جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1396 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان داخل تالار شدن،آنها بسیار خوشحال و متعجب بودند،دانش آموزان با لبخندی به جلو آمدند و جلوی کلاهگروهبندی قرار گرفتند،پروفسور بینز با حالتی جدی گفت:
-خب ،بچه ها خوش اومدید ،هرکی رو خوندم بیاد رو این صندلی بشینه تا کلاه گروهبندی اونو تو یکی از گروه های هافلپاف گریفندور ریونکلاو و اسلایترین بندازه.

دانش آموزان بسیار استرس داشتن و چهره هایشان شک زده شده بود قلبشان تند و تند میزد.
-آبرفورث دامبلدور .

آبرفورث بسیار خوشحال و البته شک زده شده بود ،با نیشخندی چند قدم به جلو آمد و روی صندلی نشست و پرفسور بینز کلاه گروهبندی را روی سر آبرفورث گذاشت،کلاه گفت:
-به به،آبرفورث دامبلدور ، برادر آلبوس دامبلدور .تو شجاعت بسیار زیادی داری و هوشتم بدک نیست،پس تو رو تو گروه ،گریفندور میندازم.

آبرفورث بسیار خوشحال به سمت میز گریفندور ی ها رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: یکشنبه 30 مهر 1396 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- رویاهایت را فرو مگذار. هرگاه احساس کردی تنهایی به من فکر کن که به یادتم.به این فکر کن...

- پنه لوپه کلیرواتر.

- به این فکر کن...

- پنه لوپه کلیرواتر!

- به این فکر کن...

- پنه لوپه کلیرواتر!

هان؟ کتابش رو بست ، او را صدا کرده بودند یا توهم بود؟
«فرق بین خواب و بیداری پنی همین الان یادش بگیر.»
فرق بین خواب و بیداری . الان خوابیم یا بیدار؟

- دوشیزه کلیرواتر.

سرش رو بالا برد و سعی کرد تا حد امکان از نگاه کردن به چشم غره ی
پروفسور مک گونگال پرهیز کند . کتابش رو زیر ردا پنهان کرد ، و با چهره ای به شدت مضطرب جلو رفت. می توانست به سادگی فعال شدن غده های غرق بدنش را احساس کند ، به خصوص اینکه دست هایش عرق کرده بود.
روی صندلی نشست.
-به به . ببین چی داریم؟ یه دخترک حواس پرت ، بد اخلاق که کتاباشو زیر رداش پنهان می کنه.

اب دهنش رو قورت داد.

- ام ... من اومدم گروه بندی شم،... ارر... چی کار کنم؟

- کار خاصی نکن ، بشین رو همین چهارپایه تا من گروه بندیت کنم.

فکر کرد چهار در چینی یعنی مرگ بدبخت شدم.
- هومم ... علاقه به درس و علم...خلاقیت زیاد. و همچنین تمرکز . ادم اجتماعی نیستی ، نه؟ یکم بداخلاقی. از همه ایراد می گیری و دوستات بهت می گن اگه تو یونان باستان بودی الهه ی هیس بودی نه؟

پنه لوپه سعی کرد با تمام این فکر رو به کلاه انتقال بده « تو یه احمقی!»

- خب ، خب . به رنگ زرد الرژی داری پس هافلپاف ، نه.

اهان پس داشتند نزدیک می شدند.

- شجاعتی تو وجودت نمی بینم ، اونقدر هام شجاع نیستی ، گریفندور هم ،نه.

چرا؟ خاله ش گریفندوری بود!

- اوهوم ، مغروری و باهوش . حالا چی کارت کنم؟ چی کارت کنم؟

مکث.

- با این حساب فکر می کنم. . . فکر نمی کنم ، مطئنم باید بری به. . .

مکث.

- ریونکلاو!

کلاه را از سرش برداشت . با ضعف از روی چهارپایه بلند شد و تلو تلو خوران به سمت میز ریونکلاو رفت.
صدای تشویق رینوکلاوی ها اوج گرفت . یه دختر بلوند جایی کنار خودش باز کرد .
- سلام به ریونکلاو ، چنگال زاغ ، خوش امدی.
- سلام.

دختر لبخند زد.
- من ریتا هستم ، ریتا اسکیتر. اون دختری هم که اون جا نشسته اسمش لیسائه ، اون پسره هم که کتاب می خونه کلاوس و اون دختر خواهرش ویولت . اون حشره ی که داره اون وسط پرواز می کنه- اره همونجا- اون لینیه . اون پسری هم که کلاه داره لادیساوه ، و اون دختره که موهای نقره ای و ابی داره دلفی ، زیاد دور و برش نگرد دوس داره تنها باشه و در اخر اون گربه ی عجیب و غریب هم ارنولده.
ارنولد پفک پیگمی. و. . . چی شده سال اولی ؟ اب دهنت رو قورت بده از سوال کردن نترس!

نفس عمیقی کشید .
- خب منم پنه لوپه ام.
حشره ی ابی کم کم بهش نزدیک شد.
- سلام پنه لوپه . به ریون خوش اومدی ، نیای سک سک بری ها!

خندیدو ارام دور شد . ظاهرا ریون عجیب تر از این حرفا بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا یازده سال را با آرامش تمام گزراند. سرش در مجله های مد بود و بس. هرگاه اراده میکرد آنچه میخواست را به دست می‌آورد. روز هایش را صرف ست کردن لباس ها و کفش ها، انتخاب میان کلاهی با سه گل رز یا کلاهی به پر طاووس بود. همه و همه از ثروت فراوانی نشات میگرفت که از مادربزرگ دورا و پدر بزرگ استوارت که مردی اصیل زاده بود، به آنها رسیده بود. سرانجام آن یازده سال، در دختری نسبتا مغرور، با اعتماد به نفس بالا با زبانی تند و تیز و عاشق رنگ بنفش، رنگ سلطنتی؛ تمام شده بود.
صف سال اولی ها متشکل از بچه هایی نگران، ترسیده، هیجان زده و بیخیال؛ مقابل کلاه گروه بندی استادند.

_جسیکا ترینگ.
_هافلپاف!
_گرگوری گویل.
_اسلیترین!
_آملیا فیتلورت.
_هافلپاف!
_دافنه مالدون.
_گریفیندور!

دورا بیخیال به بچه ها که در کلاه ناپدید میشند، کلاه که مکث میکرد، استادی که اسم هارو میخوند و گروه ها که دست میزدند؛ نگاه میکرد. سرانجام اسم دورا ویلیامز نام برده شد.

_من اسمم کارله. صد بار.

این را زیر لب زمزمه کرد و به سمت صندلی رفت.کلاه شروع به حرف زدن کرد.

_هومممم. مادرت اصیل زادست. پدرت از دو رگه ها زاده شده. خب... اسلیترین میتونه گزینه خوبی باشه ولی باعث پیشرفتت نمیشه، همین الان هم تو اصالت کاملی.

دورا به یاد ردای بنفش پر چینش افتاد و پوزخندی بر لبانش جاری شد.

_خبری از شجاعت در وجودت نیست و هوشت متوسطه. پس برو به هافلپاف.

دورا کلاه را از سر خود برداشت. مادربزرگش، دورا هم در هافلپاف بود. پس دوان دوان به سمت میز هافلپاف رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مرداد 1396 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره بعده گذشت ۱۱ سال ،روز هیجان انگیز عمرش رسید،همچنین او از شدت استرس نمیتونست رو پایش بایستند که ناگهان گرمی دستی رو روی شونه اش احساس کرد سرش رو برگردوند،خواهرش دیانا بود،اوهم مثل او باید امسال گروه بندی میشد.
بالاخره درها رو باز کردن و دانش اموزان ترم اولی وارد سرسرای هاگوارتز شدن تا گروه بندی شوند،پروفسور مک گوناگال اسم دانش اموزان رو صدا کرد تا کلاه رو برسرشون بگذارند تا گروه بندی شوند.
دافنه دلش میخواست تو گریفیندور بیفتد چون هم مادرش تو گریفیندور بود هم پدرش.دافنه تو همچین فکرایی بود که پروفسور دیانا رو صدا کرد و کلاه بعد از چند دقیقه داد زد:
-گریفیندور!

گریفیندوری ها دست زدند،چند دقیقه گذشت و فقط دافنه باقی مانده بود که گروه بندی نشده بود،به سمت کلاه رفت و اون رو روی سرش گذاشت کلاه گفت:
-هوممم،کمی شاید مشکل باشه.

-من گریفیندور رو دوست دارم.

-تو باهوش هم هستی ولی طرز بیانت خوب نیست نیاز به تمرین بیشتری داری.

-ولی من گریفیندور رو دوست دارم.

-صب کن،هوووممم،اصیل زاده که نیستی پس نمیتونی بری تو اسلیترین،تا کاری رو هم به پایان نرسونی ولش نمیکنی ولی شجاعتت بیشتر است،هووم خواهرت هم رفت تو گریفیندور پس تنها یه انتخاب وجود دارد........................گریفیندور.

گریفیندوری ها دست زدند،سه دیقه طول کشید تا او گروه بندی شه ولی این همین سه دیقه برای او به اندازه ی یه قرن بود.
او به سمت میز گریفیندوری ها رفت و کنار خواهرش دیانا نشست این روز خیلی برای او روز خوشی بود چون تو گروه مورد علاقه اش افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1396 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه سرنوشت

پشت در سرسرای بزرگ با برادرم اورین و خواهرم دوریا ایستاده بودیم.
فکرش را بکنید!تمام خاندان شما در اسلیترین بودند . اگر شما در گروهی غیر از اسلیترین بیفتید،مایه ننگ خاندانتان خواهید بود.
در سرسرا باز شد.من وبرادرم و خواهرم از چیدمان آن سرسرا به وجد آمده بودیم.
شمع هایی که تالار را روشن کرده بودند،میز هایی طویل که به یک فاصله چیده شده بودند،وبا نشان ها و پرچم های هرگروه که در اطراف سرسرا بودند،شگفت انگیز بود.
در آن زمان یعنی سال1956 پدرم فینیاس نایجلوس بلک،مدیر مدرسه بود.
پدرم همیشه از مرتبه اش سو استفاده میکرد،جوری که اسم من و برادرم و خواهرم را در اول لیست قرار داده بود.
اول نوبت من بود،پروفسور مک گونگال کلاه را روی سرم گذاشت و رد و بدل ها شروع شد:
- آااه،یه روز دیگه ، میبینم از کار پدرت ناراحتی.
- فقط زود تمومش کن.
- خب بزار ببینم،ممم،کمی خودخواه و مخالف راه بقیه هستی،اما باهوش به نظر میای ولی ازش کم استفاده میکنی،پشتکار بد نیست ولی کافی هم نیست،شجاعتت متعادله،به نظرم باید مینداختمت گریفیندور ولی خودخواهیت...اسلیترین!

اسلیترینی ها تا حد مرگ دست میزدند و بقیه گروه ها با چهره ای عبوس به هم نگاه میکردند،چون پسر مدیر در گروه اسلیترین افتاده بود!
برادرم هم به اسلیترین رفت،اما نوبت به فردی به نام تام ریدل رسید.وقتی کلاه گروهبندی را روی سرش گذاشتتند،حدودا نزدیک نیم ساعت کلاه توانست گروه اورا مشخص کند : باز هم اسلیترین.
در آن روز نصف بیشتر سال اولی ها به اسلیترین رفتند.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1396 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی



ادامه:



پسرک متحیر بود و مک گونگال حیران، در حقیقت سردرگم به نظر می رسید. نگاهش میان کلاه فرسوده و کلاه بلند و براق مشکی در رفت و آمد بود. سپس در حالی که گویی تصمیم نهایی اش را گرفته نفسش را بیرون داد و به سمت سه پایه رفت و کلاه فرسوده را روی کلاه دیگر گذاشت.
- از خدا می خوام که توی گریفندور نیافتی.

سپس چند قدم عقب رفت.
کلاه که گویی جان گرفته بود، کش و قوسی به خودش داد.
- خب، خب، خب! بذار ببینم این تو چی داری؟

کلاه درز از هم باز شده که نقش دهانش را بازی می کرد، بست و لب هایش را بر یکدیگر فشرد، که نشان از اندیشه فراوانش بود...
و یا شاید نبود.

- هه، هه، هه، آخ! هر چی زور می زنم به ذهنش نمی رسم خیلی دوره.

سپس نگاه عذرخواهانه ای به پروفسور مک گونگال انداخت... البته که چشم نداشت! حالت نگاه عذرخواهانه را به خودش داد. پروفسور تا حدودی متوجه منظور کلاه شد، امّا تنها تا حدودی، پس سرش را به سمت پروفسور دامبلدور گرداند و نگاه پرسشگرش را به او دوخت.

- مینروای عزیزم، می تونی به کلاه کمک کنی؟

دامبلدور این را گفته و کلاه پشمی اش را پایین تر کشید. مک گونگال که حال می دانست باید چه کند، جلو رفته و کلاه را گرفته و پایین کشید.
- رسید؟
-اههه... نه!

پروفسور مک گونگال بار دیگری تلاش کرد:
- رسید؟
- نه...اممم خیلی مونده!

تلاشی دیگر...
- رسید؟
-نه... هنوز نه.

دستی گرم و مهربان بر شانه مک گونگال نشست. دستی گرم و مهربان و بزرگ، خیلی بزرگ!

- برو کنار مینروا، این کارا یکم مردونه است!

هاگرید پروفسور را کنار زد و از همانجا دستی برای دامبلدور تکان داد و در جواب نیز لبخندی حاکی از اطمینان دریافت کرد. سپس به سمت سه پایه رفته و آستین هایش را بالا زد، دو لبه کلاه را گرفت،
و پایین کشید!

غررررژ!

- عاااااااااااخ!

چهره دامبلدور برای لحظاتی همچنان پر از آرامش و متانت باقی ماند،
چند باری پلک زد و به صحنه پیش رو خیره ماند... به دهان نیمه باز هاگرید.
سپس فریاد کشید، از روی میز اساتید جستی زد و دوان دوان خود را به صحنه رساند.
در نزدیکی صندلی به زانو افتاد.
چشم هایش روی کلاه ثابت بودند.
- جرش داد.

کسی جرات حرف زدن نداشت، همه به آن صحنه خیره شده بودند.
شاید می شد گفت که در آن صحنه حال دامبلدور بسیار آشفته بود، امّا نه آشفته تر از کلاه بیچاره ای که تا دقایقی پیش، درزی کوچک و قنچه ای داشت و حال آن درز بسیار بزرگ و شتری گشته بود.
کلاه بودن به اندازه کافی بد بود، کلاه دهان گشاد بودن از آن هم بدتر بود.

- رسید!

دامبلدور روی زانو به سه پایه نزدیک تر شده و دو کلاه را در آغوش کشید. او در حال خودش نبود، اما اگر بود یقینا نمی گذاشت که دستانش مجاری تنفسی طفل را مسدود نمایند. او در همین حال حرکتی نوسانی به خودش داد که نشانه ای از سوگواری بود.
- می دونم رسید... می دونم.
- خب پس، بره به ریونکلاو.

داملبلدور همچنان به کلاه ها، چسبیده بود و هق هق می گریست، که طفل از جایش بر خواست و دوان دوان به سمت میز ریونکلاو رفت، در پشت سرش دامبلدور در هوا به اهتزاز در آمده بود،
هاگرید و مگ گونگال در سکوت با دهان هایی نیمه باز، شاهد این صحنه ها بودند...


(ادامه دارد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- بگو هافلپاف!
- هادلباو...

پسرک کوچکتر از میان دستان پسر بزرگتر خیره به او نگاه می کرد. خیره کنجکاو و ... پرت.
نگاهی که حتی رها شدن از فاصله چند سانتی متری زمین و پخش زمین شدن نیز نتوانست خدشه دارش کند. از جا برخواست، خاک ردایش را تکان داد و کلاهش را از زمین برداشت.

- بگو گریفندور!
-دریلیندول.

پسرک درشت اندام با موهای فر انبوه تیره، قهقه سر داد. دیگران مضطرب تر بودند که در آن شرایط بخندند...

- آقای پندینگتون؟

و عاقل تر از آن که این کار را در مقابل چشمان مک گونگال انجام دهند.
معاون مدرسه در حالی که یکی از ابروهایش را بالابرده و پایش ضرب گرفته بود، به پدینگتون نگاه می کرد. پسرک خنده اش را در تا حدی جمع کرد، و در صف قرار گرفت.

- و شما آقای جوان! دیگه اونجوری گریفندور رو تلفظ نکنید!
- از چه لوی می باید مدوییم دریلیندول؟

پروفسور مک گونگال لب هایش را بر هم فشرده و از روی شانه نگاه تند و تیزی به پسرک کوچک انداخت. سپس پیشاپیش دانش آموزان سال اولی وارد تالار اصلی شد. نگاه ها هزاران نفر به محل ورود جدید ترین دانش آموزان مدرسه دوخته شد.

برخی با نگاهی کاسب کارانه، با خودشان می اندیشیدند که کدام یک، می تواند ستاره کوییدیچ باشد و یا یک نابغه. عده ای دست مایه مرور خاطراتشان می دانستند و با نگاهی خیره به پسرک چاق مسروری که به سوسیس های عسلی خیره شده بود، به بغل دستی اش چیزهایی راجع به ترسش از سر نیمه بریده سر نیکلاس می گفت. برخی چشم روشن بینشان را به چالش کشیده و سعی در پیش بینـ... پیشگویی گروه هریک از آنان داشتند.

و عده ای نیز تفریحات مخصوص به خودشان را داشتند.

- هوهوههو! قلقلکم اومد کوچولو.

هیئت بی رنگ معلق در هوا به شکم گنده اش اشاره می کرد، جایی که گیس یک دختر بچه در آن معلق مانده بود و خود دخترک با چهره ای رنگ پریده و چشمانی وحشت زده، به موهایش نگاه می کرد.
راهب چاق چند قدمی عقب آمد و گیس دوباره سرجایش افتاد.

- نگران نباش چیز بدی نبود.

و سپس دوباره پرواز کنان به آسمان رفت و قهقه سر داد.

- اهههم!

و سرانجام توجه ها به سه پایه و کلاه فرسوده روی آن جمع شد. کلاه آوازش را آغاز کرد و به پایان برد امّا... امّا پسرک مدهوش هیچ توجهی به آن نکرد، نه تا زمانی که نامش را صدا زدند...

- زاموژسلی!... کلاه ات رو در بیار.

پسرک دستش را بالا برد، لبه کلاه را گرفت.
و آن را پایین تر کشید.
پروفسور مک گونگال آنچنان محکم لب هایش را بر هم فشرد که رنگ باختند.

- وینگاردیوم له ویوسا!

کلاه بالا پرید.
و پسرک را نیز بالا کشید.
قهقه ای یک دست و وحشیانه تالار را پر کرد. مک گونگال که رنگ به گونه هایش دویده بود، چوبدستی اش را به اطراف تکان داد.
کلاه تکان خورد و پسرک هم تکان خورد، اما کلاهش را رها نکرد.

- خیلی خب...

مک گونگال چوبدستیش را بالای سه پایه گرفت، طلسم را باطل کرد و پسرک با صدای خفه ای بر سه پایه افتاد...

(ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 22 خرداد 1396 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مادرش همه چیز را درباره ی شیوه ی گروه بندی در هاگوارتز به او توضیح داده بود. اما هنوز وحشت داشت.
برادر و مادرش در گروه ریونکلاو بودند. اگر او در اسلیترین می افتاد چه میشد؟
نوبت به گروه بندی رسیده بود.
سوزان بونز، هرمیون گرنجر، جاستین فینچ فنچلی، هری پاتر و... همه گروهبندی شده بودند فقط 3 نفر مانده بود.
پس چرا او را صدا نمیزدند؟ امکان داشت که اشتباهی رخ داده باشد و ساحره نباشد؟
در این فکر بود که صدای پروفسور مک گونگال بلند شد.
-لیسا تورپین

با پا های لرزان به سمت کلاه رفت.
انقدر وحشت داشت که متوجه نشد کی کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

- قطعا به درد گریفندور نمیخوری!
-میخوام برم ریونکلاو.
-ساکت بذار کارمو بکنم.
-چشم ببخشید.
-خواهش میکنم. اصیل زاده هم نیستی پس به درد اسلیترین هم نمیخوری.

خیالش راحت شد. فقط کلاه دو انتخاب داشت. هافلپاف و ریونکلاو.
-ولی به درد هافلپاف میخوری. سخت کوشی زیادی داری!
-ولی من ریونکلاو رو دوست دارم.
-مگه نگفتم حرف نزن؟ من کلاه پیر و فرتوتم تمرکزم به هم میخوره!
-ببخشید.
-ولی بیشتر از همه دانایی ریونکلاوی رو داری پس میفرستمت به ریونکلاو

صدای جیغ و همهمه ی دانش آموزان ریونکلاوی بلند شد.
از همه بیشتر برادر لیسا خوشحالی میکرد.
لیسا خیالش راحت بود که در گروه ریونکلاو افتاده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 22 خرداد 1396 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نمیتوانست سرپا بایستد... خیلی منتظر این لحظه بود... اما حالا مطمئن نبود بخواهد کلاه را روی سر بگذارد... نمیدانست قرار بود چه پیش بیاید...
-هافلپاف!
اسمی که دلش میخواست از زبان کلاه بشنود...
حرف های درون قطار را به یاد آورد:
-بیخیالش... هافلپاف زاده ها لایقش نیستن!
-کی گفته ما لایق نیستیم؟ چرا...
-چون هافلپاف گندزاده ها و کسایی که هیچ ویژگی خاصی ندارن ،مثل تو،رو هم راه میده!!!!
حس میکرد علاقه اش را به هافلپاف، از یک ساعت پیش با الان بسیار متفاوت است... اما اگر نمیخواست یک هافلپافی باشد، دیگر کدام گروه را میتوانست تحمل کند؟! تا حالا به این فکر نکرده بود...
رشته افکارش با صدای پروفسور مک گوناگال پاره شد:
-آملیا فیتلوورت!
آملیا با ترس قدم بر میداشت. تا نزدیکی کلاه بالا رفت، اما ایستاد، به پشت سرش نگاهی انداخت... زمزمه بچه ها اورا وادار به جلورفتن کرد. رفت و روی صندلی نشست، پروفسور کلاه را روی سرش گذاشت.
چشم آملیا به میلیسنت بالسترود افتاد، دختری که با او در قطار دعوا کرده بود... با حالت مغرور روی میز اسلایترین نشسته بود و به او نگاه میکرد... کمی به خودش لرزید... برای اولین بار حس کرد اعتماد به نفسش پایین آمده.
-خب... میتونم حس کنم به اندازه کافی ترسیدی که منو وادار کنه از انداختن تو در گریفندور صرف نظر کنم...
آملیا چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید؛ کمی احساس خلاصی کرد... سعی میکرد به خودش تلقین کند که پشتکارش میتواند او را به هافلپاف نزدیک کند...
-هوشت هم خوبه، اما چیزی که تو لازم داری برای ریونکلاو شدن، هوش برتره و اون رو تو نداری!
قلب آملیا محکم میتپید؛ فقط یک قدم با آرزویش فاصله داشت...
- اما اصالت داری! و حس جنگجویی! و قدرت طلبی! اسلایترین مناسب توست...
آملیا چشمانش را باز کرد و با ترس کلمه: "لطفا اسلایترین نه!" را زمزمه کرد... میتوانست خشم و عصبانیت را در چهری اسلایترینی ها ببیند.
-اسلایترین نه؟! درسته... از کسی که پدرش گریفندوری و مادرش هافلپافی بوده، نمیشه انتظار داشت اسلایترین رو انتخاب کنه! پس فقط یه انتخاب دارم...
-هافلپاف!
با فریاد کلاه، صدای تشویق از سوی میز هافلپاف بلند شد. آملیا از خوشحالی فریادی زد و به سمت میز هافلپاف حرکت کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اتفاقات سریعتر از چیزی که انتظار داشت اتفاق افتاد .
همین هفته ی پیش بود که نامه ای دریافت کرد و فهمید به هاگوارتز دعوت شده ، همین دو روز پیش بود که برای خرید چوبدستی به چوبدستی فروشی الیوندر رفته بود و حالا هم یک نفر دیگر مانده تا نوبت او شود و گروهش معلوم شود .
_اسلیترین

کلاه گروه بندی این را فریاد زد ، دانش آموزان گروه اسلیترین به عضو جدیدشان خوش امد گفتند و برای او دست زدند حالا نوبت جرالد بود ، به سمت کلاه گروه بندی رفت ، وسیله ای که خودش از اسرار هاگوارتز است و کسی طرز کارش را نمیداند ، کلاه را روی سرش گذاشت و ناگهان نه استرس داشت و نه ترس کلاه هم سرش و هم قلبش را گرم کرده بود .
_ بهم درباره ی خودت بگو .

کلاه با صدایی رسا این حرفا زد ولی انگار فقط خودش بود که شنید .
_ من اصالت کامل ندارم ولی از گروه اسلیترین خوشم میاد ، به درس علاقه دارم و تمرین میکنم و تقریبا سریع یاد میگیرم .
_ خودت نظرت چیه ؟
_ شاید اولین انتخابم نباشه ولی فکر میکنم در ریونکلاو بتونم بهتر پیشرفت کنم
_ درسته ، صبر کن فکر کنم

سکوت کوتاهی بر فضا حاکم شد که انگار چند ساعت طول کشید ناگهان کاه فریاد زد
_ ریونکلاو

کلاه را از روی سرش برداشتند و نام نفر بعدی صدا شد ، خودش به سمت هم گروهی هایش رفت و کسانی که قرار بود مدت زیادی دوستانش باشد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter