جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
کريچر برای گفتن این جمله کلی خودش رو کنترل کرده بود ولی اژدها کاری با حرکات کریچر نداشت و فقط چشم خود را به پیژامه ی کریچر دوخته بود.
کریچر از این که بلا و ویولت ناحیه ی پشت پیژامه رو نگاه می کردن کاملا عصبی شده بود چون اون ناحیه بسیار حساس به نگاه بود
اژدها کریجر رو با دستش گرفت و از کنار بلا و ویولت دور شد... کریچر هرگز تا این حد به دلیل ترس، عصبانیت خودش رو محفوظ نکرده بود!


← Going oon Taraf →


بلیز اومدن اژدها به سمت آن ها را گزارش داده بود و به همین دلیل همه در گوشه ای از کافه مخفی شدن تا از دسترس اون در امان باشن.
اژدها به در کافه نزدیک د و همچنان طعمه دستش بود...
اسلایترینی ها با دیدن پیژامه ی کریچر نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و همه زدن زیر خنده
ولی آژدها بدون توجه به آن ها در کافه را باز کرد و از انجا خارج شد.


دیگر دودی در کافه به چشم نمی خورد و به راحتی اعضای اسلی می توانستند بلا را ببینند که مثل موش مرده ها به دیوار تکیه داده بود و هنوز هم از دیوار دور نمی شد.

رودلف از بین اعضای اسلی با نیش خندی گفت: عجب پیژامه ی ضایعه ای بود

ملت:

- فکر کنم آنیتا اونو از خواب بیدار کرده بود تا بیاد تو رول
بلا با عصبانیت رو به رودلف کرد و گفت: خاک بر سر به جای این کارا برو جلوی اون اژدهارو بگیر مگرنه اگه یکی از وب مسترا تو راه ببیننش کل تالار اسلی رو بلاک می کنن....

- به من چه.... من چی کار کردم... نخیر.... واسه من افت کلاسه که برم یه جادوگر با پیژامه ای صورتی با نقش های گل رو نجات بدم
بلا چوبدستیش را در آورد و به سمت رودلف نشانه گرفت ولی قبل از این که بلا کاری انجام بدهد رودلف چهار نعل فرار کرده بود... .

← Going outside →


رودلف با چنان سرعتی به سمت اژدها رفت که پاهاش تعجب کردن....
در دور دست توانست یک شیء عظیم الجثه رو پیدا کنه و با اولین نگاه فهمید که اژدهاست....
( به دلیل برخی مسائل نابود کننده از گزارش راه معذوریم )


رودلف با نگاهی به اژدها از او جلو زد تا با او حرف بزند.... بعد از مدتی انجام حرکات موزون برای جلب توجه ی اژدها بالاخره توانست نگاه اژدها را به خودش متمرکز بکند؛ رودلف بدون هیچ مکثی گفت: سلام آقای اژدها... می بخشین آیا شما مایل هستین که این انسان پیژامه پوش رو آزاد کنین تا ما برایتان خوراکی بهتری مثل بلاتریکس را آماده کنیم؟

- اه اه اه... حالم بهم خورد چرا اینقدر کتابی حرف می زنی...

رودلف ییهو فهمید که در حال حاضر اژدهایی در کار نیست و کریچر در آغوش گرم مونالیزاست!!!

کریچر با دیدن چشمان گرد رودلف نگاهش را دنبال کرد تا به بقل خود رسید؛ با دیدن مونالیزا تعجب کرد و با صدایی بیهوش شد...

مونالیزا: هـــــوی پسر!!!!...
ولی موزی وقتی فهمید که صدایش نازک شده است خنده ی ریزی کرد و گفت: خوب... راستش من می خواستم.... می خواستم .... چیزه دیگه...
اما مونالیزا با دیدن کریچر دیگه ادامه نداد....
- مارکـــوس!!!
موزی دستانش را شل کرد و مارکوس نقش بر زمین شد.....
رودلف: مارکوس ایول... عجب پیژامه ی شیکیه... از کجا خریدی؟ اخه من چند روزی هستش که دنبال این رنگ پیژامه هستم ولی گیرم نمیاد همش رنگ های جلف هستش ا....
مونا با حالتی تمسخر آمیز گفت: من خیال کردم فقط خودم معجون بلدم بسازم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1385/11/18 16:10:36
عضو اتحاد اسلایترین
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت اصلا به کریچر دقت نکردی تو پست آنیتا !

====

اسلی ها میان داخل و سعی می کنن از بین گرد و خاکی که به وجود اومده وجود موجود زنده ای رو تشخیص بدن !
بلیز دست تو جیبش می کنه و چیزی رو در میاره و به چشمش می زنه .
ملت اسلی : این چیه ؟!
بلیز : دوربین مادون قرمز
ملت : حالا کارش چی هست ؟
بلیز : اینو می زنید به چشتون ... اینجوری ... بعد هر جا حرارت باشه این قرمز نشونش می ده ... بدن انسان هم که چی ؟
ملت : چی ؟!
بلیز : چی چی ؟!
ملت : بدن انسان چی ؟!
بلیز : آهان بدن انسان هم که گرمه پس توی این دوربین قرمز دیده می شه ... حالا ببندید بزارید من ببینم چه خبره !
و اینگونه بلیز مشغول بررسی صحنه و شرح گزارش برای باقی دوستان می شه ...

بلیز : خب اونجا دو نفرو می بینم ... یکی یقه اونیکی رو گرفته ... اوه اوه یه توده هوای گرم!!!(منظور بدن اژدهاست که خیلی بزرگه) داره بهشون نزدیک می شه ... مثل اینکه اژدهاست ... صبر کنید ببینم ... مثل اینکه یکی دیگه هم اونجا هست ... داره از رو زمین بلند می شه ... خیلی کوچیکه انگار یه حیوونه ...

--- در آنسوی میدان ---

بلا یقه ویولت رو ول کرده بود و هر دو داشتن از ترس اژدها عقب عقب می رفتن ... اژدها به آرومی از زیر آوار بلند شد و آروم شروع به حرکت به سمت اون دو تا کرد ...

کریچر به آرومی آوارهایی رو که روش بود کنار زد و سعی کرد بلند شه .
کریچ : آخ کمرم ... لعنت به تو آنیتا این چه وقت آوردن من تو رول بود ؟ ... آخه حرکت هم انقدر انتحاری می شه ؟! ... کمرم شکست ... آخ وای .

کریچر دنبال تکیه گاهی برای بلند شدن می گشت و غیر از دم اژدها چیزی در دسترس نبود ... پس دم اژدها رو سفت چسبید و سعی کرد بلند شه ...

اژدها کماکان به سمت اون دو تا می رفت ... بلا و ویولت به دیوار پشتشون چسبیده بودن و داشتن با ترس غیر قابل وصفی به اژدها نگاه می کردن .
اژدها با حس کردن برخوردی که با دمش شد ، لحظه ای ایستاد ... دمش رو بلند کرد و جلوی سرش آورد .

سه کیلو استخون و پنج گرم گوشت از دمش آویزون بود .
کریچ : سلام اسم من کریچره اسم تو چیه ؟!
..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا ییهو برمیگرده:اوا!این چش شد؟
ویولت یه ذره نگاهش میکنه:راستش...راستش من از بچگی از اژدها میترسیدم...
بلا:زهر مار!خرس گنده اندازه خر سن داری خجالت نمیکشی زار میزنی؟
ویولت: ام...خب بگذریم.میگم من همیشه از هر موجودی که یه ذره کوچولو(!)باشه میترسیدم...
بلا در حالی که خیلی دلش میخواد همین الان ویولت رو بکشه میگه:ظاهرا مغزت هم معیوب شده.این کوچولوئه؟ خب الان این چه ربطی داشت؟
ویولت لبخند ملیحانه ای میزنه:تا این که من یه روز متوجه شدم که میتونم با فکرم بعضی از اونا رو کنترل کنم.بعضیاشون رو...
بلا:خب تو که این رو کنترل نکردی.سقف رو کنترل کردی!
ویولت در حالی که به آرومی از بلا دور میشه و سعی میکنه تا سر حد امکان خودش رو در امان نگه داره میگه:ببین بلا!آرامشتو حفظ کن!من..خب حقیقتش دورنمای اژدهاهه یه ذره همچین ترسناک بود..من یه کاری احمقانه ای کردم...بلا آروم باش!من به یه لشگر از مورچه گوشتخوار دستور دادم سقف رو سر اژدها!
بلا در حالی که به آرومی به ویولت نزدیک میشه:و تو میتونی اونا رو کنترل کنی دیگه نه؟
ویولت پشت یه میز پناه میگیره:الان نه!چون اونا بوی گوشت تازه آدم به مشامشون خورده آروم نمیگیرن!بلااااااااااااا!آروم باش!
بلا در حالی که طلسم آواکداوراش یه قفسه بالای سر ویولت رو پودر میکنه جیغ میکشه:حتی اگه اون اژدها هم تو رو نخوره خودم تیکه تیکه ات میکنم و میخورمت.
ویولت به سرعت پناه میگیره و بقیه بر و بچ اسلی هم که میبینن امنه میان تو بدون این که بدونن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت که از تحویل گرفته شدنش کلی ذوق کرده بود، جو گیر میشه و میگه:
_ ایواه سیلام بیلا!
بلا از حالت حرف زدن ویولت تعجب مکینه و میگه:
_ واه واه واه! این چه طرز صحبت کردنه دخترم!؟!
ویولت یه ذره چشماش پر آب میشه و میگه:
_ خیب میگه مین چیطیری حیرف میزینم؟!
بلا صندلی رو جلو میکشه، روش میشینه و میگه:
_ ببین عزیزم، اگه بخوای اینجوری حرف بزنی، فاتحه ی آیندت خوندست! ببین، تو نباید...

و شروع میکنه به حرف زدن و نصیحت کردن ویولت! و کلا یه کلاس شیوه ی درست حرف زدن براش میذاره و یادش میره که باید غذای جناب اژدها رو آماده کنه!

اژدها که صدای قار و قور شکمش، کم کم داشت اعصابش رو خورد میکرد، تصمیم مییگیره که اگه تا یک دقیقه ی دیگه کسی براش غذا نیاره، بره بلا و ویولت رو بخوره!

تیک تاک.. تیک تاک! داننننگ!
اژدها نگاهی به ساعتش می ندازه و میبینه که دم اژدهای توی ساعت داره گذشت یک دقیقه رو نشون میده. بنابراین بلند میشه و میره طرف بلا که هاپالی هپوش بکنه.

رودولف و مانتی و بقیه داشتن از پشت شیشه به بلا هشدار میدادن، ولی بلا حواسش به ویولت بود و اصولا اگه دنیا رو آب میبرد، ایشون متوجه نمیشدند!

اژدها دیگه به بلا رسیده بود! بلا احساس میکرد پشت گردنش داغ شده. هنوز میخواست بگه که بخاریای رو خاموش کنن که...

گوپس!

آخ!

هییییع!

نکات مهم صداشناسی: صدای اولی، صدای ریختن سقف بر روی اژدها بود! صدای دومی، ناله ی اژدها و صدای سوم، آهی بود که از نهاد کریچر بلند میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
(نکته:مانتیمورت ترکیبی از مانتی کور و ولدمورت فرزند خوانده بلاتریکس و رودولف است.)
---------------------------------
جمعیت داخل کافه که تا چند لحظه قبل مشغول خوردن و نوشیدن بودند با ورود اژدها درگوشه ای از کافه جمع شده بودند و از ترس به خود میلرزیدند.
بلا سعی میکرد جلوی رودولف را که هر لحظه آماده حمله به اژدها بودبگیرد.

-خودتو کنترل کن رودولف.اون اژدهاست.اگه بری جلو ممکنه یک لقمه چپت کنه.
صورت رودولف از شدت خشم سرخ شده بود.جمعیت پناه گرفته در گوشه کافه سعی میکردند بدون ایجاد کوچکترین صدایی خود را به در نزدیک کنند.اژدهاکه کاملا خسته به نظر میرسید روی نزدیکترین صندلی نشست.ولی نشستن اژدها با تکه تکه شدن صندلی چوبی کهنه همزمان بود.بلا با ترس و لرز صندلی دیگری را به اژدها تعارف کرد.
مادام رزمرتا چهار دست و پا از لابلای میزها خود را به بلاتریکس رساند.

-بلا...هی بلا...میشه ازش بخوای کمی آرومتر نفس بکشه؟اون داره میزای منو میسوزونه.ضمناازش بپرس چیزی میل نداره؟هر چی باشه اونم مشتریه.
بلا با عصبانیت و نگرانی به اژدها نگاه میکند:چرا خودت این کارو نمیکنی؟
مادام رزمرتا سرش را بلند کرده و متوجه نگاه خیره اژدها به خود میشود.
-اوه..جناب اژدها.خیلی خوش آمدید.منم الان داشتم میومدم خدمت شما.به نظر خسته میرسید.چیزی میل دارین؟پیتزا خفاش؟ساندویچ تک شاخ؟نوشیدنی؟

اژدها بدون توجه به رزمرتا رو به بلا که درحال پاک کردن اشکهای مانتی است میکند:من از راه خیلی دوری اومدم.برای دیدن مانتی و شما انسانهای پست کاری کردین که اون از من بترسه.قبیله من این اشتباه شما رو نمیبخشه.من نمیخوام بیشتر از این برادرم رو بترسونم.ترجیح میدم کمی صبر کنم تا اون بزرگتر بشه.مطمئنم که چند سال بعد خودش متوجه میشه که به جمع شما تعلق نداره.ولی همونطور که این پیرزن(اشاره به رزمرتا)گفت من خسته و گرسنه هستم.و قبل از رفتن باید یک غذای حسابی بخورم.
بلا با دستپاچگی به طرف آشپزخانه کافه میرود:رزمرتا کمکم کن.هر چی داری بیار.باید جناب اژدها رو کاملا سیر کنیم.
بافریاد اژدها دیوارهای کافه به لرزه در می آید:شما جادوگران پست فکر میکنید من حاضر به خوردن غذاهای پخته و کثیف شما هستم؟

رزمرتا که مشخص بود هنوزکلمه پیرزن را فراموش نکرده با اکراه به میز اژدها نزدیک میشود:خوب..شما چی میل دارین؟من فورا براتون آماده میکنم.
-فکر میکردم تو هاگوارتز این یکی رو یاد گرفته باشین.غذای من کاملا مشخصه.انسان...یک انسان کامل یک وعده غذای من رو تشکیل میده.دو انسان نابالغ هم کافیه.ولی زود باشید که کم کم داره تحملم تموم میشه.

صدای همهمه فضای کافه را پر میکند.
بلا به گروهی از اسلیترینی ها که در حال خروج از کافه بودند نزدیک میشود.
-صبر کنین ببینم.کجا دارین میرین؟من کی رو بدم این بخوره؟
بلیز درحالیکه درکافه را میبندد:نمیدونم.این مشکل توئه.خودت حلش کن.به نظر من ویولتو بده بهش.تازه وارد ریونکلاو شده و بود و نبودش فرقی نمیکنه.
بلا نفس عمیقی میکشد.نهایت سعی خود را برای زدن لبخند به کار میبرد و به جمعیت گوشه کافه نزدیک میشود.
-سلام ویولت حالت خوبه؟
ویولت بی خبر از نقشه ای که بلا برای او کشیده با ترس لبخندی میزند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-----يك ساعت بعد-----
مادام رزمارتا وديگران بطور مخوفي خسته وارانه گوشه كافه واررفته اند ومردم مهربان گريفيندور-ايشششش-مشغول بادزدن اين عزيزان هستند درحالي كه همه به مالي بطور خيلي خشني چشم غره ميروند!!!
همه:
مالي:
ملت خشانت پرور اسلي درحالي كه همه دوربليزجمع شده اند مشغول برقراري تماس تلفني با بيمارستاني هستند كه لردجامعه دران بستري است ولي خطوط تلفن كه از نفهم هم نفهم ترهستند به هيچ عنوان شرايط رادرك نكرده به هيچ عنوان آنتن نميدهند:
-دستگاه مشترك مورد نظرخاموش است!!!
- اي بر پدر بوقيت لعنت گراهام بل!!!
رودولف طي يك حركت انتحاري تلفن راازدست بليز ميگيرد وخودمشغول شماره گرفتن ميشود ولي بطور ناگهاني توسط همسر مهربانش بلاتريكس مورد حمله قرار ميگيرد:
-به كي داري تلفن ميزني؟
-مامان!!!
-مشترك مورد نظردردسترس نميباشد!!!
-بوق برتوباد گراهام بل!!!
ملت خشانت پرور همچنان مشغول شماره گرفتن تلفن فراارزشي لردهستند...مانتي وگل گوشتخوار وباسيلسك درگوشه اي از كافه معصومانه مشغول بازي با مهمانان ارجمند كافه هستند...بازي بسيارجذابي توسط مانتي طراحي وتوسط گل گوشتخوار درحال اجرااست...نام اين بازي نون بازي است!!!
قوانين اين بازي خيلي ساده است...عده اي از مهمانان ارجمند كافه دوريك دايره ميدوند...مانتي هركدام راكه خواست ميخورد وبعد نوبت گل گوشتخوار است...نقش باسيليسك دراين ميان همانند نقش بوق در بازي فوتبال است چون بازيكنان نيازبه تشويق دارند...خوب طفلكي هامگرچقدر سن دارند؟خسته ميشوند!!!
مالي كه اندكي سرحال آمده يك نگاه متعجبي به ملت بشدت مشغول اسلي مي اندازد وبعدباصداي بسياربلندي دزحدود خيلي بلند-بمن چه؟واحدشمارش جيغ رو يادم رفته-
ميجيغد:
-هريييييييييييييييييييييي
ملت اسلي قبل ازاينكه متوجه بشوند جريان چيه پنجره بطور مخوفي ميشكند،درهاازجاكنده ميشوند...كف كافه بطور شديدي درحدود زلزله 10ريشتري ميلرزد وبعد تمام شيشه هابطور مخوفي شكسته ميشود وازاينجور اتفاقات مهيب روي ميدهد...ملت اسلي به بلاتريكس نگاه ميكنند ولي بلاتريكس دركافه حضور فعال دارد ودارد رودولف رابشدت كتك ميزند...پس يعني كي ميتونه باشه اين موقع شب؟!
درهمين هنگام كله يك اژدهاي بسيارخفن درحد بسيار حجيم وارد كافه ميشود...اژدها يك كله دارد به اين بزرگي كه وقتي سرش راازدرداخل مياورد:
ملت اسلي:
ملت كافه:
اژدها خيلي مودبانه به دوروبرش نگاه ميكند وبعد باديدن مانتي نيشش تابناگوش بازميشود-فقط تصور كنيد اژدها نيشش تا بناگوشش بازشود...چه شود!!! -
-مانتيمورت!!!
-مانتي ترسيد...مانتي اژدها دوست نداره!!!
اژدهايك قيافه اي به خودش ميگيرد كه شبيه علامت سئوال ميشود:
-مانتيمورت منو يادت نمياد؟
-مانتي اژدها يادش نميايد...مامان كمك!!!
بلاتريكس وردولف جلوي اژدها ميروند ورودولف بشدت با اژدها دست به يقه ميشود:
-مگه خودت خواهرمادرنداري مزاحم بچه من ميشي؟
-مزاحم چيه؟من برادرشم!!!


ادامه بدهيم....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف در 1385/11/16 0:33:11
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت در حال تماشای آن صحنه شگفت انگیز بود که در یک لحظه همه جا با نور زردی روشن شد.مادام رزمارتا،مالی ویزلی،اسکاور و بقیه متفقین!(متحدین نه،اون یکی!)مانند چوب خشک شده و به زمین افتادند.دراکو در حالی که دستی به سرش میکشید گفت:این طلسم مال کی بود؟
سیبل در حالی که با تعجب به تصویر خودش در بلاتروف نگاه میکرد گفت:فکر کنم من بودم.داشتم بهش فکر میکردم یهو همه خشک شدن!
بلا با تعجب نگاهی سیبل کرد و گفت:نمیدونستم غیر از نگاه کردن به اون گوی بلورین کار دیگه هم بلدی!
ایوان از روی افراد تاکسیدرمی شده روی زمین رد شد و به جمع بقیه پیوست.به نظر میرسید اسلیترینی ها از این اتفاق ناراحت نشده بودند.حتی خوشحال هم بودند که اندکی شلوغ کاری اضافه انجام داده بودند!
ایوان رو به دراکو گفت:حالا با اینا چیکار کنیم؟
دراکو برای تنوع چندتا ظرف را توی سر مالی ویزلی خورد کرد و بعد گفت:همین طوری که نمیتونن بمونن.اینطوری اصلاً خوش نمیگذره.ما برای تفریح بهشون احتیاج داریم!
اعضای اتحاد:
یک ساعت بعد:
مادام رزمارتا در حالی که با دستمال ته زمین را برق مینداخت به مالی غر زد:آخه حالا وقت غیرتی شدن بود؟داشتیم میسوختیم و میساختیم ها!حالا کی میخواد بدون جادو زمین بشوره!
مالی که یکدسته لیوان را برق می انداخت گفت:تقصیر من چیه.یه لحظه یکی گفت اون پسره دشمن هری جونمه منم جو گیر شدم.
ایگورششمین لیوان را بعد از تمام شدن به دیوار مقابل که اسکاور به عنوان صفحه امتیاز دهی به ان نصب شده بود پرتاب کرد!لیوان با یک حرکت قوسی به سمت صورت اسکاور رفت و به محلی خورد که زمانی در آن یک دماغ نصب شده بود!
ایوان در حالی که دست میزد گفت:آفرین ایگور،همین طوری ادامه بدی میتونی بعد از لرد دوم بشی!
لرد در حالی که به جمعیت درون کافه نگاه میکرد گفت:به نظرتون اینا خیلی کند کار نمیکنن؟
افراد درون کافه همه مانند مورچه از این طرف به آن طرف میرفتند و همه جا را میسابیدند و برق می انداختند.مادام رزمارتا همان طور که کمرش را گرفته بود از روی زمین بلند شد و گفت:خوب دیگه.همه جا رو مثل آینه برق انداختیم.دیگه چه بهانه ای دارین؟
رودولف چوب دستی اش را به طرف در و دیوار کافه گرفت و همه جا دوباره کثیف و بهم ریخته شد!
رودولف:مثل اینه؟اینجا که هنوز کثیفه.کار کنین ببینم!
ملت:
اسلیترینی ها:
مالی رو به ویولت کرد و گفت:ویولت تو بیا این لیوانا رو بشور.از بس اینا رو پاک کردم دستام فلج شد!...


نقد اسکاور: خیلی جالبه!...من این همه نقد کردم برای کی بود اون وقت؟!!
این همه تاکید کردم که فاصله بده و پارگراف بندیت رو بهتر کن داشتم گل لگد میکردم؟!

شاید اصلا نقد پست قبلیت رو نخوندی...بهتره اونو بخونی و بعد یه نمایشنامه دیگه تویه این تاپیک بنویسی چون وقتی اشکالات عمدت برطرف نشه من چه چیز دیگه ای رو میخوام نقد کنم؟!...یکی یکی!

نقد پست قبلیت تویه همین تاپیک رو بخون(همین چند تا پسن قبل تر)...بعد یه پست جدید بزن تا اونو نقد کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/18 22:55:35
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در کافه باز میشه و دراکو وارد میشه و با دیدن ملت به صورت غریبی در میاد:
مالی:اوه!دراکو عزیزم چقدر لاغر شدی!
کارگردان:کات بابا کات!خانوم ویزلی این دیالوگ ها مال هریه این دشمنشه!
مالی ییهو غیرتی میشه:چی؟این دشمن هریه؟الان حسابشو میرسم!
یک ماهیتابه بسیار زیبا(!)از تو جیب مالی در میاد و کله مالفوی رو پخ(!)و تخت میکنه!
مرگخوارها هم اون وسط رگ غیرتشون به جوش میاد:یعنی که چی؟ولدی کچل...ا...ببخشید( )یعنی ولدی جیگر رو که رو زمین پخش کردن حالا هم که زدن دراکو رو ناکار کردن!حمله!
دوباره اون وسط آتش جنگ بر افروخته میشه(جمله ادبی رو داشته باش!) از اون ور چو که پشت پیشخون پناه گرفته و از انواع و اقسام طلسم ها جاخالی میده و خودش هم هر از گاهی دو سه تا طلسم میفرسته.این ور که اسکاور رو زمین غش کرده چند تا مرگخوار که چوبدستیشون شکسته انواع طلسم ها رو روش امتحان میکنن:
_:نه بابا این طلسن قوی نیست!
_:بوقی آخه اونم طلسم بود؟زدی خودتو ناکار کردی.
و...
این ور هم رزی با متانت(!)با استفاده از کفشاش ناغافل تو سر این و اون میکوبه.
بلا:قبول نیست!کمیسیون بین المللی سوییس باید استفاده از این سلاح ها رو ممنوع کنه!این کفشها هیچ جوری داغون نمیشن!
رزی با لبخند ملیحانه:آخه این ها رو از دیور پاریس خریدم!
و ضربه بعدی تو کله بلیز میشینه!اون طرف هم مالی غیورانه داره با استفاده از ماهیتابه از خودش دفاع میکنه.
ایوان به سیوروس میگه:میگما!بیا این دفعه به جای چوبدستی از ماهیتابه استفاده کنیم!هم جادو ها رو برگشت میده.هم خیلی محکمه.هم میتونیم به ززی ها بپیوندیم.تازه ماهیتابه هه خیلی هم خوشگله!
سیوروس به ایوان چنان نگاه کرد که کرگدن به فیل سپس با احترام به مالی گفت:میبخشید مادام...
ماهیتابه رو میگیره و با اون تو سر ایوان میکوبه!
تو همین لحظه دوباره در کافه وا میشه و این بار سومین بانو پا به درون کافه میگذاره که کسی نیست جز ویولت بودلر!*
============================
*=این برای این بود که اعلام وجود کنم!
ملت!این اولین پست من بود(توی یه جایی غیر از تالار خودمون)من رو نزنین بترکونین که این چه پستی بود ها!



نقد اسکاور: خب ویولت بهت تبریک میگم چون برای اولین پست تویه جایی به غیر از تالار ریون خیلی عالی بود و الان همه بهتر متوجه میشن که تو چرا به عنوان بهترین عضو تازه وارد انتخاب شدی...ولی صددرصد چندتا مشکل داری که باید حلشون کنی مگرنه به هیچ وجه پیشرفت نمیکنی...

بزرگترین مشکلت پارگراف بندیته...تو باید بین دیالوگ ها و فضاسازی ها فاصله بدی...باید دیالوگ هارو جدا از نوشته ها بزنی...من یه تیکه از همین پستت رو با پارگراف بندی درست مینویسم:(من جمله هات رو هم یه کم تغییر میدم و علائم نگارشی رو هم درست میکنم تا بهتر متوجه این بشی که ظاهر نمایشنامه خیلی خیلی مهمه و باید روش کار کنی!...یعنی باید پست های اعضای خیلی خوب سایت رو ببینی...البته اعضای خیلی خوب سایت از لحاظ پارگراف بندی...میتونی از نمایشنامه های خود من استفاده کنی چون منم تلاش میکنم که مثل اعضای خوب سایت پارگراف بندی کنم)
=======================================
در طرف دیگه هم رزمرتا با متانت(!) خاصی با کفشاش ناغافل تو سر این و اون میکوبه!(اینجا فضاسازی تموم میشه و میخوای دیالوگ بنویسی...پس باید یه فاصله بدی مثل من...ببین:)

بلا:(همیشه اینجا یه فاصله بین دو نقطه و نوشته بزار!) قبول نیست!...(از این سه نقطه ها تویه دیالوگ و فضاسازی استفاده کن تا بتونی فاصله بدی...با نمایشنامه ی خودت مقایسه کن!)...کمیسیون بین المللی سوییس باید استفاده از این سلاح ها رو ممنوع کنه!...این کفشها هیچ جوری داغون نمیشن!
رزی با لبخند ملیحانه: آخه این ها رو از دیور پاریس خریدم!(بین دوتا دیالوگ نمیخواد فاصله بدی به هیچ وجه!)

و ضربه بعدی تو کله بلیز میشینه!
اون طرف هم مالی غیورانه داره با استفاده از ماهیتابه از خودش دفاع میکنه...(وقتی یه چیزی داره اتفاق میفته(مثل خوردن ماهیتابه تو سر یکی!) بهتره سه نقطه بزاری تا همه به سمت دیالوگ ها برن!)

ایوان به سیوروس میگه(زیاد سعی کن از این "فلانی به فلانی میگه" استفاده نکنی چون زشت میکنه دیالوگ هاتو): میگما!...بیا این دفعه به جای چوبدستی از ماهیتابه استفاده کنیم!...هم جادوها رو برگشت میده هم خیلی محکمه!...هم میتونیم به ززی ها بپیوندیم!...تازه ماهیتابه هه خیلی هم خوشگله!

سیوروس به ایوان چنان نگاه کرد که کرگدن به فیل!!(از علامت تعجب جاهای دیگه خوب استفاده کردی ولی میتونی اینجور جاها هم استفاده کنی!)

سپس با احترام به مالی گفت(باز میگم که از این جمله ها استفاده نکن قبل از دیالوگ!): میبخشید مادام...

ماهیتابه رو میگیره و با اون تو سر ایوان میکوبه!
تو همین لحظه دوباره در کافه باز میشه و این بار سومین بانو پا به درون کافه میگذاره که کسی نیست جز ویولت بودلر!*
========================================

فعلا بهتره مشکلات ظاهری پستات رو از بین ببری تا بعد بریم سراغ باطن پستت...ولی در کل یک پست طنز جالب بود که برای اولین پست خیلی عالیه و استعداد خوبی داری و فقط باید تلاش بکنی...آفرین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/18 21:24:25
But Life has a happy end. :)
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چوبدستیشو به طرف دماغ اسکاور میگیره و میگه اکسیو.
تصویر یه لحظه میره روی پنجره ی کافه که گل و بلبل رو نشون میده و صحنه های فجیع کنده شدن دماغ اسکاور و چسبیدن اون به دماغ ولدی رو نشون نمیده.
دوباره صحنه برمیگرده اینبار روی دماغ اسکاور یه چسب سفید بزرگ زدن و لرد ولدمورت با دماغ جدیدش پشت در وایستاده و هر هر میخنده.
ناگهان دره مهمونخونه باز میشه و با شدت هرچه تماتر میخوره تو دماغ تازه ی ولدی.
ملت کافه همه چشم میدوزن به در تا فرد تازه وارد رو ببینن.
مالی:سلام
کافه:
مالی:اینجوری نگام نکنید میدونم خیلی خوشگلم.
مالی به سمت یه میز میره و روی اون تنها میشینه.
دوباره در کافه باز میشه و آمبولانس میاد جنازه ولدی رو که وسط کافه پخش شده جمع میکنه میبره.(پیام اخلاقی=کار بد نکنید وگرنه اوق میشید.)
سیبل که برای اولین بار در زندگیش با دیدن مالی احساس خوشگلی میکنه به سرعت به طرف میز مالی میره و پیش اون میشینه.
ملت محفلی و بی طرف که از دیدن چگونگی کشته شدن ولدمورت توسط مالی مشعوف شده بودن همه برای مالی هورا میکشن و همه خوب و شاد و خندان دورش جمع میشن.
ملت:مالی مالی تو قهرمانی.
مالی:میدونم میدونم بیشتر از این خجالتزدم نکنید.
مادام رزمرتا که از دیدن این صحنه های حماسی اشک شوق در چشماش جمع شده همرو یه نوشیدنی کره مربایی دعوت میکنه.
دوباره در باز میشه و اینبار هیشکی وارد نیمشه.
مادام رزمرتا:هیچی نبود باد بود.
و اینگونه بود که همه در کنار هم به خبوی و خوشی زندگی کردند.
ولی ناگهان در کافه باز شد(اینهمه برای حفظ سوژه)




نقد اسکاور: خب مالی جان پست جالبی بود و طنز مخصوص به خودتو داشت ولی مثل اینکه اینو فراموش کرده بودی که یه پست طنز نباید داستان رو از بین ببره...
یکی از مشکلات اصلی طنز تویه هر جایی اینه که طنز رو با خیلی چیزای دیگه اشتباه میگیرن(منظورم هجو و چیزای مسخره نیست)...مثلا طنز رو جوک و خندوندن میدونن...ولی طنز دامنه ی گسترده ای داره که اتفاقا طنز و جوک شاملش نمیشه بلکه طنز و جوک هم یه ته مایه هایی از طنز دارن که کلا مدلشون با هم فرق داره...

مشکل پستت این بود که با طنز داستان رو از بین برده بودی و اونم به خاطر این بود که فقط میخواستی یه چیزی بنویسی که همه رو بخندونی نه اینکه تویه یه تاپیک ادامه دار پست بزنی...
اینو هیچ وقت از این به بعد یادت نره که اینجا یه سایت کامیونتیه و ایفای نقشش هم باید اشتراکی باشه و همه با هم کار بکنن نه اینکه یه نفر بیاد داستان رو یه جوری که بقیه اصلا فکرشو نمیکنن ادامه بده و از سوژه های پست های قبلی استفاده نکنه...تویه رول یکی باید سوژه بده اون یکی استفاده بکنی و بعضی مواقع هم خود فرد از سوژه های خودش استفاده میکنه ولی همیشه پست هایی که سوژه برای نفر بعد میزارن ارزشمند تر هستن و باحال تر هم میشن...(کلا خودتم تویه اون پرانتز آخر سر اعتراف کردی که خیلی حاشیه ای پست زدی!)

به هر حال پست طنز جالبی بود که بهتر دیدم از این دید نقدش بکنم و کلا از نظر من استعداد اینو داری که خیلی راحت پست نفر قبلی رو ادامه بدی...شاید پستت رو با عجله زدی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/18 21:06:01
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/18 21:07:54
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظات در کافه به آرومی باز میشه و در نهایت تعجب ملت یک قورباغه وارد کافه میشه
رزمرتا:از کی تا حالا قورباغه ها میان کافه؟
رودولف:بچه ها این قورباغه به نظرتون زیادی بزرگ نیست؟
سیبل تریلانی در رو پشت سرش میبنده و برای اینکه ملت متوجه بشن اون سیبل تریلانیه نه قوربافه موهای وزوزیشو از جلو صورتش کنار میزنه و تا اینکار رو میکنه ملت ناخودآگاه با انزجار یک قدم عقب میرن.سیبل تریلانی با عصبانیت نگاهی با گوشه چشمش به بقیه میندازه و یه گوشه میشینه
بلاتریکس در حالیکه به شدت سعی میکنه جلو بالا آوردنشو بگیره میگه:
- کی این قورباغه پیر رو تو گروه اصیل ما راه داد؟
ملت به خوردن و ریخت و پاش ادامه میدن که ناگهان کافه با صدای دورگه و خطرناک سیبل تریلانی میلرزه:
- اوووووووووووووووووووه...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه...ماااااااااااااااااااا
ملت:چی شد؟
سیبل:اوووو...میبینم...میبینم...دیدمش...دیدم...دیدم...بلاتروف همه چیز رو بهم گفت...اوووووو...آآآآآآآ...ماااااا
(بلاتروف اسم چشم درون سیبل تریلانیه مخفف بلاتریکس و رودولفه)
ایوان:خب چی بهت گفت چشم درونت؟
سیبل سرش رو به آرومی بلند میکنه و با تاسف به اسکاور زل میزنه
- آه فرزندم....فرزند بیچاره من
اسکاور:خب جون بکن دیگه...چی شده؟
سیبل:راستشو بخوای یکم قبل داشتم به آینده نزدیک نگاه میکردم ولی میدونی چی دیدم؟
- چی دیدی؟
- تو رو بی دماغ دیدم....و در کمال افتخار باید بگم که دماغت رو صورت لرد سیاه بود...متاسفم ولی لرد سیاه دماغتو خیلی پسندیده
- چـــــــــــــــــــــی؟میشه بگی این آینده چقدر نزدیک بود؟
سیبل:هوم...اونقدر نزدیک که تا چند دقیقه دیگه در باز میشه و دماغ تو به فنا میپیونده
رزمرتا:گوش نده به حرفش اسکاور....حرفای این قورباغه پیر کی درست از آب در اومده که بار دومش باشه؟
بلا: ...لرد من لایق قشنگترین دماغاس...حیف اون صورت زیبای مثل ماه لرد من نیست دماغ این اسکاور شبه وزغ روش باشه؟
در همین لحظه در کافه باز میشه و قدم های لرد سیاه کافه رو به لرزه در میاره...لرد رداشو از روی صورتش کنار میزنه و یک لبخند به اسکاور میزنه....اسکاور پس می افته و....


نقد اسکاور: بی تردید سوژه های نابی رو استفاده میکنی...مخصوصا اینکه در حال حاضر کمتر کسی تویه سایت هست که میتونه با شخصیت کتابی شخصیتش جلو بره ولی خوشبختانه سیبل سوژه های خوبی داره که خیلی خوب ازش استفاده کنی(چشم وزغ مانند و پیشگویی)

در کل نمایشنامه عالی ای بود ولی مشکل عمده ای که تویه نمایشنامت دیدم پارگراف بندی بود که دقیقا همین مشکل رو ایوان روزیه هم تویه دو سه پست قبل تر داشت.

متاسفانه ظاهر نمایشنامت عالی نیست و فقط خوبه!

سعی کن حتما بین دیالوگ و فضاسازی فاصله بدی!...فاصله بین دیالوگ و فضاسازی!...فاصله بین دیالوگ و فضاسازی!...یادت نره!
و البته بگم که من به هیچ عنوان پیشنهادی رو که به بقیه کردن رو به تو نمیکنم!....اینکه رویه علائم نگارشیشون تجدید نظر بکنن و از علامت سوال زیاد استفاده بکنن!...به نظر من تو تویه علائم نگارشی هم سبک خاص خودتو داری...یعنی همه سبک خاص خودشونو دارن ولی سبک تو خیلی عالیه و مشکلی نداره و حتما به همین صورت ادامه بده!


به هر حال بزرگترین مشکل همین ظاهر نمایشنامه بود که البته خیلی هم بد نبود ولی بهتره روش دقت بکنی و پارگراف بندیتو بهتر بکنی...

اگر بخوام به نمایشنامت از 100 نمره بدم، بالای 87 نسبیت میشه...عالی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/16 23:21:30