تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
59 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
کافه تفريحات سياه!
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

لرد سیاه چنگالش را روی میز گذاشت و گفت:امکان نداره!بوقیا!کروشیو!چطور جرات میکنین!
مورگانا از جلوی کروشیو جا خالی داد و با ترس گفت:ارباب تقصیر ما نیست!شرایطش اینا بود.کار دیگه ای از دستمون بر نمیومد!
لرد با خشم گفت:اون موجود خاله زنک پر سر و صدا بیاد تو اتاق من بخوابه؟تازه دیوارهاشم سفید کنه؟بریم براش مو هم بکارن؟خواستگاری یه فرچال صورتی مسخره هم بریم!اونم تو خانه گریمولد!حتما انتظار داره گل و شیرینی هم ببریم!
فرچال از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:وایی اگه گل و شیرینی ببریم که عالی میشه!
لرد ظرف سالاد را به طرف فرچال پرت کرد و به همین خاطر فرچال تصمیم گرفت درون آشپزخانه بماند!
لرد با قاطعیت گفت:نه!امکان نداره!
بلا به بقیه نگاه کرد و گفت:ولی ارباب ما به این فرچال احتیاج داریم.یادتون نیست قبل از اومدنش چه سختی هایی برای ذا درست کردن داشتیم؟شما هم که پول خرج خرید وسیله های تازه نمیکنین.تازه اگه اون با فرچال صورتی ازدواج کنه ما فرچال محفل رو هم میگیرم و در واقع دوتا فرچال مجانی گیرمون میاد!
لرد چانه اش را خاراند و گفت:چرا فکر میکنی حاضرم یه موجود پر حرف دیگه هم به اینجا اضافه کنم؟
آنی مونی وارد بحث شد و همان طور که ران بوقلمونش را میخورد گفت:ولی ارباب،اگه دوتا باشن کار و کاسبی کافه حسابی سکه میشه.میتونیم غذا مشتری ها رو ظرف سه دقیقه با بهترین کیفیت و طعم حاضر کنیم.اینجوری کافه محفل ورشکست میشه!
لرد کمی فکر کرد بعد با صدای بلند فرچال را صدا کرد.فرچال که کاملا به پس بودن هوا پی برده بود با گام! های ارام به لرد نزدیک شد.
لرد نگاهی به فرچال کرد و گفت:شرط اولت امکان نداره.تو رو توی اتاق خودم راه بدم؟هرگز!میتونم بهت لطف کنم و بذارم توی اتاق کناری بخوابی.رنگ دیوارش رو هم خاکستری میکنیم.برای موهای کله ات یه بلایی سرشون میاریم و خواستگاری هم اگه حوصله داشتم میریم اگه نداشتیم هم که هیچی!اینا شرایط جدیده.یا قبول میکنی یا همین الان به اجزای سازنده ات تقسیم میشی!
فرچال کمی با خود فکر کرد و تصمیم گرفت که در این حالت زیاد بر روی اعصاب لرد پیاده روی نکند.برای همین با نارضایتی گفت:با اینکه شرایطتتون خیلی نامردیه قبول میکنم.ولی باید قول بدین زودتر انجامشون بدین.
لرد کروشیویی به فرچال زد و بعد گفت:بارتی،تو میری اتاق کناری اتاق ارباب رو خاکستری میکنی.وای به حالت اگه بیام و ببینم اشتباهی بلایی سر اتاق من اوردی!بلا،مورگانا شما هم برین اون مجله ها رو بیارین.توشون چندتا تبلیغ موسسه کاشت مو بود!
بقیه هم بلند بشین کافه رو مرتب کنید!و تو فرچال!زودتر برو تو آشپزخونه و غذاهایی که مشتری ها میخوان رو اماده کن.وقتی که شما کارهاتون رو میکنین منم سودوکوی جادوییم رو حل میکنم!
لرد این را گفت و به سمت میز خودش رفت!
مورگانا از جلوی کروشیو جا خالی داد و با ترس گفت:ارباب تقصیر ما نیست!شرایطش اینا بود.کار دیگه ای از دستمون بر نمیومد!
لرد با خشم گفت:اون موجود خاله زنک پر سر و صدا بیاد تو اتاق من بخوابه؟تازه دیوارهاشم سفید کنه؟بریم براش مو هم بکارن؟خواستگاری یه فرچال صورتی مسخره هم بریم!اونم تو خانه گریمولد!حتما انتظار داره گل و شیرینی هم ببریم!
فرچال از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:وایی اگه گل و شیرینی ببریم که عالی میشه!
لرد ظرف سالاد را به طرف فرچال پرت کرد و به همین خاطر فرچال تصمیم گرفت درون آشپزخانه بماند!
لرد با قاطعیت گفت:نه!امکان نداره!
بلا به بقیه نگاه کرد و گفت:ولی ارباب ما به این فرچال احتیاج داریم.یادتون نیست قبل از اومدنش چه سختی هایی برای ذا درست کردن داشتیم؟شما هم که پول خرج خرید وسیله های تازه نمیکنین.تازه اگه اون با فرچال صورتی ازدواج کنه ما فرچال محفل رو هم میگیرم و در واقع دوتا فرچال مجانی گیرمون میاد!
لرد چانه اش را خاراند و گفت:چرا فکر میکنی حاضرم یه موجود پر حرف دیگه هم به اینجا اضافه کنم؟
آنی مونی وارد بحث شد و همان طور که ران بوقلمونش را میخورد گفت:ولی ارباب،اگه دوتا باشن کار و کاسبی کافه حسابی سکه میشه.میتونیم غذا مشتری ها رو ظرف سه دقیقه با بهترین کیفیت و طعم حاضر کنیم.اینجوری کافه محفل ورشکست میشه!
لرد کمی فکر کرد بعد با صدای بلند فرچال را صدا کرد.فرچال که کاملا به پس بودن هوا پی برده بود با گام! های ارام به لرد نزدیک شد.
لرد نگاهی به فرچال کرد و گفت:شرط اولت امکان نداره.تو رو توی اتاق خودم راه بدم؟هرگز!میتونم بهت لطف کنم و بذارم توی اتاق کناری بخوابی.رنگ دیوارش رو هم خاکستری میکنیم.برای موهای کله ات یه بلایی سرشون میاریم و خواستگاری هم اگه حوصله داشتم میریم اگه نداشتیم هم که هیچی!اینا شرایط جدیده.یا قبول میکنی یا همین الان به اجزای سازنده ات تقسیم میشی!
فرچال کمی با خود فکر کرد و تصمیم گرفت که در این حالت زیاد بر روی اعصاب لرد پیاده روی نکند.برای همین با نارضایتی گفت:با اینکه شرایطتتون خیلی نامردیه قبول میکنم.ولی باید قول بدین زودتر انجامشون بدین.
لرد کروشیویی به فرچال زد و بعد گفت:بارتی،تو میری اتاق کناری اتاق ارباب رو خاکستری میکنی.وای به حالت اگه بیام و ببینم اشتباهی بلایی سر اتاق من اوردی!بلا،مورگانا شما هم برین اون مجله ها رو بیارین.توشون چندتا تبلیغ موسسه کاشت مو بود!
بقیه هم بلند بشین کافه رو مرتب کنید!و تو فرچال!زودتر برو تو آشپزخونه و غذاهایی که مشتری ها میخوان رو اماده کن.وقتی که شما کارهاتون رو میکنین منم سودوکوی جادوییم رو حل میکنم!
لرد این را گفت و به سمت میز خودش رفت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر

- خیلی خب می پذیرم. در مرحله ی اول اربابتون باید اجازه بده که من به جای این آشپزخونه ی بوگندو توی اتاقش بخوابم!
مورگانا ناباورانه به بلا نگاهی کرد. بلا از روی ناچاری سرش را تکان داد و فرچال ادامه داد.
- دوم این که من از رنگ سیاه بدم میاد. در نتیجه دیواره های اتاق اربابتون باید کاملا" سفید بشه. سوم هم این که در اولین فرصت برای من مو بکارین و چهارم هم به خواستگاری فرچال صورتی برین.
مورگانا آهی کشید.
- فرچال صورتی دیگه چیه؟
یخچال موزیانه لبخندی زد.
- خب وقتی که مردم برای تحویل گرفتن جایزه هاشون می اومدن یک پسر بچه با یویوی صورتیش به طرف فرچال صورتی اومد. می دونین مدت هاست که من فرچال صورتی رو دوست دارم. اما اون فرچال صورتی رو با خودش برد. روی جعبه ی فرچال صورتی نوشته شده بود خانه گریمالد! فکر می کنم شما بشناسینش! به هرحال این شرایط منه!
بلا به ساعت روی دیوار نگاه کرد و آهی کشید.
- خیلی خب. ما شرایطتت رو قبول می کنیم! به جز اون مورد اتاق خواب که باید با ارب...
- پس من هیچ غذایی براتون درست نمی کنم.
- خیلی خب. سریعتر غذا رو اماده کن.
سر میز غذا:
لرد سیاه لبخندی زد.
- واقعا" که غذای خوشمزه ای بود. به خاطر این غذای خوشمزه بهتون اجازه میدم که یک شب پیش تسترال هام بخوابین.
بلاتریکس اهی کشید.
- سرورم شما همیشه به ما لطف دارید.
- خیلی خوبه که اون فرچال پرحرف بدون این که چیزی بخواد این غذا خوشمزه رو برای ارباب تهیه کرده. این ها همه نشانه ی محبوبیت و ابهت اربابه که حتی فرچال هم افتخار میکنه که برای ارباب غذا درست کنه.
مورگانا که گویا تازه یاد شرط های فرچال افتاده بود آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی به بلا نگاهی کرد. سپس در حالی که صدایش می لرزید به آرامی گفت:
- سرورم...البته فرچال یک حرفایی زد...البته باور کنید حرفای مهمی نبود. مای لرد چرا مدل نگاهتون عوض شد؟
لرد سیاه به مورگانا و بلا نگاهی کرد و سپس زیر لب غرید:
- بگین ببینم چه شرطی برای ارباب گذاشته؟
مورگانا ناباورانه به بلا نگاهی کرد. بلا از روی ناچاری سرش را تکان داد و فرچال ادامه داد.
- دوم این که من از رنگ سیاه بدم میاد. در نتیجه دیواره های اتاق اربابتون باید کاملا" سفید بشه. سوم هم این که در اولین فرصت برای من مو بکارین و چهارم هم به خواستگاری فرچال صورتی برین.
مورگانا آهی کشید.
- فرچال صورتی دیگه چیه؟
یخچال موزیانه لبخندی زد.
- خب وقتی که مردم برای تحویل گرفتن جایزه هاشون می اومدن یک پسر بچه با یویوی صورتیش به طرف فرچال صورتی اومد. می دونین مدت هاست که من فرچال صورتی رو دوست دارم. اما اون فرچال صورتی رو با خودش برد. روی جعبه ی فرچال صورتی نوشته شده بود خانه گریمالد! فکر می کنم شما بشناسینش! به هرحال این شرایط منه!
بلا به ساعت روی دیوار نگاه کرد و آهی کشید.
- خیلی خب. ما شرایطتت رو قبول می کنیم! به جز اون مورد اتاق خواب که باید با ارب...
- پس من هیچ غذایی براتون درست نمی کنم.
- خیلی خب. سریعتر غذا رو اماده کن.

سر میز غذا:
لرد سیاه لبخندی زد.
- واقعا" که غذای خوشمزه ای بود. به خاطر این غذای خوشمزه بهتون اجازه میدم که یک شب پیش تسترال هام بخوابین.
بلاتریکس اهی کشید.
- سرورم شما همیشه به ما لطف دارید.
- خیلی خوبه که اون فرچال پرحرف بدون این که چیزی بخواد این غذا خوشمزه رو برای ارباب تهیه کرده. این ها همه نشانه ی محبوبیت و ابهت اربابه که حتی فرچال هم افتخار میکنه که برای ارباب غذا درست کنه.
مورگانا که گویا تازه یاد شرط های فرچال افتاده بود آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی به بلا نگاهی کرد. سپس در حالی که صدایش می لرزید به آرامی گفت:
- سرورم...البته فرچال یک حرفایی زد...البته باور کنید حرفای مهمی نبود. مای لرد چرا مدل نگاهتون عوض شد؟
لرد سیاه به مورگانا و بلا نگاهی کرد و سپس زیر لب غرید:
- بگین ببینم چه شرطی برای ارباب گذاشته؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

