جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  352 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم: تاریخچه‌ی معماری و اسرار قلعه


صدای لولای سنگین درِ تالار با غرشی عمیق فضای کلاس را پر کرد. شاگردان که هنوز از جلسه‌ی نخست شگفت‌زده بودند، به‌سرعت سکوت کردند. تنها صدای خش‌خش پرها بر کاغذ و ضربان قلب‌های تند باقی ماند. سالازار اسلیترین، با ردای بلند سبز و سیاه و چهره‌ای جدی، به آرامی وارد تالار شد. این بار عجله‌ای برای آغاز درس نداشت. ابتدا نگاهش را بر جمع شاگردان گرداند، گویی می‌خواست در چشمان تک‌تکشان بخواند که آیا آماده‌اند با حقیقتی سنگین‌تر روبه‌رو شوند یا نه. سپس با صدایی آرام گفت:
- این دومین جلسه‌ی ماست. هفته‌ی گذشته از بنیان‌گذاران و آغاز هاگوارتز شنیدید… امروز اما با خود قلعه سخن خواهیم گفت؛ با استخوان‌های سنگی و خونِ جادویی‌ای که در رگ‌هایش جریان دارد.

شاگردی در ردیف دوم بی‌اختیار صاف نشست. سالازار به سمت میز سنگی بلندش قدم گذاشت، عصایش را بر زمین گذاشت و ادامه داد:
- هاگوارتز، فراتر از آن‌که تنها ساختمانی عظیم برای آموزش جادو باشد، اثری زنده و پویاست. هیچ معمار ماگلی، هرقدر ماهر، نمی‌توانست چنین پدیده‌ای بیافریند. این قلعه با جادو ساخته شد؛ جادویی که در تک‌تک سنگ‌هایش جاری است.

او دستش را بلند کرد و تصویر سه‌بعدی از قلعه در هوا پدیدار شد: برج‌ها، تالار بزرگ، پلکان‌های متحرک. شعله‌های فانوس بر تصویر افتاد و سایه‌هایی لرزان بر چهره‌های شاگردان انداخت.
- این پله‌ها را ببینید… هرگز یکسان نمی‌مانند. روزی راه شما را کوتاه می‌کنند و روزی دیگر به سرگردانی می‌کشانند. این درس است؛ قلعه شما را می‌آزماید، هوشیاری‌تان را می‌سنجد.

یکی از شاگردان بی‌صدا خنده‌ای عصبی کرد. سالازار نگاه تندی به او انداخت، اما ادامه داد:
- تالارها و راهروها نیز چنین‌اند. بعضی تنها در زمان خاصی ظاهر می‌شوند. گویی که قلعه، خود تصمیم می‌گیرد چه رازی را به چه کسی نشان دهد. این همان چیزی است که بسیاری را بر آن داشته بگویند هاگوارتز آگاهی نیمه‌هوشیار دارد. هوشیاری که از چهار موسس خود هدیه گرفته است.

او مکثی کرد و به سمت نقشه‌ی برج‌ها رفت.
- برج‌ها و تالارهای گروه‌ها تصادفی انتخاب نشده‌اند. هر یک بازتاب روح بنیان‌گذارش است. گریفیندور بر بلندای غربی، نگاهی به دوردست؛ ریونکلاو در شرق، با افقی روشن و باز؛ هافلپاف نزدیک زمین و آشپزخانه‌ها، نشان از فروتنی و کار؛ و اسلیترین… در اعماق زیر دریاچه‌ی سیاه، جایی که سکوت، قدرت و راز هم‌نشین‌اند.

صدای قلم‌ها بر کاغذ بلندتر شد. سالازار لحظه‌ای ساکت ماند تا شاگردان بنویسند، سپس دوباره گفت:
- جادوهای حفاظتی قلعه از کهن‌ترین طلسم‌ها هستند. هیچ‌کس نمی‌تواند به‌سادگی درون این دیوارها ظاهر یا ناپدید شود. برای ماگل‌ها، هاگوارتز تنها خرابه‌ای متروک است، با تابلویی هشداردهنده: «خطرناک، وارد نشوید». همین بود که در طول قرن‌ها، قلعه توانست پناهگاهی امن باقی بماند.

او با عصا به کف تالار ضربه زد. نقشه‌ای دیگر پدیدار شد؛ این بار آشپزخانه‌ها، تالار نیاز و مسیرهای پنهان.
- زیر تالار بزرگ، آشپزخانه‌هایی ساخته شده‌اند که جن‌های خانگی بی‌وقفه در آن مشغول‌اند. میزهای سنگی آن‌ها با سینی‌های پر از غذا پوشیده می‌شود و سپس با جادویی پیچیده، همان خوراک‌ها بی‌هیچ کم‌وکاست بر میزهای تالار بزرگ ظاهر می‌شوند. اما ورودی این آشپزخانه‌ها خود درسی است. در راهرویی پنهان، تابلویی از یک کاسه‌ی میوه بر دیوار نصب شده. تنها کسی که راز قلقلک‌دادن گلابی حکاکی‌شده روی آن نقاشی را بداند، می‌تواند درِ پنهان را آشکار کند. آن گلابی در چشم غریبه فقط نقشی بی‌جان است، اما وقتی دست بر آن بکشید و قلقلکش دهید، می‌خندد و به دستگیره‌ای سبز بدل می‌شود. اتاق ضروریات نیاز نیز نمونه‌ی دیگر است؛ اتاقی که خود را تنها به کسی نشان می‌دهد که به آن نیاز دارد. و البته مسیرهای مخفی بی‌شماری که بعضی حتی از دید استادان هم پنهان مانده‌اند.

همهمه‌ای کوتاه در میان شاگردان پیچید. بعضی با هیجان نجوا می‌کردند، بعضی دیگر هاج‌وواج به تصویر نگاه می‌کردند. سالازار با نگاهی سرد آن‌ها را خاموش کرد:
- اما فراموش نکنید… هیچ حفاظتی شکست‌ناپذیر نیست. تاریخ به ما نشان داده است که حتی قدرتمندترین طلسم‌ها گاه شکاف برمی‌دارند؛ چه از سر خیانت، چه از سر نبوغ.

او آهسته عقب رفت و تصویر قلعه را محو کرد. شعله‌های فانوس تنها منبع نور تالار شدند. نگاهش میان شاگردان لغزید و با لحنی آرام اما هشداردهنده گفت:
- به یاد داشته باشید، شما نه‌تنها در مدرسه‌ای برای آموختن جادو، بلکه در موجودی زنده زندگی می‌کنید. هاگوارتز به شما می‌آموزد، می‌آزماید و گاه از شما محافظت می‌کند. اما در برابر غفلت، بی‌رحمانه خواهد بود.

سکوتی سنگین تالار را فرا گرفت. حتی پرها از حرکت ایستادند. سالازار عصایش را برداشت، گام به سوی در گذاشت و تنها جمله‌ای دیگر بر زبان آورد:
- گوش بسپارید… هر سنگ این قلعه داستانی برای گفتن دارد.

در سنگین تالار بسته شد و شاگردان، مبهوت میان شمع‌ها و سایه‌ها، هنوز جرئت نکرده بودند نفسی عمیق بکشند.


تکلیف مفهومی (غیر رول):

چرا برخی جادوگران معتقدند هاگوارتز «آگاهی نیمه‌هوشیار» دارد؟ برای پاسخ خود نمونه‌هایی از ویژگی‌های زنده‌ی قلعه (مثل پله‌های متحرک یا تالار نیاز) را توضیح دهید. (6 امتیاز)

تکلیف رول‌نویسی:

تصور کنید شب‌هنگام در راهرویی خلوت راه می‌روید و ناگهان تابلوی میوه‌ای را پیدا می‌کنید. با کنجکاوی دست بر گلابی حکاکی‌شده می‌کشید و آن را قلقلک می‌دهید. در روایت خود توصیف کنید که چگونه درِ پنهان آشپزخانه آشکار می‌شود، چه می‌بینید و چه واکنشی دارید. (14 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
۱-این خطوط جادویی خیلی کمک کرده به هاگوارتز! میگین چطوری؟ منم میگم سلام تو چطوری؟نه ببخشید اشتباه شدخب قضیه از این قراره که آقا شما اینور میرین اونور میاین، اصلا بوی بدی رو حس میکنین؟ بوی فاضلابی حس میکنین؟ نه! مثل دسته ی گل میمونه این هاگوارتز جیگرمون! همیشه توی دنیای ماگلی، همه اذیتن که وای اینجا بوی فاضلاب میده وای اینجا کثیفه اونجا فلانه بهمانه! ولی نه نه نه ما اینجا از این چیزا نداریم! این خطوط جادویی کمک کردن که هــــرچی، تاکید میکنم هـــرچی فاضلاب و چیزای کثیف هست، بدون اینکه ردی از خودشون بذارن از بین برن! تازه یه عطر خوشبو کننده هم میزنن تنگش! اصلا مکانسیمش اینطوریه که سنسور داره. یه چیز کثیف حس میکنه، با سرعت نور میاد که اینو از بین ببره و پودرش کنه و از این عطر بسازه!بخاطر همین بیشترین جایی که توی هاگوارتز بوی گل میده، دستشویی هست!


۲- خب ببینین لازم نیست حتما یه چیز جادویی باشه که مشخص کنه کی بره توی چه گروهی! خیلی راحت میشه از بازی گرگم به هوا همه چیزو فهمید!بچه هارو دسته دسته میبردیم که باهم بازی کنن بعد طبق کارایی که توی بازی میکردن، دسته بندی میشدن که برن توی گروه مخصوص خودشون. مثلا یه نفر بین چند تا گرگ گیر افتاده ولی خودشو با شجاعت میکشه بیرون و حتی سعی میکنه با گرگاهم درگیر شه و اونارو شکست بده با اینکه هدف بازی این نیست! خب طبیعتا همچین بچه ای باید بره گریفیندور مگه نه؟ یکی دیگه هم هست که همیشه دوست داره گرگ باشه و خیلی استراتژیش برای این بالاست و همه ی گرگارو باهم متحد میکنه و با یه برنامه ی دقیق بقیه رو شکار میکنه. خب این بچه هم استعداد خوبی داره که بره اسلیترین. دیدین بعضیا میبینن که یه نفری توی خطره چند تا گرگ دورش کردن اصن نمیتونه بیاد بیرون و داره میبازه، از منطقه ی امنشون میان بیرون و حواس گرگه رو پرت میکنن که اون یکی نجات پیدا کنه؟ خب همچین کسی معلومه که جاش توی هافلپافه! و در آخر اگه یه نفر جوری باشه که چه گرگ باشه چه غیر گرگ، بازی رو میبره، حتما باید بره ریونکلاو. چون حواسش به همه چی و همه کس هست و همیشه یادش میمونه کی چطوری بازی میکنه و اینطوریه که نجات پیدا میکنه!

_____________

-بوی نویی میاد مگه نه؟
-بوی نویی دیگه چیه؟
-بابا بوی چیز نو! مثلا دفتر میخری بوی نویی میده، لوازم تحریر میخری، خونه ی جدید میری، لباس نو میخری و خیلی چیزای دیگه بوی تازگی میدن دیگه! خوبی ورودی ما اینه که هاگوارتز خیلی تمیزه قشنگ میتونیم بریم کثیفش کنیم برای بچه های سال بعد!

رودریک در حالی که داشت به نقشه های شیطانیش فکر میکرد، توی سرسرا قدم میزد و از بزرگی هاگوارتز، فکش اسما روی صورتش و رسما روی زمین بود. نماد هر چهار تا گروه، همه جای دیوار های سرسرا خودنمایی میکرد و هرکسی یه طرفی میرفت چون هیچکس نبود که راهنماییشون کنه. بخاطر همین هرگروهی که یه جایی میرفت معمولا دیگه برنمیگشت! رودریک تصمیم گرفت همونجا بمونه و فقط اونجارو بشناسه و بقیه ی قسمتارو بذاره بعدا.

همینطوری که داشت قدم میزد و داشت میرفت سمت گورکنی که چشمشو گرفته بود، یهویی یه صدای ماشین شنید!

-برین کنار جوجه ها! دارم بار میبرم اونور سرسرا. هنوز سقف کامل ساخته نشده. نرین اونورا! یه آجری چیزی میریزه روی سرتونا، هنوز نیومده کوشته میشین

رودریک وقتی سرشو برمیگردونه، چشماش از تو حدقه میفته تو دستاش و بعد دو دقیقه که تازه از شوک دراومد‌، سریع دوباره میذارشون سرجاش. اون یه ماشین معمولی نبود! یه وانت بار آبی بود که راننده ی پشتش تسبیحو ماهرانه میچرخوند و آهنگ محسن لرستانی() پخش کرده بود. وقتی رودریک هم ماشینو دید هم آهنگو، تا میتونست به دورترین نقطه از وانت، از ترس جونش فرار کرد.

وانت میره سمت سقفی که نیاز به کار داره و رودریک تازه به اون قسمت توجه میکنه که در واقع نیاز به تعمیر نداشت! بلکه اصلا سقفی وجود نداشت که بخوان تعمیرش کنن! پرنده ها هروقت که از اون قسمت رد میشدن، کارگرای اون قسمتو مورد عنایت قرار میدادن و اگه لباساشون مشکی بود، با سفید و اگر لباسشون سفید بود، با مشکی تزیینش میکردن! راننده وانت پیاده میشه از ماشینش و دستمال گردن دورشو به مچ دستش گره میزنه و با ریتم لرستانی، آجرارو میده به بقیه که روی یه نردبون هم اندازه ی بابالنگ دراز بودن و رودریک اونجا بود که فهمید چیزی خطرناک تر از ترکیب وانت آبی با آهنگ محسن لرستانی وجود داره.

-وای این قسمت هاگوارتز چقدر قشنگه! یه قسمت سقفو خالی گذاشتن که از منظره و آسمون لذت ببریم!
-چی میگی بچه جون؟ بابا اینجارو هنوز درست نکردیم. خدا به داد برسه تو چجوری میخوای از هاگوارتز فارغ التحصیل بشی! حالا بیا برو کنار چیزی نیفته رو سرت. همین مغزیم که داری از دست میره! د برو دیگ... یــــا مرلین مراقب باش!

پسرک همونطور که راننده وانت گفت، خیلی از مغزش استفاده نمیکرد و منظور راننده رو نفهمید و یه آجر صاف از همون بالا خورد تو فرق سرش!

-زنگ بزنین اورژانس این جدی جدی کوشته شد! خوبه باز گفتم نیاین این نزدیک!

یهو کل سرسرا به تکاپو میفته و هول میکنن و نمیدونن چیکار کنن و بعضی پروفسورا بدو بدو میان بالا سر پسری که افتاده روی زمین و کلی جادو انجام میدن ولی هیچکدوم جواب نمیدن و بعضیاشونم مثل پسرک خودشونم غش میکنن و حالا مجبور بودن آمبولانسای بیشتری خبر کنن!

-بیاین اینجا ببینم کم ترمیا! چرا مثل مرغ پرکنده اینور اونور میرین یه جا بتمرگین... نه منظورم اینه که یه جا وایسین هیچکاری نکنین دیگه هی من گمتون میکنم! تازه اونایی که سرخود رفتن بقیه ی جاهارو گشتنو پیدا کردم! ببینین رسم قراره اینطوری باشه که کلاه میذارین روی سرتون گروهبندی میشین میرین پی زندگیتون ماهم از دستتون راحت میشیم! ولی الان کلاه نقص فنی داره زنگ زدیم تعمیر کار بیاد درستش کنه! نمیفهمم چرا باید پول وسایل تعمیر کارم ما باید بدیم! چرا انقدر بازار خرابه پیچ گوشتی و پیچ و میخ و اینا گرون شده؟ واقعا چه وضعیه!

پروفسور و مدیر وقت هاگوارتز، وقتی فهمید غراشو داره بلند بلند به بالای دویست تا دانش آموز میگه، صداشو صاف میکنه و جوری حرفاشو ادامه میده که انگار هیچ سوتی ای نداده.
-خب میخواستم بگم که نیومده دست گل به آب دادین! ببینین درسته که یه سری چیزا مثل سقف هاگوارتز کامل تکمیل نیستا ولی خب ما حق داریم! اصن نفهمیدیم چیشد کِی شد کجا شد ما این ساختمونو ساختیم! یهو به ما گفتن میخوایم اینهمه آدم بریزیم تو قلعه! آخه آدم معتقد به جادو، این اصن درسته؟! نه به باره نه به داره یعنی چی که یهویی شما اومدین نظم ماهم به زدین اه! خب چی داشتم میگفتم؟ آهان آره! که نمیدونم کدوم آدم "بسیار نجیبی" اومده شیر آب دستشوییو باز گذاشته کل خوابگاه ها و دستشویی اینا رو آب گرفته تا خرخره! یعنی چی که آبو نمیبندین؟ آب هست ولی کم است! رعایت کنین تورو به مرلین!

یه بطری آب باز میکنه و میخوره و ادامه ی حرفاشو میزنه:
-شما تنبیه میشین بخاطر این حرکتتون! مهم نیست یه نفر اینکارو کرده همه جریمه میشین!برین مرلینو شکر کنین گالیون گالیون ازتون نمیگیریما! برین تو چادرایی که بیرون تو محوطه زدیم خودتونو بچپونین بخوابین. دردسرم درست نکنین وگرنه هرچی کله روی سر همدیگه میبینینو دیگه اونموقع نمیبینینا! از ما گفتن بود.

رودریک که بخاطر صدای آمبولانس و آژیرش اصن نمیفهمید این مدیره داره چی میگه، اون همه ذوق و شوقی که برای هاگوارتز داشت دود شد رفت هوا و فقط خودش موند و یه چادرش! سعی میکنه وقتی همه دارن باهم حرف میزنن وقتو تلف نکنه و بره توی محوطه رو ببینه که بهترین جارو برای خودش برداره ولی همون موقعم دعوا بود سرش.

- هوی الدنگ بیا برو تو کوچه ببینم یعنی چی که اینجا مال توعه؟
-یعنی مال منه! ببین نمیخوام ریا بشه ولی دقیقا همین قسمت از هاگوارتزو مامان بابای من پول دادن ساختن. دقیقا همینجارو ها! بخاطر همین اصلا اینجا مال منه تورو سننه!
-مدرکتو ببینم!
-مدرکم اینه!

یهویی دختر اولی میره موی دختر دومیو میکشه و دعوا میکنن و کم کم شدن کچلی که دختره نه دختری که کچله! رودریک سریع از اونجا فرار میکنه و میخزه توی یه چادری و زیپشو میکشه و آماده باش وایمیسته که اگه کسی اومد، بزنتش! وقتی یه ربع میگذره و میبینه کسی نمیاد، خیالش راحت میشه و سعی میکنه وانت و آجر و آمبولانس و آب گرفتگی و مدیر خیلی خوش اخلاق هاگوارتز رو فراموش کنه و یکم بخوابه که شاید فرداشون، فردای بهتری باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 22:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1. جایگاه ما نسبت به خطور انرژی، خیلی مهم است! در هاگوارتز، زمین پشتش به ما است! اگر یک جایی باشیم که جلویش به ما باشد، یکهو این خوط انرژی قائمه شده و صاف می‌رود توی چشم ما! در بهترین حالت تازه! پس امن‌ترین جای زمین، پشت زمین است که خطوطش در ما فرو نرود.

2. به نظرم در این صورت هر یک از بنیانگذاران لباس یا اکسسوری گروهبندی مخصوص به خودش را اختراع می‌کرد. بعد دانش آموزان دانه دانه این ها را پرو می‌کردند، اگر لباس تاییدشان کرد، می‌رفتند در آن گروه. مثلا روونا عینک گروه‌بندی داشت. یک عینک ته استکانی با نمره‌ی بالا. اگر به دردت نمی‌خورد، یعنی به اندازه کافی خرخوانی نکرده بودی که چشم و چالت کور شود! یا مثلا سالازار دکلته‌ی گروه‌بندی داشت. چون کسانی که می‌خواستند به اسلیترین بروند، باید حسابی باد به غبغبشان می‌داشتند که از هر یقه‌ای رد نمی‌شد و فقط دکلته به کارش می‌آمد. یا گودریک، زیرشلواری گروه‌بندی داشت. وقتی می‌پوشیدی، خودش می‌سنجید که چقدر دل و جگر داری! نهایتا هر کس که در این سه مرحله لخت می‌ماند را هلگای منحرف برمی‌داشت.

***


- هررررررره ... هوووووش! زودباشید جیگا*ها! کار عقبه! نیم ساعت دیگه مدرسه باید افتتاح بشه! یالا!

- دابیوش کند! دابیوش تنبل! دابیوش اهمال‌کار! دابیوش از زیر کار دررو! دابیوش بد!

دابیوش دوم، جد سی و هفتم دابی بود که سال‌های سال پیش از او می‌زیست! (نه پس، سال‌های سال پس از او می‌زیست! خاک تو سرت راوی با این جمله‌ی آغازینت! ) او آجرها را جفت جفت برمی‌داشت، توی سر خودش می‌کوبید و سپس می‌انداخت بالا برای یک جن دیگر. جن آجرها را نمی‌گرفت تا بخورد توی سرش، بعد برمی‌داشت و می‌چید روی دیوار تا آن را کامل کند!

- کارفرما قربان ... درسته که دابیوش بد! اما حتا اگر دابیوش خوب، باز هم این جا حداقل یک ماه کار داشت! نیم ساعت رو چطور حساب کرد قربان!

کارفرما با یک حرکت چوبدستی آجری به سمت دابیوش پرتاب کرد که اگر او جاخالی نمی‌داد، دابی هیچ‌گاه دیده به این جهان نمی‌گشود!

- من این حرفا حالیم نیست ... امروز اول اکتبره و قراره 7 صبح دانش‌آموزا بیان! بعدم جناب وزیر همونجا روبان رو می‌برّه و مدرسه افتتاح می‌شه. تمام!

دابیوش نگاهی به ساختمان نیمه کاره‌ی قلعه انداخت. از بالا به مجموعه‌ای از هزارتوها شباهت داشت؛ هنوز هیچ یک از قسمت‌ها مسقف نبود!

نیم ساعت بعد اما جناب وزیر واقعا برید. انتخابات نزدیک بود و او برای رای آوردن در دوره‌ی بعد، به کارنامه و آمار نیاز داشت! چه چیزی بهتر از افتتاح مدرسه؟ روبان پاره شد و دانش‌آموزان هم وارد شدند. یکی از دانش آموزان صاف به سمت گودریک دوید و در حالی که ریش او را می‌کشید فریاد زد:

- عمو عمو! دشّویی کجاست؟

- فعلا افتتاح نشده عمو جان. فعلا برو پشت یکی از همین دیوارا و از طلسم آفتابیوس استفاده کن.

- عمو من که هنوز جادو یاد نگرفتم تازه روز اول مدرسمه!

- پس به روش مشنگ‌ها روی بیاور فرزندم ... کلوخ!

و اینگونه بود که دانش آموز هنوز کلاس نرفته، از گودریک درس زندگی آموخت! اندکی آن سوتر سالازار که از همان زمان حسابی باد به غبغبش داشت، مقابل تعدادی سال اولی بخت برگشته پز می‌داد:

- می‌بینید سقف مدرسه رو؟ جادوی خفنی روش پیاده کردیم که بشه از زیرش آسمون رو دید!

- آقا اجازه؟ یه جغده از اونور سقف پی‌پی کرد رو سر ما!

سالازار کم نیاورد. باد گنده‌ای از غبغبش در کرد و گفت:

- ای بابا ... اونو دیگه نمی‌خواستم بگم ریا نشه! ببینید شخصا چه جادوی اصیل و باستانی‌ای روی سقف اجرا کردم که علاوه بر نمایش آسمون، اجرام رو هم عبور بده!

ساعتی بعد دابیوش در جست‌وجوی روونا از کلاس پیشگویی سر درآورد.

- ببینید بچه‌ها ... مدرسه هنوز بودجه نداشته که گوی بلورین تهیه کنه برای کلاس. من خودمم به عنوان معلمتون گوی بلورین نداشتم که بیارم. چون خیلی به این خرافات اعتقاد ندارم. ولی اصلا نگران نباشین. اولا که همین روزا یه کمک به مدرسه‌ی کاملا اختیاری از باباهاتون می‌کّنیم که باهاش وسایل کمک آموزشی تکمیل می‌شه. دوما برای این جلسه هم با ابتکار روونایی، کار رو درآوردم! لطفا همه حلقه‌های جلوتون رو از تو سطل آب و کف بردارید و فوت کنید. بعد سعی کنید قبل از این که حبابه بتّرکه، تقدیر بغل دستیتون رو توش ببینید. با شماره‌ی سه همه فوت کنن. یک ... دو ...

- خانم اجازه؟ این زود فوت کرد!

- خانم اجازه؟ این تقدیر ما رو ترکوند!

- خانم اجازه؟ ما تقدیرامون رفت توی هم.

- خانم اجازه؟

- اجازه و کوفت! زودباشید ببینید تا نترکیده!

خانم اجازه‌ها که تمام شد، دابی بالاخره توانست وارد شده و روونا را به بیرون از کلاس بخواند.

- روونا بانو! دابیوش خیلی دنبالتون گشت تا پیداتون کرد! دابیوش بدخبر!

- زودتر میگی یا تنبیهت کنم؟

- 3 تا فرقون، 6 تا بیل، 10 تا گونی سیمان و یک مشت جن کارگر گم شد!

در این لحظه سر هلگا از کلاس مجاور بیرون آمد.

- گم شده؟! یعنی چی که گم شده! این مدرسه خیّریه ... ما برای تک تک آجرا باید به بانی‌ها گزارش بدیم!

- دابیوش واقعا متاسف بود ... اما اون نتونست حقیقت رو گفت و به بانوها کمکی کرد. دابیوش به سالازار قربان قول داد که هیپوگریف دید، ندید!

نگاه روونا و هلگا لحظه‌ای به هم خیره شد.

- دابیوش نباید این رو می‌گفت! دابیوش دهن لق! دابیوش بد!

___________________

*جیگا: JIgga یا Jiggeroid لفظی توهین آمیز بود که در زمان‌های دور به جن‌های خانگی اطلاق می‌شد و به بردگی آن‌ها اشاره داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار اسلیترین با غروری محو در چشمان خاکستری‌اش، تصویر قلعه را در هوا محو کرد و سکوتی عمیق تالار را فرا گرفت.

- این‌ها حقایقی هستند که کمتر در ترانه‌ها و افسانه‌ها شنیده‌اید. هاگوارتز قلعه‌ای است ساخته‌شده از سنگ و ورد، اما روح آن در آرمان‌ها، اختلاف‌ها و اتحاد ما چهار نفر شکل گرفت. اگر می‌خواهید این مکان را واقعاً بشناسید، به یاد داشته باشید: هر دیوار و هر تالار، نشانی از همدلی و جدایی، قدرت و راز را در خود پنهان کرده است. و این تازه آغاز راه شماست…

---

###تکلیف مفهومی (غیر رول):

**سوال 1: نقش خطوط انرژی جادویی (Ley Lines) در انتخاب مکان قلعه:**
خطوط انرژی جادویی جریاناتی از قدرت شگرف را در قلب زمین ایجاد می‌کنند که به عنوان منبعی نیرومند برای جادو به حساب می‌آیند. انتخاب موقعیت قلعه هاگوارتز بر روی این خطوط نه تنها تضمین کننده‌ی جذب و متمرکز شدن نیروهای جادوئی است، بلکه به دوام و بقای مدرسه نیز کمک می‌کند. جادوآموزان می‌توانند از این منابع انرژی برخوردار شوند و توانایی‌های خود را در جادو تقویت کنند. این خطوط رازهای نهفته‌ای در دل خود دارند که می‌توانند بر زندگی و سرنوشت جادوآموزان تأثیر بگذارند.

**سوال 2: اگر کلاه گروه‌بندی ساخته نمی‌شد، فکر می‌کنید اختلافات بنیان‌گذاران به چه شکلی خود را نشان می‌داد؟**
اگر کلاه گروه‌بندی ساخته نمی‌شد، اختلافات بنیان‌گذاران مانند طوفانی مهیب در دل‌ها و ذهن‌های جادوآموزان خود را نمایان می‌کرد. تصور کنید که جادوآموزان دسته‌بندی نشده، در تلاش برای اثبات خود پا به این قلعه گذارند. روابط میان آن‌ها به سرعت به میدان‌های نبرد تبدیل می‌شد و هر دو طرف در تکاپوی نشان دادن برتری و هوش جادوئی خود بودند. این تنش می‌توانست به درگیری‌های عمیق و گاه خونین بین دانش‌آموزان و حتی جنگ‌های لفظی و فیزیکی در کلاس‌ها منجر شود. در غیاب یک قانون مشترک، جادوآموزان به سمت جبهه‌های متضاد می‌رفتند، و هاگوارتز به میدان جنگی تبدیل می‌شد که خاطرات رنگی و تاریک آن تا ابد در دیوارهای قلعه حک می‌شد.

---

###رول‌نویسی:

به اولین قدم درون تالار بزرگ که گام می‌گذارم، احساس می‌کنم که زمان در این مکان متوقف شده است. صدای درهای سنگین که با صدای غرش‌تندشان باز می‌شوند، همچون طوفانی در دل شب و سکوت مرگبار، احساس عمیقی را در وجودم به وجود می‌آورد. با قدم‌هایی لرزان، وارد دنیایی می‌شوم که در آن فضا بوی عطر تاریکی و جادو می‌دهد.

شمع‌های معلق در هوا، نوری سبز و طلایی بر دیوارهای کهن این قلعه می‌پاشند و سایه‌هایی می‌رقصند که هر یک داستانی برای گفتن دارند. هر دیواری از این تالار، گویا با رازها و انکارهای ابدی زنده شده است. من باید در این شرایط که سرشار از احساسات متناقض است، قدم برمی‌دارم.

ناگهان، سایه‌ای در گوشه‌ای از تالار به‌سرعت محو می‌شود. قلبم به تندی تپیدن می‌افتد و احساس می‌کنم که حشرات سردی بر تنم می‌دوند. آری، این‌ها فقط سایه‌ها نیستند؛ اینجا هر دیوار و هر تالار، گویی روح‌های رنج‌کشیده‌ی جادوگران را در خود پنهان کرده‌اند. زنجیره‌های پنهانی که در دل تاریخ این قلعه وجود دارند، حالا در دل من نیز زنده شده‌اند.

سالازار اسلیترین به آرامی، اما با قدرتی غیرقابل‌انکار، ابعاد فوق‌العاده‌ این مکان را برایمان ترسیم می‌کند. او همانند هزارتویی پر از رازها و معماها، بر دوش ما وزر می‌نشاند. ما نه تنها شاهد تاریخیم، بلکه بخشی از آن خواهیم شد. هنگامی که او از اختلافات بنیان‌گذاران و میراث‌های جادویی صحبت می‌کند، من می‌دانم که برداشت من از این گفته‌ها تا ابد از بین نخواهد رفت.

و در نهایت، وقتی سکوت تمام فضا را در بر می‌گیرد، می‌دانم که این سفر تازه آغاز شده است. رازهای تاریک و جادویی هاگوارتز، همچون نیرویی برانگیزاننده در دل من شعله‌ور می‌شوند. آیا من قادر خواهم بود در این دنیای تاریک و پر از راز خود را پیدا کنم و تاریخ جدیدی بسازم؟

--_--

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
صحبتی با جد بزرگوارم جناب سالازار اسلیترین: سلام خدمت شما سرور عزیز ما قربان اول از همه من رو بابت غیبتم در این چند ماه اخیر ببخشید و اینکه من دانش آموزی هستم که سر کلاس شما افکار زیادی در ذهنم شناور میشه اگر مطلبم بی ربط شده یا ایرادی داره من و ببخشید.

جلسه اول

سالازار با حرکتی جادویی، تصویر قلعه‌ی هاگوارتز را در هوا به نمایش گذاشت. جادوآموزان به تماشای آن خیره شدند. قلعه با جزئیات دقیق و زنده نمایان شد؛ برج‌های بلند و دیوارهای سنگی، با نمادهای هر یک از چهار بنیان‌گذار تزیین شده بودند. سالازار صدای عمیق‌تری به خود گرفت:

- این مکان، در کنار دریاچه سیاه، نه تنها برای زیبایی‌اش، بلکه به خاطر ویژگی‌های جادویی خاصش انتخاب شد. آب دریاچه همجنس انرژی‌های موجود در زمین است. در حقیقت، قدرت جادوگری که در این سرزمین جریان دارد، تنها با تلاشی مداوم و احترام به گفته‌های آن چهار جادوگر بزرگ معنا پیدا می‌کند.

نارسیسا با دقت به تصویر قلعه نگاه می‌کرد. او می‌توانست بافت خاص جادو را حس کند؛ احساس می‌کرد که زیر پوست سنگ‌ها، تاریخ و رازهایی نهفته‌اند که می‌تواند به کشف آن‌ها بپردازد. شور و شوقی در تمام وجودش پیچید که او را به تلاش برای درک عمیق‌تر ترغیب می‌کرد.

سالازار در ادامه، حرکتی کمی با عصایش کرد و به سمت جادوآموزان نگاهی دوخت:

- بنابراین، به شما یادآوری می‌کنم که تاریخ این قلعه و دروسی که از فرهنگ و سنت جادوگری میراث می‌آید، نه تنها به شما آموخته می‌شود، بلکه این چیزها بخشی از وجود شما خواهند شد. در اینجا، شما مسئولیت دارید تا نام ما را زنده نگه‌دارید و به میراث ما احترام بگذارید.

کلاس با سکوتی عمیق پر شده بود. هیچ صدایی به جز صدای تنفس بچه‌ها به گوش نمی‌رسید. نارسیسا به فکر فرو رفته بود و به این فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند در این سنت‌ها نقش مثبتی ایفا کند و با هویت جدیدی ظهور کند.

سالازار به آرامی ادامه داد:

- امروز، شما تنها تماشاچی‌های تاریخ نیستید؛ بلکه بخشی از آن هستید. هر یک از شما به نوعی نه تنها جادوگران، بلکه نگهبانان این میراث خواهید بود. این شنیده‌ها باید در دل شما جای بگیرد و شما را در مسیری هدایت کند که همواره در جستجوی حقیقت و قدرت باشید.

با پایان صحبت‌های سالازار، نارسیسا احساس کرد که او در این سرزمین و این تاریخ جایی دارد؛ او نه تنها یک بلک، بلکه جادوگری است که می‌تواند از این جادو و تاریخ بزرگ به نفع خود و دیگران استفاده کند. ذهنش مملو از ایده‌ها و شور و شوقی بود که به او الهام می‌داد تا با تمام وجود در این سفر به آینده شرکت کند.

کلاس به آرامی پایان یافت و جادوآموزان یکی‌یکی به سمت دروازه‌ها حرکت کردند. در دل نارسیسا شعله‌ای روشن شده بود؛ او می‌دانست که این سفر تازه آغاز خواهد شد و او به سمت کشف هویت واقعی‌اش حرکت می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1404 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال اول:

نمی‌دانم اعتقاد دارید یا نه ولی من به این موضوع معتقدم. جرم به انرژی تبدیل می‌شود و بالعکس!

به گمان من، خطوط انرژی حاصل تبدیل جسمیست که در آن جادو وجود داشته است. میزان انرژی تولید شده از یک جسم کم است ولی تعداد این اجسام بسیار زیاد. میزان انرژِی رفته رفته بیشتر می‌شود و بعد از به هم پیوستن تشکیل خطوط انرژِی را می‌دهند.

این مورد را 4 موسس هاگوارتز به خوبی می‌دانستند. می‌دانستند که یکی از منابع غنی جادو، همین خطوط انرژِی هستند. و نه فقط جادو! این خطوط تاریخ جادو و جادوگری را با خود حمل می‌کردند. پس اولویت اصلی خود برای بنای مدرسه‌ای که قرار بود جادو و جادوگری را به دیگران بیاموزد و باعث گسترش آن شود، را این قرار دادند تا در جایی این مدرسه ساخته شود که نزدیک به این خطوط انرژی باشد. زیرا می‌خواستند که جادوآموزان این مدرسه، به گذشته‌ی خود وصل باشند.

سوال دوم:

4 موسس هرکدام از جادوآموزان خود یک چیز بخصوص را می‌خواستند. شجاعت، دانایی، وفاداری و اصالت! با نگاهی ساده به این موضوع، وجود کلاه گروهبندی برای انتخاب جادوآموزنیاز نبود. ولی آیا مساله‌ی پیش‌رو، به گونه‌ای بود که بتوان به آن نگاهی ساده داشت؟ قطعا خیر!

امکان این بود که در وجود یک شخص هم دانایی وجود داشته باشد و هم شجاعت! شخص هم وفادار به آرمان‌های خود باشد و هم اصیل زاده‌ای بی بدیل! تکلیف این افراد چه می‌شد؟ شجاعت بر دانایی برتری داشت؟ وفاداری مهم‌تر از اصالت بود؟ این موارد را 4 موسس می‌خواستند تعیین کنند؟ ممکن نبود! هر کدام از این شاخصه‌ها نمایانگر ایدئولوژی آنها بود. پس چطور می‌توانستند ایدئولوژی خود را کنار گذاشته و عادلانه قضاوت کنند؟ قطعا نمی‌شد! و قطعا این مساله بعد از گذشت چند وقت باعث درگیری بین موسسین می‌شد.

سوال سوم:

بلاتریکس با یک لبخند گشاد، از درب ورودی هاگوارتز رد شد. باورش نمی‌شد که قرار بود جادو یاد بگیرد. آن هم در این مدرسه. هاگوارتز! یک مدرسه‌ی تازه تاسیس که به دست بزرگترین جادوگران تاریخ ساخته شده بود. آوازه‌ی آن‌ها و این مدرسه در اقصی نقاط زمین پیچیده بود و از همه جا برای افتتاحیه این مدرسه آمده بودند. افتتاحیه‌ای که قرار بود همزمان با گروهبندی اولین جادوآموزان این مدرسه انجام شود.

در دل بلاتریکس آشوب بود. قرار بود که با الگوی زندگی‌اش روبه‌رو شود. سالازار اسلیترین! داستان‌های او را از پدر و مادرش شنیده بود. با همین داستان‌ها شیفته‌ی او شده بود و دوست داشت که زندگی او را سرمشق زندگی خودش کند.

همراه با دیگر جادوآموزان روبه‌روی یک در بزرگ ایستاد. نگاهی به در کرد.
- مار! اون ماره! اون قطعا بخاطر سالازار اونجاست.

بلند می‌پرید و به مار اشاره می‌کرد. ناگهان کناری‌اش را گرفت و با ذوق، دلیل وجود نقش مار بر روی در را به او گفت.
- می‌دونی چرا مار اونجاست؟ چون سالازار اسلیترین می‌تونه به زبون مارا حرف بزنه. خیلی خفنه نه؟ می‌گن هیچکس جز اون نمی‌تونه اینکارو کنه. حداقل فعلا نه! وای خیلی دوست دارم که این زبونو یاد بگیرم. بنظرت فرصتی می‌شه که ازش درخواست کنم تا بهم یاد بده؟

فرد، جادوآموزی که بلاتریکس بی دلیل با او شروع به حرف زدن کرده بود، لب به سخن گشود.
- چ چ چ چ چه ج ج جالب! ا ا ا از کج ج ج جا می‌دونی ای ی ینارو؟
- چرا اینجوری حرف می‌زنی؟ لهجه‌ی خاصیه؟ تا حالا نشنیدمش.

فرد، شرمگین، سرش را پایین انداخت. برای لحظه‌ای فکر کرد که می‌تواند برای اولین بار دوستی پیدا کند ولی دوباره، مانند همیشه، بخاطر مشکلی که در صحبت کردن داشت، قرار بود تنها بماند.
- ن ن نه! م م م من توح ح ح حرف زدن مشک ک ک کل دارم. نم‌ م‌ می تونم درست ح ح...
- حرف بزنی؟
- آ آ آره.
- این اسکل دیگه کیه؟ چرا اینجوری حرف می‌زنه؟ پ پ پ پ ک ک ک ت ت ت.

خنده‌های بلند کوین بعد از حرفش باعث شد که اشک در چشمان فرد حلقه بزند. بلاتریکس نیز متوجه این موضوع شد. دست فرد را گرفت و او را از آن جمع دور کرد.
- حرفاش برات مهم نباشه. بخاطرش خودت رو ناراحت نکن. راستی من بلاتریکسم! اسم تو چیه؟
- ف ف فرد.
- خوشبختم فرد. تو اولین کسی هستی که توی این مدرسه شناختم. امیدوارم که دوستای خوبی برای هم باشیم.
- ت ت ت تو می‌خوا ا ای با من دوست ب ب بشی؟
- آره دیگه. تو نمی‌خوای؟

فرد تا این حرف رو شنید سریع سرش را تکان داد.
- ن ن نه! م م منظورم این نبود.

بلاتریکس لبخندی زد.
- عه فرد نگاه کن. دارن در تالار اصلی رو باز می‌کنن. بیا بریم تو. قراره یکم دیگه گروهبندی بشیم.

با هم وارد شدند. بلاتریکس با چشمانی پر از ذوق به محیط تالار خیره شده بود. به ستون‌هایی که حکاکی شده بودند. به مجسمه‌های شیر و کلاغ و گورکن و مار که تالار را مزین کرده بودند. به کف تالار که رگه‌هایی از چهار رنگ قرمز و آبی و زرد و سبز در آن وجود داشت و هرکدام به سمت یک ردیف میز می‌رفتند. به سقف که نقاشی‌ای از چهار موسس هاگوارتز بر روی آن نقش بسته بود. چهار موسس که چوب دستی‌های خود را جلو آورده و کنار یکدیگر قرار داده بودند. به آخر تالار که هر چهارنفرشان منتظر جادوآموزان و مهمانانشان بودند. با وقار ایستاده بودند و گویی که به خود بابت کاری که کرده بودند افتخار می‌کردند ، به روبه‌رو چشم دوخته بودند و جادوآموزان را رصد می‌کردند. بلاتریکس با عشق این صحنه‌ها می‌نگریست و در تمام این مدت، فرد به بلاتریکس نگاه می‌کرد.

- ببین فرد. بازم مار! حتی روی پرچم‌ها هم عکس مار هست. فکر می‌کنم نماد گروه سالازاره. منطقی هم هست. طبق همون چیزایی که یکم قبل بهت گفتم. نشان یک پرچم باید خاص باشه و مار برای پرچم گروه سالازار بهترین انتخابه.

جلوترین ردیف جادوآموزان به پای تریبون رسیده بودند. حال همه منتظر بودند که مراسم آغاز شود.

گودریک گریفندور برای سخنرانی اولیه جلو آمد.
- از تمامی عزیزانی که در این جمع حضور دارند، تشکر می‌کنم. هاگوارتز، با هدف گسترش آموزش جادو به کودکان و نوجوانانمان ساخته شد و شما جادوآموزان، قرار است شروع کننده‌ی این راه باشید.

گودریک به کلاهی که روی یک چهارپایه بود اشاره کرد.
- مراسم گروهبندی هر یک از شما به این شکل است. من اسم شما را می‌خوانم و شما نزد هلگا هافلپاف می‌روید و آن کلاه را بر سر می‌گذارید. باقی ماجرا را نیز خودتان خواهید فهمید. اضافه‌گویی نمی‌کنم. اجازه دهید مراسم شروع شود!

با جمله‌ی آخر، دست راستش را از پایین به سمت بالای سرش حرکت می‌دهد. با حرکت دست گودریک، نور تالار افزایش پیدا می‌کند و طومار بزرگی از بالای تالار آویزان می‌شود. روی طومار اسم تمام جادوآموزان نوشته شده بود.

- فرد فرد! ببین! من نفر اولم تو هم بعد منی! قراره من و تو اولین نفرایی باشیم که گروهبندی می‌شیم. این واقعا اتفاق خفنیه، نیست؟ راستی یادم رفت این رو ازت بپرسم. تو دوست داری تو کدوم گروه باشی؟
- ت ت تو گ گ گروه...
- بلاتریکس بلک!
- اوکی ولش کن الان معلوم می‌شه دیگه. من برم.

بلاتریکس به سمت کلاه گروهبندی حرکت کرد. در راه چشمش به سالازار اسلیترین افتاد. سالازار داشت بلاتریکس را نگاه می‌کرد. بلاتریکس از خجالت سرش را پایین انداخت. به چهارپایه رسید. هلگا هافلپاف کلاه را بر سرش گذاشت.

- مثل اینکه هاگوارتز شروع شده. بالاخره از من استفاده شد. ببینیم کی رو اینجا داریم... مثل اینکه حتی نیازی به نگاه کردن هم نیست. اسلیترین!
- فرد مالفوی!

فرد به سمت چهارپایه حرکت کرد. در طول مسیر به بلاتریکس که با لبخند به اون نگاه می‌کرد، می‌نگریست.

- هوم! این یکی مثل قبلی ساده نیست. در واقع، اصلا ساده نیست. انگار چیزی باعث می‌شه که من نتونم خصوصیات مورد نظرم رو در تو ببینم.

توجه هر چهار موسس به فرد جلب شد.

- این حس برای سن تو خیلی زود نیست؟ اصلا می‌تونه واقعی باشه؟ مطمئنی پسر؟ نمی‌خوای بیشتر بهش فکر کنی؟ جالبه جالبه! کاریش نمی‌شه کرد. اسلیترین!

فرد با خوشحالی کلاه رو از سرش برداشت و به سمت. بلاتریکس رفت.
- م م منم عضو اس س سلیترین شدم ب ب بلا!
- نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کردم که هم‌گروهی می‌شیم. فقط اینکه کلاه داشت چی می‌گفت؟ در مورد چه حسی حرف می‌زد؟
- ن ن نمی‌دونم. د د داشت با خودش ح ح حرف می‌زد.
- حالا زیادم مهم نیست. مهم اینه که قراره من و تو، توی یه گروه، هاگوارتزو تموم کنیم. قراره کلی بهمون خوش بگذره. بنظرت چه برنامه‌هایی برامون دارن...

فرد در دنیای دیگری بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 19:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود بر سالازار کبیر

نقل قول:
تکلیف مفهومی
خطوط انرژی جادویی (Ley Lines) چه نقشی در انتخاب مکان قلعه داشتند و چرا وجود آن‌ها برای دوام مدرسه مهم بود؟

بسیاری از بناهای حائز اهمیت در نزدیکی خطوط انرژی جادویی ساخته شده‌اند. استون‌هِنج، اهرام گیزا، ماچوپیچو و اولورو همگی نمونه‌هایی از آن هستند. ماگل‌ها و اکثر قریب به اتفاق جادوگران به راحتی از کنار این حقیقت که جادو از دل طبیعت برمی‌خیزد می‌گذرند و به همین دلیل گاهی برای انجام ساده‌ترین افسون‌ها به مشکل بر می‌خورند. خطوط انرژی جادویی مرزبندی‌هایی سرتاسر کره‌ی زمین هستن که با نظم خیره‌کننده‌ای اجازه می‌دهند موجودات سطح زمین به راحتی به این جادوی رایگان طبیعت دسترسی داشته باشند. به جز اینکه ساختمان و زمین‌های اطراف قلعه‌ی هاگوارتز لزوماً می‌بایست در نزدیک‌ترین موقعیت ممکن به یک یا چند خط جادو قرار می‌گرفت تا جادوآموزان انرژی بیشتری برای تمرین افسون‌ها در اختیار داشته باشند، مسائل امنیتی و حفاظتی خود قلعه نیز بسیار به این زیرساخت جادویی وابسته بود. اجرای افسون‌های کهنی مثل منع آپارات در محدوده‌ی هاگوارتز، به‌گونه‌ای که با گذر زمان دچار خلل نشوند، تنها در حالتی که با این خطوط جغرافیایی پیوند می‌خوردند امکان‌پذیر بود. جالب این است که آلبوس دامبلدور به خوبی از نقاط گریز باخبر بود و به همین دلیل یکی از معدود افرادی به شمار می‌رفت که می‌توانست این طلسم‌های کهن را دور بزند و در زمین‌های هاگوارتز آپارات کند! سالازار اسلیترین کبیر، که خود از طراحان و حاضران اجرای پروژه‌ی پیچیده و هنرمندانه‌ی هاگوارتز بوده است، دانشی عمیق نسبت به این موضوع دارند و جالب است که در همین جلسه‌ی اول به این موضوع اشاره دارند.

نقل قول:
اگر کلاه گروه‌بندی ساخته نمی‌شد، فکر می‌کنید اختلافات بنیان‌گذاران به چه شکلی خود را نشان می‌داد؟


کلاه گروهبندی در واقع یادگار گودریک گریفیندور بود تا بتواند «تنوع» را بدون ایجاد اختلاف در هاگوارتز برقرار سازد. کلاه نماد خود هاگوارتز است با همه‌ی ضدونقیض‌هایی که یکجا در خود جمع کرده است. داوریست دانا و فرهیخته که هر جادوآموز را به گروهی می‌فرستد که بیشتر به شکوفا شدنش کمک کند. از آنجایی که سالازار اسلیترین کبیر معتقد بود هاگوارتز می‌بایست صرفاً محلی برای پرورش اصیل‌زادگان باشد و سه بنیان‌گذار دیگر چنین چیزی را نمی‌پذیرفتند، کلاه گروهبندی توانست صلحی ظاهری میان آنها پدید آورد که شکننده‌تر از آن بود که بتواند مانع سختی در برابر آرمان‌های سالازار ایجاد کند. او هم تالار اسرار و باسیلیسکش را به یادگار گذاشت تا بتواند آیندگان را از شری که دامن‌گیر دنیای جادوگری می‌شد حفظ کند. شری که شاید در همان سال‌های ابتدای هاگوارتز درک نمی‌شد، اما اگر ادامه می‌یافت، به چیزی تبدیل می‌شد که هم‌اکنون در میان ماگل‌های ایالات متحده شاهدش هستیم: افراط در مبارزه با نژادپرستی و عملاً برقراری نوع جدیدتر و مسموم‌تری از نژادپرستی، تا جایی که حق اظهارنظر را از جامعه‌ی سنتی و طرفدار حفظ چارچوب‌ها می‌گیرد و قابلیت بحث منطقی را حذف می‌کند. از این منظر، کلاه گروهبندی هم به نوبه‌ی خود از بروز چنین روزگاری برای جادوگران پیشگیری می‌کند؛ به شرط آن که هواداران افکار گودریک گریفیندور دست کم به داوری کلاه اعتماد کنند و علیه نژاد خالص جادوگران و خانواده‌هایی که این خون پاک را نسل به نسل حفظ کرده‌اند تحرکاتی انجام ندهند. اگر کلاه گروهبندی ساخته نمی‌شد، اختلاف بین بنیان‌گذاران شکل رادیکال به خود می‌گرفت (چیزی فراتر از درست کردن یک تالار مخوف و مخفی کردن باسیلیسک) و به دیگران سرایت می‌کرد. برگزاری سال تحصیلی در چنین فضایی غیرممکن می‌شد و کار هاگوارتز در همان ابتدای راه به تعطیلی می‌کشید و در ادامه، جنگ‌های نژادی شدیدی بین جادوگران شکل می‌گرفت.

نقل قول:
رول‌نویسی:
تصور کنید شما یکی از اولین شاگردان هاگوارتز هستید که برای نخستین بار وارد قلعه‌ی تازه‌ساز می‌شود. ورود خود به تالار بزرگ را روایت کنید.


اول سپتامبر من، جیم و نِیت با همراهی پدر نِیت، سوار بر چهار جاروی پرنده، به سوی قلعه‌ای در حرکت بودیم که هاگوارتز نام‌گذاری شده بود و آوازه‌اش در سرتاسر بریتانیا پیچیده بود. سفر به هاگوارتز برای ما سه نفر بسیار هیجان‌انگیز اما خسته‌کننده بود. زمانی که با مسیریابی بسیار دشوار و چندین بار توقف به قلعه‌ی زیبایی رسیدیم که درست از میان جنگلی انبوه و تاریک و دریاچه‌ای عمیق و خوفناک سربرآورده بود، هوا تقریباً تاریک شده بود. خوشبختانه هوای آنجا هم مثل خانه نسبتاً گرم و مطبوع به نظر می‌رسید. به جز دسته‌جارو، یک کیسه‌ی کوچک برای لباس‌های واجب و باقی‌مانده‌ی خوراکی‌‌هایی که همراهمان بود، وسیله‌ای نیاورده بودیم. حتی نمی‌دانستیم قرار است چه کنیم و به چه وسایلی نیاز داریم. تنها چیزی که می‌دانستیم این بود که هر سه‌مان را فراخوانده بودند تا به ما جادوگری را یاد بدهند. مسئله این بود که ما تا پیش از آن به قدری از چوبدستی‌هایمان استفاده کرده بودیم که بعید بود آن مدرسه بتواند چیز بیشتری به ما یاد بدهد. اما به اجبار پدر و مادر و البته به خاطر حس کنجکاوی بچگانه‌ای که داشتیم، سختی این سفر و دوری از خانه و دوستانمان را به جان خریدیم.
در همان قدم‌های اول که روی چمن سرسبز هاگوارتز برداشتیم، حال خوبی در خود احساس کردیم. گویی این قلعه‌ی مرموز جان داشت و با لبخندی نادیدنی از ما استقبال می‌کرد. پیش از دیدنش، در ذهنم آن را بسیار رنگ و رورفته و پر از خفاش تصور می‌کردم، درحالیکه نوساز بودن آن به‌قدری مشخص بود که احتمالاً آخرین آجر آن را در کمتر از چند ماه قبل از ورود دانش‌آموزان گذاشته بودند. جادوگرانی بزرگسال آنجا انتظارمان را می‌کشیدند و به ما خوش‌آمد می‌گفتند. پشت سرمان ده دوازده نفر دیگر نیز با جارو یا پرنده‌هایشان سررسیده بودند. عده‌ای هم به دهکده‌ای در آن نزدیکی آپارات کرده و از آنجا پای پیاده خود را به قلعه رسانده بودند.
استقبال‌کنندگان همگی از ما می‌خواستند مستقیم خود را به تالار بزرگ برسانیم تا بعد از مراسم و در فرصت مناسب به گشت و گذار در قلعه مشغول شویم. جیم با رضایتمندی گفت: «حتماً پذیرایی درست و حسابی در راهه. واقعاً گرسنمه.»
نِیت به پدرش گفت: «با ما می‌آی؟»
پدر نِیت سری به نشانه‌ی مخالفت تکان داد و گفت: «من فقط تا اینجا همراهیتون کردم. پدر و مادرها اجازه‌ی ورود ندارن. روونا به من قول داده که مثل چشم‌هاش ازتون مراقبت می‌کنه. به نظرم کاملاً می‌شه به حرفش اعتماد کرد. وسایل مورد نیازتون رو هم براتون می‌فرستیم. امیدوارم بتونید سری تو سرا بلند کنید.»
این را گفت و بدون اینکه جیز دیگری بگوید پشتتش را به ما کرد و رفت.
هر سه به دنبال یکی از راهنماهای قلعه به داخل رفتیم. دیوارها بسیار بلند بود و پلکان براق و زیبا از پایین تا بالا به چشم می‌خورد. بوی مطبوع خوراکی‌های شیرین، خوراکی‌های شور، گوشت کباب‌شده و نان تازه از جایی بینی‌هایمان را نوازش می‌کند. درهای بزرگ و مرتفع تالاری که از آن صحبت شده بود باز مانده بود. دو سوی آن مردانی سرتاسر زره‌پوش با کلاهخود به سر ایستاده بودند و انگار نگهبانی می‌دادند. داخل شدیم. ابتدا شدت نور کمی چشمانمان را می‌زد اما بعد از لحظاتی، تالاری بسیار زیبا پیش روی خود می‌دیدیم. احتمالاً تالار کلیسای جامع کرایست چرچ در نیوزیلند که نزدیک به هزار سال بعد ساخته شده است را یکی از خوناشام‌های میهمان در افتتاحیه طراحی کرده است. تالار مجلل پر بود از همسن و سال‌های ما بدون حضور پدر و مادرشان. به جز آن دو خوناشامی که تشخیص چهره‌شان از روی دندان‌های نیش بیرون‌زده و چهره‌ی رنگ‌پریده بسیار راحت بود، چندین جادوگر زن و مرد دیگر نیز به چشم می‌خوردند که پشت میز بلندی که عرض انتهای تالار را گرفته بود سخت گرم صحبت با یکدیگر بودند. بالای سرمان سقف تمام‌چوبی و پر از ستون‌های بی‌انتها مرموز به نظر می‌رسید. به جز میز بلند انتهای تالار، جای دیگری برای نشستن دیده نمی‌شد. تعداد جادوآموزان در بهترین حالت به سی نفر نمی‌رسید و همگی سردرگم همان وسط مشغول تماشا بودیم. پس مدرسه‌ی جادوگری اینطوری است!
ناگهان یک میز گرد بسیار جذاب با نقش و نگارهایی متشکل از رنگ‌های سبز، قرمز، آبی و زرد درست وسط تالار ظاهر شد. صندلی‌های چوبی خوش نقش و نگاری به همان رنگ دورتادور میز بیرون کشیده شد و با اشاره‌ی بزرگ‌ترها همگی دور آن نشستیم. یک ثانیه بعد انواع غذا و نوشیدنی و خوراکی که تا دقایقی قبل بویشان به جانمان نشسته بود ظاهر شد.
لذیذترین خوراکی‌هایی بود که به عمرم خرده بودم. همانطور که از خوردن غذاها کیف می‌کردم، ناگهان دوباره چشم به سقف دوختم. انگار ماری بسیار بزرگ و سبزرنگ دیدم که روی سقف لولید و غیب شد. چند بار پلک زدم و این بار عقابی سیاه یا کلاغی بسیار عظیم‌الجثه را دیدم که آن بالا پر می‌کشید. به دوستانم اشاره کردم تا ببینند. آن یکی به جای مار یا عقاب/کلاغ، حیوان دیگری می‌دید:
«گورکن! چرا من گورکن می‌بینم؟»
«هر دوی شما اشتباه می‌کنید. اون بالا یه شیر داره پرواز می‌کنه. یه شیر با یال و کوپال درست و حسابی!»
بالاخره متوجه شدم که من هم فقط دارم به یک مار سبزرنگ نگاه می‌کنم و نه چیز دیگری.
دیگر همه‌مان سیر شده بودیم. ناگهان ده جن خانگی کوچک به داخل تالار آمدند و شروع به جمع کردن و تمیز کردن میزمان کردند.

پس از آنکه همه چیز جمع شد، چهار نفر از پشت میز انتهای تالار بلند شدند و هر یک روایتی از دلایلشان برای تأسیس هاگوارتز تعریف کردند.
در انتها، خوشحال بودم که می‌خواهم در مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز درس بخوانم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 09:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1- خطوط انرژی جادویی (Ley Lines) چه نقشی در انتخاب مکان قلعه داشتند و چرا وجود آن‌ها برای دوام مدرسه مهم بود؟ (3 امتیاز)
پروفسور اسلیتیرین عصبانی نشین ولی خانواده من با اینکه جادوگران دوست دارن پیش ماگلا زندگی کنن (چون فکر می کنن اون شکلی برتریشون بیشتر به چشم میاد) و طی زندگی ماگلانه ای که داشتم فهمیدم همه شون وابسته یه چیزی هستن... برق!
برق یه چیزیه از جریان انرژی و اینجور چیزا، که هر وقت به خونه ماگلا می رسه اونا می تونن خیلی کارا باهاش کنن و زندگیشون با برق راه میفته.

حالا این رگه‌های جادویی مثل سیم برق ماگلا بودن! اگه قلعه رو وسط بیابون می‌ ساختن، شارژش زود تموم می‌ شد. ولی این‌جا روی رگه‌ها ساختنش مثل این که هاگوارتز همیشه به پریز برق وصله! برای همین هنوزم روشن و قدرتمنده. این خطوط، نه تنها قدرت وردها و سپرهای محافظتی قلعه رو تقویت می‌ کنن بلکه باعث می شن هاگوارتز مثل چراغ همیشه درخشان باشه حتی وقتی جادوگرای داخلش خوابن.
از طرف دیگه حضور این انرژی‌ ها مثل ریشه‌ های یه درخت باعث می‌ شه قلعه همواره پا برجا بمونه حتی تو سخت‌ ترین حملات یا بزرگ‌ترین بحران‌ها! انگار خود زمین قول داده که از هاگوارتز محافظت کنه. به همین دلیله که انتخاب این مکان تصادفی نبوده چون بدون اون مدرسه شاید دوام چند هزار ساله نداشت.



2- اگر کلاه گروه‌بندی ساخته نمی‌شد، فکر می‌کنید اختلافات بنیان‌گذاران به چه شکلی خود را نشان می‌داد؟ (3 امتیاز)
اوه! بدون کلاه انتخاب‌گر، هاگوارتز می‌شد سیرک! گریفیندور می‌ گفت «همه باید شمشیر بگیرن!» ریونکلاو می‌گفت «نه! همه باید کتاب بخونن!» هافلپاف می‌گفت «من کیک درست کردم بیاید بخورید!» و اسلیترین… خب اونم احتمالا همه رو می‌ برد دم در و شجره‌نامه‌ شونو چک می‌کرد! شاگردا بدبخت می‌ شدن. مثلا صبح می‌ رفتی کلاس شمشیرزنی، ظهر گیر می‌ کردی توی کتابخونه، عصر باید توی آشپزخونه سیب‌زمینی پوست می‌ کندی و شب هم تا میومدی بخوابی سالازار سوال پیچت می کرد و می‌ پرسید: جد هفتمت جادوگر بوده یا نه؟
خلاصه سر اینکه جادو آموزا کی چه کلاسی برن و جزو شاگردای کی بشن جنگ می شد و هاگوارتز جای مدرسه می شد شلوغ بازار.

البته می تونستن جای کلاه گروهبندی مجسمه هایی بسازن که از همون جریان انرژی استفاده کنه و جریان انرژی بچه ها رو بخونه و بگه هر کسی چه چیزی رو تو وجودش بیشتر داره. مثلا مجسمه ای که مال گودریک بود از بچه می خواست شمشیر به دست بگیره و حسش رو بگه، بعد اگه بچه در باطن خوشحال بود (از روی خوندن خطوط انرژی) مجسمه قبولش می کرد برای گروه خودش. البته قبلش می فرستاد پیش بقیه مجسمه ها تا اونا هم حسشو بسنجن.

ولی خب اگه نه کلاه بود و نه مجسمه یا هر چیز دیگه ای... اختلافات با شروع کلاس ها خیلی ساده و راحت معلوم میشد و اونم با اینور اونور کشیدن بچه ها.

تصور کنید شما یکی از اولین شاگردان هاگوارتز هستید که برای نخستین بار وارد قلعه‌ی تازه‌ساز می‌شود. ورود خود به تالار بزرگ را روایت کنید. (14 امتیاز)

کوین باورش نمی شد!
واقعا اونجا ایستاده بود، جلوی مدرسه نوساز هاگوارتز!
لبخند شادی بخشی زد و دور خودش چرخید.
- تونشتم تونشتم!

بعد از کمی جنب و جوش، زمان برگردان اسکورپیوس رو که بی اجازه برداشته بود، داخل جیبش گذاشت و سراغ قلعه رفت. با ذوق جلوی درهای عظیم و تازه‌ تراشیده‌ی هاگوارتزِ گذشته ایستاد. درهایی اونقدر سنگین که انگار کوه رو تیکه‌ تیکه کرده و روی لولا گذاشته بودن. البته نیازی نبود کسی در های به اون سنگینی رو هل بده، خودشون باز می شدن.

-واااو… اینجا با اینکه قدیمیه ولی شنشوراش فعاله!

در بزرگ قلعه که باز شد، کوین با قدم‌های کوتاهش رفت داخل تالار. سقف اونقدر بلند بود که کوین سرش رو خم کرد عقب، بعد عقب‌تر، بعد عقب تر و کله‌پا شد و خورد زمین!
همونطور که روی زمین دراز کشیده بود، به بالای سرش خیره شد. تالار بزرگ نفسش رو برید. سقف بلند مثل آسمون بی‌انتها پر از شعله‌های شناور شمع بود که تازه‌ روشن شده بودن. بوی موم داغ و دود ملایمی تو هوا می پیچید.

-وای! این‌جا حتی آتیشاشم رو هوا وایمیشتن! کاش مامانمم شام رو همین‌جوری رو هوا می‌ژاشت، دیگه لاژم نبود ژرف بشوریم!

روی دیوارهای سنگی، پرچم‌های رنگی چهار گروه برای اولین بار آویزون شده بودن، تمیز و براق، انگار تازه از کارگاه جادویی بیرون اومده باشن. میزهای بلند چوبی هنوز خط و خش چند هزار ساله‌ی آینده رو نداشتن، صاف و براق بودن و ازشون بوی تازه‌ی بلوط میومد. بشقاب‌ها و جام‌های طلایی روی میز برق می‌زدن، اونقدر که کوین توشون خودشو دید و شروع کرد شکلک در آوردن.

همه چی بوی تازگی می داد. خبری هم از وسایل اضافی و دست و پا گیر نبود. میزا اندازه بودن و تابلوها خیلی کم. کوین از هیجان دوید تا وسط تالار، بعد کف دست کوچیکشو روی سنگای زمین کوبید.
-اِ… اینا جدی جدی همون شنگایی‌ان که هژار شال بعد همه روش غذا می‌خورن؟ وای من یه بار روی یکیش بشتنی ریختم!
-تو کیستی، بچه؟! این‌جا شاگردان بزرگی باید باشند، نه کودکانی سرگردان.

با صدای سرد و پر اقتدار سالازار، کوین سرشو رو بالا آورد و نگاهی به مرد جوان رو به روش انداخت.
-من شاگردم! تاژه‌کارم ولی خیلییی شجاعم! راشتشو بخواین… یه کمم گُشنم. این جاما پر می‌شه یا باید خودمون بیاریم؟

صدای خنده‌ی چند جادوگر جوانی که تازه وارد تالار شدن پیچید. کوین سعی کرد جدی باشه، ولی دوباره با هیجان به سقف اشاره کرد.
-جناب شالازار! این شمعا… اگه بیفته رو سرمون چی می‌شه؟ من قبلاً بشتنی اژ دشتم افتاد رو ژمین، کلی کشیف شد!

سالازار لحظه‌ای مات نگاهش کرد، بعد با صدای محکم گفت:
-این سقف جادویی‌ست. هیچ‌گاه شمعی نخواهد افتاد.
- خیالم راحت شد. دوشت دارم بقیه جاهای هاگوارتژ رو هم وجب به وجب بشناشم! می شه راهنماییـ

فیـــــــــــــــشت!

خب متاسفاته قبل از اینکه کوین بتونه کامل حرفشو بزنه، زمان برگردان از اونجایی که دست اسکورپیسو مونده بود و اسکورپیوس هم بس که مالفوی وارانه زندگی می کرد، زمان برگردان رو نبرده بود معاینه فنی، اتصالی کرد و کوین رو به زمان خودشون برگردوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
از من بپرسین از دیدگاه ماگلی این خطوط انرژی باعث پایداری و ارتباط بخشای مختلف زمین به هم می‌شه. خطوطی که در سرتاسر کره زمین کشیده شده تا بعنوان یک سیاره واحد که همه اجزاش با هم در ارتباطن شناخته بشه. اما زمین که مثل ماگلا خنگ یا ناآگاه نبوده! زمین از اول می‌دونسته تو این دنیا هم ماگل‌ها رو داریم و هم جادوگران رو. در واقع، خودشم بویی از جادو برده! پس این خطوط، جادو هم در خودشون حمل می‌کنن و ساخته شدن هاگوارتز بر روی بخشی از زمین که خطوط انرژی ازش عبور می‌کنن، باعث می‌شه جادو در این نقطه قوی‌تر از هرجای دیگه باشه و در واقع بعنوان تقویت‌کننده‌ی جادو عمل می‌کنن.

برای همینه که بعد از این همه سال، تمام جادوهایی که بنیان‌گذاران هاگوارتز رو قلعه پیاده کردن هنوزه که هنوزه با همون قدرت پابرجا هستن. البته که یکی از عللش قدرت خود بنیان‌گذاران در اجرای طلسم هست، اما این خطوط هستن که مطمئن می‌شن این جادوها به قوت روز اول بمونن و ذره‌ای از قدرتشون کاسته نشه. شاید اگه این خطوط نبودن، حتی شده هر هزار سال نیاز به تقویت دوباره‌ی این 4 جادوی بنیان‌گذاران هاگوارتز می‌بودیم. اما نیستیم، چون خطوط انرژی کارشونو خوب بلدن.


2.
فیس تو فیس! حالا کاش فقط این بود، ولی حتی فیس تو فیس جلوی جماعتی که منتظر گروهبندی هستن. اینطوری که روونا ادعا می‌کرد هوش طرف بیشتره و باید گروه من بیاد، اما گودریک با اطمینان رد می‌کرد و می‌گفت نخیرم، شجاعت از سر تا پاش می‌باره. سالازار هم اگه طرف اصیل می‌بود به دعوا اضافه می‌شد و می‌گفت من مطمئنم هردوی این مواردی که شما می‌گین رو داره. اما خودش اصالتش رو بر هر چیزی ترجیح می‌ده و به گروه من باید بپیونده. هلگا هم اکثر مواقع یه گوشه این شکلی وایمیساد بلکه یکی پیدا شه که هیشکی گردن نمی‌گیردتش، یا هم هر از گاهی دخالت می‌کرد و بعنوان قاضی طرف یکیو می‌گرفت تا قضیه خاتمه پیدا کنه. البته که در ظاهر شاید خاتمه پیدا می‌کرد، ولی اگه دوربینو زوم می‌کردی می‌دیدی هنوز دو بنیان‌گذاری که طرفو از دست دادن زیر لب دارن ناسزا تلاوت می‌کنن.

خلاصه که بله، احتمالا خیلی زودتر اختلافات بینشون ریشه می‌دووند. اونم نه فقط بین سالازار و بقیه، بلکه تک‌تکشون با هم. روزهایی که با حسرت به جادوآموزی نگاه می‌کردن که باور داشتن باید به گروه خودشون ملحق می‌شد و نه دیگری. احتمالا فقط هلگا این وسط استثنا می‌بود و بعنوان کسی که تلاش می‌کرد صمیمیت بینشون رو حفظ کنه قدم برمی‌داشت، اونم در حالی که هر روز بروز اختلافات و دور شدنشون از همدیگه رو حس می‌کرد.


*.
(براساس ورژن کتاب و نه فیلم)

گابریلا با بی‌قراری وسط تالار جهنم ایستاده بود و در انتظار ورود سالازار بود. قرار بود سالازار هدیه‌ای ویژه به او تقدیم کند. هدیه‌ای که گابریلا برای فرا رسیدنش روزشماری می‌کرد.

"بازدید از هاگوارتز!"

شاید بپرسید گابریلا که پیش‌تر آن‌جا را دیده بود و هم‌اکنون در هفتمین سال تحصیلش در هاگوارتز است. درست است، اما گابریلا وقتی برای اولین‌بار تنها 8 سال داشت در شرایط عجیبی وارد هاگوارتز شده بود. او فرصت پیدا نکرده بود از دور شاهد نزدیک شدن به قلعه‌ی با شکوه هاگوارتز باشد و اولین قدم بر سنگ‌فرش‌های آن را تجربه کند. او همراه خانواده‌اش به دلیل انتخاب شدن فلور دلاکور بعنوان یکی از قهرمانان جام آتش به انگلستان آماده بود و از طریق شومینه مستقیما از اتاق مدیر هاگوارتز وارد قلعه شده بود. بدین معنا که تا همین‌جا هم گابریلا بخشی از جذابیت اولین ورود به هاگوارتز را از دست داده بود. از طرفی چون 8 ساله بود، با این که عظمت و زیبایی هاگوارتز را دیده بود، ولی کوچک‌تر از آن بود که درک درستی پیدا کند.

وقتی برای بار دوم و در یازده سالگی، هم‌چون سایر جادوآموزان و سوار بر قطار هاگوارتز، از دور نظاره‌گر قلعه‌ای بود که اولین‌بار در دریاچه سیاهش به بند کشیده شده بود، بیشتر حس نوستالژی داشت تا اولین دیدار. در یک کلام، تجربه‌ای مشابه با دیگران نداشت و این هدیه‌ای بود که سالازار قرار بود تقدیمش کند. موقت حافظه‌اش در مورد اولین و دومین ورودش به هاگوارتز را به کناری براند و تجربه‌ای هم‌چون سایرین نصیبش کند.

اما چیزی که گابریلا نمی‌دانست این بود که سالازار می‌خواست او را به هزاران سال پیش ببرد. در روزهایی که هاگوارتز به تازگی بنا شده بود و اولین جادوآموزان را در خود جای می‌داد.

در حالی که گابریلا با اشتیاق مدام از این سوی تالار به سوی دیگر در حرکت بود، ناگهان صدای باز شدن در او را از تصوراتش بیرون می‌آورد. همین که برمی‌گردد تا با سالازار مواجه شود، نوری خیره‌کننده فضا را در برمی‌گیرد که او را وادار به بستن چشمانش می‌کند. وقتی چشم‌هایش را باز می‌کند، خودش را در کالسکه‌ای کوچک و تک‌نفره میابد که توسط تسترالی در حال حرکت بر روی جاده بود. گابریلا به سرعت خودش را به گوشه می‌رساند و نگاهش را به دوردست‌ها می‌دوزد. قلعه‌ی هاگوارتز از دور هم‌چون ستاره‌ای درخشان در تاریکی شب می‌درخشید. درخشنده‌تر از همیشه.

بیشتر که دقت می‌کند صدای حرکات دیگری توجهش را جلب می‌کند. به سختی خودش را راضی می‌کند نگاهش را از قلعه بردارد و به اطراف بدوزد. جایی که کالسکه‌هایی دیگر یا افرادی سوار بر جارو همگی به یک سو در حرکت بودند. تعدادشان زیاد نبود، اما اشتیاق همه‌شان به یک اندازه بود. تحصیل در اولین مدرسه‌ی جادوگری بریتانیا، تاسیس‌شده توسط چهار تن از بزرگ‌ترین جادوگران زبده‌ی زمانه.

گابریلا دوباره به قلعه خیره می‌شود که حالا دیگر خیلی نزدیک شده بود. با این که موقتا خاطره‌هایش از هاگوارتز در گوشه‌ی ذهنش به نیستی سپرده شده بودند، اما احساس می‌کرد چیزی متفاوت است. این را با توقف کالسکه و خروج از آن به خوبی در میابد. سنگ‌هایی که زیر پایش چیده شده بودند تا او را به ورودی قلعه هدایت کنند، همگی تمیز و درخشان بودند و دیگر گذر زمان جلوه‌ی قدمتی که در آن حکاکی شده بود را نشان نمی‌داد.

خود دیوارهای قلعه نیز گواه این ادعا بودند. همگی به قدری نو بودند که گویا هم‌چون آینه‌ای عمل می‌کردند و نوری که از مشعل‌ها تولید می‌شدند را با قدرت بیشتری بازتاب می‌دادند. گابریلا در دل تاریخ پرتاب شده بود. در نخستین روزهایی که قلعه هاگوارتز با همت چهار بنیان‌گذار بنا شده بود و حالا آغوشش را به روی اولین دسته از جادوآموزان تازه‌ورودش گشوده بود.

گابریلا به قدری محو تماشای شکوه قلعه می‌شود که فراموش می‌کند تقریبا تمام جادوآموزان دیگر که همگی در شوک و بهت زیبایی قلعه بودند، به داخل رفته‌اند و تنها خودش باقی مانده است. تنها با فریاد شخصی که احتمالا نگهبان قلعه بود به خودش می‌آید و دست از نگریستن به قلعه‌ای که برای دیدن بالاترین برج آن، حتی به عقب راندن 90 درجه‌ایِ گردن کافی نبود.

گابریلا برخلاف همیشه که سریع بود و پله‌ها را دو تا یکی طی می‌کرد، این‌بار مطمئن می‌شود با قدم‌هایی محکم تک‌تک پله‌ها را با کف پایش لمس کند. می‌خواست این حس را برای همیشه به خاطر بسپارد. حس ورود به قلعه‌ی تازه بنا شده‌ی هاگوارتز بعنوان اولین نفراتی که بر روی آن قدم می‌گذارند. گابریلا از در عبور می‌کند و طبق نشانه‌هایی که پیش‌تر خودشان را نمایان کرده بودند، با راهروهایی روشن‌تر از همیشه مواجه می‌شود و در چشم بر هم زدنی، به سرسرای بزرگ می‌رسد.

شمع‌ها در دسته‌های مختلف در نقاط مختلف پراکنده شده بودند و چهار میز کوچک، بسیار کوچک‌تر از زمان حال، دو به دو با فاصله‌های برابر در دو سوی تالار جا خوش کرده بودند. در انتهای هر میز، صندلی بزرگ‌تر و متفاوت از دیگری دیده می‌شد که نشان هر گروه در راس هرکدام دیده می‌شد. به نظر موسسان قرار بود کل سال در کنار جادوآموزان خود جای گیرند.

اما خبری از هیچ جادوآموزی پشت هیچ‌یک از میزها نبود. چرا که خودشان اولین ورودی بودند و زمزمه‌کنان صفی در مرکز سرسرا تشکیل داده بودند. نگاه گابریلا از صف حرکت می‌کند و به چهار نفری جلب می‌شود که در کنار کلاه گروهبندی ایستاده بودند و به اولین جادوآموزانشان می‌نگریستند.

سالازار با ردای سبز رنگی که نشان مار اسلیترین در جای جای آن دیده می‌شد، با این که چهره‌ای جدی به خود گرفته بود اما اشتیاقی که در وجودش شعله می‌کشید را می‌شد در پس چهره‌اش دید. جادوآموزانی که می‌تواند زیر پر و بالش بگیرد و باورها و آموزه‌هایش را به آن‌ها انتقال دهد. او حالا می‌توانست میراث خود را به شاگردانش منتقل کند و افراد بیشتری را تحت تاثیر خود قرار دهد.

در کنارش روونا دیده می‌شد که دیهیم معروفش را بر سر گذاشته بود و عقاب بزرگی در گوشه‌ی ردای آبی رنگش رخ نشان می‌داد. لبخند کم‌رنگی به چهره داشت و مشخص بود که با نگاهش در حال سنجش جادوآموزان است. او باهوش‌ترین و خلاق‌ترین‌ها را می‌خواست و آماده بود تا دانش خود را به آن‌ها بیاموزد.

نفر بعد گودریک بود که در سوی مخالف آن دو ایستاده بود. شیردال گریفیندور، با رنگ طلایی خیره‌کننده‌ای ردای قرمز رنگش را مزین کرده بود. گودریک هیچ تلاشی برای پنهان‌سازی شادی وصف‌ناپذیرش نکرده بود و خوش‌حالی از کل وجناتش در حال ساطع شدن بود. خنده بر لب داشت و منتظر آغاز ماجراجویی‌هایش با جادوآموزان شجاعی بود که بزودی به گروه او می‌پیوستند.

آخرین نفر هلگا بود که در حال برداشتن کلاه گروهبندی برای قرار دادن آن بر روی سر اولین جادوآموز بود. ردای زرد رنگی به تن کرده بود که نماد گورکنی سرتاسر انتهای آن را به خود اختصاص داده بود. لبخند روی صورتش گرم بود و آماده بود تا هم‌چون مادری که تمام فرزندانش را دوست دارد، هر آن‌کس را که کلاه برمی‌گزیند در گروهش جای دهد.

گابریلا که حالا خودش نیز لبخند به لب داشت، دوباره به سالازار چشم می‌دوزد و همزمان، سالازار نیز نگاهی گذرا اما معنادار به او می‌اندازد. هر دو می‌دانستند که چرا آن‌جا هستند. زمان آن بود که این لحظات زیبا به تاریخ بپیوندد و برای گابریلا، این بهترین حسی بود که می‌توانست از ورود به هاگوارتز تجربه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1404 10:25
نمایش جزئیات
آفلاین
1_ جنابِ سالازار! من وقتی توی کلاس شما نشسته و به این توضیحات گوش می‌دادم، حقیقتش هیچ پیش زمینه‌ای نداشتم. اصلا هیچی راجع به این انرژی توی زمین و اینا نفهمیدم. می‌دونین؟ هرکسی یه استعدادی داره و خب من استعدادی توی جغرافیا ندارم. واسه همینم الان چند روزِ متوالیه که خورد و خوراکم شده انرژی.

حالا چرا؟ چون خواستم یه جورایی تحقیق عملی کنم تا ببینم این مسیر های انرژی واقعا به چه دردی می‌خورن. و با اینکه هنوزم نفهمیدم دقیقا چرا این اتفاقات افتاد، اما وقتی طبق نقشه به یه مسیر رسیدم، فهمیدم که اون مسیر درواقع یه دریاچه‌س! البته همه‌ی این مسیر ها به شکل دریاچه نبودن جناب سالازار. ولی خب من اصلا به این فکر نکرده بودم که این مسیر هایی که میگین، قراره به شکلِ یه منبع طبیعی وجود داشته باشن... اما واقعا اینطور بود. و من از یه جور سنگ جادویی استفاده کردم که همه‌ی اون انرژی رو از دریاچه می‌گرفت و آبش رو به یه آب معمولی تبدیل می‌کرد. و می‌دونین وقتی اینکارو کردم چیشد؟ بله... شاید اگه الان بگم، به جای سه نمره امتیازِ مثبت درواقع سه نمره امتیاز منفی بگیرم اما موجودات جادویی که توی آب زندگی می‌کردن مردن! و اونجا بود که من فهمیدم این مسیر جادویی باعثِ حیاته جناب سالازار. حالا این فقط یه مثال کوچیک بود!

و البته که یه چنین مسیری، برای یه مدرسه‌ی جادویی مهم و ضروریه. این مسیر ها باعثِ تولدِ جادو می‌شن. چه به شکل حیوانات و گیاه های جادویی و چه به هر شکل دیگه ای. و همه‌ی اینا برای مدرسه‌ی جادوگری نیازه. مثلا اگه همین موجوداتِ جادویی توی آب نباشن، جانور شناسیِ هاگوراتز لنگ می‌مونه.

خلاصه که این بود چکیده‌ای از تحقیقات من. برای جانورانی که در راهِ تحقیقاتم فدا شدن هم یه مراسم تشییع به شدت جذاب برگزار کردم پس اصلا نگرانشون نباشین، به دل نگیرین و بهم منفی ندین. مرسی.

2_ اگه کلاه گروه بندی نبود، به نظر من این اختلاف خودشو به شکل یه گوی نشون می‌داد. گویی که قابلیت اینو داشت که به چهار رنگ تغییر کنه. آبی، قرمز، زرد و سبز! آبی که نشانه‌ی ریونکلاو، قرمز نشانه‌ی گریفیندور، زرد نشانه‌ی هافلپاف و سبز هم نشانه‌ی اسلیترین می‌شد. اونوقت هرجادواموز تازه واردی، موقع گروهبندی دستشو می‌ذاشت روی گوی و رنگی که ظاهر می‌شد، همون گروهی بود که باید داخلش قرار می‌گرفت.


رول نویسی


باران شدیدی می‌بارید. ابر های سیاه در آسمان درحال رقص بودند و گویی حتی آنها هم به خاطرِ افتتاحِ هاگوارتز در اضطراب و تلاطم بودند. سنگ و کاشی های تالار، چنان از تمیزی و جادو برق می‌زدند که به شکل واضحی می‌شد گفت؛ هیچکس بر روی آنها قدم نگذاشته است! چکمه های واکس زده‌ی آقای تال، جزو اولین قدم ها بود. اولین قدم هایی که با افتخار و اشتیاق برداشته می‌شدند. شاید هم رنگی از تحیر و ناباوری داشتند. افتخار برای جادوگرانی که این چنین پیشرفت چشم‌گیری داشتند، و تحیر از بی صدا و آرام بودنش.

در آن تالار، همه چیز بوی اولین را می‌داد. حتی شمع هایی که با فاصله‌ای کم، از سقف تالار معلق بودند و گاهی دست در دست هم به رقص می‌پرداختند. و صندلی هایی که از فرسخ ها فریاد می‌زدند که تا به حال حتی قطره‌ی کوچیکی نیز روی چوبِ براقشان ننشسته است. و حتی خودِ آقای تال نیز اولین شمرده می‌شد. اولین قدم، اولین جادوآموز، اولین تحیر‌ و اولین افتخار!

آقای تال تا دقایقی طولانی، در مقابل چهار پرچم هاگوارتز ایستاده بود و نظاره‌ی شکوهِ آنها بود. تا اینکه در نهایت تصمیم گرفت قدمی جلوتر بردارد و پارچه‌ی ابریشمی پرچم را نوازش کند. و همان نوازش ساده و مهربانانه نیاز بود تا تمام خاطراتِ نانوشته‌ی آینده در تک تک سلول های مغزش جاری شوند. خاطراتِ جادوآموزانی که هنوز پا در تالار هاگوارتز نگذاشته بودند. و حتی شاید برخی از آنها هنوز پا در این دنیا نیز نگذاشته بودند! خاطراتی که برخی مملو از شیرینی و مهربانی بودند، و برخی دیگر با سایه‌ای از خشم، شرارت و نفرت همراه بودند. خاطراتِ جادوآموزانی که برخی از آنها با لبی خندان پا به هاگوارتز گذاشته و با همان لب های خندان، فارغ‌التحصیل شده‌اند. و یا جادوآموزانی که هیچ گاه موفق به فارغ‌التحصیلی نشده‌اند! آنها تبدیل به ارواحِ سرگردانی شدند که سالیان سال، صدای فریادشان در پیچ و خمِ راه پله های هاگوارتز شنیده می‌شود.

هیچ یک از آن وقایع، هنوز اتفاق نیفتاده بودند. بلکه از آینده‌ای خبر می‌دادند که بسیار طول و دراز به نظر می‌رسید. نه می‌شد نام آن را آینده‌ی خوش نامید، و نه آینده‌ی تلخ! و شاید هیچکس به جز آقای تال قادر به دیدن آن آینده نبود، اما همه می‌توانستند حدسی نه چندان کوچک در رابطه با آن مکانِ زیبا داشته باشند. آنها نمی‌توانستند ببینند اما می‌توانستند تصور کنند که هاگوارتز در آینده‌ای شاید خیلی دور، همچنان پابرجا خواهد بود. و تمام خاطرات زیبا و زشتِ دوران نوجوانی جادوگران را درون خودش حفظ خواهد کرد.

و در آخر، هاگوارتز نشانه‌ای از گذشته‌ی خودمان یا آینده‌ی کودکانمان خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!