جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1385 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به غار روبرو اشاره کرد و گفت : " همین جاست ! "
هرمیون متعجبانه به هری نگاهی کرد . هری رو به دامبلدور گفت : " شما با ما نمیاید ؟ "
دامبلدور گفت : " ممکنه مرگخواران بیان اونجا ، اگر من رو ببینند ولدمورت می فهمه که من هنوز زنده ام ! "
هری نگاهی به هرمیون کرد و به راه افتاد . هرمیون هم پشت سرش حرکت کرد.
دامبلدور صدا زد : "هری"
هری برگشت . دامبلدور ادامه داد : " حواست باشه که این تنها هورکراکسیه که کمکت می کنم ، سه تای دیگه رو باید خودت پیدا کنی ! "
هری پرسید :" برای چی هورکراکس رو توی این غار گذاشته ؟ "
دامبلدور پاسخ داد : " احتمالا چون این غاری بوده که سال ها در اون مخفی شده تا زمانی که دم باریک به سراغش رفته ! "
هری گفت : " متشکرم از اینکه کمکم کردید ! "
دامبلدور گفت :" حالا زودتر برو ، یادت باشه اگر مرگخوار ها اومدن به اسنیپ آسیبی نرسونی ! "
هری گفت : " خداحافظ "
و به سمت داخل غار به راه افتاد. هرمیون نیز به دنبالش می امد !
هری از روی صخره های سنگی می گذشت . غار تاریک بود و بوی نم می داد ، کف غار با لجن پوشیده شده بود . دیواره هایش پر از خفاش هایی بود که با هر قدم هری جیغ و داد و کردند و به پرواز در می آمدند و بعد از مدتی دوباره سر جای خود می نشستند.
کمی جلو تر هرمیون فریاد زد : " هری ! "
هری برگشت و هرمیون را دید که در دست یک سری مرگخوار اسیر بود. اسنیپ هم در میان آن ها بود. گری بک یک قدم جلو گذاشت و گفت : " سلام قهرمان کوچولو !!! "

هوممم
به عکس دقیقا نگاه کن ... جایی که دامبلدور داره میره شبیه یک اتاقه ... بعید میدونم شبیه غار باشه ...
تایید نشد !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/28 12:40:11
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:24:52
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1385 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 10:45 بود و مگي پرينر با پدرش در سكوي نه و سه چهارم ايستاده بود
مگي: خداحافظ پدر توي تعطيلات هم ديگر رو ميبينيم .
آقاي پرينر : خداحافظ ...
مگي به طرف قطار سرخ رنگ هاگوارتز رفت و داخل يك كوپه شد كه يك دختر سال اولي تنها نشسته بود مگي او را ميشناخت در واقع او تقريبا تمام جادوگر هاي هم سن و سال هاي خودش را ميشناخت (به جز كساني كه ماگل زاده بودند ) او املاين ونس بود .
مگي كنارش نشت و بدون مقدمه گفت : سلام من مگي پرينر هستم از آشنايي با شما خوشحالم!!!
املاين كه از جسارت او به وجد آمده بود گفت: سلام من املاين ونس هستم . تو هم سال اولي هستي؟
مگي: آره
در همان لحظه در كوپه باز شد و يك دختر كه موهايي شرابي داشت و به نظر سال اولي مي آمد و مگي او را نميشناخت وارد كوپه شد . قيافه ي دختر شاد و زيبا بود او در كنار مگي نشست و گفت: سلام شما هم سال اوليه كه به اين مدرسه ميايد؟ ببخشيد كه خودمو معرفي نكردم من ليلي ايوانز هستم!!!
..........

باید با توجه به عکسی که چوچانگ در دو پست پایین تر داده نمایشنامه بنویسی
تایید نشد (پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:17:13
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 19:29:14
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1385 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با اطمینان جلوی یکی از در های وزارتخانه ایستاده بود و هری هرمیون نیز نا باورانه و کمی متحیر از حرف های دامبلدور پشت سر او منتظر ایستاده بودند.
هری این اتاق مدور را می شناخت. در سال پنجم وقتی فریب ولدمورت را خورده بود و به وزارتخانه آمده بود اینجا را دیده بود آن زمان این اتاق شروع به چرخش کرده بود. اما حال آرام بود و منتظر.شاید به احترام دامبلدور . هری از او زیاد شنیده بود که:
«تو نیرویی داری که ولدمورت نداره و اون قدرت عشقه...»
اما هری او را مسخره کرده بود حتی فکرش را هم نمی کرد که این نیرو روزی این چنین به کمکش بیاید . دامبلدور رو به او کرد و گفت:
«هری! روزی که به اینجا آمده بودی و سعی کردی با چاقوی سیریوس این در را باز کنی اما چاقو ذوب شد به خاطر اینکه دوستانت در کنار تو بودند در حالی که اگر تنها بودی این در به راحتی باز می شد. هری! در حال حاظر تو تنها کسی هستی که می توانی داخل بروی اینجا برای تو از هر جای دیگری امن تره حتی از هاگوارتز، حتی از دور ترین سیاره ها. این هدیه بزرگی بود که مادرت با فدا کردن جانش به تو داد. ولدمورت فکر می کنه من مردم و فهمیده که تو اون شب با من بودی به همین خاطر در به در دنبالت می گرده وقتی تو اینجایی من با کمک دوستانت جان پیچ ها رو پیدا می کنیم و قتی کارمان تمام شد خودت با خبر می شوی»
دامبلدور چشمکی زد و با هرمیون او را تنها گذاشتند.
هری با تردید دستش راجلو برد و دستگیرۀ در را چرخاند . در باز شد نور عجیبی که همۀ رنگها را با خود داشت آنجا را فراگرفته بود بی اختیار وارد شد و در را پشت سرش بست . احساس لذت عجیبی او را فرا گرفته بود احساس می کرد در حال پرواز است . هوا لطیف بود مانند پر قو .
ناگهان از بین سفیدی ها صدایی شنید :
«...هری...خوش آمدی...»
هری صدا را شناخت . صدای مادرش بود . فهمید که چرا«خودش با خبر می شود»


اوکی...خب خوب بود ... تایید میشی ... ولی یک عکسه زیاد شبیه به اینجایی که گفتی نبود ... به هر صورت ... میتونی بری مرحله ی آخر
تایید شد(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 0:00:52
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/29 14:04:22
من کسی که در راه رسیدن به جاودانگی از همه جلوتر بودم.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
این عکس جدید هفتست!

افراد داخل عکسو که میشناسین!
دامبلدور داره این دو تا -شاید هم فقط یکی و روح دومی- رو میبره یه جای احتمالا مرموز!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 1:24:42
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1385 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از شبهای سرد زمستان پسری تنها دوراز شهر حرکت میکرد مبدأ او مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود و مقصدش غاری بود دوراز شهرلندن و این پسر کسی نبود غیر از هری پاتر. چند ساعت پیش او ناگهان در خواب دید که جینی در غاری بسته شده ولرد ولد مورت در حال شکنجه ی او بود. او به یاد دو سال پیش افتاد که برای نجات سریوس به وزارتخانه رفت وباعث مردن سریوس شدو برای همین به این خواب توجه نکرد ولی چند دقیقه بعد نامه ای امد که در آن نوشته بود:
پسر برگزیده
اگه جون این دختره برات مهمه تا دو ساعت دیگه درغاری که آدرسش پشت نامه هست بیا.
قوی ترین جادوگر لرد ولد مورت
در این نامه دو چیز دیگر بود یکی عکس متحرکی از ولد مورت که در حال شکنجه کردن جینی بود ودیگری یک تار موی بلند قرمز. وحالا هری داشت به سوی ان غار میرفت. وقتی
به غار رسید چوبدستی خود را روشن کرد ووارد غار شد. صدای زوزه ی گرگی آمد وهری بلا فاصله برگشت. و ناگهان از آنجایی که چند لحظه قبل ایستاده بود 9تیغ بالا زد. مگر ممکن بود؟! حتماً اشتباه کرده بود. دوباره به راه افتاد. به دری رسید که از لای آن نوری بیرون می آمد.وقتی در را باز کرد صدایی بی روح فریاد زد:آوادا کداورا ناگهان سگی سیاه رنگ و بزرگ هری را هل داد ونوری سبز از کنار گوش آن دو گذشت.مگر ممکن بود سیریوس که مرده بود.ولد مورت هم با تعجب گفت:بلک. پس بلا گفت که تو را کشته.
سیریوس که به شکل انسان در آمده بود و چوبدستیش را به طرف ولد مورت گرفته بود گفت:
دامبلدور نفرینی کشف کرده بود که نیروی این طلسم را کم می کرد و من فقط چند روزی بی-هوش بودم وبعد به خانه ی قبلی جیمز ولیلی رفتم و دورا دور مواظب هری بودم .
هری گفت: پس ممکنه دامبلدور هم زنده باشه؟
در همین حال نوری سبز از کنار هری رد شد وبه ولد مورت خورد واو آخرین نفسش را کشید وهری در آغوش دامبلدور رفت و سپس جینی را آزاد کرد و...

اول باید تو بازی با کلمات تایید بشی بعد اینجا پست بزنی!
هروقت مطمئن شدی که اونجا تایید شدی بیا اینجا پست بزن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 1:04:30
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام . قسمت داستاني پست قبليم را در اينجا كپي مي كنم و آن را به صورت يك داستان ادامه مي دهم .
هوا بسيار سرد بود و نوجواني به همراه سگ مشكي اش كه شباهت زيادي به ....... داشت از كوچه اي واقع در دره ي گودريك مي گذشتند . سگ لبهايش را تكان مي داد انگار كه با نوجوان سخن مي گويد , و نوجوان هم جوابش را در پاسخ مي داد .
در آسمان اثري از وجود ستاره نبود , و آنها با خوشي در حال گفتگو و پياده روي در آن شب آرام بودند .
نوجوان شنلي قهوه اي به تن داشت كه بيشت شبيه رداهاي جادوگران بود گويي او يك جادوگر بود و گرنه در آن شب در آن منطقه نمي بود . عينك گرد و حلقه مشكي را به چشم داشت كه از پشت شيشه هاي آن دو چشم آبي ديده مي شدند .
سگ هم كه مشكي بود بسيار تميز و زيبا بود به طوري كه هر كه او را مي ديد فكر مي كرد انساني سياه پوست است كه به صورت لخت چهار دست و پا راه مي رود و زوزه مي كشد .
..... نام نوجوان جيمز بود كه از خانداني اصيل به نام پاتر به دنيا آمده بود و سگ هم كه يك جانور نما بود نامش سيريوس از خاندان اصيل و باستاني بلك بود كه در آن زمان هر دو هفده سال بيش نداشتند . آنها به يكديگر عشق مي ورزيدند , زيرا بدون يكديگر نمي توانستن به كارهاي خلافشان در مدرسه ي علوم و فنون جادگري بپردازند . در كوچه اي قدم گذاشتند كه در هر طرفش هفت يا هشت خانه بود كه نوري از خود مي تاباند و راه را براي گذشتن روشن مي كرد . در انتهاي كوچه جيمز با چرخش روي پاشنه ي پايش بازگشت و سگ نيز بازگشت تا به پياده روي آرامي كه تا به حال طعم آن را نچشيده بودند ادامه بدهند . به سر كوچه كه رسيدند در مقابلشان يك سه راهي را ديدند كه به سمت چپ رفتند و با شخصي مواجه شدند كه قبلا او را ديده بودند . او موهايي ژوليده و در هم و بر هم داشت كه بيانگر كثيفي آن نيز بود و لباسهايش نيز وصله پينه اي و خاك گرفته بودند , بر روي دستانش چندين جاي زخم بود كه بيانگر درگيري ساده اي بود .... وقتي جيمز او را ديد به سرعت به سوي دستان از هم باز شده ي جواني رفت كه او را ديده بود و سگ نيز با صداي ترقي به شكل انساني بازگشت و به سوي آن دو نفر ديگر رفت . هنگامي كه راه بازگشت به خانه را پس از سپري كردن لحظات شادي در پيش گرفتند سيريوس خود را دوباره به شكل قبليش باز گرداند ( به صورت سگ ) , از پشت سرشان صدايي شبيه به : اوداكاداورا !!! را شنيدند و در پاسخ اين عمل سگ با پرشي استثنايي يقه ي لباس جيمز را گرفت و وي را از مسير عبور آن جادوي خوف انگيز و وحشتناك به در برد . سپس هر سه با چوبدستي هاي بيرون كشيده او را با نگاهشان به دوئلي فرا خواندند كه ....
اين داستانم فكر كنم خوب باشه , لطفا قبول كنيد .
تا پست بعدي , فرگوس فينيگان

خوب نسبت به پستهای قبلی بسی خوب بود،
لطفا با فونت قرمز و اینقدر گنده بعضی کلمات رو ننویس، حتی اگه ورد باشه!
به جاش میتونی دیالوگهارو در خط جدیدی بذاری مثلا:
از پشت سرشان صدایی وحشتناک شنیدند که فریاد زد:
_آواداکداورا!

داستان پست آخرش ضایع شد....یعنی اونقدر فضاسازی کرده بودی که جایی واسه خود داستان نمونده بود!! فضاسازی خوبه ولی نه اونقدر که مانع بقیه قسمتهای پست بشه!

داری خوب پیش میری....اگه سعی کنی چیزایی که گفتم رو رعایت کنی احتمال اینکه دفعه بعد تایید بشی زیاده.....
لطفا دفعه بعد یه داستان جدید بزن!! نزنی فکر میکنم که نقدم واست بی ارزش بوده!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/23 23:14:58
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:53:02
شناسه قبلي من
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید .
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بسيار سرد بود و نوجواني به همراه سگ مشكي اش كه شباهت زيادي به ....... داشت از كوچه اي واقع در دره ي گودريك مي گذشتند . سگ لبهايش را تكان مي داد انگار كه با نوجوان سخن مي گويد , و نوجوان هم جوابش را در پاسخ مي داد .
در آسمان اثري از وجود ستاره نبود , و آنها با خوشي در حال گفتگو و پياده روي در آن شب آرام بودند .
نوجوان شنلي قهوه اي به تن داشت كه بيشت شبيه رداهاي جادوگران بود گويي او يك جادوگر بود و گرنه در آن شب در آن منطقه نمي بود . عينك گرد و حلقه مشكي را به چشم داشت كه از پشت شيشه هاي آن دو چشم آبي ديده مي شدند .
سگ هم كه مشكي بود بسيار تميز و زيبا بود به طوري كه هر كه او را مي ديد فكر مي كرد انساني سياه پوست است كه به صورت لخت چهار دست و پا راه مي رود و زوزه مي كشد .
..... نام نوجوان جيمز بود كه از خانداني اصيل به نام پاتر به دنيا آمده بود و سگ هم كه يك جانور نما بود نامش سيريوس از خاندان اصيل و باستاني بلك بود كه در آن زمان هر دو هفده سال بيش نداشتند .
جيمز : خوش مي گذره ؟ هواي خوبيه , نه ؟
سيريوس : آره , ولي فكر كنم يه اتفاقي مي خواد بيفته من يه احساسي دارم . تو چي ؟
جيمز : نه , بابا . چه احساسي ؟ تا حالا اين قدر كوچه خلوت نبوده . فكر كنم به خاطر اين باشه , نيس ؟
سيريوس : نه , بابا . من مي گم يه احساس خطري دارم , بعد تو مي گي : به خاطر كوچه اس .
جيمز : اون كيه ؟ تا حالا نديدمش !!!
سيريوس : نمي دونم شايد از فاميلاي اين دور و اطرافي ها باشه .
جيمز : شايد , ولي ... حالا بريم جلو ببينيم كيه ؟
سيريوس در جواب او سرش را به صورت مثبت پايين آورد و به راه افتاد .
سيريوس : ... بپا ... !!!
جيمز : ا ... ا ... اين يارو چرا منو جادو مي كنه ؟ ممنون از اين كه نجاتم دادي . به صورت اولت برگرد و چوبدستيت رو در بيار . فكر كنم اون لرد ... ولدمورت , نه ؟!!!
سيريوس با صداي ترقي دوباره به شكل انسان در آمد و چوبدستي ظريف و سيقلي اش را در آورد , گفت :
_ بدو ... اكسپكتو .. پاترونوم .
لرد سياه : اي ... بچه , بزن كنار .
......
اميدوارم اين داستانم را قبول كنيد , مي دانم كه ديالوگاش شل و ول ولي توصيف در قسمت داستان و علايم نگارشيم هم خوبه . لطفا قبول كنيد .
ارادتمند شما فرگوس فينيگان

آفرین....واقعا آفرین...بهت تبریک میگم که اینقدر پیشرفت کردی!
نسبت به قبلیا خیلی خیلی خوب بود!
خودتم میدونی که با دیالوگها مشکل داری...کافیه فقط یه لحظه خودتو در حالتی که سیریوس و جیمز هستن مجسم کنی...ببینی چه حرفایی ممکنه بزنن...ببینی خودت با دوستت در چنین حالتی چی میگی...یا کسی که ازش میترسی چی میگه...مثلا فردی مثل لرد ولدمورت با اون همه ابهت نمیاد تو کوچه خیابون ظاهر بشه....گیریم که حالا عشقش کشیده اومده! ولی فکر نکنم بگه بچه بزن کنار! میتونه خیلی ریلکس یه آواداکداورا بزنه طرفو بکشه!

ببین، من یه پیشنهاد دارم! بیا با هم با پیام شخصی کار کنیم! میبینم که اگه بخوای میتونی خودتو تقویت کنی! واسه همین میگم بیا تو پیام شخصی و نه اینجا، یخورده تمرین نمایشنامه نویسی کنیم!

من برات یه پیام شخصی (پی ام) میزنم لطفا بهش جواب بده!

بازم میگم پیشرفت خیلی خوبی بود! اما اگه دیالوگها بهتر بشن راحت تر میتونی وارد رول بشی!

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/23 0:30:38
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/23 0:48:05
شناسه قبلي من
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید .
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 اسفند 1385 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس هفته:

این سگه سیریوسه و اون پسره هم میتونه هری باشه میتونه هم جوونی جیمز باشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (20.41 KB)
722_45f4288b42bbf.jpg 399X211 px
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: روز از نو روزی از نو !!!
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز.ریموس . سیریو در یک روز زیبا و آفتابی در حال قدم زدن در کنار یک دریاچه بودند.
جیمز در حالی که سرش پایین بود با ناراحتی داشت مطلبی را برای آندو تعریف میکرد:آخه اون حتی حاضر نیست ریخت من رو ببینه.میگه که آدمی که الان میتونه یکی رو از ساق پاش آویزون کنه از کجا معلوم که تو آینده دست به کارای دیگه نزنه؟
سیریوس به شوخی گفت:یه لحظه صبر کن جیمز.موقعی که این حرف رو میزد سرخ نشد؟ممکنه سیندرلا جو گیر شه و...
ریموس نگاهی ملامت بارانه و جیمز نگاهی خشمناک به او انداختند.
ریموس با جدیت توصیه کرد:باید معقولانه تر عمل کنی.ببین شاخدار.اون از تو یه چیزی رو دیده که نمیخواد فراموش کنه.تو باید...
سیریوس سوتی زد:اووو لا لا!خانوم کوچولو خوشگل تو اونجاست.
جیمز از جا پرید:کو؟کجا؟
به سرعت مشغول مرتب کردن موهایش شد:لعنت!اینا هم که تو عمرشون نفهمیدن صاف بودن رو با چه ف مینویسن!
ریموس به آرامی گفت:گردش بعدی تو هاگزمید فرداست شاخدار.
جیمز به اعماق چشمان او زل زد:یعنی میشه...؟
ریموس به آرامی سر تکان داد:تو میتونی...
جیمز با اعتماد به نفس به سمت لیلی رفت:لیلی!لیلی اوانز.صبر کن.
لیلی زیر لب گفت:بازم این سیریش پیداش شد.
سپس آهی کشید و به وسی جیمز برگشت:چیه؟
جیمز به آرامی گفت:ببین لیلی.من فهمیدم که کاری که کردم واقعا بد بوده.میشه من رو ببخشی؟من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که کسی رو اذیت کنم ولی خب اونم اگه فرصت دستش بیاد این کار رو میکنه.
لیلی پرسید:و این دلیل موجهی هست؟
جیمز با ناراحتی پاسخ داد:نه.اما...
لیلی با قاطعیت گفت:پس دیگه حرفی نمونده.
جیمز دست او را گرفت:به من فرصت بده...
لیلی نگاهی عمیق به درون آن چشمان قهوه ای صادق انداخت...
جیمز به سمت دوستانش بازگشت.
سیریوس سریع پرسید:چی شد؟
و از برق ناگهانی چشم دوستش همه چیز را خواند...
**************************************************


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/20 18:58:38
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1385 08:24
نمایش جزئیات
آفلاین
من اين داستان را دوباره فرستادم ولي علايم را تغيير دادم . لطفا بخوانيد !!!
هواي دل انگيزي بود ; نسيم بهاري به همراه آفتاب از پشت ابر بيرون زده بود . دانش آموزان تازه از قلعه خارج شده بودند كه :
جيمز : بچه ها ببينين كي اونجاست !
سيريوس : اي بابا , بالاخره مي خواي بهش بگي يا نه ؟
ريموس : به نظر من كار خوبيه كه الان بهش بگي .
جيمز ك ا ... ا .... باشه .
سيريوس و ريموس جيمز را به طرف لي لي حل دادند تا استارت كار را آنها زده باشند .
جيمز : ا ... سلام .
لي لي : سلام , حالت چطوره ؟ چرا دايم مي رين دنبال خلاف ؟
جيمز : نمي دونم , آخه خيلي با حاله , دايم اون دامبلدورو اذيت مي كنيم و شب ها بيداريم .
لي لي : خب شايد از نظر شما با حال باشه ولي به نظر من زياد هم با حال نيست .
جيمز : خب راستش مي خواستم بگ ... بگم كه با من دوست مي شي ؟!!!
لي لي : چي ؟ من ... با ... تو ... دوست ... بشم ؟ نمي دونم بايد چي بگم ؟ تا حالا كسي به من اين پيشنهاد رو نداده . ولي فكر كنم اگه بگم ............................ آره خوشحال مي شي ؟
ريموس و سيريوس با هم خنديدند !!!
جيمز : ها ... ؟ ... آره ممنون . پس من مي رم يه چيزي بگيرم بيارم بخوريم . چيزي مي خوري ؟
لي لي : ممنون . اگه بياري خوشحال مي شم .
جيمز با سرعت به طرف سرسراي ورودي رفت .
پيتر : اونا به هم چي ميگفتن ؟
سيريوس : اوه ... خيلي لحظه ي رومانتيكي بود . جيمز بالاخره ازش در خواست كرد .
پيتر : واقعا ؟
ريموس : آره , و حالا هم رفته كه يه چيزي بياره با هم بخورن .
پيتر : پس خودش رو راحت كرد ؟؟؟
ناگهان صداي < ديلينگ ديلينگي > از طرف قلعه آمد و آنها به طرف كلاس معجون سازي رفتند . جيمز كه با سرعت و با دست پر از قلعه بيرون مي آمد با دستپاچگي به لي لي گفت :
_ خب آوردم , بيا تا به كلاس نرسيديم بخوريمشون .
لي لي : ممنون , واي چه خوشمزه هست . اينا رو پدر و مادرت فرستادن ؟
جيمز : آره .
ريموس : بالاخره راحت شد .
و ...
ارادتمند شما فرگوس فينيگان

عزیزم من نگفتم فقط علایم!!!!!
علایم یه چیز خیلی جزئی در رول نویسیه!!
من گفتم آخرین نقدمو دوباره تکرار می کنم!

ببین، یه بار خودت نوشته ات رو بخون. دیالوگها کااملا معمولی و بدون هیچ مورد جالبی نوشته شدن! کسی که میخونه باید نظرش جلب بشه! باید یه دیالوگ معمولی و همیشگی نباشه! باید چیزی خاص باشه و موضوعش جالب باشه!!
کسی هم که بخواد چیزای معمولی و تکراری رو بنویسه باید سعی کنه از توی اونا چیز جالبی دربیاره! و این معمولا از دست هرکسی برنمیاد!!

مطمئن باش اونقدر کار میکنیم تا بتونی وارد بشی!
* لازم نیست یه روز که تاخیر بود فوری بری همه جا جار بزنی!
اینجوری همه از دستت شاکی میشن و بخوای تحویلت بگیرن نباید همه جا مدام پستهای چرت بزنی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 8:29:40
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 8:36:17
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 9:48:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/20 18:48:40
شناسه قبلي من
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید .