1-در رولی بنویسید که اولین ماگل چطوری با جادو آشنا شد و چه اتفاقی افتاد؟
سالها از مرگ هابیل و آدم بر روی زمین می گذشت و فرزند سوم آدم، زابیل،فرزندی که ازدواج او با پریزاد موجب متولد شدن اولین جادوگر جهان شده بود، نیز در این زمین وسیع ناپدید شده بود. قابیل که اکنون سالخورده و پیر شده بود، با عصای بلندی که در دست داشت، بازی کردن نوه هایش را تماشا می کرد، لبخندی مهربانانه بر روی لبش، به چشم میخورد. سه نوه ی او چنان بازی میکردند که قابیل را به یاد سالها پیش و بازی سه کودک، هابیل، قابیل و زابیل می انداخت.
یکی از نوه ها، از سایرین جدا شد و به نزد پدربزرگش آمد. قابیل که او را بسیار دوست می داشت، با آغوش باز به استقبال او رفت و نوه اش را همچون فرزندانش بر روی پاهایش گذاشت.
-پدر بزرگ؟
-بله فرزندم؟
-شما تنها بودین؟ هیچ برادری نداشتین که باهاش بازی کنین؟
-فرزندم...
اما نتوانست سخنی بگوید. لبخندی به نوه اش زد و بدون پاسخ سوال او، او را از روی پاها ی خود، بر روی زمین گذاشت و از او دور شد.
نوه که از این حرکت پدربزرگش متعجب شده بود، همان جا ایستاد و پدربزرگش را نگریست که همچنان در حال دور شدن از او بود و قطرات اشک در چشمش برای لحظه ای پدیدار شد اما به سرعت از بین رفت و او بدون هیچ دغدغه ای به برادرانش پیوست تا با آن ها به بازی بپردازد.
قابیل همچنان از خانه و خانواده اش دور می شد و با کمر خمیده همچنان که به عصای خود تکیه کرده بود، قدم بر علف های زرد رنگ پاییز می گذاشت. سخن نوه اش برای او، یاد آور تلخ ترین خاطره ها برای او بود. گم شدن زابیل و کشته شدن هابیل به دست او، چیز هایی بود که بعد از سالها فراموشی، دوباره در بین خاطرات قابیل رنگی درخشنده پیدا کرده بود.
در آن جهان که زمانی آرامش آدم و حوا را در خود داشت، اکنون آن آرامش جای خود را به صدای خنده ها و قهقه های قابیل و خانواده اش، داده است.
قابیل که پیر و ناتوان شده بود، بعد از کمی قدم زدن خسته شد و بر روی تنه افتاده درخت تنومندی، نشست و به فکر فرو رفت. اگر او از زابیل محافظت کرده بود، اگر هابیل را نکشته بود، امروز زندگی ای شیرین تر می داشت و دیگر نیازی به فرار از سوالات فرزندانش نداشت. چنین افکاری ذهن قابیل را پر کرد و گویی او از این دنیا خارج و وارد دنیایی دیگر شده بود. دنیایی مملو از خاطره های تلخ و شیرین.
سنگی خرد بر سر قابیل برخورد کرد و او را به خود آورد.
قابیل که در حال خود غرق بود، با افتادن آن سنگ به دنیایی بازگشت که گویی از آن گریزان بود. بنابراین با عصبانیت به بالای سرش نگاه کرد تا ببیند چه چیزی خیالات شیرین او را به هم ریخته است.
پسری هم سن و سال فرزندان قابیل، شاید هم کمی جوان تر در بالای درختی تنومند نشته بود و به قابیل با تعجب و کنجکاوی چشم دوخته بود.
قابیل که اطمینان داشت جز او و فرزندانش انسان دیگری بر روی زمین زندگی نمی کند، از جای خود برخاست و به پسر خیره شد و گفت:
-تو کی هستی؟
-تو انسانی؟
-پرسیدم تو کی هستی؟
-تو انسانی؟
قابیل که از نگرفتن پاسخ خود خمشمگین شده بود، فریاد زد:
-بله من انسان هستم و از فرزندان آدم هستم. نام من قابیل است.
پسر که گویا انتظار شنیدن این نام آشنا را داشت، با آرامش به پایین پرید و در مقابل قابیل قرار گرفت. بعد از مدتی به حرف آمد و گفت:
-پدرم گفته است تو را بیابم و شگفت جهان را به تو نشان دهم.
-پدرت؟
پسر که گویا سخن او را نشنیده بود، از داخل لباسش که از جنس خاصی بود که قابیل مانندش را در طول عمرش ندیده بود، چوبی باریک و عجیب در آورد و آن را در مقابل قابیل به نمایش گذاشت.
قابیل که فکر میکرد آن یک چوب معمولی است به آن با بی تفاوتی نگاه کرد و گفت:
-این تنها چوبی معمولی است که...
پسر با رویاندن گلهایی زیبا بر روی زمین به کمک چوب عجیبی که در دستش بود سخن قابیل را قطع کرد.
قابیل که با شگفتی به گل ها نگاه میکرد از پسر پرسید:
-چگونه آن ها را رویاندی؟
-با جادو.
-جادو؟
-این چیزی بود که پدرم میخواست ببینی و بدانی قدرت تنها از آن تو نیست. شاید زمانی با قتل برادرت قدرتت را به رخ پدر و خواهرانت کشیدی اما افرادی قدرت مند تر از تو نیز هستند که تو در مقابل آن ها هیچ هستی. آگاه باش و بدان که جادویی که ما داریم شما انسان ها را به خاک خواهد نشاند و دنیا را متحول خواهد کرد پس بدان که تو همیشه برترین نیستی و نخواهی بود.
پسر که گویا سخنانش به پایان رسیده بود، با حرکتی غیب شد و قابیل را در شگفتی و وحشتی که تنها آن را در زمان مرگ سراغ داشت، تنها گذاشت.
2- تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
طبق داستان های بی ارزش و بی اعتبار ماگل ها، زمانی مرد خرفت و پولداری بوده است که انقدر پول و ثروت داشته که نمی دانسته با آن ها چکار کند بنابراین به بهانه ی ثروتمند کردن ماهی ها و زندگی زیر دریا، دستور میداده پول ها را در آب ها بریزند و اسم این کار را نیز نیکی گذاشته است تا مردم که تمایل دامبلی داشتند نیز به انجام آنبپردازند.
او که قصد داشت این کار را در جامعه ای که زندگی میکرد، ترویج دهد برای اینکه هم آنهایی که چون رودولف تمایلات دامبلی دارند و هم آن ها یی که از این تمایلات بی بهره اند و هم آنها یی که خرفت و بی پول یا خسیس اند، شروع به انجام این کار نسنجیده کنند، در مقابل مردم گفت تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.که بعد ها توسط افراد نزدیکشش به جمله ی زیر ترجمه شد:
تو اگر پولی را برای نیکی (که زن زیبایی بوده است
) در دجله که بزرگ ترین رود آن زمان ماگل ها بوده است، بریزی، ایزد که مردی قوی هیکل است پولت را در بیابان بهت بر میگرداند و تو پولت را از دست نخواهی داد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





این بسته سوسیس من کجاست؟

...اما نمره ای که بهت میدم به خاطر فامیلیمونه نه بخاطر هنر چشمگیرت


