جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
اعضای آنلاین
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- تاريخ جادوگری



هری جیمز پاتر انقدر از روزهای اوج شهرت فاصله گرفته بود که دیگر فراموش میکرد همه جا شناخته شده و زیر ذره بین قضاوت مردم است و به عنوان یک سلبریتی قهرمان، باید مودب باشد.
- یه پاکتم وینستون کوچیک.

همانطور که هر قهرمان دیگری نیز خیلی زود این روزها را تجربه میکند ... انگار آنها فقط به دنیا آمدهاند برای آن کار قهرمانانه و بس. تا قبل از آن، مهم بودهاند. مثل هر آدم دیگری، یا حتا بیشتر! از آنها برای رسیدن به لحظهی موعود و انجام رسالتشان به طور ویژه محافظت میشود. اما بعد از آن ... انگار دیگر بیمصرف هستند! تنها چیزی که میخواهند از آنها بشنوند، خاطرات همان روزهاست. در مورد هر موضوع جدیدی بهتر است خفه شوند و موضعی نگیرند! و خوب خاطرات مثلا یک دوئل با لرد سیاه، طبیعی است که خیلی زود تکراری شود و آن جاست که قهرمانها به قهقرا میروند.
- وینستون که کوچیک نداره!

هری هم حالا با گذشت چند سالی از نبرد هاگوارتز، دیگر نهتنها آن پسر برگزیدهی تیتر یک نبود، بلکه سیل مشکلات نیز در مقابلش قرار گرفته بود: مخارج عروسی با جینی و راه انداختن خانه زندگی متاهلی و اقساط وام ازدواج و وام مسکن و خرج چیسان فیسانهای جینی و هندل کردن رابطهی عروس و خواهرشوهر ... خواهر که نداشت البته. عروس و مادرشوهر ... آن هم نداشت. به عنوان فردی بی کس و کار، در زندگی متاهلی از همه ده هیچ جلو بود خلاصه! به هر حال کلی خرج داشت در حالی که وزارتخانه، به عنوان کارآموز، بوس هم به او نمیداد ... چه برسد به گالیون!
- فامیلیشو حساب کنید!

[راوی: صحنهی سیگار ارزون خریدن هری توجیه شد یا بدبختترش کنم؟
]هری با دو پاکت در جیب، آلوهومورا انداخت و وارد خانه شد. بلافاصله حضور جغدی ناشناس توجهش را جلب کرد. جغد حامل دعوتنامهای بود که تا مدتی قبل، دیدن نام فرستندهاش کافی بود تا هری نامه را پاره کند!
- هری اما یازدهم که خونهی مامانماینا دعوتیم!

- خانم تو که اینو میشناسی! لارجه ... به مهمونای مدعو چندتایی سکهی تمام اسپرینگِ فریدام هدیه میده!
قسط اول اکتبر مهمتره یا مهمونی خونهی مامانتاینا که هر هفته هست؟ 
واکنش جینی چیزی جز قهر و رفتن به خانهی مامانشاینا نبود. هری هم طبق عادت به محض قهر جینی، سرش را در شومینه کرد تا به رون خبر دهد! نیم ساعت بعد، هری در حالی که با رون مشغول بازی Pro Evolution Quidditch 2001 بودند، قضیه را تعریف کرد.
- پس به بهونهی اون مراسم جینیو پیچوندی.
دمت گرم ایدهی مضحکی بود!
منم باید برای پیچوندن هرمیون ایدههای جدید پیدا کنم. دیگه تکراری شدهم براش. 
- در کل که بد نیست یکمی خلاقیت داشته باشی تو خالیبندی ... اما من واقعا میخوام برم.

- تو دیوونه شدی هری!

- زیر خرجم داداش!

- خانمها و آقایان! حالا میخوام مهمون ویژهی این مراسم، یعنی جشن امضای کتاب جدیدم رو بهتون معرفی کنم.
از شاگردان گذشتهی من در هاگوارتز، که در چند تا از هیجانانگیزترین ماجراجوییهای قهرمانانهی من همراهم بوده. از جمله نبرد من با هیولای هولناک تالار اسرار و نبرد هاگوارتز.
بله ... این شما و این پسر برگزیده، هــــــری پــــــــــــــــــــاتر! 
هری با احمقانهترین لبخند ممکن کنار گلیدروی لاکهارت ایستاده بود. لبخندی که ناخواسته هم میزان معذب بودن هری و هم مزخرف بودن حرفهای لاکهارت را لو میداد.
- اگر کتاب «نبرد هاگوارتز: چگونه جانپیچ هفتم را با یک انگشت شکافتم!» رو خونده باشید، اون جا نوشتم که چطور وقتی چوبدستی هری با لرد سیاه اتصالی کرد و اخگر نوری تشکیل داد، من با یک طلسم سوپراخگر نورانی ایجاد کردم که هر دو چوبدستی رو با اخگرهاشون یکجا بلعید!
یادته هری؟ 
-

هری همچنان با لبخند کج و کرینجش زل زده بود به دوربینها و متوجه نبود باید واکنش نشان دهد. همین لاکهارت را به تکاپو انداخت که حرفش را بیشتر ثابت ند.
- اصلا بذارین همین الان صحنه رو براتون بازسازی کنم!

دست، جیغ و هورای طرفدارانِ عمدتا دختر و تینیجر، حسابی لاکهارت را جوگیر کرد ... در همین حین، هری در بین جمعیت چهرهای آشنا دید و آهسته از کنار لاکهارت که غرق پیادهسازی میزانسن نابودی ولدمورت بود، جیم شد!
- دابی! تو این جا چی کار میکنی؟!
- دابی همین که فهمید هری پاتر قربان قصد داره به جشن لاکهارت بره، شاخکاش تیز شد. دابی از وقتی که ارباب مالفوی توی اون جشن برای هری پاتر قربان توطئه کرد ... دیگه هر جشن امضایی رو به مثابه یک توطئهی جدید دید!
تراپیست دابی گفت که دابی سیگنچرپارتیوفوبیا داشت و این ریشه در کودکی سخت هری پاتر قربان داشت!
شاید هم برعکس ... کودکی سخت هری پاتر قربان ریشه در تئوری توطئههای دابی داشت. 
- خیلی برام جالبه که بیشتر در مورد تحلیلهات از کودکی من بدونم و روانم رو بکاوی دابی ... ولی الان و این جا، فقط ازت یک خواهش دارم و اون این که دردسر درست نکنی.

- هری پاتر قربان نگران نبود. دابی فقط گوش به زنگ بود که در موقع لزوم قربان رو نجات داد.

در همین حال که هری یک گوشه دابی را خفت کرده و با او پچ پچ میکرد، نمایش لاکهارت به اوج رسید.
- و در اون لحظه بود که من وارد عمل شدم و فریاد زدم: اخگریوس ماکسیما!

حرکت چوبدستی لاکهارت، در یک آن انفجار بزرگ و مهارناپذیری ایجاد کرد که باعق غافلگیری خودش هم شد. بلافاصله دابی با شنیدن صدای انفجار، موجی شده و رد داد!
- هری پاتر قربان! نگران نبود! دابی الان قربان رو نجات داد!

دابی یک بشکن زد و ... بوم! انفجار دوم و فرو ریختن دیوار.
- دابی راه فرار درست کرد!

جلسه بین وزیر سحر و جادو و مقامات مشنگی، اتفاقی نادر بود که معمولا به درخواست طرف جادویی رخ میداد و ملاقاتی یک طرفه بود که در آن، طرف جادویی، اطلاعاتی که به نظرش لازم میرسید را به طرف مشنگ میداد و تمام! دیگر طرف مشنگ نمیتوانست نظری بدهد و اعتراضی داشته باشد. اما این بار همه چیز به نوعی استثناء بود.
- سکوت احمقانه بسه! وقتی واسهی مقدمه و تشریفات نیست. برای ما شکی نیست که این کثافتکاری از سمت شماها آب میخوره. پس بهتره خیلی زود یک توضیح قانع کننده به ما ارائه بدین.
آقای رییس جمهور، عصبانی بود و فقط فریاد میزد. وزیر سحر و جادوی وقت اما به نظر خونسرد میرسید.
- برام عجیبه جرج عزیز ... من اگر جای تو بودم، شنیدن توضیح حسابی عصبانیم میکرد. میدونی فارغ از این که حرفایی که میشنوم چقدر قانع کننده باشه، چه جوابی میدادم؟

لودو مکثی کرد تا تعلیق بیشتری ایجاد کند.
- میگفتم هیچ کدوم توجیهات عالیهای که ارائه میدین به بند کفشم هم نیست!
- مسخره است! شاید برای تو راحته که بگی بیخیال باشیم اما من اون بیرون یک عالمه خبرنگار فضول دارم که منتظر جواب برای یک عالمه مردم عصبانی هستن!
- اوه نه ... جرج عزیز دچار سوء تفاهم شدید. موضوع بیخیالی نیست. اتفاقا دقیقا به همین خاطره که میگم توضیحات به درد نمیخوره. چیزی که من اگر جای شما بودم از خودم میپرسیدم، یه راه حل فوری و عملی بود که بتونم این کثافتکاری رو درستش کنم.

- راه حل؟ مثلا چه راه حلی؟! مگه کثافت به این بزرگی جمع شدنی هم هست؟!

برای اولین بار صرای رییس جمهور پایین آمده بود.
- البته که هست. هر تهدیدی، در واقع یک فرصته. مثلا فرض کنید ما توی دنیای خودمون، یک سرزمین دوردستی باشه که پر از منابع جادوییه. از طرفی ما درگیر کلی بحران داخلی هستیم. خیلی خوب میشد اگر میتونستیم به اون سرزمین حمله کنیم ... هم منابع جادوییشون رو استخراج کنیم و هم تمرکزات از بحرانهای داخلیمون برداشته بشه. ولی به چه بهانهای؟ تمام مجامع جادویی بینالمللی علیه ما خواهند شد. حالا فکر کن درست در همین موقعیت، انفجار باعث نابودی یک ساختمان بزرگ جادویی بشه. به نظرت این انفجار برای ما یک تهدیده یا یک فرصت؟

آقای رییس جمهور دقیقهای در سکوت به بگمن خیره ماند.
- شما جادوگرا هم تو خباثت رو دوست ندارینا!
افرادی که لایک کردند

جایی گم شده در تاریخ،
بلندترین قصر مصر...
شب بود و در تالار بزرگ قصر، سکوت حکمفرما بود. تالار تماماً از سنگ مرمر با رگههای قهوهای ساخته شده بود که ستونهایی تراشخورده در دو سمت تالار مرکزی وسیعش، عظمتش را به دوش کشیده بودند و سرپایش نگاه میداشتند. تخت فرعون در انتهای تالار و بالای چند پله قرار داشت که آن را نیز از سنگ مرمر و چوب آبنوس ساخته شده بودند و با مروارید آراسته بودند.
از سقف تالار زربافت و پارچه قرمز به نشانه فرمانروایی آویزان بود و گیاه مقدس در ظرف برنجی پایهداری همیشه در سمت چپ تالار، درست جایی که کاهنان و جادوگران معین کرده بودند، میسوخت و بوی اسطوخدوس و برگبو پیچک ظریفی بود که در تالار پیچیده بود. فرعون جز این گیاه خشک که میسوخت، هیچ گیاهی را برای تزیین تالار نپسندیده بود و در آن هوای سوزان مصر نیز جز گندم که میسوخت و طلا میشد و نخل که میگریست و خرما میداد، گیاهی نای روییدن نداشت.
در همه شبها، بردگان تالار را با آب معطر از خاک و خاشاک میزدودند و چنان مرمر سفید را برق میانداختند که تصویر فرعون در تلألؤ سنگ پیدا بود و کف تالار چون آبی زلال باشد، تصویرش را منعکس میکرد. اما آن شب، شبی متفاوت بود. کف تالار کدر و کثیف بود. ظرف مسی بزرگی که میوه مخصوص فرعون را در آن میآراستند، به یک سمت واژگون شده بود و انگورها و انجیرها مانند سبدهایی که در نیل رها میشوند، در همهجا پخش شده بودند و در جایجای تالار بر اثر قدمی سهلانگارانه له شده بودند. جام شراب در پای ستونی به زمین ریخته و مانند خونی که از زخم میچکد از ستون فرومیریخت. حتی یکی آتشدانهای ورودی نیز بر زمین ریخته بود و زغالهای نیمهسوخته چون ستارهها سوسو میزدند و آسمان مرمر را میآراستند. همه اینها ناشی از وضعیت آشفته صاحب تالار، فرعون بود.
فرعون که بهمانند اجدادش تمام موهایش را تراشیده بود، با لباسی که نخ اعلا دوخته شده بود، بیقرار در جلوی تخت سلطنتیاش راه میرفت. در راهرفتن میلنگید و یکپایش بهخاطر نقصی که مادرزاد در بدن داشت کوتاه و پرانتزی بود. البته این چیز جدیدی در خون خالص شده فرعونیان نبود. آنان که بهخاطر توصیه جادوگران و برای خالص نگهداشتن جادو با خویشانشان میآمیختند، از بهایش نیز آگاه بودند و میدانستند که مرگ چند فرزند و بیماری چندی دیگر ارزش این را خواهد داشت که با خونشان از جادو محافظت کنند. معجونها و طلسمهای جادوگران نیز در کمک به تخلیص خون سلطنتی تا چند نسل دوام آورده بود؛ اما متأسفانه کودکانی که بهتازگی در خاندان سلطنتی متولد شده بودند مشکلات بزرگتری داشتند. آنان از جمله فرعونی که اکنون به تخت نشسته و هراسان و ناآرام بود، ذهنی خسته و ضعیف داشتند و افکارشان از اهداف بزرگی که جادوگران سلطنتی برای مصر در نظر داشتند بسیار فاصله گرفته بود.
وضعیت حاکم فعلی بهغایت بغرنجتر از وضعیت فرعونهای پیشین بود. او بهشدت مشغول و درمانده از پسرخوانده خویش موسی بود. آنچنان درگیر درخواست او برای رهاسازی بردگان بود که بهکلی گوشزدهای جادوگران مشاورش را نادیده میگرفت و البته این جادوگران بودند که با ذهن ضعیف فرعون و درگیریهای ذهنیاش در چند ماه قبل، مصر را اداره کرده بودند. جادوهای عظیم و باستانی ایشان بود که مانند چادری عظیم تمام مصر را در زیر پایههای خود از شورش، حملههای دشمنان و آشوب داخلی حفظ کرده بود. اینان همان بزرگان بی نامی بودند که خونشان سینهبهسینه گشته و گاهی در خفا و گاهی در نور زیسته و نهایت به جادوگران فعلی رسیده است. اینان که همگی به رهبری جادوگر اعظم میزیستند، بسیاری از طلسمهای فعلی را از نیستی به این دنیا آوردند. در زمان ایشان، جادو چنان قوی و آشکار جاری بود که در به حرکت درآوردنش نیازی به کمک چوبدستی نداشتند. هر سرانگشتشان سرچشمهای بود که جادوی قوی از آن میجوشید و جان میگرفت و شکوفا میشد. در آن زمان خطهای جادو چنان به هم متصل بود و چنان خونشان خالص از جادو بود که اژدهایان را برای کمک به سرزمینشان تربیت میکردند و جنیان و غولان و تمام موجودات جادو پیشه در بردگی ایشان میزیستند. حاکمان حقیقی سرزمینشان بودند و قدرتی در زمین نبود که با جمیع قدرتشان برابری کند.
اکنون در ظلمات آن نیمهشب سرد، بزرگ ایشان جادوگر اعظم بر زمین زانو زده بود و در مقابل فرمانروایی که دیگری عقل و درکی برای زیستن نداشت. فرعون مدام قدم میزد و صدای آن پای لنگ و قدمزدنهای ناموزون در تالار طنینانداز بود. او بود که شراب و میوهها را از عصبانیت گریختن موسی، پراکنده بود و سپاهش را از پی آنها فرستاده بود. اما خشم و دیوانگیاش همچنان شعلهور بود و جادوگر اعظم را در همان نیمهشب احضار کرده بود. لباس زربافتی که نشانه قدرت و منصبش بود را در تنش دریده بود و شمشیر بر رگهایش گذاشته بود که زانو بر زمین بنهد.
فرعون ایستاد، به جادوگر نگاه کرد و نگاهش خونین و حیوانی مینمود.
- چطور؟... چطور جرئت کردی؟... تو... تو همیشه میتوانستی هر چیزی را به چیزی دیگر تبدیل کنی... خودت... خودت بودی که وقتی کودک بودم از گلی برایم پرندهای زنده کردی!... چگونه در مقابل جادوی موسی شکست خوردی؟
نگاه جادوگر که نامی از او در تاریخ نیست، آرام بود. موهای سپیدش مانند پری سفید بدن نحیف و پیرش را دربرگرفته بود. نگاهش به زمین تالار بود و به تلألؤ خویش در قطرات پخش شده شراب مینگریست. کوچک بودند و در تصویر بزرگ تالار به چشم نمیآمدند. او نیز آنگونه بود، تصویری کوچک بود که در سرنوشت جهان میزیست و برخلاف ذهن محدود و قدرتطلب فرعون او به این درک رسیده بود که همه پیز در جریان نخهای سرنوشت جلو خواهد رفت و آن نیروی عظیم که نخها ریسیده بود، بالاتر و والاتر از هر جادویی مینمود.
هیچ نگفت. نه آنکه نداند یا کلماتش را ترس گمکرده باشد، بلکه از آرامش لحظات آخرش لذت میبرد. سرش را بالا برد و به ایوان قصر نگریست که کمی پشت سر فرعون آغاز میشد و بامی بود که میشد از آنجا مصر را تماماً دید. آرام و تاریک بود و او حتی در این فاصله نیز میتوانست بوی خاک مقدسش را حس کند. لبخند کم جانی زد. کودک که بود، عاشق قدمزدن در شنهای گرم صحرا بود. نیل زیبا بود. نیل را دوست میداشت؛ ولی صحرای سوزانش نیروی دیگری داشت که همیشه او را در خود میکشید. میدانست که جنازهاش در دامان شنهای مهربان صحرا رها خواهد شد و او بعد از مرگش با محبوبش تا ابدیت خواهد زیست.
پسر و نوهاش در همان لحظه از مصر خارج میشدند و خون و دانش جادویی بهجای دیگری میرفت که در خاکی حاصلخیزتر از مصر بروید. همه چیز درست در سر جای خود بود.
فرعون که لبخند و بیخیالی او را دید، نعره زد. دست بالا برد و با دستش شمشیر جلاد نیز اوج گرفت و به سمت گردن جادوگر رفت. شاید همه چیز کمتر از چند ثانیه طول کشید، شمشیر به ملاقات رگهایش میآمد و او فکر میکرد به دست شمشیری خواهد مرد که خود غسل قدرت داده بود و خود طلسم تیز بودنش را بر رویش خوانده بود. این رسم دنیا بود. هر انسانی نادان بود که میاندیشید اوست که به دنیا حکم میراند و اوست که صاحب سرنوشت خود است؛ اما همین بس که دنیاست که سراسر راه و تصمیم است و انسان با انتخاب خود در مسیرش حرکت میکند نه آنکه مسیر را آفریده باشد یا بتواند جایی خارج از جادههایی که آفریده شده برود.
شمشیر پایین آمد و تمام شد.
خون به شراب پیوست و روح جادوگر در صحرا رها گشت که تا ابد آنجا بماند.
افرادی که لایک کردند


درود بر جادوگران و جادوآموزان خوشقلم!
جلسهی قبل، دربارهی اهمیت خواندن روایت دیگران صحبت کردیم و در تاریخ معاصر خودمان گشت و گذاری داشتید و احتمالاً متوجه شدید چه تفاوتهایی بین زمان قدیم و حالا وجود دارد. در زمان قدیم هم بعضی پستها خواندنیتر و بعضی پستها بیسروته بودند! اما یک چیز به من ثابت شد. شما میتوانید پا را از مرزهای گذشته فراتر بگذارید و همهچیز را ارتقاء دهید!
امروز میخواهم چالش متفاوتی پیش رویتان قرار دهم! دفعهی قبل، گویی روایت خودتان را به تاریخ نهچندان دور اضافه کردید؛ حالا وقت آن رسیده که به قرنها و دوران متفاوتی پا بگذارید، از آن اطلاعاتی به دست بیاورید و روایت خود را در دل آن، یا برعکس، آن را در دل روایت خود بگنجانید.
از چه سخن میگویم؟ مثالی میزنم.
بیایید سری به تاریخ ماگلها بزنیم و ببینیم مثلاً در آگوست سال 1945 چه بر سر ژاپن آمد! جنگ جهانی دوم ماگلها بود و دو بمب اتم، هیروشیما و ناگازاکی را هدف قرار دادند! منِ نوعی میروم و در فضای اینترنت میچرخم و دربارهی آن ماجرا کمی مطالعه میکنم. بعد میآیم و دست به قلم میشوم. دوست دارم چه کنم؟ جادوگران را در آن موقعیت مکانی و زمانی قرار بدهم؟ تأثیر دنیای جادو بر آن واقعهی هولناک را بگویم یا برعکس؟ تأثیر آن فاجعه را بر زندگی جادوگران همعصر شرح دهم؟ میتوانم ماجرایی را تعریف کنم و در ابتدا، میان یا انتها آن را به این واقعهی تاریخی ارتباط دهم. مثلاً در این مورد، سرنوشت جادوگری را شرح دهم که میتوانست و در موقعیتی بود که یکی از بمبها را با افسون سادهای بین زمین و هوا معلق نگه دارد و سپس به جایی دوردست ببرد، یا اصلاً حتی جادوگران پیشگویی وجود داشتهاند که این اتفاق را پیشبینی کردهاند و قبل از بروز حادثه، به هر چه جادوگر خون خالص بوده هشدار خروج از ژاپن را میدهند. دقت کنید فکتها درست باشند! حتی در این حد میتوانید پیش بروید که نام یکی از نجاتیافتگان حوادث یازده سپتامبر را پیدا و دربارهاش تحقیق کنید. مثلاً او جادوگری بوده که توانسته با افسون پروتکشن خودش را از گزند آواری که روی سر مردم ریخته نجات دهد و ماگلها که از جادو خبر ندارند، این را به معجزه نسبت دادهاند و او را نظرکرده خواندهاند!
نمونهی این کار پارسال در دنیای جادوگریمان اتفاق افتاد، زمانی که من و سالازار اسلیترین هنوز با هم آشنا نشده بودیم و اولین برخوردمان دوئل خطرناکی بر سر قدرت بود که چیزی نمانده بود به قیمت زندگی مروپ گانت تمام شود. این دوئل (پست من و پست سالازار) در جزیرهای مستعد بروز آتشفشان توصیف شد و به همراه سالازار، نشان دادیم که زمانی که دو جادوگر قدرتمند همزمان بیش از حد نرمال انرژی جادویی از زمین استخراج کنند، چه فجایعی ممکن است بهوجود آید و ماگلها صرفاً آن را در قالب زلزله، آتشفشان، سونامی و غیره درک میکنند! اما همهچیز آن جزیره و آتشفشانی که در آنجا بهوجود آمد واقعی بود و حتی متعاقب آن، خبرش با استخراج فکتهای دقیق از دل اخبار ماگلی، در پیام امروز درج شد! حقایق تلفیقشده با دنیای جادو، به شکلی که بتوان حقیقت قسمت جادوییاش را توجیه کرد!
مثال دیگری میخواهید یا به خلاقیت خودتان تکیه میکنید؟ بهترینش این است که به یک واقعهی تاریخی بپردازید که خودتان قبلاً مطالعه کردهاید و دربارهاش شناخت خوبی دارید و به هر شکل که میخواهید با روایت خود آن را تسخیر کنید. دوست دارید گوشهای از حواشی جنگهای صلیبی را به تصویر بکشید؟ ارتباط بین ماموتها و جانوران شگفتانگیز را ریشهیابی کنید؟ شخصیت خود را روی عرشهی کشتی تایتانیک قرار بدهید؟ آزادید! فراموش نکنید درس امروز ما با مفهوم دنیاهای موازی متفاوت است. همهچیز باید در همین دنیای خودمان واقعی به نظر برسد و از تصور اینکه نکند واقعیت داشته باشد مو بر تنمان سیخ شود!
تکلیف جلسه دوم:
دربارهی یک واقعهی تاریخی "معروف" تحقیق کنید. یک پست حداقل 500 و حداکثر 1500 کلمهای بنویسید و این واقعه را به چیزی در دنیای جادو یا چیزی در دنیای جادو را به آن واقعه ارتباط دهید. تا جایی که میتوانید، طوری بنویسید که قابل انکار نباشد و نتوان در دنیای جادو آن را دروغ در نظر گرفت!
هنگام بررسی تکالیف شما، فکتهای آن در گوشهکنار اینترنت ماگلی بررسی خواهد شد و علاوهبر قدرت نویسندگی، توانایی شما در ارائهی قابل دفاع نمره خواهد گرفت.
نکتهی مهم:
محدودیتی برای انتخاب زبان طنز یا جدی برای شما وجود ندارد؛ اما با توجه به ماهیت این تمرین و تاکید بر درست بودن فکتها، ترجیحا سبک نوشتاری متناسب انتخاب شود. (طنز هم امکانپذیر است اما سبک طنز نباید اصل حقیقی بودن را زیر سوال ببرد.)
افرادی که لایک کردند



پست شماره ۱۷۶ خاطرات مرگخواران نوشته لرد ولدمورت
او لرد ولدمورت بود. قدرتمند ترین جادوگر دوران و کسی که با اسمش لرزه بر اندام جامعه جادوگری می انداخت. چنین کسی هیچوقت اشتباه نمی کند.
-نجینی، من میتونستم خیانت رو توی هوا تشخیص بدم. اونا ضعیف و خائن بودن، باید کشته می شدن، می خواستن به اربابشون خیانت کنن.
لرد سیاه در سرسرای تاریک خانه ریدل قدم می زد و به نامه ای که پیدا کرده بود فکر می کرد. همه چیز بخاطر غرور خودش اتفاق افتاده بود. زخمی شدن نجینی و شکست عملیات... موج دیگری از عصبانیت به وجودش هجوم آورد. او مغرورانه همه چیز را به مرگخوار تازهوارد گفته بود. بعد از شکست ماموریت نیز با لجبازی و غضب به قدرتش تکیه زده بود و از حرفش کوتاه نیامده بود. او دنبال جاسوس و خائن می گشت. مرگخواران زیادی را شکنجه و کشته بود اما احساس تاسف نمی کرد، تنها خشم.
-اونا قبل از فاجعه باید خائن رو پیدا می کردن. نباید می ذاشتن به اینجا برسیم... پس یار وفادار به چه درد می خوره؟
مار عظیم الجثه در کنار آتش شومینه خانه ریدل دراز کشیده بود و با دقت به اربابش خیره شده بود. بدنش پر از زخم های متعدد بود و به سختی جان سالم به در برده بود. حالا ارتعاشات عصبانیت و غم را از اربابش حس می کرد. بدن غول پیکر و زخمی اش را به آرامی حرکت داد و به سمت لرد سیاه خزید.
-تو میدونی که من چقدر به همتون اهمیت میدم نجینی.
لرد سیاه با انگشتان بلند و باریکش بدن لغزنده مار را نوازش کرد.
-اما افراد ضعیف عصبانیم میکنن. چطور به اینجا رسیدیم؟ یعنی نمیتونم به هیچکدومشون تکیه کنم؟
صورت های وفادار و ترسیده یارانش جلوی چشمان لرد سیاه جان گرفت. آنها میدانستند درمقابل خشم لرد سیاه شانسی ندارند و چشمانشان از ترس و التماس پر شده بود. قسم می خوردند که خیانت نکرده و نخواهند کرد. در اخرین لحظات چیز دیگری هم در چشمانشان بود... ناامیدی؟
-گاهی وقتا فکر میکنم قدرت یه نفرینه. اما من با این نفرین به دنیا اومدم... هرچیزی که جلومو بگیره رو از بین میبرم، حتی اگه یاران خودم باشن.
نجینی دور پای اربابش حلقه زد. او را دوست داشت. در زیر لحن سرد و بی رحم او میتوانست چیزهای دیگری را حس کند. سخنانش طعم تلخ حسرت و غم داشت. حسرت از لجاجت خود و بی اعتمادی به یارانش و غم از دست دادن آنها. لرد سیاه بلند شد و نامه ای را که حقیقت را در بر داشت به درون آتش انداخت. شعله های آتش گزارش کار را در برگرفته و اشتباه او را می سوزاندند.
-شاید بهتر باشه بقیه شون رو هم بکشم و از نو شروع کنم... ارتشم رو دوباره می سازم. با کسایی که وفاداری شون به من از روی ترس نباشه و مشتاق دنیایی باشن که میخوام براشون بسازم.
او هیچوقت در زندگی اش واقعا به کسی اعتماد نکرده بود. تا وقتی قدرت داشت می توانست به وفاداری و قدرت بقیه اعتماد کند اما وقتی ضعیف باشد چه؟ اگر اشتباه کند و شکست بخورد؟ اگر یک لحظه فکر کنند ضعف نشان داده و رهبر بهتر و قوی تری هست دور او جمع می شوند. او همیشه تنها بود و تنها هم می ماند.
افرادی که لایک کردند


زاخاریاس بلند شد. گرد و خاک لباسش را تکاند و به سمت کمدش حرکت کرد. با کلیدی که در جیبش بود در آن را باز کرد و یک سوت طلایی از توی کمد بیرون آورد.
- بزهای عزیز وسط سالن بسکتبال جمع بشین لطفا! میخوایم گرم کنیم.
حتی پشمی هم از بزها تکان نخورد. همهی آنها عین آدم به زاخاریاس نگاه کردند.
- همیشه فکر میکردم بزا عین بزبه آدم نگاه میکنن. ولی این نگاها خیلی آشناس. آرامش بخشه.
بعد از تحلیل عمیق زاخاریاس در مورد نگاه بزها، ذهنش به سمت موضوع اصلی هدایت شد.
- مگه با شما نیستم بزای خنگول. میگم برین وسط سالن جمع بشین.
آبرفورث که تا الان با دهانی باز به زاخاریاس نگاه میکرد، جلو رفت تا به حماقتش پایان بده.
- چیزی میکشی زاخار؟ اینا بزن! انتظار داری بفهمن چی میگی؟
- خب به کسایی که زبونمو نمیفهمن چجوری بسکتبال آموزش بدم؟
- پس فکر کردی من اینجا چیکارهام... من میشم مترجمت. تو هرچی میخوای بهشون بگی رو به من بگو. من منتقل میکنم.
- خب باشه پس همین چیزی که بهشون گفتم رو ترجمه کن تا بریم کار رو شروع کنیم.
- بزهای عزیزم! این اسکل میگه برین وسط سالن جمع بشین.
بزهای در صحنه با گفتن "حله داداش آبر" به سمت مرکز سالن حرکت کردند.
- آبر اول اینکه اسکل باباته! دوم اینکه...
- مگه تو فهمیدی چی گفتم؟
خب اگه زبان بزهارو بلدی چرا داشتی مثل آدما باهاشون حرف میزدی؟
- حالت خوبه؟ سرت به جایی نخورده؟ تو دقیقا همون چیزی که من گفتم رو با زبون خودمون بهشون گفتی. اونا هم گفتن حله داداش و رفتن.
- خیلی بامزهای زاخار!
اینو به بزا بگم واقعا باهات حال میکنن. تا حالا ندیده بودم کسی بگه زبون بزا با آدم یکیه.
زاخاریاس حرفها برای گفتن داشت ولی شخصی که روبهرویش بود آبرفورث بز چران بود. کسی که 90 درصد زندگیاش را پیش بزها بود و ذهن درست و حسابیای نداشت. برای همین تمام حرفهایش را از ذهنش حذف کرد تا کار سریعتر پیش برود. او بدجور به ممدهایش نیاز داشت.
با یک سوت بلند توجه همهی بزها را به خود جلب کرد.
- از این به بعد من حرف میزنم و آبرفورث براتون ترجمه میکنه.
با نگاهی به آبرفورث او را متوجه کرد که ترجمه کند.
- عا! این خنگه داره میگه آبرفورث یکی از خفنترین آدمایی هست که تو زندگیم دیدم. قراره براتون ترجمه کنه که من چی میگم.
زاخاریاس تصمیم گرفت تا موقعی که منظورش رسانده میشود دخالت نکند.
- قبل از اینکه تمرین رو شروع کنیم، میخوایم گرم کنیم. همهتون برین و 10 دور، دور این سالن بدویین.
- بزهای عزیزم! تمرین با شکم خالی که حال نمیده. 10 دور، دور محوطهی سالن بزنین و هر علفی میبینین رو بخورین. شکمتون که سیر شد برگردین که تمرین رو شروع کنیم.
بزها شادمان مع مع کنان سالن را ترک کردند.
- زاخار! این مورد رو یادم رفت بهت بگم. 5تا از این بزها سابقهی خوبی توی بسکتبال دارن. اونا باعث شدن که بقیه هم به این رشته علاقهمند بشن.
- عه؟ این خیلی کارمون رو جلو میندازه. کی هستن حالا؟
- بزکل جردن، استفن بزی، بزرون جیمز، شکیل بزیل و بزی برایانت!
زاخاریاس نمیدانست بخندد، تعجب کند یا عصبی شود. او فقط میدانست که باید به ممدهایش برسد. برای رسیدن به ممد حاضر بودن با ورژن بز، Goatهای بسکتبال هم کار کند.
افرادی که لایک کردند

______________
نانسی خواست در جواب به هلگا چیزی بگه که یهو دیدن سرعت کشتی داره کم میشه.
- قضیه چیه؟ آقای لوری به کشتی گیر کرد همچین شد؟

هانا با نگرانی میره لبه ی کشتی که ببینه اثری از لوری یا باقی مونده ی لوری اصلا هست یا نه.
-نکنه لوری حرف نانسیو شنید و به قول هلگا مارو افسون بارون کرد؟

-نه بابا! لوری خودشم قبول داره تختش کمه تو نگران نباش

-آره راست میگ... عه اونجارو نگاه کن! اون لوری نیست؟ داره سعی میکنه یه چیزی بهمون بگه... فکر کنم؟

سدریک به لوری اشاره میکنه که داره با یه سرعت زیادی میاد سمتشونو با ایما و اشاره و هرراهی که به ذهنش میرسه، داره سعی میکنه چیزیو بهشون بفهمونه!
-این داره چیچی میگه؟

-به مرلین نمیدونم داره چیکار میکنه. شاید توی تیم ملی رقص آبه داره تمرین میکنه چیکارش دارین

-بابا آخه کی به لوری اهمیت میده خواهر من
کشتیمون کند شده هلن! خب جز لوری رقاص کی میتونه باعث و بانیش شده باشه؟
-شاید ایدی! ما همه اینجا هافلپافی ایم رز ولی اون اسلیترینیه!

همه ایدی رو با شک اینکه کار اون بوده، کم کم دوره میکنن و هلگا میره نزدیک تر و ابروشو میندازه بالا و به ایدی نگاه میکنه.
-میرم به سالازار میگما. این رفتارا اصلا درخور و شان یه اسلیترینی نیست!

-وا! من تا اومدم که سکاندارتون باشما! نگاه کن این وضع تشکر از منه!
ببینین وقتی من پخی بودم هیچوقت خمچین مشخلاتی پیش نمیومد!وقتی تو خیابونای پاخیس سن ژخمن قدم میزدم، همه تشخر میخردن که من داخم توی اونجا خدم میزنم! وای ببخشید نفهمیدم داخم فخانسوی حرف میزنم. واقعا زبون فارسی خیلی فخاخه
-

هافلپافیا تا فهمیدن آبی از این ایدی گرم نمیشه چشماشونو میچرخونن و لوری رو درمیابن و کم کم صداشو میشنون:
-ک...ت...م!

-چـــی؟

-می..گم...کـــــــت...م!

-کتفت؟

-نه وا...ی مرلینا!

-داری مارو نفرین میکنی؟ بخدا ما نگفتیم تختت کمه ها. همه میگن

-چی؟

-هیچی هیچی!

-آقا میگم کت لعنتی من... گیر کرده به این پره ی کشتی... شما! من اون کتو... میخوام! توش کلی چیز میز داشتم... که اون مجرمای توی قایقو... بگیرم

لوری که با کمک زرد پوشا به سختی اومد روی عرشه، نفس نفس میزد و سعی میکرد که هوارو تا خرتناق بکشه تو دماغ و دهنش که بتونه قشنگ حرف بزنه. که بعدا نرن پشتش علاوه بر اینکه بگن خنگه، بگن تکلمشم کلا از بیخ و بن نابود شده!
-باید سریعتر اون کتو آزاد کنیم. من که دیگه نمیتونم برم تو آب. یکی دیگتون سریع بپره اونو بیاره دیگه!

هافلپافیا بهم نگاه میکنن و هی همدیگه رو تشویق میکنن که به معنی واقعی دل بعلاوه ی کل بدنشونو به دریا بزنن و برن کتو بیارن. وقتی به نتیجه ای نرسیدن، ناخودآگاه همشون به ایدی، بنده مرلینی نگاه میکنن که سکانو گرفته دستش و داره با خودش خاطرات پخی... ببخشید پاریسو مرور میکنه.
-ایدی! میدونستی هافلپافیا قراره یه ماه دیگه برن پاریس؟

-اوه منظورتون کشور دوممه دیگه؟ آخه من همیشه همونجام. کم میام اینجا!

رز که سعی میکرد آرامششو حفظ کنه و با دمپایی کبودش نکنه، لبخند میزنه و حرفشو تایید میکنه.
-آفرین دقیقا همونجا! توام میتونی با ما بیای! مجانی مجانی! فقط لازمه که یه کار خیلـــی کوچیک انجام بدی!

-من که سکان دستمه!

-اصن به مرلین نمیدونی چقدر مدیونتیم! گورکن مایی به جون خودمون! اگه این لطف کوچیکو بکنی هرچی بخوای از پاریسم واست میخرم

-البته که خودم پول زیاد دارم و لباسای الان شما رو هم اندازه ی نصف لباس منم نمی ارزه! ولی حالا بگو گوش میکنم!

رز دست ایدی رو میگیره و میبره لبه ی کشتی و دستشو آروم میذاره پشتش.
-ببین این آبو میبینی؟

- آره خب ما الان تو دریاییم دیگه!

-آفرین! تا حالا شده که دلت بخواد فقط نگاش نکنی و با پوست و استخونت حسش کنی؟

-خب ببین من وقتی رفته بودم کانادا لب دریاش رفتم غواصی...

-خب نظرت چیه الانم همونکارو کنی؟

-لباس غواصی ندارم که! بعدشم کلی روند داره که باید طی بشه! مگه غواصی یه چیز کم لولیه که همینطوری بپری تو آب بدون هیچ عینک و کپسول و چیزی؟

-آره دقیقا هست!

-ببین تو خب پولدار نیستی نمیفهمی منظور... یـــا مرلین تو چیکــــار کردی؟!

رز لبخند شیطانی میزنه و بدون اینکه ایدی ببینه به همه لایک میده و بهشون علامت میده که نقششون موفقیت آمیز بوده. دستاشو میذاره لبه ی کشتی و وقتی میبینه اون لباس به قول خود ایدی، گرون قیمتش داره خیس و کثیف میشه، لذت میبره.
-آفرین ایدی. خیلی قشنگ پریدی توی آب
مثل یه غواص! حتما برای اسلیترینی ها تعریف میکنم نگران نباش! ولی برای اینکه برای کل هاگوارتز تعریف کنم، باید ببینم چی تو چنته داری که بتونم برای بقیه با آب و تاب تعریف کنم!
برو اون کتی که به پره ی کشتی گیر کرده رو برش دار بیارش با خودت. آفرین بیار خاله ببینه
افرادی که لایک کردند

پستی در جلوی روی لرد باز بود و آن را میخواند.
متن با این جمله تمام شد: (این آخری صدای ولدمورت بود)
حالا لرد ولدمورت رولی (تام ریدل) و لرد ولدمورت غیر رولی (خودمان) کنار هم نشسته بودند و به پست نگاه میکردند. لرد ولدمورت رولی (که برای ارضای رضای چشمهای خوانندگان ایشان را اختصاراً لور مینامیم) قلمبهدست گرفت و پرسید:
- خب چی بنویسم؟
لردولدمورت غیر رولی (که بهخاطر اسم حقیقیاش او را سوییتی مینامیم) چشمهایش را درشت کرد و دستهایش را به حالت " اینجا چه خبره" بالا آورد و گفت:
- من چه میدونم؟... الان اینجا چه خبره تو این پست؟... اصلاً صبر کن از این جمله آخر شروع کنیم... یوهاها؟!... وایسا ببینم چند تا ها داره... اها چهارتا هم "ها" داره! تو رو خدا اینو ببین! یوهاهاهاها!... آخه کی لرد اینو میگه؟... واقعاً تو توی سال 85 مثل دراکولا میخندیدی؟
لور شانهای بالا انداخت و گفت:
- یادم نیست که... مال تقریباً بیست سال پیشه! بعد هم... زشت نیست؟ خجالت نمیکشی؟... طرف اسطوره است! میای پست شو نقد میکنی ملعون؟ اون موقع خودت کجا بودی؟ بلد بودی همینم بنویسی؟ شعور نداری؟
سوییتی صدایش را بلند کرد و گفت:
- خبه خبه! برای من لرد بازی درنیار! من خود لردم!... خشن میشه واسه من!
بعد خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت:
- من نقد نکردم! میگم از همون اولشم لرد اینجوری نمیخندید!... مثلاً شاید نیشخند میزد! نه؟... ها؟... اصلاً لرد میخندید؟
لور جواب داد:
- اره بابا! دیگه آدم بودم یه روزی... حالا به جوک نمیخندیدم و به شکنجه ملت میخندیدم! چه فرقی میکنه اینا؟... بگو من چی بنویسم 500 کلمه رو؟
سوییتی یک بار دیگر پست را خواند و با لبهای آویزان گفت:
- خب هیچی نمیفهمم... بریم یه پست دیگه پیدا کنیم!
لور با قیافه پوکر نوچی کرد.
سوییتی آهی کشید و گفت:
- خب چرا؟... بابا این پستهای قبلشم خلاصه نداره... من نمیدونم جریان چیه...
لور با قیافه مغرور گفت:
- این ولدمورت داره پستش!
این بار نوبت سوییتی بود که پوکر باشد.
- بعد به من گیر میده... این شد دلیل؟... خب میخوای بریم یه پست ولدمورت دار دیگه پیدا کنیم؟
لور چشمانش را چرخاند و عصبی گفت:
- همینو مینویسیم! اگه دوست داری بیا یه چی بگو من بنویسم... اگر نمیخوای بگو من برم و خودتم برو بخواب... ساعت یک شبه!
سوییتی لبخند زورکی زد، فحش خانوادگی زیر لب داد و گفت:
- چه زودم قهر میکنه!... تو یه مرد پیری، من دخترما!... خب... بذارببینم چی میتونیم ادامه بدیم... اممم... اولش خیلی شاکی شده از اریک نامی برای خرابکردن سوژه....
بعد خنده ریزی کرد و پست اریک را نشان داد.
- نگاه کن یارو چه استایلی داره!... آخر همه متن هاش نوشته واکنش ملت و شکلک گذاشته! آخییی... چقدر لوس!
کلمه آخر را با قیافه پوکر گفت و بعد ادامه داد:
- دعوا سر اومدن برق بوده... میخواسته برق نیاد... ولی اریک برق رو آورده... تو یه پستشم بندری زدن باهم... ای شیطون! چرا میخواستی برق نیاد؟ چی کار میکرده تو تاریکی؟
بعد ابروهایش را بالا انداخت و نگاه معنی داری به لور انداخت.
لور که دیگه داشت از رول بودنش سیر میشد و دوست داشت هری پاتری بیایید و زودتر راحتش کند، جواب داد:
- راز و نیاز!
سوییتی باذوق خندید و گفت:
- می دونستم! رفیق خودمو میشناسم!
لور با صدای یکنواختی گفت:
- اولاً که جدا گفتم رازونیاز میکرده، به معنای واقعی قضیه و نه اون معنای عجیب ذهن تو!... طرف مرلین بوده و برای شخصیت روحانی و پیامبرگونهاش احترام قائل بوده!... ثانیاً که اصلاً هم نمیشناسی! مرلین اصلاً اینجوری نبوده! خیلی جدی ومقید و عرفانی و قشنگ بوده!
سوییتی از لحن جدی لور کمی وا رفت و گفت:
- اولاً که... وا! یعنی چی؟ از خودت حرف درنیار!... دوم این که الان داری میگی من و گلرت فعلی جدی و مقید و عرفانی و قشنگ نیستیم؟ پستهای ترسناک و جدی مو خوندی؟... اون موهای سرت دوباره می ریزه! لندن جدیده رو بخون! اومدم از افسردگی نوشتم! ...همون گلرت اصلاً! پستهای پورتالشو دیدی؟ کوییدیچ چی؟ دیگه جدیتر از اون؟ خبر داری ملت گریهکردن باهاش؟... خوبی؟ چیزی زدی؟
اگرچه لحن سوییتی دعوا میطلبید، لور با بیخیالی و اطمینان خاطر نشانگر را از او گرفت و به سمت پستهای قدیمیتر و بهخصوص به سمت "نحو برخورد" رفت. پستهای موردنظرش را پیدا کرد و آنها را مقابل چشم سوییتی گرفت.
- بیا خودت بخون!
و سوییتی شروع به خواندن کرد و آنقدر قضیه برایش جالب و عجیب بود که نزدیک به بیست پست مختلف که در جاهای گوناگون و در پاسخ به موضوعات مختلف ارسال شده بود را خواند. در آخر، با سری کج و لبهای جلو داده گفت:
- به کله کچلت قسم... باورم نمیشه... چقدر الان همه چی بهتره! اگر اون موقع بود... حتماً باهم دعوامون میشد!
لور نیشخندی زد و گفت:
- نه فکر نکنم!
سوییتی با ذوق گفت:
- آخی! فکر میکنی باهم دوست میشدیم؟
نیشخند لور عمیقتر شد و گفت:
- نه اصلاً... دعواتون نمیشد؛ چون ایشون مرلین کبیر بود! واقعا نویسنده بود! قدیمی بود!... تو رو بهحساب نمیآورد که باهات دعوا کنه! تو کسی نبودی اون موقع!
سوییتی که از این گنده سوزیهای لرد حوصلهاش سر رفته بود، گفت:
- چته؟! میشه دو دقیقه ما رو نکوبی؟ میشه ول کنی؟... تو شخصیت منی! از اون طرفداری میکنی؟!
لور با غرور گفت:
- من هر کاری دلم بخواد میکنم! شخصیت هیچکسی هم نیستم!... مینویسی ادامه این پست رو یا نه؟
سوییتی که به کل حالش گرفته شده بود، گفت:
- نمینویسم! من چه میدونم ادامه دستشویی مرلین رو چی بنویسم!... تهش اومده بیرون دستهاشو شسته دیگه!... تو هم گیر دادی، یه کلمه ولدمورت اون وسط دیدی!... خودشیفته!
بعد در طی یک خود درگیری عجیب، لور و سوییتی فحشهای آبدار و آب میوه دار و قهوه داری به هم دادند و سوییتی لپ تابش را بست. موبایلش را برداشت که به گلرت بگوید با خودش دعوا کرده که چیز غمگینی به یاد آورد و دید امکان این کار را هم ندارد. حالا نه پست را نوشته بود، با لرد دعوا کرده بود و کلی هم بیدار مانده بود.
آهی کشید و رفت بخوابد.
شاید فردا پست بهتری پیدا میکرد و یک چیزی مینوشت.
بله.
فردا شاید روز بهتری بود.
افرادی که لایک کردند

هري رون و هرميون:
مااااااااااااااااااا
مااااااااااااااااااااااااهري رون و هرمیون از حالت عمودي به حالت افقي در اومدن و شروع به خوردن یونجه هاي جلوي کلبه هاگرید کردن
آمبریج:
دارین چه غلطي میکنین شما هاهاگرید:
فک کنم از فشار از دست دادن ۱۵۰ امتیاز دچار سندروم خود گاو پنداري شدن راستي گفتین پالتوتونو چند خریده بودین پروفسور آمبریج:
1000 گالیون اصل لویي جیتون که اسپشیال من صورتي درستش کردن با الیاف طبیعيهاگرید:خب خوبه الیافش طبیعیه و معده رو اذیت نميکنه

آمبریج:
خب اینم یه جور آپشن برا پالتوم محسوب میشه طبیعتا هرچند نمیدونم چرا باید بخوام بخورمشناگهان نگاه آمبریج به پایین پالتوش افتاد که تا کمر تو دهن رون فرو رفته و در حال جویده شدن بود
آمبریج:
کیشته کیشته به تو دستور میدم تفش کني گاوآمبریج با دیدن قیافه بی تفاوت هرمیون و هري که قسمتي از کیف سرخابي شو خورده بودن و حالا روی کفش پاشنه بلندش بالا میاوردن تا دوباره نوشخوارش کنن جیغ بلندي کشید
هاگرید:
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااآمبریج که انتظار گاو شدن هاگریدو دیگه نداشت یه نگاهي به قد و هیکل نیمه غول انداخت که مثل مسابقه گاو بازي اسپانیایي ها رم کرده بود و به سمتش میومد و یه نگاه به راه هاي فرار و در نتیجه به سرعت هر چي تموم تر از کلبه دور شد و دیگه هیچ وقت پشت سرشم نگاه نکرد
هري رون هرمیون و هاگرید:

بعد از اطمينان از دور شدن آمبریج صدای قهقهه شون مثل بمب توی کلبه ترکیده بود
هرمیون:دیدین چطوري به رون نگاه کرد وقتي پالتوشو تو دهنش دید واي كارت عالي بود رون
نيش رون با تعريف هرميون باز تر شد و بادي به غبغب انداخت
رون: هه هه
خفاش پير از خود راضي فكر كرده ميذاريم كشكي كشكي نفري ٥٠ امتياز از گريفيندور كم كنههاگريد دستمالي دوده گرفته و غول آسا رو از داخل پالتوش بيرون آورد و باهاش اشکاي ناشي از خندش رو از لاي به لاي ريش بلند و پر پشتش پاک کرد
هاگريد:اگر تونستين بگين بعد فراري دادن آمبريج چي ميچسبه
به سمت كابينتاي كلبه رفت و همون چهار سطل هميشگي رو از داخلش بيرون آورد و از داخل سماور غول آساي برقيش كه فاميلاي دور ايرانيش براش فرستاده بودن توي سطلا چايي ريخت و از هري رون و هرميون دعوت كرد تا سر ميز بشينن
رون:
هاگريد نميدوني اين وقت شب چقدر دلم هواي اون كيكاي خونگي نوستالژيتو كرده مخصوصا بخاطر اون ناخن و مو و خلط و خلاصه انواع و اقسام دي ان اي اشانتيونت داخلشون هرميون:
خفه شو رون الان ناراحتش ميكني خوشبختانه هاگريد كه كيفش كوک بود و موقع چايي ريختن سوت بلبلي ميزد تيكه رون رو نشنيد و بعد مدتي سر ميز به بقيه ملحق شد
هاگريد:
چه خبرا از كلاسا بچه هاهري كه انگار كل مدت منتظر اين لحظه و اين جمله هاگريد بود نفسي عميق كشيد و خودشو آماده كرد
هري: اسنيپ
هاگريد:باز شروع كرد
دردو اسنيپ كوفتو اسنيپ زهرمارو اسنيپ خسته م كردي كارت شده وقت و بي وقت پا ميشي مياي كلبه م فقط از اسنيپ ناله ميزني هري
صدبار گفتم بهش بگو پروفسور اسنيپ اهميت نميدي كه نميدي بابا ناسلامتي همكارمه انقدر پيش من غيبتشو نكنهري:خب باشه بابا حالا چرا يهو انقدر عصباني ميشي
هاگريد:آخه براي سلامتي آراگوگ عزيزم روزه ضد غيبت گرفتم
حالام گمشيد بريد از كلبه م بيرون نصف شبي ميخوام بخوابم هاگريد از جاش بلند شد و هر سه نفرو تو بغلش گرفت و با يه اردنگي از كلبه ش پرت كرد بيرون
هاگريد:ضمنا نفري ١٠٠ امتياز از هركدومتون كم ميشه بخاطر گشت زني توي قلعه بعد از ساعت قانوني تا يادتون باشه منم اندازه پروفسور آمبريج يه پروفسورم ضمنا عقده اي هم خودتونين
بعدم در كلبه رو محكم روي قيافه شوکه شده هري رون و هرميون بست و رفت گرفت خوابيد
افرادی که لایک کردند

ادامهی پست پر از جاذبهای که ایشون هستن.
مرگخواران با دیدن جمعیت زیاد اینفریها که به سویشان میآمدند، نفس در سینه حبس میکنند. برخی بدون فکر و در نگاه اول با خود فکر میکنند شاید بهتر بود آتش عظیمی که پیش از این بر سر راهشان قرار گرفته بود را مهار نمیکردند. زیرا همه میدانستند که بهترین راه مقابله با اینفریها آتش بود و احتمالا همان آتشی که پیشتر آن را خاموش کرده بودند، دلیلی بود که اینفریها را تا آن لحظه از آنها دور نگه داشته بود.
اما حقیقت این بود که تنها مسیری که برای خروج از این جهنم داشتند، مسیر پیش رو بود و چارهای جز مهار آتش نداشتند. آنهایی که این تله را برای مرگخواران پهن کرده بودند، حسابی فکر همهجایش را کرده بودند. بدون این که فرصتی برای چشیدن طعم پیروزی داشته باشند، از بین بردن هر مانع همانند ماشهای عمل میکرد که چالش بعدی را فعال میکرد.
در این شرایط مرگخواران یک نگاهشان به اینفریها بود و یک نگاهشان به اربابشان. تنها کسی که میتوانست آنها را از آن مهلکه نجات دهد لرد بود. لرد که بار سنگین مسئولیتی که بر دوشش بود را حس میکرد، تنها چیزی که در چهرهاش مشاهده میشد جدیت بود. جدیتی که بر روی پیدا کردن راهکاری برای نجاتشان متمرکز شده بود.
یکی از مرگخواران که در صف جلو و درست پشت سر لرد قرار داشت، با دیدن اولین گروه اینفریها که از پل بالا آمده بودند و حالا به سمت مرگخواران خیز برداشته بودند، با بیقراری میپرسد:
- ارباب... دستورتون چیه؟
- حمله!
لرد این کلمه را فریاد زنان و به عنوان صادر کردن دستوری برای حملهی مرگخواران بیان نکرده بود، بلکه با لحنی بسیار آرام، گویا که پاسخ سوالی روزمره را میدهد داده بود. سپس بدون هیچ حرف دیگری شروع به حرکت به سمت جلو میکند. همزمان تکان ماهرانهای به چوبدستیاش میدهد که موجب میشود آتشی عظیم از انتهای چوبدستیاش خارج شود و به سمت اینفریهایی که از رو به رو میآمدند شلیک شود و آنها را به عقب براند. او میدانست اگر هرچه سریعتر حرکت نکنند، آنجا تبدیل به گورستانشان خواهد شد.
مرگخواران به تبعیت از لرد، به دنبال او به حرکت در میآیند. حالا وقت آن بود که لرد در نقش فرمانده، سربازان تاریکیاش را هدایت کند و انگیزهای که باید را در وجود آنها شعلهور سازد.
- به سه دسته تقسیم شین و هرکدوم سه سمت دیگه رو مهار کنین. من حواسم به جلو هست. اگه سریع باشیم از پسشون برمیایم!
مرگخواران با شنیدن سخن اربابشان، انگار که روحیهای تازه پیدا کرده باشند، به صورت ناخودآگاه دستههایی که لرد از آن نام برده بود را تشکیل میدهند. دو دستهای که مسئولیت مانع شدن اینفریهایی که قصد بالا آمدن از پل را برعهده گرفته بودند، تعداد بیشتری را شامل میشدند. دستهی کوچکی که در انتها بودند، تنها باید به عقب راندن اینفریهایی که سرعتشان بیشتر از مرگخواران بود و به آنها نزدیک میشدند مشغول میشدند.
مرگخواران به همین شیوه و با طلسمهایی که عمدهی آن آتشافروزی یا طلسمهای انفجاری بود، بر روی پل عظیم جلو میروند. پلی که پیشتر آتشهای عظیم دیدشان را مختل کرده بود تا مسیری که پل به آن منتهی میشد را تشخیص ندهند، حالا انتهایش پیدا بود. تالاری عظیم که با ورود به آن، میتوانستند دو مجسمهی عظیم ابوالهولمانندی که در دو سویش قرار داشت را برای بستن راه اینفریها به کار گیرند.
به نظر میآمد انتهای این مرحله از چالش، زودتر از آنچه انتظارشان را داشتند در حال فرا رسیدن بود...
افرادی که لایک کردند


می درخشید، با قدرت
رایحه ی چوب های معطر سوخته در فضای قهوه خانه پیچیده. در نور کم سوی آن بر پشت میزهای کوچک دایره ای، جادوگران و ساحره ها نشسته اند و آرام در گوش هم زمزمه می کنند. فضایی دل انگیز. اما نه برای من، که افکارم دارند مثل اسپند روی آتش می رقصند. چیزی دارد وجدانم را با ناخن های تیزش می خراشد، حتی با وجود سخنرانی های طولانی ای که در ذهنم برای خودم ایراد می کنم.
در باز می شود و او داخل می آید، با همان لبخند مهربان و حجیم همیشگی، چشمان سبز-خاکستری پر از شور و موهای بلند و مشکی موج دار که صورتش را قاب گرفته اند. به سمتم می آید و به گرمی با من دست می دهد و پشت میز می نشیند.
"سرشب به خیر، گادفری عزیز. چه قدر خوب است که بعد از این همه مدت تو را می بینم."
عضلات صورتم را مجبور می کنم تا حرکت کنند و لب هایم را به دو طرف بکشند و لبخند بزنند.
"من هم خیلی خوشحالم که تو را می بینم، آرگوس عزیز."
یک جن خانگی به سمت ما می آید تا سفارش هایمان را بگیرد.
من:
"یک جام خون و یخ در بهشت."
آرگوس:
"آب توت فرنگی با شکر و تکه های یخ."
جن می رود و تا وقتی با سفارش هایمان برگردد، آرگوس از مراسم جشن فارغ تحصیلی اش می گوید و برنامه هایی که برای زندگی اش دارد، اما من فقط دهان او را می بینم که باز و بسته می شود و هیچ نمی شنوم.
آرگوس از نی داخل جامش مقداری آب توت فرنگی می نوشد و بعد دستش را به سمت من دراز می کند و دستم را که روی میز است، می گیرد.
"گادفری، حالت خوب است؟ رنگت پریده."
من با قاشق مقداری از یخ در بهشت را در دهانم می ریزم و فرو می دهم، بلکه مرهمی باشد بر آتش درونم. و بعد چشمان کهربایی ام را به چشمان سبز-خاکستری آرگوس می دوزم.
"نه آرگوس عزیزم. اگر واقعیت را بخواهی، حالم خوب نیست."
چهره اش با نگرانی در هم می رود.
"به من بگو چه شده، دوست عزیزم. هر کاری از دستم بربیاید انجام می دهم تا حالت خوب شود."
لحن مهربانش اشک را در چشمانم جمع می کند. قاشق را داخل جام می گذارم و دستم را می گذارم روی دستش و فشار می دهم و به جلو خم می شوم. حالتم مثل گناهکاری شده که می خواهد نزد کشیش اعتراف کند.
"آرگوس! من گفتم بیایی اینجا به ملاقاتم، چون آلبوس دامبلدور و نیکلاس فلامل این را از من خواستند."
آرگوس با گیجی به من خیره می شود.
"منظورت از آلبوس دامبلدور پسر سرایدار هاگوارتز که نیست؟"
من:
"چرا، منظورم خود اوست."
آرگوس:
"و وقتی می گویی نیکلاس فلامل، داری به همان کیمیاگر مشهور اشاره می کنی؟"
من:
"بله دوست من، دقیقا."
آرگوس:
"ولی چرا تو این دو اسم را کنار هم آوردی؟ این دو چه ارتباطی به هم می توانند داشته باشند؟"
من آب دهانم را قورت می دهم و آماده می شوم تا تمام آن چیزهای تاریکی که در ذهنم چنبره زده را بیرون بریزم.
"آرگوس، آلبوس دامبلدور آن چیزی نیست که به نظر می رسد. او یک فشفشه است، اما درونش پر از اراده است. اراده ای محکم و خراش ناپذیر برای تغییر این دنیا. برای زدودن شرارت از آن. برای حاکم کردن سپیدی بر آن."
آرگوس لب پایینش را می گزد.
"گادفری عزیزم، نمی دانم چه بگویم. دوست ندارم حرف ناخوشایندی درباره ی هیچ کس به زبان بیاورم، اما تو دوست عزیز منی و باید حقایق را بدانی. در تمام این سال هایی که آلبوس را در هاگوارتز دیده ام، جز پلیدی چیز دیگری از او تراوش نکرده."
من با لحنی محکم:
"و در واقع این بخشی از برنامه های اوست، آرگوس. سپیدی مطلق گسترانیده نمی شود، مگر اول سیاهی همه چیز را در خود غرق کند. آلبوس دارد با فدا کردن روح خود مسیر رستگار کردن دنیا را می پیماید."
چشمان آرگوس گشاد می شود. دهانش باز می ماند. و دستانش را آرام از دستان من جدا می کند.
"گادفری! تو چه داری می گویی؟ دامبلدور و فلامل بلایی به سر مغزت آورده اند؟"
من:
"آرگوس عزیزم، آلبوس دارد به نوبه ی خود فداکاری می کند، اما او به تنهایی نمی تواند به هدف والایش برسد. فلامل، من و تو هم باید یاری اش کنیم."
آرگوس با صدایی پایین اما تند و چهره ای برآشفته و نفس هایی که حالا به شماره درآمده:
"این حرف ها دیوانگیست، گادفری. تو مجنون شده ای. با ریختن کثافات در یک برکه نمی توان آن را تمیز کرد."
من:
"تمیزی برای آن برکه فقط وقتی معنا می دهد که از قبل عمیق ترین کثافات را تجربه کرده باشد. برای دنیای ما هم همین طور است، آرگوس. باید اول تاریکی را بر آن حاکم کنیم، و بعد نور سپید را بر آن بتابانیم. این نور فقط در سیاه ترین شب هاست که می تواند با تمام وجود بدرخشد و مایه ی رستگاری شود."
آرگوس با چشمانی وحشت زده سرش را به طرفین تکان می دهد.
"تو نمی فهمی داری چه می گویی."
من:
"آلبوس در این مسیر ما را رهبری می کند. اما برای این کار…"
نفس آرگوس بند آمده و قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته اند. درماندگی به وضوح بر چهره اش نقش بسته و در چشمانش این اشتیاق را می بینم که بلند شود و به سرعت اینجا را ترک کند.
اما نمی تواند، چون نوک چوبدستی من زیر میز روی زانویش قرار گرفته.
من با صدایی آرام و شرمنده:
"متاسفم، آرگوس عزیزم. اما آلبوس به نیروی شگفت انگیز جادوی درونت نیاز دارد. این نیرو باید با کمک فلامل به درون آلبوس منتقل شود."
اشک در چشمان آرگوس حلقه می بندد.
"گادفری! تو نباید این کار را با من، با دنیا بکنی. تو نباید به این شرارت دست بزنی."
چشمان من هم پر از اشک می شود.
"من فقط می خواهم تاریکی از دنیا رخت ببندد و روحمان با سپیدی پر شود."
آرگوس:
"اما…"
او نمی تواند حرفش را ادامه دهد، چون من با طلسمی بیهوشش می کنم و در حالی که لبخندی تصنعی به لب دارم و وانمود می کنم آب توت فرنگی به او نساخته و او را از حال برده، بلندش می کنم و به سمت اتومبیل فلامل که در آن نزدیکی پارک شده، می برم.
همان طور که آرگوس بینوا بیهوش در آغوشم است و در پیاده رو پیش می روم، به آسمان بالای سرم چشم می دوزم. پهنه ای سیاه با نقاطی درخشان و کوچک در آن. آهی می کشم و زمزمه می کنم:
"شما دیگر این طور کوچک باقی نخواهید ماند."
افرادی که لایک کردند
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج