بسمه تعالی
- نععععع!

پیرمرد از عمق جان فریاد میکشید و دست و پایش را تکان میداد.
- پروفسور، سنگین باش و مثل مرد با ترست رو به رو شو.

سخنانی آنچنان سنجیده، عمیق و درست بر جان پیرمرد نشست. او دست از جیغ و داد برداشته و بغض کرد.
- بابا جان تو رو به مرلین. من دیگه قلب و اینام درست کار نمیکنن.
- اشکالی نداره، الان درستش اینه که با سرگرمیهای متفرقه ذهنتون رو از ماجرای اصلی دور کنیم، پیشنهاد من اینا هستن.
- چیا؟!

قبل از آن که پیرمرد بتواند متوجه شود که "این"ها مورچه قرمز هستند، همهشان در پر و پاچهاش فرو رفتند.
چندین و چند متر دورتر، جمع محفلیها:
- دیدید پروف گفت اگه یه نفر بتونه کمک کنه، اونه!
- ببینید چی کار کرده پروف داره حرکات ژانگولر انجام میده.
- لعنتی، اصلا فکر نمیکردم اینقدر منعطف باشی آلبوس.
محفلی ها که با دوربینهای شکاری پیرمرد و اعمالش را نظاره میکردند. راجع به حال و احوالش نظراتی میدادند.
- فکر میکنیم این مراسم فراخوانی جغدها باشه! چه قدر هم سریع انجامشون میده، عقب افتادیم... ببینیم تو نوشتی چی کار کرد؟!
وین به سمت بوته برگشته و شانهای بالا انداخت.
همان بالا، پیش آلبوساینا:
پیرمرد سوزناک در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده و عضلات شلش از بدنش آویزان بود، هق هق کنان التماس کرد:
- بسه دیگه بابا جان، به مرلین، به گودریک، به اوون روونایی که میپرستی دیگه نمیکشم.

- غصه نخورید، این فقط برای قدرتمند شدن روشناییه!
- ای تو روح...

پیرمرد آویزان از منقار هیپوگریف بقیه جملهاش را فروخورد. او میدانست گلرت پرودفوت به هر قیمتی که شده ترس از ارتفاع او را از بین خواهد برد.
تبریک میگم به محفلی قدیمی دوباره به خونه برگشتمون، جناب گلرت پرودفوت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


یک لحظه نفسم گرفت .ببخشید.خوب داشتم میگفتم پروفسور آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور
من از همون اول که فهمیدم یک ساحره هستم فکر میکردم عشق مهم ترین معنی زندگیه .
اگر هم من را قبول نمیکنید میخواهم بدونم بعدا هم میتونم در خاست کنم ؟
راستی سلام من را به پرنده خوشگلتون برسونید قربان شما پنی



!lost