نام کامل: ریگولوس آرکچروس بلک.
اسامی مستعار: رگی، رگ، ر.ا.ب(تخلص نویسندگی)، ریگی.
گروه: تو اسلیترین گروهبندی شده ولی تو تالار خصوصی هافلپاف زندگی میکنه.
پاتروناس: قوی سفید.
چوبدستی:چوب بلوط جنگلی با هستهی موی تکشاخ، سی و سه سانتی متر.
ویژگیهای ظاهری:
لاغر، روز به روز هم لاغرتر میشه و هیچچیز نتونسته جلوی کاهش وزنش رو بگیره. قد متوسط. موهای مشکی زبر. چشمای آبی که بیشتر اوقات حالت متفکر دارن. بهشدت رنگپریدهست؛ اونقدر که بعضیا فکر میکنن خونآشامه.
ویژگیهای اخلاقی:
اولین چیزی که میشه ریگولوس رو باهاش توصیف کرد اینه"منزوی و خجالتی." اون به ندرت میتونه ارتباط برقرار کنه. تو دورهی تحصیلش هم فقط سه دوست داشت، پاندورا روزیه، سوروس اسنیپ و ریموس لوپین. البته اگر اوژنی، شخصیت اصلی رمانش رو فاکتور بگیریم.
ریگولوس یه سلف هیتر درجه یکه. اصولا خودش رو به خاطر ضعف جسمی شدید و نیازمند مراقبت بودن، سربار میبینه. همچنین از نوشتههاش هم متنفره.
ریگولوس ویژگیهای خوب و بد رو با "نجیبزادگی" و "نانجیبزادگی." تعریف میکنه. در واقع، وقتی میخواد بگه کسی آدم خوبیه میگه"اون یه نجیب زاده واقعیه." و وقتی بخواد بگه کسی آدم جالبی نیست، میگه نانجیبزادهست.
اون علاقهی خاصی به کتاب خوندن و نوشتن داره و علاقهاش به نوشتن به صورت اعتیاد در اومده... یعنی کاملا طبیعیه که وسط یکی از جلسات مهم محفل، بگه:یه ایده اومد تو ذهنم. و شروع کنه به نوشتن.
ریگولوس از نظر جسمانی فوقالعاده ضعیفه و همیشه نیاز داره ازش مراقبت کنن. خودش از این متنفره، ولی من از شما میپرسم، چاره چیه؟
اون همچنین رو ناراحت نکردن بقیه به شدت حساسه و مدام در حال پرسیدن این سواله:
- ناراحت شدید؟ حرفم بد بود؟
سرگذشت:
ریگولوس بلک، با وجود بیماری همیشه پسر طلایی خاندان بود. در واقع، اوریون و والبورگا اینقدر محو نمرات خوبش، وقف دادن خودش با خاندان و فرمانبرداریش شده بودن که بیماری اصلا به چشمشون نمیاومد. این تصور پسر طلایی بودن، در مقایسه با سیریوس سرکش پررنگتر میشد.
اون تو بچگی، به هیچ عنوان اجازه بیرون رفتن از خونه رو نداشت. برای همین، تمام افراد خارج از خانواده براش حکم غریبه رو داشتن.
اون تو هاگوارتز نتونست با کسی ارتباط چندانی برقرار کنه. از طرفی، سیریوس هم رفتاری دمدمی و یک روز خوب-یک روز بد رو در پیش گرفته بود و همین دوستیش با ریموس-که تو قطار آغاز شده بود.- رو هم متزلزل میکرد.
وقتی سیریوس فرار کرد، ریگولوس قصهی ما علاوه بر برادرش، یکی از دوستانش رو هم از دست داد. اون تو قلبش هر دوشون رو دوست داشت، ولی وانمود میکرد برادرش رو "خائن به خون" و ریموس رو "ترسو" میبینه.
دو سال بعد، ریگولوس داغ نشان شوم رو پذیرا شد. راستشو بخواید، خودش هم این رو دوست داشت. از پوشیدن لباس های ماگلی و قایم کردن داروهاش خسته شده بود. دلش میخواست آزاد باشه و همین، باعث شد با کمال میل به کسی بپیونده که وعدهی اون آزادی رو بهش میداد.
تو همون سال، در یه اتفاق نادر جادویی، اوژنی، شخصیت اصلی رمان ریگولوس زنده شد و به همدمش مبدل گشت. اوژنی همه تلاشش رو میکرد که دوست صمیمیای باشه که ریگولوس هرگز نداشت و هنوز هم همینطوره.
سال هفتم، رگولوس تنهاتر از همیشه شده بود. برادرش و ریموس رو از دست داده بود، سوروس و پاندورا پرمشغلهتر از اون بودن که براش نامه بنویسن و دوستی هم نداشت. همون موقع بود که با کمک اوژنی، تصمیم گرفت نقطه ضعفی از ولدمورت پیدا کنه و بدون این که کسی بفهمه، جونش رو فدا کنه.
یک سال بعد از فارغالتحصیلی، دریافت که این نقطه ضعف ولدمورت هورکراکسه. اون از طریق کریچر جای هورکراکس رو فهمید و تلاش کرد نابودش کنه. نامه کنایهآمیزی هم با هویت مخفی ر.ا.ب نوشت و گذاشت.
قرار بود بمیره و به کریچر و اوژنی گفته بود به کسی چیزی نگن؛ اما اوژنی که موظف به اطاعت نبود! دوون دوون به سمت قرارگاه محفل رفت و همه چیز رو-البته تا جایی که میدونست.- گذاشت کف دستشون.
محفلیها نجاتش دادن؛ اما اون الان روز به روز ضعیفتر و لاغرتر میشه و از تخت به کاناپه و از کاناپه به تخت پناه میبره. به دلیل ضعف شدید، معمولا فقط ایده میده و زیاد تو میدون نیست.
جایگزین شد.