جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (46 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1396 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سوژه

روز آفتابي و زيبايي بود. خورشيد دست ودل بازانه گرما و نورش را دراختيار زمين قرار داده بود. همه چيز آرام بود و تنها صدايي كه سكوت دره گورديك را مي شكست، صداي بازي بچه ها بود. در اين ميان صداي خوش پرندگان نيز به گوش مي رسيد.
خانواده پنج نفري پاتر در كنار يكديگر به آرامي حركت ميكردند و سعي ميكردند كه از بعد از ظهر زيبايشان نهايت استفاده را ببرند.
هري با ديدن خانه پدري اش در مقابل درب ايستاد. با اينكه چيزي از اين خانه به ياد نمي آورد اما قرار گرفتن در مقابل آن آرامش فراواني را به او تزريق ميكرد.

- پدر؟ نميريم داخل؟

هري با شنيدن صداي ليلي به سمت او چرخيد. لبخند مهرباني زد و گفت:
- چرا دخترم. بريم.

همگي در حال وارد شدن به خانه ي ليلي و جيمز بودند كه ناگهان هري با ديدن دراكو سر جايش ايستاد. دراكو شنلي بر تن داشت و به طرز مشكوكي در دره گودريك حركت ميكرد. سپس با اطمينان يافتن از امن بودن اطرافش، وارد يكي از خانه ها شد.
حضور دراكو، آن هم در دره گورديك، كاملا خيلي عادي بود!

- اتفاقي افتاده هري؟
- دراكو!
- دراكو چي؟
- دراكو اينجا بود!
- اينجا؟ مگه ميشه؟ دراكو چرا بايد بياد اينجا؟ حتما اشتباه ديدي!
- ولي من مطمئنم كه خودش بود.
- اما آخه... دراكو! اونم اينجا! اون كه كسي رو اينجا نداره كه به ديدنش بياد.
- واسه همين ميگم كه حتما نقشه اي تو سرش داره!
- هري؟ چه نقشه اي؟
- پس دليلي كه اومده اينجا چيه؟

جيني با اين حرف هري سكوت كرد. براي خودش هم حضور دراكو در دره گودريك عجيب بود.

--------------

خانواد پنج نفري پاتر به دره گودريك رفتن تا كمي تفريح كنن اما هري، دراكو رو در دره گورديك ميبينه و حالا سعي داره تا بفهمه كه چرا دراكو به دره گودريك اومده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/4 17:45:20
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- زود باشید. فقط یک قدم تا پیروزی نهایی مون مونده.
- اونجا رو.

فراریان به سمتی که پالی اشاره می کرد نگاه کردند. صدها دختر وپسر موقرمز از در ورودی کاخ به سمت آنها می آمدند.

رز و آرسینوس یکصدا فریاد زدند:
- ارتش ویزلی ها!

جینی ویزلی و رون ویزلی با غرور جلو آمدند.

جینی با نگاه با ابهتی گفت:
- فکر نکردید که تنهاتون می ذاریم؟

لینی با نگرانی دور لوستر بال بال می زد.
-زود باشید. ما باید هرچه زودتر گیرشون بندازیم. باید به مردم نشون بدیم که نباید از ظلم این دولت فاسد بترسن.

فراریان و ارتش ویزلی ها به منظور تایید حرف لینی به سوی در خروجی دویدند.

طرف بارفیو اینا!

- میگم ره یه فقط مرلین نکرده نیان دستگیرمون ره کنن.
- نه بابا تا الان مامور های امنیتی مون فرستادنشون آزکابان.

هاگرید نزدیک در رفت و دستگیره در را گرفت.

در طرف دیگر نیز آرسینوس که در جلوی جمعیت حرکت می کرد دستگیره در را گرفت.

در باز شد.

- بگیریدشون نذارید فرار کنن.
- نه! اول پول قمه هامو از شون بگیرید.
- چطور جرئت می کنی مدیریت رو بندازی زندان؟
- بارفیو بدو درریم!

فراریان و ارتش ویزلی ها بارفیو و هاگرید را محاصره کردند.

لینی با خشم فریاد زد:
- وزیر و معاون بی لیاقت شما محاصره شدید دیگه نمی تونید فرار کنید. من به نام قانون شما رو دستگیر می کنم.

هاگرید تا آمد چیزی بگوید بارفیو گفت:
- باشه ما ره دستگیر کنید. ما تسلیمم!

ظهر همان روز اخبار جادویی


مجری اخبار با قیافه ای مصمم می گوید:
- به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید. وزیر سحر و جادو به همراه معاون خائنش توسط مدریت با زوپس نشینان و ارتش ویزلی ها دستگیر و زندانی شدند و در تمامی ده گودریک فریاد زنده باد آزادی و مرگ بر دولت فاسد شیری سردادند ... توجه شما را به عناوین دیگر جلب می کنیم...

*پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/4/1 23:08:37
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تحت تعقیب ها به سمت کاخ با سرعت هرچه تمام فرار میکردن تا از دست ماموران در امان باشن. بالاخره جلوی در کاخ متوقف شدن و در این زمان رعد و برقی پشت کاخ زد و صدای خنده ی شیطانی از درون اون به گوش رسید. رودولف که هم دلش برای قمه هایش تنگ شده بود و هم ترسیده بود آهی کوتاه کشید و این آه قند در دل پالی آب کرد.
- آه کشیدنش هم مثل جنتل من هاس.

- بگیریدشون!

اونا چون چاره ای جز وارد شدن به کاخ نداشتند پس تصمیم گرفتن باهاش رو به رو بشن و داخلش بشن. همین طور مستقیم رفتند و رفتند تا این که به مستراب شخصی صاحب کاخ رسیدند و برگشتند.

- خب حالا چیکار کنیم؟
- مگه دستم به اون شیر فاسدخور نیوفته.
- وینکی کلاه رو از باروفیو میگیره. وینکی جن خووووب؟
- با قمه هایی که فروختم میتونستم تیکه تیکه ش کنم.
- ناراحت بودنشم مثل جنتلمن هاس.
- هاپ هوپ واق!

در این بین لینی پیکسی وارانه طور سعی کرد در کاخ چرخی بزند. اون همین طور در لابه لای ستون های چرخ میزد و وقتی بالاخره راه خروج رو پیدا کرد به سمت ملت شورشی ای که عصبانی رفت.

- بیاین یه راه هست که به در پشتی اونجایی در میاد که باروفیو و هاگرید میرسه.

و با این حرف لینی بقیه هم پشت پیکسی راه افتادن.

طرف باروفیو و هاگرید

- انقد اون شیره ره نخور. پاشو بیا از اینجا ره بریم. اون ملت شورشی فراری ای ره که من دیدم؛ به کلاه وزارت ره که رحم نمیکنن به ما ره هم رحم نمیکنن.
- از... قلپ.. در پشتی... قلپ... بریم...
- مگه اون دره ره به اون کاخه نمیره؟
- چرا.. قلپ...
- شیره ره کوفتت بشه. جهنمو ضرر بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
فراریان راه خود را به سمت کاخ کج کردند. ناگهان چند مامور راهشان را سد کردند.

- نه دور بزنید. از اون طرف می ریم.
- کودوم طرف؟
- سمت چپ.

فراریان به سمت چپ دویدند. گروه دیگری از مامور ها راهشان را سد کردند.

-بریم تسلیم شیم آقا فایده نداره.
-واق هاپ! (نه هرگز ما شورش نکردیم که به همین زودیا تسلیم شیم.)
-اکسپلیارموس!

خیل عظیم مامور های امنیتی به زمین افتادند.
همه به پالی که چوبدستی در دست داشت خیره شدند.

آرسینوس با بد بینی گفت:
- پالی تو چوب دستی داشتی رو نمی کردی؟
- نه بابا همین الان از جیب بارفیو کش رفتم.

ناگهان همه یادشان آمد که پالی می تواند نامرئی شود.

- پس چرا واسه ما رو برنداشتی؟
- نمی دونم!
-

پروتی با خشم گفت:
اصلا چرا ما اینجا داریم مثل تسترال ها الکی بحث می کنیم؟ زود باشین فرار کنیم.

با این حرف پروتی همه به سمت کاخ فرار کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/4/1 19:11:43
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که از فروختن قمه هاش بسی بسیار در رنج و عصبانیت به سر می برد با حرص گفت:
_بریم اونجا میخوام با دستای خودم خفه اش کنم.

پروتی آروم در گوش پالی که داشت از ذوق عشق قدرتمندش تو چشماش قلب می ترکوند گفت:
_فیلم مشنگی زیاد می بینه؟

آرسینوس و گریوز که حرف پروتی را شنیده بودند زدند زیر خنده؛لینی که از در دست داشتن منوی مدیریتش در پوست خودش نمی گنجید با ابهتی مدیرانه به رودولف گفت:
_نه رودولف ما دیگه نباید دستگیر بشیم باید با نقشه جلو بریم.
_راست میگه؛انتقام قمه هات میگیریم.بیاید از این کوچه بریم.

ملت فراری به کوچه ی تنگ و باریک پناه بردند؛پشت سر هم حرکت میکردند که پروتی با صدای معترض گفت:
_هدفشون از تنگ ساختن این کوچه چی بوده واقعا؟این جا دیگه کجاست؟

لینی که برای خودش هم سوال پیش اومده بود سریع دست به منوی مدیریت شد و بعد از سرچ کوتاهی با صدای بلند برای همه نتیجه را خواند:
_خانه ی ارواح دره ی گودریک.این اسم توسط مشنگ ها روی این کاخ باستانی گذاشته شد؛کوچه ی مجاور این کاخ بسیار تنگ و باریک است گروهی از جادوگران برای آشتی با ساحره های مورد علاقه اشان از باریکی این کوچه استفاده کرده و انها را مجبور به گوش دادن به غلط کردم هایشان کردند به همین علت این کوچه به کوچه ی "آشتی کنون" معروف است.کمی جلوتر از کاخ ارواح به دو راهی می رسید که مسیر راست بن بست و به باغ متروکه ی کاخ ختم میشود اما مسیر چپ به میدان اصلی دهکده میرسد.
_عجب کاخیه...
_ننوشته بوده مال کدوم ساحره ی خوش سلیقه ای بوده؟
_ول کنید این داستانا رو برید سمت میدون اصلی ببینیم میتونیم هاگرید آدم فروش رو پیدا کنیم؟

همه کم کم توجهشون به کاخ کم شد و به راهشون ادامه دادند؛با ادامه ی مسیر پیشنهادی منوی مدیریت به میدان اصلی رسیدند.حدسشان درست بود باروفیو که توسط ماموران امنیتی به شدت محافظت میشد در حال سخنرانی بود.پس از چند دقیقه رودولف از شدت دروغ های باروفیو کنترلش را از دست داد و با صدایی نه چندان آرام گفت:
_دروغگوی قدرت طلبه دزد...

صدای رودولف توجه ماموران را به آنها جلب کرد.پروتی که زودتر از همه متوجه حرکت آنها به سمت خودشان شده بود سریع گفت:
_لعنت بهت،بدویید سمت اون کاخ دارن میان این سمت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/4/1 18:35:09
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/4/1 18:36:54
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/4/1 18:38:54
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن طرف تر در دره گودریگ:

زندانیان خسته بالاخره پس از طی کردن راهی طولانی که با تقوا و عمل صالحشان قادر به انجام آن شده بودند از زندان آزکابان فرار کرده و به دره ی گودریک آمده بودند. رز رویش را به سمت زندانیان برگرداند و گفت:
- خب دوستان عزیزم، اینجا دره ی گودریکه.
- اگه دستم به باروفیو و هاگرید برسه خودم با قمه هام شقه شقه شون میکنم!
- ام...پیشنهاد میکنم اول بریم واسه خودمون لباس درست و حسابی پیدا کنیم.
- به نکته خوبی اشاره کردی.

یک لباس پیدا کردن بعد:

رودولف درحالی که بغضش گرفته بود گفت:
- فکر نمیکردم هیچوقت مجبور بشم برای خریدن لباس قمه هامو بفروشم.

زندانیان فقط با حالتی پوکرفیس به رودولف نگاه کردند. گریوز به صورت متکبرانه ای گفت:
- اگه پرزیدنت ترامپ اینجا بود چیکار میکرد؟

زندانیان ایندفعه با حالتی پوکرفیس به گریوز نگاه کردند. آرسینوس پس از مرتب کردن نقاب و کرواتش به دور دست ها اشاره کرد.
- اون عده ای که اونجا تجمع کردن رو میبینید؟ فکر کنم باروفیو اونجا باشه.

بقیه نیز نگاهی به دور دست ها انداخته و با تکان دادن سر حرف او را تایید کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگريد و باروفيو:
- چيه؟ نكنه ميخواين با همين لباساتون برين بيرون؟ تا پاتونو از دفتر بذارين بيرون مردم ميريزن رو سرتون!
- امكان نداره! من؟ با اين شكمم كه همه ي ابهتمه، برم لباس زنونه بپوشم؟ غير ممكنه!
- ولي تاريخ اينو ثابت كرده كه بهترين روش همين لباس زنونست.
- تاريخ غلط ره كرده. من وزيرم و ميگم چيكار كنيم.
- خيلي خب... ولي يادتون باشه كه من بهتون گفتم.
- من تا حالا دستامو نشستم، حالا برم لباس زنونه بپوشم. It is not possible.

هاگريد اين حرف را زد و با شكمش ريگولوس را كنار زد. به محض اينكه در توسط هاگريد باز شد، كلي جادوگر از نوع خبرنگار و عقب تر هم كلي جادوگر از نوع چماق به دست، واسه كتك زدن هاگريد و باروفيو، پشت در ايستاده بودند كه با ديدن هاگريد و باروفيو شروع كردند به ويبره رفتن. باروفيو تا اين صحنه را ديد سريع در اتاق را بست و رو به ريگولوس گفت:
- اون لباسا ره بردار بيار!
ريگولوس:
هاگريد و باروفيو:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/30 13:13:25
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 07:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوجه!

وزارت سحر و جادو-اتاق بایگانی پرونده ها

-خوب بمالش هاگرید!
-دارم از جون مایع میذارم.
-مایع نه! ممیزی حرف نزن. کلمه ی مایه ره به کار ببر.
-باشه! بِدوش اینا رو مایه کم داریم.

روز آخر وزارت دولت شیری بود و اتاق بایگانی وزارت را حسابی بو برداشته بود وعلتش این بود که کسی نباید بو می برد.در طول این یک سال، گاومیش های وزارت حساب پرونده ها را رسیده بودند و باروفیو تازه متوجه این قضیه شده بود.

-میگما باروف! مطمئنی که این راه پاک کردن پرونده هاس؟ خیلی داره حال میده به من آخه.
-ها! با توجه به تحصیلات عالیه در کالج لیتل میش آباد،یقین ره دارم که بهترین راه پوشاندن پئن گاومیش، ماست بندی آنست.
-خو این شیره که!
-شیر ره بیگی ماست میشه.
-نیاز به کپک نداریم واس تولید ماست؟
-واستا ببینم. مگه دستات ره شستی؟
-به شرفم اگر در طول عمرم همچین حرکت دخترونه ای زده باشم.
-پس نگرانی کپک ره نمیخواد داشته باشی.

یک قلپ خودشان می خوردند و یک قلپ می ریختند روی پرونده های بی زبان که یکدفعه ریگولوس نفس زنان وارد اتاق بایگانی شد.

-دستگیرشون کردی؟
-آره به زودی میوفتن تو هلفتونی! بیاین این دوتا بلیط رو بگیرید.میرین دره ی گودریک. همه چیو برداشتید؟
-دسترسی وزارت همه چیز ماست و هیچ چیز همه چیز نیست.
-از جلو چشام خفه شید جفتتون! برای همیشه.

هاگرید و باروفیو آمدند خفه شوند که ریگولوس جلوی آنها را نگه گرفته و گفت:
-اینطوری خفه نشید! باید لباس زنونه بپوشید. تاریخ ثابت کرده اینطوری موفق تر فرار میکنید و کمتر امکان شناساییتون هست.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1396/3/30 7:05:17
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1396/3/30 7:06:25
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1396/3/30 8:31:03
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1395 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله پس از اینکه رودولف ورد را بر زبان آورد، تنه درخت از هم باز و راه مخفی نمایان شد. رودولف به این امید که خوشحالی لرد سیاه را ببیند به سمت او چرخید اما لرد سیاه کوچکترین عکس العملی نشان نداد. رودولف جویده جویده گفت:
- ارباب؟ اتفاقی افتاده؟ همونطور که گفتم راه مخفی به هاگوارتز باز میشه.

لرد سیاه به رودولف نگاهی کرد. سپس پشتش را به او کرد و جواب داد:
- نه رودولف اتفاقی نیفتاده. فقط فهمیدم احمق تر از اون چیزی هستی که فکر می کردم!
- اما ارباب! حرفی که من زدم درست بوده! ما الان به یه راه مخفی به هاگوارتز دسترسی داریم.
- تو دقیقاً فکر کردی من می خوام با هاگوارتز چه کاری بکنم رودولف؟!
- فکر کردم که شما... میتونین با این راه مخفی به هاگوارتز حمله کنید.
- یعنی تو واقعاً فکر کردی من همینطوری میرم و به هاگوارتز حمله میکنم؟! فکر نکردی بعدش چه اتفاقی میفته؟!

رودولف سرش را پایین انداخت. درست بود که او می دانست لرد سیاه بدون برنامه و نقشه به هاگوارتز حمله نمی کند، اما رودولف این فکر را میکرد با راه مخفی همه چیز آسان تر بود و احتمال اینکه حمله حتی بدون نقشه هم شکست بخورد بسیار کم بود. رودولف جواب داد:
- بعدش؟ اما اینطوری شما شما هاگوارتز رو میگرفتین و...
- نه رودولف! اتفاقی که میفتاد این بود که اساتید هاگوارتز با من و مرگخوارها مبلارزه میکردن و واضحه که برنده هم میشدن.
- یعنی شما نمی خواید کاری بکنید ارباب؟
- معلومه که میکنم! اما هاگوارتز الان در وضعیت مناسبی برای حمله نیست... ضعیف نیست.
- ولی... چطوری ارباب؟
- از بیرون رودولف. از خارجِ هاگوارتز هم میشه اون رو تضعیف کرد. اما من کسایی رو اینجا نیاز دارم. آرسینوس، ریگولوس و رودولف. شما توی دره میمونید.

رودولف، ریگولوس و آرسینوس زیرلب تایید کردند.

چندین ساعت بعد

در میان سکوت شب، ناگهان رودولف خطاب به ریگولوس گفت:
- واقعاً لازم بود ارباب برای حمله به هاگوارتز صبر کنه؟

ریگولوس جوابی نداد اما آرسینوس گفت:
-آره رودولف واقعاً لازم بود. اگر هم نبود، جرئتش رو داشتی که به ارباب بگی؟

رودولف جوابی نداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 16 تیر 1395 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
از چند روز پيش به دنبال يك فرصت بود تا بتواند اشتباهاتش را جبران كند. حالا آن موقعيت پيش آمده بود. پس فرصت را از دست نداد و دست به كار شد.

خانه ريدل ها:

با دادي كه لرد بر سرش زد، چنديدن قدم به عقب رفت.

- مگر نگفته بوديم كه اگر دوباره ببينيمت مجازاتت مرگ است؟
- چرا ارباب، گفته بوديد.
- پس چرا دوباره به اينجا اومدي؟ مگر تو همان كسي نيستي كه به مرگخواران خيانت كرد؟ مگر تو همان كسي نيستي كه مرگخواران را به محفلي ها فروخت؟ پس ديگه اينجا چيكار ميكني؟ برو جاي دوستان محفلي ات. برو جاي پروفسور عزيزت.
- ارباب، اومدم واسه جبران. خواهش ميكنم منو ببخشيد. ميدونم مجازات خيانت مرگه، اما اومدم كه جبران كنم. من يه چيزي واسه گفتن دارم كه ميدونم خيلي به دردتون ميخوره. لااقل اگه ميخواين منو بكشيد، بذارين اول حرفمو بزنم بعد اين كارو بكنين.

لردسياه با صدايي كه هنوز رگه هاي از عصبانيت و نفرت در آن موج ميزد گفت:
- خب بگو. چون بيشتر از اين نميخواهيم وقتمان را واسه يك خيانت كار تلف كنيم.

رودولف تمام آن چيزي را كه ديده بود براي لردسياه تعريف كرد. لردسياه كه كمي از عصبانيتش كم شده بود، گفت:
- اگر چيز هايي كه گفته اي واقعيت داشته باشند، شايد بتواني اشتباهات گذشته ات را جبران كني. حالا هم ما را به آنجا ببر.

رودولف از اينكه توانسته بود دوباره اعتماد لردسياه را بدست آورد بسيار خوشحال شده بود. پس به همراه لردسياه و تعدادي از مرگخواران به سمت جنگل گودريك به راه افتادند.

مدتي بعد - جنگل گودريك:

بعد از رسيدن به جنگل، رودولف آنها را به كنار همان درخت برد. سپس چوب دستي اش را در آرود و ورد را گفت:
- مينفيوس لگانوس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/16 18:14:58
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/16 18:15:22
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده