دیگر نتوانست تحمل کند. تصمیمش را گرفت. در یک لحظه احساس شجاعت بسیار زیادی کرد و بی مهابا دلش را به دریا زد و راه افتاد. با قدم هایی استوار و محکم به سمت در می رفت. درست است که تعداد ساس ها زیاد بود ولی او بدون سلاح که نبود! دو اسپری قرمز رنگ که سم ساس ها بود را از جیب هایش در آورد و همزمان تکان می داد.
اسپری ها تق تق صدا می دادند. ساس ها توجه شان به سمت آدر جلب شد و به سمتش قدم برداشتند. فرمانده ی ساس های نگهبان گفت : - « آخجون ، یک ناهار درستو حسابی!
»ساس ها آماده ی جهش به سمت طعمه شدند و آدر اسپری ها را رو به آنها گرفت که ناگهان...
صدای انفجار آمد و چوب های در هزار تکه شدند و به هر طرف پرت شدند و گبین با تمام سرعت به سمت آدر پرتاب شد. آنها محکم به هم خوردند. چند متر بر زمین سرخوردند و سر انجام از حرکت ایستادند. سر هایشان گیج می رفت. گبین به سختی گفت :
- « خواستم با چوبدستی بکشمش... بهم لگد زد. »
فرمانروای ساس ها در حالی که پشت سر هم نعره می کشید و کل چارچوب در را اشغال کرده بود ، دست هایش را دیوانه وار در هوا تکان می داد. شاید هزاران هزار و شاید میلیون ها ساس ریز میزه با صدای جیر جیر وحشتناکی از شکاف های بین شاه ساس ها و در بیرون می زدند.
صحنه ی حیرت آور و وحشتناکی بود. امپراطور ساس ها با صدای هیولا وارش فریاد زد :
- « بگیریدوشون. »
صدایش در کل تالار و راهرو پیچید. قلب آدر در جا ریخت. چشم هایش از وحشت گشاد شده بود. ضربان قلبش به شدت بالا رفت و در یک لحظه جهش آدرنالین را در بدنش احساس کرد. در حالی که سعی می کرد خودش را از زیر گبین بیرون بکشد پشت سر هم با صدایی خراشیده و از ته حنجره اش فریاد می کشید :
- « فرار کن! فرار کن! »
پسر ها به سختی برخاستند و دوان دوان و در راهرو ها شروع به دویدن کردند ، در حالی ساس ها هم پشت سرشان مثل سیل می خروشیدند و جلو می آمدند...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







"


چی؟ 










