایی به رنگ خون تازه برگشت.
-تو این باید باشه،نبود باید سراغ کتابای بخش ممنوعه بریم.
هری انگشتان روغنی اش را با ردایش پاک کرد و به کتاب دقت کرد.
با بازکردن کتاب بوی مرموزی در هوا پیچید که مخلوطی از بوی شیر و باروت بود.
هرماینی تندتند ورق میزد تا به موضوع موردنظرش برسد.از صفحاتی که درآن ساحره ها و جادوگرها لحظه ای انسان و لحظه ای دیگر به حیوان بدل می شدند و صفحاتی که صورت ها اجزای غیرعادی مانند لب هایی به بزرگی پاتیل داشتند به سرعت گذشت و دست ظریف هرماینی بلاخره توقف کرد.
-خودشه.
هرماینی ذوق کرد و خواند:
-اتصال در رویا؛رویاها و خواب ها شاخه مبهم و گسترده ای از جادو هستند که در موارد کمیابی میتوان منطق خاصی را برای آنها درنظر گرفت.
یکی ازاین موارد اتصال در رویا با حیوان موجود در ضمیر یا آینده جادوگر یا ساحره است.دراین رویاها شخص خودرا در بدن حیوان حس کرده و هنگامی که بیدار میشود نیز بدنش همچنان رویایش را حس میکند.
دراین موارد شخص اگر رویاهایش قطع نشود به زودی با حیوان یکی میشود یا با آن در واقعیت ملاقات میکند...
هری با مسخرگی ای که نگرانی اش را پنهان نمیکرد حرفش را قطع کرد و گفت:
ایول بلاخره میتونم به یه اژدها تبدیل شم و مالفوی رو به آتیش بکشم.
هرماینی پشت چشمی نازک کرد.
-شوخی نیست هری.ما نمیدونیم با چی طرفیم.
هری دوباره گرمای هوا را که از نفسش برمی آمد را حس کرد.جلوی رویش هاگوارتز در آتش می سوخت و هیچ احساسی به او دست نمی داد.تنها آتش بود که میل به دیدن و بیرون دادن اش داشت.
هری سرش را تکان داد تا خواب دیشب اش را از حافظه اش بتکاند و ادامه متن را خواند:
...رویاها ممکن است نشانه های فیزیکی به جا بگذارند مانند خالکوبی بر بدن فرد.و فرد را به جانورنما شدن وسوسه کنند.
هردو به همدیگر نگاه کردند و هرماینی بر روی بند اخر انگشت کشید:
شخص مذکور باید جوشانده افسنطین را سه شب قبل از به خواب رفتن بخورد.اگر دراین سه شب رویاهایش قطع شوند خطر نیز رفع می شود.
هری به تصویر کتاب که جادوگری روی نیمی از صورتش پر جغد درآمده بود خیره شد و گفت:
-چی هست جوشوندهه؟
-تو کتاب معجون ها باید باشه.
کتاب سرخ یاقوتی رنگی را از قفسه مقابلش در آورد و صفحه جوشونده افسنطین را بازکرد.
-شیره بیدمجنون و سه شاخه افسنطین وپر جغد...نیم ساعت درحال هم زدن بجوشند... سپس عرق جن خانگی سه قطره اضافه شود..
هری رنگش به سبزی غلاف اسنارگلاف شد.
-پر هدویگ رو شاید بشه تحمل کرد ولی عرق دابی رو اصلا،فکرشم نکن هرماینی.
هرماینی که هم میخندید هم میخواست مُجابش کند بازوی هری را گرفت که نگذارد بیرون برود.
-خب می ارزه اگه خوابات قطع شن.
هری که رنگش سبز تر میشد گفت:
-خالکوبی اژدها خیلی هم قشنگ میشه،حاضرم مالفوی رو ماچ کنم ولی اینو ازم نخواه.کتاب متعفن!
قبل از اینکه هرماینی بتواند چیز دیگری بگوید از کتابخانه خارج شد.
هرماینی که همچنان میخندید و کتاب ها را به قفسه ها برمیگرداند با خودش فکرکرد.
-خب چیزی نمیفهمه اگه به آب کدو حلواییش اضافه کنم.
هرماینی در حالی که این کلمات را بلند میگفت کتاب قطور با جلد نیلی و حاشیه های طلایی را محکم بست.
درحالی که زیرلب غرغر میکرد به سمت هری رفت و به اخم غلیظ خانم پینس توجه نکرد.
-همش حرفای بی سر و ته.نمیدونم چرا هرکسی یه قلم پر دستشه فکرمیکنه میتونه کتاب بنویسه!اگه تو خوابت مار باشه یعنی یه گالیون از دست میدی اگه جغد باشه یعنی دشمنت یه گالیون از دست میده.پوف!
هری که پیراشکی ای را که هرماینی برایش از سر صبحانه کش رفته بود را پشت به خانوم پینس گاز محکمی زده بود و می جوید نگاه متعجبی به هرماینی انداخت و گفت:
-ژیا..د...نمخا...د..بجردی
-اول اونو قورت بده بعد دادِ سخن بده شما.
هری بعد از چند ثانیه با مظلومیت گفت:
-رون تمام صبحونه داشت بهم چشم غره میرفت و بقیه هم با شیطنت لبخند میزدن و تیکه مینداختن که جام آتش مال توعه.اشتهایی برای آدم نمی مونه.
-ولی الان معلوم شد مونده.یادته که برای چی اینجاییم.
-من هنوزم میگم فایده ای نداره و معنی خاصی پشت خوابم نبوده.
-خوابای تو فرق دارن.ت ازه چندبار هم که تکرار شدن.
هرماینی لبش را گاز گرفت و پشت قفسه دیگری از کتاب ناپدید شد و چندلحظه بعد با کتابی با جلد برفی و حاشیه هایی به رنگ خون تازه برگشت.
-تو این باید باشه،نبود باید سراغ کتابای بخش ممنوعه بریم.
هری انگشتان روغنی اش را با ردایش پاک کرد و به کتاب دقت کرد.
با بازکردن کتاب بوی مرموزی در هوا پیچید که مخلوطی از بوی شیر و باروت بود.
هرماینی تندتند ورق میزد تا به موضوع موردنظرش برسد.از صفحاتی که درآن ساحره ها و جادوگرها لحظه ای انسان و لحظه ای دیگر به حیوان بدل می شدند و صفحاتی که صورت ها اجزای غیرعادی مانند لب هایی به بزرگی پاتیل داشتند به سرعت گذشت و دست ظریف هرماینی بلاخره توقف کرد.
-خودشه.
هرماینی ذوق کرد و خواند:
-اتصال در رویا؛رویاها و خواب ها شاخه مبهم و گسترده ای از جادو هستند که در موارد کمیابی میتوان منطق خاصی را برای آنها درنظر گرفت.
یکی ازاین موارد اتصال در رویا با حیوان موجود در ضمیر یا آینده جادوگر یا ساحره است.دراین رویاها شخص خودرا در بدن حیوان حس کرده و هنگامی که بیدار میشود نیز بدنش همچنان رویایش را حس میکند.
دراین موارد شخص اگر رویاهایش قطع نشود به زودی با حیوان یکی میشود یا با آن در واقعیت ملاقات میکند...
هری با مسخرگی ای که نگرانی اش را پنهان نمیکرد حرفش را قطع کرد و گفت:
ایول بلاخره میتونم به یه اژدها تبدیل شم و مالفوی رو به آتیش بکشم.
هرماینی پشت چشمی نازک کرد.
-شوخی نیست هری.ما نمیدونیم با چی طرفیم.
هری دوباره گرمای هوا را که از نفسش برمی آمد را حس کرد.جلوی رویش هاگوارتز در آتش می سوخت و هیچ احساسی به او دست نمی داد.تنها آتش بود که میل به دیدن و بیرون دادن اش داشت.
هری سرش را تکان داد تا خواب دیشب اش را از حافظه اش بتکاند و ادامه متن را خواند:
...رویاها ممکن است نشانه های فیزیکی به جا بگذارند مانند خالکوبی بر بدن فرد.و فرد را به جانورنما شدن وسوسه کنند.
هردو به همدیگر نگاه کردند و هرماینی بر روی بند اخر انگشت کشید:
شخص مذکور باید جوشانده افسنطین را سه شب قبل از به خواب رفتن بخورد.اگر دراین سه شب رویاهایش قطع شوند خطر نیز رفع می شود.
هری به تصویر کتاب که جادوگری روی نیمی از صورتش پر جغد درآمده بود خیره شد و گفت:
-چی هست جوشوندهه؟
-تو کتاب معجون ها باید باشه.
کتاب سرخ یاقوتی رنگی را از قفسه مقابلش در آورد و صفحه جوشونده افسنطین را بازکرد.
-شیره بیدمجنون و سه شاخه افسنطین وپر جغد...نیم ساعت درحال هم زدن بجوشند... سپس عرق جن خانگی سه قطره اضافه شود..
هری رنگش به سبزی غلاف اسنارگلاف شد.
-پر هدویگ رو شاید بشه تحمل کرد ولی عرق دابی رو اصلا،فکرشم نکن هرماینی.
هرماینی که هم میخندید هم میخواست مُجابش کند بازوی هری را گرفت که نگذارد بیرون برود.
-خب می ارزه اگه خوابات قطع شن.
هری که رنگش سبز تر میشد گفت:
-خالکوبی اژدها خیلی هم قشنگ میشه،حاضرم مالفوی رو ماچ کنم ولی اینو ازم نخواه.کتاب متعفن!
قبل از اینکه هرماینی بتواند چیز دیگری بگوید از کتابخانه خارج شد.
هرماینی که همچنان میخندید و کتاب ها را به قفسه ها برمیگرداند با خودش فکرکرد.
-خب چیزی نمیفهمه اگه به آب کدو حلواییش اضافه کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/4 16:37:30
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/4 16:41:43
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/4 16:55:25
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/4 16:41:43
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/4 16:55:25
lost between reality and dreams
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/06
تولد نقش: 1396/07/08
آخرین ورود: جمعه 27 مهر 1403 17:46
از: میتوکندری به راکیزه!
پستها:
129

