شب بود... و جای زخم هری دوباره به شد درد می کرد... اون دوباره خودش رو جای یه مار فرض میکرد... داشت به سمت یک در میرفت... دری که از چوب افرا بود. وقتی به در رسشید بدون اینکه کاری بکنه در باز شد و وارد اتاق شد. به نظر اون اتاق توی هاگوارتز بود... هری قبلا هم اونجا اومده بود، درسته وقتی داشت با هرمیون از دست گربه ی فلیچ فرار میکرد این اتاق رو پیدا کرده بود... اتاق شومی بود.. وقتی داخل اتاق شد دید که یه صدای سرد و بی روح داره میاد... اون صدای سرد و بی روح داشت وردی رو میخوند که ناگهان روش رو برگردوند و مار رو دید و زخم هری اونقدر سوخت که از خواب پرید... می دونست که لرد ولدرمورت به هاگوارتز اومده ولی اون داشت چی کار میکرد... هری خواست موضوع رو به رون بگه تا باهم پیش دامبلدور برن و در مورد خواب هری به دامبلدور هشدار بدن ولی یادش اومد رون از دو شب پیش که جینی و هری در ملأ عام همدیگه رو در آغوش گرفته بودن باهاش حرف نمیزنه... هری مردد مونده بود که چی کار کنه. دوست نداشت که تنهایی بره و داشت با خودش فکر می کرد که یادش اومد هرمیون داره مقاله اش رو برای اسنیپ آماده می کنه و به احتمال زیاد هنوز هم بیداره... زود لباس هاش رو پوشید و به سمت تالار گریفندور در طبقه ی پایین خوابگاه رفت... دید هرمیون اونجای بسیار خوشحال شد... موضوع رو به هرمیون گفت ولی هرمیون جواب داد: اما هری من نمی تونم با تو بیام باید مقاله ی اسنیپ رو تموم کنم وگرنه جریمه میشم.
هری: اما اگه الان بریم و ولدرمورت رو پیدا کنیم دست اسنیپ هم رو میشه و می فرستنش آزکابان...
هرمیون از اون نگاه های هرمیونی کرد و گفت: هری باز هم باید بهت بگم که دامبلدور به اسنیپ اعتماد داره...
هری: ولی...
هرمیون می پره وسط حرفش و میگه: اما چون میخوام دامبلدور، ولدرمورت رو از بین ببره باهات میام...
اون دوتا راه میفتن و میرن به سمت دفتر دامبلدور... وقتی میرسن هری یادش میاد که اسم رمز جدید رو نمی دونه برای همون به هرمیون میگه: هرمیون... من اسم رمز جدید رو نمی دونم بیا بریم به سمت دفتر پروفسور اسلاگهورن و اسم رو ازش بپرسیم.. اون حتما جواب میده....
هرمیون هم موافقت میکنه و وقتی می خوان راه بیفتن می بینن که اسنیپ داره از دفتر دامبلدور بیرون میاد و وقتی اون دو تا رو می بینه می گه: اوووووووه.... دوشیزه گرنجر و پاتر... شما دو نفر اینجا ایم موقع شب چی کار می کنین...
هری که خیلی عصبانی بود میگه: به تو هیچ ربطی نداره اسنیپ....
اسنیپ: خیلی پررو شدی پاتر... از همین حالا تا آخر سال هر آخر هفته رو کل روز توی دفتر من بازداشتی و همچنین تو گرنجر!!
هرمیون: ولی پروفسور من چرا؟؟
اسنیپ: چون با این پسره این موقع شب ول میگردی...
... بحث در حال بالا گرفت بود که دامبلدور اومد و هری و بقیه رو دید...
دامبلدور: سوروس تو بهتره بری بخوابی امروز حسابی خسته شدی... و اماتو هری و دوشیزه گرنجر با من بیاید...
وقتی هری و هرمیون به سمت دفتر دامبلدور می رفتن اسنیپ با شرارت خاصی به اون ها نگاه میکرد و بعد هم در بسته شد...
وقتی هری، هرمیون و پروفسور دامبلدور به دفتر وارد شدن هری کل ماجرا رو برای دامبلدور گفت و دامبلدور هم با وحشت بسیار گفت: هری این موضوع رو خیلی سرسری گرفتی...
هری: نه، من بلافاصله اومدم پیش شما
دامبلدور: هری و هرمیون حالا شما باید شایستگی خودتون رو به من نشون بدین...
بیاید بریم اونجایی که تو گفتی هری... اونها به راه میفتن و به سرعت به سمت اون در افرایی که هری در خواب دیده بود رسیدند... دامبلدور با ترس و وحشت دستش رو گذاشته بود روی دستگره و به هری و هرمیون گفت: به من قول بدید که تا آخرین نفس مبارزه می کنید و در ضمن من هم به اعضای محفل خبر دادم بیان ولی معلوم نیست تا وقتی اونا برسن ما زنده مونده باشیم....
دامبلدور به آرومی در رو باز میکنه و وارد میشه... بعد از اینکه هر سه نفرشون وارد اتاق میشن یه صدا از پشت میاد و میگه: خوش اومدید... منتظرتون بودم...
دامبلدور: اووووووه.... سوروس الان چه وقت شوخی بود من و ترسوندی...
اسنیپ: من با تو هیچ شوخی ای ندارم پیرمرد خرفت....
.....................................................................
((( خب امیدوارم داستان خوب شده باشه هرچند به زبان معیار نوشتم ولی خوب این رو می تونم اونقدر کش بدم و بهش ماجرا بدم که بشه کتاب هشتم هری پاتر)))
اوکی تایید میشه ... میتونی بری مرحله ی آخر ... البته چون به ما گفتن نه زیاد سخت بگیر نه زیاد آسون ... به همین دلیل تاییدت کردم و گرنه خیلی دیالوگهات زیاد بود !!!
تایید شد!!!(پادمور)
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/29
آخرین ورود: شنبه 28 اسفند 1389 14:32
از: تالاري زيبا به نام گريفندور
پستها:
26

جزئیات کاربر

كالين كروي به طرف هري دويد و گفت : هري اينو دامبلدور بهم داد تا بدم به تو
هري نامه را گرفت و گفت: اين چيه ؟
_نمي دونم فقط گفت كه بدمش به تو
_باشه خداحافظ.
هري كه به طرف خوابگاه مي رفت نامه را باز كرد و نوشته ي آن را خواند :
هري امشب ساعت 9 به دفترم بيا فكر ميكنم جاي جام هافلپافي رو پيدا كردم اگر توانستي دوشيزه گرينجر هم با خودت بيار ممكنه كمك خوبي باشه امشب ساعت 9 توي دفترم ميبينمت .
امضا: دامبلدور
*رمز ورود : شبح نوراني* شنلت هم يادت نره!
هري كه خيلي كنجكاو بود به طرف سالن عمومي گريفندور رفت تا به رون و هرميون خبر دهد كه آنها را در سالن عمومي گريفندور پيدا كرد
هري نامه را به آنها نشان داد و رو به هرميون گفت : تو هم بايد ساعت 9 با من بياي .
_ باشه .
ساعت نزديك 9 بود كه هري و هرميون از خوابگاه خارج شدند . هري همان طور كه از پله ها بالا ميرفت به هرميون گفت به نظر تو از كجا پيداش كرده؟
_ نمي دونم حتما برامون توضيح ميده .
هري بعد از گفتن رمز عبور به همراه هرميون از پلكان بالا رفت و به آرامي در زد
بعد از مدتي دامبلدور در را باز كرد و با ديدن آنها گفت : چه به موقع!!! بفرماييد!!!
با وارد شدن هري و هرميون صداي پچ پچ تابلو هاي مديران قبلي هاگوارتز خاموش شد . دامبلدور بدون مقدمه گفت : فكر ميكنم جاي جام هافلپافي رو پيدا كرده باشم .
اتاق دامبلدور ساكت شد و او ادامه داد : فكر ميكنم جاي جا م هافلپاف توي خونه ي ريدل ها باشه يا ميتونم بهتر بگم پدر والدمورت ...
و اون ميتونه توي مخفي ترين قسمت خونه باشه كه معمولا اين خونه هاي بزرگ اتاق هاي مخفي هم دارند خوب حالا حاضر هستيد ؟
هري گفت : من حاضرم
از چهره ي رنگ پريده ي هرميون معلوم بود كه ترسيده اما با شجاعت و بدون اين كه ترسي در صدايش شنيده شود گفت : من هم حاضرم .
هري شنل نامرئي را روي خودش و هرميون انداخت و با دامبلدور از قلعه خارج شدند و وقتي به پشت دروازه رسيدند دامبلدور به آنها گفت : شما ها كه خيال نداريد تا اونجا پياده بريد !! خوب بهتره كه اونجا ظاهر بشيم . همديگر را سفت بگيريد يك...دو...سه
باز هم هري عبور از داخل يك لوله ي باريك را احساس كرد بعد از مدتي كه به نظر هري طولاني مي آمد به آنجا رسيدند هري يك با ر آنجا را در خواب ديده بود همان خوابي كه والدمورت و دم باريك را در آنجا ديده بود...
آنها به همراه دامبلدور وارد خانه شدند با باز شدن در لايه اي خاك به هوا بلند شد و هري به سرفه افتاد . دامبلدور به طرف اتاق نشيمن رفت ...اتاق بزرگي بود اما پر از خاك!!!
دامبلدور گفت : راه ورود به اين اتاق مخفي بايد توي همين سالن باشه ...
هرميون گفت: معمولا ماگل ها اتاق هاي مخفيشون رو پشت كتاب خونه هاشون پنهان ميكنن. گاهي اوقات هم پشت كمد هاي بزرگي پنهانشون ميكنن .
اما در سالن هيچ كمد يا كتاب خانه اي وجود نداشت ناگهان دامبلدور گفت: درسته!!!
و به طرف ويترين بزرگي رفت و با وردي آن را كنار زد در پشت آن دري رنگ و رو رفته خود نمايي مي كرد دامبلدور گفت خودشه ! پشت همين دره فقط آماده باشيد ممكنه والدمورت روي اين در طلسمي گذاشته باشه و باز كننده ي اين در بيهوش بشه يا ....
رنگ از صورت هري و هرميون پريد و دامبلدور گفت بايد به من قول بديد كه اگر براي من اتفاقي افتاد شما جام رو پيدا كنيد و وقتتون رو براي من تلف نكنيد .
هري و هرميون با نگراني به هم نگاه كردند و قول دادند
دامبلدور در را باز كرد...........
اوکی خوبه ... محیط ها رو خوب ترسیم کرده بودی ... تایید شد !!!(پادمور)
هري نامه را گرفت و گفت: اين چيه ؟
_نمي دونم فقط گفت كه بدمش به تو
_باشه خداحافظ.
هري كه به طرف خوابگاه مي رفت نامه را باز كرد و نوشته ي آن را خواند :
هري امشب ساعت 9 به دفترم بيا فكر ميكنم جاي جام هافلپافي رو پيدا كردم اگر توانستي دوشيزه گرينجر هم با خودت بيار ممكنه كمك خوبي باشه امشب ساعت 9 توي دفترم ميبينمت .
امضا: دامبلدور
*رمز ورود : شبح نوراني* شنلت هم يادت نره!
هري كه خيلي كنجكاو بود به طرف سالن عمومي گريفندور رفت تا به رون و هرميون خبر دهد كه آنها را در سالن عمومي گريفندور پيدا كرد
هري نامه را به آنها نشان داد و رو به هرميون گفت : تو هم بايد ساعت 9 با من بياي .
_ باشه .
ساعت نزديك 9 بود كه هري و هرميون از خوابگاه خارج شدند . هري همان طور كه از پله ها بالا ميرفت به هرميون گفت به نظر تو از كجا پيداش كرده؟
_ نمي دونم حتما برامون توضيح ميده .
هري بعد از گفتن رمز عبور به همراه هرميون از پلكان بالا رفت و به آرامي در زد
بعد از مدتي دامبلدور در را باز كرد و با ديدن آنها گفت : چه به موقع!!! بفرماييد!!!
با وارد شدن هري و هرميون صداي پچ پچ تابلو هاي مديران قبلي هاگوارتز خاموش شد . دامبلدور بدون مقدمه گفت : فكر ميكنم جاي جام هافلپافي رو پيدا كرده باشم .
اتاق دامبلدور ساكت شد و او ادامه داد : فكر ميكنم جاي جا م هافلپاف توي خونه ي ريدل ها باشه يا ميتونم بهتر بگم پدر والدمورت ...
و اون ميتونه توي مخفي ترين قسمت خونه باشه كه معمولا اين خونه هاي بزرگ اتاق هاي مخفي هم دارند خوب حالا حاضر هستيد ؟
هري گفت : من حاضرم
از چهره ي رنگ پريده ي هرميون معلوم بود كه ترسيده اما با شجاعت و بدون اين كه ترسي در صدايش شنيده شود گفت : من هم حاضرم .
هري شنل نامرئي را روي خودش و هرميون انداخت و با دامبلدور از قلعه خارج شدند و وقتي به پشت دروازه رسيدند دامبلدور به آنها گفت : شما ها كه خيال نداريد تا اونجا پياده بريد !! خوب بهتره كه اونجا ظاهر بشيم . همديگر را سفت بگيريد يك...دو...سه
باز هم هري عبور از داخل يك لوله ي باريك را احساس كرد بعد از مدتي كه به نظر هري طولاني مي آمد به آنجا رسيدند هري يك با ر آنجا را در خواب ديده بود همان خوابي كه والدمورت و دم باريك را در آنجا ديده بود...
آنها به همراه دامبلدور وارد خانه شدند با باز شدن در لايه اي خاك به هوا بلند شد و هري به سرفه افتاد . دامبلدور به طرف اتاق نشيمن رفت ...اتاق بزرگي بود اما پر از خاك!!!
دامبلدور گفت : راه ورود به اين اتاق مخفي بايد توي همين سالن باشه ...
هرميون گفت: معمولا ماگل ها اتاق هاي مخفيشون رو پشت كتاب خونه هاشون پنهان ميكنن. گاهي اوقات هم پشت كمد هاي بزرگي پنهانشون ميكنن .
اما در سالن هيچ كمد يا كتاب خانه اي وجود نداشت ناگهان دامبلدور گفت: درسته!!!
و به طرف ويترين بزرگي رفت و با وردي آن را كنار زد در پشت آن دري رنگ و رو رفته خود نمايي مي كرد دامبلدور گفت خودشه ! پشت همين دره فقط آماده باشيد ممكنه والدمورت روي اين در طلسمي گذاشته باشه و باز كننده ي اين در بيهوش بشه يا ....
رنگ از صورت هري و هرميون پريد و دامبلدور گفت بايد به من قول بديد كه اگر براي من اتفاقي افتاد شما جام رو پيدا كنيد و وقتتون رو براي من تلف نكنيد .
هري و هرميون با نگراني به هم نگاه كردند و قول دادند
دامبلدور در را باز كرد...........
اوکی خوبه ... محیط ها رو خوب ترسیم کرده بودی ... تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/1 14:59:26
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:33:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:39:25
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:33:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:39:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

دامبلدور با لبخندی به در روبرویش اشاره کرد و گفت : " این همون بخش وزارته ! "
هرمیون تعجب زده و قدری هم بشاش به هری نگاه کرد. هری هنوز در شوک بود ... یعنی ممکن بود ؟؟؟ یک پسر 17 ساله ؟
دامبلدور گفت : " شک نکن هری ، تو ولدمورت رو شکست دادی ، لیاقتش رو داری ! "
هری گفت : " ولی ریاست بخش مبارزه با جادوی سیاه وزارت کار خیلی بزرگیه ، ممکنه از پسش بر نیام !! "
دامبلدور گفت : " ببین هری ، تو با شکست دادن ولدمورت قدرت جادوی خودت رو ثابت کردی ، با نقشه ای که کشیده بودی ، قدرت مدیریت خودت رو ثابت کردی و با تحمل غم مرگ بهترین دوستت رون قدرت احساساتت رو هم ثابت کردی ! هری اسکریمجر مطمئن بوده وگر نه تو رو برای این پست قرار نمی داده ! "
هرمیون رو به دامبلدور گفت : " ولی پروفسور ...
دامبلدور حرفش را قطع کرد و گفت : " هرمیون ، تو میدونی که هری از پسش بر میاد پس لطفا نظرت رو بهش بگو . "
هرمیون رو به هری گفت : " برو تو هری ... برو و لیاقتت رو نشون بده ! "
هری با احتیاط وارد اتاق شد. اتاق بزرگی بود . کف آن با کفپوش چوبی پوشیده شده بود و دیوار هایش را با کاغذ دیواری قهوه ای پوشانده بودند
در وسط اتاق میز مستطیل متوسطی بود که یک صندلی چوبی در کنارش گذاشته بودند. پشت میز و چسبیده به دیوار قفسه ای پر از ذونکن و پرونده وجود داشت و روی میز یک جا خودکاری کوچک بود و یک دستگاه مخصوص که وقتی پیغامی را می نوشتید در آن می گذاشتید و آن دستگاه پیغام را به موشک تبدیل کرده و به گیرنده می فرستاد.
در اطراف دیوار ها مبل های قهوه ای رنگی بود که برای نشستن مرا جعین بود و در یک گوشه هم یک گلدان سفید قرار داشت. در گوشه ی دیگر اتاق هم یک دستگاه عجیب مثل کامپیوتر ماگل ها گذاشته بودند !
هری جلو رفت و روی صندلی پشت میز نشست و فکر کرد : " باید شروع کنم ، قدم اول تکمیل پرونده لرد ولدمورت ! "
بسیار خوب ... پست اولتو که دیدم گفتم چرا این طرف انقدر بد زده که به عکس نگاه نکرده ...
ولی راستشو بخوای این دفعه هم از داستانت خوشم نیومد... کمی بی ربط به عکس بود ...
فکر میکنم اگر یک کم وقت بزاری به راحتی تایید بشی ... این پستت لیاقت تایید شدنو داشت چون خیلی عالی بود از همه نظر به غیر از داستان ...
تایید نشد ...
کمی به عکس بیشتر نگاه کن ... عجله ای نیست که هر چی توی ذهنت اومد پیاده کنی ... میتونی چند بار فکر کنی و همرو با هم مقایسه کنی ببینی کدوم بهتره(پادمور)
دوست خوب به نظر من بهتره شما قدرت داستان افراد را بر رسی کنی نه ارتباط اون به عکس رو ، البته حقا این عکس به غار هیچ ارتباطی نداره ولی می تونه یکی از دفتر های وزارت جادو باشه ، بگذارید نویسنده برداشت خودش رو بنویسه نه اون چیزی رو که شما می خواهید .... البته این یک پیشنهاد بود (لرد عقرب)
هرمیون تعجب زده و قدری هم بشاش به هری نگاه کرد. هری هنوز در شوک بود ... یعنی ممکن بود ؟؟؟ یک پسر 17 ساله ؟
دامبلدور گفت : " شک نکن هری ، تو ولدمورت رو شکست دادی ، لیاقتش رو داری ! "
هری گفت : " ولی ریاست بخش مبارزه با جادوی سیاه وزارت کار خیلی بزرگیه ، ممکنه از پسش بر نیام !! "
دامبلدور گفت : " ببین هری ، تو با شکست دادن ولدمورت قدرت جادوی خودت رو ثابت کردی ، با نقشه ای که کشیده بودی ، قدرت مدیریت خودت رو ثابت کردی و با تحمل غم مرگ بهترین دوستت رون قدرت احساساتت رو هم ثابت کردی ! هری اسکریمجر مطمئن بوده وگر نه تو رو برای این پست قرار نمی داده ! "
هرمیون رو به دامبلدور گفت : " ولی پروفسور ...
دامبلدور حرفش را قطع کرد و گفت : " هرمیون ، تو میدونی که هری از پسش بر میاد پس لطفا نظرت رو بهش بگو . "
هرمیون رو به هری گفت : " برو تو هری ... برو و لیاقتت رو نشون بده ! "
هری با احتیاط وارد اتاق شد. اتاق بزرگی بود . کف آن با کفپوش چوبی پوشیده شده بود و دیوار هایش را با کاغذ دیواری قهوه ای پوشانده بودند
در وسط اتاق میز مستطیل متوسطی بود که یک صندلی چوبی در کنارش گذاشته بودند. پشت میز و چسبیده به دیوار قفسه ای پر از ذونکن و پرونده وجود داشت و روی میز یک جا خودکاری کوچک بود و یک دستگاه مخصوص که وقتی پیغامی را می نوشتید در آن می گذاشتید و آن دستگاه پیغام را به موشک تبدیل کرده و به گیرنده می فرستاد.
در اطراف دیوار ها مبل های قهوه ای رنگی بود که برای نشستن مرا جعین بود و در یک گوشه هم یک گلدان سفید قرار داشت. در گوشه ی دیگر اتاق هم یک دستگاه عجیب مثل کامپیوتر ماگل ها گذاشته بودند !
هری جلو رفت و روی صندلی پشت میز نشست و فکر کرد : " باید شروع کنم ، قدم اول تکمیل پرونده لرد ولدمورت ! "
بسیار خوب ... پست اولتو که دیدم گفتم چرا این طرف انقدر بد زده که به عکس نگاه نکرده ...
ولی راستشو بخوای این دفعه هم از داستانت خوشم نیومد... کمی بی ربط به عکس بود ...
فکر میکنم اگر یک کم وقت بزاری به راحتی تایید بشی ... این پستت لیاقت تایید شدنو داشت چون خیلی عالی بود از همه نظر به غیر از داستان ...
تایید نشد ...
کمی به عکس بیشتر نگاه کن ... عجله ای نیست که هر چی توی ذهنت اومد پیاده کنی ... میتونی چند بار فکر کنی و همرو با هم مقایسه کنی ببینی کدوم بهتره(پادمور)
دوست خوب به نظر من بهتره شما قدرت داستان افراد را بر رسی کنی نه ارتباط اون به عکس رو ، البته حقا این عکس به غار هیچ ارتباطی نداره ولی می تونه یکی از دفتر های وزارت جادو باشه ، بگذارید نویسنده برداشت خودش رو بنویسه نه اون چیزی رو که شما می خواهید .... البته این یک پیشنهاد بود (لرد عقرب)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/29 16:33:43
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/29 23:29:47
ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/29 23:44:59
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/29 23:29:47
ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/29 23:44:59
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

ساعت ۱۲ شب بود
دامبلدور وارد بیمارستان شد.مادام پامفری داشت با هری بحث میکرد دامبلدور به آنها نزدیک شد هری تا وی را دید فریاد زد:
ــ آقا....اون بیگناه هست ...سیریوس کاری نکرده.
مادام: هی میگه اون بیگناه هست...آلبوس یعنی ممکنه سیریوس با مغز هری کاری کرده باشه؟
ــ نه..
و بعد خیلی مودبانه به وی گفت:
پاپی....میتونم با این دوتا بچه تنها صحبت کنم؟
ــ معلومه آلبوس
و بعد هم از اتاق رفت
هری : اون بیگناه هست من میدونم
ــ میدونم هری..برای همینم اینجام.من میدونم که دوشیزه گرنجر با ساعتش میتونه به ما کمک کنه.
هرمیون: شما این اجازه رو میدید؟
ــمعلومه،دو بار کافیه جون سیریوس رو نجات بدین و بعد برگردین.
هری: چی دو بار؟
هرمیون:میفهمی،زود باش بیا این جا.
بعد هرمیون ساعتی را برداشت و دو بار آن را برگرداند.
آنها در بیمارستان بودند ساعت ۱۰:۳۰ شب بود هرمیون دست هری رو گرفت و بعد با او به سمت حیاط حرکت کرد. در راه آنها مادام پامفری و اسنیپ رو دیدند که داشتند هری و هرمیون رو به بیمارستان میبردند.
هری: این که منم
ــ ما یک ساعت و نیم به عقب برگشتیم
ــ ما چی..
ــ بعدا میگم. بیا این گوشه تا کسی نبینه تو رو.
ــ میخوای چیکار کنی؟
ــ میریم اون حیوون بیچاره رو آزاد میکنیم و بعد هم میریم دنبال سیریوس.
بعد هم آروم بلند شد و به سمت حیوان بزرگ راه افتاد تعظیمی کرد و بعد طنابش را گرفت و با زور و تلاش حیوان را به سمت جنگل آورد.
هری: بریم
بعد تعظیمی کرد و هر دو سوارش شدند و به سمت برج حرکت کردند.
تق
هری در پنجره رو باز کرد سیریوس را آزاد کرد و گفت :
سیریوس...به هم نامه بده
ــحتما..مرسی
بعد وی با هر دو آنها خدا حافظی کرد و رفت
هرمیون:زود باش بریم
وبعد به سمت بیمارستان حرکت کردند...آلبوس دامبلدور دم در منتظرشان بود آنها داخل رفتند و آلبوس در را بست..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک کم زیاد عجله کردم ممکنه خوب نشده باشه
دامبلدور وارد بیمارستان شد.مادام پامفری داشت با هری بحث میکرد دامبلدور به آنها نزدیک شد هری تا وی را دید فریاد زد:
ــ آقا....اون بیگناه هست ...سیریوس کاری نکرده.
مادام: هی میگه اون بیگناه هست...آلبوس یعنی ممکنه سیریوس با مغز هری کاری کرده باشه؟
ــ نه..
و بعد خیلی مودبانه به وی گفت:
پاپی....میتونم با این دوتا بچه تنها صحبت کنم؟
ــ معلومه آلبوس
و بعد هم از اتاق رفت
هری : اون بیگناه هست من میدونم
ــ میدونم هری..برای همینم اینجام.من میدونم که دوشیزه گرنجر با ساعتش میتونه به ما کمک کنه.
هرمیون: شما این اجازه رو میدید؟
ــمعلومه،دو بار کافیه جون سیریوس رو نجات بدین و بعد برگردین.
هری: چی دو بار؟
هرمیون:میفهمی،زود باش بیا این جا.
بعد هرمیون ساعتی را برداشت و دو بار آن را برگرداند.
آنها در بیمارستان بودند ساعت ۱۰:۳۰ شب بود هرمیون دست هری رو گرفت و بعد با او به سمت حیاط حرکت کرد. در راه آنها مادام پامفری و اسنیپ رو دیدند که داشتند هری و هرمیون رو به بیمارستان میبردند.
هری: این که منم
ــ ما یک ساعت و نیم به عقب برگشتیم
ــ ما چی..
ــ بعدا میگم. بیا این گوشه تا کسی نبینه تو رو.
ــ میخوای چیکار کنی؟
ــ میریم اون حیوون بیچاره رو آزاد میکنیم و بعد هم میریم دنبال سیریوس.
بعد هم آروم بلند شد و به سمت حیوان بزرگ راه افتاد تعظیمی کرد و بعد طنابش را گرفت و با زور و تلاش حیوان را به سمت جنگل آورد.
هری: بریم
بعد تعظیمی کرد و هر دو سوارش شدند و به سمت برج حرکت کردند.
تق
هری در پنجره رو باز کرد سیریوس را آزاد کرد و گفت :
سیریوس...به هم نامه بده
ــحتما..مرسی
بعد وی با هر دو آنها خدا حافظی کرد و رفت
هرمیون:زود باش بریم
وبعد به سمت بیمارستان حرکت کردند...آلبوس دامبلدور دم در منتظرشان بود آنها داخل رفتند و آلبوس در را بست..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک کم زیاد عجله کردم ممکنه خوب نشده باشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1385/12/28 20:07:35
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1385/12/28 20:08:39
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1385/12/28 20:08:39
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

سلام . نمایشنامه :
پشت كتابخانه اي در طبقات زيرين هاگوارتز :
دامبلدور مانند هميشه كلاه قرمز رنگ خود را بر سر داشت و در حاليكه شنل بلند سياهش را كه ازپشت كمي خاكي شده بود را با دستانش مي تكاند گفت:
سورس، به نظرت دير نكردند؟ طبق قرار بايد 10 دقيقه قبل اينجا مي بودن!
اسنيپ در حاليكه در عالم خود بود و زمين پر از حشره را مي نگريست فورا لرزيد و به خود آمد، به سمت دامبلدور چرخيد و با صداي سرد خود پاسخ گفت:
- نميدونم رئيس! فكر مي كنم الان ديگه پيداشون بشه. احتمالا به آرگس فيلچ برخوردن يا مورد ديگه اي.
دامبلدور آهي كشيد و عينكش را كه كج شده بود صاف نمود، دست چپش را بلند كرد، سپس با ترديد پرسيد:
- سورس، نوشيدني؟
اسنيپ: نه متشكريم رئيس.
با حركت دست چپ دامبلدور يك نوشيدني كره اي روي هوا ظاهر گشت و معلق ماند، دامبلدور جام طلايي را بدست گرفت و آن را سر كشيد. سپس چند سرفه خفيف كرد:
- چقدر بد مزه ! بهتر نخواستي، ئيي. چقده تلخ شده اين اواخر نوشيدني ها.
اسنيپ گويا كه لحظه اي فراموش كرده بود كه دامبلدور در مقابلش است پوزخندي زد و راحت گفت:
- آره ديگه، جادوي هاي تئوري و بدون سلاح هم تاريخ مصرفشون تموم شده...
دامبلدور توجه اي نكرد، سكوتي ميان آن دو برقرار شد، دامبلدور ناگهان با صدايي لرزان گفت:
اومدن!
و در حالكه كمي خود را كج كرده بود تا از پشت كتابخانه آنها را واضح تر ببيند با انگشتش پاتر و گرنجر را نشان داد. اسنيپ هم كنار دامبلدور كمي خودش را كج كر سپس با تعجب به دامبلدور نگاه كرد و گفت:
- اما رئيس، كسي نيومده !
دامبلدور خنده اي مضحك و كوتاه كرد و گفت:
زير شنل هستند سورس.
شنل كنار رفت، هري پاتر در حاليكه عينكش را به چشم نداشت و لباس خواب به تن كرده بود نمايان شد. خستگي در چشمانش موج مي زد. و در كنار او هم هرميون گرنجر در حاليكه موهاي خود را به مدل خروسي در آورده بود ظاهر شد و كاملا سر حال خود را نشان داد و گفت:
- سلام پروفسور.
دامبلدور چيزي نگفت، خيلي سريع به سمت سورس چرخيد گفت:
- حالا، سريع برو، مراقب باش كسي دنبالت نكنه، زود زود...
اسنيپ چند گام برداشت و به سرعت در آن زير زمين نسبتا تاريك از نظرها غايب شد. هري و هرميون سردرگم به يكديگر نگاه مي كردند، گويي كه در مردابي از ابهام غرق شده اند به دامبلدور مي نگريستند، دامبلدور با اضطراب گفت:
- با من بيآييد. مراقب باشيد. زير پاي حشرات زياد هستند! مخصوصا سوسك ها.
هرميون لبخندي تمسخرآميز زد و گفت:
- هري جاي رون خاليه!
اما هري توجهي نكرد، با دقت پشت سر دامبلدور گام بر مي داشت، هرميون ابرويي بالا انداخت، خواست چيزي بپرسد كه ناگهان جيغي كشيد و روي زمين افتاد:
- هري كمك!
دامبلدور و هري بلافاصله چرخيدند. دامبلدور با نور چوبدستي خود محدوده را روشن نمود و خيز برداشت و دست هرميون را گرفت. هرميون در حاليكه اشك مي ريخت و گريه مي كرد گفت:
- اين چه آشغالي بود. لعنتي. لجن زار اونم اينجا!
دامبلدور به دامن سفيد رنگ هرميون خيره شده بود اكنون ديگر تيره شده بود. چوبدستي خود را تكان داد، دامن مثل حالت اول خودش سفيد شد. سپس گفت:
- دوشيزه گرنجر. همين يكي بود خيالت راحت ديگه نيست.
سپس به ادامه مسير رفت و در تاريكي گام بر مي داشت. حال آنها در يك تونلي بودند. دامبلدور ايستاد، پشت سر او هرميون و هري هم ايستادند. هري با كنجكاوي پرسيد:
- رسيديم!
دامبلدور به طور كامل برگشت، چوبدستي اش را بالا گرفت. چندين جرقه سبز رنگ از نوك آن بيرون جست و بلافاصله خاموش شد. فضا كاملا روشن شد. تونل كاملا نمايان بود. ديوار ها تونل از جنس آينه بودند. كه در ميان آن خطوط نازك چوبي از جنس افرا نماي زيبايي به آن داده بود. در مقابل آنها يك دربود. دامبلدور دست در شنلش نمود و كليدي بيرون كشيد. كليد طلايي به شدت مي درخشيد.
هري: داخل آن در چي هست؟
دامبلدور چرخيد و كليد را به سمت قفل در برد، هنوز آن را داخل نبرد و نچرخاند. لرزشي در ميان اندام دامبلدور مشاهده شد. هرميون هري را كنار زد و جلو آمد، با وحشت پرسيد:
- پروفسور، چيزي شده.
به يكباره درب با صداي جيرررر مانندي باز شد، دامبلدور برگشت، اما اين بار او دامبلدور نبود، لوسيوس مالفوي در لباس آلبوس دامبلدور جلوي آنها نمايان شد و لبخندي شيطاني زد، دستش را تكان داد، موجي وحشتناك و سنگين هري و هرميون را كه دائما جيغ و داد مي كردند و فرياد مي زدند:
- پروفسور اسنيپ! كمك...كجاييد. كمك!
را بلند كرد و در ميان انبوهي از تاريكي در هدايت كرد.
هري چشمانش را باز كرد. قبرستان. كنارش هرميون بيهوش و در اطرافش دهكده اي از قبر و آرامگاه!
ارادتمند شما سوروس اسنیپ
هوممم ... نه ... نشد... زیاد دیالوگ داشتی ...بعد هم داستانت رو خوب ننوشته بودی... سیروس جان یک کم بیشتر وقت بزار ... وقتی یک ایده داری برای عکس نشین تند تند بنویسش ... همین تند تند نویسیت خراب میکنه کارو...سعی کن از دیالوگها کم کنی ... و به جاش فضا سازی یک کم اضافه کنی ...
تایید نشد(پادمور)
پشت كتابخانه اي در طبقات زيرين هاگوارتز :
دامبلدور مانند هميشه كلاه قرمز رنگ خود را بر سر داشت و در حاليكه شنل بلند سياهش را كه ازپشت كمي خاكي شده بود را با دستانش مي تكاند گفت:
سورس، به نظرت دير نكردند؟ طبق قرار بايد 10 دقيقه قبل اينجا مي بودن!
اسنيپ در حاليكه در عالم خود بود و زمين پر از حشره را مي نگريست فورا لرزيد و به خود آمد، به سمت دامبلدور چرخيد و با صداي سرد خود پاسخ گفت:
- نميدونم رئيس! فكر مي كنم الان ديگه پيداشون بشه. احتمالا به آرگس فيلچ برخوردن يا مورد ديگه اي.
دامبلدور آهي كشيد و عينكش را كه كج شده بود صاف نمود، دست چپش را بلند كرد، سپس با ترديد پرسيد:
- سورس، نوشيدني؟
اسنيپ: نه متشكريم رئيس.
با حركت دست چپ دامبلدور يك نوشيدني كره اي روي هوا ظاهر گشت و معلق ماند، دامبلدور جام طلايي را بدست گرفت و آن را سر كشيد. سپس چند سرفه خفيف كرد:
- چقدر بد مزه ! بهتر نخواستي، ئيي. چقده تلخ شده اين اواخر نوشيدني ها.
اسنيپ گويا كه لحظه اي فراموش كرده بود كه دامبلدور در مقابلش است پوزخندي زد و راحت گفت:
- آره ديگه، جادوي هاي تئوري و بدون سلاح هم تاريخ مصرفشون تموم شده...
دامبلدور توجه اي نكرد، سكوتي ميان آن دو برقرار شد، دامبلدور ناگهان با صدايي لرزان گفت:
اومدن!
و در حالكه كمي خود را كج كرده بود تا از پشت كتابخانه آنها را واضح تر ببيند با انگشتش پاتر و گرنجر را نشان داد. اسنيپ هم كنار دامبلدور كمي خودش را كج كر سپس با تعجب به دامبلدور نگاه كرد و گفت:
- اما رئيس، كسي نيومده !
دامبلدور خنده اي مضحك و كوتاه كرد و گفت:
زير شنل هستند سورس.
شنل كنار رفت، هري پاتر در حاليكه عينكش را به چشم نداشت و لباس خواب به تن كرده بود نمايان شد. خستگي در چشمانش موج مي زد. و در كنار او هم هرميون گرنجر در حاليكه موهاي خود را به مدل خروسي در آورده بود ظاهر شد و كاملا سر حال خود را نشان داد و گفت:
- سلام پروفسور.
دامبلدور چيزي نگفت، خيلي سريع به سمت سورس چرخيد گفت:
- حالا، سريع برو، مراقب باش كسي دنبالت نكنه، زود زود...
اسنيپ چند گام برداشت و به سرعت در آن زير زمين نسبتا تاريك از نظرها غايب شد. هري و هرميون سردرگم به يكديگر نگاه مي كردند، گويي كه در مردابي از ابهام غرق شده اند به دامبلدور مي نگريستند، دامبلدور با اضطراب گفت:
- با من بيآييد. مراقب باشيد. زير پاي حشرات زياد هستند! مخصوصا سوسك ها.
هرميون لبخندي تمسخرآميز زد و گفت:
- هري جاي رون خاليه!
اما هري توجهي نكرد، با دقت پشت سر دامبلدور گام بر مي داشت، هرميون ابرويي بالا انداخت، خواست چيزي بپرسد كه ناگهان جيغي كشيد و روي زمين افتاد:
- هري كمك!
دامبلدور و هري بلافاصله چرخيدند. دامبلدور با نور چوبدستي خود محدوده را روشن نمود و خيز برداشت و دست هرميون را گرفت. هرميون در حاليكه اشك مي ريخت و گريه مي كرد گفت:
- اين چه آشغالي بود. لعنتي. لجن زار اونم اينجا!
دامبلدور به دامن سفيد رنگ هرميون خيره شده بود اكنون ديگر تيره شده بود. چوبدستي خود را تكان داد، دامن مثل حالت اول خودش سفيد شد. سپس گفت:
- دوشيزه گرنجر. همين يكي بود خيالت راحت ديگه نيست.
سپس به ادامه مسير رفت و در تاريكي گام بر مي داشت. حال آنها در يك تونلي بودند. دامبلدور ايستاد، پشت سر او هرميون و هري هم ايستادند. هري با كنجكاوي پرسيد:
- رسيديم!
دامبلدور به طور كامل برگشت، چوبدستي اش را بالا گرفت. چندين جرقه سبز رنگ از نوك آن بيرون جست و بلافاصله خاموش شد. فضا كاملا روشن شد. تونل كاملا نمايان بود. ديوار ها تونل از جنس آينه بودند. كه در ميان آن خطوط نازك چوبي از جنس افرا نماي زيبايي به آن داده بود. در مقابل آنها يك دربود. دامبلدور دست در شنلش نمود و كليدي بيرون كشيد. كليد طلايي به شدت مي درخشيد.
هري: داخل آن در چي هست؟
دامبلدور چرخيد و كليد را به سمت قفل در برد، هنوز آن را داخل نبرد و نچرخاند. لرزشي در ميان اندام دامبلدور مشاهده شد. هرميون هري را كنار زد و جلو آمد، با وحشت پرسيد:
- پروفسور، چيزي شده.
به يكباره درب با صداي جيرررر مانندي باز شد، دامبلدور برگشت، اما اين بار او دامبلدور نبود، لوسيوس مالفوي در لباس آلبوس دامبلدور جلوي آنها نمايان شد و لبخندي شيطاني زد، دستش را تكان داد، موجي وحشتناك و سنگين هري و هرميون را كه دائما جيغ و داد مي كردند و فرياد مي زدند:
- پروفسور اسنيپ! كمك...كجاييد. كمك!
را بلند كرد و در ميان انبوهي از تاريكي در هدايت كرد.
هري چشمانش را باز كرد. قبرستان. كنارش هرميون بيهوش و در اطرافش دهكده اي از قبر و آرامگاه!
ارادتمند شما سوروس اسنیپ
هوممم ... نه ... نشد... زیاد دیالوگ داشتی ...بعد هم داستانت رو خوب ننوشته بودی... سیروس جان یک کم بیشتر وقت بزار ... وقتی یک ایده داری برای عکس نشین تند تند بنویسش ... همین تند تند نویسیت خراب میکنه کارو...سعی کن از دیالوگها کم کنی ... و به جاش فضا سازی یک کم اضافه کنی ...
تایید نشد(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1385/12/28 19:42:38
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1385/12/28 19:52:13
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/29 23:13:34
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/1 15:02:18
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1385/12/28 19:52:13
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/29 23:13:34
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/1 15:02:18
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

دامبلدور به غار روبرو اشاره کرد و گفت : " همین جاست ! "
هرمیون متعجبانه به هری نگاهی کرد . هری رو به دامبلدور گفت : " شما با ما نمیاید ؟ "
دامبلدور گفت : " ممکنه مرگخواران بیان اونجا ، اگر من رو ببینند ولدمورت می فهمه که من هنوز زنده ام ! "
هری نگاهی به هرمیون کرد و به راه افتاد . هرمیون هم پشت سرش حرکت کرد.
دامبلدور صدا زد : "هری"
هری برگشت . دامبلدور ادامه داد : " حواست باشه که این تنها هورکراکسیه که کمکت می کنم ، سه تای دیگه رو باید خودت پیدا کنی ! "
هری پرسید :" برای چی هورکراکس رو توی این غار گذاشته ؟ "
دامبلدور پاسخ داد : " احتمالا چون این غاری بوده که سال ها در اون مخفی شده تا زمانی که دم باریک به سراغش رفته ! "
هری گفت : " متشکرم از اینکه کمکم کردید ! "
دامبلدور گفت :" حالا زودتر برو ، یادت باشه اگر مرگخوار ها اومدن به اسنیپ آسیبی نرسونی ! "
هری گفت : " خداحافظ "
و به سمت داخل غار به راه افتاد. هرمیون نیز به دنبالش می امد !
هری از روی صخره های سنگی می گذشت . غار تاریک بود و بوی نم می داد ، کف غار با لجن پوشیده شده بود . دیواره هایش پر از خفاش هایی بود که با هر قدم هری جیغ و داد و کردند و به پرواز در می آمدند و بعد از مدتی دوباره سر جای خود می نشستند.
کمی جلو تر هرمیون فریاد زد : " هری ! "
هری برگشت و هرمیون را دید که در دست یک سری مرگخوار اسیر بود. اسنیپ هم در میان آن ها بود. گری بک یک قدم جلو گذاشت و گفت : " سلام قهرمان کوچولو !!! "
هوممم
به عکس دقیقا نگاه کن ... جایی که دامبلدور داره میره شبیه یک اتاقه ... بعید میدونم شبیه غار باشه ...
تایید نشد !!!(پادمور)
هرمیون متعجبانه به هری نگاهی کرد . هری رو به دامبلدور گفت : " شما با ما نمیاید ؟ "
دامبلدور گفت : " ممکنه مرگخواران بیان اونجا ، اگر من رو ببینند ولدمورت می فهمه که من هنوز زنده ام ! "
هری نگاهی به هرمیون کرد و به راه افتاد . هرمیون هم پشت سرش حرکت کرد.
دامبلدور صدا زد : "هری"
هری برگشت . دامبلدور ادامه داد : " حواست باشه که این تنها هورکراکسیه که کمکت می کنم ، سه تای دیگه رو باید خودت پیدا کنی ! "
هری پرسید :" برای چی هورکراکس رو توی این غار گذاشته ؟ "
دامبلدور پاسخ داد : " احتمالا چون این غاری بوده که سال ها در اون مخفی شده تا زمانی که دم باریک به سراغش رفته ! "
هری گفت : " متشکرم از اینکه کمکم کردید ! "
دامبلدور گفت :" حالا زودتر برو ، یادت باشه اگر مرگخوار ها اومدن به اسنیپ آسیبی نرسونی ! "
هری گفت : " خداحافظ "
و به سمت داخل غار به راه افتاد. هرمیون نیز به دنبالش می امد !
هری از روی صخره های سنگی می گذشت . غار تاریک بود و بوی نم می داد ، کف غار با لجن پوشیده شده بود . دیواره هایش پر از خفاش هایی بود که با هر قدم هری جیغ و داد و کردند و به پرواز در می آمدند و بعد از مدتی دوباره سر جای خود می نشستند.
کمی جلو تر هرمیون فریاد زد : " هری ! "
هری برگشت و هرمیون را دید که در دست یک سری مرگخوار اسیر بود. اسنیپ هم در میان آن ها بود. گری بک یک قدم جلو گذاشت و گفت : " سلام قهرمان کوچولو !!! "
هوممم
به عکس دقیقا نگاه کن ... جایی که دامبلدور داره میره شبیه یک اتاقه ... بعید میدونم شبیه غار باشه ...
تایید نشد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/28 12:40:11
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:24:52
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:24:52
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

ساعت 10:45 بود و مگي پرينر با پدرش در سكوي نه و سه چهارم ايستاده بود
مگي: خداحافظ پدر توي تعطيلات هم ديگر رو ميبينيم .
آقاي پرينر : خداحافظ ...
مگي به طرف قطار سرخ رنگ هاگوارتز رفت و داخل يك كوپه شد كه يك دختر سال اولي تنها نشسته بود مگي او را ميشناخت در واقع او تقريبا تمام جادوگر هاي هم سن و سال هاي خودش را ميشناخت (به جز كساني كه ماگل زاده بودند ) او املاين ونس بود .
مگي كنارش نشت و بدون مقدمه گفت : سلام من مگي پرينر هستم از آشنايي با شما خوشحالم!!!
املاين كه از جسارت او به وجد آمده بود گفت: سلام من املاين ونس هستم . تو هم سال اولي هستي؟
مگي: آره
در همان لحظه در كوپه باز شد و يك دختر كه موهايي شرابي داشت و به نظر سال اولي مي آمد و مگي او را نميشناخت وارد كوپه شد . قيافه ي دختر شاد و زيبا بود او در كنار مگي نشست و گفت: سلام شما هم سال اوليه كه به اين مدرسه ميايد؟ ببخشيد كه خودمو معرفي نكردم من ليلي ايوانز هستم!!!
..........
باید با توجه به عکسی که چوچانگ در دو پست پایین تر داده نمایشنامه بنویسی
تایید نشد (پادمور)
مگي: خداحافظ پدر توي تعطيلات هم ديگر رو ميبينيم .
آقاي پرينر : خداحافظ ...
مگي به طرف قطار سرخ رنگ هاگوارتز رفت و داخل يك كوپه شد كه يك دختر سال اولي تنها نشسته بود مگي او را ميشناخت در واقع او تقريبا تمام جادوگر هاي هم سن و سال هاي خودش را ميشناخت (به جز كساني كه ماگل زاده بودند ) او املاين ونس بود .
مگي كنارش نشت و بدون مقدمه گفت : سلام من مگي پرينر هستم از آشنايي با شما خوشحالم!!!
املاين كه از جسارت او به وجد آمده بود گفت: سلام من املاين ونس هستم . تو هم سال اولي هستي؟
مگي: آره
در همان لحظه در كوپه باز شد و يك دختر كه موهايي شرابي داشت و به نظر سال اولي مي آمد و مگي او را نميشناخت وارد كوپه شد . قيافه ي دختر شاد و زيبا بود او در كنار مگي نشست و گفت: سلام شما هم سال اوليه كه به اين مدرسه ميايد؟ ببخشيد كه خودمو معرفي نكردم من ليلي ايوانز هستم!!!
..........
باید با توجه به عکسی که چوچانگ در دو پست پایین تر داده نمایشنامه بنویسی
تایید نشد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:17:13
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:29:14
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:29:14
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/01
آخرین ورود: یکشنبه 17 شهریور 1387 18:12
از: محفل ارواح جادوگران سياه
پستها:
17

دامبلدور با اطمینان جلوی یکی از در های وزارتخانه ایستاده بود و هری هرمیون نیز نا باورانه و کمی متحیر از حرف های دامبلدور پشت سر او منتظر ایستاده بودند.
هری این اتاق مدور را می شناخت. در سال پنجم وقتی فریب ولدمورت را خورده بود و به وزارتخانه آمده بود اینجا را دیده بود آن زمان این اتاق شروع به چرخش کرده بود. اما حال آرام بود و منتظر.شاید به احترام دامبلدور . هری از او زیاد شنیده بود که:
«تو نیرویی داری که ولدمورت نداره و اون قدرت عشقه...»
اما هری او را مسخره کرده بود حتی فکرش را هم نمی کرد که این نیرو روزی این چنین به کمکش بیاید . دامبلدور رو به او کرد و گفت:
«هری! روزی که به اینجا آمده بودی و سعی کردی با چاقوی سیریوس این در را باز کنی اما چاقو ذوب شد به خاطر اینکه دوستانت در کنار تو بودند در حالی که اگر تنها بودی این در به راحتی باز می شد. هری! در حال حاظر تو تنها کسی هستی که می توانی داخل بروی اینجا برای تو از هر جای دیگری امن تره حتی از هاگوارتز، حتی از دور ترین سیاره ها. این هدیه بزرگی بود که مادرت با فدا کردن جانش به تو داد. ولدمورت فکر می کنه من مردم و فهمیده که تو اون شب با من بودی به همین خاطر در به در دنبالت می گرده وقتی تو اینجایی من با کمک دوستانت جان پیچ ها رو پیدا می کنیم و قتی کارمان تمام شد خودت با خبر می شوی»
دامبلدور چشمکی زد و با هرمیون او را تنها گذاشتند.
هری با تردید دستش راجلو برد و دستگیرۀ در را چرخاند . در باز شد نور عجیبی که همۀ رنگها را با خود داشت آنجا را فراگرفته بود بی اختیار وارد شد و در را پشت سرش بست . احساس لذت عجیبی او را فرا گرفته بود احساس می کرد در حال پرواز است . هوا لطیف بود مانند پر قو .
ناگهان از بین سفیدی ها صدایی شنید :
«...هری...خوش آمدی...»
هری صدا را شناخت . صدای مادرش بود . فهمید که چرا«خودش با خبر می شود»
اوکی...خب خوب بود ... تایید میشی ... ولی یک عکسه زیاد شبیه به اینجایی که گفتی نبود ... به هر صورت ... میتونی بری مرحله ی آخر
تایید شد(پادمور)
هری این اتاق مدور را می شناخت. در سال پنجم وقتی فریب ولدمورت را خورده بود و به وزارتخانه آمده بود اینجا را دیده بود آن زمان این اتاق شروع به چرخش کرده بود. اما حال آرام بود و منتظر.شاید به احترام دامبلدور . هری از او زیاد شنیده بود که:
«تو نیرویی داری که ولدمورت نداره و اون قدرت عشقه...»
اما هری او را مسخره کرده بود حتی فکرش را هم نمی کرد که این نیرو روزی این چنین به کمکش بیاید . دامبلدور رو به او کرد و گفت:
«هری! روزی که به اینجا آمده بودی و سعی کردی با چاقوی سیریوس این در را باز کنی اما چاقو ذوب شد به خاطر اینکه دوستانت در کنار تو بودند در حالی که اگر تنها بودی این در به راحتی باز می شد. هری! در حال حاظر تو تنها کسی هستی که می توانی داخل بروی اینجا برای تو از هر جای دیگری امن تره حتی از هاگوارتز، حتی از دور ترین سیاره ها. این هدیه بزرگی بود که مادرت با فدا کردن جانش به تو داد. ولدمورت فکر می کنه من مردم و فهمیده که تو اون شب با من بودی به همین خاطر در به در دنبالت می گرده وقتی تو اینجایی من با کمک دوستانت جان پیچ ها رو پیدا می کنیم و قتی کارمان تمام شد خودت با خبر می شوی»
دامبلدور چشمکی زد و با هرمیون او را تنها گذاشتند.
هری با تردید دستش راجلو برد و دستگیرۀ در را چرخاند . در باز شد نور عجیبی که همۀ رنگها را با خود داشت آنجا را فراگرفته بود بی اختیار وارد شد و در را پشت سرش بست . احساس لذت عجیبی او را فرا گرفته بود احساس می کرد در حال پرواز است . هوا لطیف بود مانند پر قو .
ناگهان از بین سفیدی ها صدایی شنید :
«...هری...خوش آمدی...»
هری صدا را شناخت . صدای مادرش بود . فهمید که چرا«خودش با خبر می شود»
اوکی...خب خوب بود ... تایید میشی ... ولی یک عکسه زیاد شبیه به اینجایی که گفتی نبود ... به هر صورت ... میتونی بری مرحله ی آخر
تایید شد(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 0:00:52
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/29 14:04:22
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/29 14:04:22
من کسی که در راه رسیدن به جاودانگی از همه جلوتر بودم.
جزئیات کاربر

این عکس جدید هفتست!
افراد داخل عکسو که میشناسین!
دامبلدور داره این دو تا -شاید هم فقط یکی و روح دومی- رو میبره یه جای احتمالا مرموز!
افراد داخل عکسو که میشناسین!
دامبلدور داره این دو تا -شاید هم فقط یکی و روح دومی- رو میبره یه جای احتمالا مرموز!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 1:24:42
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 22 اسفند 1392 16:45
از: اون بالا اکبر می آید!!
پستها:
250

در یکی از شبهای سرد زمستان پسری تنها دوراز شهر حرکت میکرد مبدأ او مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود و مقصدش غاری بود دوراز شهرلندن و این پسر کسی نبود غیر از هری پاتر. چند ساعت پیش او ناگهان در خواب دید که جینی در غاری بسته شده ولرد ولد مورت در حال شکنجه ی او بود. او به یاد دو سال پیش افتاد که برای نجات سریوس به وزارتخانه رفت وباعث مردن سریوس شدو برای همین به این خواب توجه نکرد ولی چند دقیقه بعد نامه ای امد که در آن نوشته بود:
پسر برگزیده
اگه جون این دختره برات مهمه تا دو ساعت دیگه درغاری که آدرسش پشت نامه هست بیا.
قوی ترین جادوگر لرد ولد مورت
در این نامه دو چیز دیگر بود یکی عکس متحرکی از ولد مورت که در حال شکنجه کردن جینی بود ودیگری یک تار موی بلند قرمز. وحالا هری داشت به سوی ان غار میرفت. وقتی
به غار رسید چوبدستی خود را روشن کرد ووارد غار شد. صدای زوزه ی گرگی آمد وهری بلا فاصله برگشت. و ناگهان از آنجایی که چند لحظه قبل ایستاده بود 9تیغ بالا زد. مگر ممکن بود؟! حتماً اشتباه کرده بود. دوباره به راه افتاد. به دری رسید که از لای آن نوری بیرون می آمد.وقتی در را باز کرد صدایی بی روح فریاد زد:آوادا کداورا ناگهان سگی سیاه رنگ و بزرگ هری را هل داد ونوری سبز از کنار گوش آن دو گذشت.مگر ممکن بود سیریوس که مرده بود.ولد مورت هم با تعجب گفت:بلک. پس بلا گفت که تو را کشته.
سیریوس که به شکل انسان در آمده بود و چوبدستیش را به طرف ولد مورت گرفته بود گفت:
دامبلدور نفرینی کشف کرده بود که نیروی این طلسم را کم می کرد و من فقط چند روزی بی-هوش بودم وبعد به خانه ی قبلی جیمز ولیلی رفتم و دورا دور مواظب هری بودم .
هری گفت: پس ممکنه دامبلدور هم زنده باشه؟
در همین حال نوری سبز از کنار هری رد شد وبه ولد مورت خورد واو آخرین نفسش را کشید وهری در آغوش دامبلدور رفت و سپس جینی را آزاد کرد و...
اول باید تو بازی با کلمات تایید بشی بعد اینجا پست بزنی!
هروقت مطمئن شدی که اونجا تایید شدی بیا اینجا پست بزن!
پسر برگزیده
اگه جون این دختره برات مهمه تا دو ساعت دیگه درغاری که آدرسش پشت نامه هست بیا.
قوی ترین جادوگر لرد ولد مورت
در این نامه دو چیز دیگر بود یکی عکس متحرکی از ولد مورت که در حال شکنجه کردن جینی بود ودیگری یک تار موی بلند قرمز. وحالا هری داشت به سوی ان غار میرفت. وقتی
به غار رسید چوبدستی خود را روشن کرد ووارد غار شد. صدای زوزه ی گرگی آمد وهری بلا فاصله برگشت. و ناگهان از آنجایی که چند لحظه قبل ایستاده بود 9تیغ بالا زد. مگر ممکن بود؟! حتماً اشتباه کرده بود. دوباره به راه افتاد. به دری رسید که از لای آن نوری بیرون می آمد.وقتی در را باز کرد صدایی بی روح فریاد زد:آوادا کداورا ناگهان سگی سیاه رنگ و بزرگ هری را هل داد ونوری سبز از کنار گوش آن دو گذشت.مگر ممکن بود سیریوس که مرده بود.ولد مورت هم با تعجب گفت:بلک. پس بلا گفت که تو را کشته.
سیریوس که به شکل انسان در آمده بود و چوبدستیش را به طرف ولد مورت گرفته بود گفت:
دامبلدور نفرینی کشف کرده بود که نیروی این طلسم را کم می کرد و من فقط چند روزی بی-هوش بودم وبعد به خانه ی قبلی جیمز ولیلی رفتم و دورا دور مواظب هری بودم .
هری گفت: پس ممکنه دامبلدور هم زنده باشه؟
در همین حال نوری سبز از کنار هری رد شد وبه ولد مورت خورد واو آخرین نفسش را کشید وهری در آغوش دامبلدور رفت و سپس جینی را آزاد کرد و...
اول باید تو بازی با کلمات تایید بشی بعد اینجا پست بزنی!
هروقت مطمئن شدی که اونجا تایید شدی بیا اینجا پست بزن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 1:04:30

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

