جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1397 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
كيگانوس از صبر كردن خسته شد. پشت كانتر پريد ٥٢ عدد بليط برداشت و خانم پشت كانتر را كاملا بيهوش كرد، ديانا را برداشت و چنان دويد ٣٠ ثانيه بعد پيش اسلايتريني ها بود. آنها ناجور دويدند و در لحظات آخر خود را به داخل هواپيما پرت كردند. سر جاهايشان نشستند و منتظر شدند. ناگهان از بلند گو اعلام شد كه يك دزد داخل هواپيماست. اسلايتريني ها هم خيلي شيك و مجلسي يكي از مسافران را به عنوان دزد از پنجره به بيرون پرتاب نمودند و بعد دوباره سر جاهايشان نشستند.كيگانوس درست وسط كراب و گويل نشسته بود. فرض كنيد ١٣ ساعت داخل هواپيما بدون هيچ تفريح و خوني در حالي كه دو نفر مدام در گوش شما حرف ميزنند. البته اين سفر براي كيگانوس هم جذابيتي داشت. يك اينكه شنيده بود در تهران بازاري هست پر از لوازم ورزشي! و دوم اينكه ميدانست در تهران قتل و غارت زياد است و اين جذابيتي براي كيگانوس ايجاد ميكرد.
بلاخره رسيدند. بلاتريكس از گويل پرسيد:
-حالا كه رسيديم كجا رو بايد بگرديم؟

گويل پس از كمي من و من كردن گفت:
-موزه ملي.
-كجا؟
-موزه ملي.
-چي؟
-موزه ملي.
-چي..آخ اين چه كاري بود؟

بلاتريكس هم يك كشيده ديگر در گوش فرد مذكور خواباند و او را ساكت كرد.
-خب حالا اين موزه ملي كجاست؟

-آلمان!

قيافه اسليتريني ها شبيه ايكس و او شده بود.
-آلمان چيكار ميكنه؟

-از ايران دزديدنش بردنش آلمان.
........
اين داستان ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1397 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
_چی شده چرا نمیری بلیط بگیری؟!

کیگانوس بلاخره با صدای دیانا، از فکر کندن سر سلینا و هر فکر حاشیه دار دیگه دست برداشت. امروز بیش از حد از ذهن مبارکش کار کشیده بود. به علاوه بهونه ی خوبی برای برگشتن به تالار و خوابیدن در جای نرمش، و خوردن گوشت های لذیذ پیدا کرده بود.
_همه ی پول مشنگی های ما، ریاله. اینجا هم ریال قبول نمیکنن. برای بلیط گرفتن هم به پول نیاز داریم. در نتیجه بلیط بی بلیط. و نتیجه مهم ترش، سفر بی سفر.

دیانا نیم نگاهی به اعلامیه انداخت.
_این که مشکلی نداره اگه "ن" نمی باشد رو برداریم حله.
_
_
_باشه خودت برش دار.

حتی یک هزارم ثانیه هم طول نکشید تا دیانا، "ن" نمی باشد رو ناپدید کنه.
_اهوم... خوب شد.

کیگانوس نیم نگاهی به دیانا کرد و با بی تفاوتی تمام به سمت کانتر رفت.
_پنجاه و خورده ای بلیط میخوایم، اینم پولش.
_گفتیم که ریال به دلیل...

حرف خانم با دیدن اعلامیشون قطع شد.
نقل قول:
ریال ایران به دلیل بسیار کم ارزش بودن پذیرفته می باشد. لطفا سوال نفرمایید!


_همم... بذارید یه زنگ...

دیانا تا آخر حرف شخص پشت کانتر رو خوند و جفت پا پرید وسط حرفش.
_نوچ نوچ. خانم خودتون تاکید کردین سوال نفرمایید. میخواین زنگ بزنین از مسئولتون سوال بفرمایید؟ خیلی کار زشتیه.
_

کیگانوس نگاهی به ساعتش انداخت. فقط پنج ثانیه دیگه وقت داشت.
_خب بلیطامونو بدین بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1397 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
كيگانوس گفت:
-ام نميخوام ناراحتتون كنم ولي بليط كي داره؟

با اين حرف همه به هم نگاه كردند. هيچكس يادش نبود. بليط بگيرد. در حالي كه تا دو دقيقه ديگر كانتر بسته و تا پنج دقيقه ديگر هواپيما به راه مي افتاد.
كيگانوس كه كيسه هاي ريال را از سلينا گرفته بود گفت:
-اگه بخاطر اون كتاب نبود الان تو سالن مون داشتم گوشتمو ميخوردم ديگه.