مورگانا چانه اش را خاراند و در گوشی به بلا گفت:میگم بلا به نظرت یه چیزی مشکل نداره اینجا؟اون دکمه هه که عکس اسکلت روشه رنگش قرمزه.تازه بالاش هم با فونت خیلی ریز نوشتن خطر!
بلا به بالای دکمه نگاه کرد و به ارامی گفت:ببینم نکنه داره به ما کلک میزنه؟شاید فهمیده اون سبزه پلاسیده موی واقعی نیست!
فرچال که تمام مدت در حال نگاه کردن به پچ پچ های بلا و مورگانا بود بالاخره حوصله اش سر رفت و گفت:اوا خواهر چقدر پچ پچ میکنین!زشته!بگین منم بفهمم چه خبره!
مورگانا سرفه ای کرد و گفت:هوم چیزی نیست فرچال جون.داشتیم درباره اینکه چه سیستم تر و تمیزی داری صحبت میکردیم!ببینم غذا چند دقیقه دیگه حاضر میشه؟
تایمر سبز رنگی بالای سر فرچال روشن که عدد 2 را نشان میداد.فرچال به تایمر شاره کرد و گفت:دو دقیقه دیگه غذا حاضره.این طبقه از من جوری غذا رو خوشمزه میکنه که حد نداره!همتون باید امتحانش کنین!
مورگانا دست بلا را کشید و با هیجان گفت:من شرط میبندم این بوقی یه نقشه ای داره!میترسم این غذا رو بدیم لرد بخوره زبونم لال یه اتفاقی براش بیوفته!چیکار کنیم؟
در همون حال صدای بلند لرد تن هر دوی انها رو لرزاند:پـــــــــس ایـــــــــــــن غذا چـــــــــــی شد؟؟!
صدای دلنگ کوتاهی به گوش رسید و در فرچال همراه با بخار فراوان باز شد!فر چال به خوشحالی گفت:بفرمایین.غذا حاضره!خوشمزگی این غذا به قشنگی موهای جدیدمه!
بلا دیگر مطمئن بود فرچال نقشه شومی برایشان کشیده است!برای همین به وسیله جادو چند ساندویچ هات داگ هیپوگریف حاضر کرد و در حالی که دوان دوان به سمت در میرفت گفت:من اینا رو فعلا ببرم تا یه کم زمان بیشتر داشته باشیم.خدا کنه لرد ساندوچی رو به عنوان پیش غذا قبول کنه!
چند لحظه بعد بلا وارد آشپزخانه شد.مورگانا با وحشت پرسید:چی شد ارباب قبول کرد به عنوان پیش غذا ساندویچ ها رو؟
بلا سرش را تکان داد و گفت:آره.مجبور شدم بگم داریم براش یه شام استثنایی درست میکنیم برای همین بیشتر از حد معمول وقت میبره.
سوپ ها مخلفات دیگه رو هم بردم تا حداقل چند دقیقه غر نزنن ملت!
مورگانا ملاقه بزرگ آشپزخانه را برداشت و گفت:این چه حرفی بود زدی؟خب الان چه غذایی برای لرد درست کنیم؟
بلا ملاقه را از مورگانا گرفت و در حالی که آن را به حالت تهدید تکان میداد جلوی فرچال ایستاد و گفت:بازی کردن بسه فرچال.تو میدونی او مو واقعی نیست.ما هم میدونیم اون غذات ممکنه چه بلایی سر ادم بیاره!
فرچال معصومانه گفت:خب؟
بلا:باید سریع مذاکره کنیم!ما یه غذای جدید و استثنایی لازم داریم.تو هم مو!شرایطتت رو بگو تا زودتر با هم کنار بیایم!
بلا به بالای دکمه نگاه کرد و به ارامی گفت:ببینم نکنه داره به ما کلک میزنه؟شاید فهمیده اون سبزه پلاسیده موی واقعی نیست!
فرچال که تمام مدت در حال نگاه کردن به پچ پچ های بلا و مورگانا بود بالاخره حوصله اش سر رفت و گفت:اوا خواهر چقدر پچ پچ میکنین!زشته!بگین منم بفهمم چه خبره!
مورگانا سرفه ای کرد و گفت:هوم چیزی نیست فرچال جون.داشتیم درباره اینکه چه سیستم تر و تمیزی داری صحبت میکردیم!ببینم غذا چند دقیقه دیگه حاضر میشه؟
تایمر سبز رنگی بالای سر فرچال روشن که عدد 2 را نشان میداد.فرچال به تایمر شاره کرد و گفت:دو دقیقه دیگه غذا حاضره.این طبقه از من جوری غذا رو خوشمزه میکنه که حد نداره!همتون باید امتحانش کنین!
مورگانا دست بلا را کشید و با هیجان گفت:من شرط میبندم این بوقی یه نقشه ای داره!میترسم این غذا رو بدیم لرد بخوره زبونم لال یه اتفاقی براش بیوفته!چیکار کنیم؟
در همون حال صدای بلند لرد تن هر دوی انها رو لرزاند:پـــــــــس ایـــــــــــــن غذا چـــــــــــی شد؟؟!
صدای دلنگ کوتاهی به گوش رسید و در فرچال همراه با بخار فراوان باز شد!فر چال به خوشحالی گفت:بفرمایین.غذا حاضره!خوشمزگی این غذا به قشنگی موهای جدیدمه!
بلا دیگر مطمئن بود فرچال نقشه شومی برایشان کشیده است!برای همین به وسیله جادو چند ساندویچ هات داگ هیپوگریف حاضر کرد و در حالی که دوان دوان به سمت در میرفت گفت:من اینا رو فعلا ببرم تا یه کم زمان بیشتر داشته باشیم.خدا کنه لرد ساندوچی رو به عنوان پیش غذا قبول کنه!
چند لحظه بعد بلا وارد آشپزخانه شد.مورگانا با وحشت پرسید:چی شد ارباب قبول کرد به عنوان پیش غذا ساندویچ ها رو؟
بلا سرش را تکان داد و گفت:آره.مجبور شدم بگم داریم براش یه شام استثنایی درست میکنیم برای همین بیشتر از حد معمول وقت میبره.
سوپ ها مخلفات دیگه رو هم بردم تا حداقل چند دقیقه غر نزنن ملت!
مورگانا ملاقه بزرگ آشپزخانه را برداشت و گفت:این چه حرفی بود زدی؟خب الان چه غذایی برای لرد درست کنیم؟
بلا ملاقه را از مورگانا گرفت و در حالی که آن را به حالت تهدید تکان میداد جلوی فرچال ایستاد و گفت:بازی کردن بسه فرچال.تو میدونی او مو واقعی نیست.ما هم میدونیم اون غذات ممکنه چه بلایی سر ادم بیاره!
فرچال معصومانه گفت:خب؟
بلا:باید سریع مذاکره کنیم!ما یه غذای جدید و استثنایی لازم داریم.تو هم مو!شرایطتت رو بگو تا زودتر با هم کنار بیایم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
لرد سیاه برنده جایزه ویژه جدول پیام امروز شده.جایزه لرد سیاه یک فرچال(ترکیب فر و یخچال)است.مرگخواران به زودی متوجه توانایی های ویژه فرچال میشوند.فرچال قدر است کار چندین وسیله(ماشین لباسشویی،ماشین ظرفشویی و...)را انجام دهد ولی مشکل اینجاست که فرچال بشدت فضول و پرحرف است.لرد سیاه سر میز شام منتظر آماده شدن غذایش است.بلا و مورگانا از فرچال میخواهند که غذا را سریعتر اماده کند ولی فرچال برای انجام این کار شرطی میگذارد.کاشتن مو برای خودش و شانه کردن مرتب آن توسط مورگانا!
------------------------------------------------
مورگانا صدایش را کمی پایین آورد.
-آخه عقل کل،اگه ما میتونستیم موبکاریم که اول برای اربابمون میکاشتیم.
بلا با کفگیر ضربه ای به بازوی مورگانا زد.
-این حرفا چیه؟شخص ارباب میل ندارن مو داشته باشن.معتقدن که مو عضو مزاحم و به درد نخوریه و کله مبارکشون باید باد بخوره.
مورگانا لبخندی زد.
-آره جون عمش.
بلا ترجیح داد سریعا بحث را عوض کند.
-خب.حالا باید برای این فرچال موبکاریم.یه کاری کن وگرنه ارباب ما رو هم میفرسته پیش موهاش.
مورگانا فکری کرد.از قفسه کوچک گوشه آشپزخانه گندم سبز شده عید پارسال را برداشت.و روی فرچال گذاشت.
-بیا.اینم کاشت مو به روش فوق سریع.چقدرم خوش رنگه.سبز!واقعا بهت میاد.از فردا همه فرها و یخچالای دنیا پیشنهاد ازدواج میدن بهت.
.منم قول میدم روزی چند بار موهاتو شونه کنم.حالا غذای ارباب رو آماده میکنی؟
فرچال نگاهی به آینه روبرویش انداخت.
-آره.عالی شد.غذا رو بذارین طبقه سوم یخچالم.اونجا یه دکمه هست روش عکس اسکلت داره.اونو بزنین سه سوته غذا آماده میشه.
بلا و مورگانا با عجله غذا را در طبقه سوم فرچال قرار دادند.هیچکدام زمزمه موذیانه فرچال را نشنید.
-کور خوندین.به من میگن فرچال.منو با گندم سبز شده گول میزنین؟
لرد سیاه برنده جایزه ویژه جدول پیام امروز شده.جایزه لرد سیاه یک فرچال(ترکیب فر و یخچال)است.مرگخواران به زودی متوجه توانایی های ویژه فرچال میشوند.فرچال قدر است کار چندین وسیله(ماشین لباسشویی،ماشین ظرفشویی و...)را انجام دهد ولی مشکل اینجاست که فرچال بشدت فضول و پرحرف است.لرد سیاه سر میز شام منتظر آماده شدن غذایش است.بلا و مورگانا از فرچال میخواهند که غذا را سریعتر اماده کند ولی فرچال برای انجام این کار شرطی میگذارد.کاشتن مو برای خودش و شانه کردن مرتب آن توسط مورگانا!
------------------------------------------------
مورگانا صدایش را کمی پایین آورد.
-آخه عقل کل،اگه ما میتونستیم موبکاریم که اول برای اربابمون میکاشتیم.

بلا با کفگیر ضربه ای به بازوی مورگانا زد.
-این حرفا چیه؟شخص ارباب میل ندارن مو داشته باشن.معتقدن که مو عضو مزاحم و به درد نخوریه و کله مبارکشون باید باد بخوره.
مورگانا لبخندی زد.
-آره جون عمش.

بلا ترجیح داد سریعا بحث را عوض کند.
-خب.حالا باید برای این فرچال موبکاریم.یه کاری کن وگرنه ارباب ما رو هم میفرسته پیش موهاش.
مورگانا فکری کرد.از قفسه کوچک گوشه آشپزخانه گندم سبز شده عید پارسال را برداشت.و روی فرچال گذاشت.
-بیا.اینم کاشت مو به روش فوق سریع.چقدرم خوش رنگه.سبز!واقعا بهت میاد.از فردا همه فرها و یخچالای دنیا پیشنهاد ازدواج میدن بهت.
.منم قول میدم روزی چند بار موهاتو شونه کنم.حالا غذای ارباب رو آماده میکنی؟فرچال نگاهی به آینه روبرویش انداخت.
-آره.عالی شد.غذا رو بذارین طبقه سوم یخچالم.اونجا یه دکمه هست روش عکس اسکلت داره.اونو بزنین سه سوته غذا آماده میشه.
بلا و مورگانا با عجله غذا را در طبقه سوم فرچال قرار دادند.هیچکدام زمزمه موذیانه فرچال را نشنید.
-کور خوندین.به من میگن فرچال.منو با گندم سبز شده گول میزنین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

بلا که ابدا حاضر نبود به یک فرچال ناخلف باج بدهد، کفگیرش را بلند کرد تا حرفی بزند ولی مورگانا پیشدستی کرد:
- خوب تو اول پخت سریعتو راه بنداز بعد شرایطت رو بگو. تا 5 دیقه دیگه غذا حاضر نباشه تو هم مث ما خوراک تسترال میشی.
فرچال بدون لحظه ای فکر مخالفت کرد:
- نه جونم، کور خوندی. خیال می کنی فرچالچه گیر آوردی؟ من از فلزم و به خورد تسترال جماعت نمیرم. حالا باید شرط اولو برآورده کنین تا دکمه رو نشونتون بدم!
ملت نیم نگاهی به هم انداختند و با صدای کروشویی که از سالن غذاخوری شنیدند و جیغ بنفش آنی مونی که به گوش رسید، بلافاصله با تکان سر موافقت خود را اعلام کردند. فرچال دستی به طرف سرش برد و با ژستی که مشابه عقب انداختن مو بود، دستور داد:
- مورگانا باید تعهد بده از الان تا یه ماه بعد هر 5 دیقه یه بار موهای منو شونه کنه.
مورگانا به سر فرچال زل زد:
- ولی تو که مو نداری!
فرچال موذیانه خندید:
- پس برای اینکه بتونی به شرط من عمل کنی اول باید برام مو بکاری.
- خوب تو اول پخت سریعتو راه بنداز بعد شرایطت رو بگو. تا 5 دیقه دیگه غذا حاضر نباشه تو هم مث ما خوراک تسترال میشی.
فرچال بدون لحظه ای فکر مخالفت کرد:
- نه جونم، کور خوندی. خیال می کنی فرچالچه گیر آوردی؟ من از فلزم و به خورد تسترال جماعت نمیرم. حالا باید شرط اولو برآورده کنین تا دکمه رو نشونتون بدم!
ملت نیم نگاهی به هم انداختند و با صدای کروشویی که از سالن غذاخوری شنیدند و جیغ بنفش آنی مونی که به گوش رسید، بلافاصله با تکان سر موافقت خود را اعلام کردند. فرچال دستی به طرف سرش برد و با ژستی که مشابه عقب انداختن مو بود، دستور داد:
- مورگانا باید تعهد بده از الان تا یه ماه بعد هر 5 دیقه یه بار موهای منو شونه کنه.
مورگانا به سر فرچال زل زد:
- ولی تو که مو نداری!
فرچال موذیانه خندید:
- پس برای اینکه بتونی به شرط من عمل کنی اول باید برام مو بکاری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/3/9 1:57:08
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/3/9 2:00:26
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/3/9 2:00:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

