- اوه اوه این دیگه چیه بابا! یعنی هممون باید سوار این کاسه کوچولو بشیم؟
- معجون کوچک کننده بدم ؟
- برو بابا.
- خب اشکال نداره. فک کنم باید به زور خودمونو جا کنیم.
دورا گفت :
- خب اصلا شما مرگخوارا دیگه اونجا چیکار دارین؟ دامبلدور خودش میره دیگه. یا اگه هم میخواین برین ، گروهی برین.
- نه نه ممکنه کله زخمی به هوش بیاد و ما رو اینجا ببینه.
و این گونه بود که سوتی دوم داده شد و مرگخوارا مجبور شدن قضیه رو به دورا لو بدن.
- یعنی شما دارین همه رو گول میزنین؟ باید برم به همه بگم.
- نه نه قول میدم اگه به کسی نگی قاچاقی مرگخوارت کنیم.
- واقعا ؟
- چرا که نه ؟
- جووووووووووون.
مرگخوارا مجبور بودن واقعیت رو قبول کنن بعدش روی سر و کول همدیگه نشستن و در پله گردان دفتر دامبلدور ایستادند.
پله گردان مانند آسانسوری با موزیک دلنشین به سمت بالا حرکت کرد.
هکتور با خود موزیک را تکرار میکرد.
-لا لا ها ها نا نا با ،لالا ها ها نا نا با.
- هوی ! جو نگیرتت رسیدیم.
مرگخواران از دیدن چیز هایی که در دفتر دامبلدور بود تعجب کردند.
- بچه ها بچه ها چه ققنوس باحالی اونجاست !
- معجون تغییر رنگ ققنوس بدم ؟
- چقدر کتاب ! فکر نمیکردم دامبلدور اینقدر بیکاره. صبر کنم ببینم 《 هرگز خروس نباشید - چگونه پدر خوبی باشیم - جک های بی مزه 》آخه اینا چه کتاب هایی اند دیگه .
آستوریا با خشم گفت :
- اه. یادتون رفته چرا اینجایید ؟

ببین دامبل بات ،همین جا بمون به هیچی هم دست نزن. وقتی کله زخمی اومد همه چیز که جلوی در اتفاق افتاد رو تکذیب کن. ما هم باید دامبل واقعی رو برسونیم به ارباب.
دامبل بات :
- جان بله؟
- معجون فهمیدن بدم ؟
- بده بده.