همهمه زیادی در خونه هری پاتر وجود داشت. آخرین شب کریسمس بود و تموم طایفه رو دعوت کرده بود. جایی از خونش هرمیون و جینی و آنجلینا و فلور و ... و جای دیگه هم پنج برادر ویزلی بهمراه تک دامادشون نشسته و مشغول صحبت بودن. بچه ها هم در سراسر خونه پراکنده بودن و بجز آلبوس کس دیگه ای پیدا نبود؛ البته اون هم دنبال رز میگشت.
- دایی رون! رز کجاس؟
- رز؟ همین دور و برا باید باشه.چطور مگه؟
- یه سوال ازش داشتم.
- بگو شاید من بتونم کمکت کنم.
- هیچی. فقط میخواستم یه کاری برام انجام بده.
همین طور رون مشغول سین جین کردن آلبوس بود که خود رز از یکی از اتاقها وارد سالن نشمین شد.
- هوووف! چقدر درس خوندم. آخه چرا باید یه معلم اولین روز بعد از تعطیلات کریسمس امتحان بگیره!
- منم دغدغم همینه رز؛ اتفاقا میخواستم ازت بخوام برام چند ورق تقلب بنویسی آخه هیچی نخوندم.
- عه عه عه!
رون که متوجه گفتگوی بین رز و آلبوس شده بود ، یکم جلوتر رفت و به آلبوس گفت:
- آلبوس. تقلب اصلا کار شایسته ای نیست. میدونم این جمله خیلی کلیشه شده و کسی هم جز هرمیون نیست که تو عمرش تقلب نزده باشه. من خودم بارها اینکارو انجام دادم ولی ... یه بار مچم بد طوری گرفته شد و خیلی هم تاوان بدی دادم. البته دادیم.
- چطوری!
- دوست دارین خاطرشو بشنوین؟
- آلبوس و رز:
فلش بک چند سال قبل از 19 سال قبل
هری بسرعت وارد تالار گریفیندور شد. نامه ای قرمز رنگ شبیه نامه اربده کش تو دستش بود. سریع پیش رون رفت و گفت:
- رون دوباره چیکار کردی ؟ نامه اربده کش از طرف بابات اومده.
- وای نه. بیا بریم یه جا که کسی نباشه. به اندازه کافی آبروم برای کارنامه ترم اولم رفته.
چند دقیقه بعد
- خب رون، بهتره بازش کنی.
- بله ؟ ... باش.
رون نامه رو باز کرد. صدای پدرش کم کم آشکار شد و رون و هری گوش فرادادند.
- رونالد ویزلی ! چند روز دیگه امتحانات پایان ساله. دیگه نباید مث ترم یک همه نمراتت تک باشه. الان یه مثال برات میزنم بفهمی. گفتم داریم به امتحانات آخر سال نزدیک میشیم و تو دو راه داری: یا قبول میشی یا مردود. اگه قبول شدی خیر و برکت و اگر مردود شدی دو راه داری: یا میشی اوباش هاگزمید یا میری سربازی. اکه اوباش شدی خیر و برکت و اگر رفتی سربازی دو راه داری: یا پلیس میشی یا میری پادگان. اگه پلیس شدی خیر و برکت و اگر رفتی پادگان دو را ه داری: یا تقسیم میشی و تو پادگان میمونی یا میفرستنت جنگ. اگه تقسیم شدی و تو پادگان موندی خیر و برکت اما اگه رفتی جنگ دو راه داری : یا سالم برمیگردی یا خونپاره میزنن لت و پار میشی. اگه سالم برگشتی خیر و برکت ولی اگه لت و پار شدی دو راه داری: یا بدنت توسط عوامل تجزیه کننده تجزیه میشه یا گند میزنی. اگه تجزیه شدی خیر و برکت ولی اگه گند زدی دو راه داری : یا گاز طبیعی میشی صادر میشی افغانستان یا میشی نفت. اگه گاز شدی خیر و برکت ولی اگه نفت بشی دو راه داری : یا صادرت میکنن یا میری پالایشگاه. اگه صادر شدی خیر و برکت اما اگه رفتی پالایشگاه دو راه داری : یا تبدیل به گریس میشی یا مواد پاک کننده. اگه گریس شدی خیر و برکت ولی اگه مواد پاک کننده شدی دو راه داری: یا صابون میشی یا دستمال توالت. اگه صابون شدی خیر و برکت ولی اگه دستمال شدی باور کن پسرم باید ######
هری و رون متعجب و پوکر فیس و عصبانی و کلا قاطی پاطی مشغول گوش دادن به حرف های آرتور در نامه بودن که نامه بدلیل امواج سانسور تیکه آخر آن قطع شد.
رون بیشتر از تموم لحظات زندگیش ترسیده بود. حتی بیشتر از زمانی که آراگوگ رو دیده بود.
- هری. حالا باید چیکار کنم؟
- خب باید نه تنها نمره تک نیاری، بلکه خیلی هم بالا بگیری.
- چطوری؟
- خب باید بخونی دیگه. برو از همین الان شروع کن.
- پس فردا شروع امتحاناته چطوری همرو بخونم. من که در طول سال هیچی نخوندم.
- این تنها راهه رون.
- نه. تو باید به من تقلب برسونی؛ درسته! ما تقلب مینویسیم و میبریم سر جلسه و نمره عالی میگیریم.
-نه حرف اینو نزن.
- جوری صحبت میکنی که انگار خودت فول فولی.
- فول فول که نیستم ولی ... باش به گمونم حق با تو عه.
هری و رون خوشحال بودن که نقشه خوبی کشیدن ولی صدایی آشنا اونا رو به عقب برگردوند.
- شما دو تا هیچ وقت تقلب نخواهید نوشت.
- عه هرمیون؟! تقلب؟
- کسی درباره تقلب حرف نزد.
- خودم شنیدم گفتین تقلب. شما برخلاف مقررات عمل نخواهید کرد. اگه بفهمن خیلی براتون بد میشه.
- چشم قربان.
ولی بعد از رفتن هرمیون، هری و رون حرف هاش رو از اون یکی گوششون بیرون دادن و مشغول طرح ریزی برای تقلب شدن.
دو ساعت قبل از شروع اولین امتحان
- خب هری، طرح هامونو مرور میکنیم. برای سوالات چهارگزینه ای، عبارات راحته، خیلی راحته، سخته و خیلی سخته بترتیب گزینه های یک تا چهار میشن.
- درسته. جواب تموم سوالات تشریحی توی ردات هست دیگه؟
- آره. و یه چیزی آوردم. مشنگا بهش میگن غلط گیر. از طریق درش جواب سوالات زیادی رد وبدل میشه.
- خوبه و ...
اون دو تموم طرح هاشون رو بررسی کردن و پس از اطمینان وارد بخش امتحان کتبی درس معجون سازی پروفسور اسنیپ شدن.
پایان فلش بک
آلبوس رو به رون کرد و گفت:
- خب بقیش؟
- خب دایی جون بقیش رو تو میتونی حدس بزنی؟
- خب لابد مچتون رو گرفتن.
- نه.
- پس چی؟
امتحان بعدیش مچمون رو گرفتن.
- و چه اتفاقی افتاد بابا؟
- خب از تموم امتحانات بعدش محروم شدیم. مجبور شدیم تموم هاگوارتز حتی کف تالار اسرار هم تمیز کنیم و برق بندازیم، به تموم درخت های جنگل ممنوعه آب بدیم و ...
- پروفسور دامبلدور خدا بیامرز کاری نکرد؟ یعنی تبصره ای چیزی.
- چرا. اجازه داد دو ماه بعدش بیایم امتحان بدیم و دادیم و قبول شدیم. حالا متوجه شدی آلبوس؟ تقلب عاقبت خوبی نداره و اگه ضایع بازی پیش بیاد تنبیهات زیادی هم در پی داره. البته مگه اینکه دیگه خیلی حرفه ای باشی.
آلبوس اتاق نشیمن رو ترک کرد و به اتاقش رفت. ورقی گرفت و مشغول به نوشتن تقلب شد و تو دلش به رون گفت :
- من حرفی ام دایی.
- دایی رون! رز کجاس؟
- رز؟ همین دور و برا باید باشه.چطور مگه؟
- یه سوال ازش داشتم.
- بگو شاید من بتونم کمکت کنم.
- هیچی. فقط میخواستم یه کاری برام انجام بده.
همین طور رون مشغول سین جین کردن آلبوس بود که خود رز از یکی از اتاقها وارد سالن نشمین شد.
- هوووف! چقدر درس خوندم. آخه چرا باید یه معلم اولین روز بعد از تعطیلات کریسمس امتحان بگیره!
- منم دغدغم همینه رز؛ اتفاقا میخواستم ازت بخوام برام چند ورق تقلب بنویسی آخه هیچی نخوندم.
- عه عه عه!
رون که متوجه گفتگوی بین رز و آلبوس شده بود ، یکم جلوتر رفت و به آلبوس گفت:
- آلبوس. تقلب اصلا کار شایسته ای نیست. میدونم این جمله خیلی کلیشه شده و کسی هم جز هرمیون نیست که تو عمرش تقلب نزده باشه. من خودم بارها اینکارو انجام دادم ولی ... یه بار مچم بد طوری گرفته شد و خیلی هم تاوان بدی دادم. البته دادیم.
- چطوری!
- دوست دارین خاطرشو بشنوین؟
- آلبوس و رز:
فلش بک چند سال قبل از 19 سال قبل
هری بسرعت وارد تالار گریفیندور شد. نامه ای قرمز رنگ شبیه نامه اربده کش تو دستش بود. سریع پیش رون رفت و گفت:
- رون دوباره چیکار کردی ؟ نامه اربده کش از طرف بابات اومده.
- وای نه. بیا بریم یه جا که کسی نباشه. به اندازه کافی آبروم برای کارنامه ترم اولم رفته.
چند دقیقه بعد
- خب رون، بهتره بازش کنی.
- بله ؟ ... باش.
رون نامه رو باز کرد. صدای پدرش کم کم آشکار شد و رون و هری گوش فرادادند.
- رونالد ویزلی ! چند روز دیگه امتحانات پایان ساله. دیگه نباید مث ترم یک همه نمراتت تک باشه. الان یه مثال برات میزنم بفهمی. گفتم داریم به امتحانات آخر سال نزدیک میشیم و تو دو راه داری: یا قبول میشی یا مردود. اگه قبول شدی خیر و برکت و اگر مردود شدی دو راه داری: یا میشی اوباش هاگزمید یا میری سربازی. اکه اوباش شدی خیر و برکت و اگر رفتی سربازی دو راه داری: یا پلیس میشی یا میری پادگان. اگه پلیس شدی خیر و برکت و اگر رفتی پادگان دو را ه داری: یا تقسیم میشی و تو پادگان میمونی یا میفرستنت جنگ. اگه تقسیم شدی و تو پادگان موندی خیر و برکت اما اگه رفتی جنگ دو راه داری : یا سالم برمیگردی یا خونپاره میزنن لت و پار میشی. اگه سالم برگشتی خیر و برکت ولی اگه لت و پار شدی دو راه داری: یا بدنت توسط عوامل تجزیه کننده تجزیه میشه یا گند میزنی. اگه تجزیه شدی خیر و برکت ولی اگه گند زدی دو راه داری : یا گاز طبیعی میشی صادر میشی افغانستان یا میشی نفت. اگه گاز شدی خیر و برکت ولی اگه نفت بشی دو راه داری : یا صادرت میکنن یا میری پالایشگاه. اگه صادر شدی خیر و برکت اما اگه رفتی پالایشگاه دو راه داری : یا تبدیل به گریس میشی یا مواد پاک کننده. اگه گریس شدی خیر و برکت ولی اگه مواد پاک کننده شدی دو راه داری: یا صابون میشی یا دستمال توالت. اگه صابون شدی خیر و برکت ولی اگه دستمال شدی باور کن پسرم باید ######
هری و رون متعجب و پوکر فیس و عصبانی و کلا قاطی پاطی مشغول گوش دادن به حرف های آرتور در نامه بودن که نامه بدلیل امواج سانسور تیکه آخر آن قطع شد.
رون بیشتر از تموم لحظات زندگیش ترسیده بود. حتی بیشتر از زمانی که آراگوگ رو دیده بود.
- هری. حالا باید چیکار کنم؟
- خب باید نه تنها نمره تک نیاری، بلکه خیلی هم بالا بگیری.
- چطوری؟
- خب باید بخونی دیگه. برو از همین الان شروع کن.
- پس فردا شروع امتحاناته چطوری همرو بخونم. من که در طول سال هیچی نخوندم.
- این تنها راهه رون.
- نه. تو باید به من تقلب برسونی؛ درسته! ما تقلب مینویسیم و میبریم سر جلسه و نمره عالی میگیریم.
-نه حرف اینو نزن.
- جوری صحبت میکنی که انگار خودت فول فولی.
- فول فول که نیستم ولی ... باش به گمونم حق با تو عه.
هری و رون خوشحال بودن که نقشه خوبی کشیدن ولی صدایی آشنا اونا رو به عقب برگردوند.
- شما دو تا هیچ وقت تقلب نخواهید نوشت.
- عه هرمیون؟! تقلب؟
- کسی درباره تقلب حرف نزد.
- خودم شنیدم گفتین تقلب. شما برخلاف مقررات عمل نخواهید کرد. اگه بفهمن خیلی براتون بد میشه.
- چشم قربان.
ولی بعد از رفتن هرمیون، هری و رون حرف هاش رو از اون یکی گوششون بیرون دادن و مشغول طرح ریزی برای تقلب شدن.
دو ساعت قبل از شروع اولین امتحان
- خب هری، طرح هامونو مرور میکنیم. برای سوالات چهارگزینه ای، عبارات راحته، خیلی راحته، سخته و خیلی سخته بترتیب گزینه های یک تا چهار میشن.
- درسته. جواب تموم سوالات تشریحی توی ردات هست دیگه؟
- آره. و یه چیزی آوردم. مشنگا بهش میگن غلط گیر. از طریق درش جواب سوالات زیادی رد وبدل میشه.
- خوبه و ...
اون دو تموم طرح هاشون رو بررسی کردن و پس از اطمینان وارد بخش امتحان کتبی درس معجون سازی پروفسور اسنیپ شدن.
پایان فلش بک
آلبوس رو به رون کرد و گفت:
- خب بقیش؟
- خب دایی جون بقیش رو تو میتونی حدس بزنی؟
- خب لابد مچتون رو گرفتن.
- نه.
- پس چی؟
امتحان بعدیش مچمون رو گرفتن.
- و چه اتفاقی افتاد بابا؟
- خب از تموم امتحانات بعدش محروم شدیم. مجبور شدیم تموم هاگوارتز حتی کف تالار اسرار هم تمیز کنیم و برق بندازیم، به تموم درخت های جنگل ممنوعه آب بدیم و ...
- پروفسور دامبلدور خدا بیامرز کاری نکرد؟ یعنی تبصره ای چیزی.
- چرا. اجازه داد دو ماه بعدش بیایم امتحان بدیم و دادیم و قبول شدیم. حالا متوجه شدی آلبوس؟ تقلب عاقبت خوبی نداره و اگه ضایع بازی پیش بیاد تنبیهات زیادی هم در پی داره. البته مگه اینکه دیگه خیلی حرفه ای باشی.
آلبوس اتاق نشیمن رو ترک کرد و به اتاقش رفت. ورقی گرفت و مشغول به نوشتن تقلب شد و تو دلش به رون گفت :
- من حرفی ام دایی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/10/28 23:38:04


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

در خوابگاه هافلپاف باز شد و پف يه لباس بنفش، با صاحبش، از در وارد شد. دورا سرشو بالا گرفته بود و سعی میکرد حتی به این فکر نکنه که چرا آملیا يه گوشه نشسته، محکم زانوهاشو تو بغل گرفته و همونطور میلرزه، پشت سر هم تکرار میکنه:
- نرو سمتش! ن...رو...سم...تش! :-X
اما خب... خواستن، همیشه توانستن نیست!
- قبول نميكنم!
-
برای دورا هم اصلا مهم نبود که آملیا اصلا منظورشو متوجه نشده؛ به مرور زمان، خودش متوجه ميشد و احتمالا، کلی هم حرص میخورد. پس يه لبخند شیطانی زد. ممکن بود سالها طول بکشه ولی ارزششو داشت. خواست راهشو بکشه و بره که... پاهاش قفل شدن!
- لطفا قبول کن!
اون خیلی راضی بود که تقریبا همیشه، توی دعوا هاش، این آملیاست که کم میاره؛ اما اصلا حوصله این یکی رو نداشت.
- نه!
- لطفا!
- نه!
اوني که گفتی هم خودتی.
این کشمکش ادامه داشت، تا اینکه دیانا، از پیششون رد شد و گفت:
- کاشکی جسیکا هم آنلاين ميشد، یکم سر به سرش میذاشتم؛ چه ميدونم، پودرش میکردم!
سیاهی واقعا داشت تالار هافلپاف رو در بر ميگرفت! اما دورا از این فکر بدش نيومد... میتونست به راحتی پودرش کنه. اما با خودش فکر کرد. تا الان به اندازه برد هاش، باخته بود. اگر شرکت میکرد، این بار باید میبرد!
- خيله خب!
-
=====
- نه کراب! نمره زیاد ميدي! ما بیست و پنج دادیم، تو فقط ميتوني با اختلاف نیم نمره امتیاز بدی. هکتور، بیست و هفت؟!
هکتور از برق چشمای لرد ترسید و خواست ویرایش کنه که یهو، با برخورد دوتا چیز که خیلی سریع رد شدن و بدون در زدن وارد شدن، يه اتفاق خیلی مرگبار افتاد.
- سی؟! هکتور، سی رد کردی؟!
هکتور از ترس جونش، يه ويبره زد که لپ تاپشو خورد کرد. لرد هنوز راضی نبود، اما ميخواست ببینه این دوتا موجود ادب نشده که بدون در زدن وارد شدن، کین؟
- بازم تو؟! :-X
-
يه سوژه بدین بریم بنویسیم!
لرد خیلی دوست داشت درخواست دوئلشو رد کنه. خیلی با تایپ نام خانوادگیش مشکل داشت، اما نباید از خودش ضعف نشون ميداد. پس یقه هکتور و کراب رو گرفت و رفتن تو اتاق فکر که یه سوژه ای بدن که به هیچ عنوان، نتونه از پسش بر بیاد.
چند دقیقه بعد
- قفس مرموز!
=====
سه هفته گذشت، یک ماه گذشت، یک سال گذشت، بازم هیچکدوم، دوئل شونو نفرستاده بودن. کراب خیلی دلش ميخواست تلافی چند روز آرایش نکردن و انتظار رو ازشون در بياره؛ هکتور خیلی دلش ميخواست تلسکوپ آملیا رو تا ته تو حلقش فرو کنه و لرد خیلی کنجکاو بود بدونه این دختره سیریش، چرا دوئل شو ارسال نکرده. پس کراب و هکتور رو فرستاد، که چند دقیقه بعد برگشتن.
- ارباب، دورا ویلیامز زده آملیا رو تو تختش طلسم کرده که نتونه به موقع برای دوئل برسه!
- خود دورا چرا ارسال نکرده؟
- ارباب آخه آملیا قبل از اینکه بره تو تختش، شکلات خواب آور گذاشته بوده بالای تخت دورا!
لرد از این همه عشقی که توی تالار هافلپاف میجوشید، به وجد اومده بود.
- باید یه شعبه از مقر فرماندهیمون رو اونجا منتقل کنیم. کلی چيز جدید یاد میگیریم.
- نرو سمتش! ن...رو...سم...تش! :-X
اما خب... خواستن، همیشه توانستن نیست!
- قبول نميكنم!

-

برای دورا هم اصلا مهم نبود که آملیا اصلا منظورشو متوجه نشده؛ به مرور زمان، خودش متوجه ميشد و احتمالا، کلی هم حرص میخورد. پس يه لبخند شیطانی زد. ممکن بود سالها طول بکشه ولی ارزششو داشت. خواست راهشو بکشه و بره که... پاهاش قفل شدن!
- لطفا قبول کن!

اون خیلی راضی بود که تقریبا همیشه، توی دعوا هاش، این آملیاست که کم میاره؛ اما اصلا حوصله این یکی رو نداشت.
- نه!

- لطفا!
- نه!
اوني که گفتی هم خودتی.این کشمکش ادامه داشت، تا اینکه دیانا، از پیششون رد شد و گفت:
- کاشکی جسیکا هم آنلاين ميشد، یکم سر به سرش میذاشتم؛ چه ميدونم، پودرش میکردم!
سیاهی واقعا داشت تالار هافلپاف رو در بر ميگرفت! اما دورا از این فکر بدش نيومد... میتونست به راحتی پودرش کنه. اما با خودش فکر کرد. تا الان به اندازه برد هاش، باخته بود. اگر شرکت میکرد، این بار باید میبرد!
- خيله خب!

-

=====
- نه کراب! نمره زیاد ميدي! ما بیست و پنج دادیم، تو فقط ميتوني با اختلاف نیم نمره امتیاز بدی. هکتور، بیست و هفت؟!

هکتور از برق چشمای لرد ترسید و خواست ویرایش کنه که یهو، با برخورد دوتا چیز که خیلی سریع رد شدن و بدون در زدن وارد شدن، يه اتفاق خیلی مرگبار افتاد.
- سی؟! هکتور، سی رد کردی؟!

هکتور از ترس جونش، يه ويبره زد که لپ تاپشو خورد کرد. لرد هنوز راضی نبود، اما ميخواست ببینه این دوتا موجود ادب نشده که بدون در زدن وارد شدن، کین؟
- بازم تو؟! :-X
-
يه سوژه بدین بریم بنویسیم! لرد خیلی دوست داشت درخواست دوئلشو رد کنه. خیلی با تایپ نام خانوادگیش مشکل داشت، اما نباید از خودش ضعف نشون ميداد. پس یقه هکتور و کراب رو گرفت و رفتن تو اتاق فکر که یه سوژه ای بدن که به هیچ عنوان، نتونه از پسش بر بیاد.
چند دقیقه بعد
- قفس مرموز!

=====
سه هفته گذشت، یک ماه گذشت، یک سال گذشت، بازم هیچکدوم، دوئل شونو نفرستاده بودن. کراب خیلی دلش ميخواست تلافی چند روز آرایش نکردن و انتظار رو ازشون در بياره؛ هکتور خیلی دلش ميخواست تلسکوپ آملیا رو تا ته تو حلقش فرو کنه و لرد خیلی کنجکاو بود بدونه این دختره سیریش، چرا دوئل شو ارسال نکرده. پس کراب و هکتور رو فرستاد، که چند دقیقه بعد برگشتن.
- ارباب، دورا ویلیامز زده آملیا رو تو تختش طلسم کرده که نتونه به موقع برای دوئل برسه!

- خود دورا چرا ارسال نکرده؟
- ارباب آخه آملیا قبل از اینکه بره تو تختش، شکلات خواب آور گذاشته بوده بالای تخت دورا!

لرد از این همه عشقی که توی تالار هافلپاف میجوشید، به وجد اومده بود.
- باید یه شعبه از مقر فرماندهیمون رو اونجا منتقل کنیم. کلی چيز جدید یاد میگیریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/16
تولد نقش: 1396/04/24
آخرین ورود: چهارشنبه 2 خرداد 1397 14:15
از: دور مراقبتم!
پستها:
337

خانههای شمارهی یازده و سیزده، با صدای خرتوخرتِ اعصابخردکنی از هم فاصله گرفتند و خانهی شمارهی دوازده ظاهر شد. چشم جادوئیام را با سرعت به اطراف چرخاندم؛ کسی من را زیر نظر نداشت. صدای مشکوکی هم به گوش نمیرسید و البته، بعد از گذر از پنج مسیر انحرافی، در طول راه مطمئن شده بودم کسی تعقیبم نمیکند. پس نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
با نهایت آرامش و احتیاط کلید را چرخاندم. کوچکترین صدایی از چرخدنده و فنرهای قفل کهنهی در اذیتکننده بود؛ چرا که خانم بلک نباید بیدار میشد و اهالی خانه نباید آمدنم را میفهمیدند. امشب نه. کاراگاه پیر و خسته و از ماموریت برگشتهای مثل من استحقاق یک شب، فقط یک شب خواب راحت و با آرامش را در اتاق خودش دارد... و سکوت و آرامش چیزی است که اهالی این خانه با تمام خوبیهایشان، استعداد عجیبی در از بین بردنش دارند.
در نهایت ظرافت و سکوتی که پای چوبیام اجازه میداد وارد خانه شدم. خوشبختانه خانم بلک زیر پردهی تابلویش چرت میزد. ظاهراً اولین خان از هفتخانِ ورودِ بی جلب توجه به خانهی گریمالد با موفقیت همراه بود! چشم جادوییام را به اطراف چرخاندم تا مطمئن شوم در مسیر اتاقم کسی نیست و در راهپله به کسی بر نمیخورم. کسی نبود. میخواستم سریع و بیصدا عرض ورودی را طی کنم که...
- سر جات بمون و مبارزه کن، ای مهاجم مرموز!
برای اولین بار پس از مدتها، شنیدن صدای کسی که انتظارش را نداشتم من را از جا پراند! در حالی که شعار همیشگیام؛ «هشیاری مداوم!» در گوشم زنگ میزد به سمت منبع صدا برگشتم... مردی زرهپوش در تابلوی کناری خانم بلک که قبلاً همیشه خالی میماند ایستاده بود و شمشیرش را در فضای تابلو تکان میداد. با فریاد دومِ مرد، خانم بلک خرناسی کشید و از خواب پرید تا باران فحشهایش را روانه کند. پیرزن لعنتی، همیشه مثل یک دزدگیر مشنگی همه را خبر میکرد. شوالیه گفت:
- فوراً بگو کی هستی ای راهزن چشم ورقلمبیـ.. مودی؟!
یا اسطوخودوس، زندهای پسر؟ 
در حالی که با چشم جادویی شاهد جلب شدن توجه بچهویزلیهای حاضر در آشپزخانه و راهروها، به جیغ خانم بلک بودم، آهی کشیدم و جواب دادم:
- آخرین باری که باهات حرف زدم، دانشآموز هاگوارتز بودم سِر. یادم نمیاد هیچوقت باهات رفیق بوده باشم که اینطوری باهام صحبت کنی.
و در ضمن، من سالی سیوچهار بار میرم و میام. نمیفهمم چرا هر دفعه یه عده هستن که شگفتزده بشن. 
قبل از اینکه جوابش را بشنوم راهم را کشیدم و رفتم. هنوز هم فرصت بود و نباید تلفش میکردم. صدای پسری را شنیدم که با فریاد میگفت:
- باز هم سر کادوگان و خانم بلک دعواشون شد. خیر سرمون باببزرگ اونو اونجا گذاشته بود که نذاره صدای پیرزنه درآد! شما رو به تنبون گلگلی مرلین، یکی بره خفهشون کنه!
فوراً به سمت راهپلهای خالی پیچیدم و با بیشترین سرعتی که یک مرد خسته با پای چوبی میتواند داشته باشد به بالا رفتم. چشم جادوئیام متوجه دو پسر موقرمز بود که میرفتند تا پیرزن بددهن را ساکت کنند. تازه به بالای پلهها رسیده بودم که ناگهان با صدای زیر فریاد «آاااااعاااااااا!»ی دختری متوجه جلویم شدم. قبل از این که بتوانم حرکتی کنم، دخترک رویم پرید و از پشت به زمین افتادم. دختر، بدون درنگ چیزی شبیه یک دوربین تک چشمی را به کلهام کوباند.
- اوه، تلسکوپم! کلهت تلسکوپم رو شکست! میخواستم باهاش آرنولدو بزنم. تو که آرنولد نیستی؟
- چه خبرته دختر؟ مگه مرگخواری اینطوری رفتار میکنی؟!
معلوم نیست نسل جدید محفل کی اینقدر وحشی شدن.
بلند شو از روم. گفتی آرنولد؟ خیلیها میگن هیکلم شبیه اون بازیگر مشنگه، ولی خب نه، من اون نیستم. قبل حمله یه ذره فکر کن بچه، نزدیک بود سرم رو بشکنی! 
دختر تلسکوپ شکستهاش را برداشت، بلند شد و داد زد: «بازیگر کیه، آرنولد پفک پیگمی رو میگم! گربههه! ستارهها میگن اونه که تو همهی صفحههای دفتر ستارهشناسیم نوشته: آرسینوس سااااکس! ولی من بالاخره پیداش میکنم و این تلسکوپو فرو میکنم تو حلقش!
» و رفت.
بلند شدم و چشم جادوییام را که از حدقه بیرون پریده بود از زمین برداشتم تا دوباره سر جایش فرو کنم. به این فکر کردم این که واقعاً چطور ممکن است کسی مرا با یک گربهی «پفک پیگمی» اشتباه بگیرد؟ اما خستگی افکارم را مشوش کرده بود و لحظهای بعد در این فکر بودم که چطور این خانه و اهالیاش میتوانند هشیاری مداوم را حتی از کسی مثل من سلب کنند.
در حالی که سرم را میمالیدم، لنگ لنگان راهروی پیش رویم را به جلو رفتم. موقع رد شدن از جلوی یکی از اتاقها که درش باز بود، با چشم عادیام متوجه حضور یک نفر در تاریکیِ اتاق شدم. آرزو کردم هر کسی که هست متوجه من نشده باشد؛ و حتی دلم نخواست با چشم جادوییام چک کنم که چه کسی آنجاست. تمام حواسم معطوف رساندن بدن خسته و کوفتهام به تخت خوابم بود... تخت نازنینم! چقدر محتاجش بودم! و چقدر امیدوار بودم که هر کسی در آن اتاق بود فعلاً بیرون نیاید و کاری به کارم نداشته باشد...
- یک عدد الستور دیده شده! الستور به آغوش من بیا!
آلبوس دامبلدور. یار همیشگی. فرمانده توانا... امشب را اجازه بده بخوابم، فردا صبح شخصاً به حضورت میرسم و گزارش ماموریت میدهم! این حرفها آن قدر سریع از ذهنم گذشتند که چیزی جز یک کلمه نتوانستم بگویم:
- آلبوس.
- تو برگشتی!
- سالی سی و چهار بار میرم و میام. تعجب کردن نداره.
هر دو چشم دامبلدور از پشت عینک هلالی شکلاش، به چشم عادی من خیره شدند. لبخندی زد و گفت:
- الستور. برای این که بفهمم چی میخوای بگی، لازم نیست ذهنخوانی بلد باشم؛ چهرهخوانی کافیه! ظاهرت شبیه یه زنبور ویژویژوی جوشانه که یه اژدها تعقیبش کرده! گزارش این که در شش ماه گذشته ماموریتت چطور پیش رفته رو ده ساعت دیگه توی اتاقم ازت میگیرم، اما توصیهم اینه که امشب رو توی اتاقت نخوابی... در هر صورت اتاق خالی هم زیاد داریم. فکر میکنم تا الان آرنولد فهمیده اومدی و میخواد به طرز ناخوشایندی سورپرایزت کنه. یادت باشه بیشتر از اینکه یه گربه باشه، یه روباهه!
بعد انگار که حرف بانمکی زده باشد، خندهی ریزی کرد، چند دانه برتی باتز از جیبش در آورد، در دهانش انداخت و بدون آن که منتظر باشد چیزی بگویم، سری تکان داد و به اتاقِ تاریک برگشت. آلبوس دامبلدور. یار همیشگی. فرمانده توانا. پیرمرد تنقلاتخورِ عجیب و غریب! متوجه حرف دامبلدور در مورد گربهای که دخترِ تلسکوپ به دست دنبالش بود نشدم. حدس زدم از آن حرفهایش باشد که معنی خاصی ندارند. شانه بالا انداختم و به سمت اتاقم در آخر راهرو پیش رفتم.
هنوز هم ورودم خیلی توجه جلب نکرده بود و امیدوار بودم یک امشب را بتوانم راحت سر روی بالش بگذارم و تحمل جیغ و خنده و سروصدای محفلیها بماند برای فردا. آرزویی خیلی کوچک... خیلی خیلی کوچک...
و بالاخره اتاقم... اتاق خون! مهمترین ویژگیاش این است که هیچکس اینجا نمیآید. بین اعضای محفل ققنوس شایعات ترسناکی در مورد اتاقم دهان به دهان میگردد. آن را مخوف و شوم و پر از ابزارهای عجیب شکنجه و «مرگخوارکُشی» میدانند و نزدیکش نمیشوند. حرفهایی که چندان دور از واقعیت هم نیستند و من هم از نقل شدنشان استقبال میکنم. به هر حال تمام عمرم از تنهایی و سکوت و عدم مزاحمت دیگران استقبال کردهام...
و همین باعث شد با دیدن قفلِ بازِ در جا بخورم. با صدای بلند گفتم: «لعنت!» و به این فکر کردم که چه کسی توانسته آن را باز کند. قفلش جادوهای پیشرفتهای داشت و کلیدش فقط دست من بود... و البته دامبلدور... و.. یاد روزی افتادم که یوآن آبرکرومبی دستهکلیدم را کش رفته بود. با خودم گفتم: «نه. یوآن آبرکرومبی غیبش زده، هیچوقت هم سروکلهش اینجا پیدا نمیشه!». پس با تردید وارد اتاقم شدم.
اتاق تاریک بود. چشم جادویی من، مثل هر چشم دیگری برای دیدن به نور نیاز دارد، اما قبل از آن که بتوانم با اشارهی چوبدستی اتاق را روشن کنم، چراغها خودبهخود روشن شدند و همه جا نورانی شد!
- سورپرایز! تولد! تولد! تولدت مبارک! بیا شمعا رو فوت کن...
حس کردم الان است که از حال بروم... مهم نبود که تا تولدم بیشتر از چهارماه مانده؛ اصلاً اهمیت نداشت که شمع و کیکی هم در کار نبود؛ مهم این بود که دورم را چند ده محفلی کوچک و بزرگ و بچهویزلیهای رقصان و جیغکِش گرفته بودند که هیچ نیازی به «دلیل» برای رقص، آواز، شادی یا کلکل و دعوا نمیخواستند. بچههای موقرمزی که جلوی آینهی دشمنیابم شکلک درمیآوردند، دروغیابهایم را از کمد بیرون میکشیدند تا آژیر ناخوشایندش اتاق را تحملناپذیرتر کند، از سر و کولم بالا میرفتند و روی تخت نازنینم بالا و پایین میپریدند.
جملاتی را به یاد آوردم؛ «تو همهی صفحههای دفتر ستارهشناسیم نوشته: آرسینوس سااااکس!» ... «یادت باشه بیشتر از اینکه یه گربه باشه، یه روباهه!» ... «هشیاری مداوم!» ... تا جایی که یادم مانده، قبل از آن که از هوش بروم، فقط توانستم یک جمله را زمزمه کنم:
- با همین دستای خودم خفهت میکنم؛ یوآرنولدِ پفکرومبی!
با نهایت آرامش و احتیاط کلید را چرخاندم. کوچکترین صدایی از چرخدنده و فنرهای قفل کهنهی در اذیتکننده بود؛ چرا که خانم بلک نباید بیدار میشد و اهالی خانه نباید آمدنم را میفهمیدند. امشب نه. کاراگاه پیر و خسته و از ماموریت برگشتهای مثل من استحقاق یک شب، فقط یک شب خواب راحت و با آرامش را در اتاق خودش دارد... و سکوت و آرامش چیزی است که اهالی این خانه با تمام خوبیهایشان، استعداد عجیبی در از بین بردنش دارند.
در نهایت ظرافت و سکوتی که پای چوبیام اجازه میداد وارد خانه شدم. خوشبختانه خانم بلک زیر پردهی تابلویش چرت میزد. ظاهراً اولین خان از هفتخانِ ورودِ بی جلب توجه به خانهی گریمالد با موفقیت همراه بود! چشم جادوییام را به اطراف چرخاندم تا مطمئن شوم در مسیر اتاقم کسی نیست و در راهپله به کسی بر نمیخورم. کسی نبود. میخواستم سریع و بیصدا عرض ورودی را طی کنم که...
- سر جات بمون و مبارزه کن، ای مهاجم مرموز!

برای اولین بار پس از مدتها، شنیدن صدای کسی که انتظارش را نداشتم من را از جا پراند! در حالی که شعار همیشگیام؛ «هشیاری مداوم!» در گوشم زنگ میزد به سمت منبع صدا برگشتم... مردی زرهپوش در تابلوی کناری خانم بلک که قبلاً همیشه خالی میماند ایستاده بود و شمشیرش را در فضای تابلو تکان میداد. با فریاد دومِ مرد، خانم بلک خرناسی کشید و از خواب پرید تا باران فحشهایش را روانه کند. پیرزن لعنتی، همیشه مثل یک دزدگیر مشنگی همه را خبر میکرد. شوالیه گفت:
- فوراً بگو کی هستی ای راهزن چشم ورقلمبیـ.. مودی؟!
یا اسطوخودوس، زندهای پسر؟ 
در حالی که با چشم جادویی شاهد جلب شدن توجه بچهویزلیهای حاضر در آشپزخانه و راهروها، به جیغ خانم بلک بودم، آهی کشیدم و جواب دادم:
- آخرین باری که باهات حرف زدم، دانشآموز هاگوارتز بودم سِر. یادم نمیاد هیچوقت باهات رفیق بوده باشم که اینطوری باهام صحبت کنی.
و در ضمن، من سالی سیوچهار بار میرم و میام. نمیفهمم چرا هر دفعه یه عده هستن که شگفتزده بشن. 
قبل از اینکه جوابش را بشنوم راهم را کشیدم و رفتم. هنوز هم فرصت بود و نباید تلفش میکردم. صدای پسری را شنیدم که با فریاد میگفت:
- باز هم سر کادوگان و خانم بلک دعواشون شد. خیر سرمون باببزرگ اونو اونجا گذاشته بود که نذاره صدای پیرزنه درآد! شما رو به تنبون گلگلی مرلین، یکی بره خفهشون کنه!
فوراً به سمت راهپلهای خالی پیچیدم و با بیشترین سرعتی که یک مرد خسته با پای چوبی میتواند داشته باشد به بالا رفتم. چشم جادوئیام متوجه دو پسر موقرمز بود که میرفتند تا پیرزن بددهن را ساکت کنند. تازه به بالای پلهها رسیده بودم که ناگهان با صدای زیر فریاد «آاااااعاااااااا!»ی دختری متوجه جلویم شدم. قبل از این که بتوانم حرکتی کنم، دخترک رویم پرید و از پشت به زمین افتادم. دختر، بدون درنگ چیزی شبیه یک دوربین تک چشمی را به کلهام کوباند.
- اوه، تلسکوپم! کلهت تلسکوپم رو شکست! میخواستم باهاش آرنولدو بزنم. تو که آرنولد نیستی؟

- چه خبرته دختر؟ مگه مرگخواری اینطوری رفتار میکنی؟!
معلوم نیست نسل جدید محفل کی اینقدر وحشی شدن.
بلند شو از روم. گفتی آرنولد؟ خیلیها میگن هیکلم شبیه اون بازیگر مشنگه، ولی خب نه، من اون نیستم. قبل حمله یه ذره فکر کن بچه، نزدیک بود سرم رو بشکنی! 
دختر تلسکوپ شکستهاش را برداشت، بلند شد و داد زد: «بازیگر کیه، آرنولد پفک پیگمی رو میگم! گربههه! ستارهها میگن اونه که تو همهی صفحههای دفتر ستارهشناسیم نوشته: آرسینوس سااااکس! ولی من بالاخره پیداش میکنم و این تلسکوپو فرو میکنم تو حلقش!
» و رفت.بلند شدم و چشم جادوییام را که از حدقه بیرون پریده بود از زمین برداشتم تا دوباره سر جایش فرو کنم. به این فکر کردم این که واقعاً چطور ممکن است کسی مرا با یک گربهی «پفک پیگمی» اشتباه بگیرد؟ اما خستگی افکارم را مشوش کرده بود و لحظهای بعد در این فکر بودم که چطور این خانه و اهالیاش میتوانند هشیاری مداوم را حتی از کسی مثل من سلب کنند.
در حالی که سرم را میمالیدم، لنگ لنگان راهروی پیش رویم را به جلو رفتم. موقع رد شدن از جلوی یکی از اتاقها که درش باز بود، با چشم عادیام متوجه حضور یک نفر در تاریکیِ اتاق شدم. آرزو کردم هر کسی که هست متوجه من نشده باشد؛ و حتی دلم نخواست با چشم جادوییام چک کنم که چه کسی آنجاست. تمام حواسم معطوف رساندن بدن خسته و کوفتهام به تخت خوابم بود... تخت نازنینم! چقدر محتاجش بودم! و چقدر امیدوار بودم که هر کسی در آن اتاق بود فعلاً بیرون نیاید و کاری به کارم نداشته باشد...
- یک عدد الستور دیده شده! الستور به آغوش من بیا!

آلبوس دامبلدور. یار همیشگی. فرمانده توانا... امشب را اجازه بده بخوابم، فردا صبح شخصاً به حضورت میرسم و گزارش ماموریت میدهم! این حرفها آن قدر سریع از ذهنم گذشتند که چیزی جز یک کلمه نتوانستم بگویم:
- آلبوس.
- تو برگشتی!

- سالی سی و چهار بار میرم و میام. تعجب کردن نداره.

هر دو چشم دامبلدور از پشت عینک هلالی شکلاش، به چشم عادی من خیره شدند. لبخندی زد و گفت:
- الستور. برای این که بفهمم چی میخوای بگی، لازم نیست ذهنخوانی بلد باشم؛ چهرهخوانی کافیه! ظاهرت شبیه یه زنبور ویژویژوی جوشانه که یه اژدها تعقیبش کرده! گزارش این که در شش ماه گذشته ماموریتت چطور پیش رفته رو ده ساعت دیگه توی اتاقم ازت میگیرم، اما توصیهم اینه که امشب رو توی اتاقت نخوابی... در هر صورت اتاق خالی هم زیاد داریم. فکر میکنم تا الان آرنولد فهمیده اومدی و میخواد به طرز ناخوشایندی سورپرایزت کنه. یادت باشه بیشتر از اینکه یه گربه باشه، یه روباهه!

بعد انگار که حرف بانمکی زده باشد، خندهی ریزی کرد، چند دانه برتی باتز از جیبش در آورد، در دهانش انداخت و بدون آن که منتظر باشد چیزی بگویم، سری تکان داد و به اتاقِ تاریک برگشت. آلبوس دامبلدور. یار همیشگی. فرمانده توانا. پیرمرد تنقلاتخورِ عجیب و غریب! متوجه حرف دامبلدور در مورد گربهای که دخترِ تلسکوپ به دست دنبالش بود نشدم. حدس زدم از آن حرفهایش باشد که معنی خاصی ندارند. شانه بالا انداختم و به سمت اتاقم در آخر راهرو پیش رفتم.
هنوز هم ورودم خیلی توجه جلب نکرده بود و امیدوار بودم یک امشب را بتوانم راحت سر روی بالش بگذارم و تحمل جیغ و خنده و سروصدای محفلیها بماند برای فردا. آرزویی خیلی کوچک... خیلی خیلی کوچک...
و بالاخره اتاقم... اتاق خون! مهمترین ویژگیاش این است که هیچکس اینجا نمیآید. بین اعضای محفل ققنوس شایعات ترسناکی در مورد اتاقم دهان به دهان میگردد. آن را مخوف و شوم و پر از ابزارهای عجیب شکنجه و «مرگخوارکُشی» میدانند و نزدیکش نمیشوند. حرفهایی که چندان دور از واقعیت هم نیستند و من هم از نقل شدنشان استقبال میکنم. به هر حال تمام عمرم از تنهایی و سکوت و عدم مزاحمت دیگران استقبال کردهام...
و همین باعث شد با دیدن قفلِ بازِ در جا بخورم. با صدای بلند گفتم: «لعنت!» و به این فکر کردم که چه کسی توانسته آن را باز کند. قفلش جادوهای پیشرفتهای داشت و کلیدش فقط دست من بود... و البته دامبلدور... و.. یاد روزی افتادم که یوآن آبرکرومبی دستهکلیدم را کش رفته بود. با خودم گفتم: «نه. یوآن آبرکرومبی غیبش زده، هیچوقت هم سروکلهش اینجا پیدا نمیشه!». پس با تردید وارد اتاقم شدم.
اتاق تاریک بود. چشم جادویی من، مثل هر چشم دیگری برای دیدن به نور نیاز دارد، اما قبل از آن که بتوانم با اشارهی چوبدستی اتاق را روشن کنم، چراغها خودبهخود روشن شدند و همه جا نورانی شد!
- سورپرایز! تولد! تولد! تولدت مبارک! بیا شمعا رو فوت کن...

حس کردم الان است که از حال بروم... مهم نبود که تا تولدم بیشتر از چهارماه مانده؛ اصلاً اهمیت نداشت که شمع و کیکی هم در کار نبود؛ مهم این بود که دورم را چند ده محفلی کوچک و بزرگ و بچهویزلیهای رقصان و جیغکِش گرفته بودند که هیچ نیازی به «دلیل» برای رقص، آواز، شادی یا کلکل و دعوا نمیخواستند. بچههای موقرمزی که جلوی آینهی دشمنیابم شکلک درمیآوردند، دروغیابهایم را از کمد بیرون میکشیدند تا آژیر ناخوشایندش اتاق را تحملناپذیرتر کند، از سر و کولم بالا میرفتند و روی تخت نازنینم بالا و پایین میپریدند.
جملاتی را به یاد آوردم؛ «تو همهی صفحههای دفتر ستارهشناسیم نوشته: آرسینوس سااااکس!» ... «یادت باشه بیشتر از اینکه یه گربه باشه، یه روباهه!» ... «هشیاری مداوم!» ... تا جایی که یادم مانده، قبل از آن که از هوش بروم، فقط توانستم یک جمله را زمزمه کنم:
- با همین دستای خودم خفهت میکنم؛ یوآرنولدِ پفکرومبی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

×××××

جزئیات کاربر

وقتی بچه بودم همیشه یک همبازی مخفی داشتم. آن موقع در دهکده ی جادوگر ها که در قعر جنگل بود من دوستان زیادی داشتم ولی کانیلا با همه شأن فرق داشت.
اولین باری که با هم آشنا شدیم من هفت ساله بودم. آسمان صاف و آبی بود و هوا خنک و دلچسب. تنهایی در حاشیه ی رودخانه ی عمیق و طولانی ای که کمی از دهکده دوربود نشسته بودم. آبش آرام و روان بود و ماهی های زیادی درآن شنا می کردند. پدرم همیشه از آنجا ماهی میگرفت. سنگ های ریز را بر می داشتم و داخل آب می انداختم و به صدای تالاپ افتادنشان گوش می دادم. نسیم خنکی می وزید و شاخه های سبز درختان را تکان می داد. به هیچی فکر نمی کردم و راحت و آزاد بودم. وقتی از پرتاب سنگ خسته شدم بر علفزار سبز کنار رودخانه دراز کشیدم. صدای خش خشی را از چند متر آن طرف تر شنیدم. فوری نشستم و به آنجا که صدا می آمد نگاه کردم. مردی از بین بوته ها بیرون آمد. لبخند پهنی بر لب های کبودش داشت. قدش بلند بود و موهایش به سیاهی قیر بودند که آنها را دسته دسته بر شانه هایش انداخته بود. لباس رکابی پاره و کهنه و خشن و کلفتی پوشیده بود که بازو های لخت و قوی اش را نشان می داد. توری در بغل گرفته بود. او را نمی شناختم. از اهالی ده نبود. برایم دست تکان داد و گفت :
- روز خوبیه. مگه نه؟
برخاستم و گفتم :
- آره.
کمی دستپاچه شده بودم. مرد به سمتم آمد و گفت :
- این رودخونه باید ماهی های چاق و چله ای داشته باشه. درسته؟
ناگهان یاد تاکید های مادرم افتادم که می گفت هیچ وقت با غریبه ها حرف نزنم.
- مامانم گفته که نباید با غریبه ها حرف بزنم.
مرد ز زیر خنده. دهانش را تا جایی که می توانست باز کرد و با صدایی بلند قاه قاه خندید. انقدر بلند می خندید که من هم خندیدم. بالاخره خنده هایش قطع شد. اشک را از چشم هایش پاک کرد و گفت :
- چرا؟ غریبه ها که هیولا نیستن؟ هستن؟
سر تکان دادم و گفتم :
- آره. مامانم گفته بعضی هاشون هیولان.
- تو که من رو هیولا نمی بینی؟ می بینی؟
ساکت شدم و خیلی دقیق به بدنش نگاه کردم. داشتم دنبال نشانه های هیولا ها می گشتم. دنبال شاخ ، چنگال های بلند ، دندان های خون آشامی و... ولی او انسان بود و هیچ نشانی از هیولا ها نداشت. غریبه دو انگشت اشاره اش را پشت کله برد و برای خودش شاخ درست کرد. تورش را زمین انداخت و در حالی که به سمتم می آمد صدایش را عوض کرد و گفت :
- هووو! من یک هیولام. من می خوام تو رو بخورم! واااا.
بعد دست هایش را دور شکمم حلقه کرد و آرام من را زمین انداخت و قلقلکم داد. در حالی که از خنده می لرزیدم دست هایش را کنار زدم و گفتم :
- نکن. نکن. بسه دیگه.
غریبه برخاست و رهایم کرد. احساس بهتری داشتم. غریبه بعد از چند لحظه لبخند زدن گفت :
- پدر و مادرت درست گفتن. اونا می خوان ازت محافظت کنند. توی این جنگل موجودات خطرناک زیادی هست. تو باید به حرفشون گوش بدی. ولی بدون ، حداقل من یکی از اون هیولا ها ی آدم خوار نیستم. حالا میای با هم دوست شیم؟
غریبه انگشت کوچکش را به سمتم آورد. اما دست من پایین بود. مردد بودم که باهاش دوست بشوم یا نه؟ بهنظر مرد خوبی می آمد ولی من نمی خواستم از حرف پدر و مادرم سر پیچی کنم. غریبه با دست آزادش دست دراز شده اش را گرفت و گفت :
- ای بابا! دست بده دیگه. دستم داره خشک می شن ها؟ اگه دستم خشک شد خونش گردن خودته.
خندیدم. تصمیم را گرفتم و انگشت کوچکم را دور انگشت کوچک و زبر او حلقه کردم. هر دو لبخند زدیم و دست هایمان را تکان دادیم. غریبه گفت :
- ما دو تا از حالا تا ابد با هم دوستیم. دو تا دوست مخفی. چون نباید به پدر و مادرت درباره ی من چیزی بگی.
- چرا؟
- اگه بهشون بگی با یک غریبه فورا دوستیمونو به هم می زنم و تو رو از من دور می کنم. فکر می کنم تو با یک خون آشامی چیزی دوست شدی که می خوای بهت آسیب بزنه. در حالی که من آدمم. قول می دی بهشون هیچی نگی؟
چند لحظه ای فکر کردم و گفتم :
- باشه. قول می دم.
- قول قول؟
- آره. قول قول.
- خوبه. حالا میای ماهیگیری کنیم؟ من تور دارم.
هیجان زده گفتم :
- حتما.
از آن روز به بعد ما تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و بیشتر و بیشتر با هم آشنا می شدیم. می گفت که اسمش کانیلاست و قبلاً در دهکده ی جادوگر ها زندگی می کرده. می گفت که نگهبان انبار غذا بود و در زمستان که شکار کم بود از انبار غذا مراقبت می کرد. اما یکبار خوابش برد و یک دسته جن کوتوله مخفیانه انبار غذا را خالی کردند. آن سال خیلی برای جادوگر ها سخت گذشت و یک نفر از گشنگی مرد. به همین دلیل او را از دهکده بیرون انداختند. کانیلا زندگی سختی داشت. دلم برایش می سوخت. یعنی تنهایی زندگی کردن چه حسی دارد؟ از آن موقع که داستان زندگی اش را تعریف کرد تصمیم گرفتم باهاش آنقدر دوست بشوم که از تنهایی در بیاید. من درباره ی او همانطور که قول داده بودم به پدر و مادر هیچی نگفتم. بعد از مدتی دیگر من او را به چشم یک غریبه نمی دیدم. بلکه آن را دوستی همسن خودم می دانستم. ما چندین بار با هم شکار کردیم. او مثل یک پدر من را بر شانه هایش می گذاشت و ما به دنبال موجودات مخفی و یا آهو ها و گوزن ها رفته و آنها را می کشتیم. او یکبار یک بچه آهو را جلوی چشم های مادرش کشت. ما در آن لحظه ها می خندیدیم و خوشحال از شکارمان آن را کباب می کردیم و می خوردیم. یکبار دیگر که یک خرگوش زنده را گرفته بود گفت:
- اینم از شکار جدید. حالا ببین اینو چطوری می کشم...
مشتاقانه به او نگاه می کردم و منتظر بودم که با خرگوش زنده چه کار می کند؟ یعنی اینبار چطور حیوان را می کشد؟ خرگوش مثل برف سفید بود و چشم هایش قرمز بودند. نفس نفس می زد و قلبش تند می تپید. خرگوش نازی بود و گوش های بلند و نرمی داشت. کانیلا در یک لحظه سر خرگوش را در دهانش برد و سرش را با دندان های تیزش کند. دهانم باز مانده بود و مبهوت به او نگاه می کردم که با دهان غرق خونش می خندید و به من چشمک می زد.
یکبار تیر کمانش را به من داد و من یک کبوتر زیبا را وقتی بر روی جوجه هایش نشسته بود کشتم. از خوشحالی فریاد کشیدم و هیجان زده کبوتر کشته شده را به کانیلا نشان می دادم. ما به بالای درخت رفتیم و کل لانه اش را با جوجه هایش چپه کردیم. کلی هم خندیدیم و لذت بردیم.
البته ما فقط شکار نمی کردیم. قایم باشک هم بازی می کردیم. در روز های گرم تابستان در رودخانه شنا می کردیم و... درست است که پدر و مادر هرگز اجازه نمی دادند حتی پایم را در آب رودخانه بگذارم ولی کانیلا می گفت که باید شنا یاد بگیرم. خیلی به دردم می خورد و بهم شنا کردن را یاد داد.و درست است که پدر و مادر هرگز اجازه نمی دادند به شکار بروم ولی کانیلا می گفت باید مرد بار بیایم و خشن باشم.
در ضمن ، کانیلا مثل همه ی دوست های دیگر در مشکلات کمکم می کرد و پیشنهاد هایی می داد. البته پیشنهاد هایش یکم زیادی عوضی بازی بود. مثلاً وقتی من همه تخم مرغ های مرغمان را کش رفتم تا با کانیلا یک صبحانه ی درست و حسابی بخوریم پدر دعوایم کرد و بهم سیلی زد. من ناراحت شدم و موضوع را به کانیلا گفتم. او گفت که برای انتقام بروم مرغمان را سر ببرم. من هم همین کار را کردم و هر چند کتک مفصلی خوردم ولی احساس رضایت می کردم.
وقتی که هشت ساله بودم در یک غروب غم انگیز در کناره های رودخانه قدم می زدم. رنگ سرخ و نارنجی خورشید از لای شاخ و برگ های درخت ها رد می شد و بر امواج نرم و آرام رودخانه می درخشید. صدای جیرجیرک ها و قورباغه ها به گوش می رسید و بلبل و پرندگان آواز می خواندند. دلم شکسته بود. قیافه ام پکر بود و ذهنم به شدت درگیر ماجرایی شده بود و خاطرات یک ساعت پیش به یادم می آمدند. ناگهان کانیلا را دیدم. خوشحال شدم. او به سمتم آمد و گفت :
- چطوری قهرمان؟
همان لباس های قدیمی را به تن داشت. رکابی خشن و کلفتی که در گذر زمان سیاه رنگ و پاره پاره شده بود. او در آن یک سال حتی در زمستان هم با همین لباس بود. با هم دست دادیم. به آرامی گفتم :
- خوبم.
- راستشو بگو. غمگین به نظر میای؟ چی شده؟
- هیچی.
- به من اعتماد کنم. من می توانم کمکت کنم.
آهی کشیدم و گفتم :
- دوباره از باتیس کتک خوردم.
کانیلا دندان به هم سایید و گفت :
- این بچه دیگه خیلی پر رو شده. تو چی کار کردی؟
- گریه کردم و به پدر مادرم گفتم. اونا هم پیش پدر و مادر باتیس رفتن و بهشون گفتن رفتار پسرشونو درست کنه.
- واقعا که. فکر کنم تا الآن بیست باری همین کار رو کرده باشه. درسته؟
- فکر کنم.
- چرا حقشو نمی زاری کف دستش؟
- من زورم به اون نمی رسه. اون خیلی قوی تره. به خاطر همین هم به همه زور می گه. تا حالا سعی کردم باهاش دوست بشم ولی اون فقط کتکم می زنه.
- چرا پدر و مادرت هیچ کار نمی کنن؟
- نمی دونم. فکر می کنن زیاد مهم نیست. ولی بابا گفت اگه یکبار دیگه زدت خودم بهش می کنم.
کانیلا در حالی که سر تکان می داد زبان دراز دو لبه اش را بیرون آورد و چرخاند.
- می دونم می دونم. درکت می کنم. نگران نباش. همین امشب پدرشو در میاریم. تا ساعت دوازده بیدار باش. وقتی ساعت دوازده شد بیا بیرون. من جلوی در خونتون منتظرم.
قلبم با هیجان به سینه ام می کوبید. گفتم :
- نقشه چیه؟
- بعدا بهت می گم.
ساعت نه شب وقتی در رخت خوابم بودم مادر پیشانی ام را بوسید. چراغ را با خواندن وردی خاموش کرد و با یک شب به خیر رفت. وقتی مطمئن شدم رفته ملافه را کنار زدم و برخاستم. با اینکه چشم هایم خسته و خواب آلود بودند خودم را بیدار نگه داشتم. به این فکر می کردم که چه چیزی در سر کانیلا می گذرد؟ تا ساعت دوازده به سختی بیدار ماندم. هر لحظه ممکن بود چشم هایم بسته شود و در خواب عمیقی فرو بروم. به همین خاطر در اتاق قدم می زدم. وقتی ساعت دوازده شد صدایی شنیدم :
- پیس. آدر. وقتشه.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. آسمان صاف و سیاه بود. میلیون ها میلیون ستاره در پرده ی تاریک شب چشمک می زدند و ماه کامل مقل چراغی همه جا را روشن کرده بود. نور رنگ پریده و سفید ماه بر شانه ها و بازو های لخت کانیلا می خورد و می درخشید. با عجله کاپشنی که مال آدم های غیر جادوگر بود تنم و کردم. دستگیره را به آرامی چرخاندم در را با صدای قیژ قیژش باز کردم. مثل شبحی تاریک ، بی صدا و آرام از پله ها ی چوبی پایین رفتم و به طبقه ی همکف رسیدم. آن پایین نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و عطسه کردم. البته با دست جلوی دهانم را گرفتم. با ترس به پله ها نگاه کردم. چند لحظه ای در سکوتی سنگین و طولانی گذشت. آهی از سر آسودگی کشیدم. گویا که پدر و مادر صدایم را نشنیدند. با عجله در را باز کردم و بیرون رفتم. هوا سرد بود و به آرامی باد می آمد. در را باز گذاشتم. کانیلا سلام کرد. جوابش را دادم. چشم هایش را تاریکی می درخشید و لبخند ترسناکی بر لب داشت. کانیلا گفت :
- حالا وقتشه. خونه ی باتیس کجاست؟
به آرامی گفتم :
- چه نقشه ای داری؟
- اول بریم جلوی خونه شون. خودت می فهمی.
با تردید به او نگاه کردم و بر کوچه ی خاکی راه افتادم. خاک زیر پایم خش خش می کرد. با آنکه ماه در آسمان بود ولی انتهای جاده ی خاکی در تاریکی فرو رفته بود. خانه ها مبهم و تیره و تار دیده می شدند. ده متر آن ور تر جلوی خانه ای چوبی و دو طبقه ایستادم. کانیلا پرسید :
- کدوم پنجره مال اتاق باتیسه؟
با انگشت پنجره ی طبقه ی دوم را نشان دادم.
- اون.
کانیلا آرام خندید. دو سنگ از زمین برداشت و در حالی که آنها را به هم می مالید اورادی را زمزمه می کرد. سنگ ها ابتدا سرخ شدند و درخشیدند. سرخیشان بیشتر و بیشتر شد. می توانستم گرمایشان را احساس کنم که به صورتم می خورد. دو سنگ ناگهان در هم فرو رفتند و سر انجام به شکل گلوله ی مذابی در آمدند. کانیلا گلوله را از این دست به آن دست انداخت و با خنده به آن خیره شد. نور آتش صورتش را روشن کرده بود. لبخند شیطانی ای بر لب داشت. چشم هایش در حدقه گشاد شده بودند و درست مثل وقتی که شکار می کردیم از وحشی گری می درخشیدند. سنگ را رو به من نگه داشت و گفت :
- کارشو تموم کن.
هری قلبم در سینه ریخت. خشکم زده بود و نفسم در سینه حبس شد. رنگ از چهره ام پرید. چند لحظه ای در سکوت به او خیره ماندم. کانیلا گلوله ی مذاب را تکان داد و گفت :
- بگیرش. نترس. نمی سوزونت. این گلوله ی آتش از پنجره به راحتی رد میشه. بدون اینکه اونو بشکنه و کل اتاق باتیس رو به آتیش می کشه.
- ولی... ولی من نمی خوام اونو بکشم...
کانیلا با صدای خشن و بی رحمش گفت :
- چرا نه آدر؟ باتیس یک بچه قلدره مگه نه؟ مگه اون چه سودی برای این دنیا داره؟ اون جز قلدری چی سرش می شه؟ بکشش آدر. بکشش.
کانیلا سنگ را جلوتر آورد. دستانم را عقب بردم و گفتم :
- ولی من نمی تونم یک آدم بکشم.
- میتونی. یادت میاد یکبار یک ماهی رو زنده زنده رو ذغال انداختیم؟ باتیس با اون ماهی چه فرقی می کنه؟ آدر اون فقط قلدری می کنه. یادت میاد تا حالا چند بار زدت؟ فکر می کنی اگه بزرگ بشه آدم خوبی باشه؟ تو داری یک آشغال رو از رو زمین محو می کنی آدر. درست مثل قهرمان ها. آدم بد همیشه باید بمیره. مگه نه؟
دلم کمی قرص شد. کانیلا گوی آتش را در دستان لرزانم گذاشت. دستم را نمی سوزاند. فقط گرم می کرد. به پنجره ی اتاق خواب باتیس نگاه کردم.
شاید کانیلا راست می گفت. شاید بهتر بود او بمیرد. قهرمان ها همیشه یک آدم بد را می کشتند. به کانیلا نگاه کردم. به آرامی سر تکان داد و گفت :
- بکشش. بکشش.بکشش ...
ناگهان صدا های بیشتری شنیدم. ده ها نفرموجود نامریی که در سکوت و تاریکی شب زمزمه می کردند :
- بکشش. بکشش. بکشش.
گوی آتشین را در دستانم فشار دادم و آن را عقب بردم. همه ی آن کتک هایی که از او خوردم به ذهنم آمدند. نفرت از او در قلبم زنده شد.
- بکشش.بکشش. بکشش.
گوی آتشین را عقب بردم. من فقط داشتم یک آدم بد را می کشتم. یک پسر بد قلدر. و این کار بدی نبود. من او را می کشتم و همه و مخصوصا خودم را از شرش راحت می کردم. ناگهان کسی فریاد زد :
- آدر نه! این کارو نکن!
وحشتزده برگشتم. پدرم بود. او با یک پیراهن که از جلو باز بود تند تند به سمتم می آمد. کانیلا مثل یک سگ هار غرید. دست هایش را بالا آورد. چنگال هایی سیاه از دست هایش بیرون زدند و پوزه ای از دهانش بیرون آمد. او به سمت پدرم خیز برداشت و او را بر زمین انداخت. من جیغ می کشیدم و اسم پدرم را صدا می زدم. کانیلا چنگال هایش را در سینه ی پدر فرو کرد. دمی شبیه دم عقرب ولی صد برابر بزرگتر از پشتش بیرون زد و آن را به سمت گردن پدر برد. می دانستم اگر دم به گلویش بخورد او را می کشد. باید یک کاری می کردم. باید پدرم را از دست کانیلا نجات می دادم. گوی را به سمت شیطان پرت کردم. خدا خدا می کردم به پدرم نخورد. گلوله ی آتش به آرامی در هوا چرخید و زمان کند شد. اگر به پدرم بخورد؟ من هیچ وقت نشانه گیری خوبی نداشتم...
گلوله به کانیلا خورد. آتش همه ی بدنش را پوشاند. او مثل یک گرگ زوزه کشید. پدر خود را از زیرش خلاص کرد. کانیلا که دیگر هیچ شباهتی به انسان نداشت در حالی که می سوخت مچاله شد. فلس های سیاهی از پوستش بیرون آمد و بعد از چند لحظه به خاکستر تبدیل شد. همه ی همسایه ها و اهالی روستا بیرون ریختند و دور ما جمع شدند. همههمه ای به پا شد. مردم نمی دانستند چه اتفاقی افتاده. پدر من را بغل کرد و گفت :
- تو داشتی چی کار می کردی؟ می خواستی باتیس رو بکشی؟
پچ پچ ها ناگهان بلند شد و هر یک از مردم چیزی گفتند. باتیس وحشتزده به من نگاه کرد. بغضم ترکید. در حالی که اشک می ریختم و زار می زدم همه ی ماجرا را توضیح دادم. از همان اول که کانیلا را دیدم و اینکه یک سال مخفیانه با او دوست بودم. پدر من را در آغوش گرفت و گفت:
- مگه نگفتیم با غریبه ها حرف نزن؟
- اما... اما من فکر می کردم اون آدم خوبیه!
- اون یک شیطان بود آدر. اون خودشو به شکل یک انسان در آورد و باهات دوست شد. تا تو رو تبدیل به یکی از خودشون کنه. اگه همینطوری به حرفاش گوش می دادی تبدیل به یک روانی آدم کش می شدی. اگه من صدای عطست رو نمی شنیدم و دنبالت نمیومدم تو تا حالا باتیس رو کشته بودی.
من کلی گریه کردم. از اینکه نزدیک بود خود را در چه دامی بیندازم و اینکه یک سال با یک شیطان دوست بودم می لرزیدم و از ته قلب اشک می ریختم. بابا از مردم عذر خواهی کرد و سعی کرد به آنها توضیح دهد که من بچه ام. نمی دانستم آن یک شیطان است. در حالی که پدر با اهالی جادوگر حرف می زد مامان من را بغل کرد و به خانه برد.
اهالی روستا من را بخشیدند. خاطره ی آن روز توی ذهنم ماند و هیچ وقت پاک نشد.باتیس هم دیگر با من کاری نداشت. وقتی فهمید نزدیک بود او را بکشم از ترسش حتی به سمتم هم نمی آمد.
من در روز ها بعد ماجرا را دقیق تر و کامل تر برای پدر و مادرم و دوستانم تعریف کردم. پدر خیلی تلاش کرد تا آموزه های کمدی که از آن شیطان یاد گرفته بودم را از ذهنم پاک کند. من دوباره برگشتم و توانستم رفتار های خشن و انتقام جویان ام را که از آن شیطان یاد گرفته بودم ترک کنم.
آن تاریخ و آن خاطره برای همیشه در ذهنم حک شد. و من هیچ وقت فراموش نمی کنم که نزدیک بود به خاطر یک دوست شیطان در هشت سالگی آدم بکشم و تبدیل به چه هیولایی بشوم...
اولین باری که با هم آشنا شدیم من هفت ساله بودم. آسمان صاف و آبی بود و هوا خنک و دلچسب. تنهایی در حاشیه ی رودخانه ی عمیق و طولانی ای که کمی از دهکده دوربود نشسته بودم. آبش آرام و روان بود و ماهی های زیادی درآن شنا می کردند. پدرم همیشه از آنجا ماهی میگرفت. سنگ های ریز را بر می داشتم و داخل آب می انداختم و به صدای تالاپ افتادنشان گوش می دادم. نسیم خنکی می وزید و شاخه های سبز درختان را تکان می داد. به هیچی فکر نمی کردم و راحت و آزاد بودم. وقتی از پرتاب سنگ خسته شدم بر علفزار سبز کنار رودخانه دراز کشیدم. صدای خش خشی را از چند متر آن طرف تر شنیدم. فوری نشستم و به آنجا که صدا می آمد نگاه کردم. مردی از بین بوته ها بیرون آمد. لبخند پهنی بر لب های کبودش داشت. قدش بلند بود و موهایش به سیاهی قیر بودند که آنها را دسته دسته بر شانه هایش انداخته بود. لباس رکابی پاره و کهنه و خشن و کلفتی پوشیده بود که بازو های لخت و قوی اش را نشان می داد. توری در بغل گرفته بود. او را نمی شناختم. از اهالی ده نبود. برایم دست تکان داد و گفت :
- روز خوبیه. مگه نه؟
برخاستم و گفتم :
- آره.
کمی دستپاچه شده بودم. مرد به سمتم آمد و گفت :
- این رودخونه باید ماهی های چاق و چله ای داشته باشه. درسته؟
ناگهان یاد تاکید های مادرم افتادم که می گفت هیچ وقت با غریبه ها حرف نزنم.
- مامانم گفته که نباید با غریبه ها حرف بزنم.
مرد ز زیر خنده. دهانش را تا جایی که می توانست باز کرد و با صدایی بلند قاه قاه خندید. انقدر بلند می خندید که من هم خندیدم. بالاخره خنده هایش قطع شد. اشک را از چشم هایش پاک کرد و گفت :
- چرا؟ غریبه ها که هیولا نیستن؟ هستن؟
سر تکان دادم و گفتم :
- آره. مامانم گفته بعضی هاشون هیولان.
- تو که من رو هیولا نمی بینی؟ می بینی؟
ساکت شدم و خیلی دقیق به بدنش نگاه کردم. داشتم دنبال نشانه های هیولا ها می گشتم. دنبال شاخ ، چنگال های بلند ، دندان های خون آشامی و... ولی او انسان بود و هیچ نشانی از هیولا ها نداشت. غریبه دو انگشت اشاره اش را پشت کله برد و برای خودش شاخ درست کرد. تورش را زمین انداخت و در حالی که به سمتم می آمد صدایش را عوض کرد و گفت :
- هووو! من یک هیولام. من می خوام تو رو بخورم! واااا.
بعد دست هایش را دور شکمم حلقه کرد و آرام من را زمین انداخت و قلقلکم داد. در حالی که از خنده می لرزیدم دست هایش را کنار زدم و گفتم :
- نکن. نکن. بسه دیگه.
غریبه برخاست و رهایم کرد. احساس بهتری داشتم. غریبه بعد از چند لحظه لبخند زدن گفت :
- پدر و مادرت درست گفتن. اونا می خوان ازت محافظت کنند. توی این جنگل موجودات خطرناک زیادی هست. تو باید به حرفشون گوش بدی. ولی بدون ، حداقل من یکی از اون هیولا ها ی آدم خوار نیستم. حالا میای با هم دوست شیم؟
غریبه انگشت کوچکش را به سمتم آورد. اما دست من پایین بود. مردد بودم که باهاش دوست بشوم یا نه؟ بهنظر مرد خوبی می آمد ولی من نمی خواستم از حرف پدر و مادرم سر پیچی کنم. غریبه با دست آزادش دست دراز شده اش را گرفت و گفت :
- ای بابا! دست بده دیگه. دستم داره خشک می شن ها؟ اگه دستم خشک شد خونش گردن خودته.
خندیدم. تصمیم را گرفتم و انگشت کوچکم را دور انگشت کوچک و زبر او حلقه کردم. هر دو لبخند زدیم و دست هایمان را تکان دادیم. غریبه گفت :
- ما دو تا از حالا تا ابد با هم دوستیم. دو تا دوست مخفی. چون نباید به پدر و مادرت درباره ی من چیزی بگی.
- چرا؟
- اگه بهشون بگی با یک غریبه فورا دوستیمونو به هم می زنم و تو رو از من دور می کنم. فکر می کنم تو با یک خون آشامی چیزی دوست شدی که می خوای بهت آسیب بزنه. در حالی که من آدمم. قول می دی بهشون هیچی نگی؟
چند لحظه ای فکر کردم و گفتم :
- باشه. قول می دم.
- قول قول؟
- آره. قول قول.
- خوبه. حالا میای ماهیگیری کنیم؟ من تور دارم.
هیجان زده گفتم :
- حتما.
از آن روز به بعد ما تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و بیشتر و بیشتر با هم آشنا می شدیم. می گفت که اسمش کانیلاست و قبلاً در دهکده ی جادوگر ها زندگی می کرده. می گفت که نگهبان انبار غذا بود و در زمستان که شکار کم بود از انبار غذا مراقبت می کرد. اما یکبار خوابش برد و یک دسته جن کوتوله مخفیانه انبار غذا را خالی کردند. آن سال خیلی برای جادوگر ها سخت گذشت و یک نفر از گشنگی مرد. به همین دلیل او را از دهکده بیرون انداختند. کانیلا زندگی سختی داشت. دلم برایش می سوخت. یعنی تنهایی زندگی کردن چه حسی دارد؟ از آن موقع که داستان زندگی اش را تعریف کرد تصمیم گرفتم باهاش آنقدر دوست بشوم که از تنهایی در بیاید. من درباره ی او همانطور که قول داده بودم به پدر و مادر هیچی نگفتم. بعد از مدتی دیگر من او را به چشم یک غریبه نمی دیدم. بلکه آن را دوستی همسن خودم می دانستم. ما چندین بار با هم شکار کردیم. او مثل یک پدر من را بر شانه هایش می گذاشت و ما به دنبال موجودات مخفی و یا آهو ها و گوزن ها رفته و آنها را می کشتیم. او یکبار یک بچه آهو را جلوی چشم های مادرش کشت. ما در آن لحظه ها می خندیدیم و خوشحال از شکارمان آن را کباب می کردیم و می خوردیم. یکبار دیگر که یک خرگوش زنده را گرفته بود گفت:
- اینم از شکار جدید. حالا ببین اینو چطوری می کشم...
مشتاقانه به او نگاه می کردم و منتظر بودم که با خرگوش زنده چه کار می کند؟ یعنی اینبار چطور حیوان را می کشد؟ خرگوش مثل برف سفید بود و چشم هایش قرمز بودند. نفس نفس می زد و قلبش تند می تپید. خرگوش نازی بود و گوش های بلند و نرمی داشت. کانیلا در یک لحظه سر خرگوش را در دهانش برد و سرش را با دندان های تیزش کند. دهانم باز مانده بود و مبهوت به او نگاه می کردم که با دهان غرق خونش می خندید و به من چشمک می زد.
یکبار تیر کمانش را به من داد و من یک کبوتر زیبا را وقتی بر روی جوجه هایش نشسته بود کشتم. از خوشحالی فریاد کشیدم و هیجان زده کبوتر کشته شده را به کانیلا نشان می دادم. ما به بالای درخت رفتیم و کل لانه اش را با جوجه هایش چپه کردیم. کلی هم خندیدیم و لذت بردیم.
البته ما فقط شکار نمی کردیم. قایم باشک هم بازی می کردیم. در روز های گرم تابستان در رودخانه شنا می کردیم و... درست است که پدر و مادر هرگز اجازه نمی دادند حتی پایم را در آب رودخانه بگذارم ولی کانیلا می گفت که باید شنا یاد بگیرم. خیلی به دردم می خورد و بهم شنا کردن را یاد داد.و درست است که پدر و مادر هرگز اجازه نمی دادند به شکار بروم ولی کانیلا می گفت باید مرد بار بیایم و خشن باشم.
در ضمن ، کانیلا مثل همه ی دوست های دیگر در مشکلات کمکم می کرد و پیشنهاد هایی می داد. البته پیشنهاد هایش یکم زیادی عوضی بازی بود. مثلاً وقتی من همه تخم مرغ های مرغمان را کش رفتم تا با کانیلا یک صبحانه ی درست و حسابی بخوریم پدر دعوایم کرد و بهم سیلی زد. من ناراحت شدم و موضوع را به کانیلا گفتم. او گفت که برای انتقام بروم مرغمان را سر ببرم. من هم همین کار را کردم و هر چند کتک مفصلی خوردم ولی احساس رضایت می کردم.
وقتی که هشت ساله بودم در یک غروب غم انگیز در کناره های رودخانه قدم می زدم. رنگ سرخ و نارنجی خورشید از لای شاخ و برگ های درخت ها رد می شد و بر امواج نرم و آرام رودخانه می درخشید. صدای جیرجیرک ها و قورباغه ها به گوش می رسید و بلبل و پرندگان آواز می خواندند. دلم شکسته بود. قیافه ام پکر بود و ذهنم به شدت درگیر ماجرایی شده بود و خاطرات یک ساعت پیش به یادم می آمدند. ناگهان کانیلا را دیدم. خوشحال شدم. او به سمتم آمد و گفت :
- چطوری قهرمان؟
همان لباس های قدیمی را به تن داشت. رکابی خشن و کلفتی که در گذر زمان سیاه رنگ و پاره پاره شده بود. او در آن یک سال حتی در زمستان هم با همین لباس بود. با هم دست دادیم. به آرامی گفتم :
- خوبم.
- راستشو بگو. غمگین به نظر میای؟ چی شده؟
- هیچی.
- به من اعتماد کنم. من می توانم کمکت کنم.
آهی کشیدم و گفتم :
- دوباره از باتیس کتک خوردم.
کانیلا دندان به هم سایید و گفت :
- این بچه دیگه خیلی پر رو شده. تو چی کار کردی؟
- گریه کردم و به پدر مادرم گفتم. اونا هم پیش پدر و مادر باتیس رفتن و بهشون گفتن رفتار پسرشونو درست کنه.
- واقعا که. فکر کنم تا الآن بیست باری همین کار رو کرده باشه. درسته؟
- فکر کنم.
- چرا حقشو نمی زاری کف دستش؟
- من زورم به اون نمی رسه. اون خیلی قوی تره. به خاطر همین هم به همه زور می گه. تا حالا سعی کردم باهاش دوست بشم ولی اون فقط کتکم می زنه.
- چرا پدر و مادرت هیچ کار نمی کنن؟
- نمی دونم. فکر می کنن زیاد مهم نیست. ولی بابا گفت اگه یکبار دیگه زدت خودم بهش می کنم.
کانیلا در حالی که سر تکان می داد زبان دراز دو لبه اش را بیرون آورد و چرخاند.
- می دونم می دونم. درکت می کنم. نگران نباش. همین امشب پدرشو در میاریم. تا ساعت دوازده بیدار باش. وقتی ساعت دوازده شد بیا بیرون. من جلوی در خونتون منتظرم.
قلبم با هیجان به سینه ام می کوبید. گفتم :
- نقشه چیه؟
- بعدا بهت می گم.
ساعت نه شب وقتی در رخت خوابم بودم مادر پیشانی ام را بوسید. چراغ را با خواندن وردی خاموش کرد و با یک شب به خیر رفت. وقتی مطمئن شدم رفته ملافه را کنار زدم و برخاستم. با اینکه چشم هایم خسته و خواب آلود بودند خودم را بیدار نگه داشتم. به این فکر می کردم که چه چیزی در سر کانیلا می گذرد؟ تا ساعت دوازده به سختی بیدار ماندم. هر لحظه ممکن بود چشم هایم بسته شود و در خواب عمیقی فرو بروم. به همین خاطر در اتاق قدم می زدم. وقتی ساعت دوازده شد صدایی شنیدم :
- پیس. آدر. وقتشه.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. آسمان صاف و سیاه بود. میلیون ها میلیون ستاره در پرده ی تاریک شب چشمک می زدند و ماه کامل مقل چراغی همه جا را روشن کرده بود. نور رنگ پریده و سفید ماه بر شانه ها و بازو های لخت کانیلا می خورد و می درخشید. با عجله کاپشنی که مال آدم های غیر جادوگر بود تنم و کردم. دستگیره را به آرامی چرخاندم در را با صدای قیژ قیژش باز کردم. مثل شبحی تاریک ، بی صدا و آرام از پله ها ی چوبی پایین رفتم و به طبقه ی همکف رسیدم. آن پایین نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و عطسه کردم. البته با دست جلوی دهانم را گرفتم. با ترس به پله ها نگاه کردم. چند لحظه ای در سکوتی سنگین و طولانی گذشت. آهی از سر آسودگی کشیدم. گویا که پدر و مادر صدایم را نشنیدند. با عجله در را باز کردم و بیرون رفتم. هوا سرد بود و به آرامی باد می آمد. در را باز گذاشتم. کانیلا سلام کرد. جوابش را دادم. چشم هایش را تاریکی می درخشید و لبخند ترسناکی بر لب داشت. کانیلا گفت :
- حالا وقتشه. خونه ی باتیس کجاست؟
به آرامی گفتم :
- چه نقشه ای داری؟
- اول بریم جلوی خونه شون. خودت می فهمی.
با تردید به او نگاه کردم و بر کوچه ی خاکی راه افتادم. خاک زیر پایم خش خش می کرد. با آنکه ماه در آسمان بود ولی انتهای جاده ی خاکی در تاریکی فرو رفته بود. خانه ها مبهم و تیره و تار دیده می شدند. ده متر آن ور تر جلوی خانه ای چوبی و دو طبقه ایستادم. کانیلا پرسید :
- کدوم پنجره مال اتاق باتیسه؟
با انگشت پنجره ی طبقه ی دوم را نشان دادم.
- اون.
کانیلا آرام خندید. دو سنگ از زمین برداشت و در حالی که آنها را به هم می مالید اورادی را زمزمه می کرد. سنگ ها ابتدا سرخ شدند و درخشیدند. سرخیشان بیشتر و بیشتر شد. می توانستم گرمایشان را احساس کنم که به صورتم می خورد. دو سنگ ناگهان در هم فرو رفتند و سر انجام به شکل گلوله ی مذابی در آمدند. کانیلا گلوله را از این دست به آن دست انداخت و با خنده به آن خیره شد. نور آتش صورتش را روشن کرده بود. لبخند شیطانی ای بر لب داشت. چشم هایش در حدقه گشاد شده بودند و درست مثل وقتی که شکار می کردیم از وحشی گری می درخشیدند. سنگ را رو به من نگه داشت و گفت :
- کارشو تموم کن.
هری قلبم در سینه ریخت. خشکم زده بود و نفسم در سینه حبس شد. رنگ از چهره ام پرید. چند لحظه ای در سکوت به او خیره ماندم. کانیلا گلوله ی مذاب را تکان داد و گفت :
- بگیرش. نترس. نمی سوزونت. این گلوله ی آتش از پنجره به راحتی رد میشه. بدون اینکه اونو بشکنه و کل اتاق باتیس رو به آتیش می کشه.
- ولی... ولی من نمی خوام اونو بکشم...
کانیلا با صدای خشن و بی رحمش گفت :
- چرا نه آدر؟ باتیس یک بچه قلدره مگه نه؟ مگه اون چه سودی برای این دنیا داره؟ اون جز قلدری چی سرش می شه؟ بکشش آدر. بکشش.
کانیلا سنگ را جلوتر آورد. دستانم را عقب بردم و گفتم :
- ولی من نمی تونم یک آدم بکشم.
- میتونی. یادت میاد یکبار یک ماهی رو زنده زنده رو ذغال انداختیم؟ باتیس با اون ماهی چه فرقی می کنه؟ آدر اون فقط قلدری می کنه. یادت میاد تا حالا چند بار زدت؟ فکر می کنی اگه بزرگ بشه آدم خوبی باشه؟ تو داری یک آشغال رو از رو زمین محو می کنی آدر. درست مثل قهرمان ها. آدم بد همیشه باید بمیره. مگه نه؟
دلم کمی قرص شد. کانیلا گوی آتش را در دستان لرزانم گذاشت. دستم را نمی سوزاند. فقط گرم می کرد. به پنجره ی اتاق خواب باتیس نگاه کردم.
شاید کانیلا راست می گفت. شاید بهتر بود او بمیرد. قهرمان ها همیشه یک آدم بد را می کشتند. به کانیلا نگاه کردم. به آرامی سر تکان داد و گفت :
- بکشش. بکشش.بکشش ...
ناگهان صدا های بیشتری شنیدم. ده ها نفرموجود نامریی که در سکوت و تاریکی شب زمزمه می کردند :
- بکشش. بکشش. بکشش.
گوی آتشین را در دستانم فشار دادم و آن را عقب بردم. همه ی آن کتک هایی که از او خوردم به ذهنم آمدند. نفرت از او در قلبم زنده شد.
- بکشش.بکشش. بکشش.
گوی آتشین را عقب بردم. من فقط داشتم یک آدم بد را می کشتم. یک پسر بد قلدر. و این کار بدی نبود. من او را می کشتم و همه و مخصوصا خودم را از شرش راحت می کردم. ناگهان کسی فریاد زد :
- آدر نه! این کارو نکن!
وحشتزده برگشتم. پدرم بود. او با یک پیراهن که از جلو باز بود تند تند به سمتم می آمد. کانیلا مثل یک سگ هار غرید. دست هایش را بالا آورد. چنگال هایی سیاه از دست هایش بیرون زدند و پوزه ای از دهانش بیرون آمد. او به سمت پدرم خیز برداشت و او را بر زمین انداخت. من جیغ می کشیدم و اسم پدرم را صدا می زدم. کانیلا چنگال هایش را در سینه ی پدر فرو کرد. دمی شبیه دم عقرب ولی صد برابر بزرگتر از پشتش بیرون زد و آن را به سمت گردن پدر برد. می دانستم اگر دم به گلویش بخورد او را می کشد. باید یک کاری می کردم. باید پدرم را از دست کانیلا نجات می دادم. گوی را به سمت شیطان پرت کردم. خدا خدا می کردم به پدرم نخورد. گلوله ی آتش به آرامی در هوا چرخید و زمان کند شد. اگر به پدرم بخورد؟ من هیچ وقت نشانه گیری خوبی نداشتم...
گلوله به کانیلا خورد. آتش همه ی بدنش را پوشاند. او مثل یک گرگ زوزه کشید. پدر خود را از زیرش خلاص کرد. کانیلا که دیگر هیچ شباهتی به انسان نداشت در حالی که می سوخت مچاله شد. فلس های سیاهی از پوستش بیرون آمد و بعد از چند لحظه به خاکستر تبدیل شد. همه ی همسایه ها و اهالی روستا بیرون ریختند و دور ما جمع شدند. همههمه ای به پا شد. مردم نمی دانستند چه اتفاقی افتاده. پدر من را بغل کرد و گفت :
- تو داشتی چی کار می کردی؟ می خواستی باتیس رو بکشی؟
پچ پچ ها ناگهان بلند شد و هر یک از مردم چیزی گفتند. باتیس وحشتزده به من نگاه کرد. بغضم ترکید. در حالی که اشک می ریختم و زار می زدم همه ی ماجرا را توضیح دادم. از همان اول که کانیلا را دیدم و اینکه یک سال مخفیانه با او دوست بودم. پدر من را در آغوش گرفت و گفت:
- مگه نگفتیم با غریبه ها حرف نزن؟
- اما... اما من فکر می کردم اون آدم خوبیه!
- اون یک شیطان بود آدر. اون خودشو به شکل یک انسان در آورد و باهات دوست شد. تا تو رو تبدیل به یکی از خودشون کنه. اگه همینطوری به حرفاش گوش می دادی تبدیل به یک روانی آدم کش می شدی. اگه من صدای عطست رو نمی شنیدم و دنبالت نمیومدم تو تا حالا باتیس رو کشته بودی.
من کلی گریه کردم. از اینکه نزدیک بود خود را در چه دامی بیندازم و اینکه یک سال با یک شیطان دوست بودم می لرزیدم و از ته قلب اشک می ریختم. بابا از مردم عذر خواهی کرد و سعی کرد به آنها توضیح دهد که من بچه ام. نمی دانستم آن یک شیطان است. در حالی که پدر با اهالی جادوگر حرف می زد مامان من را بغل کرد و به خانه برد.
اهالی روستا من را بخشیدند. خاطره ی آن روز توی ذهنم ماند و هیچ وقت پاک نشد.باتیس هم دیگر با من کاری نداشت. وقتی فهمید نزدیک بود او را بکشم از ترسش حتی به سمتم هم نمی آمد.
من در روز ها بعد ماجرا را دقیق تر و کامل تر برای پدر و مادرم و دوستانم تعریف کردم. پدر خیلی تلاش کرد تا آموزه های کمدی که از آن شیطان یاد گرفته بودم را از ذهنم پاک کند. من دوباره برگشتم و توانستم رفتار های خشن و انتقام جویان ام را که از آن شیطان یاد گرفته بودم ترک کنم.
آن تاریخ و آن خاطره برای همیشه در ذهنم حک شد. و من هیچ وقت فراموش نمی کنم که نزدیک بود به خاطر یک دوست شیطان در هشت سالگی آدم بکشم و تبدیل به چه هیولایی بشوم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج