جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 20:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- نععععع!

پیرمرد از عمق جان فریاد می‌کشید و دست و پایش را تکان می‌داد.

- پروفسور، سنگین باش و مثل مرد با ترست رو به رو شو.

سخنانی آنچنان سنجیده، عمیق و درست بر جان پیرمرد نشست. او دست از جیغ و داد برداشته و بغض کرد.
- بابا جان تو رو به مرلین. من دیگه قلب و اینام درست کار نمی‌کنن.
- اشکالی نداره، الان درستش اینه که با سرگرمی‌های متفرقه ذهنتون رو از ماجرای اصلی دور کنیم، پیشنهاد من اینا هستن.
- چیا؟!

قبل از آن که پیرمرد بتواند متوجه شود که "این"ها مورچه قرمز هستند، همه‌شان در پر و پاچه‌اش فرو رفتند.

چندین و چند متر دورتر، جمع محفلی‌ها:

- دیدید پروف گفت اگه یه نفر بتونه کمک کنه، اونه!
- ببینید چی کار کرده پروف داره حرکات ژانگولر انجام می‌ده.
- لعنتی، اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر منعطف باشی آلبوس.

محفلی ها که با دوربین‌های شکاری پیرمرد و اعمالش را نظاره می‌کردند. راجع به حال و احوالش نظراتی می‌دادند.

- فکر می‌کنیم این مراسم فراخوانی جغدها باشه! چه قدر هم سریع انجامشون می‌ده، عقب افتادیم... ببینیم تو نوشتی چی کار کرد؟!

وین به سمت بوته برگشته و شانه‌ای بالا انداخت.

همان بالا، پیش آلبوس‌اینا:

پیرمرد سوزناک در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده و عضلات شلش از بدنش آویزان بود، هق هق کنان التماس کرد:
- بسه دیگه بابا جان، به مرلین، به گودریک، به اوون روونایی که می‌پرستی دیگه نمی‌کشم.
- غصه نخورید، این فقط برای قدرتمند شدن روشناییه!
- ای تو روح...

پیرمرد آویزان از منقار هیپوگریف بقیه جمله‌اش را فروخورد. او می‌دانست گلرت پرودفوت به هر قیمتی که شده ترس از ارتفاع او را از بین خواهد برد.

تبریک می‌گم به محفلی قدیمی دوباره به خونه برگشتمون، جناب گلرت پرودفوت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1398 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام روونا


با سلام و احترام خدمت استاد عزیز، پروفسور دامبلدور

مدتی بود برای دوره های ضمن خدمت عازم زندان های دور و نزدیک دنیای جادوگری بودیم؛ چیزهای بسیار آموختیم؛ و با نمره ی بیست (و افزایش حقوقی چشم گیر) به خانه بازگشتیم. اکنون که این نامه را می خوانید، درخواست عضویتی به پایین برگه پیوست شده که با تایید شما، نورمنگارد را به عنوان زندانی عقیدتی-سیاسی به جبهه ی سپیدی ملحق می نماید. به وسیله ی این الحاق، زندانیان در اکسپلی آرموس آموزش خواهند دید و کلاس های عشق ورزی در سطوح ابتدایی، متوسطه و پیشرفته در آنجا دایر خواهد شد.


دوستدار شما،
گلرت پرودفوت





سلام گلر جان،
خیلـــــ...ـی هم خوب اینایی که نفهیمدم چی شد. به هر صورت یک گلرت که بیشتر نداریم، یه جغد برات اومده با یه کلید. قفل در رو یه مدّتیه عوض کردیم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/6/7 21:19:44
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 4 شهریور 1398 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام خدمت پروفسور آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور . یک لحظه نفسم گرفت .ببخشید.خوب داشتم میگفتم پروفسور آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور من از همون اول که فهمیدم یک ساحره هستم فکر میکردم عشق مهم ترین معنی زندگیه . خوب البته میتونم بگم به خاطر خانواده عالیم هست ولی به هرحال. خوب من از سیاهی میترسم اصلا شبا باید یک لامپی کنارم باشه الانم که لامپم سوخته دخترای هم اتاقیم هم مثل منن امیدشون به منه لطفا با تایید عضویتم این لامپ را برایم درست کنید .الانم شبه میترسم برم بخوابم . اگر هم من را قبول نمیکنید میخواهم بدونم بعدا هم میتونم در خاست کنم ؟ راستی سلام من را به پرنده خوشگلتون برسونید قربان شما پنی


سلام باباجان، مدّتی جواب دادنم طول کشید، من رو ببخش.
البته که تاریکی خوب نیست، اما اونقدرا هم ترس نداره.


به زودی یک جغد به دستت می‌رسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1398/6/4 23:19:37
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/6/7 17:19:36
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
آفلاین
سلام پروفسور دامبلدور!
من هم میخوام عضو محفل باشم.
اجازه هست؟♥


سلام دوشیزه ویلکینز عزیز،
کمتر پیش می‌آد که یک اسلایترینی بخواد به محفل ققنوس بیاد و اونایی که معمولا میان، محفلی‌های بی‌نظیری شدن.

امیدوارم جغدم به موقع به دستتون برسه.

قربان شما،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/5/19 16:24:10
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1398 23:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- نمک!
- بفرمایید.
- برنج!
- آوردم.
- گوشت مارمولک صحرایی خالدار!

- ایناهاش... ببخشید دیر کردم.

پیرمرد سرش را از پاتیل بالا آورده و نگاهی به پسرک انداخت.
- این چرا قیافه اش رو اینجوری می کنه؟

گورکن چاق درون دستان پسربچه، بی توجه به پیرمرد سعی می کرد چشمش را لیس بزند و در اثر تمرکز زیاد اخم کرده بود.

- همچی نکن هافل! پروف خوشش نمی آد.

گورکن دست از لیسیدن چشمش برداشته و مشغول ور رفتن با چربی های شکمش شد.

- ای بابا... حالا شما بگو چرا دیر کردی؟
- شک داشتم پروف، نیس گفتید خال خالی... اوّل رفتم یه سر به صحرای آفریقا زدم. اونجا رو دوبار گشتم نبود. بعد رفتم گرند کنین، اونجا هم نبود. مجبور شدم برم نارنیا، اونجا تونستم تو محدوده حفاظت شده سه تا پیدا کنم و یکی شون رو آوردم، خوب بودم؟
- تو یخچال هم یکی داشتیم بابا.

پسرک بغض کرد، اشک در چشمانش حلقه بست و صورتش سرخ شد.

- نه نه! بابا جان تو کار خوبی کردی! خیلی کارت خوب بود، اصلا بهتر از این نمی شد!
- واقعنیی می گید؟

آلبوس دامبلدور با حرارت زیادی سرش را به نشانه تایید تکان داد.

- عه! حالا می تونم برم جارو بردارم برم تو خوابگاه به اونا که خواب موندن استیوپفای و اکسپلیارموس و از اینا بزنم و بعد که بیدار شدم ببرمشون تا بالای قله قاف بهشون تمرین بدم که اوّل صبحی سر حال بیان بعد از اون بالا پرتشون کنم پایین که آدرنالین خونشون بیاد بالا و بعد تو هوا بگیرمشون و اگر یکی دوتا رو عقاب ها فکر کردن جوجه شونه بردن لونه شون، برم از لونه عقاب ها نجاتشون بدم و جوجه های عقاب ها و تخم مرغ عقاب هارم بیارم هر روز با هر کدومشون یه دونه نیم رو درست می کنیم هر روز صبح می تونیم با یه دونه شون همه مون صبونه بخوریم آخه می دونید تخم مرغ عقاب ها خیلی گنده اس اصن! این هواااا ست! اما اگر یکدومشون جوجه داشت می تونیم جوجه عقابه رو نگه داریم و بزرگشون کنیم تا اون موقع بتونیم باهاشون راحت پرواز کنیم این طرف و اون طرف دیگه هم ...

پیرمرد جلوی دهان پسرک را گرفته و با تعجب به وی خیره شد.
چشمان وین برق می زد و فکّ اش همچنان با صدای موهومی می جنبید.


ورود وین هاپکینز فلفلی رو به محفل ققنوس تبریک می گم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1398 22:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالي



آرتور ویزلی مرد مسنی بود که از کار اخراج شده و خرجش افتاده بود گردن خانواده اش و خودش هم از آلبوس دامبلدور پول توی جیبی می گرفت. از همین رو سرش را پایین انداخته، به روزگارش می اندیشیده و دائما از گوشه ای از خانه گریمولد به گوشه ای دیگر می رفت.

- وایسا.

آرتور وایساد.

- پول بده.

آرتور با سرعت حرکت کرد.

- کجا؟! پول می خوااام!
- ندااااااارم!

آرتور در حالي كه فرياد مي كشيد، به سرعت به جایی کم رفت و آمد در خانه گریمولد متواری شد.

- تو وایسا!
- از جون کریچر چی خواست؟
- پول بـ... نامرد! کمک! آآآآی!

کریچر در صورت مرد وایتکس ریخته و با خونسردی به مسیرش ادامه داده بود.
کریچر از انسان های مادیگرا بدش می آمد.

- چی؟... کی اونجاست؟ کیه؟
- ماییم ای موجود فرومایه! یا شمشیرت رو بکش یا همینجوری تو رو به سزای اعمال ننگینت می رسونیم.
-هان؟ چی می گی؟ پول می خوام؟

شوالیه به هم ریخته و با رویی زرد به سوی مرد دیگر خم شد:
- چه قدر طلب داری؟
- طلب ندارم، پول زور می خوام.
- نفررررریییین به توووو ای موجود زبون!

بعد شمشیرش را زد توی سر مخاطبش و سپس به تابلو خانم بلک رفت تا کمی با هم اختلاط کنند.

- دهه! بابا جان شما چرا اینجا وایسادی؟
- می خوام پول زور بگیرم پروفسور.
- اینجا که نه بابا، پاشو برو سر خیابون تام اینا...
- جاگسن؟
- ها، نه. تام ریدل. اینجا همه مثل خودمون فقیر فقران. آباریکلا بابا، برو ببینم چی کار می کنی.

دامبلدور ریچارد را راهی کرده و با لبخندی پدرانه بدرقه اش کرد.




تبریک می گم به آقای ریچارد اسکای، عضو جدید محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/5/2 23:13:52
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1398 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
من وین هاپکینز هسم.
میخوام یه عضو محفل ققنوس بشم اخه سرنوشت خوب برای یه هافلپافی واقعی،عضو شدن در محفل ققنوس هست.
لطفا منو قبول کنید


سلام وين عزیزم،
خوش اومدی، البته که سرنوشت خوب برای همه است.
توجه ات رو به جغدی که برات ارسال شده جلب می کنم.

قربانت،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/5/1 9:12:04
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر شما
شنیده بودیم نام کامل دوست دارین :D
پروفسور آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور فرزند پرسیوال D:
حالتون چطوره؟
خودم خیلی وسوسه شده بودم به کچل بی مماخ خدمت کنم ولی دیگه در عماق وجودم روشنایی زیادی هست. این همه وسوسه کاری از پیش نبرد .
حالا اومدیم اگه اجازه بدین عضو شیم دیگه.
لازم به ذکره در اکانت قبلم عضو بودم یعنی ابرفورث .
و خودمو معرفی نکردم،بنده ریچارد اسکای هستم نقاش و کاراگاه و مامور و هواشناس .


دست راست دارین؟دست چپ چی؟


علیک سلام ریچارد عزیزم،

از دوباره اینجا دیدنت خوش حالم و ممنون که اسمم رو کامل نوشتی، مهربونیتو نشون می ده. ولی بذار بقیه پیام هام رو با جغد برات بفرستم.


قربانت،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/4/31 0:28:22


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام‌
من هم می خوام عضو محفل ققنوس بشم.
لطفا منو تایید کنید‌
ممنون


سلام بیل عزیزم،
خوبی؟ یک جغد برات فرستادم و امیدوارم که به دستت رسیده باشه.

قربانت،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/4/30 17:17:05
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1398 23:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شبی از شب های گرم تابستان بود و محفلی ها همه جلوی تلویزیون جمع شده و به آن پشت کرده بودند.

- یه کم به چپ! یه کم دیگه! حالا یه خورده بچرخ.

پششششفففف

- گرفت؟
- نه! یه خورده دیگه بچرخ!

برفک های درون تلویزیون کمرنگ تر شده و جای خودشان را به مردی که با جدّیت تمام متنی را از روی کاغذ می خواند داده بود، اما همچنان صدای مرد واضح نبود.

- خوب شد؟
- بهتر شد ولی هنوز صدا نداره! برو رو نوک پنجه.
- من که پنجه ندارم!
-خب... برو رو نوک سم!

محفلی درون حیاط با تردید به پاهایش خیره شده و سردرگم از آنچه که چه چیزی هستند، روی نوک آن ها خودش را بالا کشید.

- آره! آره! درست شد!
- بینندگان عزیز! همچنان به شما توصیه می کنم که در هنگام مراجعه به باغ وحش، از تلاش برای دادن خوراکی به حیوانات خودداری کنید، جانور مذکور نیز با استفاده از نی آب میوه توانست تا قفل قفسش را در طول شب گشوده و متواری شود. در حال حاضر نیز هر یک از شما که نیمه گوزن مذکور را در کوی برزن دید، لطفا به سرعت هر چه تمام تر به مامورین باغ وحش تماس بگیرد زیرا که...

محفلیون با شنیدن سخنان گوینده از جا بلند شده و تلویزیون را خاموش کردند.

- خب چی می گفت؟
- هیچی بابا، پرت و پلا های ماگلی.
- ای بابا...

نیمه گوزن توی حیاط کابل آنتن را از شاخ هایش جدا کرده و به درون خانه شماره دوازده گریمولد آمد.


خوش آمد می گم به عضو جدید محفل ققنوس، ریموند نیمه گوزن.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!