کثیف و ناجوانمردانه
VS
Wizards Witches with Attitude
VS
Wizards Witches with Attitude
نیمه شب بود. فعال حقوق زنان در اتاق هتلش با زنان فعالیت میکرد و حقوق میگرفت. به دلایلی که بعلت طولانی نشدن پست ذکر نمی کنم، این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود. کریستف کلمب که حالا دیگر از کشف آمریکا ناامید شده بود و داشت به اختراع آمریکا فکر میکرد، جلوی در اتاق هتل فعال حقوق زنان ایستاده بود و منتظر بود فعالیت حقوقث زنانِ فعال حقوق زنان تمام شود که بتواند برود داخل و به فعالیت حقوقِ فعال حقوق زنان بپردازد.
در همان لحظه بود که سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.
هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!
کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!
هوریس ها هنگ کردند و نویسنده هم هنگ کرد.
به دلایلی که سرتان را باهاشان درد نمی آورم و پست را طولانی نمی کنم، هوریس هوریستف کلمب را هدشات کرد و به شکل کریستف کلمب در آمد و مجبور شد سه بار تلاش کند چون دو بار اول بر حسب عادت همش مبل می شد. فعال حقوق زنان تمامی زنانِ داخل اتاقش را به قتل رساند و سپس از پنجره پایین پرید. او برای این کار انگیزه های تکان دهنده ای داشت که از خدا چه پنهان، قطعا از شما هم پنهان نیست و تکرار مکررات نمیکنم. از آنجا که این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود، فعال حقوق زنان به کاهدان زد و تقریبا پنج سالِ زمینی طول کشید تا به زمین-
یوآن ابرکرومبی چوبدستی اش را در آورد و با ذوق تکان داد.
_به مریخ!
آه... روزگار جفاپیشه. کجا بودیم. تقریبا پنج سال زمینی طول کشید تا به مریخ برخورد کند و تازه آن موقع هم نمرد، بلکه اتفاقی افتاد که حالا با استفاده از ظرافت طبع خود، در لفافه برای شما بیان می کنم. فعال حقوق زنان به لباس های هوریستف کلمب برخورد کرد و سپس محتویاتِ آستین های آن لباس ها را حائل خود و مریخ قرار داد و در منتهاعلیه سمت راست، میان مریخ و هوا متوقف شد. به سی و دو سانت بالای کتف هوریستف کلمب، البته از جلو، خیره شد و چیزهایی گفت که شایان عمر گرانقدر خواننده نیست. سپس هوریستف کلمب جوابی داد که در لفافه برایتان عرض میکنم.
_امتحان ریاضی نداری؟
او بسیار مضطرب بود، چرا که ماه ها برای این لحظه برنامه ریزی کرده بود؛ لحظه ای که بالاخره می توانست با فعال تنها باشد و عواطف دیوانه وار خود نسبت به فعال را در لفافه برای او شرح دهد، و بگوید که دوست دارد تا ابد باهم فعالیت کنند. اما خُبه خُبه، پست طولانی می شود و ما ابدا این را نمیخواهیم. قبل از اینکه هوریس حرفی بزند، سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد، و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.
هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!
کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!
***
برایان به عشق و محبت معتاد بود، نه چیز دیگه. هاگرید به طاووس معتاد بود، هوریس به مبل شدن و اهن و تلپ نگفتن تا زمانی که دیگه بعد از یه روز/پست طولانی روش نشسته باشی. سلوین به چیزی معتاد بود که نمیتونم بگم. دیگه گذشت اون دوران که میشد گفت. دیگه گذشت اون دوران که ادوارد بونز تبلیغ پکیج افزایش طول چوبدستی میکرد. دیگه گذشت دورانی که ویولت بودلر رو میبردن استخر مردونه.
بگذریم، چی میگفتم. هرکدومشون به یه چیزی معتاد بودن. فعال حقوق زنان به کشف قاره های جدید معتاد بود، چون میتونست توی اونا برای اولین بار در راستای حقوق زنان فعالیت کنه. از اولم فکر میکردین به فعالیت در راستای حقوق زنان معتاده مگه نه. گرفتمتون مگه نه.
اعضای تیم رو چیژ بودن. میتونستم اینو با توصیف برسونم ولی پست طولانی می شد و اونقدرام توصیفم خوب نیست، انقد بده که ترجیح میدم دیالوگ جایگزینش کنم. ولی پست طولانی میشه و اونقدرام دیالوگ نویسیم خوب نیست.
بگذریم، چی میگفتم... آمّا! آمّا هرگز به چیژ معتاد نبودن!
***
برایان داشت توی کلبه ی کوچک و عاشقانه اش شیرینی درست میکرد که تویش را چیژ پر کند و بدهد هم تیمی هایش بخورند که قوای عشق ورزی شان بالا برود و تیمشان جو خانوادگی تری به خودش بگیرد. او یک سری حرکات غیر خانوادگی از هم تیمی هایش دیده بود که باعث شده بود کاربران اعتراض کنند و برایان بعنوان تنها عضو سالم تیم باید حرکتی می کرد. برایان مسئول بود.
همانطور که داشت مسئول می بود، دوباره از اول سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای کریستف کلمب را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
قلب برایان از این حقیقت که اسلحه نداشت و پست بیخود طولانی شده بود شکست. برای همین دوید رفت یک اسلحه خرید و آن را انداخت. سپس صدای شلیک در فضای خانه پیچید و کریستف کلمب بعد از اینکه چند دقیقه ای مبل شد تا آنهمه کریستف کلمب بودن را بشورد ببرد، تبدیل به برایان شد و یک دانه شیرینی برداشت.
***
یوآن ابرکرومبی یه چیزی گفت که بدلیل طولانی نشدن پست نقل قول نمیکنم. سپس چیز دیگری گفت که چون کودکان پستای طولانی رو نمیخونن و برای امر به منکر کننده ای مثل من، ضروریه که در اولین مرحله تمایل به خونده شدن داشته باشم، بازم نقل نمیکنم.
یوآن خودش به شوخی خودش خندید، شکمشو گرفت و خندید و خندید تا جیب شلوارش باز شد و چوبدستیش افتاد بیرون. چیه، چیه فنریر؟ یوآن خم شد چوبدستیشو برداره، ولی زیپ شلوارشم باز شد و یوآن برای همیشه از جامعه ورزشی استعفا داد. چیه فنریر، چیه؟ استعفا داد برای اینکه چوبدستیش بیش از حد بلند و خسته کننده بود. میدونی مثل چی فنریر؟
"...یا اگر همچین شد، اطلاع بدید لااقل."
ما اطلاع ندادیم فنریر؟ فنریر تو چشای من نگاه کن و بگو ما اطلاع ندادیم. فنریر تو چشای من نگاه کن و هیچی نگو. جلوتر بیا. جلوتر، فنریر چرا تو چشای من نگاه نمیکنی، فنریر حداقل سین بزن نمیخواد جواب بدی.
***
در هتل باز و هوریس داخل شد. چند دقیقه ای بیشتر به شروع بازی نمانده بود، پس تصمیم گرفت-مهم نیست چه تصمیمی گرفت. پست خسته کننده می شود. هوریس در پی تصمیماتی که گرفت، متوجه شد که فعال آنجا نیست. البته نه اینکه برایان و جمیله و هاگرید و سلوین آنجا بودند، نه. ولی فعال اینجا نبود اما یک جای دیگر بود و این یعنی هوریس فعال را جا انداخته بود. با دست روی پیشانی اش کوبید.
_حیف... حیف که پست خسته کننده میشه! وگرنه میتونستیم مثل بازیکنای عادی بدون خون و خونریزی مسابقه مونو بدیم برگردیم. حالا مجبورم برم فعال رو پیدا کنم. آخه من به فعال علاقه دارم و مجبورم هم تیمیامو به قتل برسونم تا بتونم با فعال تنها باشم، کسی ابدا نباید اینو بفهمه!
هوریس بعد از این حرف تبدیل به سلوین شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_میشه بپرسم چرا داری تمام سیر داستان رو تو یه دیالوگ شرح میدی؟
سلوین بعد از این حرف تبدیل به هوریس شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_نمیدونم، من که نویسنده نیستم. ولی شرط میبندم هرکی هست، تو این کارش یه حکمت و نبوغی بوده. شنیدم خیلی کارش درسته. خیلی هم جذابه و حتی گرگی مثل فنریر هم-
هوریس حرف خودش را قطع کرد تا تبدیل به جمیله شود و وسط اتاق بایستد.
_ولی آخه مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.
سپس دوباره تبدیل به هوریس شد و گوشه اتاق ایستاد.
_نمیتونیم خطر کنیم جمیله، اگه فعال برگرده و وسط مسابقه سر برسه پست خسته کننده میشه و اونوقت دیگه نمیتونیم بچهای بیگناه رو به دام اعتیاد بندازیم، چون نمیخونن.
_ای وای، ای وای! بیاید، بیاید بریم پیداش کنیم!
در این لحظه هوریس تبدیل به برایان شد و از در داخل آمد.
_به به... هم تیمی های گرانقدر! بفرمایید شیرینی! اونایی که خون روشه رو سعی کنید برندارید!
جمیله یک شیرینی برداشت.
_الان داشتیم میگفتیم فعال رو جا انداختیم.
_جا انداختین؟! سر شماریه؟!
سلوین هم یک شیرینی برداشت.
_بس کن برایان ما همه هوریسیم.
_ولی... ولی آخه بازی داره شروع میشه!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
***
یوآن ابرکرومبی چیزی گفت که واقعا ارزش ادبی ندارد، اما چون کوتاه بود و با قوانین سایت سازگاری داشت، همان لحظه قابش گرفتند گذاشتند توی موزه ی رول ها. هاگرید و ارنی دست های یکدیگر را به محکمی فشردند. داور سرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید همانطور که تبدیل به مبل و سپس جمیله می شد، به سمت گوشه زمین دوید تا جارویش را بردارد. سپس جارو به دست برگشت تا از ابتدا به ارنی ابراز محبت کند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سپس هاگرید درحالیکه تبدیل به سلوین می شد، اوج گرفت و دو دور دور زمین را چرخید. سپس دوباره فرود آمد و به سمت ارنی دوید تا دو نفری سر بر شانه یکدیگر بگذارند. سرخگون به زمین افتاد.
_وردار سرخگونو مرد... تیم ما و تیم شما نداره!
هاگرید سپس تبدیل به هوریس شد، کنار زمین بالا آورد و سپس درحالیکه دوباره اوج میگرفت تبدیل به برایان شد و کنار دروازه ایستاد. فریاد کشید.
_هاگنریدتم!
صدای هیجان زده ی کسی که روبرویش معلق ایستاده بود، حواسش را پرت کرد.
_کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!
برایان با دهان باز به کریستف کلمب خیره شد.
_عه هوریس!
کریستف کلمب با دهان باز به برایان خیره شد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!
پایان؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




)

واقعا منو نبرد! 

هیشکی نیمیتونه جولوی من به پروفسور دامبلدور توهین کونه! 










صحنه را تماشا کردند. بعد از ناپدید شدن اعضا دوباره صدا باز شد و وحشت و همهمه ورزشگاه را فرا گرفت.
بود. بقیه ی اعضای تیم دابلیو دابلیو
) رفت.

.


تغییر کرد و همراه با کوافل به سمت دربازه رفت.