و با تمام قدرت شروع به دويدن كرد. كانتر حدود ٥ دقيقه با آنها فاصله داشت اما جوري كه كيگانوس دويد رسيدن به كانتر يك دقيقه بيشتر طول نكشيد. اما تا خواست پول ها را بدهد با اين اعلاميه مواجه شد.
نقل قول:
ريال ايران به دليل بسيار كم ارزش بودن پذيرفته نمي باشد لطفا سوال نفرماييد

-واي نه!

دلش مي خواست حساب سلينا را براي اينكه او پيشنهاد داده بود ريال بگيرند برسد. وقتي از اطلاعات پرسيد كه پرواز بعدي به ايران كي است و آن ها گفتند سه ماه ديگر حسابي در شوك فرو رفت. از اين بدتر نميشد. و حالا او فقط ٣٠ ثانيه فرصت داشت تا اسليتريني ها از سه ماه تاخير نجات دهد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1397 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
همه باهم به سمت فرودگاه حرکت ميکردند بعضی از بچه هاهم که تحت تأثير وسايل الکتريکی مشنگيا قرار گرفته بودند بعضی هم اونارو مسخره ميکردن.

که ناگهان گويل فرياد زد:ووواایی خدای من!!

کيگانوس با نگرانی پرسيد چي شده؟؟

-مم من ا از اون گوشی ها که خيلی بزرگه و از درو ديوار آويزونه ميخواام

سلينا با دهن پر گفت:اون بادلوی جلويريونيه(منظورش تابلوی تلوزيونيه!!

-اولا که با دهن پر حرف نزن دوما چيزای جديد از خودت اختراع نکن تابلوی تلوزيونی ديگه چيه؟

بلا تريکس که سردگم شده بود گفت: اين در حرفای مشنگی رو تموم کنين کدوم هواپيما برای ايرانه؟؟

سلينا:.من پرچمشون رو بلدم فکنم اون سبز سفيد قرمزس.

گويل:خب سروارش شيم ديگه ؟

هکتور هم با حرفش موافقت کرد وگويل برای بار دوم توی روز داشت بال در ميا ورد.

کيگانوس با جديت گفت: بايد برويم روی آن صندلی ها بنشينيم تا نوبتمان شود.

بلا با قيافه موزيانه ای گفت: اين چيزارو از کجا يا د گرفتی شما؟؟

-ما هيچوقت الکی جايی نميرويم تحقيق ميکنيم...

سلينا که حالا داشت پاستيل ميخورد گفت: باشه بابا کلاس نزار حالا...
همشون رفتن روی صندلی های فرودگاه نشستن و تقريباً کل صندلی های اونجا با بچه های اسليترينی پر شده بود.پس از چند دقيقه بلاخره صدای خانومه اومد:لطفا مسافران کشور ايران تا 5دقيقه بعد سوار هواپيما شويد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1397 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
_سلی...

با این حرف کیگانوس، چهره ی بی حالت * سلینا نا پدید شد و جاشو به چهره ی ذوق زده داد.
_کیگانوس! میدونستم یه راه کاملا زیرکانه پیدا میکی. هممم... خب راه حلت چیه؟
_راه حلی نیست. خواستم بگم خودت یه فکری در بارش بکن. فقط خیلی سریع!

کیگانوس گرگی بیش نبود. به هر حال سلینا جوان بود و آرزوهای فراوانی داشت پس تصمیم گرفت از جونش محافظت کنه و سکوت کنه و چیزی نگه.
سلینا فکر کرد. خــــیلی فکر کرد. ولی به نتیجه ای نرسید.
کیگانوس نگاهی بهش انداخت.
_پوووووف، بیا برو اونور . نمیخواد فکر کنی. یه آب بگیر بریز رو سرت داره دود میکنه!

سپس رو کرد به همون دختری که پشت میز نشسته بود.
_کیسمون رو بده! سریع!

دختر پشت میز پیشخوان دیگه نتونست تحمل کنه. حرف های عجیب سلینا و کیگانوس، دود بلند شده از سر سلینا، دو بال کیگانوس که تازه متوجه اش شده بود، درخواست کیسه کیگانوس برای حمل پول. بلاخره صبر دختر تموم شد و بعد از زدن جوشی قرمز روی سرش، غش کرد.
کیگانوس هم بی توجه سرش رو کرد توی کیسه و وردی رو گفت.
_بیگینوس پورتوبیوس سگینینیوس شامالارتا آورتاژ هکتاسوکتو شرتافرتا آبلیوس.
_این ورد بود؟!
_آره! آلان هرچی بریزیم توش پر نمیشه.
_


سلینا و کیگانوس از یک ریالم نگذشتن و پس از گرفتن همه ی پول ها خارج شدن.
هکتور پس از دیدن آن دو دست هایش رو به هم مالید.
_خب خب. اسلیترینی های عزیز، پول ها به جیب، پاسپورتا به دست، چوب دستی ها در جای امن، معجونا سر جای خود، پیش به سوی فرودگاه.

همه بلند شدن و عزم رفتن کردن.

_کجا میرین؟ وایسین ببینم. من بعد از کشیدن این همه زحمت نباید عنوان بهترین تازه وارد رو از آن خودم کنم؟ من از جونم مایه گذاشتم برای این تالار. میدونین توی طلافروشی خنک کننده * نداشت؟ میدونین چند تا پله رو طی کردم؟ میدونین مغزم هنگ کرده بود؟ میدونن...

ردولف دستش رو روی دهان سلینا گذاشت و به وراجی های سلینا پایان داد.
سپس همه بی توجه به سلینایی که با دهان بسته غر غر میکرد به سوی فرودگاه راهی شدن.
--------------------------------------------------------------------------------------
خنک کننده = کولر
چهره ی بی حالت= پوکر فیس
مصوب فرهنگسرا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/6/26 17:03:41
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/6/26 17:04:55
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1397 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین

سلینا و کیگانوس وارد طلافروشی شدند. کسی که کیسه ی سنگین را هن هن کنان دنبال خودش می کشاند طبعا سلینا بود. کیگانوس طبق دستور بلاتریکس و هکتور مشمول قانون حمایت از خزندگان می شد و تا اطلاع ثانوی کسی جرئت نداشت به او بگوید بالای چشمش ابروست. البته نبود هم! ولی بلاخره.

سلینا کیسه ی طلا را بر روی پیشخوان کوبید. ترسناک ترین قیافه اش را هم به خودش گرفت که بیشتر شبیه به چهره ی نجینی در روز ششم رژیم الویه خواری بود.
- پول می خوایم!

سلینا بسیار مضطرب بود. اضطراب برای پوست و مو بسیار مضر است!
خانم پشت پیشخوان صرافی توجه زیادی نشان نداد. تند تند داشت روی چیزهایی داخل صفحه ی تبلتش می کوبید و آدامس می جوید.
- منم پول میخوام خانوم جون. همه پول میخوان خانوم جون. کیه که این روزا پول نخواد خانوم جون؟
- نه یعنی میخوایم طلا بفروشیم، پول مشنگی بگیریم.
- ببخشید ما پول مشنگی نداریم خانوم جون. پول اروپایی داریم. یورو داریم. دلار داریم. آسیایی داریم. لیر داریم. درهم داریم. ریال داریم... از این آخری اگه بخواین زیاد داریم.

سلینا و کیگانوس از شنیدن لفظ زیاد بسیار خوشحال شدند. در نتیجه تصمیم گرفتند تمام طلاهایشان را فروخته و در جا ریال بگیرند. بلاخره ریال هم پول مشنگی بود دیگر! خانم صرافی بعد از این که یک دور O___O و بعد O___o و حتی ~____~ و ×___× شد، سرانجام موفق شد تمام آن به خیال خودش طلاها را به ریال تبدیل کند. سپس، دندان نما ترین لبخندش را به سلینا و کیگانوس زد.
- خب، چطور مایلید پولتون رو دریافت کنید؟ کامیون دارید؟ خاور؟ قطار؟ با هواپیما می بریدش؟

حالا نوبت سلینا و کیگانوس بود که O____O شوند.
آن همه ریال را چطور باید اصلا از در صرافی بیرون می بردند؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1397 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
كيگانوس گفت:
-تو فقط خرشون كن.

و كيسه سنگيني را به دست سلينا داد. كيسه در حدي سنگين بود كه سلينا فرش قرمز پله ها شد.
سلينا كه پخش بر زمين شده بود. پرسيد:
-چرا اين اين قدر سنگينه؟ مگه چي توشه؟

كيگانوس لبخند زد.
-سنگ! طوري جادوشون كردم كه كسي عمرا بفهمه سنگن. اگرم فهميدن فقط تو كيسه فوت كن و فرار كن. فرار!

و قاه قاه خنديد. ولي زود خودش را جمع جور كرد و گفت:
- مي خواي باهات بيام؟

او از هر فرصتي استفاده مي كرد تا در حد اكثر تنهايي به سر ببرد. و اين تنها فرصتش بود.
سلينا هم از خدا خواسته قبول كرد.
اما بلاتريكس پريد وسط و گفت:
-نخير ما بايد از راه شرافت مندانه وارد شيم.

- پس خودت گاليون هارو بده. زودباش طرفدار شرافت.

-فكر كنم ميشه در اين يه مورد استثنا قائل شد.

و ميدان را خالي كرد.
كيگانوس ميدانست كه اين روش جواب مي دهد اما زياد مطمئن نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1397 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
همه بدون درنگ و تنها با گذاشتن قسمتی کوچکی از انگشتان دستشون روی پاتیل جلوی طلافروشی ای ظاهر شدن.

_خب کی بره؟

جواب سوال کاملا واضح بود. حتی هیچ یک از اسلیترینی ها زحمت فکر کردن رو هم به نورون های مغز محترمش نداد. به هر حال آنها برای ادامه راه به فسفرهاشون نیاز داشتن.
کمی طول کشید تا سلینا متوجه نگاه های خیره ی چند ده آدم آن هم از نوع جادوگر روی خودش شود. همین طور که به بقیه نگاه میکرد آخرین تیکه شرینیش رو با صدا قورت داد.
_چرا همه اینجوری نگام می کنین؟

هکتور وقت شناس بود. خیلی وقت شناس بود. بنابراین قدر وقت رو شناخت و تلفش نکرد.
_ببین سلی. ما یه ضرب المثل خیلی معروف توی دنیای جادوگری داریم که تو از اون بی خبری. این جاست که ضرب المثل سرا میگه: کار رو که کرد آن که کمک کرد.
_نه! میگه کار رو که کرد آن که نظر داد. دقیقا مثل کاری که من کردم.
_میگه هر کی کمک کرد.

_من اینو میدونم. میگه هر کی تموم کرد.
این حرف رو بلاتریکس در حالی که به آن دو نزدیک میشد زد.

_هرکی کمک کرد!
_بس کن دیگه! ببین چقدر وقت گرانمای مون رو هدر دادی هک.


سپس رو به سلینا کرد.
_ببین سلی منظور این ضرب المثل خیلی روشنه. خودت نظر دادی خودتم تمومش کن.
_چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟!... من فقط...

برای اولین بار و قطعا آخرین بار هکتور و بلاتریکس همزبان جمله ای رو آن هم با صدای بلند گفتن.
_روی حرف بزرگتر، هم گروهی و ناظر تالارت حرف نزن!

سلینا نگاه بغض آلودشو روانه ی نگاه آن دو کرد. هکتور کاملا بی تفاوت به سمت دیگه ای رفت. بلاتریکس هم با لبخندی که منظورش چیزی جز (منو خر نکن، خودتو خر نکن، بیا برو داخل.) نداشت به او خیره شده بود.
سلینا با شانه های افتاده، کلاهش رو روی سرش درست کرد و از پله ها بالا رفت. پله اول رو رفت و برگشت.
_یه سوال حیاتی، اونوقت شما چکار میکنین؟
_خب... همم... ما هم زندگی مشنگی رو مورد برسی و پژوهش قرار میدیم. دیدی که ما حتی طلا فروشی ای نتونستیم پیدا کنیم از پاتیل استفاده کردیم. ایران آلان حباب شده ما نباید با سوتی هامون کسی باشیم که ایران رو منفجر می کنه. می بینی که چه کار سختی روی دوش ماست.

سلینا تنها سرش رو تکان داد و از پله ها بالا رفت. این دفعه پیشترفت چشم گیری کرد و شش پله بالا رفت... اما باز همه رو برگشت.
_ببخشید! یه سوال دیگه.

این دفعه لبخند بلاتریکس به معنای (بپرس برو بالا تا نکشتمت.) تغییر کرد.
_بپرس.
_همم... نه خب چیز مهمی نیست.
_بپرس تا بریم به پژوهشمون برسیم.
_ چیزه مهمی نیستا. ولی چون اصرار کردین می پرسم. اون گالیون هایی که باید ببرم پولشون کنم دقیقا کجان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1397 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
گویل جوابی پیدا کرد!
-ما ملت اسلی، افرادی بسیار پولدار هستیم. مرفهان بی دردیم. کیسه کیسه گالیون میدیم و میریم.

هکتور لبخند تایید آمیزی به گویل زد که باعث شد گویل همان لحظه و همان جا ذوق مرگ شود.

بلاتریکس نگاه عاقل اندر سفیهی به هر دو انداخت.
-ما باید از راه قانونی وارد بشیم؛ وگرنه تو ایران هر جا ببیننمون پرتمون میکنن بیرون...یا بدتر...تو زندان! برای همین باید به روش مشنگی بریم. از جادو و غیب و ظاهر شدن های غیر قانونی در موارد غیر ضروری خبری نیست.
الان هم احتیاج به پول مشنگی داریم که بلیط هواپیما بگیریم.

اسلیترینی های اصیل زاده، از شنیدن این همه کلمه "مشنگ" در یک دیالوگ متنفر و منزجر شدند.

این بار سلینا پیشنهاد جدیدی ارائه کرد.
-از گالیون نمیتونیم بطور مستقیم استفاده کنیم. ولی این، این واقعیت رو عوض نمیکنه که گالیون طلاست! میتونیم کمی از گالیونامونو بفروشیم و تبدیل به پول مشنگی کنیم.

فکر خوبی به نظر میرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
کیگ نیم نگاهی به هکتور انداخت. در آن لحظه واقعا دلش میخواست هکتور را به سه قسمت مساوی تقسیم کند. اما تصمیم گرفت تا رسیدن به مقصد صبر کند. خوب، هرجور که بود بال هایش را در لباسش جا داد. سوراو که اصلا حوصله نقشه و از این جنگولک بازیارو نداشت. گلوی مردی که پشت باجه نشسته بود گرفت و گفت:
-یا همین الان 52 تا ویزا برامون رد میکنی یا خفت میکنم.

مرد از ترس به خود لرزید. سوراو هیچ وقت شوخی نداشت و این را از چهره اش میشد تشخیص داد. مرد مدارک را ملت اسلیترینی گرفت و در عرض 2 دقیقه 52 تا ویزا توی دست اسلیترینی ها بود. کیگ که موهای طلایی اش را بالا داده بود گفت:
-همچین کار شاقی هم نکردی.

سوراو گردنش را کج کرد.
-تو با من حرف زدی؟ از این حرفت پشیمون میشی!

هکتور جفت پا پرید وسط:
-بیاین کدورت ها دور بریزیم و با هم مهربون باشیم.

هر دو طرف با هم گفتند:
-تو حرف نزن.

حالا دو نفر میخواستند. هکتور را به سه قسمت مساوی تقسیم کنند.
هر دو طرف نگاهی به نشانه ی بعدا حسابتو میرسم به هم کردند و بعد از هم دور شدند.
-خوب حالا چی؟
-میریم بلیط میگیریم و میریم ایران دیگه.
-ببخشید با کدوم پول اون وقت؟
هیچ کس جوابی برای این سوال نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.