چند دقیقه بعد بیشتر مرگخواران سر میز،لرد در اتاقش و بلا و مورگانا به همراه فرچال درون آشپزخانه به سر میبرن!
فرچال پیشبند بزرگی به کمرش! بسته بود و مدام از غذاهای بلا و مورگانا ایراد میگرفت.
فرچال:اوه عزیزم این سوپ چرا اینقدر شوره؟حتما اول کار نمک رو اضافه کردی.باید میذاشتی آخرش وقتی میخواستی اون رو از روی گاز برداری بهش یه کم نمک میزدی...هوم عزیزم اون چه کوفتیه داری میریزی تو خوراک گوشت؟فلفل؟واقعا که عزیزم تو هیچی از آشپزی نمیدونی..!
بلا که از شنیدن غرغرهای فرچال خسته شده بود دست هایش را به کمرش زد و گفت:ببینم اصلا وظیفه تو پخت و پزه یا ایراد گرفتن؟بیا اینجا ببینم.
بعد به فرچال نزدیک میشه و بعد از اینکه در فر اون رو با خشونت باز میکنه ظرف لازانیا رو اون تو میذاره و محکم درش رو میبنده!
نارسیسا لبخندی از سر رضایت میزنه و میگه:اهان این شد یه چیزی.حداقل یه کاری انجام بده الکی ول نگرده!
فرچال با نارضایتی به لازانیای درون شکمش! نگاه میکنه و میگه:هوم...این درسته که من یه فر و یخچال و ماشین ظرفشویی و لباس شویی و چیزای دیگه هستم.ولی به نظرم توانایی های من خیلی بیشتر از این هاست!یه پیشنهاد.چرا یه کارگر استخدام نمیکنین این کارها رو بکنه؟لون وقت منم میتونم به کارهای مهم تری برسم!
و با قیافه ای معصومانه لبخند میزنه!
مورگانا ماهیتابه املت پیازو رو درون فر بالایی فرچال جا میده و میگه:کارای مهم تر؟مثل اینکه تو شیرفهم نشدی!تو یه فرچالی!کارت همینه.هیچ کار مهم تری برای تو وجود نداره!واقعا که...اخرالزمان شده!یخچال ها هم از حق و حقوق حرف میزنن!
در همین هنگام ایوان در حالی که بارتی از پیراهنش اویزان شده بود و همراهش به روی زمین کشیده میشد داخل اشپزخانه شد و گفت:هی بچه ها این غذا اماده نیست؟دارن کم کم به گزینه هایی مثل ادم خواری فکر میکنن!
بارتی در تایید حرف ایوان گفت:آره دقیقا.روده بزرگه روده کوچیکه و کبد و کلیه مون رو خورد!
در همین حال مورگان به حالت سراسیمه تر درون آشپزخانه میپره و میگه:چرا اینقدر طولش میدین؟لرد اومده سر میز.بهتره غذا رو تا 5 دقیقه دیگه سرو کنین وگرنه بیچاره میشیم!
بلا با نگرانی به لازانیا و املت و هیپوگریف بریان و سوپ و بقیه غذاها نگاهی میکنه و به فرچال میگه:ببینم تو توی دم و دستگاهت گزینه پخت سریع نداری؟
فرچال گوشه چشمی نازک میکنه و میگه:بستگی داره!
ایوان با دهانی کف کرده میپرسه:به چی؟
فرچال:من بهتون راه پخت سریع رو میگم.ولی شرایطی دارم که باید بهش عمل کنین..!
فرچال پیشبند بزرگی به کمرش! بسته بود و مدام از غذاهای بلا و مورگانا ایراد میگرفت.
فرچال:اوه عزیزم این سوپ چرا اینقدر شوره؟حتما اول کار نمک رو اضافه کردی.باید میذاشتی آخرش وقتی میخواستی اون رو از روی گاز برداری بهش یه کم نمک میزدی...هوم عزیزم اون چه کوفتیه داری میریزی تو خوراک گوشت؟فلفل؟واقعا که عزیزم تو هیچی از آشپزی نمیدونی..!
بلا که از شنیدن غرغرهای فرچال خسته شده بود دست هایش را به کمرش زد و گفت:ببینم اصلا وظیفه تو پخت و پزه یا ایراد گرفتن؟بیا اینجا ببینم.
بعد به فرچال نزدیک میشه و بعد از اینکه در فر اون رو با خشونت باز میکنه ظرف لازانیا رو اون تو میذاره و محکم درش رو میبنده!
نارسیسا لبخندی از سر رضایت میزنه و میگه:اهان این شد یه چیزی.حداقل یه کاری انجام بده الکی ول نگرده!
فرچال با نارضایتی به لازانیای درون شکمش! نگاه میکنه و میگه:هوم...این درسته که من یه فر و یخچال و ماشین ظرفشویی و لباس شویی و چیزای دیگه هستم.ولی به نظرم توانایی های من خیلی بیشتر از این هاست!یه پیشنهاد.چرا یه کارگر استخدام نمیکنین این کارها رو بکنه؟لون وقت منم میتونم به کارهای مهم تری برسم!
و با قیافه ای معصومانه لبخند میزنه!
مورگانا ماهیتابه املت پیازو رو درون فر بالایی فرچال جا میده و میگه:کارای مهم تر؟مثل اینکه تو شیرفهم نشدی!تو یه فرچالی!کارت همینه.هیچ کار مهم تری برای تو وجود نداره!واقعا که...اخرالزمان شده!یخچال ها هم از حق و حقوق حرف میزنن!
در همین هنگام ایوان در حالی که بارتی از پیراهنش اویزان شده بود و همراهش به روی زمین کشیده میشد داخل اشپزخانه شد و گفت:هی بچه ها این غذا اماده نیست؟دارن کم کم به گزینه هایی مثل ادم خواری فکر میکنن!
بارتی در تایید حرف ایوان گفت:آره دقیقا.روده بزرگه روده کوچیکه و کبد و کلیه مون رو خورد!
در همین حال مورگان به حالت سراسیمه تر درون آشپزخانه میپره و میگه:چرا اینقدر طولش میدین؟لرد اومده سر میز.بهتره غذا رو تا 5 دقیقه دیگه سرو کنین وگرنه بیچاره میشیم!
بلا با نگرانی به لازانیا و املت و هیپوگریف بریان و سوپ و بقیه غذاها نگاهی میکنه و به فرچال میگه:ببینم تو توی دم و دستگاهت گزینه پخت سریع نداری؟
فرچال گوشه چشمی نازک میکنه و میگه:بستگی داره!
ایوان با دهانی کف کرده میپرسه:به چی؟
فرچال:من بهتون راه پخت سریع رو میگم.ولی شرایطی دارم که باید بهش عمل کنین..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/14
آخرین ورود: سهشنبه 24 آبان 1390 13:45
از: آواتارم خوشم میاد !!!
پستها:
350

صدای افتادن بلا از بالای پله ها به گوش میرسید!فرچال سریع رفت بیرون تا یه سر و گوشی آب بده!ناگهان تمام ملت میریزن کنار بلا و تو چشمای مامانقوری (!) بلا زل میزنن!فرچال با تمام سرعت میره بالا تا به ولدی بگه بیاد پایین!بعد از چند دقیقه ولدی با تعجب میاد پایین و به جمعیت وحشت زده نگاه میکنه!
-اوه....مای لرد...بلا غش کرد!
-آخه چرا باو؟!من فقط داشتم از فرچال آهنگ زاخی مانکن رو یاد میگرفتم!
-جون من؟!آلبوم جدیده؟!
-آره!ولی دو تا آهنگ جدید هم خونده!بیا بریم گوش کنیم!
ملت:
ولدی میره تو دفترش و وسیله ی پخش موزیک مشنگیش رو برمیداره و هدفون تو گوش میاد بیرون!مرگخوارا و مهموناشون هم حوصلشون سر رفته بود و داشتن مو هاشون رو میکندن!از طرفی بلا همین جوری بیهوش روی زمین افتاده بود و بلند نشده بود.
-مای لرد.....لطفا بیاین ببینین بلا چش شده!بدبخت زنده به گور شد!
ایوان:مورگی راست میگه!
در این وسط یهو سر و کله ی فرچال هم پیدا میشه!فری همه ی مرگخوارا رو کنار میزنه و با تجربه ی زیاد دستشو میذاره روی گردن بلا و با اطمینان شروع میکنه به حرف زدن!
ملت:
-اهم!خواستم بگم که من فهمیدم مشکل بلا چیه!!...
-خوب بگو دیگه!!
-اول این هدفونو بده به من ولدی کچله!
ولدی صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و داشت جوش میاورد!بلاخره تونست خودشو کنترل کنه و سیم پیم های فرچال رو از جا نکنه!فرچال هدفونو میذاره تو گوش بلا و ناگهان بلا بعد از چند بار تکون خوردن بلند میشه و هدفون رو له میکنه!
-باو چرا این جوری کردی؟!
-اوه....مای لرد....اون حرفا درست بودن؟!واسم میخرید طلا ملا؟!
به محض این که بلا حرفشو تموم کرد ملت میزنن زیر خنده!!
-ولش کن باو!بعدا صحبت میکنیم!جلوی جمع که زشته باب شئون نداره!مهمون داریم ناسلامتی!!
بلا:فهمیدم!مهمونای عزیز و گوگولی لطفا تشریف بیارین سر میز بشینین زودی برمیگردیم!در ضمن ایوان و بارتی هم به عنوان نوکر در خدمتتون هستن!
بارتی و ایوان:
-فرچال جون!تو هم دیگه میتونی بری پیش مهمونا!آلبومش رو خودم دارم!
-
-بلا جون.....زود باش بیا با هم صحبت کنیم!بقیه کیش کیش جا جا!زود باشین برین دیگه!چرا عین ماست منو نگاه میکنی؟مگه خوش تیپ ندیدین؟
و مرگخوارا رفتن تا از مهمونا پذیرایی کنن و کچل خان هم همراه بلا میرن تو یه اتاق!ولی سر و کله ی فرچال این وسط دیده نمیشه!اخرین جایی که دیده شده،پشت دفتر اتاق ولدی کچلوئه!!
-اوه....مای لرد...بلا غش کرد!
-آخه چرا باو؟!من فقط داشتم از فرچال آهنگ زاخی مانکن رو یاد میگرفتم!
-جون من؟!آلبوم جدیده؟!
-آره!ولی دو تا آهنگ جدید هم خونده!بیا بریم گوش کنیم!
ملت:
ولدی میره تو دفترش و وسیله ی پخش موزیک مشنگیش رو برمیداره و هدفون تو گوش میاد بیرون!مرگخوارا و مهموناشون هم حوصلشون سر رفته بود و داشتن مو هاشون رو میکندن!از طرفی بلا همین جوری بیهوش روی زمین افتاده بود و بلند نشده بود.
-مای لرد.....لطفا بیاین ببینین بلا چش شده!بدبخت زنده به گور شد!
ایوان:مورگی راست میگه!
در این وسط یهو سر و کله ی فرچال هم پیدا میشه!فری همه ی مرگخوارا رو کنار میزنه و با تجربه ی زیاد دستشو میذاره روی گردن بلا و با اطمینان شروع میکنه به حرف زدن!
ملت:
-اهم!خواستم بگم که من فهمیدم مشکل بلا چیه!!...
-خوب بگو دیگه!!
-اول این هدفونو بده به من ولدی کچله!
ولدی صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و داشت جوش میاورد!بلاخره تونست خودشو کنترل کنه و سیم پیم های فرچال رو از جا نکنه!فرچال هدفونو میذاره تو گوش بلا و ناگهان بلا بعد از چند بار تکون خوردن بلند میشه و هدفون رو له میکنه!
-باو چرا این جوری کردی؟!
-اوه....مای لرد....اون حرفا درست بودن؟!واسم میخرید طلا ملا؟!
به محض این که بلا حرفشو تموم کرد ملت میزنن زیر خنده!!
-ولش کن باو!بعدا صحبت میکنیم!جلوی جمع که زشته باب شئون نداره!مهمون داریم ناسلامتی!!
بلا:فهمیدم!مهمونای عزیز و گوگولی لطفا تشریف بیارین سر میز بشینین زودی برمیگردیم!در ضمن ایوان و بارتی هم به عنوان نوکر در خدمتتون هستن!
بارتی و ایوان:
-فرچال جون!تو هم دیگه میتونی بری پیش مهمونا!آلبومش رو خودم دارم!
-
-بلا جون.....زود باش بیا با هم صحبت کنیم!بقیه کیش کیش جا جا!زود باشین برین دیگه!چرا عین ماست منو نگاه میکنی؟مگه خوش تیپ ندیدین؟
و مرگخوارا رفتن تا از مهمونا پذیرایی کنن و کچل خان هم همراه بلا میرن تو یه اتاق!ولی سر و کله ی فرچال این وسط دیده نمیشه!اخرین جایی که دیده شده،پشت دفتر اتاق ولدی کچلوئه!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/2/30 11:46:55
[b][color=000066]Catch me in my Mer
جزئیات کاربر

فرچال به تندی به سمت طبقه بالا و اتاق لرد به راه افتاد.
ایوان : به نظرتون اینم یه چیزی مثل اون جامست؟
بلا و مورگانا :
در این میان فرچال،با حالتی شلنگ تخته اندازانه،به در اتاق لرد رسید و بی معطلی وارد شد.
- سلام خدمت لرد سیاه.من فرچالم.درخدمتم.اون پایین فِرَمه.این بالا یخچالمه.میتونین از هر دو همزمان استفاده کنین.البته گاهی قاطی میکنم.مثلا دیروز یه بستنی بزرگو جوشوندم.بستنیه بخار شد.ولی مشکل اصلی این بود که وقتی خبرنگاره اومد دید بستنیش نیست شروع به جرو بحث با بقیه کرد که بستنی منو شما برداشتین.بعدش همه افتادن به جون هم و...
- هووم،اینارو که پایینم گفتی باب،دیگه چی؟!
- من قابلیت پخش موزیک و همچنین آموزش موسیقی رو هم دارم.
لرد اندکی تامل کرد و گفت : موزیک؟چه جور موزیکی؟
بستگی داره بخواین چطور بکار ببریدش.
لرد که در جواب فرچال درمانده بود به نخستین چیزی مه از ذهنش گذشت لبیک گفت و قصه ای نو بوجود آورد...
- مثلا من بخوام به بلا ابراز علاقه کنم.
فرچال چینی به چهره اش انداخت و گفت : هووووم،بله،اجازه بدین.
دنگ دنگ دنگ خــــــــــر دیش دیش دیش دیـــــــــنگ
30 مین بعد
آهنگتون آمادست،در کل آهنگ ساده و زیبایی شد.برای ابراز علاقه فقط نیاز به تمکن مالی متوسط داره.
لرد که انگار بهش برخورده بود بادی در غبغب انداخت و گفت :
با من راجع به این مسائل پیش و پا افتاده حرف نزن.
- خوب خوب،خوبه،شروع میکنیم،بـ...لـ...ا... بـ...لـ...ا...
دو ساعت بعد
مورگانا : بلا برو ببین چی میکنن این دوتا،یه بلایی سر مای لرد میاره یه وقت.
بلا که کم و بیش از فرچال میترسید گفت : مگه نمیگی مای لرد؟خودت برو خوب
مورفین : بلا،خودت برو،دایی ژون با تو ریدیف تره،تو برو،این دختره میخواد به من دارو بده،تو برو...
ایوان : آره بلا تو بری بهتره
بارتی : خوب البته بلا شما برو
پیتر : میدونی اساسا لرد با شما راحت تره
رودولف : علی رغم میل باطنیم میگم که برو بلا...
مونتی : بلا...
- جیـــــــــــــــــغ،بسه دیگه.باشه میرم!
بلاتریکس با گامهای بلند و کشیده به سمت راه پله رفت.
2 مین بعد بالای پله ها بلاتریکس به پشت در اتاق لرد رسیده بود.
فرچال : بلا بلا بلا بلا بلا،واسه تو میخرم من طلا ملا،تکرار کنید!
لرد : بلا بلا بلا بلا بلا،واسه تو میخرم من طلا ملا.
در همین لحظه بود که بلاتریکس غش کرد و از بالای پله ها به پایین افتاد...
ایوان : به نظرتون اینم یه چیزی مثل اون جامست؟
بلا و مورگانا :

در این میان فرچال،با حالتی شلنگ تخته اندازانه،به در اتاق لرد رسید و بی معطلی وارد شد.
- سلام خدمت لرد سیاه.من فرچالم.درخدمتم.اون پایین فِرَمه.این بالا یخچالمه.میتونین از هر دو همزمان استفاده کنین.البته گاهی قاطی میکنم.مثلا دیروز یه بستنی بزرگو جوشوندم.بستنیه بخار شد.ولی مشکل اصلی این بود که وقتی خبرنگاره اومد دید بستنیش نیست شروع به جرو بحث با بقیه کرد که بستنی منو شما برداشتین.بعدش همه افتادن به جون هم و...
- هووم،اینارو که پایینم گفتی باب،دیگه چی؟!
- من قابلیت پخش موزیک و همچنین آموزش موسیقی رو هم دارم.
لرد اندکی تامل کرد و گفت : موزیک؟چه جور موزیکی؟
بستگی داره بخواین چطور بکار ببریدش.
لرد که در جواب فرچال درمانده بود به نخستین چیزی مه از ذهنش گذشت لبیک گفت و قصه ای نو بوجود آورد...
- مثلا من بخوام به بلا ابراز علاقه کنم.
فرچال چینی به چهره اش انداخت و گفت : هووووم،بله،اجازه بدین.
دنگ دنگ دنگ خــــــــــر دیش دیش دیش دیـــــــــنگ
30 مین بعد
آهنگتون آمادست،در کل آهنگ ساده و زیبایی شد.برای ابراز علاقه فقط نیاز به تمکن مالی متوسط داره.
لرد که انگار بهش برخورده بود بادی در غبغب انداخت و گفت :
با من راجع به این مسائل پیش و پا افتاده حرف نزن.- خوب خوب،خوبه،شروع میکنیم،بـ...لـ...ا... بـ...لـ...ا...
دو ساعت بعد
مورگانا : بلا برو ببین چی میکنن این دوتا،یه بلایی سر مای لرد میاره یه وقت.
بلا که کم و بیش از فرچال میترسید گفت : مگه نمیگی مای لرد؟خودت برو خوب

مورفین : بلا،خودت برو،دایی ژون با تو ریدیف تره،تو برو،این دختره میخواد به من دارو بده،تو برو...
ایوان : آره بلا تو بری بهتره
بارتی : خوب البته بلا شما برو
پیتر : میدونی اساسا لرد با شما راحت تره
رودولف : علی رغم میل باطنیم میگم که برو بلا...
مونتی : بلا...
- جیـــــــــــــــــغ،بسه دیگه.باشه میرم!
بلاتریکس با گامهای بلند و کشیده به سمت راه پله رفت.
2 مین بعد بالای پله ها بلاتریکس به پشت در اتاق لرد رسیده بود.
فرچال : بلا بلا بلا بلا بلا،واسه تو میخرم من طلا ملا،تکرار کنید!
لرد : بلا بلا بلا بلا بلا،واسه تو میخرم من طلا ملا.
در همین لحظه بود که بلاتریکس غش کرد و از بالای پله ها به پایین افتاد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
لرد سیاه برنده جایزه ویژه جدول پیام امروز شده.جایزه لرد سیاه یک فرچال(ترکیب فر و یخچال)است ولی مسئولان پیام امروز جایزه را برایش نفرستاده اند.از طرفی بلا مرگخواران را برای ناهار به کافه دعوت کرده.بلا و ایوان و رودولف برای گرفتن فرچال به پیام امروز میروند.مورگانا و نارسیسا در کافه مشغول تهیه کردن غذا برای مرگخواران میشوند.
______________________________________
پیام امروز:
در دفتر با صدای مهیبی باز و سه مرگخوار در حالیکه شنلهایشان پشت سرشان موج میخورد وارد دفتر روزنامه شدند.ریتا اسکیتر در حالیکه بشدت جا خورده بود از جا بلند شد.
-م...م...مرگخوارااااااا
بلا و رودولف با ارامش کامل بطرف میز سر دبیر رفتند.
-ببخشید.ارباب بزرگ لرد سیاه،آقا چرا رنگت پرید؟ارباب برنده یک دستگاه فرچال شدن.اومدیم اونو تحویل بگیریم.
سردبیر با شنیدن کلمه فرچال اخمی کرد.
-یکی زودتر فرچالو تحویل اینا بده که برن.یکی میبینه مرگخوارا اومدن اینجا، فردا در روزنامه تخته میشه.
کافه سیاه:
بلا و مورگانا سرگرم بحث درباره نمک غذا بودند که بلا و رودولف و ایوان به همراه فرچال وارد کافه شدند.مورگانا با دیدن فرچال لبخندی زد.
-چه زود برگشتین.خوبه.منم بهش احتیاج داشتم.
بلا سرگرم باز کردن بسته بندی فرچال شد.
-آره.هیچ امضایی ازمون نگرفتن.حتی کارت شناسایی هم نخواستن.میدونی انگار یه جورایی خوشحال بودن که این فرچالو از اونجا میبریم.
با باز شدن بسته بندی خیلی زود علت خوشحالی مسئولان مشخص شد!
-سلام.من فرچالم.درخدمتم.اون پایین فِرَمه.این بالا یخچالمه.میتونین از هر دو همزمان استفاده کنین.البته گاهی قاطی میکنم.مثلا دیروز یه بستنی بزرگو جوشوندم.بستنیه بخار شد.ولی مشکل اصلی این بود که وقتی خبرنگاره اومد دید بستنیش نیست شروع به جرو بحث با بقیه کرد که بستنی منو شما برداشتین.بعدش همه افتادن به جون هم و...
بلا و مورگانا درحالیکه هر دو دستشان را روی گوش گذاشته بودند فریاد زدند.
-بابا ساکت باش!کی به تو گفته حرف بزنی آخه؟
فرچال در حالیکه دمای یخچالش را تنظیم میکرد کمی چرخید.
-من توانایی های زیادی دارم.بلا موهات وز کرده عزیزم.میتونی از در من کمی روغن برداری.مورگانا اون سوپت چرا کف کرده دختر جون؟لابد کره ریختی توش.شماها کی میخوایین آشپزی یاد بگیرین؟اسمشو نبر کجاست؟من یه توک پا برم بالا ببینمش و بیام؟زشته.میگه تا اینجا اومد یه سر به من نزد.
بلا و مورگانا:
لرد سیاه برنده جایزه ویژه جدول پیام امروز شده.جایزه لرد سیاه یک فرچال(ترکیب فر و یخچال)است ولی مسئولان پیام امروز جایزه را برایش نفرستاده اند.از طرفی بلا مرگخواران را برای ناهار به کافه دعوت کرده.بلا و ایوان و رودولف برای گرفتن فرچال به پیام امروز میروند.مورگانا و نارسیسا در کافه مشغول تهیه کردن غذا برای مرگخواران میشوند.
______________________________________
پیام امروز:
در دفتر با صدای مهیبی باز و سه مرگخوار در حالیکه شنلهایشان پشت سرشان موج میخورد وارد دفتر روزنامه شدند.ریتا اسکیتر در حالیکه بشدت جا خورده بود از جا بلند شد.
-م...م...مرگخوارااااااا

بلا و رودولف با ارامش کامل بطرف میز سر دبیر رفتند.
-ببخشید.ارباب بزرگ لرد سیاه،آقا چرا رنگت پرید؟ارباب برنده یک دستگاه فرچال شدن.اومدیم اونو تحویل بگیریم.
سردبیر با شنیدن کلمه فرچال اخمی کرد.
-یکی زودتر فرچالو تحویل اینا بده که برن.یکی میبینه مرگخوارا اومدن اینجا، فردا در روزنامه تخته میشه.

کافه سیاه:
بلا و مورگانا سرگرم بحث درباره نمک غذا بودند که بلا و رودولف و ایوان به همراه فرچال وارد کافه شدند.مورگانا با دیدن فرچال لبخندی زد.
-چه زود برگشتین.خوبه.منم بهش احتیاج داشتم.
بلا سرگرم باز کردن بسته بندی فرچال شد.
-آره.هیچ امضایی ازمون نگرفتن.حتی کارت شناسایی هم نخواستن.میدونی انگار یه جورایی خوشحال بودن که این فرچالو از اونجا میبریم.

با باز شدن بسته بندی خیلی زود علت خوشحالی مسئولان مشخص شد!
-سلام.من فرچالم.درخدمتم.اون پایین فِرَمه.این بالا یخچالمه.میتونین از هر دو همزمان استفاده کنین.البته گاهی قاطی میکنم.مثلا دیروز یه بستنی بزرگو جوشوندم.بستنیه بخار شد.ولی مشکل اصلی این بود که وقتی خبرنگاره اومد دید بستنیش نیست شروع به جرو بحث با بقیه کرد که بستنی منو شما برداشتین.بعدش همه افتادن به جون هم و...
بلا و مورگانا درحالیکه هر دو دستشان را روی گوش گذاشته بودند فریاد زدند.
-بابا ساکت باش!کی به تو گفته حرف بزنی آخه؟

فرچال در حالیکه دمای یخچالش را تنظیم میکرد کمی چرخید.
-من توانایی های زیادی دارم.بلا موهات وز کرده عزیزم.میتونی از در من کمی روغن برداری.مورگانا اون سوپت چرا کف کرده دختر جون؟لابد کره ریختی توش.شماها کی میخوایین آشپزی یاد بگیرین؟اسمشو نبر کجاست؟من یه توک پا برم بالا ببینمش و بیام؟زشته.میگه تا اینجا اومد یه سر به من نزد.
بلا و مورگانا:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/2/28 18:03:21
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

رودولف با تعجب گفت:من هدویگ رو خیلی وقت پیش فرستادم.تا الان دیگه باید میرسید.خیلی وقته منتظر مرگخوارها هستیما.
بلا با عصبانیت گفت:تو انی مونی رو نمیشناسی؟تا همه آشپزخونه اش رو جمع نکنه با خودش نیاره که راه نمیوفته!
بعد در حالی که مجله ارباب رو زیر و رو میکرد گفت:ای بابا پس این ادرس بوقی کوش؟
نارسیسا نگاهی به مجله چپکی شده انداخت و گفت:هوم...بلا گمونم آدرسش رو پشت همین صفحه که چپکی گرفتی نوشته.
بلا نگاهی به آن انداخت و بعد با حالتی قهرمانانه گفت:اهان یافتم!رودولف و ایوان با من بیاین!
ایوان خمیازه ای کشید و گفت:به من چیکار داری بلا؟من منتظر میمونم اگه مرگخوارا رسیدن راهنماییشون کنم داخل!
بلا کروشیویی حواله ایوان کرد و گفت:بیخود...همین که گفتم.ادرسش تو کوچه دیاگونه.تو هم خبرت مسئول اونجایی.باید سوراخ سنبه هاش رو بشناسی.راه بیوفت ببینم!
و همان طور که کروشیو های متنوعی به سمت رودولف و ایوان میفرستاد همراه انها از کافه خارج شد.
نارسیسا مجله را از روی میز برداشت و همان طور که خودش را با آن باد میزد گفت:حالا ما چیکار کنیم؟
مورگانا آهی کشید و گفت:الان لشگر مرگخوارها میریزن توی کافه.بهتره بریم غذا رو اماده کنیم.وگرنه انی مونی کافه رو با خاک یکسان میکنه از بس داد میزنه من گشنمه!
فلاش بک:
هدویگ خسته و نالان از میان بادهای مخالف ویراژ میده و سعی میکنه از بین ابرها راه خونه ریدل رو پیدا کنه.بالاخره وقتی از یه توده ابر به شدت سیاه میگذره متوجه میشه به مقصد رسیده و از همون بالا مثل یه گلوله سنگی خودش رو ول میکنه پایین!
هدویگ مستقیما به سمت پنجره اشپزخونه خانه ریدل میره و بعد بومــــــــــــب!
آنی مونی با عصبانیت پنجره رو باز میکنه و جغد رو که بر اثر ضربه وارد شده شبیه کاغذ دیواری شده از پنجره میکنه و پرتش میکنه تو آشپزخونه.بعد در حالی که ملاقه اش رو با حالت تهدید تکون میده میگه:امیدوارم دلیل خوبی برای بهم زدن تمرکز من داشته باشی!
هدویگ پای چپش رو جلو میگیره.انی مونی بدون اینکه نامه رو از پای هدویگ جدا کنه اون رو باز میکنه و بعد از خوندنش فریاد زنان میگه:اهای با همتون هستم.جمع کنین بریم کافه.دعوتیم اونجا.حرکی زودتر اماده بشه یه ظرف سوپ فرانسوی اضافه بهش میدم!
هدویگ که ماموریتش رو به خوبی انجام داده بود بلند میشه و با رفتن از خانه ریدل دوباره شروع به پرواز میکنه.اول به سمت کافه حرکت میکنه ولی با به یاد اوردن اینکه کافه یه مقدار دوره و خوابگاه مدیران نزدیک تره تصمیم میگیره برای استراحت کردن و خوردن اب و دون! به سمت خوابگاه مدیران بره.
برای همین در حالی که نامه هنوز به پاش چسبیده مسیرش رو عوض میکنه و به سمت خوابگاه هری میره!!
بلا با عصبانیت گفت:تو انی مونی رو نمیشناسی؟تا همه آشپزخونه اش رو جمع نکنه با خودش نیاره که راه نمیوفته!
بعد در حالی که مجله ارباب رو زیر و رو میکرد گفت:ای بابا پس این ادرس بوقی کوش؟
نارسیسا نگاهی به مجله چپکی شده انداخت و گفت:هوم...بلا گمونم آدرسش رو پشت همین صفحه که چپکی گرفتی نوشته.
بلا نگاهی به آن انداخت و بعد با حالتی قهرمانانه گفت:اهان یافتم!رودولف و ایوان با من بیاین!
ایوان خمیازه ای کشید و گفت:به من چیکار داری بلا؟من منتظر میمونم اگه مرگخوارا رسیدن راهنماییشون کنم داخل!
بلا کروشیویی حواله ایوان کرد و گفت:بیخود...همین که گفتم.ادرسش تو کوچه دیاگونه.تو هم خبرت مسئول اونجایی.باید سوراخ سنبه هاش رو بشناسی.راه بیوفت ببینم!
و همان طور که کروشیو های متنوعی به سمت رودولف و ایوان میفرستاد همراه انها از کافه خارج شد.
نارسیسا مجله را از روی میز برداشت و همان طور که خودش را با آن باد میزد گفت:حالا ما چیکار کنیم؟
مورگانا آهی کشید و گفت:الان لشگر مرگخوارها میریزن توی کافه.بهتره بریم غذا رو اماده کنیم.وگرنه انی مونی کافه رو با خاک یکسان میکنه از بس داد میزنه من گشنمه!
فلاش بک:
هدویگ خسته و نالان از میان بادهای مخالف ویراژ میده و سعی میکنه از بین ابرها راه خونه ریدل رو پیدا کنه.بالاخره وقتی از یه توده ابر به شدت سیاه میگذره متوجه میشه به مقصد رسیده و از همون بالا مثل یه گلوله سنگی خودش رو ول میکنه پایین!
هدویگ مستقیما به سمت پنجره اشپزخونه خانه ریدل میره و بعد بومــــــــــــب!
آنی مونی با عصبانیت پنجره رو باز میکنه و جغد رو که بر اثر ضربه وارد شده شبیه کاغذ دیواری شده از پنجره میکنه و پرتش میکنه تو آشپزخونه.بعد در حالی که ملاقه اش رو با حالت تهدید تکون میده میگه:امیدوارم دلیل خوبی برای بهم زدن تمرکز من داشته باشی!
هدویگ پای چپش رو جلو میگیره.انی مونی بدون اینکه نامه رو از پای هدویگ جدا کنه اون رو باز میکنه و بعد از خوندنش فریاد زنان میگه:اهای با همتون هستم.جمع کنین بریم کافه.دعوتیم اونجا.حرکی زودتر اماده بشه یه ظرف سوپ فرانسوی اضافه بهش میدم!
هدویگ که ماموریتش رو به خوبی انجام داده بود بلند میشه و با رفتن از خانه ریدل دوباره شروع به پرواز میکنه.اول به سمت کافه حرکت میکنه ولی با به یاد اوردن اینکه کافه یه مقدار دوره و خوابگاه مدیران نزدیک تره تصمیم میگیره برای استراحت کردن و خوردن اب و دون! به سمت خوابگاه مدیران بره.
برای همین در حالی که نامه هنوز به پاش چسبیده مسیرش رو عوض میکنه و به سمت خوابگاه هری میره!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج