جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1393 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همان طور که جینی در حال حرف زدن بود، ناگهان هر هفت پسر با چوب دستی از عدم یه گلی، شکلاتی، خرس عروسکی، چیزی ظاهر کردن و به سرعت شروع به دویدن به سمت جینی کردن. جینی برای لحظه ای وحشت زده شده و سعی کرد فرار کنه که اول رون، بعد الستور، تدی و جیمز و ... بهش رسیدن و از او سبقت گرفتن. جینی که هنوز تو شوکه قضیه بود، دیدن دختر جوان و پری مری و ... از دور براش ابهام زدایی کرد. همه در حال دویدن به سمت دخترک بودن. دخترک هم بدون توجه به آنها دور خودش میچرخید انگار پشت سرش دنبال کسی یا چیزی میگشت.

رون: سل ... سل ... سل....
لی:خانم گمشدین؟
الستور: خودت گمشدی! این چه وضع صحبت با یه خانم متشخصه؟
تدی: خانم ... پریزاد باشن؟
شخص خانم که کمی از خجالت سرخ و سفید شده بود زمزنه وار گفت: از ... از کجا فهمیدین؟ من بال..
رون که هنوز در حال اتمام کلمه ی سلام بود حرفش رو قطع کرد: سل...سل...سل...
جیمز: خسته ای؟ ... شکلات میخوای؟ ...
تد: شکلات خودت بخور! ... ایشونم دسته کمی دیوانه ساز نداره! ... بخور برات خوبه! ... خانم شما اینا رو ول کنین بیاین من شمارو ببرم یه جایی که منظره ی فوق العاده ای داره. مخصوصا وقتی ماه کامله! ...

همه ی پسرا دور پریزاد حلقه زده بودن به جز نویل. او پشت سر آنها دائما بالا و پایین میپرید تا بتونه پریزاد رو بهتر ببنید که ناگهان با برخورد چشمش با آرنج الستور، نقش بر زمین شد. همین که اومد بلند شه، چشمش به دو تا بال که احتمالا متعلق به پریزاد بود افتاد. بال ها شکسته بودند و این افتادن یه پریزاد از آسمون(!) رو براشون توجیه میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1393 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مات و مبهوت شده بودند . هر هفت پسر گریفیندوری به طرف، نگاه میکردند.
طوری که خشکشون زده بود.

یعنی ؛کی میتونست باشه؟؟*دختری جذاب و زیبا و . . . .*
بله.درست حدس زدین کسی نبود جز
***جینے ویزلے***
که به طرفشون می اومد.
رون،ازدیدن جینی متعجب شد و گفت:

-تو اینجا چی کار میکنی،جینی؟

جینی گفت:اولا، سلام!
دوما،خسته نباشین بچه های عزیز!
سوما،لابد یه کاری دارم دیگه اومدم واه .
هنوز نیومده و بدون سلام و احوالپرسی میگی:تواینجا چی کار میکنی؟

جینی،به اون هفت پسر نگاه کرد و اونها هم همینطور تو حیرت مونده بودند.
تدی و نویل،زیر گوشی اونم تو جمع یه چیزایی پچ پچ میکردند.گمون میکنم در مورد جینی بود! ازاونور هم لی جردن ، خشکش زده بود.

همه،ذوق کرده بودند که بالاخره ،یه روزی خواهر رون رو میبینند.
رون،ماجرای بازی رو واسش تعریف کرد.

جینی،مثه اینکه با برادرش کار واجبی داشته؛بهش گفت:

-من یه کاری باهات دارم،هرجا گشتم تو رو پیدانکردم که بالاخره اینجا دیدمت.لی لی و آلبوس و جیمز ازدیشب تاحالا لج کردن و میگن:دایی رون،باید به اینجا بیاد
من نمیدونم باهات چی کاردارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1393 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد!

ساعت 12 - حياط هاگوارتز

اواخر فصل بهار بود و خورشيد پرتقال مانند، مثل اول هر سوژه اي، پرتوهاي طلايي رنگ خود را نثار سطح زمين ميكرد. صداي دلنشين گنجشك و بلبل ها از چهارگوش حياط شنيده ميشد. موسيقي آرام بخش زيبايي نيز در پس زمينه در حال پخش بود!

به جز شش هفت گريفيندوري هيچ موجود زنده ي ديگري در حياط نمي پلكيد. اعضاي تنبل ديگر گروه ها نيز هنوز در تخت خوابهاي گل گليشان خفتيده بودند(!؟). در گوشه اي از حياط، جيمز و تدي در حال تمرين پلي استايل جديدشان، جيمي تادا روي تره ور بودند. نويل بيچاره نيز بعد از هر تلاش ناموفق براي به چنگ آوردن وزغش از دست آن دو شريك جرم()، بيشتر از قبل به حالت هنگي نزديك ميشد.

آن دو بعد از رد و بدل كردن هر پاس، مدام اين جمله ي زير را به زبان مي آوردند:

- كي از همه چلمن تره؟

و نويل هم بطور ذاتي و غير ارادي مصرع دوم را مي سراييد:

- من! من! من! من!

كمي آنطرف تر، لارتن و لي جردن با صداي بلند در حال بحث و گفتگو در مورد اتفاقات اخير ميان دولت چكمه و با اونا بودند. صداي آن ها هر لحظه بالا و بالاتر ميرفت. مشاجره ي سيآسي خفن..! كنار آن دو نيز، رون و الستور زير سايه ي درخت چنار لميده و مشغول بلوتوث بازي جادويي بودند.

ناگهان لحظه ي تغيير جو سوژه فرا رسيد. آسمان با صفر تا صد باورنكردني اي خورشيد را با لقد انداخت سطل آشغال و ابرهاي تيره را جايگزين آن كرد. خورشيد و آسمان نگاه هايي معنا دار با يكديگر رد و بدل ميكردند. يك موسيقي ريتميك مكزيكي نيز جايگزين آهنگ آرامبخش قبلي شد.

تره ور از دست تدي ليز خورد و با كله خورد تو زمين و هم با خاك يكسان گشت و هم درجا ناك اوت گرديد. هر هفت پسر گريفيندوري مثل ماست خشكشان زده بود. به نقطه ي نامعلومي خيره شده بودند. حتي نويل نيز بيخيال وزغش شده و به ناكجا آباد چشم دوخته بود.

سرانجام انتظار ها به پايان رسيد و از دور شخصي بطور يهويي پديدار گشت. قد بلند.. با قدم هايي شيك و خاص.. جذاب.. زيبا.. جا دار.. مطمئن!

هر هفت گريفي:

---

روند سوژه: هر كدوم از اين هفت پسر قصد بدست آوردن دل طرف رو دارن و ميان اونا رقابتي نفس گير براي تصاحب طرف بوجود مياد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ميدوني بزرگترين اشكال زندگي واقعي چيه؟
تو لحظات حساس موسيقي نداره!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1392 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه داستان

سيريوس بلك طي جرياني با دختري به نام "هلوتيكا" آشنا ميشه. هلوتيكا كه از مدرسه دورمشترانگ اومده بود توي گروه گريفيندور ميوفته. مدتي بعد سيريوس ميفهمه كه هلوتيكا يكي از بلك ها هست و اين موضوع باعث خوشحاليش ميشه. از طرفي پرسي كه بطور پنهاني اونارو ميديده هميشه براي سيريوس مزاحمت ايجاد كرده و باعث عصبانيت وي شده. تا اينكه يه روز كه سيريوس و دوستانش جيمز و لوپين با هلوتيكا گرم صحبت بودند، پرسي از راه ميرسه و به هلوتيكا ميگه كه يه پيغام از طرف دامبلدور داره.

ادامه داستان

هوا گرم و آفتابي بود. خورشيد پرتوهاي نوراني خود را روانه زمين ميكرد.
پرسي عرق پيشاني اش را با آستينش پاك كرد. سپس هر چهار نفر را از نظر گذراند و گفت:

-خانم هلوتيكا بلك. من يه پيغام از طرف پروفسور دامبلدور براي شما دارم.

هلوتيكا كه با تعجب او را بر انداز ميكرد پرسيد:

-چه پيغامي؟!

پرسي در حالي كه زير چشمي به سيريوس نگاه ميكرد گفت:

-بهتره خودتون بخونين.

او دست در جيب ردايش كرد و يك كاغذ پوستي مهر و موم شده را بيرون آورد. او به هلوتيكا نزديك شد و دستش را به سمت او دراز كرد. هلوتيكا در حالي كه به چشم هاي درخشان پرسي نگاه ميكرد نامه را از دست او قاپيد. او نگاهي به اطراف انداخت و پس از چند ثانيه مكاني خلوت يافت. او رو به سيريوس كرد و من من كنان گفت:

-اممم... آقاي بلك من...

او حرفش را قطع كرد و با سرعت از آنجا دور شد. سيريوس در حالي كه با اخم به او نگاه ميكرد فرياد زد:

-كجا ميري؟

اما هلوتيكا به او توجهي نداشت. سيريوس كه ميخواست به سمت او قدم بردارد ناگهان توسط لوپين متوقف شد. لوپين با نگاهي نصيحت آميز به او فهماند كه بايد هلوتيكا را تنها بگذارد. سيريوس آهي كشيد و به پرسي كه لبخندي كم رنگ بر لب داشت خيره شد.

هلوتيكا كه از آنان دور شده بود با دستاني لرزان نامه را باز كرد.
در نامه چنين نوشته شده بود:

دوشيزه بلك
من واقعا متأسفم. درسته كه كلاه گروهبندي شما را به گروه گريفيندور فرستاد. اما من به دلايلي صلاح ميدانم كه گروه اصلي شما گروهي نيست جز: اسلايترين!
اميدوارم كسي از اين موضوع بويي نبره.

ارادتمند شما:
آلبوس دامبلدور
مدير مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز.

هلوتيكا از نامه چشم برداشت و سرش را كم كم بالا آورد و به جايي كه سيريوس، لوپين، جيمز و پرسي ايستاده بودند خيره شد. قلبش دوبرابر تندتر ميزد. گيج شده بود. احساس ميكرد پاهايش فلج شده اند. او به سيريوس علاقه داشت. دامبلدور چه منظور و قصدي از اين كار داشت؟؟ آيا به روابط آنها پي برده بود؟؟ گوشه اي از قلبش، او را وادار ميكرد نسبت به دامبلدور نفرت داشته باشد.
او نامه را در مشتش مچاله كرد و سپس با قدم هايي آهسته و سست به سمت آن چهار نفر خيز برداشت...

----------

فقط ميخواستم سوژه رو ادامه بدم و يه جورايي تاپيك رو احيا كنم. واسه همين زياد ننوشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ميدوني بزرگترين اشكال زندگي واقعي چيه؟
تو لحظات حساس موسيقي نداره!
Re: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1391 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس مدتی با دوستان خود حرف زد اما بعد از پنج دقیقه دوباره نگاهی به پرسی انداخت و وقتی که دید پرسی هم چنان همان جا نشسته است دلش برای او سوخت.بعد که کمی فکر کرد به خودش گفت که بهتر است که برم پهلوی پرسی و از آن بپرسم که چه اتفاقی افتاده است.اول کمی مردد ماند ولی بعد از چند دقیقه بلند شد و در حالی که ریموس،جیمز و هلوتیکا نگاهش میکردند به طرف پرسی رفت تا از آن بپرسد که چه اتفاقی افتاده است اما در بین راه متوجه شد که پرسی از جای خودش بلند شده و دارد به سمت هلوتیکا میرود.سیریوس با دیدن این صحنه دوباره خشمگین شد و با سرعت بسیار زیادی به سمت هلوتیکا دوید که زود تر از پرسی به هلوتیکا برسد اما وقتی که به هلوتیکا رسید متوجه شد که پرسی هیچ تلاشی برای زود تر رسیدن انجام نمیدهد.هلوتیکا که از کار های سیریوس متعجب شده بود به سیریوس گفت:
- اتفاقی افتاده است؟
سیریوس در حالی که چشم از پرسی بر نمیداشت گفت:
- نه.
و بعد از آن بلند شد و دوباره به سمت پرسی رفت تا از او بپرسد که چرا دوباره به آن جا آمده است.سیریوس وقتی به پرسی رسید با خشم گفت:
- چرا دوباره کنار ما می آیی؟
پرسی که همچنان سرش به سمت پایین بود گفت:
- پیغامی از طرف پروفسور دامبلدور برای دوشیزه بلک دارم.فکر نکنم شما دوشیزه بلک باشید!
سیروس که میخواست از خشم، چوبدستی خود را در بیاورد و هر بلایی که میتوانست سر پرسی بیاورد متوجه نگاه هلوتیکا به خود شد و از این کار دست کشید.پرسی سیریوس را دور زد و به سمت هلوتیکا رفت.هلوتیکا به محض این که پرسی را دید از سر جای خود بلند شد تا با او دست بدهد.پرسی پس از دست دادن با او سرش را زیر انداخت و با ناراحتی به هلوتیکا گفت:
- از طرف پروفسور دامبلدور خبر بدی برای شما دارم.
هلوتیکا با ناباوری به پرسی نگاه میکرد و منتظر بقیه حرف های پرسی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده




تصویر تغییر اندازه داده شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
Re: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1391 07:32
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز و ریموس وقتی فهمیدند هلو تیکا در دورمشترانگ درس می خوانده خیلی هیجان زده شدند و از او خواستند تا در باره ی آنجا برایشان بگوید .هلو تیکا با علاقه صحبت می کرد و از اینکه هم صحبتی هایی به این خوبی گیرش اومده بود خیلی خوشحال بود.
_خب،قلعه ی ما از این جا خیلی کوچیکتر بود اما حیاط خیلی بزرگی داشتیم.
_حالا شما این جا رو دوست دارید یا اونجا رو ؟
_راستش من اونجا دوست های خوبی داشتم اما اینجا رو خیلی دوست دارم و حتما اینجا هم دوستان خوبی خواهم داشت.
سیریوس همین طور که داشت به حرف های هلوتیکا گوش می داد به اطراف نگاه می کرد تا ببینه آیا مزاحمی این اطراف هست یا نه ناگهان با دیدن پرسی خشم در وجودش شعله ور شد با خودش فکر کرد مگه آدم چه قدر می تونه فضول باشه؟اما با دیدن قیافه ی نا راحت و سر به زیر پرسی که داشت به گوشه ای می رفت کمی از خشمش کم شد.اما از طرفی خبر نداشت که این نقشه ی پرسیه تا خود هلوتیکا ازش دعوت کنه تا پیش آنها بشینه.اون با خودش فکر کرده بود اگه درست رو به رو شون بشینم و قیافه ی ماتم زده ای به خود بگیرم حتما می یاد و ازم دعوت میکنه تا کنارشون بشینم.از طرفی سیریوس وقتی دید پرسی رفته و گوشه ای برای خودش نشسته خیالش راحت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1391 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی که سیریوس دلیل سنت شکنی را به هلوتیکا گفت او گفت:
- خیلی مسخره است که باید همه بلک ها در اسلیترین بیفتند.
- بله من هم با این نظر موافقم اما چه میشود کرد.
آن دو همان طور که به طرف حیاط میرفتند راجب پیشینه خود برای هم تعریف میکردند.هلوتیکا راجب مدرسه دورمشترانگ تعریف میکرد و میگفت که آن جا دوستان زیادی داشته است چون همه به بلک ها احترام میگذاشتند.سیریوس هم راجب دوستان خودش یعنی جیمز و ریموس حرف میزد و سعی داشت که هلوتیکا را جوری به آن ها معرفی کند که هلوتیکا هم از دوستان او خوشش آید.همان طور که سیریوس میخواست هلوتیکا گفت:
- عجب دوست های خوبی داری.دوست دارم هر چه زود تر با آن ها آشنا شوم.
- خب همین الان آن ها رو به رو یمان هستند اگر بخواهی میتوانم تو را به آن ها معرفی کنم.میخواهی؟
- حتما.
سیریوس هلوتیکا را به طرف جبمز و لوپین برد و به دوستانش اشاره کرد که سر به سر این دختر نگذارند.به خاطر این که این سه دوست همیشه سر به سر بچه های مدرسه میگذاشتند و این را سرگرمی خود میدانستند.بچه ها هم به حرف سیریوس گوش دادند و با خوش رویی از آن خانوم استقبال کردند و برای او زیر درختی جا درست کردند که او بنشیند.(البته این کار را با بلند کردن دو پسر از گروه اسلیترین انجام دادند!)
پس از این که هلوتیکا نشست سیریوس گفت:
- این ها دوستان من جیمز و ریموس هستند.بچه ها ایشون هم هلوتیکا بلک هستند که تازه به این مدرسه آ مده ان و در گروه خودمان هم افتادند.
هلوتیکا با جیمز و ریموس دست داد و گفت:
- خوشبختم.
- ما هم همین طور.
بعد چهار دوست با هم شروع به حرف زدن کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده




تصویر تغییر اندازه داده شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1391 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_وای نه. آقای بلک من باید سریع خودمو به دفتر پروفسور دامبلدور برسونم.
_باشه . فکر نکنم خودتون راه رو بلد باشید . میرسونمتون.
هلوتیکا که از این پیشنهاد خوشش اومده بود همراه سیریوس به دفتر دامبلدور رفت.جلوی در سیریوس گفت :
من اینجا منتظرتون می مونم .
_ممنون.
هلوتیکا وارد دفتر دامبلدور شد .پس از یک ربع بیرون آمد و باچهره ای خوشحال پرسید:
آقای بلک شما در کدوم گروهید؟
_من؟ در گریفیندور.
_واقعا؟پس ما هم گروهی شدیم.
چند دقیقه طول کشید تا سیریوس منظور هلوتیکا رو فهمید.سپس با ناباوری گفت:
سپس با هلوتیکا به سمت تالار عمومی گریفیندور روانه شدند و در راه سیریوس به او توضیح داد که چرا او هم سنت شکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1391 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هلوتیکا که از تنها برگشتن سیریوس متعجب شده بود از سیریوس پرسید:
- پرسی کجا رفت؟
سیریوس که همچنان به پرسی که در حال رفتن بود نگاه میکرد گفت:
- تو سالن عمومی کاری داشت برای همین رفت تا به کارش برسد.
هلوتیکا که متقاعد شده بود به راه افتاد تا به درمانگاه برود و با آن جا آشنا شود.در بین راه هلوتیکا از سیریوس پرسید:
- شما در چه گروهی هستید؟
سیریوس در حالی که افتخار میکرد در این گروه است گفت:
- من در گروه گریفندورم.شما قرار است در چه گروهی باشید؟
- پروفسور دامبلدور گفتند که اگر کلاه گروه بندی را روی سرم بگذارم نتیجه بهتری میدهد تا خودشان من را در گروهی قرار بدهند.
- راست میگویند کلاه گروه بندی بهترین نظر را برای گروه ها میدهد.حالا کی قرار است کلاه را روی سرتان بگذارید؟
سیریوس در حالی این سوال را میکرد که امیدوار بود این زمان بسیار دیر باشد تا آن دو بتوانند بیشتر با هم حرف بزنند.هلوتیکا جواب داد:
- پروفسور دامبلدور گفتند ساعت سه زمان مناسبی است،راستی الان ساعت چنده؟
سیریوس نگاهی به ساعتش انداخت و با ناراحتی گفت:
دو و نیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1391 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس که فهمیده بود پرسی چه قسطی داره از هلوتیکا عذر خواهی کرد و بعد گوش پرسی رو گرفت و برد به جایی که هلوتیکا اونها رو نبینه وگفت:
می خوای به حرف های ما گوش بدی؟همین الآن بر میگردی سالن عمومی وگرنه کاری میکنم که تا ابد وده از کرده ی خودت پشیمون بشی.فهمیدی؟
سیریوس چوبدستیشو بیرون آورده بود و به سمت پرسی نشونه گرفته بود برای همین پرسی جرئت نکرد مخالفت کنه وبا ناامیدی به سمت تالار روانه شد.بعد از رفتن پرسی سیریوس چوبدستیشو گذاشت تو رداش و با یه لبخند به سمت هلوتیکا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!