۱-این خطوط جادویی خیلی کمک کرده به هاگوارتز! میگین چطوری؟ منم میگم سلام تو چطوری؟

نه ببخشید اشتباه شد

خب قضیه از این قراره که آقا شما اینور میرین اونور میاین، اصلا بوی بدی رو حس میکنین؟ بوی فاضلابی حس میکنین؟ نه! مثل دسته ی گل میمونه این هاگوارتز جیگرمون!

همیشه توی دنیای ماگلی، همه اذیتن که وای اینجا بوی فاضلاب میده وای اینجا کثیفه اونجا فلانه بهمانه! ولی نه نه نه ما اینجا از این چیزا نداریم! این خطوط جادویی کمک کردن که
هــــرچی، تاکید میکنم
هـــرچی فاضلاب و چیزای کثیف هست، بدون اینکه ردی از خودشون بذارن از بین برن!

تازه یه عطر خوشبو کننده هم میزنن تنگش! اصلا مکانسیمش اینطوریه که سنسور داره. یه چیز کثیف حس میکنه، با سرعت نور میاد که اینو از بین ببره و پودرش کنه و از این عطر بسازه!

بخاطر همین بیشترین جایی که توی هاگوارتز بوی گل میده، دستشویی هست!

۲- خب ببینین لازم نیست حتما یه چیز جادویی باشه که مشخص کنه کی بره توی چه گروهی! خیلی راحت میشه از بازی گرگم به هوا همه چیزو فهمید!

بچه هارو دسته دسته میبردیم که باهم بازی کنن بعد طبق کارایی که توی بازی میکردن، دسته بندی میشدن که برن توی گروه مخصوص خودشون. مثلا یه نفر بین چند تا گرگ گیر افتاده ولی خودشو با شجاعت میکشه بیرون و حتی سعی میکنه با گرگاهم درگیر شه و اونارو شکست بده با اینکه هدف بازی این نیست! خب طبیعتا همچین بچه ای باید بره گریفیندور مگه نه؟ یکی دیگه هم هست که همیشه دوست داره گرگ باشه و خیلی استراتژیش برای این بالاست و همه ی گرگارو باهم متحد میکنه و با یه برنامه ی دقیق بقیه رو شکار میکنه. خب این بچه هم استعداد خوبی داره که بره اسلیترین. دیدین بعضیا میبینن که یه نفری توی خطره چند تا گرگ دورش کردن اصن نمیتونه بیاد بیرون و داره میبازه، از منطقه ی امنشون میان بیرون و حواس گرگه رو پرت میکنن که اون یکی نجات پیدا کنه؟ خب همچین کسی معلومه که جاش توی هافلپافه! و در آخر اگه یه نفر جوری باشه که چه گرگ باشه چه غیر گرگ، بازی رو میبره، حتما باید بره ریونکلاو. چون حواسش به همه چی و همه کس هست و همیشه یادش میمونه کی چطوری بازی میکنه و اینطوریه که نجات پیدا میکنه!

_____________
-بوی نویی میاد مگه نه؟

-بوی نویی دیگه چیه؟

-بابا بوی چیز نو! مثلا دفتر میخری بوی نویی میده، لوازم تحریر میخری، خونه ی جدید میری، لباس نو میخری و خیلی چیزای دیگه بوی تازگی میدن دیگه! خوبی ورودی ما اینه که هاگوارتز خیلی تمیزه قشنگ میتونیم بریم کثیفش کنیم برای بچه های سال بعد!

رودریک در حالی که داشت به نقشه های شیطانیش فکر میکرد، توی سرسرا قدم میزد و از بزرگی هاگوارتز، فکش اسما روی صورتش و رسما روی زمین بود. نماد هر چهار تا گروه، همه جای دیوار های سرسرا خودنمایی میکرد و هرکسی یه طرفی میرفت چون هیچکس نبود که راهنماییشون کنه. بخاطر همین هرگروهی که یه جایی میرفت معمولا دیگه برنمیگشت! رودریک تصمیم گرفت همونجا بمونه و فقط اونجارو بشناسه و بقیه ی قسمتارو بذاره بعدا.
همینطوری که داشت قدم میزد و داشت میرفت سمت گورکنی که چشمشو گرفته بود، یهویی یه صدای ماشین شنید!
-برین کنار جوجه ها! دارم بار میبرم اونور سرسرا. هنوز سقف کامل ساخته نشده. نرین اونورا! یه آجری چیزی میریزه روی سرتونا، هنوز نیومده کوشته میشین

رودریک وقتی سرشو برمیگردونه، چشماش از تو حدقه میفته تو دستاش و بعد دو دقیقه که تازه از شوک دراومد، سریع دوباره میذارشون سرجاش. اون یه ماشین معمولی نبود! یه وانت بار آبی بود که راننده ی پشتش تسبیحو ماهرانه میچرخوند و آهنگ محسن لرستانی(

) پخش کرده بود. وقتی رودریک هم ماشینو دید هم آهنگو، تا میتونست به دورترین نقطه از وانت، از ترس جونش فرار کرد.
وانت میره سمت سقفی که نیاز به کار داره و رودریک تازه به اون قسمت توجه میکنه که در واقع نیاز به تعمیر نداشت! بلکه اصلا سقفی وجود نداشت که بخوان تعمیرش کنن! پرنده ها هروقت که از اون قسمت رد میشدن، کارگرای اون قسمتو مورد عنایت قرار میدادن و اگه لباساشون مشکی بود، با سفید و اگر لباسشون سفید بود، با مشکی تزیینش میکردن! راننده وانت پیاده میشه از ماشینش و دستمال گردن دورشو به مچ دستش گره میزنه و با ریتم لرستانی، آجرارو میده به بقیه که روی یه نردبون هم اندازه ی بابالنگ دراز بودن و رودریک اونجا بود که فهمید چیزی خطرناک تر از ترکیب وانت آبی با آهنگ محسن لرستانی وجود داره.
-وای این قسمت هاگوارتز چقدر قشنگه! یه قسمت سقفو خالی گذاشتن که از منظره و آسمون لذت ببریم!

-چی میگی بچه جون؟ بابا اینجارو هنوز درست نکردیم. خدا به داد برسه تو چجوری میخوای از هاگوارتز فارغ التحصیل بشی!

حالا بیا برو کنار چیزی نیفته رو سرت. همین مغزیم که داری از دست میره! د برو دیگ... یــــا مرلین مراقب باش!

پسرک همونطور که راننده وانت گفت، خیلی از مغزش استفاده نمیکرد و منظور راننده رو نفهمید و یه آجر صاف از همون بالا خورد تو فرق سرش!
-زنگ بزنین اورژانس این جدی جدی کوشته شد! خوبه باز گفتم نیاین این نزدیک!

یهو کل سرسرا به تکاپو میفته و هول میکنن و نمیدونن چیکار کنن و بعضی پروفسورا بدو بدو میان بالا سر پسری که افتاده روی زمین و کلی جادو انجام میدن ولی هیچکدوم جواب نمیدن و بعضیاشونم مثل پسرک خودشونم غش میکنن و حالا مجبور بودن آمبولانسای بیشتری خبر کنن!
-بیاین اینجا ببینم کم ترمیا! چرا مثل مرغ پرکنده اینور اونور میرین یه جا بتمرگین... نه منظورم اینه که یه جا وایسین هیچکاری نکنین دیگه هی من گمتون میکنم!

تازه اونایی که سرخود رفتن بقیه ی جاهارو گشتنو پیدا کردم! ببینین رسم قراره اینطوری باشه که کلاه میذارین روی سرتون گروهبندی میشین میرین پی زندگیتون ماهم از دستتون راحت میشیم!

ولی الان کلاه نقص فنی داره زنگ زدیم تعمیر کار بیاد درستش کنه! نمیفهمم چرا باید پول وسایل تعمیر کارم ما باید بدیم! چرا انقدر بازار خرابه پیچ گوشتی و پیچ و میخ و اینا گرون شده؟ واقعا چه وضعیه!

پروفسور و مدیر وقت هاگوارتز، وقتی فهمید غراشو داره بلند بلند به بالای دویست تا دانش آموز میگه، صداشو صاف میکنه و جوری حرفاشو ادامه میده که انگار هیچ سوتی ای نداده.
-خب میخواستم بگم که نیومده دست گل به آب دادین!

ببینین درسته که یه سری چیزا مثل سقف هاگوارتز کامل تکمیل نیستا ولی خب ما حق داریم!

اصن نفهمیدیم چیشد کِی شد کجا شد ما این ساختمونو ساختیم!

یهو به ما گفتن میخوایم اینهمه آدم بریزیم تو قلعه! آخه آدم معتقد به جادو، این اصن درسته؟! نه به باره نه به داره یعنی چی که یهویی شما اومدین نظم ماهم به زدین اه!

خب چی داشتم میگفتم؟ آهان آره! که نمیدونم کدوم آدم "بسیار نجیبی" اومده شیر آب دستشوییو باز گذاشته کل خوابگاه ها و دستشویی اینا رو آب گرفته تا خرخره! یعنی چی که آبو نمیبندین؟ آب هست ولی کم است! رعایت کنین تورو به مرلین!

یه بطری آب باز میکنه و میخوره و ادامه ی حرفاشو میزنه:
-شما تنبیه میشین بخاطر این حرکتتون! مهم نیست یه نفر اینکارو کرده همه جریمه میشین!

برین مرلینو شکر کنین گالیون گالیون ازتون نمیگیریما! برین تو چادرایی که بیرون تو محوطه زدیم خودتونو بچپونین بخوابین. دردسرم درست نکنین وگرنه هرچی کله روی سر همدیگه میبینینو دیگه اونموقع نمیبینینا! از ما گفتن بود.

رودریک که بخاطر صدای آمبولانس و آژیرش اصن نمیفهمید این مدیره داره چی میگه، اون همه ذوق و شوقی که برای هاگوارتز داشت دود شد رفت هوا و فقط خودش موند و یه چادرش! سعی میکنه وقتی همه دارن باهم حرف میزنن وقتو تلف نکنه و بره توی محوطه رو ببینه که بهترین جارو برای خودش برداره ولی همون موقعم دعوا بود سرش.
- هوی الدنگ بیا برو تو کوچه ببینم یعنی چی که اینجا مال توعه؟

-یعنی مال منه! ببین نمیخوام ریا بشه ولی دقیقا همین قسمت از هاگوارتزو مامان بابای من پول دادن ساختن. دقیقا همینجارو ها! بخاطر همین اصلا اینجا مال منه تورو سننه!

-مدرکتو ببینم!

-مدرکم اینه!

یهویی دختر اولی میره موی دختر دومیو میکشه و دعوا میکنن و کم کم شدن کچلی که دختره نه دختری که کچله! رودریک سریع از اونجا فرار میکنه و میخزه توی یه چادری و زیپشو میکشه و آماده باش وایمیسته که اگه کسی اومد، بزنتش! وقتی یه ربع میگذره و میبینه کسی نمیاد، خیالش راحت میشه و سعی میکنه وانت و آجر و آمبولانس و آب گرفتگی و مدیر خیلی خوش اخلاق هاگوارتز رو فراموش کنه و یکم بخوابه که شاید فرداشون، فردای بهتری باشه!