صدای لولای سنگین درِ تالار با غرشی عمیق فضای کلاس را پر کرد. شاگردان که هنوز از جلسهی نخست شگفتزده بودند، بهسرعت سکوت کردند. تنها صدای خشخش پرها بر کاغذ و ضربان قلبهای تند باقی ماند. سالازار اسلیترین، با ردای بلند سبز و سیاه و چهرهای جدی، به آرامی وارد تالار شد. این بار عجلهای برای آغاز درس نداشت. ابتدا نگاهش را بر جمع شاگردان گرداند، گویی میخواست در چشمان تکتکشان بخواند که آیا آمادهاند با حقیقتی سنگینتر روبهرو شوند یا نه. سپس با صدایی آرام گفت:
- این دومین جلسهی ماست. هفتهی گذشته از بنیانگذاران و آغاز هاگوارتز شنیدید… امروز اما با خود قلعه سخن خواهیم گفت؛ با استخوانهای سنگی و خونِ جادوییای که در رگهایش جریان دارد.
شاگردی در ردیف دوم بیاختیار صاف نشست. سالازار به سمت میز سنگی بلندش قدم گذاشت، عصایش را بر زمین گذاشت و ادامه داد:
- هاگوارتز، فراتر از آنکه تنها ساختمانی عظیم برای آموزش جادو باشد، اثری زنده و پویاست. هیچ معمار ماگلی، هرقدر ماهر، نمیتوانست چنین پدیدهای بیافریند. این قلعه با جادو ساخته شد؛ جادویی که در تکتک سنگهایش جاری است.
او دستش را بلند کرد و تصویر سهبعدی از قلعه در هوا پدیدار شد: برجها، تالار بزرگ، پلکانهای متحرک. شعلههای فانوس بر تصویر افتاد و سایههایی لرزان بر چهرههای شاگردان انداخت.
- این پلهها را ببینید… هرگز یکسان نمیمانند. روزی راه شما را کوتاه میکنند و روزی دیگر به سرگردانی میکشانند. این درس است؛ قلعه شما را میآزماید، هوشیاریتان را میسنجد.
یکی از شاگردان بیصدا خندهای عصبی کرد. سالازار نگاه تندی به او انداخت، اما ادامه داد:
- تالارها و راهروها نیز چنیناند. بعضی تنها در زمان خاصی ظاهر میشوند. گویی که قلعه، خود تصمیم میگیرد چه رازی را به چه کسی نشان دهد. این همان چیزی است که بسیاری را بر آن داشته بگویند هاگوارتز آگاهی نیمههوشیار دارد. هوشیاری که از چهار موسس خود هدیه گرفته است.
او مکثی کرد و به سمت نقشهی برجها رفت.
- برجها و تالارهای گروهها تصادفی انتخاب نشدهاند. هر یک بازتاب روح بنیانگذارش است. گریفیندور بر بلندای غربی، نگاهی به دوردست؛ ریونکلاو در شرق، با افقی روشن و باز؛ هافلپاف نزدیک زمین و آشپزخانهها، نشان از فروتنی و کار؛ و اسلیترین… در اعماق زیر دریاچهی سیاه، جایی که سکوت، قدرت و راز همنشیناند.
صدای قلمها بر کاغذ بلندتر شد. سالازار لحظهای ساکت ماند تا شاگردان بنویسند، سپس دوباره گفت:
- جادوهای حفاظتی قلعه از کهنترین طلسمها هستند. هیچکس نمیتواند بهسادگی درون این دیوارها ظاهر یا ناپدید شود. برای ماگلها، هاگوارتز تنها خرابهای متروک است، با تابلویی هشداردهنده: «خطرناک، وارد نشوید». همین بود که در طول قرنها، قلعه توانست پناهگاهی امن باقی بماند.
او با عصا به کف تالار ضربه زد. نقشهای دیگر پدیدار شد؛ این بار آشپزخانهها، تالار نیاز و مسیرهای پنهان.
- زیر تالار بزرگ، آشپزخانههایی ساخته شدهاند که جنهای خانگی بیوقفه در آن مشغولاند. میزهای سنگی آنها با سینیهای پر از غذا پوشیده میشود و سپس با جادویی پیچیده، همان خوراکها بیهیچ کموکاست بر میزهای تالار بزرگ ظاهر میشوند. اما ورودی این آشپزخانهها خود درسی است. در راهرویی پنهان، تابلویی از یک کاسهی میوه بر دیوار نصب شده. تنها کسی که راز قلقلکدادن گلابی حکاکیشده روی آن نقاشی را بداند، میتواند درِ پنهان را آشکار کند. آن گلابی در چشم غریبه فقط نقشی بیجان است، اما وقتی دست بر آن بکشید و قلقلکش دهید، میخندد و به دستگیرهای سبز بدل میشود. اتاق ضروریات نیاز نیز نمونهی دیگر است؛ اتاقی که خود را تنها به کسی نشان میدهد که به آن نیاز دارد. و البته مسیرهای مخفی بیشماری که بعضی حتی از دید استادان هم پنهان ماندهاند.
همهمهای کوتاه در میان شاگردان پیچید. بعضی با هیجان نجوا میکردند، بعضی دیگر هاجوواج به تصویر نگاه میکردند. سالازار با نگاهی سرد آنها را خاموش کرد:
- اما فراموش نکنید… هیچ حفاظتی شکستناپذیر نیست. تاریخ به ما نشان داده است که حتی قدرتمندترین طلسمها گاه شکاف برمیدارند؛ چه از سر خیانت، چه از سر نبوغ.
او آهسته عقب رفت و تصویر قلعه را محو کرد. شعلههای فانوس تنها منبع نور تالار شدند. نگاهش میان شاگردان لغزید و با لحنی آرام اما هشداردهنده گفت:
- به یاد داشته باشید، شما نهتنها در مدرسهای برای آموختن جادو، بلکه در موجودی زنده زندگی میکنید. هاگوارتز به شما میآموزد، میآزماید و گاه از شما محافظت میکند. اما در برابر غفلت، بیرحمانه خواهد بود.
سکوتی سنگین تالار را فرا گرفت. حتی پرها از حرکت ایستادند. سالازار عصایش را برداشت، گام به سوی در گذاشت و تنها جملهای دیگر بر زبان آورد:
- گوش بسپارید… هر سنگ این قلعه داستانی برای گفتن دارد.
در سنگین تالار بسته شد و شاگردان، مبهوت میان شمعها و سایهها، هنوز جرئت نکرده بودند نفسی عمیق بکشند.
چرا برخی جادوگران معتقدند هاگوارتز «آگاهی نیمههوشیار» دارد؟ برای پاسخ خود نمونههایی از ویژگیهای زندهی قلعه (مثل پلههای متحرک یا تالار نیاز) را توضیح دهید. (6 امتیاز)
تکلیف رولنویسی:
تصور کنید شبهنگام در راهرویی خلوت راه میروید و ناگهان تابلوی میوهای را پیدا میکنید. با کنجکاوی دست بر گلابی حکاکیشده میکشید و آن را قلقلک میدهید. در روایت خود توصیف کنید که چگونه درِ پنهان آشپزخانه آشکار میشود، چه میبینید و چه واکنشی دارید. (14 امتیاز)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

نه ببخشید اشتباه شد
خب قضیه از این قراره که آقا شما اینور میرین اونور میاین، اصلا بوی بدی رو حس میکنین؟ بوی فاضلابی حس میکنین؟ نه! مثل دسته ی گل میمونه این هاگوارتز جیگرمون!
همیشه توی دنیای ماگلی، همه اذیتن که وای اینجا بوی فاضلاب میده وای اینجا کثیفه اونجا فلانه بهمانه! ولی نه نه نه ما اینجا از این چیزا نداریم! این خطوط جادویی کمک کردن که هــــرچی، تاکید میکنم هـــرچی فاضلاب و چیزای کثیف هست، بدون اینکه ردی از خودشون بذارن از بین برن!
تازه یه عطر خوشبو کننده هم میزنن تنگش! اصلا مکانسیمش اینطوریه که سنسور داره. یه چیز کثیف حس میکنه، با سرعت نور میاد که اینو از بین ببره و پودرش کنه و از این عطر بسازه!
بخاطر همین بیشترین جایی که توی هاگوارتز بوی گل میده، دستشویی هست!
بچه هارو دسته دسته میبردیم که باهم بازی کنن بعد طبق کارایی که توی بازی میکردن، دسته بندی میشدن که برن توی گروه مخصوص خودشون. مثلا یه نفر بین چند تا گرگ گیر افتاده ولی خودشو با شجاعت میکشه بیرون و حتی سعی میکنه با گرگاهم درگیر شه و اونارو شکست بده با اینکه هدف بازی این نیست! خب طبیعتا همچین بچه ای باید بره گریفیندور مگه نه؟ یکی دیگه هم هست که همیشه دوست داره گرگ باشه و خیلی استراتژیش برای این بالاست و همه ی گرگارو باهم متحد میکنه و با یه برنامه ی دقیق بقیه رو شکار میکنه. خب این بچه هم استعداد خوبی داره که بره اسلیترین. دیدین بعضیا میبینن که یه نفری توی خطره چند تا گرگ دورش کردن اصن نمیتونه بیاد بیرون و داره میبازه، از منطقه ی امنشون میان بیرون و حواس گرگه رو پرت میکنن که اون یکی نجات پیدا کنه؟ خب همچین کسی معلومه که جاش توی هافلپافه! و در آخر اگه یه نفر جوری باشه که چه گرگ باشه چه غیر گرگ، بازی رو میبره، حتما باید بره ریونکلاو. چون حواسش به همه چی و همه کس هست و همیشه یادش میمونه کی چطوری بازی میکنه و اینطوریه که نجات پیدا میکنه!




) پخش کرده بود. وقتی رودریک هم ماشینو دید هم آهنگو، تا میتونست به دورترین نقطه از وانت، از ترس جونش فرار کرد.
حالا بیا برو کنار چیزی نیفته رو سرت. همین مغزیم که داری از دست میره! د برو دیگ... یــــا مرلین مراقب باش!

تازه اونایی که سرخود رفتن بقیه ی جاهارو گشتنو پیدا کردم! ببینین رسم قراره اینطوری باشه که کلاه میذارین روی سرتون گروهبندی میشین میرین پی زندگیتون ماهم از دستتون راحت میشیم!
ولی الان کلاه نقص فنی داره زنگ زدیم تعمیر کار بیاد درستش کنه! نمیفهمم چرا باید پول وسایل تعمیر کارم ما باید بدیم! چرا انقدر بازار خرابه پیچ گوشتی و پیچ و میخ و اینا گرون شده؟ واقعا چه وضعیه!
اصن نفهمیدیم چیشد کِی شد کجا شد ما این ساختمونو ساختیم!
خب چی داشتم میگفتم؟ آهان آره! که نمیدونم کدوم آدم "بسیار نجیبی" اومده شیر آب دستشوییو باز گذاشته کل خوابگاه ها و دستشویی اینا رو آب گرفته تا خرخره! یعنی چی که آبو نمیبندین؟ آب هست ولی کم است! رعایت کنین تورو به مرلین!





نیم ساعت دیگه مدرسه باید افتتاح بشه! یالا! 

) او آجرها را جفت جفت برمیداشت، توی سر خودش میکوبید و سپس میانداخت بالا برای یک جن دیگر. جن آجرها را نمیگرفت تا بخورد توی سرش، بعد برمیداشت و میچید روی دیوار تا آن را کامل کند!
نیم ساعت رو چطور حساب کرد قربان! 





لطفا همه حلقههای جلوتون رو از تو سطل آب و کف بردارید و فوت کنید. بعد سعی کنید قبل از این که حبابه بتّرکه، تقدیر بغل دستیتون رو توش ببینید. با شمارهی سه همه فوت کنن. یک ... دو ...









