سلام . قسمت داستاني پست قبليم را در اينجا كپي مي كنم و آن را به صورت يك داستان ادامه مي دهم .
هوا بسيار سرد بود و نوجواني به همراه سگ مشكي اش كه شباهت زيادي به ....... داشت از كوچه اي واقع در دره ي گودريك مي گذشتند . سگ لبهايش را تكان مي داد انگار كه با نوجوان سخن مي گويد , و نوجوان هم جوابش را در پاسخ مي داد .
در آسمان اثري از وجود ستاره نبود , و آنها با خوشي در حال گفتگو و پياده روي در آن شب آرام بودند .
نوجوان شنلي قهوه اي به تن داشت كه بيشت شبيه رداهاي جادوگران بود گويي او يك جادوگر بود و گرنه در آن شب در آن منطقه نمي بود . عينك گرد و حلقه مشكي را به چشم داشت كه از پشت شيشه هاي آن دو چشم آبي ديده مي شدند .
سگ هم كه مشكي بود بسيار تميز و زيبا بود به طوري كه هر كه او را مي ديد فكر مي كرد انساني سياه پوست است كه به صورت لخت چهار دست و پا راه مي رود و زوزه مي كشد .
..... نام نوجوان جيمز بود كه از خانداني اصيل به نام پاتر به دنيا آمده بود و سگ هم كه يك جانور نما بود نامش سيريوس از خاندان اصيل و باستاني بلك بود كه در آن زمان هر دو هفده سال بيش نداشتند . آنها به يكديگر عشق مي ورزيدند , زيرا بدون يكديگر نمي توانستن به كارهاي خلافشان در مدرسه ي علوم و فنون جادگري بپردازند . در كوچه اي قدم گذاشتند كه در هر طرفش هفت يا هشت خانه بود كه نوري از خود مي تاباند و راه را براي گذشتن روشن مي كرد . در انتهاي كوچه جيمز با چرخش روي پاشنه ي پايش بازگشت و سگ نيز بازگشت تا به پياده روي آرامي كه تا به حال طعم آن را نچشيده بودند ادامه بدهند . به سر كوچه كه رسيدند در مقابلشان يك سه راهي را ديدند كه به سمت چپ رفتند و با شخصي مواجه شدند كه قبلا او را ديده بودند . او موهايي ژوليده و در هم و بر هم داشت كه بيانگر كثيفي آن نيز بود و لباسهايش نيز وصله پينه اي و خاك گرفته بودند , بر روي دستانش چندين جاي زخم بود كه بيانگر درگيري ساده اي بود .... وقتي جيمز او را ديد به سرعت به سوي دستان از هم باز شده ي جواني رفت كه او را ديده بود و سگ نيز با صداي ترقي به شكل انساني بازگشت و به سوي آن دو نفر ديگر رفت . هنگامي كه راه بازگشت به خانه را پس از سپري كردن لحظات شادي در پيش گرفتند سيريوس خود را دوباره به شكل قبليش باز گرداند ( به صورت سگ ) , از پشت سرشان صدايي شبيه به : اوداكاداورا !!! را شنيدند و در پاسخ اين عمل سگ با پرشي استثنايي يقه ي لباس جيمز را گرفت و وي را از مسير عبور آن جادوي خوف انگيز و وحشتناك به در برد . سپس هر سه با چوبدستي هاي بيرون كشيده او را با نگاهشان به دوئلي فرا خواندند كه ....
اين داستانم فكر كنم خوب باشه , لطفا قبول كنيد .
تا پست بعدي , فرگوس فينيگان
خوب نسبت به پستهای قبلی بسی خوب بود،
لطفا با فونت قرمز و اینقدر گنده بعضی کلمات رو ننویس، حتی اگه ورد باشه!
به جاش میتونی دیالوگهارو در خط جدیدی بذاری مثلا:
از پشت سرشان صدایی وحشتناک شنیدند که فریاد زد:
_آواداکداورا!
داستان پست آخرش ضایع شد....یعنی اونقدر فضاسازی کرده بودی که جایی واسه خود داستان نمونده بود!! فضاسازی خوبه ولی نه اونقدر که مانع بقیه قسمتهای پست بشه!
داری خوب پیش میری....اگه سعی کنی چیزایی که گفتم رو رعایت کنی احتمال اینکه دفعه بعد تایید بشی زیاده.....
لطفا دفعه بعد یه داستان جدید بزن!! نزنی فکر میکنم که نقدم واست بی ارزش بوده!
تایید نشد
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/23 23:14:58
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:53:02
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:53:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

هوا بسيار سرد بود و نوجواني به همراه سگ مشكي اش كه شباهت زيادي به ....... داشت از كوچه اي واقع در دره ي گودريك مي گذشتند . سگ لبهايش را تكان مي داد انگار كه با نوجوان سخن مي گويد , و نوجوان هم جوابش را در پاسخ مي داد .
در آسمان اثري از وجود ستاره نبود , و آنها با خوشي در حال گفتگو و پياده روي در آن شب آرام بودند .
نوجوان شنلي قهوه اي به تن داشت كه بيشت شبيه رداهاي جادوگران بود گويي او يك جادوگر بود و گرنه در آن شب در آن منطقه نمي بود . عينك گرد و حلقه مشكي را به چشم داشت كه از پشت شيشه هاي آن دو چشم آبي ديده مي شدند .
سگ هم كه مشكي بود بسيار تميز و زيبا بود به طوري كه هر كه او را مي ديد فكر مي كرد انساني سياه پوست است كه به صورت لخت چهار دست و پا راه مي رود و زوزه مي كشد .
..... نام نوجوان جيمز بود كه از خانداني اصيل به نام پاتر به دنيا آمده بود و سگ هم كه يك جانور نما بود نامش سيريوس از خاندان اصيل و باستاني بلك بود كه در آن زمان هر دو هفده سال بيش نداشتند .
جيمز : خوش مي گذره ؟ هواي خوبيه , نه ؟
سيريوس : آره , ولي فكر كنم يه اتفاقي مي خواد بيفته من يه احساسي دارم . تو چي ؟
جيمز : نه , بابا . چه احساسي ؟ تا حالا اين قدر كوچه خلوت نبوده . فكر كنم به خاطر اين باشه , نيس ؟
سيريوس : نه , بابا . من مي گم يه احساس خطري دارم , بعد تو مي گي : به خاطر كوچه اس .
جيمز : اون كيه ؟ تا حالا نديدمش !!!
سيريوس : نمي دونم شايد از فاميلاي اين دور و اطرافي ها باشه .
جيمز : شايد , ولي ... حالا بريم جلو ببينيم كيه ؟
سيريوس در جواب او سرش را به صورت مثبت پايين آورد و به راه افتاد .
سيريوس : ... بپا ... !!!
جيمز : ا ... ا ... اين يارو چرا منو جادو مي كنه ؟ ممنون از اين كه نجاتم دادي . به صورت اولت برگرد و چوبدستيت رو در بيار . فكر كنم اون لرد ... ولدمورت , نه ؟!!!
سيريوس با صداي ترقي دوباره به شكل انسان در آمد و چوبدستي ظريف و سيقلي اش را در آورد , گفت :
_ بدو ... اكسپكتو .. پاترونوم .
لرد سياه : اي ... بچه , بزن كنار .
......
اميدوارم اين داستانم را قبول كنيد , مي دانم كه ديالوگاش شل و ول ولي توصيف در قسمت داستان و علايم نگارشيم هم خوبه . لطفا قبول كنيد .
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
آفرین....واقعا آفرین...بهت تبریک میگم که اینقدر پیشرفت کردی!
نسبت به قبلیا خیلی خیلی خوب بود!
خودتم میدونی که با دیالوگها مشکل داری...کافیه فقط یه لحظه خودتو در حالتی که سیریوس و جیمز هستن مجسم کنی...ببینی چه حرفایی ممکنه بزنن...ببینی خودت با دوستت در چنین حالتی چی میگی...یا کسی که ازش میترسی چی میگه...مثلا فردی مثل لرد ولدمورت با اون همه ابهت نمیاد تو کوچه خیابون ظاهر بشه....گیریم که حالا عشقش کشیده اومده! ولی فکر نکنم بگه بچه بزن کنار! میتونه خیلی ریلکس یه آواداکداورا بزنه طرفو بکشه!
ببین، من یه پیشنهاد دارم! بیا با هم با پیام شخصی کار کنیم! میبینم که اگه بخوای میتونی خودتو تقویت کنی! واسه همین میگم بیا تو پیام شخصی و نه اینجا، یخورده تمرین نمایشنامه نویسی کنیم!
من برات یه پیام شخصی (پی ام) میزنم لطفا بهش جواب بده!
بازم میگم پیشرفت خیلی خوبی بود! اما اگه دیالوگها بهتر بشن راحت تر میتونی وارد رول بشی!
تایید نشد.
در آسمان اثري از وجود ستاره نبود , و آنها با خوشي در حال گفتگو و پياده روي در آن شب آرام بودند .
نوجوان شنلي قهوه اي به تن داشت كه بيشت شبيه رداهاي جادوگران بود گويي او يك جادوگر بود و گرنه در آن شب در آن منطقه نمي بود . عينك گرد و حلقه مشكي را به چشم داشت كه از پشت شيشه هاي آن دو چشم آبي ديده مي شدند .
سگ هم كه مشكي بود بسيار تميز و زيبا بود به طوري كه هر كه او را مي ديد فكر مي كرد انساني سياه پوست است كه به صورت لخت چهار دست و پا راه مي رود و زوزه مي كشد .
..... نام نوجوان جيمز بود كه از خانداني اصيل به نام پاتر به دنيا آمده بود و سگ هم كه يك جانور نما بود نامش سيريوس از خاندان اصيل و باستاني بلك بود كه در آن زمان هر دو هفده سال بيش نداشتند .
جيمز : خوش مي گذره ؟ هواي خوبيه , نه ؟
سيريوس : آره , ولي فكر كنم يه اتفاقي مي خواد بيفته من يه احساسي دارم . تو چي ؟
جيمز : نه , بابا . چه احساسي ؟ تا حالا اين قدر كوچه خلوت نبوده . فكر كنم به خاطر اين باشه , نيس ؟
سيريوس : نه , بابا . من مي گم يه احساس خطري دارم , بعد تو مي گي : به خاطر كوچه اس .
جيمز : اون كيه ؟ تا حالا نديدمش !!!
سيريوس : نمي دونم شايد از فاميلاي اين دور و اطرافي ها باشه .
جيمز : شايد , ولي ... حالا بريم جلو ببينيم كيه ؟
سيريوس در جواب او سرش را به صورت مثبت پايين آورد و به راه افتاد .
سيريوس : ... بپا ... !!!
جيمز : ا ... ا ... اين يارو چرا منو جادو مي كنه ؟ ممنون از اين كه نجاتم دادي . به صورت اولت برگرد و چوبدستيت رو در بيار . فكر كنم اون لرد ... ولدمورت , نه ؟!!!
سيريوس با صداي ترقي دوباره به شكل انسان در آمد و چوبدستي ظريف و سيقلي اش را در آورد , گفت :
_ بدو ... اكسپكتو .. پاترونوم .
لرد سياه : اي ... بچه , بزن كنار .
......
اميدوارم اين داستانم را قبول كنيد , مي دانم كه ديالوگاش شل و ول ولي توصيف در قسمت داستان و علايم نگارشيم هم خوبه . لطفا قبول كنيد .
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
آفرین....واقعا آفرین...بهت تبریک میگم که اینقدر پیشرفت کردی!
نسبت به قبلیا خیلی خیلی خوب بود!
خودتم میدونی که با دیالوگها مشکل داری...کافیه فقط یه لحظه خودتو در حالتی که سیریوس و جیمز هستن مجسم کنی...ببینی چه حرفایی ممکنه بزنن...ببینی خودت با دوستت در چنین حالتی چی میگی...یا کسی که ازش میترسی چی میگه...مثلا فردی مثل لرد ولدمورت با اون همه ابهت نمیاد تو کوچه خیابون ظاهر بشه....گیریم که حالا عشقش کشیده اومده! ولی فکر نکنم بگه بچه بزن کنار! میتونه خیلی ریلکس یه آواداکداورا بزنه طرفو بکشه!
ببین، من یه پیشنهاد دارم! بیا با هم با پیام شخصی کار کنیم! میبینم که اگه بخوای میتونی خودتو تقویت کنی! واسه همین میگم بیا تو پیام شخصی و نه اینجا، یخورده تمرین نمایشنامه نویسی کنیم!
من برات یه پیام شخصی (پی ام) میزنم لطفا بهش جواب بده!
بازم میگم پیشرفت خیلی خوبی بود! اما اگه دیالوگها بهتر بشن راحت تر میتونی وارد رول بشی!
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/23 0:30:38
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/23 0:48:05
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/23 0:48:05
جزئیات کاربر

جیمز.ریموس . سیریو در یک روز زیبا و آفتابی در حال قدم زدن در کنار یک دریاچه بودند.
جیمز در حالی که سرش پایین بود با ناراحتی داشت مطلبی را برای آندو تعریف میکرد:آخه اون حتی حاضر نیست ریخت من رو ببینه.میگه که آدمی که الان میتونه یکی رو از ساق پاش آویزون کنه از کجا معلوم که تو آینده دست به کارای دیگه نزنه؟
سیریوس به شوخی گفت:یه لحظه صبر کن جیمز.موقعی که این حرف رو میزد سرخ نشد؟ممکنه سیندرلا جو گیر شه و...
ریموس نگاهی ملامت بارانه و جیمز نگاهی خشمناک به او انداختند.
ریموس با جدیت توصیه کرد:باید معقولانه تر عمل کنی.ببین شاخدار.اون از تو یه چیزی رو دیده که نمیخواد فراموش کنه.تو باید...
سیریوس سوتی زد:اووو لا لا!خانوم کوچولو خوشگل تو اونجاست.
جیمز از جا پرید:کو؟کجا؟
به سرعت مشغول مرتب کردن موهایش شد:لعنت!اینا هم که تو عمرشون نفهمیدن صاف بودن رو با چه ف مینویسن!
ریموس به آرامی گفت:گردش بعدی تو هاگزمید فرداست شاخدار.
جیمز به اعماق چشمان او زل زد:یعنی میشه...؟
ریموس به آرامی سر تکان داد:تو میتونی...
جیمز با اعتماد به نفس به سمت لیلی رفت:لیلی!لیلی اوانز.صبر کن.
لیلی زیر لب گفت:بازم این سیریش پیداش شد.
سپس آهی کشید و به وسی جیمز برگشت:چیه؟
جیمز به آرامی گفت:ببین لیلی.من فهمیدم که کاری که کردم واقعا بد بوده.میشه من رو ببخشی؟من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که کسی رو اذیت کنم ولی خب اونم اگه فرصت دستش بیاد این کار رو میکنه.
لیلی پرسید:و این دلیل موجهی هست؟
جیمز با ناراحتی پاسخ داد:نه.اما...
لیلی با قاطعیت گفت:پس دیگه حرفی نمونده.
جیمز دست او را گرفت:به من فرصت بده...
لیلی نگاهی عمیق به درون آن چشمان قهوه ای صادق انداخت...
جیمز به سمت دوستانش بازگشت.
سیریوس سریع پرسید:چی شد؟
و از برق ناگهانی چشم دوستش همه چیز را خواند...
**************************************************
تایید شد!
جیمز در حالی که سرش پایین بود با ناراحتی داشت مطلبی را برای آندو تعریف میکرد:آخه اون حتی حاضر نیست ریخت من رو ببینه.میگه که آدمی که الان میتونه یکی رو از ساق پاش آویزون کنه از کجا معلوم که تو آینده دست به کارای دیگه نزنه؟
سیریوس به شوخی گفت:یه لحظه صبر کن جیمز.موقعی که این حرف رو میزد سرخ نشد؟ممکنه سیندرلا جو گیر شه و...
ریموس نگاهی ملامت بارانه و جیمز نگاهی خشمناک به او انداختند.
ریموس با جدیت توصیه کرد:باید معقولانه تر عمل کنی.ببین شاخدار.اون از تو یه چیزی رو دیده که نمیخواد فراموش کنه.تو باید...
سیریوس سوتی زد:اووو لا لا!خانوم کوچولو خوشگل تو اونجاست.
جیمز از جا پرید:کو؟کجا؟
به سرعت مشغول مرتب کردن موهایش شد:لعنت!اینا هم که تو عمرشون نفهمیدن صاف بودن رو با چه ف مینویسن!
ریموس به آرامی گفت:گردش بعدی تو هاگزمید فرداست شاخدار.
جیمز به اعماق چشمان او زل زد:یعنی میشه...؟
ریموس به آرامی سر تکان داد:تو میتونی...
جیمز با اعتماد به نفس به سمت لیلی رفت:لیلی!لیلی اوانز.صبر کن.
لیلی زیر لب گفت:بازم این سیریش پیداش شد.
سپس آهی کشید و به وسی جیمز برگشت:چیه؟
جیمز به آرامی گفت:ببین لیلی.من فهمیدم که کاری که کردم واقعا بد بوده.میشه من رو ببخشی؟من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که کسی رو اذیت کنم ولی خب اونم اگه فرصت دستش بیاد این کار رو میکنه.
لیلی پرسید:و این دلیل موجهی هست؟
جیمز با ناراحتی پاسخ داد:نه.اما...
لیلی با قاطعیت گفت:پس دیگه حرفی نمونده.
جیمز دست او را گرفت:به من فرصت بده...
لیلی نگاهی عمیق به درون آن چشمان قهوه ای صادق انداخت...
جیمز به سمت دوستانش بازگشت.
سیریوس سریع پرسید:چی شد؟
و از برق ناگهانی چشم دوستش همه چیز را خواند...
**************************************************
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/20 18:58:38
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

من اين داستان را دوباره فرستادم ولي علايم را تغيير دادم . لطفا بخوانيد !!!
هواي دل انگيزي بود ; نسيم بهاري به همراه آفتاب از پشت ابر بيرون زده بود . دانش آموزان تازه از قلعه خارج شده بودند كه :
جيمز : بچه ها ببينين كي اونجاست !
سيريوس : اي بابا , بالاخره مي خواي بهش بگي يا نه ؟
ريموس : به نظر من كار خوبيه كه الان بهش بگي .
جيمز ك ا ... ا .... باشه .
سيريوس و ريموس جيمز را به طرف لي لي حل دادند تا استارت كار را آنها زده باشند .
جيمز : ا ... سلام .
لي لي : سلام , حالت چطوره ؟ چرا دايم مي رين دنبال خلاف ؟
جيمز : نمي دونم , آخه خيلي با حاله , دايم اون دامبلدورو اذيت مي كنيم و شب ها بيداريم .
لي لي : خب شايد از نظر شما با حال باشه ولي به نظر من زياد هم با حال نيست .
جيمز : خب راستش مي خواستم بگ ... بگم كه با من دوست مي شي ؟!!!
لي لي : چي ؟ من ... با ... تو ... دوست ... بشم ؟ نمي دونم بايد چي بگم ؟ تا حالا كسي به من اين پيشنهاد رو نداده . ولي فكر كنم اگه بگم ............................ آره خوشحال مي شي ؟
ريموس و سيريوس با هم خنديدند !!!
جيمز : ها ... ؟ ... آره ممنون . پس من مي رم يه چيزي بگيرم بيارم بخوريم . چيزي مي خوري ؟
لي لي : ممنون . اگه بياري خوشحال مي شم .
جيمز با سرعت به طرف سرسراي ورودي رفت .
پيتر : اونا به هم چي ميگفتن ؟
سيريوس : اوه ... خيلي لحظه ي رومانتيكي بود . جيمز بالاخره ازش در خواست كرد .
پيتر : واقعا ؟
ريموس : آره , و حالا هم رفته كه يه چيزي بياره با هم بخورن .
پيتر : پس خودش رو راحت كرد ؟؟؟
ناگهان صداي < ديلينگ ديلينگي > از طرف قلعه آمد و آنها به طرف كلاس معجون سازي رفتند . جيمز كه با سرعت و با دست پر از قلعه بيرون مي آمد با دستپاچگي به لي لي گفت :
_ خب آوردم , بيا تا به كلاس نرسيديم بخوريمشون .
لي لي : ممنون , واي چه خوشمزه هست . اينا رو پدر و مادرت فرستادن ؟
جيمز : آره .
ريموس : بالاخره راحت شد .
و ...
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
عزیزم من نگفتم فقط علایم!!!!!
علایم یه چیز خیلی جزئی در رول نویسیه!!
من گفتم آخرین نقدمو دوباره تکرار می کنم!
ببین، یه بار خودت نوشته ات رو بخون. دیالوگها کااملا معمولی و بدون هیچ مورد جالبی نوشته شدن! کسی که میخونه باید نظرش جلب بشه! باید یه دیالوگ معمولی و همیشگی نباشه! باید چیزی خاص باشه و موضوعش جالب باشه!!
کسی هم که بخواد چیزای معمولی و تکراری رو بنویسه باید سعی کنه از توی اونا چیز جالبی دربیاره! و این معمولا از دست هرکسی برنمیاد!!
مطمئن باش اونقدر کار میکنیم تا بتونی وارد بشی!
* لازم نیست یه روز که تاخیر بود فوری بری همه جا جار بزنی!
اینجوری همه از دستت شاکی میشن و بخوای تحویلت بگیرن نباید همه جا مدام پستهای چرت بزنی!!
هواي دل انگيزي بود ; نسيم بهاري به همراه آفتاب از پشت ابر بيرون زده بود . دانش آموزان تازه از قلعه خارج شده بودند كه :
جيمز : بچه ها ببينين كي اونجاست !
سيريوس : اي بابا , بالاخره مي خواي بهش بگي يا نه ؟
ريموس : به نظر من كار خوبيه كه الان بهش بگي .
جيمز ك ا ... ا .... باشه .
سيريوس و ريموس جيمز را به طرف لي لي حل دادند تا استارت كار را آنها زده باشند .
جيمز : ا ... سلام .
لي لي : سلام , حالت چطوره ؟ چرا دايم مي رين دنبال خلاف ؟
جيمز : نمي دونم , آخه خيلي با حاله , دايم اون دامبلدورو اذيت مي كنيم و شب ها بيداريم .
لي لي : خب شايد از نظر شما با حال باشه ولي به نظر من زياد هم با حال نيست .
جيمز : خب راستش مي خواستم بگ ... بگم كه با من دوست مي شي ؟!!!
لي لي : چي ؟ من ... با ... تو ... دوست ... بشم ؟ نمي دونم بايد چي بگم ؟ تا حالا كسي به من اين پيشنهاد رو نداده . ولي فكر كنم اگه بگم ............................ آره خوشحال مي شي ؟
ريموس و سيريوس با هم خنديدند !!!
جيمز : ها ... ؟ ... آره ممنون . پس من مي رم يه چيزي بگيرم بيارم بخوريم . چيزي مي خوري ؟
لي لي : ممنون . اگه بياري خوشحال مي شم .
جيمز با سرعت به طرف سرسراي ورودي رفت .
پيتر : اونا به هم چي ميگفتن ؟
سيريوس : اوه ... خيلي لحظه ي رومانتيكي بود . جيمز بالاخره ازش در خواست كرد .
پيتر : واقعا ؟
ريموس : آره , و حالا هم رفته كه يه چيزي بياره با هم بخورن .
پيتر : پس خودش رو راحت كرد ؟؟؟
ناگهان صداي < ديلينگ ديلينگي > از طرف قلعه آمد و آنها به طرف كلاس معجون سازي رفتند . جيمز كه با سرعت و با دست پر از قلعه بيرون مي آمد با دستپاچگي به لي لي گفت :
_ خب آوردم , بيا تا به كلاس نرسيديم بخوريمشون .
لي لي : ممنون , واي چه خوشمزه هست . اينا رو پدر و مادرت فرستادن ؟
جيمز : آره .
ريموس : بالاخره راحت شد .
و ...
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
عزیزم من نگفتم فقط علایم!!!!!
علایم یه چیز خیلی جزئی در رول نویسیه!!
من گفتم آخرین نقدمو دوباره تکرار می کنم!
ببین، یه بار خودت نوشته ات رو بخون. دیالوگها کااملا معمولی و بدون هیچ مورد جالبی نوشته شدن! کسی که میخونه باید نظرش جلب بشه! باید یه دیالوگ معمولی و همیشگی نباشه! باید چیزی خاص باشه و موضوعش جالب باشه!!
کسی هم که بخواد چیزای معمولی و تکراری رو بنویسه باید سعی کنه از توی اونا چیز جالبی دربیاره! و این معمولا از دست هرکسی برنمیاد!!
مطمئن باش اونقدر کار میکنیم تا بتونی وارد بشی!
* لازم نیست یه روز که تاخیر بود فوری بری همه جا جار بزنی!
اینجوری همه از دستت شاکی میشن و بخوای تحویلت بگیرن نباید همه جا مدام پستهای چرت بزنی!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 8:29:40
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 8:36:17
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 9:48:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/20 18:48:40
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 8:36:17
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 9:48:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/20 18:48:40
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

هواي دل انگيزي بود : نسيم بهاري به همراه آفتاب از پشت ابر بيرون زده . دانش آموزان تازه از قلعه خارج شده بودند كه :
جيمز : بچه ها ببينين كي اونجاست !
سيريوس : اي بابا , بالاخره مي خواي بهش بگي يا نه ؟
ريموس : به نظر من كار خوبيه كه الان بهش بگي .
جيمز ك ا ... ا .... باشه .
سيريوس و ريموس جيمز را به طرف لي لي حل دادند تا استارت كار را آنها زده باشند .
جيمز : ا ... سلام .
لي لي : سلام , حالت چطوره ؟ چرا دايم مي رين دنبال خلاف ؟
جيمز : نمي دونم , آخه خيلي با حاله , دايم اون دامبلدورو اذيت مي كنيم و شب ها بيداريم .
لي لي : خب شايد از نظر شما با حال باشه ولي به نظر من زياد هم با حال نيست .
جيمز : خب راستش مي خواستم بگ ... بگم كه با من دوست مي شي ؟!!!
لي لي : چي ؟ من ... با ... تو ... دوست ... بشم ؟ نمي دونم بايد چي بگم ؟ تا حالا كسي به من اين پيشنهاد رو نداده . ولي فكر كنم اگه بگم ............................ آره خوشحال مي شي ؟
ريموس و سيريوس با هم خنديدند .
جيمز : ها ... آره ممنون . پس من مي رم يه چيزي بگيرم بيارم بخوريم .
لي لي : ممنون . اگه بياري خوشحال مي شم .
جيمز با سرعت به طرف سرسراي ورودي رفت .
پيتر : اونا به هم چي ميگفتن ؟
سيريوس : اوه ... خيلي لحظه ي رومانتيكي بود . جيمز بالاخره ازش در خواست كرد .
پيتر : واقعا ؟
ريموس ك آره , و حالا خم رفته كه يه چيزي بياره با هم بخورن .
پيتر : پس خودش رو راحت كرد .
ناگهان صداي ديلينگ ديلينگي از طرف قلعه آمد و آنها به طرف كلاس معجون سازي رفتند . جيمز كه با سرعت و با دست پر از قلعه بيرون مي آمد با دستپاچگي به لي لي گفت :
_ خب آوردم بيا تا به كلاس نرسيديم بخوريمشون .
لي لي : ممنون , واي چه خوشمزه هست . اينا رو پدر و مادرت فرستادن ؟
جيمز : آره .
ريموس : بالاخره راحت شد ...
و ....
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
ببین این چندمین باره که داری اینجا پست میزنی ولی احساس میکنم زیاد توجهی به نقدها نداری!!
ببین اینجا نقد میشه که افراد بهتر بشن!
خب آدم خیلی ناراحت میشه وقتی ببینه طرف حتی به کوچکترین نکته نقدش یعنی " علائم نگارشی" هیچ اهمیتی نداده!!!
تمام آخرین نقدمو دوباره از سر تکرار میکنم!!
تایید نشد!
جيمز : بچه ها ببينين كي اونجاست !
سيريوس : اي بابا , بالاخره مي خواي بهش بگي يا نه ؟
ريموس : به نظر من كار خوبيه كه الان بهش بگي .
جيمز ك ا ... ا .... باشه .
سيريوس و ريموس جيمز را به طرف لي لي حل دادند تا استارت كار را آنها زده باشند .
جيمز : ا ... سلام .
لي لي : سلام , حالت چطوره ؟ چرا دايم مي رين دنبال خلاف ؟
جيمز : نمي دونم , آخه خيلي با حاله , دايم اون دامبلدورو اذيت مي كنيم و شب ها بيداريم .
لي لي : خب شايد از نظر شما با حال باشه ولي به نظر من زياد هم با حال نيست .
جيمز : خب راستش مي خواستم بگ ... بگم كه با من دوست مي شي ؟!!!
لي لي : چي ؟ من ... با ... تو ... دوست ... بشم ؟ نمي دونم بايد چي بگم ؟ تا حالا كسي به من اين پيشنهاد رو نداده . ولي فكر كنم اگه بگم ............................ آره خوشحال مي شي ؟
ريموس و سيريوس با هم خنديدند .
جيمز : ها ... آره ممنون . پس من مي رم يه چيزي بگيرم بيارم بخوريم .
لي لي : ممنون . اگه بياري خوشحال مي شم .
جيمز با سرعت به طرف سرسراي ورودي رفت .
پيتر : اونا به هم چي ميگفتن ؟
سيريوس : اوه ... خيلي لحظه ي رومانتيكي بود . جيمز بالاخره ازش در خواست كرد .
پيتر : واقعا ؟
ريموس ك آره , و حالا خم رفته كه يه چيزي بياره با هم بخورن .
پيتر : پس خودش رو راحت كرد .
ناگهان صداي ديلينگ ديلينگي از طرف قلعه آمد و آنها به طرف كلاس معجون سازي رفتند . جيمز كه با سرعت و با دست پر از قلعه بيرون مي آمد با دستپاچگي به لي لي گفت :
_ خب آوردم بيا تا به كلاس نرسيديم بخوريمشون .
لي لي : ممنون , واي چه خوشمزه هست . اينا رو پدر و مادرت فرستادن ؟
جيمز : آره .
ريموس : بالاخره راحت شد ...
و ....
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
ببین این چندمین باره که داری اینجا پست میزنی ولی احساس میکنم زیاد توجهی به نقدها نداری!!
ببین اینجا نقد میشه که افراد بهتر بشن!
خب آدم خیلی ناراحت میشه وقتی ببینه طرف حتی به کوچکترین نکته نقدش یعنی " علائم نگارشی" هیچ اهمیتی نداده!!!
تمام آخرین نقدمو دوباره از سر تکرار میکنم!!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/17 23:58:22
جزئیات کاربر

جیمز و دوستاش همه از کلاس گیاه شناسی بر میگشتند و حالا باید به کلاس تغییر چهره میرفتند .
لیلی طبق معمول با جیمز دعوا کرده بود سر یک مسئله ی فوقالعاده کوچیک !!! اینم اینکه جیمز (اشتباها !!!) اسنیپ را به یک وزق بد قیافه تبدیل کرده بود !
جیمز: لیلی خواهش میکنم ! من قصد اینکار رو نداشتم .
لیلی: جون عمه جانت !!!
و در آن لحظه لوپین که معمولا حرف نمیزد گفت : لیلی تو هم دیگه شورشو در آوردی ها !
لیلی : پاتر دیگه تحمل این کارهای احمقانت رو ندارم !
و بعد دوان دوان از او دور شد .
جیمز بالاخره با لیلی آشتی کرد ولی این کار هر روزش بود . بازم فردا این اتفاق می افتاد و روز از نو روزی از نو !!!
پیتر که خپل بود از اونا عقب افتاده بود وقتی به زور خودش را رساند نفس نفس میزد گفت : دوست عزیز من جیمز من دیدم که تو با اون مشنگ زاده دعوایت شد ، تا وقتی تو ما دوستان وفادار را داری نباید به اون گند زاده اعتماد کنی .
جیمز که دیگر خیلی عصبانی شده بود به طوری که اگر کارد در بدنش میکردی خونش در نمی آمد بر سر پیتر فریاد زد و یقه اش را گرفت : پیتر اگه فقط یک بار دیگه اسم لیلی رو به زبون کثیفت بیاری به ریش مرلین کاری میکنم که ننه جانت سر نعشت گریه کنه !!!
پیتر که ترسیده بود گفت : چ چ چشم ج ج جیمز من به تو وفادارم اصلا منظورم این نبود .
جیمز اونو تقریبا یک متر اونورتر پرت کرد و به دنبال لیلی گشت . بالاخره اونو پیدا کرد : لیلی من قصدی نداشتم .
اما لیلی اعتنایی نکرد و فقط از او دور شد . جیمز فریاد زد : لیلی لیلی اوانز . صبر کن لیلی ایستاد و گفت : پاتر این دفعه میبخشمت ولی فقط اگه یک بار دیگه اینکارو تکرار کنی دیگه نه من نه تو ! حالا برو به بقیه بگو زود بیان که الان کلاس شروع میشه .
سیرییوس بلک گفت : جیمز تو نباید خودتو اذیت کنی تو که میدونی اون از این کارا متنفره . چرا جلوش اینکار رارو میکنی؟
مي دوني پستت حالت يه داستان رو نداشت. بيشتر مثل توصيف بود. بايد سعي كني طبق عكسي كه داده ميشه يه سوژه ي خوب رو در نظر بگيري و بعد ازش يه داستان بسازي!
خيلي زياد از " عمه جان" و " عمه جانت" و ... استفاده كردي. يك عبارت محاوره اي كه تكرارش به هيچ عنوان قشنگ نبود!
دوباره سعي كن!
تاييد نميشه.
لیلی طبق معمول با جیمز دعوا کرده بود سر یک مسئله ی فوقالعاده کوچیک !!! اینم اینکه جیمز (اشتباها !!!) اسنیپ را به یک وزق بد قیافه تبدیل کرده بود !
جیمز: لیلی خواهش میکنم ! من قصد اینکار رو نداشتم .
لیلی: جون عمه جانت !!!
و در آن لحظه لوپین که معمولا حرف نمیزد گفت : لیلی تو هم دیگه شورشو در آوردی ها !
لیلی : پاتر دیگه تحمل این کارهای احمقانت رو ندارم !
و بعد دوان دوان از او دور شد .
جیمز بالاخره با لیلی آشتی کرد ولی این کار هر روزش بود . بازم فردا این اتفاق می افتاد و روز از نو روزی از نو !!!
پیتر که خپل بود از اونا عقب افتاده بود وقتی به زور خودش را رساند نفس نفس میزد گفت : دوست عزیز من جیمز من دیدم که تو با اون مشنگ زاده دعوایت شد ، تا وقتی تو ما دوستان وفادار را داری نباید به اون گند زاده اعتماد کنی .
جیمز که دیگر خیلی عصبانی شده بود به طوری که اگر کارد در بدنش میکردی خونش در نمی آمد بر سر پیتر فریاد زد و یقه اش را گرفت : پیتر اگه فقط یک بار دیگه اسم لیلی رو به زبون کثیفت بیاری به ریش مرلین کاری میکنم که ننه جانت سر نعشت گریه کنه !!!
پیتر که ترسیده بود گفت : چ چ چشم ج ج جیمز من به تو وفادارم اصلا منظورم این نبود .
جیمز اونو تقریبا یک متر اونورتر پرت کرد و به دنبال لیلی گشت . بالاخره اونو پیدا کرد : لیلی من قصدی نداشتم .
اما لیلی اعتنایی نکرد و فقط از او دور شد . جیمز فریاد زد : لیلی لیلی اوانز . صبر کن لیلی ایستاد و گفت : پاتر این دفعه میبخشمت ولی فقط اگه یک بار دیگه اینکارو تکرار کنی دیگه نه من نه تو ! حالا برو به بقیه بگو زود بیان که الان کلاس شروع میشه .
سیرییوس بلک گفت : جیمز تو نباید خودتو اذیت کنی تو که میدونی اون از این کارا متنفره . چرا جلوش اینکار رارو میکنی؟
مي دوني پستت حالت يه داستان رو نداشت. بيشتر مثل توصيف بود. بايد سعي كني طبق عكسي كه داده ميشه يه سوژه ي خوب رو در نظر بگيري و بعد ازش يه داستان بسازي!
خيلي زياد از " عمه جان" و " عمه جانت" و ... استفاده كردي. يك عبارت محاوره اي كه تكرارش به هيچ عنوان قشنگ نبود!
دوباره سعي كن!
تاييد نميشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/17 14:21:30
جزئیات کاربر

عكس اين هفته!!
خب از اونجايي كه عكس مبهم بود!! يه مقدار توضيح مي دم.
از راست به چپ:
ليلي اوانز- جيمز پاتر- ريموس لوپين- سيريوس بلك
پشت سرشون:
پيتر پتي گرو
محوطه ي هاگوارتز!
موفق باشيد
خب از اونجايي كه عكس مبهم بود!! يه مقدار توضيح مي دم.
از راست به چپ:
ليلي اوانز- جيمز پاتر- ريموس لوپين- سيريوس بلك
پشت سرشون:
پيتر پتي گرو
محوطه ي هاگوارتز!
موفق باشيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:49:50
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 23:47:51
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 23:47:51
جزئیات کاربر

بااقتباس ازکتاب تابستان دهکده ما:نوشته ن.حق پرست.
باتصرف وتلخیص ((کمی طنز)) خاطرات او
بعدازظهریکی ازاولین روزهای تابستون بود.من ورون که ازصبح زود گاوها وگوسفندهارابرای چرابه تپه های بالای مدرسه برده بودیم.حالا داشتیم به خانه بر می گشتیم.رون گوسفند سیاه سفیدی راکه ایستاده بودوبابوته کوچکی کلنجارمی رفت به جلوهل دادوصدازد))برودیگه شکمو))بعدبه طرف من برگشت وپرسید:هری ساعت چنده؟
من به ساعت رنگ ورورفته ام نگاه کردم وگفتم:پنج ونیم گذشته.
رون گفت:بجنب که حالا کوییدیچ شروع می شه بدو.
آخرین تپه مشرف به مدرسه پایین رفتیم وبه مدرسه رسیدیم.
گوسفندهاروتوی آغل کردیم ومن سراغ گنجه رفتم.نون لوله ای کرده که سبزیهای ازاون بیرون اومده بودند راکه یکی دسترون دادم که صدای هرمیون بلند شد
بچه ها بازی داره شروع می شه بدوین بیاین.
امروز با بچه های مهمان بازی داریم ووسط زمین ما یک درخت توت بود که به وجود ان عادت کده بودیم.
در گیر ودار بازی بودیم که یکی ازبچه های مهمان با حواسپرتی دماغش به درخت خورد وباریکه خون ازدماغش جاری شد.اما توی مدرسه چنین چیزی مشکل سختی نبود زیرا با یک جادو مشکل حل می شد.از اون لحظه دیگر بازی ندادیم وقرار شد فردا ادامه بازی رو بدیم.
تازه صبحونه خورده بودم ومنتظر رون بودم که سرو صدای مش دامبل و...بلند
شد.به سرعت خودم رو اونجا رساندم.دیدم که درخت توت قطع شده بود.مثل اینکه کار یکی از بچه های مهمان بود که می گفت:خیلی مزاحم بازی بود.
او راست می گفت.
یکی ازبچه ها بالای سر را نشان داد که پرندگان توی هوا به اینطرف وانطرف میرفتند .
قرار شد بجای ان درخت چندین نهال بکارند وزمین نزدیک دریاچه را برای بازی اماده کنیم.
یکسال از این ماجرا میگذرد وما منتظر میوه دادن درخت هستم ومثل قبل با بچه ها دور هم جمع می شویم وبازی می کنیم.
پستتون رو بايد بر اساس عكسي كه هر هفته در تاپيك قرار ميگيره باشه!
تاييد نشد
باتصرف وتلخیص ((کمی طنز)) خاطرات او
بعدازظهریکی ازاولین روزهای تابستون بود.من ورون که ازصبح زود گاوها وگوسفندهارابرای چرابه تپه های بالای مدرسه برده بودیم.حالا داشتیم به خانه بر می گشتیم.رون گوسفند سیاه سفیدی راکه ایستاده بودوبابوته کوچکی کلنجارمی رفت به جلوهل دادوصدازد))برودیگه شکمو))بعدبه طرف من برگشت وپرسید:هری ساعت چنده؟
من به ساعت رنگ ورورفته ام نگاه کردم وگفتم:پنج ونیم گذشته.
رون گفت:بجنب که حالا کوییدیچ شروع می شه بدو.
آخرین تپه مشرف به مدرسه پایین رفتیم وبه مدرسه رسیدیم.
گوسفندهاروتوی آغل کردیم ومن سراغ گنجه رفتم.نون لوله ای کرده که سبزیهای ازاون بیرون اومده بودند راکه یکی دسترون دادم که صدای هرمیون بلند شد
بچه ها بازی داره شروع می شه بدوین بیاین.
امروز با بچه های مهمان بازی داریم ووسط زمین ما یک درخت توت بود که به وجود ان عادت کده بودیم.
در گیر ودار بازی بودیم که یکی ازبچه های مهمان با حواسپرتی دماغش به درخت خورد وباریکه خون ازدماغش جاری شد.اما توی مدرسه چنین چیزی مشکل سختی نبود زیرا با یک جادو مشکل حل می شد.از اون لحظه دیگر بازی ندادیم وقرار شد فردا ادامه بازی رو بدیم.
تازه صبحونه خورده بودم ومنتظر رون بودم که سرو صدای مش دامبل و...بلند
شد.به سرعت خودم رو اونجا رساندم.دیدم که درخت توت قطع شده بود.مثل اینکه کار یکی از بچه های مهمان بود که می گفت:خیلی مزاحم بازی بود.
او راست می گفت.
یکی ازبچه ها بالای سر را نشان داد که پرندگان توی هوا به اینطرف وانطرف میرفتند .
قرار شد بجای ان درخت چندین نهال بکارند وزمین نزدیک دریاچه را برای بازی اماده کنیم.
یکسال از این ماجرا میگذرد وما منتظر میوه دادن درخت هستم ومثل قبل با بچه ها دور هم جمع می شویم وبازی می کنیم.
پستتون رو بايد بر اساس عكسي كه هر هفته در تاپيك قرار ميگيره باشه!
تاييد نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:55:10
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
تمام جزئیات ان روز یخ زده دسامبر گذشته را به یاد دارم . برف زیادی باریده بود که در اثر سرما لای خشکی روی ان را پوشانده بود که زیر پا قرچ قرچ می کرد.
خورشید در پائین افق بر فراز درختان دیده می شد. انوار بی رمق نور خورشید برف را همچون صفحه ایی نقره ای به درخشش واداشته بود . برف از شاخه های درختان جنگل ممنوعه اویزان بود و لایه سفید ضخیمی روی
پرچین را پوشانده بود.
هوای یخ زده گونه هایم را می سوزاند . ابرهای پف الود و چاق و چله همچون ادم برفی در اسمان صاف شناور بودند .
قرار بود با رون وهرمیون به دهکده ی هاگزمید برویم. موهای سرخ رون در زیر افتاب کم رنگ می درخشید و انعکاس برف در چشمان سبزش دیده می شد.
به نظر روز خوبی می امد ....البته به نظر. اماده ی رفتن شدیم که یکدفعه صدای جیغ و داد بچه های سال اولی به گوشمان رسید .
هری ....هری....هری پاتر . برگشتم
اوه سلام .....ببخشید پرفسور اسنیپ گفتن این نامه را به شما بدهم .
رون و هرمیون نگاهی با هم رد و بدل کردن هر دو گیج شده بودند.انها چیزی نمی دونستند . در دل احساس ترس وصف ناپذیری داشتم.
نکنه که اسنیپ از ماجرا با خبر شده باشد . اما اگر چنین شده باشد چه؟ ........ایا از مدرسه اخراج خواهم شد؟
نامه را خواندم تا سا عاتی دیگر باید در دفتر اسنیپ می بودم .
از پنجره اتاقم می توانستم نوک پوشیده از برف درختان کاج اطراف ساحل دریاچه را ببینم و قسمت بزرگی از سطح بزرگ دریاچه یخ زده نیز دیده می شد. سطح یخی در زیر نور ماه به ارامی می درخشید .
در شب های بدون مهتاب به هوا تاریک تر از ان است که سطح دریاچه دیده شود . اما در شب های مثل این همچون حفره ای سیاه و بزرگ در ورای درخت ها به نظر می امد . حفره ایی سیاه و عمیق . بله این بهترین توصیف
برای ان دریاچه است . حفره ایی سیاه و عمیق که قادر است انسانی را برای همیشه در خود نگه دارد .
اماده ی رفتن به دفتر اسنیپ بودم . رون برایم ارزوی موفقیعت کرد .
ذهنم مغشوش بود به راه رو خزیدم . او در انجا چه می کرد ؟ لرزش سراپایم را گرفته بود . با دستهایم بازوهای خود را گرفته بودم و سعی داشتم جلوی لرزش خودم را بگیرم . ایا اسنیپ فهمیده بود؟
به در دفتر رسیدم اهی از ترس سر دادم و وارد شدم .
اتاق اسنیپ خیلی اروم به نظر می رسید . اسنیپ خیلی اروم بر خلاف رفتار همیشگی اش بود .
مرا جانور می نامندولی من جانور نیستم من هم یک انسان هستم مثل همه ی انسان های دیگر من یک جانور نیستم . اکنون من در سایه ها زندگی می کنم هیچ دوست و اشنایی ندارم . هیچ کس را ندارم که بتوانم به او اعتماد کنم .
اینها جملاتی بودند که که اسنیپ به ارامی بیان می کرد . او چه می خواست بگوید ؟ ......ایا فهمیده بود ؟حرف هایش را نمی فهمیدم . در همین حالت گیجی و گنگ به سر می بردم که یکدفه چهره ی غضبناک اسنیپ در جلوی چشمانم نمایان شد .
تو به چه حقی وارد خاطرات من شدی؟ کی به تو همچین اجازه ای داده ؟
هیچ چیز نمی توانستم بگویم از ترس لبانم قلف شده بود . درونم از اتش کینه و نفرت او می سوخت . می خواستم جلویش بایستم و بگوئیم چرا؟ ...... برای چی؟
اما چیزی نگفتم .به قفسه ای که قدح اندیشه در اون قرار داشت خیره شدم چون نمی خواستم تو چشمای پر از خون اسنیپ نگاه کنم . در افکار خودم غرق بودم که یکدفعه در به صدا در امد .
پروفسور مگ گونگال بود . ....... تا اون موقع انقدر از دیدنش خوشحال نشده بودم .
مگ گونگال : پرفسور من با هری کار واجبی دارم اگه می شه می خواهم که با ها م بیاد .
هنوز باورم نمی شه که از دست اسنیپ خلاص شده باشم ولی این واقعیت داشت با این حال می دونستم که دوباره باید منتظر همچین دعوت نامه ی از طرف اسنیپ باشم .
سوژه ي پستت يكمي تكراري بود. سعي كن خلاقيت بيشتري به خرج بدي!
يك سري هم غلط تايپي داشتي كه با نگاه مجدد روي نوشتت و دقت بيشتر بر طرف ميشه.
كلا نوشته ي خوبي بود
تاييد ميشي!
خورشید در پائین افق بر فراز درختان دیده می شد. انوار بی رمق نور خورشید برف را همچون صفحه ایی نقره ای به درخشش واداشته بود . برف از شاخه های درختان جنگل ممنوعه اویزان بود و لایه سفید ضخیمی روی
پرچین را پوشانده بود.
هوای یخ زده گونه هایم را می سوزاند . ابرهای پف الود و چاق و چله همچون ادم برفی در اسمان صاف شناور بودند .
قرار بود با رون وهرمیون به دهکده ی هاگزمید برویم. موهای سرخ رون در زیر افتاب کم رنگ می درخشید و انعکاس برف در چشمان سبزش دیده می شد.
به نظر روز خوبی می امد ....البته به نظر. اماده ی رفتن شدیم که یکدفعه صدای جیغ و داد بچه های سال اولی به گوشمان رسید .
هری ....هری....هری پاتر . برگشتم
اوه سلام .....ببخشید پرفسور اسنیپ گفتن این نامه را به شما بدهم .
رون و هرمیون نگاهی با هم رد و بدل کردن هر دو گیج شده بودند.انها چیزی نمی دونستند . در دل احساس ترس وصف ناپذیری داشتم.
نکنه که اسنیپ از ماجرا با خبر شده باشد . اما اگر چنین شده باشد چه؟ ........ایا از مدرسه اخراج خواهم شد؟
نامه را خواندم تا سا عاتی دیگر باید در دفتر اسنیپ می بودم .
از پنجره اتاقم می توانستم نوک پوشیده از برف درختان کاج اطراف ساحل دریاچه را ببینم و قسمت بزرگی از سطح بزرگ دریاچه یخ زده نیز دیده می شد. سطح یخی در زیر نور ماه به ارامی می درخشید .
در شب های بدون مهتاب به هوا تاریک تر از ان است که سطح دریاچه دیده شود . اما در شب های مثل این همچون حفره ای سیاه و بزرگ در ورای درخت ها به نظر می امد . حفره ایی سیاه و عمیق . بله این بهترین توصیف
برای ان دریاچه است . حفره ایی سیاه و عمیق که قادر است انسانی را برای همیشه در خود نگه دارد .
اماده ی رفتن به دفتر اسنیپ بودم . رون برایم ارزوی موفقیعت کرد .
ذهنم مغشوش بود به راه رو خزیدم . او در انجا چه می کرد ؟ لرزش سراپایم را گرفته بود . با دستهایم بازوهای خود را گرفته بودم و سعی داشتم جلوی لرزش خودم را بگیرم . ایا اسنیپ فهمیده بود؟
به در دفتر رسیدم اهی از ترس سر دادم و وارد شدم .
اتاق اسنیپ خیلی اروم به نظر می رسید . اسنیپ خیلی اروم بر خلاف رفتار همیشگی اش بود .
مرا جانور می نامندولی من جانور نیستم من هم یک انسان هستم مثل همه ی انسان های دیگر من یک جانور نیستم . اکنون من در سایه ها زندگی می کنم هیچ دوست و اشنایی ندارم . هیچ کس را ندارم که بتوانم به او اعتماد کنم .
اینها جملاتی بودند که که اسنیپ به ارامی بیان می کرد . او چه می خواست بگوید ؟ ......ایا فهمیده بود ؟حرف هایش را نمی فهمیدم . در همین حالت گیجی و گنگ به سر می بردم که یکدفه چهره ی غضبناک اسنیپ در جلوی چشمانم نمایان شد .
تو به چه حقی وارد خاطرات من شدی؟ کی به تو همچین اجازه ای داده ؟
هیچ چیز نمی توانستم بگویم از ترس لبانم قلف شده بود . درونم از اتش کینه و نفرت او می سوخت . می خواستم جلویش بایستم و بگوئیم چرا؟ ...... برای چی؟
اما چیزی نگفتم .به قفسه ای که قدح اندیشه در اون قرار داشت خیره شدم چون نمی خواستم تو چشمای پر از خون اسنیپ نگاه کنم . در افکار خودم غرق بودم که یکدفعه در به صدا در امد .
پروفسور مگ گونگال بود . ....... تا اون موقع انقدر از دیدنش خوشحال نشده بودم .
مگ گونگال : پرفسور من با هری کار واجبی دارم اگه می شه می خواهم که با ها م بیاد .
هنوز باورم نمی شه که از دست اسنیپ خلاص شده باشم ولی این واقعیت داشت با این حال می دونستم که دوباره باید منتظر همچین دعوت نامه ی از طرف اسنیپ باشم .
سوژه ي پستت يكمي تكراري بود. سعي كن خلاقيت بيشتري به خرج بدي!
يك سري هم غلط تايپي داشتي كه با نگاه مجدد روي نوشتت و دقت بيشتر بر طرف ميشه.
كلا نوشته ي خوبي بود
تاييد ميشي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط farane riddle در 1385/12/10 22:47:02
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/11 12:33:32
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/11 12:33:32
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
(20.41 KB)
