وییییشت!
فینیاس: صدای چی بود؟
مورگانا: صدا؟ کدوم صدا؟ من که صدایی نشنیدم. دراکو تو صدا شنیدی؟ نه اینم نشنیده. ریگلوس جان تو صدایی شنیدی؟ دیدی اینم نشنیده. پیر شدی آقا پیر شدی، توهم برت داشته!
فینیاس دوباره از دل اژدها در میره و با همون حال عصبانیت شروع میکنه به بد و بیراه گفتن به مورگانا.
وییییشت!
یهو همه این صدا رو میشنون و به خودشون میان.
فیلیچ سینی رو میندازه و لخ لخ کنان میدوه میره ببینه صدا از کجا داره میاد. بقیه همینطوری در صلح و صفا میشینن و به فکر کردن ها ادامه میدن.
...
یک ساعت بعد
...
ابرکسس مالفوی یهو از جا میپره و لباسشو در میاره و میگه: فهمیدم! ما باید دست و پای این دو تا رو ببندیم و به عنوان گروگان ازشون استفاده کنیم.
بعد دوباره لباسشو میپوشه و میشینه سر جاش.
ریگلوس پوزخند زنان میگه: راست میگه دیگه چرا از اول به فکر خودمون نرسیده بود. هی مالفوی پاشو تو از همه به مورگانا محرم تری، پاشو دست و پاشو ببند.
ابرکسس دوباره از جا میپره لباسشو در میاره میگه: من؟! به من دستور میدی؟!!! خجالت نمیکشی؟ ای بابا جوان هم جوان های قدیم، یه احترامی، یه چیزی!
ریگلوس: نه غلط کردم عمو جون منظورم دراکو مالفوی بود. هی دراکو مالفوی پاشو همون کاری که گفتم انجام بده.
دراکو که زیر زیرکی و آشکارا ولی بازم یواشکی عاشق مورگانا بوده، از این کار سر باز میزنه.
ابرکسس لباسشو تنش میکنه میشینه.
"ایمپیریوووو"
-----
دو دقیقه بعد دراکو و مورگانا دست و پا بسته تو کمد میفتن و در هم روشن بسته میشه.
ریگلوس: پس این فیلیچ ِ افلیج ِ فلج الافلاج کدوم گوری رفت؟!
: ککککمممممممکککککک!!!!
ریگلوس: آها اظهار وجود میکنه. بریم پایین ببینیم چه خبره.
همه گی
با هم میرن پایین ببینن چه خبره:
لوسیوس مالفوی چوبدستیشو از این گوش فیلیچ وارد کرده و از اون گوشش کرده بیرون و در ارتفاعی نامتقارن از سطح زمین نگه داشته.
: این بچه ی من کجاست؟! اگه همین الان بچمو نیارید بهم تحویل بدید، این چوب رو تبدیل به اره میکنم تا مغز ریفیقتون از وسط دو تیکه بشه!
ابرکسس که نوه نوه نوه نوه نوه نوه خودش رو نشناخته میگه: بکشش عمو بکشش. چیه آخه! اون دابی حقوق بگیر از این پیرمرد بهتر کار میکنه. بکش آقا وقت ما رو نگیر.
لوسیوس: دهه! خوب نه من به کلاسم نمیخوره اینو بکشم. به جاش میرم لو میدم که شماها کی هستید به همه هم میگم! اول از همه زنگ میزنم به پرسی ویزلی میگم بیاد چوب تو دماغتون کنه!
اسم پرسی ویزلی که اومد وسط، اولش همه ترسیدن گفتن ای وای کارمون تمومه! بعد یهو ترسشون ریخت گفتن ای آقا این که منظورش پرسی ویزلی خودمونه.
-: مالفوی اینقدر ما رو علاف نکن، بیا با هم معامله میکنیم. تو ما رو لو نده، بعد با گروه ما هراه شو، ما هم اجازه میدیم دراکو بره پیش مامانش اینا.
لوسیوس: نچ!
-: اگه یه دونه ماهی مرکب شیش کیلویی بهت بدیم چی؟
لوسیوس به فکر فرو میره. یه مقدار سبک سنگین میکنه میبینه میصرفه.
-: قبول! منم بازی
...
و چوبدستی رو از گوش فیلیچ بیرون میاره و به چشمای معصوم اونها زل میزنه.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

فینیاس که کل ریشش رو پوست تخمه پر کرده با تعجب به دیوار سوراخ شده که چند لحظه پیش روش داشت فیلم پخش میشد نگا میکنه.
ریگولوس: اَه چه پیشرفتی کردن تو جلوههای ویژه! خاطرات لرد خیلی واقعیه!
فینیاس بعد از چند لحظه به خودش میاد و یه شربت بهلیمو از توی سینیای که فلیچ جلوش نگه داشت ورمیداره و خالی میکنه رو ریشش.
فینیاس: نوه عزیزم این فیلمهای روشنفکری غیراخلاقی چیه بازی میکنی! درست نیس پسرم! دامبلدور آموزهی خوبی واست نبوده! البته لرد کلاً بداخلاقه و غلط کرده دستپخت تو رو دوست نداشته ولی به هر حال زشته عیبه...
ریگولوس بعد از کمی سرخ و سفید شدن: اِ اینا چرا ماسک پرسی ویزلی ندارن...
مورگانا با حالت خونآشام اشرافی نگاه عاقل اندر سفیهای به فینیاس و فلیچ و ریگولوس مياندازه، دراکو که هنوز وسط مراحل تبدیل شدنه همینطور داره عرق میریزه و سرخ و سفید میشه...
مورگانا: هوی پیری اینجا دفتر ارباب چی کار میکنین!
فینیاس یهو قاطی ميکنه بلند میشه و ریگولوس فوری جمع و جورش میکنه: نه پدربزرگ زشته! اِ پدربزرگ نه زشته واسه سیاتیکتون خوب نیس! من صحبت میکنم
ریگولوس بعدش برمیگرده و یدونه از اون لبخندهای ملیح میزنه و چون خیلی خوشتیپه مورگانا دراکو رو ول میکنه و دراکول تالاپی روی زمین پخش میشه و مییاد طرف ریگولوس.
ریگلوس: سلام عرض شد خانم! ببخشید سرزده مزاحم شدیم... والا عرض شود که... نه پدر بزرگ گازشون نگیر خواهش میکنم... ببخشید میگفتم که... فلیچ نه با سینی نزن تو سر دراکو! نه خانم نوریس رو از توی شلوار دراکو دربیار...
مورگانا که از دس دس کردنهای ریگولوس خسته شده وندش رو درمیاره و یه آواداکداورا شلیک ميکنه که مستقیم میخوره تو کمر فینیاس...
فینیاس: آآآآآآآآخ سیاتیکم! به جد بزرگم سیرویس بلک اول قسم که ازتون انتقام ميگیرم!
مورگانا: بلک؟! جد بزرگ؟
ریگلوس که میبینه اوضاع دوباره خوب شده دوباره به موهاش تف میزنه و خودش رو مرتب میکنه: بله خانم محترم ایشون پرفسور فینیاس نایگلوس بلک کبیر پدربزرگ بنده و از بزرگترین جادوگران دوران هستند! من هم ریگولوس بلک معروف هستم!
دراکو: این همونه که جانپیج ارباب رو کش رفته!
ریگولوس: نه صب کنین ما نیومدیم بجنگیم! فقط اومدیم ویلامون رو پس بگیریم! راستش پدربزرگ خیلی قاطیه فک کنم به نفع همه باشه این جریان رو مسالمتآمیز تمومش کنیم! لرد به هر حال هزارتا دفتر دیگه داره...
و همه به فکر کردن مشغول میشن
ریگولوس: اَه چه پیشرفتی کردن تو جلوههای ویژه! خاطرات لرد خیلی واقعیه!
فینیاس بعد از چند لحظه به خودش میاد و یه شربت بهلیمو از توی سینیای که فلیچ جلوش نگه داشت ورمیداره و خالی میکنه رو ریشش.
فینیاس: نوه عزیزم این فیلمهای روشنفکری غیراخلاقی چیه بازی میکنی! درست نیس پسرم! دامبلدور آموزهی خوبی واست نبوده! البته لرد کلاً بداخلاقه و غلط کرده دستپخت تو رو دوست نداشته ولی به هر حال زشته عیبه...
ریگولوس بعد از کمی سرخ و سفید شدن: اِ اینا چرا ماسک پرسی ویزلی ندارن...
مورگانا با حالت خونآشام اشرافی نگاه عاقل اندر سفیهای به فینیاس و فلیچ و ریگولوس مياندازه، دراکو که هنوز وسط مراحل تبدیل شدنه همینطور داره عرق میریزه و سرخ و سفید میشه...
مورگانا: هوی پیری اینجا دفتر ارباب چی کار میکنین!
فینیاس یهو قاطی ميکنه بلند میشه و ریگولوس فوری جمع و جورش میکنه: نه پدربزرگ زشته! اِ پدربزرگ نه زشته واسه سیاتیکتون خوب نیس! من صحبت میکنم
ریگولوس بعدش برمیگرده و یدونه از اون لبخندهای ملیح میزنه و چون خیلی خوشتیپه مورگانا دراکو رو ول میکنه و دراکول تالاپی روی زمین پخش میشه و مییاد طرف ریگولوس.
ریگلوس: سلام عرض شد خانم! ببخشید سرزده مزاحم شدیم... والا عرض شود که... نه پدر بزرگ گازشون نگیر خواهش میکنم... ببخشید میگفتم که... فلیچ نه با سینی نزن تو سر دراکو! نه خانم نوریس رو از توی شلوار دراکو دربیار...
مورگانا که از دس دس کردنهای ریگولوس خسته شده وندش رو درمیاره و یه آواداکداورا شلیک ميکنه که مستقیم میخوره تو کمر فینیاس...
فینیاس: آآآآآآآآخ سیاتیکم! به جد بزرگم سیرویس بلک اول قسم که ازتون انتقام ميگیرم!
مورگانا: بلک؟! جد بزرگ؟
ریگلوس که میبینه اوضاع دوباره خوب شده دوباره به موهاش تف میزنه و خودش رو مرتب میکنه: بله خانم محترم ایشون پرفسور فینیاس نایگلوس بلک کبیر پدربزرگ بنده و از بزرگترین جادوگران دوران هستند! من هم ریگولوس بلک معروف هستم!
دراکو: این همونه که جانپیج ارباب رو کش رفته!
ریگولوس: نه صب کنین ما نیومدیم بجنگیم! فقط اومدیم ویلامون رو پس بگیریم! راستش پدربزرگ خیلی قاطیه فک کنم به نفع همه باشه این جریان رو مسالمتآمیز تمومش کنیم! لرد به هر حال هزارتا دفتر دیگه داره...
و همه به فکر کردن مشغول میشن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
usquequaque putus
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

همچنان که ملت دارن خاطرات لرد رو (که با جادوی ویژه ای که ریگولوس بلده، روی دیوار پرژکتوری شده) تماشا می کنن، مورگانا داره سعی می کنه دراکو رو از حالت تسخیرشدگی نجات بده و ببینه اون دیوارۀ سخت چی بوده که باعث شد نتونن از خاطرات لرد خارج بشن. ولی هرچی به صورت دراکو سیلی میزنه، نمی تونه اونو به هوش بیاره. ندایی توی ضمیر ناخودآگاهش بهش دستور میده:
- گازش بگیر!
مورگانا شوک زده میشه. صدای مامان بزرگ لی فای توی خاطرات لرد چیکار می کنه یعنی؟ دوباره دستور "گازش بگیر" رو می شنوه و اینبار بلند میگه:
- مامان بزرگ لی فای! گازش بگیرم که خوناشام میشه!
ولی کم کم خاطرات گذشتۀ خودش به یادش میاد. خاطراتی که انگار قرنها بود فراموششون کرده بوده...
فلش بک - سالها قبل - آوالان
مورگانا جلوی آینه نشسته و داره به دندونای نیش خودش نگاه می کنه و از کشفی که تازگی کرده، اشک می ریزه. مامان بزرگ لی فای بهش نزدیک میشه. دستای نرم و تپلش رو میذاره روی شونۀ دختر کوچولوی هفت ساله و دلداریش میده:
- تو نباید به خاطر خوناشام بودنت شرمنده باشی دخترم. ما همه نسل اندر نسل خوناشام بودیم.
- هق... هق... ولی دیگه... دیگه کسی باهام بازی نمی کنه... دیگه کسی منو آدم حساب نمی کنه. عهههههه....
- خوب نبایدم آدم حساب کنن. چون ما آدم نیستیم. از خونوادۀ خفاشا هستیم و خیلی هم بهش افتخار می کنیم.
- من نمی خوام بهش افتخار کنم. می خوام آدم باشم. دوستام باهام بازی کنن. اصن... هیچ کدوم اینا نه. دلم می خواد به درد مردم بخورم.
- خوب تو می تونی به درد بخوری. خیلی هم به درد می خوری. تو بهترین شفادهندۀ جهان میشی. تو حتی می تونی مردم رو به خوناشام تبدیل کنی و بعدش، دوباره به حالت انسانی شفا بدیشون.
- پس خودمم می تونم شفا بدم؟ می تونم خودمم از خوناشامی در بیارم؟
مادر بزرگ با نگاه غمگینش به چشمای دختر کوچولو خیره میشه:
- نه عزیزم. فقط کسانی که اصل و نسب خوناشامی ندارن، اگه خوناشام بشن دوباره می تونن به آدم تبدیل بشن. نه ماهایی که نژادمون با این ویژگی سرشته شده. فقط بهت بگم. هروقت دیدی هیچ جوری نمی تونی کسی رو شفا بدی، گازش بگیر تا خوناشام بشه. بعد سر فرصت می تونی به حالت اول برش گردونی. پس گازش بگیر....
پایان فلش بک - همون تو معدۀ ماهی مرکب
مورگانا گاز جانانه ای از پس گردن دراکو می گیره و دراکو با یه جیغ بلند، از حالت مسخ شدگی نجات پیدا می کنه. نگاهی به روبرو میندازه و تام ریدل نوجوان رو می بینه که با شنیدن صدای بلند کلاه گروهبندی که کلمۀ "اسلیترین" رو اعلام می کنه، از جا پریده و به طرف میز اسلیترینی ها میره.
در این لحظه، اطرافشون موج می زنه و صحنۀ عجیبی رو جلوی چشماشون می بینن:
نقل قول:
دراکو و مورگانا با تعجب به همدیگه نگاهی میندازن. این خیلی جلوتر از صحنۀ کلاه گروهبندیه و نشون میده خاطرات لرد دچار اختلال شدن. مورگانا که مسن تر و باتجربه تر از دراکو هست، و البته اون دیوارۀ عجیب رو که وقتی می خواست خارج بشه بهش برخورد کرده بود رو هنوز فراموش نکرده، به این فکر می کنه که شاید کسی داره خاطرات لرد رو کنترل می کنه. به گازی که از زیر پاهاشون قلپ قلپ می زنه بیرون و خاطرات لرد رو هم می زنه نگاه می کنه و از بوی اون متوجه میشه که این باید گاز معدۀ ماهی مرکب دریاچه باشه.
هردوشون به این نتیجه می رسن که الان همراه با خاطرات لرد توی شکم یه ماهی مرکب هستن و البته همینم خیلی مشکوکه که چرا ماهی مرکب از هاگوارتز، هِلِک هِلِک راه افتاده اومده اونجا و خاطره خورده. بررسی رو میذارن برای بعد و علی الحساب، هردوشون که خوناشام شدن از دو طرف شروع می کنن به گاز گرفتن ماهی مرکب.
کم کم خون سیاه و مرکب واری از در و دیوار می زنه بیرون. هردوشون به شکل خفاشی درمیان. خاطرات لرد رو با چوبدستی جمع می کنن و جامی رو که همیشه برای معجون های شفابخش همراه مورگانا بوده خالی می کنن و خاطرات لرد رو میریزن توش. پرواز کنان به سمت سقف میرن و درست موقعی که ماهی مرکب، مرکب بالا می آورده از توی بدنش خارج میشن.
با خروج از بدن ماهی مرکب، تماشای خاطرات لرد توسط "انجمن تازه واردان مرده" متوقف میشه. مورگانا و دراکو هاج و واج به بلک ها و مالفوی تازه وارد نگاه می کنن که پوست تخمه روی لباشون داره خیس می خوره و یه پیرمرد قوزی خیلی آشنا هم داره لخ لخ کنان براشون شربت میاره.
"انجمن تازه واردان مرده" هم به دو خوناشامی که پروازکنان جلوشون ظاهر شدن و یه ظرف پر از خاطرات لرد توی دستشونه، زل می زنن.
- گازش بگیر!
مورگانا شوک زده میشه. صدای مامان بزرگ لی فای توی خاطرات لرد چیکار می کنه یعنی؟ دوباره دستور "گازش بگیر" رو می شنوه و اینبار بلند میگه:
- مامان بزرگ لی فای! گازش بگیرم که خوناشام میشه!
ولی کم کم خاطرات گذشتۀ خودش به یادش میاد. خاطراتی که انگار قرنها بود فراموششون کرده بوده...
فلش بک - سالها قبل - آوالان
مورگانا جلوی آینه نشسته و داره به دندونای نیش خودش نگاه می کنه و از کشفی که تازگی کرده، اشک می ریزه. مامان بزرگ لی فای بهش نزدیک میشه. دستای نرم و تپلش رو میذاره روی شونۀ دختر کوچولوی هفت ساله و دلداریش میده:
- تو نباید به خاطر خوناشام بودنت شرمنده باشی دخترم. ما همه نسل اندر نسل خوناشام بودیم.
- هق... هق... ولی دیگه... دیگه کسی باهام بازی نمی کنه... دیگه کسی منو آدم حساب نمی کنه. عهههههه....

- خوب نبایدم آدم حساب کنن. چون ما آدم نیستیم. از خونوادۀ خفاشا هستیم و خیلی هم بهش افتخار می کنیم.

- من نمی خوام بهش افتخار کنم. می خوام آدم باشم. دوستام باهام بازی کنن. اصن... هیچ کدوم اینا نه. دلم می خواد به درد مردم بخورم.

- خوب تو می تونی به درد بخوری. خیلی هم به درد می خوری. تو بهترین شفادهندۀ جهان میشی. تو حتی می تونی مردم رو به خوناشام تبدیل کنی و بعدش، دوباره به حالت انسانی شفا بدیشون.
- پس خودمم می تونم شفا بدم؟ می تونم خودمم از خوناشامی در بیارم؟
مادر بزرگ با نگاه غمگینش به چشمای دختر کوچولو خیره میشه:
- نه عزیزم. فقط کسانی که اصل و نسب خوناشامی ندارن، اگه خوناشام بشن دوباره می تونن به آدم تبدیل بشن. نه ماهایی که نژادمون با این ویژگی سرشته شده. فقط بهت بگم. هروقت دیدی هیچ جوری نمی تونی کسی رو شفا بدی، گازش بگیر تا خوناشام بشه. بعد سر فرصت می تونی به حالت اول برش گردونی. پس گازش بگیر....
پایان فلش بک - همون تو معدۀ ماهی مرکب
مورگانا گاز جانانه ای از پس گردن دراکو می گیره و دراکو با یه جیغ بلند، از حالت مسخ شدگی نجات پیدا می کنه. نگاهی به روبرو میندازه و تام ریدل نوجوان رو می بینه که با شنیدن صدای بلند کلاه گروهبندی که کلمۀ "اسلیترین" رو اعلام می کنه، از جا پریده و به طرف میز اسلیترینی ها میره.
در این لحظه، اطرافشون موج می زنه و صحنۀ عجیبی رو جلوی چشماشون می بینن:
نقل قول:
(صحنه ی بعد...لرد یک نامه می خونه )
- دیگه نمی تونستم...من رفتم...جان پیچتم من برداشتم، واسه تمام سال هایی که باهات سوختم و ساختم...من رفتم
دراکو و مورگانا با تعجب به همدیگه نگاهی میندازن. این خیلی جلوتر از صحنۀ کلاه گروهبندیه و نشون میده خاطرات لرد دچار اختلال شدن. مورگانا که مسن تر و باتجربه تر از دراکو هست، و البته اون دیوارۀ عجیب رو که وقتی می خواست خارج بشه بهش برخورد کرده بود رو هنوز فراموش نکرده، به این فکر می کنه که شاید کسی داره خاطرات لرد رو کنترل می کنه. به گازی که از زیر پاهاشون قلپ قلپ می زنه بیرون و خاطرات لرد رو هم می زنه نگاه می کنه و از بوی اون متوجه میشه که این باید گاز معدۀ ماهی مرکب دریاچه باشه.
هردوشون به این نتیجه می رسن که الان همراه با خاطرات لرد توی شکم یه ماهی مرکب هستن و البته همینم خیلی مشکوکه که چرا ماهی مرکب از هاگوارتز، هِلِک هِلِک راه افتاده اومده اونجا و خاطره خورده. بررسی رو میذارن برای بعد و علی الحساب، هردوشون که خوناشام شدن از دو طرف شروع می کنن به گاز گرفتن ماهی مرکب.
کم کم خون سیاه و مرکب واری از در و دیوار می زنه بیرون. هردوشون به شکل خفاشی درمیان. خاطرات لرد رو با چوبدستی جمع می کنن و جامی رو که همیشه برای معجون های شفابخش همراه مورگانا بوده خالی می کنن و خاطرات لرد رو میریزن توش. پرواز کنان به سمت سقف میرن و درست موقعی که ماهی مرکب، مرکب بالا می آورده از توی بدنش خارج میشن.
با خروج از بدن ماهی مرکب، تماشای خاطرات لرد توسط "انجمن تازه واردان مرده" متوقف میشه. مورگانا و دراکو هاج و واج به بلک ها و مالفوی تازه وارد نگاه می کنن که پوست تخمه روی لباشون داره خیس می خوره و یه پیرمرد قوزی خیلی آشنا هم داره لخ لخ کنان براشون شربت میاره.
"انجمن تازه واردان مرده" هم به دو خوناشامی که پروازکنان جلوشون ظاهر شدن و یه ظرف پر از خاطرات لرد توی دستشونه، زل می زنن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/20
آخرین ورود: چهارشنبه 23 شهریور 1390 19:37
از: جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
پستها:
167

ریگولوس داره اتاق لرد رو می گرده،
ریگولوس: ای لرد نامرد، ببین همه عتیقه های خونه شماره 12 رو هم جمع کرده زیر تختش...
چون هیچ چیز به درد بخوری توی اتاق لرد نبوده و هیچ کسی هم پست نمی نزه اینجا، ریگولوس همه اهل خونه رو صدا می کنه که بیان توی اتاق لرد...
همینطوری که ریگولوس بدون ایفای نقش؛ توی اتاق لرد منتظر واستاده ، در باز میشه و ابرکسس مالفوی که لخت بوده وارد اتاق میشه.
ریگولوس چون ماسک پرسی ویزلی زده بوده و پرسی ویزلی هم پرورش یافته بوده، یه لحظه همچین خشکش میزنه که " دنگ "
ریگولوس: پدربزرگ چرا می زنی؟
فینیاس: همین دیگه، این ماسک پرسی ویزلی برای تازه واردا بدآموزی داشته، به جای اینکه با این لرد مال مردم خور،مبارزه کنن، ورمیدارن جوونای مردم رو پرورش میدن...
آرگوس هم که پاتر رو با ماهی مرکب پشتش پیچیده بود میاد تو: خوب ارباب؛ همه جای خونه رو حفاظ گذاشتم، هیچ کس بدون خبر نمی تونه وارد شه
ابرکسس: اون لباسای اون پاترو در بیار بده من بپوشم
آرگوس لباسای پاتر رو به زور در میاره و رو بالشی لرد رو میده پاتر.
ریگولوس: خوب، حالا که همه چی امنه، من قدح اندیشه لرد رو دارم، میزاریم تماشاش می کنیم! من یه ورد بلدم می تونیم خاطرات رو بندازیم رو دیوار!
فینیاس: ایول تخمه هم بیار!
خاطرات لرد....( حتی توی خاطرات هم همه ماسک پرسی ویزلی زدن)
دو صدا که معلومه لرد و ریگولوس هستن، با هم دعوا می کنن...
ریگولوس: دیگه خسته شدم از دستت،قیافه ام که نداری، اخه من واسه چی باید پیشت بمونم؟ هی بشور و بپز...تا دیر وقتم که یه مشت ادم ور میداری میاری خونه، می شیند رو دست هم تاتو می کشید...
لرد: ریگولوس، من خودم پرورشت دادم...چرا با من بد تا می کنی؟ قول میدم دیگه مرگ خوارا کمتر بیان...
( صحنه کمرنگ میشه...)
(صحنه ی بعد...لرد یک نامه می خونه )
- دیگه نمی تونستم...من رفتم...جان پیچتم من برداشتم، واسه تمام سال هایی که باهات سوختم و ساختم...من رفتم
ملت توی اتاق:
ریگولوس: ای لرد نامرد، ببین همه عتیقه های خونه شماره 12 رو هم جمع کرده زیر تختش...
چون هیچ چیز به درد بخوری توی اتاق لرد نبوده و هیچ کسی هم پست نمی نزه اینجا، ریگولوس همه اهل خونه رو صدا می کنه که بیان توی اتاق لرد...
همینطوری که ریگولوس بدون ایفای نقش؛ توی اتاق لرد منتظر واستاده ، در باز میشه و ابرکسس مالفوی که لخت بوده وارد اتاق میشه.
ریگولوس چون ماسک پرسی ویزلی زده بوده و پرسی ویزلی هم پرورش یافته بوده، یه لحظه همچین خشکش میزنه که " دنگ "
ریگولوس: پدربزرگ چرا می زنی؟
فینیاس: همین دیگه، این ماسک پرسی ویزلی برای تازه واردا بدآموزی داشته، به جای اینکه با این لرد مال مردم خور،مبارزه کنن، ورمیدارن جوونای مردم رو پرورش میدن...
آرگوس هم که پاتر رو با ماهی مرکب پشتش پیچیده بود میاد تو: خوب ارباب؛ همه جای خونه رو حفاظ گذاشتم، هیچ کس بدون خبر نمی تونه وارد شه
ابرکسس: اون لباسای اون پاترو در بیار بده من بپوشم
آرگوس لباسای پاتر رو به زور در میاره و رو بالشی لرد رو میده پاتر.
ریگولوس: خوب، حالا که همه چی امنه، من قدح اندیشه لرد رو دارم، میزاریم تماشاش می کنیم! من یه ورد بلدم می تونیم خاطرات رو بندازیم رو دیوار!
فینیاس: ایول تخمه هم بیار!
خاطرات لرد....( حتی توی خاطرات هم همه ماسک پرسی ویزلی زدن)
دو صدا که معلومه لرد و ریگولوس هستن، با هم دعوا می کنن...
ریگولوس: دیگه خسته شدم از دستت،قیافه ام که نداری، اخه من واسه چی باید پیشت بمونم؟ هی بشور و بپز...تا دیر وقتم که یه مشت ادم ور میداری میاری خونه، می شیند رو دست هم تاتو می کشید...
لرد: ریگولوس، من خودم پرورشت دادم...چرا با من بد تا می کنی؟ قول میدم دیگه مرگ خوارا کمتر بیان...
( صحنه کمرنگ میشه...)
(صحنه ی بعد...لرد یک نامه می خونه )
- دیگه نمی تونستم...من رفتم...جان پیچتم من برداشتم، واسه تمام سال هایی که باهات سوختم و ساختم...من رفتم
ملت توی اتاق:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

قبل از پست ریگولوس:
- من پرفسور فینیاس نایگلوس بلک کبیر ویلای آبا و اجدادی خود را پس خوام گرفت و با نوه عزیزم و فلیچ عزیز تسخیر کل دنیای جادوگری رو از اینجا شروع خواهد کرد! فلیچ این ماسکهای پرسیویزلی رو بین همه پخش کن!
فلیچ شروع میکنه بین ملتی که برای فتح ویلای بلک جمع شدن ماسک پرسی ویزلی پخش میکنه. چند لحظه بعد همه پرسی ویزلین!
ریگولوس: اوه چه وحشتناک پدربزرگ! همین الانم پرسی ویزلی خاصیت زبل خانی داره! خودمون ازش تکثیر کنیم که دیگه افتضاحی میشه!
فینیاس کمی فکر میکنه تا پستش هم طولانیتر بشه.
فینیاس: من نمیفهمم این یارو لرد سیاه چرا وسط ویلای خانوادگی ما دفتر زده؟ این مگه خودش دم و دستگاه و خانه ریدلها نداره؟ یه آدم چقدر میتونه مال مردم خور باشه آخه! ریگولوس برو اتاق لرد بگرد ببیین چی پیدا میکنی! اگه اون وسط دل پیچه و جان پیچ و این چیزا هم پیدا کردی نابودش کن و به یادداشت باز هم میبینمت گجت کنارش بذار!
فینیاس بیشتر فکر میکنه.
فینیاس: آهان یادت نره تو پرسی ویزلی هستی! در نتیجه آخر پستت با یه رنگ فونتی که چشم آدم رو کور کنه بنویس که دوست عزیز شما کلاً ننویس! این ماهی مرکب رو هم بگیر به دردت میخوره!
در ادامه فینیاس فیلچ رو به همراه هری پاتر برای شناسایی موقعیت به حمام ویلا میفرسته و از اونجایی که پرسی ویزلی به ماهی مرکب خیلی علاقه داشته یه ماهی مرکب هم به اون میده و بین تمام افراد هم یه ماهی مرکب دیگه پخش میکنه.
فینیاس: این ماهیا رو فشار میدین اینطوری (فینیاس ماهی رو فشار میده و همه جا جوهر میپاشه) و از خودش مرکب در میکنه و طرف در کسری از ثانیه به یه ماهی مرکب دیگه تبدیل میشه! البته اثرش موقته! ولی خیلی خوبه! برین حالشو ببرین
سپس خود فینیاس هم به سمت اتاق خوبه ویلا حرکت میکنه
- من پرفسور فینیاس نایگلوس بلک کبیر ویلای آبا و اجدادی خود را پس خوام گرفت و با نوه عزیزم و فلیچ عزیز تسخیر کل دنیای جادوگری رو از اینجا شروع خواهد کرد! فلیچ این ماسکهای پرسیویزلی رو بین همه پخش کن!
فلیچ شروع میکنه بین ملتی که برای فتح ویلای بلک جمع شدن ماسک پرسی ویزلی پخش میکنه. چند لحظه بعد همه پرسی ویزلین!
ریگولوس: اوه چه وحشتناک پدربزرگ! همین الانم پرسی ویزلی خاصیت زبل خانی داره! خودمون ازش تکثیر کنیم که دیگه افتضاحی میشه!
فینیاس کمی فکر میکنه تا پستش هم طولانیتر بشه.
فینیاس: من نمیفهمم این یارو لرد سیاه چرا وسط ویلای خانوادگی ما دفتر زده؟ این مگه خودش دم و دستگاه و خانه ریدلها نداره؟ یه آدم چقدر میتونه مال مردم خور باشه آخه! ریگولوس برو اتاق لرد بگرد ببیین چی پیدا میکنی! اگه اون وسط دل پیچه و جان پیچ و این چیزا هم پیدا کردی نابودش کن و به یادداشت باز هم میبینمت گجت کنارش بذار!
فینیاس بیشتر فکر میکنه.
فینیاس: آهان یادت نره تو پرسی ویزلی هستی! در نتیجه آخر پستت با یه رنگ فونتی که چشم آدم رو کور کنه بنویس که دوست عزیز شما کلاً ننویس! این ماهی مرکب رو هم بگیر به دردت میخوره!
در ادامه فینیاس فیلچ رو به همراه هری پاتر برای شناسایی موقعیت به حمام ویلا میفرسته و از اونجایی که پرسی ویزلی به ماهی مرکب خیلی علاقه داشته یه ماهی مرکب هم به اون میده و بین تمام افراد هم یه ماهی مرکب دیگه پخش میکنه.
فینیاس: این ماهیا رو فشار میدین اینطوری (فینیاس ماهی رو فشار میده و همه جا جوهر میپاشه) و از خودش مرکب در میکنه و طرف در کسری از ثانیه به یه ماهی مرکب دیگه تبدیل میشه! البته اثرش موقته! ولی خیلی خوبه! برین حالشو ببرین
سپس خود فینیاس هم به سمت اتاق خوبه ویلا حرکت میکنه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
usquequaque putus
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
داخلی نمی دونم چه زمانی! _ درون شکم ماهی مرکب!
داخل خاطرات !
پسر مو مشکی رو چهار پایه میشینه ...
مورگانا و دراکو از ذوق غش می کنند!
*
چند ساعت بعد !
تازه مک گونگال داره کلاهو رو سر لرد می ذاره ( مگه تاج گذاری بوده ! این همه دنگ و فنگ! ) که مورگی یهو یاد تدی میفته!
: هی درک ... دراکو ...!!! بسه دیگه باید بریم ! الانه که تدی بیاد ببینه من نیستم نگرانم شه ...!
دراکو : ولم کن بذار ببینم ! حتی از جومونگم هیجانش بیشتره
مورگی به دراکو نگاه می کنه و میبینه حالت مسخ شده هارو داره!
مورگی : نه دراکو ! تو نباید بخوابی!!! نذار خاطرات لرد تو رو تو خودشون غرق کنند!
دراکو :
مورگی دست دراکو رو میگیره و سعی می کنه خودشو از خاطرات بالا بکشه ! اما به محض بالا رفتن محکم می خورند به دیواره ی معده ی ماهی مرکب و دوباره تو خاطرات می خورند زمین!
* تست کنکور :سلول های دیواره ی معده ی ماهی مرکب از کدم نوع زیر است ؟
1. استوانه ای
2. مکعبی چند لایه
3. ساده
4. سنگ فرشی
ادامه ی ماجرا !
خارجی شکم ماهی مرکب _ داخل ویلا!
فرد مشکوک دست و پاهای تدی رو می بنده و یه لبخند ملیح تحویل فرد مشکوک تر میده!
فیلچ هم که تو داستان فراموش شده بوده خودشو از دیوار ویلا می کشه بالا و از پنجره می پره تو ... با چند حرکت کونگ فو! پاترو دوباره پیچ می ده و ماهی مرکبو باهاش می بنده به پشتش!
فینانیاس : پیش به سوی فتح ویلا ! از الان بگم آن اتاق بالکن دار رو به دریاچه از آن منه!
همگی : موها!
و چهارتایی برای گشتن ویلا توش پخش می شند!
داخل خاطرات !
پسر مو مشکی رو چهار پایه میشینه ...
مورگانا و دراکو از ذوق غش می کنند!
*
چند ساعت بعد !
تازه مک گونگال داره کلاهو رو سر لرد می ذاره ( مگه تاج گذاری بوده ! این همه دنگ و فنگ! ) که مورگی یهو یاد تدی میفته!
: هی درک ... دراکو ...!!! بسه دیگه باید بریم ! الانه که تدی بیاد ببینه من نیستم نگرانم شه ...!
دراکو : ولم کن بذار ببینم ! حتی از جومونگم هیجانش بیشتره
مورگی به دراکو نگاه می کنه و میبینه حالت مسخ شده هارو داره!
مورگی : نه دراکو ! تو نباید بخوابی!!! نذار خاطرات لرد تو رو تو خودشون غرق کنند!
دراکو :
مورگی دست دراکو رو میگیره و سعی می کنه خودشو از خاطرات بالا بکشه ! اما به محض بالا رفتن محکم می خورند به دیواره ی معده ی ماهی مرکب و دوباره تو خاطرات می خورند زمین!
* تست کنکور :سلول های دیواره ی معده ی ماهی مرکب از کدم نوع زیر است ؟
1. استوانه ای
2. مکعبی چند لایه
3. ساده
4. سنگ فرشی
ادامه ی ماجرا !
خارجی شکم ماهی مرکب _ داخل ویلا!
فرد مشکوک دست و پاهای تدی رو می بنده و یه لبخند ملیح تحویل فرد مشکوک تر میده!
فیلچ هم که تو داستان فراموش شده بوده خودشو از دیوار ویلا می کشه بالا و از پنجره می پره تو ... با چند حرکت کونگ فو! پاترو دوباره پیچ می ده و ماهی مرکبو باهاش می بنده به پشتش!
فینانیاس : پیش به سوی فتح ویلا ! از الان بگم آن اتاق بالکن دار رو به دریاچه از آن منه!
همگی : موها!

و چهارتایی برای گشتن ویلا توش پخش می شند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1388/5/23 10:32:27
جزئیات کاربر

در همین حین، حموم ویلای اجدادی بلک ها:
یه فرد خیلی مشکوک، توی وان دراز کشیده و داره سیگار میشکه! یه فرد مشکوک تر وارد حموم میشه و سریع درو پشت سرش میبنده و میره توی گوش فرد مشکوک شماره یک یه چیزی زمزمه میکنه! فرد مشکوک شماره یک برآشفته میشه و دو تایی با عجله از حموم خارج میشن!
فرد مشکوک شماره یک یادش میره لباساشو تنش کنه!
-----------------------
بازم در همون حین، درون قدح:
پروفسور مک گونگال که گویی 50 سال جوانتر از قبل بود فریاد زد:
- تام ریدل!
پسرک با قدم هایی شمرده به سمت چهارپایه رفت. رفت و رفت تا به چهارپایه رسید.
مورگانا: آه دراکو، نگاه کن! او در نهایت به چهارپایه رسید!
دراکو: آری... چه باشکوه!
----------------------
لحظاتی بعد، ویلای بلک ها:
تد که زخم و زیلی شده همچنان داره دنبال مورگانا میگرده که ییهو (=ناگهان) توی راهرو با یه فرد خیلی لخت و مشکوک و یه فرد مشکوک تر برخورد میکنه.
تد: دستا بالا، بی حرکت!
ناگهان راهرو نورانی میشه و آهنگ میتی کمان پخش میشه! فرد مشکوک تر آستین رداشو میزنه بالا و علامت شومو به تد نشون میده: نشان مخصوص لرد سیاه، احترام بگذارید!
تد: خدای من، مامور مخفی حاکم سیاه؟
ابرکس مالفوی: مو ها ها ها ها!
یه فرد خیلی مشکوک، توی وان دراز کشیده و داره سیگار میشکه! یه فرد مشکوک تر وارد حموم میشه و سریع درو پشت سرش میبنده و میره توی گوش فرد مشکوک شماره یک یه چیزی زمزمه میکنه! فرد مشکوک شماره یک برآشفته میشه و دو تایی با عجله از حموم خارج میشن!
فرد مشکوک شماره یک یادش میره لباساشو تنش کنه!
-----------------------
بازم در همون حین، درون قدح:
پروفسور مک گونگال که گویی 50 سال جوانتر از قبل بود فریاد زد:
- تام ریدل!
پسرک با قدم هایی شمرده به سمت چهارپایه رفت. رفت و رفت تا به چهارپایه رسید.
مورگانا: آه دراکو، نگاه کن! او در نهایت به چهارپایه رسید!
دراکو: آری... چه باشکوه!
----------------------
لحظاتی بعد، ویلای بلک ها:
تد که زخم و زیلی شده همچنان داره دنبال مورگانا میگرده که ییهو (=ناگهان) توی راهرو با یه فرد خیلی لخت و مشکوک و یه فرد مشکوک تر برخورد میکنه.
تد: دستا بالا، بی حرکت!
ناگهان راهرو نورانی میشه و آهنگ میتی کمان پخش میشه! فرد مشکوک تر آستین رداشو میزنه بالا و علامت شومو به تد نشون میده: نشان مخصوص لرد سیاه، احترام بگذارید!
تد: خدای من، مامور مخفی حاکم سیاه؟
ابرکس مالفوی: مو ها ها ها ها!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ابرکسس مالفوی در 1388/5/22 23:32:47

[b][s
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/20
آخرین ورود: چهارشنبه 23 شهریور 1390 19:37
از: جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
پستها:
167

ریگولوس که به تازگی از دریاچه غار برگشته، یواشکی خودشو پشت در ویلا می رسونه. از اونجایی که بهش تذکر دادن که خیلی یهویی نپره وسط سوژه و اصلا لزومی نداره که خودش در ایفای نقش حضور داشته باشه، یه ماسک می زنه به صورتش و یه تابلوی "پرسی ویزلی" میگیره جلوش و میره داخل ویلا...
همینطوری که توی محوطه پیش میره، چون ماسک پرسی ویزلی زده، هیچ کی بهش شک نمی کنه و صاف میره اتاق لرد، که معلوم نیست کجاس و اصلا چرا ملت همینطوری می تونن برن تو اتاقش.
یه نیگا دو رو برش میندازه و می بینه همه چی امنه و هیچ خبری نیست، میره دم پنجره و یه سوت بلبلی می زنه و فیلچ از پشت دیوارهای وبلا بلند میشه.
ریگولوس: هوی، اون ماهی مرکب رو بنداز بالا!
فیلچ هم ماهی مرکب رو می بنده به پای پاتر و پاتر رو مثه کمند دور سرش می چرخونه و پرتش می کنه طرف پنجره.
دفعه ی اول که پاتر با مخ میره پنجره اتاق بقلی که تدی توش نشسته بود. پاتر چنگ می زنه و تدی رو می گیره و با هم از پنجره می فتن پایین.
فیلچ تدی رو با پاش می زنه زیر بوته ها و دوباره پرتش می کنه بالا و ایندفعه درست میره توی اتاق لرد.
ریگولوس پاتر رو می کشه بالا و ماهی مرکبو باز می کنه و میره طرف کمد لرد که قدح اندیشه توش بوده.
بعد هم ماهی مرکب رو میگیره دم ظرف قدح و ماهی مرکب هورتی همه خاطرات لرد رو می کشه تو دلش! و می خوره!
ریگولوس: حالا خاطرات لرد برای منه...موهاهاهاههاها!!!
توی قدح:
مورگانا و دراکو:
همینطوری که توی محوطه پیش میره، چون ماسک پرسی ویزلی زده، هیچ کی بهش شک نمی کنه و صاف میره اتاق لرد، که معلوم نیست کجاس و اصلا چرا ملت همینطوری می تونن برن تو اتاقش.
یه نیگا دو رو برش میندازه و می بینه همه چی امنه و هیچ خبری نیست، میره دم پنجره و یه سوت بلبلی می زنه و فیلچ از پشت دیوارهای وبلا بلند میشه.
ریگولوس: هوی، اون ماهی مرکب رو بنداز بالا!
فیلچ هم ماهی مرکب رو می بنده به پای پاتر و پاتر رو مثه کمند دور سرش می چرخونه و پرتش می کنه طرف پنجره.
دفعه ی اول که پاتر با مخ میره پنجره اتاق بقلی که تدی توش نشسته بود. پاتر چنگ می زنه و تدی رو می گیره و با هم از پنجره می فتن پایین.
فیلچ تدی رو با پاش می زنه زیر بوته ها و دوباره پرتش می کنه بالا و ایندفعه درست میره توی اتاق لرد.
ریگولوس پاتر رو می کشه بالا و ماهی مرکبو باز می کنه و میره طرف کمد لرد که قدح اندیشه توش بوده.
بعد هم ماهی مرکب رو میگیره دم ظرف قدح و ماهی مرکب هورتی همه خاطرات لرد رو می کشه تو دلش! و می خوره!
ریگولوس: حالا خاطرات لرد برای منه...موهاهاهاههاها!!!
توی قدح:
مورگانا و دراکو:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سوژه جدید
- مالفوی!با زندگی خداحافظی کن.
همانطور که زن به دراکو نزدیک میشد او عقب و عقب تر میرفت.بدنش با دیدن دندان های تیز که آن ها را به نمایش گذاشته بود از ترس میلرزید.آن قدر عقب رفت تا محکم به در اتاق لرد برخورد کرد.در با صدای قیــــژ طولانی باز شد.نور عجیبی از درز در بیرون را روشن کرد.
دراکو و مورگانا:
خانه بلک ها تقریبا سوت و کور بود.بیشتر ساکنین خانه برای خدمت به لرد سیاه به ماموریتی رفته و تنها مورگانا و بلاتریکس،دراکو و مهمان ناخوانده و همیشگیشان تدی آن جا بودند.
بلاتریکس روی کاناپه سالن نشسته بود و در یک دستش کتاب و در دست دیگر چوبدستی داشت و ورژن های جدید کروشیو را روی گربه ی خاکستری که در اتاق دراکو بود تمرین میکرد.
- کروشیوس!
- میوویــــغ!میو،میاو!
- کروشیونس!
- میوغ،می میو،میاو!
متاسفانه بلاتریکس به شیون های گربه که می گفت "من وزیرم آدم بی شخصیت!" توجه نداشت و مدام طلسم هایی با شدت بیشتر روی او آزمایش میکرد.
در اتاق مطالعه ویلا ی بلک ها هم تدی ایستاده بود و چیز هایی زیر لب میگفت و دستش را به سمت جلو و عقب دراز میکرد.
- مورگانا خانم!این حلقه و گل از طرف من به شما!نه...مورگانای عزیز،این گل و حلقه رو از من قبول کن...نه!خون آشام عزیزم!این حلقه رو با عشق و این گل رو با صمیمیت تمام از من بپذیر!این جوری که بالا میاره روم.
اتاق لردسیاه
مورگانا دراکو را داخل اتاق هل داد و گفت:اگه اتفاقی افتاد تقصیره تو هست!یادت باشه!
- چرا بوقی؟!
خون آشام دنبال پسر داخل آمد و جواب داد : چون تو منو به زور بردی تو اتاق و گفتی این نور مال چیه؟!ون جا رو ببین!
درِ کمد اتاق لرد باز مانده بود.نور شدید و سفید رنگی که در نوسان بود از درز کمد بیرون میزد.مورگانا آرام در کمد را باز کرد.کاسه ای بزرگ در آنجا بود که ماده ی درون آن میچرخید و از خود نور ساطع میکرد.
- اون،چـ...چیه؟
- بهش انگشت بزن.نترس غیبت نمی کنه که!
دراکو هرچه شجاعت و شهامت در وجودش بود جمع کرد و بعد از کشیدن نفسی عمیق انگشت کوچکش را با ماده برخورد داد و ...
- عهه!چرا رفتی یهو؟
مورگانا سرش را رو به روی ماده گرفت و فریاد زد:پـــســـر بی تربیت!سالمی؟
در همین لحظه نوک بینی او با سطح ماده برخورد کرد و او هم به درون کاسه کشیده شد!روی ظرف جمله ی "قدح اندیشه لرد کبیر،لطفا نزدیک نشوید" با دست خطی زیبا حک شده بود.
درون قدح
دراکو و مورگانا بعد از کمی دقت خود را درون سرسرای هاگوارتز یافتند.صف طویلی از کلاس اولی ها آماده گروهبندی بودند.
- ما چطوری اینجا اومدیم مورگی؟!
مورگانا چیزی نگفت.نگاهش روی پسر بچه ای قدبلند با موهای مشکی خیره مانده بود.در همین لحظه پروفسور مک گوناگال که گویی 50 سال جوانتر از قبل بود فریاد زد:
- تام ریدل!
پسرک با قدم هایی شمرده به سمت چهارپایه رفت.
ویلا بلک ها
تد گل را پشت سر و حلقه را در جیبش قایم کرده بود و دور ویلا به دنبال مورگانا میچرخید.
- خون آشام من؟کجایی؟!
- مالفوی!با زندگی خداحافظی کن.

همانطور که زن به دراکو نزدیک میشد او عقب و عقب تر میرفت.بدنش با دیدن دندان های تیز که آن ها را به نمایش گذاشته بود از ترس میلرزید.آن قدر عقب رفت تا محکم به در اتاق لرد برخورد کرد.در با صدای قیــــژ طولانی باز شد.نور عجیبی از درز در بیرون را روشن کرد.
دراکو و مورگانا:

خانه بلک ها تقریبا سوت و کور بود.بیشتر ساکنین خانه برای خدمت به لرد سیاه به ماموریتی رفته و تنها مورگانا و بلاتریکس،دراکو و مهمان ناخوانده و همیشگیشان تدی آن جا بودند.
بلاتریکس روی کاناپه سالن نشسته بود و در یک دستش کتاب و در دست دیگر چوبدستی داشت و ورژن های جدید کروشیو را روی گربه ی خاکستری که در اتاق دراکو بود تمرین میکرد.
- کروشیوس!
- میوویــــغ!میو،میاو!
- کروشیونس!
- میوغ،می میو،میاو!

متاسفانه بلاتریکس به شیون های گربه که می گفت "من وزیرم آدم بی شخصیت!" توجه نداشت و مدام طلسم هایی با شدت بیشتر روی او آزمایش میکرد.
در اتاق مطالعه ویلا ی بلک ها هم تدی ایستاده بود و چیز هایی زیر لب میگفت و دستش را به سمت جلو و عقب دراز میکرد.
- مورگانا خانم!این حلقه و گل از طرف من به شما!نه...مورگانای عزیز،این گل و حلقه رو از من قبول کن...نه!خون آشام عزیزم!این حلقه رو با عشق و این گل رو با صمیمیت تمام از من بپذیر!این جوری که بالا میاره روم.

اتاق لردسیاه
مورگانا دراکو را داخل اتاق هل داد و گفت:اگه اتفاقی افتاد تقصیره تو هست!یادت باشه!
- چرا بوقی؟!
خون آشام دنبال پسر داخل آمد و جواب داد : چون تو منو به زور بردی تو اتاق و گفتی این نور مال چیه؟!ون جا رو ببین!
درِ کمد اتاق لرد باز مانده بود.نور شدید و سفید رنگی که در نوسان بود از درز کمد بیرون میزد.مورگانا آرام در کمد را باز کرد.کاسه ای بزرگ در آنجا بود که ماده ی درون آن میچرخید و از خود نور ساطع میکرد.
- اون،چـ...چیه؟
- بهش انگشت بزن.نترس غیبت نمی کنه که!
دراکو هرچه شجاعت و شهامت در وجودش بود جمع کرد و بعد از کشیدن نفسی عمیق انگشت کوچکش را با ماده برخورد داد و ...
- عهه!چرا رفتی یهو؟

مورگانا سرش را رو به روی ماده گرفت و فریاد زد:پـــســـر بی تربیت!سالمی؟
در همین لحظه نوک بینی او با سطح ماده برخورد کرد و او هم به درون کاسه کشیده شد!روی ظرف جمله ی "قدح اندیشه لرد کبیر،لطفا نزدیک نشوید" با دست خطی زیبا حک شده بود.
درون قدح
دراکو و مورگانا بعد از کمی دقت خود را درون سرسرای هاگوارتز یافتند.صف طویلی از کلاس اولی ها آماده گروهبندی بودند.
- ما چطوری اینجا اومدیم مورگی؟!
مورگانا چیزی نگفت.نگاهش روی پسر بچه ای قدبلند با موهای مشکی خیره مانده بود.در همین لحظه پروفسور مک گوناگال که گویی 50 سال جوانتر از قبل بود فریاد زد:
- تام ریدل!
پسرک با قدم هایی شمرده به سمت چهارپایه رفت.
ویلا بلک ها
تد گل را پشت سر و حلقه را در جیبش قایم کرده بود و دور ویلا به دنبال مورگانا میچرخید.
- خون آشام من؟کجایی؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم
جزئیات کاربر

روز بعد، حیاط خانه ریدل
لرد نجینی را در آغوش گرفته و به سمت صندلی بزرگ و پشت بلندی که رو به روی حیاط بود میرفت. در این بین، ایوان روزیه مل همیشه با در دست داشتن پَر بزرگی، سر سفید لرد را باد میزد.
داور مسابقه که مونتگومری بود، در سوت خود دمید...
هر دو دختر جوان، با خشم به یکدیگر مینگریستند، هیچ یک به آسیب دیگری نمیاندیشید. تنها مرگ را هدف قرار داده بودند. لونا تابی به موهای طلاییش داد و گفت : هوووووم، آخر راهه گابریل،&$%&$&*$!
گابر که از نفرین لونا چیزی نفهمیده بود، با خیال اینکه طلسم به خطا رفته، چوبدستی اش را بالا آورد و فریاد زد : آوداکـ...
اما هنوز کلمه کامل از دهان گابر خارج نشده بود که طلسم لونا به شکل جوجه خروس جیگری(
) از آسمان فرود آمده و چوبدستی گابریل را ربود. دخترک مو طلایی با شادی فریاد زد : هووووووووووورا، دراکو مال خودم شد! بزن بریم دراک، باید ببرمت چنتا اسنور کک شاخ چروکیده نشونت بدم
دراکو :
سپس با ترس، از پله ها پایید آمده و دست لونا را گرفت و به سمت در خروجی پیش رفتند...
پایان سوژه
لرد نجینی را در آغوش گرفته و به سمت صندلی بزرگ و پشت بلندی که رو به روی حیاط بود میرفت. در این بین، ایوان روزیه مل همیشه با در دست داشتن پَر بزرگی، سر سفید لرد را باد میزد.
داور مسابقه که مونتگومری بود، در سوت خود دمید...
هر دو دختر جوان، با خشم به یکدیگر مینگریستند، هیچ یک به آسیب دیگری نمیاندیشید. تنها مرگ را هدف قرار داده بودند. لونا تابی به موهای طلاییش داد و گفت : هوووووم، آخر راهه گابریل،&$%&$&*$!
گابر که از نفرین لونا چیزی نفهمیده بود، با خیال اینکه طلسم به خطا رفته، چوبدستی اش را بالا آورد و فریاد زد : آوداکـ...
اما هنوز کلمه کامل از دهان گابر خارج نشده بود که طلسم لونا به شکل جوجه خروس جیگری(
) از آسمان فرود آمده و چوبدستی گابریل را ربود. دخترک مو طلایی با شادی فریاد زد : هووووووووووورا، دراکو مال خودم شد! بزن بریم دراک، باید ببرمت چنتا اسنور کک شاخ چروکیده نشونت بدم
دراکو :

سپس با ترس، از پله ها پایید آمده و دست لونا را گرفت و به سمت در خروجی پیش رفتند...
پایان سوژه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/14 12:16:58
seems it never ends... the magic of the wizards :)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج