جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1399 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و درود خدمت پروفسور جان، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.
آی خدا خسته شدم.
خب داشتم می‌گفتم پرفسور جان، من با گل و شیرینی خدمت رسیدم که عضو بشم. محفلی نشم کجایی بشم؟

البته اینم بگم که من دراصل برای راه اندازی دوبارۀ ارتشتون اومدم که بی‌زحمت قفلش رو بکنین. حالا در مورد الف دال با پوفسور پرنگ، بعدا خدمت می‌رسیم.

حالا می‌شه لطفا ما رو عضو کنید؟

پروفسور فعلا ماموریت بود اما به کریچر دستور داد برای شما جغد فرستاد و تاکید کرد کریچر مراقب جغدش بود. کریچر هم جغد رو انداخت تو وایتکس تا سفید شد. جغد وقتی تو وایتکس بود از خوشحالی سر از پا نشناخت‌ و همش حرکات موزون انجام داد. کریچر جغد سفید فرستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1399/1/18 23:46:46
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: شنبه 16 فروردین 1399 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و درود خدمت کسی که قراره اینو بخونه
خب، همون طور که دارید مشاهده می فرمایید بنده علاقه‌ی بسیار عجیبی دارم که محفلی بشم برای همین خدمت رسیدم تا برای عضویت اقدام کنم. نمی‌دونم چی باید بگم و چی باید نگم اما خب به هر حال اینو بدونید که من اگه محفلی نشم میمیرم
میخوام محفلی شم چون دلم می‌خواد توی محفل ققنوس، مفید باشم و کلا چند تا کار خیر از دستم بر بیاد. نوکر پروف هم هسم
در آخر امیدوارم که هر چه زودتر به این درخواست رسیدگی کنین و منم بتونم به جمع مقدس محفلی ها بپیوندم

تا درودی دیگر، فعلا بای بای

پروفسور یه مدت نبود.پروفسور رفت ماموریت سری مهم برای محفل انجام داد. یه موقع ملت فکر نکرد رفت دنبال جان پیچ های اونی که دماغ نداشت. کریچر جغد پروفسور برای شما فرستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1399/1/18 23:42:04
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 اسفند 1398 15:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی


- باباجان کسی نیست یه لیوان آب بده دست من؟

آلبوس دامبلدور روی مبل لم داده و با هیجان مطلبی در حاشیه روزنامه را مطالعه می‌کرد؛ ستون کوچکی بود راجع به انواع بافتنی‌ و گلدوزی و قص علی هذا...

- بفرمایید.
- دستت دردنکنه باباجان.

پیرمرد سر برنگرداند، لیوان آب را بر حسب عادت از جایی که انتظارش را داشت برداشته و لاجرعه سرکشید، بعدش هم آخیشی گفته و بیشتر در مبل فرو رفت. حس و حال خوبی به او دست داد. با خودش اندیشید که « واقعا یک لیوان آب توی یه بعد از ظهر بهاری چه قدر می‌تونه حال آدم رو خوب کنه! » و با همین تصور لبخند پت و پهنی به صورتش نشست و لپ‌هایش گل انداخت.

- بی‌اصل و نسبای هیپوگریف بی‌شعور خرِ گاوِ بزه... تو چی می‌گی؟
-

با شنیدن فریادهای فحش و ناسزایی که چنان موزون و دلربا بودند، از روی مبل جست و خیز کنان به سمت تابلو مادر سیریوس رفت تا خودش را از آن اثر هنری بهره مند نماید.
- ببینم؛ تا حالا کسی بهت گفته چشات تسترال داره؟
- چشای عمت تسترال داره... حالا یعنی چی؟

دامبلدور به سمت تابلو خم شد.
- یعنی... آدم می‌خواد واسه دیدنشون بمیره.

مادر سیریوس ابتدا سرخ شد و بعدش به آن طرف تابلو رفت، پرده‌های دو طرف تابلو را هم کشید و از همانجا فحش‌ها و ناسزاهای موهومی را فریاد کشید.

- سلام پروفسور!
- سلامته قربان تی بلامیسر.
- خوبین؟

پیرمرد چندقدمی به سمت ریموند و کوین رفته و در چند قدمی آنها متوقف شد. یک دستش را بالاگرفت و قصد داشت نطقی طولانی و پرحرارت ایراد کند، اما در عوض روی زمین افتاد و دچار تشنج شد.

- پروفسور مرد.
- نه نه نه! پرفسور نمرد... پروفسور فقط به الکل و وایتکسی که کریچر به اون داد تا زدعفونیش کرد یک واکنش طبیعی نشون داد.

جن خانگی لیوان خالی را از کنار میز بلند کرده و با لبخندی پدرانه به پیرمردی که کف سفیدی از دهانش خارج می‌شد، نگاه کرد.

تبریک می‌گم ورود کریچر عزیز رو به محفل ققنوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 اسفند 1398 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام ارباب ریگولوس شهید

کریچر در راستای وصیت ارباب ریگولوس اومده عضو محفل ققنوس شه و بطری وایتکس هم آورد که زد همه جا رو سفید کرد!


سلام و درود به تو کریچرخان،
یک دونه جغد داره می‌آد به سمتت که دریابش لطفا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/12/21 2:24:00
وایتکس!

پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 00:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



دامبلدور پیر و فرتوت روی میز خم شده و با لبخندی مهربانانه به سطح میز خیره شده بود.

- برو... برو...

بر سطح میز مورچه کوچکی نشسته، پایی روی پای دیگر انداخته و به افق خیره شده بود و دلش نمی‌خواست تکان بخورد.

- ببین باباجان... اگه خودت رو به اون دست برسونی یه دونه گندم بهت می‌دم.

مورچه با چشمان خسته‌اش نگاهی به پیرمرد انداخته و یک ابرویش را بالا داد.

-دِ... خب الان ندارم، با این ریش سفیدم دروغ که نمی‌گم.

حشره شانه بالا انداخته و ولوتر شد.

- ای بابا، کسی اینجا نیست؟ کسی یه دونه ارزن نداره؟ یک کاری داشتم اینجا... آباریکلا، شما برو واسه من یه دونه گندم بیار.
- چشم.

پسرکی که معلوم نبود از کجا آمده آرام به طرف در رفته و آن را گشوده و ناگهان سر جایش متوقف شد.

- برو دیگه.
- کجا؟
- گندم بیاری دیگه.
- آهان.

پسرک از ورودی در گذشته و آن را پشت سرش بست.

- خدا رو شکر!

یک جای کار می‌لنگید.
دامبلدور از سر جایش بلند شده و آهسته به سمت در رفته و گوشش را به آن چسباند؛ صدایی نشنید. در را باز کرد.

- چرا؟!
-تو‌کی؟چی‌می‌خوای؟چی‌کار داری؟هان؟هان؟هان؟

پیرمرد در سکوت چند قدمی عقب رفت، جای یک کف پا وسط ریشش مانده بود.

- گفتم بری برام ارزن بیاری بابا.
- ها؟...آآآ!

کوین به راهش برای یافتن گندم ادامه دار، در حالی که دامبلدور به آهستگی روی زمین جان می‌داد.
و مورچه هم همچنان خرسند روی میز لم داده بود.

تبریک می‌گم ورود جناب آقای کوین آبلی رو به محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم...سلام.
من برای چی اومده بودم اینجا؟
آهان! می شه منو راه بدین تو؟
اصلا دلتون میاد به یکی که حرفاشو یادش می ره اجازه ورود ندین؟


سلام کوین جان،
یه جغد داره می‌آد سمت خونه‌تون، برو خونه اونجا می‌بینیش فقط... یادت می‌مونه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/12/1 23:01:35
شناسه قبلی: ارنی مک میلانتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1398 22:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی




در باز بود و او با وحشت تماشایش می‌کرد.

- استدعا می‌کنم، تمنا می‌کنم، این کارو با من نکنید!
- ها؟!
- عاجزانه التماس می‌کنم! بفرمایید.

رون کمی سرش را خارانده و به شخصی که با چشمان اشک‌آلود به در اشاره می‌کرد نگاهی انداخت، بعد به در نگاه کرد.
بعد رفت تو.

- پووف.

گروومپ گرااامپ!

- سووووولااااام!

هاگرید خوش‌حال و خرسند، جهش کنان به سمت خانه شماره دوازده گریمولد می‌آمد.

- خوبی؟ خوشی؟ سولامت هسّی؟
- سلام، زیر سایه شما خوب هستم. شما خوب هستین؟

هاگرید ناگهان براق شد و با دقّت مشغول وارسی اطراف شد.

- ببخشید می‌پرسم ولی چی شده؟
-دونبال مرگخوری می‌گردم که گوفتی.
- ... پوزش، ولی من کی راجع به مرگخوارا حرف زدم؟
- همین تازه، گوفتی سایه مایه و اینا. این لامصبا همش تو سایه مایه می‌پلکن.
- نه، من سایه شما رو می‌گفتم، نه اسمشونبر رو، سایه شما.

هاگرید به انگشتانی که به شکمش اشاره کرده بودند نگاه کرد.
- مرگخورا تو شیکممن؟
- ... فراموشش کنید، لطفا بفرمایین داخل، این بیرون هوا سرده.
- نه باو، خوبه تو برو تو. من اینجا با هور- یکی قرار دارم.
- شرمنده می‌کنید، اوّل شما بفرمایید.
- می‌گم قرار دارم، خوبیت نداره دم در باشی.
- شرمنده می‌فرمایید من ابداآآآآآآآآآ!

هاگرید اما را بلند کرده و به درون خانه گریمولد شوت کرد.
او طاقت تعارفات پایان ناپذیر دخترک را نداشت.


ورود دوشیزه اما دابز رو به محفل ققنوس تبریک می‌گم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1398 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین


تق تق تق!


- سلام! می شه در و باز کنین من بیام تو؟

با سلامی دوباره خدمت پرفسور عزیز! پرفسور می شه بی زحمت در رو باز کنین منم بیام داخل؟ اینجا هوا یکم زیادی سرده؛ تازه کسی نیست که ازش سوال بپرسم و دانشی به دانش خودم بیفزایم.

من اینجا منتظرم بی زحمت در رو باز کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1398 21:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالي




- دست نزن! مگه خودت دم نداری؟

بچه با کنجکاوی برگشته و نگاهی به ماتحتش انداخته، دستی به آن کشید. دمی روی آن نبود.

- نه ندارم.
- بزرگ بشی در می‌آری. اونوقت هر چه قدر خواستی باش ور برو.

مرد ابتدا بچه را خر کرده و سپس دمش را از دسترس او خارج کرده و با دست‌هایی که روی سینه‌اش گره زده بود، عبوسانه به تابلوی رو به رویش خیره شد؛ ساحره‌ای که دائما به این و آن هیس می‌کرد. با افتادن نگاه ساحره به پسربچه لبخندی بسیار بزرگ روی لب‌هایش نشسته و زیرلب گفت «مامانی قربونت بره، قند و عسلم!» و جوابش هم لبخندی پت و پهن بود که دو ردیف دندان با جاهای خالی متعدد را نمایان کرد.

- نکن پسره بد!

پسرک همزمان با لبخند زدن به تابلو دم مرد را کشیده و از جا پرانده بودش.

- هوی! با بچه درست صوبت کن! تو روحیه‌ش اثر می‌ذاره!

مرد دمدار از ترس تابلو در جایش فرو رفت.
- خب به این بگو به دم من دست نزنه!

زن درون تابلو چینی به بینی انداخته و با نگاهش مرد را تحقیر کرد.
- خجالت بکش! بچّه‌س! یه دو دیقه بذار با اون دمه بازی کنه، چی ازت کم می‌شه؟!

نگاه پرتره برای چند لحظه روی مرد ثابت مانده و در سکوت شماتتش کرده و دست آخر با چشمانی پر از عشق مرتب به سمت کودک برگشت:
- عزیز دلم این لیاقت نداره با دمش بازی کنی، یک صندلی...
- خیـــــلی خــــــب.

مرد رویش را آن طرف گرفته و دمش را به سمت پسربچه گرفت.
- آخ! یواش بچه‌جوون!

طفل مشغول نوازش و بررسی دم شد، چشمان پسرک از شوق و ذوق برق می‌زد. انگشتان کوچکش در میان موهای دم دویده و...
- مو نکن!
- فقط یه دونه واسه یادگاری برداشتم.

گرمای چشم‌های معصوم پسرک اخم مرد را ذوب کرد. پوزخندی زد و نمایشی آه کشید.
- جهنم، مال خود...
- آقای اسنافل، بفرمایید. شما بودید که به خاطر مشکل در تغییر شکل ناموفق دم درآورده بودین.
- بله بله خودم بودم.

مرد بلند شده و با عجله به طرف در مطب دکتر رفت، در آستانه در برگشت و از روی شانه نگاهی به پسرک که همچنان چشمانش به دم خیره شده بود، انداخت.

- عزیزم داری می‌ری؟

پرستار در لحظه آخر به سمت زنی که به تازگی از یکی دیگر از اتاق‌ها بیرون آمده بود، برگشت. زنی که شباهت بی‌نظیری با پرتره داشت.

- دلم برای همتون تنگ می‌شه!

دو زن یکدیگر را با حرارات به آغوش کشیدند و پس از آن که چند ضربه اطمینان بخش به پشت یکدیگر زدند از هم جدا شدند.

- راستي مي‌شه اين تابلوئه رو ببرم؟
- نمی‌دونم، ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه...

آن دیگری دستش را به سمت پسرک گرفت.
- پسرم می‌آی بریم؟

پسرک بدون جواب دادن به سمت مادرش دویده و دستش را گرفت.

- خدافظ والبورگا، خدافظ سیریوس کوچولو!



ورود سیریوس بلک عزیز رو به محفل ققنوس تبریک می‌گم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 آذر 1398 00:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قـــــیـــژژژژژژژ قـــــیــــــژژژژژژ! ( افکت پارک کردن موتور سیکلت )

سلام پروفسور!
برای اینکه به اینجا برسم، مسیر طاقت فرسایی رو سپری کردم. چه کوه ها و دشتهایی که از آنها عبور نکردم. چه گذرگاه های مرگباری که یک میلیمتری ردشان کردم. برای حرکت از عالم روحانی و مرگ به سمت عالم مادی، نیاز بود همچون کریتوس، غول های هفتگانه‌ای رو نفله کنم که خب مشاهده میفرمایید که صحیح و سالم اینجا هستم. آپشن های جدیدی هم پیدا کردم البته. موتورم همچون موتور گوست رایدر، آتشین میشه. چوبدستیم، از جنس چوب درخت های اون دنیاست. 2 سانتی متر بلندتر شدم. البته فکر کنم اون به خاطر کفش‌های جدید خفنمه.

و کلی آپشن دیگه. البته تمام این خطرات رو برای بدست اوردن این آپشن ها به جان نداشته ام نخریدم! بلکه فقط و فقط برای زنده نگه داشتن "عشق" ، قیام حق علیه ظلم و ستم و بازگرداندن دنیای جادویی به مستضعفین بوده. البته با اجازه شوما. خلاصه اینکه در خدمتیم. تقاضا دارم من رو در جمع نورانی خودتون بپذیرید.


باباجان از همین الان امیدت رو از این پیرمرد برگرفتی؟! خب عزیز من می‌اومدی کینگزکراس... یه بلیط VIP می‌دادم دستت... می‌رفتی حالشو می‌بردی! فعلا یه جغد می‌فرستم برات، یه نگاهی هم بهش بنداز جا داشت چندتا آپشن بزن روش.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/9/19 20:32:50
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are