جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[educate]] کارگاه داستاننویسی
جزئیات کاربر

تصویر شماره 11 کارگاه داستان نویسی
امروز هم مثل بقیه ی روزها، خسته و کسل کننده بود. نه تفریح و نه سرگرمی ای.
هری پاتر، ملقب به هری، مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بود و به رویاهاش فکر میکرد. رویاهای ناشدنی، خیال بافی های کودکانه یا هرچیزی که میشد اسمش رو گذاشت.
از روی تخت بلند شد و نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند؛ کل اتاق شامل یه تخت قدیمی، یک کمد شکسته و یک میز کهنه بود که هر لحظه امکان خورد شدنش بود. میشد گفت که اتاق، به موزه تبدیل شده بود.
نه مادری و نه پدری، هیچکس نبود که به او برسد یا برایش دل بسوزاند.
تنها آرزویش خلاص شدن از شر این زندان و زندان بان هایش و رفتن به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز بود.
به سراغ تنها کتاب در دسترسش رفت و آن را برداشت. سرگذشت مدرسه ی جادوگری شگفت انگیز هاگوارتز
شاید این کتاب رو هزاران بار خونده بود. زندگی براش خسته. کننده شده بود...
#هری پاتر
کتاب رو سر جاش گذاشتم و سعی کردم برای یکبار هم که شده سعی خودم رو بکنم.پنجره رو اروم باز کردم و نگاهی به پایین انداختم. با دیدن دوباره ی ارتفاع، آه از نهادم بلند شد.
برگشتم و روی تخت نشستم. توی ذهنم فقط و فقط یک چیز بود:زندگی تکراری.
پوزخندی زدم، حتما باید کتابی درباره زندگیم مینوشتم. شاید دو صفحه بیشتر نمیشد. صدای پای ارومی از پشت سرم میومد. سرم رو سریع برگردوندم و با دیدن موجودی عجیب نزدیک بود مثل دختر بچه ها جیغ بزنم. واقعا که خجالت آور بود. قیافش خیلی آشنا بود.
مطمئنم که عکسش رو توی کتاب دیدم. درسته اون یه جن خونگی بود!
شروع کرد به حرف زدن:هیسسسس آروم باش و از منم نترس. درسته عجیب غریبم اما برای کمک به تو اومدم.
صداش خیلی عجیب و با نمک بود و به محض شنیدن کلمه ی کمک شعله ی کوچکی از امید توی دلم روشن شد. انگار نه انگار تا همین چند ثانیه پیش از ترس رو به مرگ بودم!
_اسم من دابی هستش و توام هری هستی، خیلی از آشناییت خوشحالم. بقیه داخل خونه در حال گرفتن مهمونی هستن. بهتره که توی این مدت فرار کنیم.
_اما، اما پریدن از پنجره غیر ممکنه! ارتفاع خیلی زیاده.
_نگران این چیزای کوچیک نباش. فقط و فقط بیا دنبالم.
اروم دنبالش رفتم و کنار پنجره ایستادیم. یک دفعه دستش رو روی هوا تکون داد و ورد عجیبی خوند. پس اینطوری وارد اتاق شده بود! باورم نمیشد جادو بلده. از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم.
_دستمو بگیر و با شمارش من بپر
_یعنی چییی؟؟؟ نکنه قصد مرگم رو داری؟!
_نگران نباش. هر جا بریم، روی هوا یک جسم نامرئی زیرمون بوجود میاد.
با شنیدن این حرف یکم خیالم آسوده شد. ولی با این حال باز هم میترسیدم!
به هر حال مرگ بهتر از زندگی در اینجا بود. با شمارش جن خونگی، پریدم و هیچی دیگه حس نکردم. چشمم رو باز کردم و... باورم نمیشد... روی هوا ایستاده بودم!
بالاخره با کمک یک جن کوچک و البته جادو، تونستم نجات پیدا کنم. مقصدمون مدرسه ی هاگوارتز بود و خوشحال بودم که برای همیشه اونجا مستقر میشم.
-------------------
نکته اول در نوشته شما که باید بهش توجه بشه، ساختار صحیح جملات در توصیف ها و فضاسازی ها هستش. ترکیب کلماتی که برای توصیف یک فضا یا افکار و رفتار شخصیت تون استفاده می کنید باید همخونی داشته باشن. مثلا "رویای ناشدنی" ترکیب عرف و جالبی نیست. ما رویای وصف ناشدنی داریم. به جاش میشد گفت رویاهای ناممکن! مثال دیگه جایی بود که هری از رو تختش بلند میشه و به گفته شما "نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند"، که مفهوم خیلی واضحی نداره این هم. میشد گفت "نگاهی به دور تا دور اتاقش انداخت" یا مثلا "نگاهش دور تا دور اتاق رو ورانداز کرد". نکته دیگه دقت به املای صحیح کلمات هست. مثالش استفاده از "خورد" به جای "خرد" بود. یه مساله نامفهوم در نوشته شما جایی بود که هشتگ هری پاتر زدین و از اونجا به بعد راوی سوژه شما اول شخص شد و از زبان هری ماجرا رو نقل می کرد. این شیفت روایی در سوژه نه تنها جذابش نمیکنه برای خواننده رول شما بلکه پیچیده تر و غیر عادی میکنه نوشته شمارو. مساله بعدی، در حین مواجه دابی و هری، دیالوگ ها بین این دو باید با خط تیره (و ترجیحاً نه آندرلاین) و با جدا شدن از توصیف ها و فضاسازی ها نوشته بشن. یعنی فاصله بین خطوط رو رعایت کنید که تو هم رفته و در هم نشه نوشته شما و قشنگ بشه تفکیک داد اینها رو هم از همدیگه. توصیف های نیمه دوم رول شما کمی پخته تر و جذاب تر از نیمه اولش نوشته شده بودن. سوژه چندان خلاقانه نبود اما متفاوت تر از این بود که صرفاً عین کتاب و کلیشه ای نخستین مواجه دابی با هری رو شرح بده. من ازتون تقاضا میکنم با همین عکس یا هر عکس دیگه ای که دوست دارین یه سوژه نسبتاً خلاقانه تر بنویسین و مواردی که گفتم رو هم یک به یک رعایت کنید. مایل هستم یه تلاش متفاوت تر و بهتر ازتون ببینم. منتظرتون هستم.
فعلا تایید نشد!
امروز هم مثل بقیه ی روزها، خسته و کسل کننده بود. نه تفریح و نه سرگرمی ای.
هری پاتر، ملقب به هری، مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بود و به رویاهاش فکر میکرد. رویاهای ناشدنی، خیال بافی های کودکانه یا هرچیزی که میشد اسمش رو گذاشت.
از روی تخت بلند شد و نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند؛ کل اتاق شامل یه تخت قدیمی، یک کمد شکسته و یک میز کهنه بود که هر لحظه امکان خورد شدنش بود. میشد گفت که اتاق، به موزه تبدیل شده بود.
نه مادری و نه پدری، هیچکس نبود که به او برسد یا برایش دل بسوزاند.
تنها آرزویش خلاص شدن از شر این زندان و زندان بان هایش و رفتن به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز بود.
به سراغ تنها کتاب در دسترسش رفت و آن را برداشت. سرگذشت مدرسه ی جادوگری شگفت انگیز هاگوارتز
شاید این کتاب رو هزاران بار خونده بود. زندگی براش خسته. کننده شده بود...
#هری پاتر
کتاب رو سر جاش گذاشتم و سعی کردم برای یکبار هم که شده سعی خودم رو بکنم.پنجره رو اروم باز کردم و نگاهی به پایین انداختم. با دیدن دوباره ی ارتفاع، آه از نهادم بلند شد.
برگشتم و روی تخت نشستم. توی ذهنم فقط و فقط یک چیز بود:زندگی تکراری.
پوزخندی زدم، حتما باید کتابی درباره زندگیم مینوشتم. شاید دو صفحه بیشتر نمیشد. صدای پای ارومی از پشت سرم میومد. سرم رو سریع برگردوندم و با دیدن موجودی عجیب نزدیک بود مثل دختر بچه ها جیغ بزنم. واقعا که خجالت آور بود. قیافش خیلی آشنا بود.
مطمئنم که عکسش رو توی کتاب دیدم. درسته اون یه جن خونگی بود!
شروع کرد به حرف زدن:هیسسسس آروم باش و از منم نترس. درسته عجیب غریبم اما برای کمک به تو اومدم.
صداش خیلی عجیب و با نمک بود و به محض شنیدن کلمه ی کمک شعله ی کوچکی از امید توی دلم روشن شد. انگار نه انگار تا همین چند ثانیه پیش از ترس رو به مرگ بودم!
_اسم من دابی هستش و توام هری هستی، خیلی از آشناییت خوشحالم. بقیه داخل خونه در حال گرفتن مهمونی هستن. بهتره که توی این مدت فرار کنیم.
_اما، اما پریدن از پنجره غیر ممکنه! ارتفاع خیلی زیاده.
_نگران این چیزای کوچیک نباش. فقط و فقط بیا دنبالم.
اروم دنبالش رفتم و کنار پنجره ایستادیم. یک دفعه دستش رو روی هوا تکون داد و ورد عجیبی خوند. پس اینطوری وارد اتاق شده بود! باورم نمیشد جادو بلده. از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم.
_دستمو بگیر و با شمارش من بپر
_یعنی چییی؟؟؟ نکنه قصد مرگم رو داری؟!
_نگران نباش. هر جا بریم، روی هوا یک جسم نامرئی زیرمون بوجود میاد.
با شنیدن این حرف یکم خیالم آسوده شد. ولی با این حال باز هم میترسیدم!
به هر حال مرگ بهتر از زندگی در اینجا بود. با شمارش جن خونگی، پریدم و هیچی دیگه حس نکردم. چشمم رو باز کردم و... باورم نمیشد... روی هوا ایستاده بودم!
بالاخره با کمک یک جن کوچک و البته جادو، تونستم نجات پیدا کنم. مقصدمون مدرسه ی هاگوارتز بود و خوشحال بودم که برای همیشه اونجا مستقر میشم.
-------------------
نکته اول در نوشته شما که باید بهش توجه بشه، ساختار صحیح جملات در توصیف ها و فضاسازی ها هستش. ترکیب کلماتی که برای توصیف یک فضا یا افکار و رفتار شخصیت تون استفاده می کنید باید همخونی داشته باشن. مثلا "رویای ناشدنی" ترکیب عرف و جالبی نیست. ما رویای وصف ناشدنی داریم. به جاش میشد گفت رویاهای ناممکن! مثال دیگه جایی بود که هری از رو تختش بلند میشه و به گفته شما "نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند"، که مفهوم خیلی واضحی نداره این هم. میشد گفت "نگاهی به دور تا دور اتاقش انداخت" یا مثلا "نگاهش دور تا دور اتاق رو ورانداز کرد". نکته دیگه دقت به املای صحیح کلمات هست. مثالش استفاده از "خورد" به جای "خرد" بود. یه مساله نامفهوم در نوشته شما جایی بود که هشتگ هری پاتر زدین و از اونجا به بعد راوی سوژه شما اول شخص شد و از زبان هری ماجرا رو نقل می کرد. این شیفت روایی در سوژه نه تنها جذابش نمیکنه برای خواننده رول شما بلکه پیچیده تر و غیر عادی میکنه نوشته شمارو. مساله بعدی، در حین مواجه دابی و هری، دیالوگ ها بین این دو باید با خط تیره (و ترجیحاً نه آندرلاین) و با جدا شدن از توصیف ها و فضاسازی ها نوشته بشن. یعنی فاصله بین خطوط رو رعایت کنید که تو هم رفته و در هم نشه نوشته شما و قشنگ بشه تفکیک داد اینها رو هم از همدیگه. توصیف های نیمه دوم رول شما کمی پخته تر و جذاب تر از نیمه اولش نوشته شده بودن. سوژه چندان خلاقانه نبود اما متفاوت تر از این بود که صرفاً عین کتاب و کلیشه ای نخستین مواجه دابی با هری رو شرح بده. من ازتون تقاضا میکنم با همین عکس یا هر عکس دیگه ای که دوست دارین یه سوژه نسبتاً خلاقانه تر بنویسین و مواردی که گفتم رو هم یک به یک رعایت کنید. مایل هستم یه تلاش متفاوت تر و بهتر ازتون ببینم. منتظرتون هستم.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/13 23:46:44
Paniz. T
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5_کارگاه داستان نویسی
توی اتاق خودش توی یتیم خونه نشسته و فکر میکنه که چطوری این کار هارو انجام میده؟یعنی واقعا من یه آدم غیر عادی ام؟قضیه چیه که من کار هام غیر عادیه؟نکنه دیوونه شدم؟
همینطور که داشت فکر میکرد یک نفر درب اتاق را کوبید و رشته ی افکارشو پاره کرد.
_کیه؟
+یه آدمی مثل خودت.
_بیا تو.
درب باز میشود و فردی تقریبا مسن و قد بلند که مو ها و محاسنش بلند بود وارد میشود.
_تو دیگه کی هستی؟دکتری؟
+نه،من پروفسورم.
_پروفسور چی؟کی هستی خودتو معرفی کن.!!
+اجازه هست بشینم تا باهم حرف بزنیم؟
_بشین.
مرد قد بلند مینشیند و میگوید:من آلبوس دامبلدور هستم.مدیر مدرسه ی هاگوارتز.منم مثل تو غیر عادی ام.نترس تو دیوونه نیستی؟
_بهم ثابت کن که غیر عادی هستی.
مرد بلند در ذهنش اراده میکند و آتشی در کنار خود ایجاد میکند و آنرا بلافاصله خاموش میکند.
پسرک تعجب میکند ولی غرورش این اجازه را به او نمیدهد که آنرا بروز دهد و میگوید هاگوارتز کجاس؟
دامبلدور:هاگوارتز مدرسه ایه که افراد غیر عادی میتونن توش استعدادشونو شکوفا کنن و تعلیم ببینن.حالا نوبت توعه،بگو ببینم حرفی برای گفتن داری؟اسمت چیه؟تاحالا کار های غیر عادی انجام دادی؟
پسرک:اسمم تام هست،تام ریدل.میتونم کارهای غیر عادی کنم .میتونم مردمو نفرین کنم میتونم همه رو اذیت کنم میتونم دزدی کنم.
دامبلدور همون موقع فهمید که موجود بد ذاتیه .
گفت :ببین تام، ما توی هاگوارتز یاد میدیم که چجوری خودمون رو کنترل کنیم نه اینکه چطوری زور بگیم.
تام با تکان دادن سر تایید کرد.
دامبلدور بلند شد و رفت بقل درب و گفت:توی هاگوارتز میبینمت.
همین طور که داشت میرفت تام گفت:راستی، میتونم با مار ها هم صحبت کنم ،اینم عادیه؟
تعجب و ترس کاملا در چهره ی دامبلدور مشخص بود.
چیزی نگفت و رفت.
همه چیز در هم میرود و در داخل کابین قطار سریع و سیر هاگوارتز که تام نشسته بود داخل آن واضح میشود.
نشسته بود و فکر میکرد که قراره توی کدوم گروه بره ؟ چون یکم اطلاعات داخل از دفترچه راهنمای هاگوارتز کسب کرده بود .
یک نفر درب میزند و اجازه میگیرد که داخل کابین شود و با تام هم اتاقی شود.
تام با حالت غرور آمیزی اجازه میدهد که اون پسر وارد شود.
پسرک :سلام .راستی من اسمم جیمز پاتر هست.
تام :خوشبختم .منم اسمم تام ریدل هست.
میتوی بهم در مورد گروه اسلیترین یکم توضیح بدی؟از اسمش خوشم اومد.
جیمز با حالت اغراغ آمیزی میگوید:اول بگم که اکثر کسانی که رفت داخل اسلیترین بد از آب در اومدن.
تا این حرف رو زد چهره ی تام به گونه ای شد که گویی خوشش اومده.
جیمز تعجب میکند.ادامه میدهد:ولی در اصل اسلیترین مال افراد جاه طلب با توانایی بالا هست.افراد مغرور و به نوعی کسانی که با (حالت چهره اش در هم میرود )دورگه ها مشکل دارن.
تام حرفش را قطع میکند و میگوید :دورگه ها دیگه چه کسایی هستن؟
جیمز:کسانی که خودشون غیر معمولی ان ولی پدر و مادرشون افراد معمولی ان.
تام با لبخندی شیطانی زیر لب گفت:همون گروهیه که من دوست دارم.
جیمز:چیزی گفتی؟
تام :نه،چیزی نگفتم.
صحنه ها در هم میشکنند و وارد هاگوارتز میشویم.
باشکوهه،زیباست،چقدر بزرگه،بچه ها همه داشتن از این حرف ها میزدن ولی تام هنوزتوی فکر بود.
بچه ها میرن داخل قلعه و و از پلکان ها بالا میروند.
نزدیک 50 طبقه است و پلکان های طبقه های بالا به صورت رقص وار حرکت میکنند و قاب عکس هایی به دیوار چسبیده اند که حرکت میکنند و حتی حرف میزنند.
تام محو این شکوه و عظمت میشود ولی غرورش این اجازه رو به او نمیدهد تا آن را بروز دهد.
بچه ها به درب ورودی تالار کلی هاگوارتز میرسند .
پیر زنی با قدی متوسط با صورتی چروکیده جلوی درب ایستاده است.
تام از همون اول که اون پیر زن را دید ازش خوشش نیومد.
پیر زن :سلام،به هاگوارتز خوش اومدین.من پروفسور مک گوناگال دستیار مدیر مدرسه هستم .الان وارد میشوید و کلاه گروهبندی روی سرتون گذاشته میشه و باتوجه به استعداد و توانایی هاتون به چهار گروه گیریفیندور،ریونکلاو،
هافپاف و اسلیترین تقسیم میشین.تام با شنیدن اسم اسلیترین حالت چهره اش خوشحال میشود.
بچه ها وارد تالار کلی میشوند و از دیدن میز ها و خوراکی ها و صقف زیبای تالار شگفت زده میشوند .
پروفسور مک گوناگال:قبل از اینکه گروهبندی بشین پروفسور دامبلدور چند کلمه ای با شما صحبت دارن.
پروفسور دامبلدور:خوش اومدین سال اولی ها.اول بگم که هیچ استرسی برای یادگیری درس ها یا سخت گیری معلم ها یا سخت بودن امتحان ها نداشته باشین چون ما همه جوره باهاتون کنار میایم.و اما در مورد قانون شکنی باید بگم که اگرکسی قانون شکنی بکند از گروهش امتیاز کم میشود و شانسشون برای قهرمان شدن توی جام گروه ها کم میشه و از امتیازات ویژه ای که هست برخوردار نمیشن.موفق باشین.
پروفسور مک گوناگال:اسمتون رو میخونم
،باید بیاین تا کلاه روی سرتون قرار بگیره و گروه بندی بشین.
خیلی خب،اول...جیمز پاتر.
جیمز از سکوها بالا میرود و روی صندلی مینشیند تا کلاه روی سرش قرار بگیره.
کلاه:اوووووووم،استعداد خوبی داری،دل رحم هم هستی.تو باید بری توی....گیریفیندور .
صدای تشویق و دست زنی گیریفیندوری های بلند میشود و جیمز روی صندلی مینشیند.
پروفسورمک گوناگال:بلاتریکس لسترنج.
بلاتریکس بالا میرود و بلافاصله داخل اسیلترین میرود .لوسیوس مالفوی هم همینطور .
نوبت به تام ریدل میرسه.
کلاه گروهبندی:واااای.خیلی وقته مثل تو ندیده بودم.قدرت خیلی بالایی داری .مغرور و خودخواه هستی و یه اسلیترینی واقعی.تو باید بری توی اسلیترین.
صدای تشویق کمی از سوی اسلیترینی ها بلند میشود چون زیاد دوست نداشتن همچین هم گروهی داشته باشن.
با شنیدن حرف های کلاه گروهبندی نگرانی دامبلدور بیشتر میشود که مبادا اون وارث اسلیترین باشه.
به کلاس آموزش دفاع از خود میرسیم در سال پنجم.
تام کاملا با سالازار اسلیترین آشنا شده و هرشب در بخش ممنوعه کتاب خانه مشغول خواندن کتاب هایی در مورد دورگه ها و اسلیترین میگرده ولی هیچ وقت چیز درست حسابی پیدا نکرده بود.
پروفسور دامبلدور:خیلی خب بچه ها ،امروز میخوام عمل پاترونوم رو که برای دفاع از خود در برابر دمنتور ها است رو بهتون یاد بدم.این کار قدرت زیادی میخواد و لازمه بهترین خاطره ای که تاحالا داشتین رو بیارین توی ذهنتان و بگین اکسپکتو پاترونوم.
خیلی خب .شروع کنین.
همه میروند و درست انجام میدهند به جز تام،او هر کاری کرد نتونست طلسم رو انجام بده چون هیچ خاطره ی خوبی نداشت ولی با قدرت زیاد خودش اون دمنتور را وادار کرد که به حرفش گوش کنه و باهاش کاری نداشته باشه.
پروفسور دامبلدور:اکسپکتو پاترونوم.
اون دمنتور رو وارد صندوق میکند و همه ی بچه ها و دامبلدور با حیرت و نگرانی به تام نگاه میکنن.
همه چیز تاریک میشود و وارد بخش ممنوعه میشویم که تام در حال جست وجو است.
بااین کاری که اون کرد همه بهش لقب ارباب تاریکی رو دادن چون هیچ دوستی نداره به جزء بلاترکس لسترنج و لوسیوس مالفوی که بیشتر بهشون میخورد نوکر هایش باشن تا اینکه دوستش باشن.و بخاطر درس خوبش تنها دوستانش معلمانش بودن به خصوص پروفسور اسلاگهورن که معلم کلاس معجون سازی بود.
داشت دنبال چیزی میگشت که نظرشو جلب کنه که یکدفعه به کتابی رسید.
(کتاب حقایق تالار اسرار )
کتاب را باز کرد و انگار جوابشو پیدا کرد.
نوشته بود:در 1000 سال پیش 4 نفر از برترین جادوگر های زمان خودشان یعنی گودریک گیریفیندور ،هلگا هافلپاف،ریونکلاو و سالازار اسلیترین مدرسه ی هاگوارتز رو تاسیس کردن.
همه ی موسسان با هم خوب کنارمیومدن به جزء سالازار اسلیترین ؛اون میخواست حق بیشتری در انتخواب دانش آموزان مدرسه هاگوارتز داشته باشه .
به نظر اسلیترین فقط افراد اصیل میتوانن حق تحصیل در هاگوارتز داشته باشن و دورگه ها نباید تحصیل کنن.
اسلیترین با سایر تاسیس کننده ها به تفاهم نرسید و سر انجام مدرسه رو ترک کرد ولی قبل از آن تالاری درمدرسه ساخت که دورن آن تالار جانوری زندگی میکنه که فقط خود اسلیترین و وارث اسلیترین میتونن کنترلش کنن و زمانی که وارث اسلیترین به هاگوارتز آمد میتواند درب تالار را باز کند و مدرسه رو از وجود افراد دورگه بازسازی کند.
به گفته افسانه ها وارث اسلیترین یک پارسلموت است . یعنی میتواند به زبان مار ها صحب کند ولی تا الان همچین شخصی پیدا نشده.
مثل اینکه تام به جواب
خودش رسیده بود و حالا امیدوار شد که نکنه خودش وارث اسلیترین باشه و خشم و دشمنی اون نصبت به دورگه ها و دامبلدور بیشتر شد.
او فکری دارد .فکری شیطانی.کسی نمیداند چه بر سر دارد.تام ریدل به لرد ولدمورت،ارباب تاریکی وجادوی سیاه تبدیل شده و فکر جنگ،فکر طوفان بر سر دارد.کسی نمی داند چه قرار است اتفاق بیوفتد.
لرد سیاه شکست میخورد یا بر دنیا حکوت میکند و زمین را از دورگه ها و افراد ماگل پاک سازی میکند و جادوی سیاه و حکومت سیاه خودش رو بر جهان قلبه میکند؟
کسی نمیداند چه میشود.باید منتظر باشیم و بگذاریم زمان همه چیز رو مشخص کنه...
—————
لطفا به ویرایش درج شده در انتهای پست قبلی خودتون در همینجا مراجعه کنید و با دقت چیزایی که خواسته شده رو بخونید. انتظار نمایشنامه ای نه چندان بلند داشتم با رعایت مواردی که گفتم. ساده ترین موردش ظاهر پست بود که متاسفانه عمل نکردید به پیشنهادات من در مورد رعایت فواصل بین خطوط و تفکیک توصیف ها و فضاسازی ها از گفته های شخصیت ها. مانوور دادن روی قبل و بعد از سوژه حاصل از عکس تا حدی اشکال نداره ولی خیلی مفصل به بعد یا قبل پرداختن در نوشته شما باعث محو شدن سوژه اصلی هم شده. نمیتونم منکر این بشم که حداقل هایی هست در نوشته تون ولی مردد هستم و نمیدونم در بدو ورود به ایفای نقش می تونید راحت با یه سری نکات و قواعد عمومی ایفای نقش و رول نویسی کنار بیاین یا نه. با این حال این فرصتو میدم بابت تلاش مجددت که به مرحله بعد بری.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
توی اتاق خودش توی یتیم خونه نشسته و فکر میکنه که چطوری این کار هارو انجام میده؟یعنی واقعا من یه آدم غیر عادی ام؟قضیه چیه که من کار هام غیر عادیه؟نکنه دیوونه شدم؟
همینطور که داشت فکر میکرد یک نفر درب اتاق را کوبید و رشته ی افکارشو پاره کرد.
_کیه؟
+یه آدمی مثل خودت.
_بیا تو.
درب باز میشود و فردی تقریبا مسن و قد بلند که مو ها و محاسنش بلند بود وارد میشود.
_تو دیگه کی هستی؟دکتری؟
+نه،من پروفسورم.
_پروفسور چی؟کی هستی خودتو معرفی کن.!!
+اجازه هست بشینم تا باهم حرف بزنیم؟
_بشین.
مرد قد بلند مینشیند و میگوید:من آلبوس دامبلدور هستم.مدیر مدرسه ی هاگوارتز.منم مثل تو غیر عادی ام.نترس تو دیوونه نیستی؟
_بهم ثابت کن که غیر عادی هستی.
مرد بلند در ذهنش اراده میکند و آتشی در کنار خود ایجاد میکند و آنرا بلافاصله خاموش میکند.
پسرک تعجب میکند ولی غرورش این اجازه را به او نمیدهد که آنرا بروز دهد و میگوید هاگوارتز کجاس؟
دامبلدور:هاگوارتز مدرسه ایه که افراد غیر عادی میتونن توش استعدادشونو شکوفا کنن و تعلیم ببینن.حالا نوبت توعه،بگو ببینم حرفی برای گفتن داری؟اسمت چیه؟تاحالا کار های غیر عادی انجام دادی؟
پسرک:اسمم تام هست،تام ریدل.میتونم کارهای غیر عادی کنم .میتونم مردمو نفرین کنم میتونم همه رو اذیت کنم میتونم دزدی کنم.
دامبلدور همون موقع فهمید که موجود بد ذاتیه .
گفت :ببین تام، ما توی هاگوارتز یاد میدیم که چجوری خودمون رو کنترل کنیم نه اینکه چطوری زور بگیم.
تام با تکان دادن سر تایید کرد.
دامبلدور بلند شد و رفت بقل درب و گفت:توی هاگوارتز میبینمت.
همین طور که داشت میرفت تام گفت:راستی، میتونم با مار ها هم صحبت کنم ،اینم عادیه؟
تعجب و ترس کاملا در چهره ی دامبلدور مشخص بود.
چیزی نگفت و رفت.
همه چیز در هم میرود و در داخل کابین قطار سریع و سیر هاگوارتز که تام نشسته بود داخل آن واضح میشود.
نشسته بود و فکر میکرد که قراره توی کدوم گروه بره ؟ چون یکم اطلاعات داخل از دفترچه راهنمای هاگوارتز کسب کرده بود .
یک نفر درب میزند و اجازه میگیرد که داخل کابین شود و با تام هم اتاقی شود.
تام با حالت غرور آمیزی اجازه میدهد که اون پسر وارد شود.
پسرک :سلام .راستی من اسمم جیمز پاتر هست.
تام :خوشبختم .منم اسمم تام ریدل هست.
میتوی بهم در مورد گروه اسلیترین یکم توضیح بدی؟از اسمش خوشم اومد.
جیمز با حالت اغراغ آمیزی میگوید:اول بگم که اکثر کسانی که رفت داخل اسلیترین بد از آب در اومدن.
تا این حرف رو زد چهره ی تام به گونه ای شد که گویی خوشش اومده.
جیمز تعجب میکند.ادامه میدهد:ولی در اصل اسلیترین مال افراد جاه طلب با توانایی بالا هست.افراد مغرور و به نوعی کسانی که با (حالت چهره اش در هم میرود )دورگه ها مشکل دارن.
تام حرفش را قطع میکند و میگوید :دورگه ها دیگه چه کسایی هستن؟
جیمز:کسانی که خودشون غیر معمولی ان ولی پدر و مادرشون افراد معمولی ان.
تام با لبخندی شیطانی زیر لب گفت:همون گروهیه که من دوست دارم.
جیمز:چیزی گفتی؟
تام :نه،چیزی نگفتم.
صحنه ها در هم میشکنند و وارد هاگوارتز میشویم.
باشکوهه،زیباست،چقدر بزرگه،بچه ها همه داشتن از این حرف ها میزدن ولی تام هنوزتوی فکر بود.
بچه ها میرن داخل قلعه و و از پلکان ها بالا میروند.
نزدیک 50 طبقه است و پلکان های طبقه های بالا به صورت رقص وار حرکت میکنند و قاب عکس هایی به دیوار چسبیده اند که حرکت میکنند و حتی حرف میزنند.
تام محو این شکوه و عظمت میشود ولی غرورش این اجازه رو به او نمیدهد تا آن را بروز دهد.
بچه ها به درب ورودی تالار کلی هاگوارتز میرسند .
پیر زنی با قدی متوسط با صورتی چروکیده جلوی درب ایستاده است.
تام از همون اول که اون پیر زن را دید ازش خوشش نیومد.
پیر زن :سلام،به هاگوارتز خوش اومدین.من پروفسور مک گوناگال دستیار مدیر مدرسه هستم .الان وارد میشوید و کلاه گروهبندی روی سرتون گذاشته میشه و باتوجه به استعداد و توانایی هاتون به چهار گروه گیریفیندور،ریونکلاو،
هافپاف و اسلیترین تقسیم میشین.تام با شنیدن اسم اسلیترین حالت چهره اش خوشحال میشود.
بچه ها وارد تالار کلی میشوند و از دیدن میز ها و خوراکی ها و صقف زیبای تالار شگفت زده میشوند .
پروفسور مک گوناگال:قبل از اینکه گروهبندی بشین پروفسور دامبلدور چند کلمه ای با شما صحبت دارن.
پروفسور دامبلدور:خوش اومدین سال اولی ها.اول بگم که هیچ استرسی برای یادگیری درس ها یا سخت گیری معلم ها یا سخت بودن امتحان ها نداشته باشین چون ما همه جوره باهاتون کنار میایم.و اما در مورد قانون شکنی باید بگم که اگرکسی قانون شکنی بکند از گروهش امتیاز کم میشود و شانسشون برای قهرمان شدن توی جام گروه ها کم میشه و از امتیازات ویژه ای که هست برخوردار نمیشن.موفق باشین.
پروفسور مک گوناگال:اسمتون رو میخونم
،باید بیاین تا کلاه روی سرتون قرار بگیره و گروه بندی بشین.
خیلی خب،اول...جیمز پاتر.
جیمز از سکوها بالا میرود و روی صندلی مینشیند تا کلاه روی سرش قرار بگیره.
کلاه:اوووووووم،استعداد خوبی داری،دل رحم هم هستی.تو باید بری توی....گیریفیندور .
صدای تشویق و دست زنی گیریفیندوری های بلند میشود و جیمز روی صندلی مینشیند.
پروفسورمک گوناگال:بلاتریکس لسترنج.
بلاتریکس بالا میرود و بلافاصله داخل اسیلترین میرود .لوسیوس مالفوی هم همینطور .
نوبت به تام ریدل میرسه.
کلاه گروهبندی:واااای.خیلی وقته مثل تو ندیده بودم.قدرت خیلی بالایی داری .مغرور و خودخواه هستی و یه اسلیترینی واقعی.تو باید بری توی اسلیترین.
صدای تشویق کمی از سوی اسلیترینی ها بلند میشود چون زیاد دوست نداشتن همچین هم گروهی داشته باشن.
با شنیدن حرف های کلاه گروهبندی نگرانی دامبلدور بیشتر میشود که مبادا اون وارث اسلیترین باشه.
به کلاس آموزش دفاع از خود میرسیم در سال پنجم.
تام کاملا با سالازار اسلیترین آشنا شده و هرشب در بخش ممنوعه کتاب خانه مشغول خواندن کتاب هایی در مورد دورگه ها و اسلیترین میگرده ولی هیچ وقت چیز درست حسابی پیدا نکرده بود.
پروفسور دامبلدور:خیلی خب بچه ها ،امروز میخوام عمل پاترونوم رو که برای دفاع از خود در برابر دمنتور ها است رو بهتون یاد بدم.این کار قدرت زیادی میخواد و لازمه بهترین خاطره ای که تاحالا داشتین رو بیارین توی ذهنتان و بگین اکسپکتو پاترونوم.
خیلی خب .شروع کنین.
همه میروند و درست انجام میدهند به جز تام،او هر کاری کرد نتونست طلسم رو انجام بده چون هیچ خاطره ی خوبی نداشت ولی با قدرت زیاد خودش اون دمنتور را وادار کرد که به حرفش گوش کنه و باهاش کاری نداشته باشه.
پروفسور دامبلدور:اکسپکتو پاترونوم.
اون دمنتور رو وارد صندوق میکند و همه ی بچه ها و دامبلدور با حیرت و نگرانی به تام نگاه میکنن.
همه چیز تاریک میشود و وارد بخش ممنوعه میشویم که تام در حال جست وجو است.
بااین کاری که اون کرد همه بهش لقب ارباب تاریکی رو دادن چون هیچ دوستی نداره به جزء بلاترکس لسترنج و لوسیوس مالفوی که بیشتر بهشون میخورد نوکر هایش باشن تا اینکه دوستش باشن.و بخاطر درس خوبش تنها دوستانش معلمانش بودن به خصوص پروفسور اسلاگهورن که معلم کلاس معجون سازی بود.
داشت دنبال چیزی میگشت که نظرشو جلب کنه که یکدفعه به کتابی رسید.
(کتاب حقایق تالار اسرار )
کتاب را باز کرد و انگار جوابشو پیدا کرد.
نوشته بود:در 1000 سال پیش 4 نفر از برترین جادوگر های زمان خودشان یعنی گودریک گیریفیندور ،هلگا هافلپاف،ریونکلاو و سالازار اسلیترین مدرسه ی هاگوارتز رو تاسیس کردن.
همه ی موسسان با هم خوب کنارمیومدن به جزء سالازار اسلیترین ؛اون میخواست حق بیشتری در انتخواب دانش آموزان مدرسه هاگوارتز داشته باشه .
به نظر اسلیترین فقط افراد اصیل میتوانن حق تحصیل در هاگوارتز داشته باشن و دورگه ها نباید تحصیل کنن.
اسلیترین با سایر تاسیس کننده ها به تفاهم نرسید و سر انجام مدرسه رو ترک کرد ولی قبل از آن تالاری درمدرسه ساخت که دورن آن تالار جانوری زندگی میکنه که فقط خود اسلیترین و وارث اسلیترین میتونن کنترلش کنن و زمانی که وارث اسلیترین به هاگوارتز آمد میتواند درب تالار را باز کند و مدرسه رو از وجود افراد دورگه بازسازی کند.
به گفته افسانه ها وارث اسلیترین یک پارسلموت است . یعنی میتواند به زبان مار ها صحب کند ولی تا الان همچین شخصی پیدا نشده.
مثل اینکه تام به جواب
خودش رسیده بود و حالا امیدوار شد که نکنه خودش وارث اسلیترین باشه و خشم و دشمنی اون نصبت به دورگه ها و دامبلدور بیشتر شد.
او فکری دارد .فکری شیطانی.کسی نمیداند چه بر سر دارد.تام ریدل به لرد ولدمورت،ارباب تاریکی وجادوی سیاه تبدیل شده و فکر جنگ،فکر طوفان بر سر دارد.کسی نمی داند چه قرار است اتفاق بیوفتد.
لرد سیاه شکست میخورد یا بر دنیا حکوت میکند و زمین را از دورگه ها و افراد ماگل پاک سازی میکند و جادوی سیاه و حکومت سیاه خودش رو بر جهان قلبه میکند؟
کسی نمیداند چه میشود.باید منتظر باشیم و بگذاریم زمان همه چیز رو مشخص کنه...
—————
لطفا به ویرایش درج شده در انتهای پست قبلی خودتون در همینجا مراجعه کنید و با دقت چیزایی که خواسته شده رو بخونید. انتظار نمایشنامه ای نه چندان بلند داشتم با رعایت مواردی که گفتم. ساده ترین موردش ظاهر پست بود که متاسفانه عمل نکردید به پیشنهادات من در مورد رعایت فواصل بین خطوط و تفکیک توصیف ها و فضاسازی ها از گفته های شخصیت ها. مانوور دادن روی قبل و بعد از سوژه حاصل از عکس تا حدی اشکال نداره ولی خیلی مفصل به بعد یا قبل پرداختن در نوشته شما باعث محو شدن سوژه اصلی هم شده. نمیتونم منکر این بشم که حداقل هایی هست در نوشته تون ولی مردد هستم و نمیدونم در بدو ورود به ایفای نقش می تونید راحت با یه سری نکات و قواعد عمومی ایفای نقش و رول نویسی کنار بیاین یا نه. با این حال این فرصتو میدم بابت تلاش مجددت که به مرحله بعد بری.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/12 23:53:17
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی
" دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی..."
دخترک از همه ی سر و صدا های مزاحم اطرافش غافل شده بود و دائم اسمش را در ذهنش تکرار می کرد. سرش را پایین انداخته بود تا هیچ تماس چشمی ای برقرار نکند.
" دومینیک ویزلی... دومینیک ویزلی... همون جور که مامان گفت، اون خانم قد بلند اسمتو صدا میکنه...بلند میشی...میری سمت کلاه...دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی..."
آستین ردایش را در دست مچاله کرد. هر پنج دقیقه یک بار، اسم فرد جدیدی صدا زده می شد و پشت سرش، سر و صدای تشویقِ یکی از میزهای چهارگانه، تالار را فرا می گرفت.
دلش می خواست سرش را بلند کند و دنبال نگاهی آشنا بگردد. فقط کافی بود به آرامی سمت چپ را جست و جو کند تا خواهرش ویکتوریا را بیابد. ولی اگر در راه با افراد نا آشنا، چشم در چشم می شد، چه؟
صدای پچ پچ پسر بلوند کناری اش با یک دختر دندان خرگوشی، تمرکزش را بر هم زد.
- این ویزلی جدیده؟
- آره؛ و انگار عجیب و غریب ترینشونه! چرا پوستش سبزه؟
- نمی دونم...مامانم می گفت یکیشون اوتیسم داره...احتمالا همینه...
- اوتیسم دیگه چیه؟
علاقه ای به شنیدن ادامه ی حرف هایشان نداشت. میمون عروسکی اش را محکم تر در آغوش کشید و این بار جمله ای با صداهای مختلف که از اول عمرش شنیده بود، در ذهنش تکرار شد.
"اوتیسم چیه؟...اوتیسم چیه؟...اوتیسم چیه؟...اوتیسم چیه؟...اوتیسم..."
- هی بچه!
دومینیک به محض اینکه منبع صدا را شناسایی کرد، چشمانش را در حدقه چرخاند. همان توله گرگی که خواهرش را دزدیده بود. تدی روی زانوهایش نشسته بود تا میان جمعیت سال اولی ها، شناسایی نشود.
- میخوای تا موقعی که نوبتت میشه، بیای سر میز پیش من و ویکتوریا؟
دومینیک بدون این که جوابی دهد، سرش را به علامت نفی تکان داد. تدی بلند شد و قبل از این که دور شود، گفت:
- در ضمن، رنگ پوست جدیدت بهت میاد!
دومینیک احساس رضایت کرد. معلوم بود که رنگ پوستش معرکه شده بود! کلی وقت صرف کرده بود تا مطمئن شود، هیچ چیزی، حتی مهارت مادر پریزادش و مادربزرگ مو قرمزش، نمی تواند رنگ سبز را با به آسانی از پوستش پاک کند. ولی انگار افراد زیادی راجع به رنگ پوستش ، با اون هم عقیده نبودند.
- دومینیک ویزلی!
جوری از جا پرید که نزدیک بود مِیمونش را بیندازد. قلبش به شدت می تپید و پاهایش سست شده بودند.
" خانم قد بلند اسمتو صدا کرد...همون جور که مامان گفت الان وقتشه آروم بری سمت کلاه..."
بر خلاف توصیه های مادر و پدرش، تقریبا به سمت کلاه حمله ور شد. خودش را روی چهارپایه کشید و زیر نگاه سنگینِ دیگران، کلاه را روی سرش گذاشت.
" نگاهم می کنن چون به پوستم حسودیشون میشه!"
"- خب خب خب! ویزلی جدید امسالمون تویی؛ هوم؟ بذار ببینم اینجا چی داریم..."
دومینیک لب هایش را جمع کرد. کلاه دقیقا همان طور بود که عموهایش توصیف کرده بودند.
"- یه ویزلی...ولی متفاوت تر از همشون...یه چیزایی راجع بهت درست نیست...اوه!که این طور... بگذریم...زیاد باهوش نیستی؛ هوم؟ ولی اونقدر بی محابا هستی که بخوایم گریفندور رو برات در نظر بگیریم! مثل همه ی ویزلی ها! هافلپاف رو کلاً می ذاریم کنار و..."
"- میشه برم اون گروه سبزه؟"
"- اسلیترین؟ پس سبز دوست داری... حالا که دارم فکر میکنم...چرا که نه؟ بذار تو رو بفرستیم به.. اسلیترین!"
کلاه کلمه ی آخر را فریاد کشید. دومینیک از جا بلند شد و کلاه را به نفر بعدی سپرد. رنگ مورد علاقه اش جلوی چشمانش میرقصید. لب هایش را با لبخندی کش داد و با سرعت، جلوی چشمان متعجب اعضای خانواده اش ، خودش را به میز گروهش رساند.
——————
ممنونم از نوشته خوبتون.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
" دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی..."
دخترک از همه ی سر و صدا های مزاحم اطرافش غافل شده بود و دائم اسمش را در ذهنش تکرار می کرد. سرش را پایین انداخته بود تا هیچ تماس چشمی ای برقرار نکند.
" دومینیک ویزلی... دومینیک ویزلی... همون جور که مامان گفت، اون خانم قد بلند اسمتو صدا میکنه...بلند میشی...میری سمت کلاه...دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی...دومینیک ویزلی..."
آستین ردایش را در دست مچاله کرد. هر پنج دقیقه یک بار، اسم فرد جدیدی صدا زده می شد و پشت سرش، سر و صدای تشویقِ یکی از میزهای چهارگانه، تالار را فرا می گرفت.
دلش می خواست سرش را بلند کند و دنبال نگاهی آشنا بگردد. فقط کافی بود به آرامی سمت چپ را جست و جو کند تا خواهرش ویکتوریا را بیابد. ولی اگر در راه با افراد نا آشنا، چشم در چشم می شد، چه؟
صدای پچ پچ پسر بلوند کناری اش با یک دختر دندان خرگوشی، تمرکزش را بر هم زد.
- این ویزلی جدیده؟
- آره؛ و انگار عجیب و غریب ترینشونه! چرا پوستش سبزه؟
- نمی دونم...مامانم می گفت یکیشون اوتیسم داره...احتمالا همینه...
- اوتیسم دیگه چیه؟
علاقه ای به شنیدن ادامه ی حرف هایشان نداشت. میمون عروسکی اش را محکم تر در آغوش کشید و این بار جمله ای با صداهای مختلف که از اول عمرش شنیده بود، در ذهنش تکرار شد.
"اوتیسم چیه؟...اوتیسم چیه؟...اوتیسم چیه؟...اوتیسم چیه؟...اوتیسم..."
- هی بچه!
دومینیک به محض اینکه منبع صدا را شناسایی کرد، چشمانش را در حدقه چرخاند. همان توله گرگی که خواهرش را دزدیده بود. تدی روی زانوهایش نشسته بود تا میان جمعیت سال اولی ها، شناسایی نشود.
- میخوای تا موقعی که نوبتت میشه، بیای سر میز پیش من و ویکتوریا؟
دومینیک بدون این که جوابی دهد، سرش را به علامت نفی تکان داد. تدی بلند شد و قبل از این که دور شود، گفت:
- در ضمن، رنگ پوست جدیدت بهت میاد!
دومینیک احساس رضایت کرد. معلوم بود که رنگ پوستش معرکه شده بود! کلی وقت صرف کرده بود تا مطمئن شود، هیچ چیزی، حتی مهارت مادر پریزادش و مادربزرگ مو قرمزش، نمی تواند رنگ سبز را با به آسانی از پوستش پاک کند. ولی انگار افراد زیادی راجع به رنگ پوستش ، با اون هم عقیده نبودند.
- دومینیک ویزلی!
جوری از جا پرید که نزدیک بود مِیمونش را بیندازد. قلبش به شدت می تپید و پاهایش سست شده بودند.
" خانم قد بلند اسمتو صدا کرد...همون جور که مامان گفت الان وقتشه آروم بری سمت کلاه..."
بر خلاف توصیه های مادر و پدرش، تقریبا به سمت کلاه حمله ور شد. خودش را روی چهارپایه کشید و زیر نگاه سنگینِ دیگران، کلاه را روی سرش گذاشت.
" نگاهم می کنن چون به پوستم حسودیشون میشه!"
"- خب خب خب! ویزلی جدید امسالمون تویی؛ هوم؟ بذار ببینم اینجا چی داریم..."
دومینیک لب هایش را جمع کرد. کلاه دقیقا همان طور بود که عموهایش توصیف کرده بودند.
"- یه ویزلی...ولی متفاوت تر از همشون...یه چیزایی راجع بهت درست نیست...اوه!که این طور... بگذریم...زیاد باهوش نیستی؛ هوم؟ ولی اونقدر بی محابا هستی که بخوایم گریفندور رو برات در نظر بگیریم! مثل همه ی ویزلی ها! هافلپاف رو کلاً می ذاریم کنار و..."
"- میشه برم اون گروه سبزه؟"
"- اسلیترین؟ پس سبز دوست داری... حالا که دارم فکر میکنم...چرا که نه؟ بذار تو رو بفرستیم به.. اسلیترین!"
کلاه کلمه ی آخر را فریاد کشید. دومینیک از جا بلند شد و کلاه را به نفر بعدی سپرد. رنگ مورد علاقه اش جلوی چشمانش میرقصید. لب هایش را با لبخندی کش داد و با سرعت، جلوی چشمان متعجب اعضای خانواده اش ، خودش را به میز گروهش رساند.
——————
ممنونم از نوشته خوبتون.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/11 18:29:42
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/11 18:30:54
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/11 22:07:27
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/12 12:11:48
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/12 23:41:33
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/11 18:30:54
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/11 22:07:27
ویرایش شده توسط thehighwarlock در 1399/6/12 12:11:48
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/12 23:41:33
همتونو بیل میزنم!
جزئیات کاربر

quote [url[url[تصویر شماره 5 _کارگاه داستان نویسی]
[/url]=کارگاه داستان نویسی=تصویر شماره 5
یادمه یه بار که میخواستم با دوستانم فوتبال بازی کنم ،اونا منو توی بازی راه ندادن و من خیلی عصبانی و ناراحت شدم.
پیش خودم گفتم ای کاش توپ اونا هم سوراخ بشه،اقا از شانس ماهم همون وقت که شروع کردن بازی بکنن تا شوت کردن توپ ناخودآگاه سوراخ شد و دوستانم هم رفتن خونه هاشون.
شب که رفتم خونه توی خیلاتم فکر میکردم که نکنه من یه قدرتی دارم و ...
بعد از یک هفته یه اتفاق عجیب برام افتاد:بااین حال در زمانی که تلفن همراه و پیامک و چیز های اینترنتی اومده بود ،یه جغد برام یه نامه انداخت.
نامه رو برداشتم ،روش نوشته بود از طرف ....هاگراتز؟هاگواتس؟هاگوارتز؟:خلاصه من زیاد از نگرانی و شاید هم هیجان توی جزئیات نرفتم.
نوشته بود:جناب آقای محمد رمضانپور، به اطلاعتان میرسانیم شما به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری فوق حرفه ای
هاگوارتز دعوت شده اید. لطفا به مکان درج شده در پایین صفحه مراجعه کنید تا شمارا با قطار سریع و سیر به مدرسه برسانیم.
خلاصه ما رفیتم و سوار قطار شدیم.
همه ی کابین ها پر بود به جزء یک کابین که فقط یک نفر داخل اون کابین بود.
ازش اجازه گرفتم و با هم توی یه کابین نشستیم.
گفتم :راستی من اسمم محمده.
اون گفت: خوشبختم منم اسمم تام هست .
از اونجایی که اطلاع نداشتم ازش در مورد گروهبندی ها سوال کردم.
اون گفت:یه کلاه هست که روی سر بچه ها گذاشته میشه و با توجه به استعداد و توانایی های بچه ها اونارو به چهار گروه گریفیندور،ریونکلا،هافلپاف و اسلیترین تقسیم میکنه.بعد...
تا اسم اسلیترین رو شنیدم ازش خوشم اومد.
گفتم:بیشتر در مورد اسلیترین برام توضیح بده!!
گفت:این گروه بیشتر مختص افراد جاه طلب و مغرور و اصیل زاده و باهوش هست،و بیشتر کسانی که با دورگه ها دشمنی دارند.
من همه ی اون ها رو داشتم ولی اصیل زاده نبودم و با دورگه ها دشمنی نداشتم اتفاقا باهاشون هم خوب بودم ولی چه کنم که عاشق اسلیترین بودم.
سفر تموم شد و به هاگوارتز رسیدیم.
وااااااای عجب جای بزرگ و باشکوهیه:اینو من گفتم.
رسیدیم به گروه بندی :
نوبت من شد:زنی به نام مینروا مک گوناگال کلاه رو روی سرم گذاشت.
کلاه مکثی کرد و گفت:اووووم ،خیلی خب،استعداد و توانایی هم که داری،منم زیر لب میگفتم اسلیترین باشه.
کلاه:ولی اصیل زاده نیستی و دورگه هستی،بااین حال با توجه با هوش و توانایی زیادت مجبورم کردی تورو داخل اسلیترین قرار بدم.
هوووووووووررراااااا:اینو من و بچه های اسلیترین گفتیم.
گذشت و گذشت و من و هم گروهی هام بزرگ شدیم .
همه ی هم گروهی هام باهم دوست بودن به جزء یه نفر که دشمن اصلی دورگه ها بود و اسمش تام ریدل بود.
خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و لقب شاهزاده ی دورگه را گرفتم و تام ریدل شد ولدمورت و یکی از خبیث ترین جادوگران قرن شد و تعداد زیادی از هم گروهی هامونم زیر دست خودش گرفت و درگیری بین حق و باطل یا به نوعی درگیری بین ارتش دامبلدور و ولدمورت شروع شد و با به میدان آمدن پسری به نام هری پاتر این جنگ به نفع دامبلدور تموم شدو همه چی سر حالت اولش برگشت.
-----
من از خلاقیت شما در بازی دادن سوژه و استفاده از شخصیت حقیقی خودتون تقریباً خوشم اومد. نمونه ش رو قبلا هم دیدیم در این تایپک. در نوع خودش جذابه و خوشحالم که به این نکته توجه کردید. با این حال ساختار نوشته شما شباهتی به یک نمایشنامه یا حتی داستانک نداشت. بیشتر قالب تعریف قصه شب یا یه خاطره رو داشت. برای این که دستتون بیاد نمایشنامه چه ساختاری داره باید به چند پست قبل تر از همین عنوان مراجعه کنید و ترجیحاً ویرایش های زیر اونها رو هم مطالعه کنید. در قدم اول، شما باید محیط ها و شرایط و مکان ها و حالت های روحی و رفتاری شخصیت ها رو مختصراً توصیف کنید. در نمایشنامه های طنز عموماً از کد شکلک ها هم استفاده میشه جهت به تصویر کشیدن وضعیت رفتاری یا روحی شخصیت های ماجرا. این توصیف ها و فضاسازی ها کمک میکنه خواننده نوشته شما بتونه راحت تر با روند سوژه شما ارتباط برقرار کنه و تجسم فضای داستان تسهیل میشه. دیالوگ ها یا مونولوگ های ذهنی شخصیت ها رو باید در متن از همدیگه جدا کنید با رعایت فاصله ها و همینطور خود این موارد رو از توصیف ها و فضاسازی ها باید تفکیک کنید تا ظاهر نوشته یکدست و مرتب تر داشته باشین و نه در هم. استفاده از راوی در ابتدا یا انتها یا حتی وسط نمایشنامه مساله ای نداره به شرطی که به درستی استفاده بشه. اگر اول شخص هست (مثل مورد شما)، گاهی در روند سوژه باید محو بشه تا بتونید راحت تر مثل یه سکانسی از یه فیلم یا مثل یه تئاتر، ماجرا رو با نوشته تون به تصویر بکشین. من از شما میخوام که با رعایت این نکاتی که گفتم و در قالب یک نمایشنامه یا یه نوشته جدید و متفاوت با هر عکسی که دوست دارید بنویسید یا حتی همین نوشته خودتون رو بازنویسی کنید (که خودم مشتاقم یه بازنویسی متفاوت تر ببینم). رعایت کامل علائم نگارشی و دقت به املای کلمات رو هم در نظر داشته باش. منتظر شما هستم.
فعلا تایید نشد!
[/url]=کارگاه داستان نویسی=تصویر شماره 5
یادمه یه بار که میخواستم با دوستانم فوتبال بازی کنم ،اونا منو توی بازی راه ندادن و من خیلی عصبانی و ناراحت شدم.
پیش خودم گفتم ای کاش توپ اونا هم سوراخ بشه،اقا از شانس ماهم همون وقت که شروع کردن بازی بکنن تا شوت کردن توپ ناخودآگاه سوراخ شد و دوستانم هم رفتن خونه هاشون.
شب که رفتم خونه توی خیلاتم فکر میکردم که نکنه من یه قدرتی دارم و ...
بعد از یک هفته یه اتفاق عجیب برام افتاد:بااین حال در زمانی که تلفن همراه و پیامک و چیز های اینترنتی اومده بود ،یه جغد برام یه نامه انداخت.
نامه رو برداشتم ،روش نوشته بود از طرف ....هاگراتز؟هاگواتس؟هاگوارتز؟:خلاصه من زیاد از نگرانی و شاید هم هیجان توی جزئیات نرفتم.
نوشته بود:جناب آقای محمد رمضانپور، به اطلاعتان میرسانیم شما به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری فوق حرفه ای
هاگوارتز دعوت شده اید. لطفا به مکان درج شده در پایین صفحه مراجعه کنید تا شمارا با قطار سریع و سیر به مدرسه برسانیم.
خلاصه ما رفیتم و سوار قطار شدیم.
همه ی کابین ها پر بود به جزء یک کابین که فقط یک نفر داخل اون کابین بود.
ازش اجازه گرفتم و با هم توی یه کابین نشستیم.
گفتم :راستی من اسمم محمده.
اون گفت: خوشبختم منم اسمم تام هست .
از اونجایی که اطلاع نداشتم ازش در مورد گروهبندی ها سوال کردم.
اون گفت:یه کلاه هست که روی سر بچه ها گذاشته میشه و با توجه به استعداد و توانایی های بچه ها اونارو به چهار گروه گریفیندور،ریونکلا،هافلپاف و اسلیترین تقسیم میکنه.بعد...
تا اسم اسلیترین رو شنیدم ازش خوشم اومد.
گفتم:بیشتر در مورد اسلیترین برام توضیح بده!!
گفت:این گروه بیشتر مختص افراد جاه طلب و مغرور و اصیل زاده و باهوش هست،و بیشتر کسانی که با دورگه ها دشمنی دارند.
من همه ی اون ها رو داشتم ولی اصیل زاده نبودم و با دورگه ها دشمنی نداشتم اتفاقا باهاشون هم خوب بودم ولی چه کنم که عاشق اسلیترین بودم.
سفر تموم شد و به هاگوارتز رسیدیم.
وااااااای عجب جای بزرگ و باشکوهیه:اینو من گفتم.
رسیدیم به گروه بندی :
نوبت من شد:زنی به نام مینروا مک گوناگال کلاه رو روی سرم گذاشت.
کلاه مکثی کرد و گفت:اووووم ،خیلی خب،استعداد و توانایی هم که داری،منم زیر لب میگفتم اسلیترین باشه.
کلاه:ولی اصیل زاده نیستی و دورگه هستی،بااین حال با توجه با هوش و توانایی زیادت مجبورم کردی تورو داخل اسلیترین قرار بدم.
هوووووووووررراااااا:اینو من و بچه های اسلیترین گفتیم.
گذشت و گذشت و من و هم گروهی هام بزرگ شدیم .
همه ی هم گروهی هام باهم دوست بودن به جزء یه نفر که دشمن اصلی دورگه ها بود و اسمش تام ریدل بود.
خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و لقب شاهزاده ی دورگه را گرفتم و تام ریدل شد ولدمورت و یکی از خبیث ترین جادوگران قرن شد و تعداد زیادی از هم گروهی هامونم زیر دست خودش گرفت و درگیری بین حق و باطل یا به نوعی درگیری بین ارتش دامبلدور و ولدمورت شروع شد و با به میدان آمدن پسری به نام هری پاتر این جنگ به نفع دامبلدور تموم شدو همه چی سر حالت اولش برگشت.
-----
من از خلاقیت شما در بازی دادن سوژه و استفاده از شخصیت حقیقی خودتون تقریباً خوشم اومد. نمونه ش رو قبلا هم دیدیم در این تایپک. در نوع خودش جذابه و خوشحالم که به این نکته توجه کردید. با این حال ساختار نوشته شما شباهتی به یک نمایشنامه یا حتی داستانک نداشت. بیشتر قالب تعریف قصه شب یا یه خاطره رو داشت. برای این که دستتون بیاد نمایشنامه چه ساختاری داره باید به چند پست قبل تر از همین عنوان مراجعه کنید و ترجیحاً ویرایش های زیر اونها رو هم مطالعه کنید. در قدم اول، شما باید محیط ها و شرایط و مکان ها و حالت های روحی و رفتاری شخصیت ها رو مختصراً توصیف کنید. در نمایشنامه های طنز عموماً از کد شکلک ها هم استفاده میشه جهت به تصویر کشیدن وضعیت رفتاری یا روحی شخصیت های ماجرا. این توصیف ها و فضاسازی ها کمک میکنه خواننده نوشته شما بتونه راحت تر با روند سوژه شما ارتباط برقرار کنه و تجسم فضای داستان تسهیل میشه. دیالوگ ها یا مونولوگ های ذهنی شخصیت ها رو باید در متن از همدیگه جدا کنید با رعایت فاصله ها و همینطور خود این موارد رو از توصیف ها و فضاسازی ها باید تفکیک کنید تا ظاهر نوشته یکدست و مرتب تر داشته باشین و نه در هم. استفاده از راوی در ابتدا یا انتها یا حتی وسط نمایشنامه مساله ای نداره به شرطی که به درستی استفاده بشه. اگر اول شخص هست (مثل مورد شما)، گاهی در روند سوژه باید محو بشه تا بتونید راحت تر مثل یه سکانسی از یه فیلم یا مثل یه تئاتر، ماجرا رو با نوشته تون به تصویر بکشین. من از شما میخوام که با رعایت این نکاتی که گفتم و در قالب یک نمایشنامه یا یه نوشته جدید و متفاوت با هر عکسی که دوست دارید بنویسید یا حتی همین نوشته خودتون رو بازنویسی کنید (که خودم مشتاقم یه بازنویسی متفاوت تر ببینم). رعایت کامل علائم نگارشی و دقت به املای کلمات رو هم در نظر داشته باش. منتظر شما هستم.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mohamad1384oo در 1399/6/10 17:23:10
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/10 23:54:07
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/10 23:54:07
جزئیات کاربر

تصویر شماره 8 کارگاه داستان نویسی بعد از یک روز سخت و طاقت فرسا، پس از توضیح جادوی مربوطه به کلاس ها، برای استراحت به اتاقش میرود. به سمت پارچ آب میرود و لیوانی آب جهت رفع تشنگی خویش مینوشد.چند روزی بود که حال مساعدی نداشت و از اینکه دیگران از این موضوع باخبر شوند متنفر بود؛برای همین بود که امروز برخلاف کسالتش خود را به بهترین نحو ممکن نشان داد. هنگام نوشیدن آب چشمش به نامهای که درست روی میز کوچک کنار تختش قرار دارد میافتد. نامه را برمیدارد و تلاش برای باز کردن نامه میکند اما جنس کاغذ بسیار سخت تر از آن است که با زور دست باز شود. ناگهان متوجه شمشیر خود میشود؛آن را برمیدارد و به راحتی نامه را باز میکند اما در عجب است که چطور نامه با نیروی کوچکی که به شمشیر وارد کرد باز شد اما کنجکاوی او بر عقل خویش غلبه میکند و به سرعت نامه را بیرون میکشد: پروفسور دامبلدور عزیز ما متوجه حال نامساعد شما شدیم و با اینکه میدانیم شما علاقهای به دانستن این موضوع از جهت خویش و دیگران ندارید خواستیم بگوییم که اگر بخواهید همچنان به تدریس ادامه دهید ممکن است مشکلی برایتان پیش آید و هیچ کدام از ما توانایی شنیدن این موضوع را نداریم. از شما خواهشمندیم که حداقل چند روزی را در اتاق خود بمانید و کمی استراحت کنید. با تشکر، مدیریت مدرسه جادوگری هاگوارتز _آنها با خود چه فکر کردهاند؟! من به هیچ وجه حاضر به استراحت نمیشوم. همانند تمام این سال ها به کار خود با علاقه تمام ادامه میدهم و نمی گذارم کسی مانع من شود. ابتدا نامه را پاره و در سطل زباله میاندازد و سپس به سوی درب اتاق حرکت میکند...[/quote]
--------------
علیرغم داشتن توانمندی در توصیف شرایط شخصیت، پست شما با ساختار عرف یک نمایشنامه فاصله داره. لطفاً نگاهی به پست های قبلی اینجا که تایید شدن و ویرایش زیر اونها بندازین تا دستتون بیاد چه استانداردهایی لازمه تا رعایت بشن. در درجه اول بر خلاف ظاهر تصویر، انتظار میره خلاقیت داشته باشین و محدود نباشه نوشته شما به همون قاب فقط. از سوژه های داستانی متفاوت بسازین. نکته بعدی ظاهر پستتون هست که نمیدونم خودتون اینطوری در هم و پیوسته نوشتید یا خطای بازی با گزینه های زیر پست هست. در هر حال، رعایت پاراگراف بعدی و و فواصل بین دیالوگ/مونولوگ و توصیف ها و فضاسازی ها یک اصل مهم هست که کمک میکنه خواننده رول شما ترغیب بشه به خوندنش. معمولا اعضای سایت تمایل ندارن پست های شلخته یا در هم رو دنبال کنن خیلی. همچنان توصیه میکنم نگاهی به نمایشنامه های قبلی این عنوان بندازی تا متوجه منظورم بشی. لطفاً مجددا با هر عکسی که دوست داری تلاش کن. منتظرم.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/10 23:34:43
جزئیات کاربر

کارگاه داستان نویسی - شماره ی 11
غروب یک روز دلنگیز پسری به نام هری به لبه ی پنجره تکیه داده بود و مشغول فکر کردن کردن بود .
چرا باید پیش خانواده ای به این نفرت انگیزی زندگی میکرد . چرا مانند دوستانش در کنار خانواده اش نبود . ولی از بابت یک چیز مطمئن بود وقت رفتن به هاگوارز تمام مشکلاتش به شادی تبدیل می شدند .
وقتی غروب آفتاب به انتهای خود رسید . هری دس از نگاه کردن و رداشت . و روی تخت خودش ولو شد .
بعد از مدتی فکر از روی تخت بلند شد و تصمیم گرفت برای دوستان صمیمی اش یعنی رون
و هرمیون نامه بنویسد . بعد از تمام شدن نامه ان را آرام خواند .
نقل قول:
نامه را تا کرد و به جغدش هدویگ سپرد تا آن را به دوستانش برساند . که ناگهان صدایی او را از افکار به به بیرون انداخت .
- ارباب ! ارباب ! دایی شما را دوست داشت . دایی نگذاشت کسی شما را اذیت کرد.
- دایی اینجا چیکار میکنی !؟ مگه تو نباید الان تو هاگوارتز باشی ؟
- ارباب کسی قصد داشت به شما حمله کرد .دابی نگذاشت . شما باید بیاین . دامبلدور گفت بیان .
هری کمی با خودش فکر کرد . دامبلدور هیچ وقت نمی خواست هری اسیب ببینه پس چطور گفته بیاد ؟! تو دابی نیستی ّ. از طرف دامبلدورم نیومدی پس بگو کی هستی ؟
ما فکر کرد شما خنگ بود اما شما خنگ نبود . شما باید از بین برود.
و سپس به سمت هری حمله ور شد ولی حین حمله پایش به لبه زمین گیر کرد و سرش به کمد خورد. و بیهوش روی زمین افتاد .
و سپس به شکل دودی از بین رفت .
هری تعجب کرد چطور اینقدر خوش شانس بود . باید می فهمید ولی الان وقتش نبود . باید به دامبلدور میگفت . باید دامبلدور رو آگاه میکرد .
————
قابل قبول بود. روی املای صحیح بعضی کلمات دقت داشته باش و قبل از ارسال نهایی پستت رو بخون همیشه. روی سوژه های متفاوتی که به ذهنتون میرسه باید بیشتر مانوور بدین به جای توصیف یا فضاسازی چیزایی که خیلی اهمیت ندارن. کنترل کافی روی سرعت پیش بردن سوژه مهارت مهمی هست در ایفای نقش که تدریجا دستتون میاد. انتهای پست دیالوگ ها و توصیف ها با هم به شکلی ادغام شده بودن که خارج از چارچوب اصلی پست خودتون بود و احتمالا عجله کردید در نوشتنش. در نهایت به اینم دقت کنید که لینک عکسی که دادین اصن ربطی به دابی نداشت و مواجه هری و فیلچ در هاگوارتز رو نشون میده ولی ازتون قبول میکنم که شاید اشتباها لینک دادین.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
تایید شد!
غروب یک روز دلنگیز پسری به نام هری به لبه ی پنجره تکیه داده بود و مشغول فکر کردن کردن بود .
چرا باید پیش خانواده ای به این نفرت انگیزی زندگی میکرد . چرا مانند دوستانش در کنار خانواده اش نبود . ولی از بابت یک چیز مطمئن بود وقت رفتن به هاگوارز تمام مشکلاتش به شادی تبدیل می شدند .
وقتی غروب آفتاب به انتهای خود رسید . هری دس از نگاه کردن و رداشت . و روی تخت خودش ولو شد .
بعد از مدتی فکر از روی تخت بلند شد و تصمیم گرفت برای دوستان صمیمی اش یعنی رون
و هرمیون نامه بنویسد . بعد از تمام شدن نامه ان را آرام خواند .
نقل قول:
دوستان خوبم رون و هرمیون امیدوارم سال خوبی را پیش خانواده هایتان داشته باشید و هر چه سریعتر شما را ملاقات کنم دوست عزیز شما هری پاتر
نامه را تا کرد و به جغدش هدویگ سپرد تا آن را به دوستانش برساند . که ناگهان صدایی او را از افکار به به بیرون انداخت .
- ارباب ! ارباب ! دایی شما را دوست داشت . دایی نگذاشت کسی شما را اذیت کرد.
- دایی اینجا چیکار میکنی !؟ مگه تو نباید الان تو هاگوارتز باشی ؟
- ارباب کسی قصد داشت به شما حمله کرد .دابی نگذاشت . شما باید بیاین . دامبلدور گفت بیان .
هری کمی با خودش فکر کرد . دامبلدور هیچ وقت نمی خواست هری اسیب ببینه پس چطور گفته بیاد ؟! تو دابی نیستی ّ. از طرف دامبلدورم نیومدی پس بگو کی هستی ؟
ما فکر کرد شما خنگ بود اما شما خنگ نبود . شما باید از بین برود.
و سپس به سمت هری حمله ور شد ولی حین حمله پایش به لبه زمین گیر کرد و سرش به کمد خورد. و بیهوش روی زمین افتاد .
و سپس به شکل دودی از بین رفت .
هری تعجب کرد چطور اینقدر خوش شانس بود . باید می فهمید ولی الان وقتش نبود . باید به دامبلدور میگفت . باید دامبلدور رو آگاه میکرد .
————
قابل قبول بود. روی املای صحیح بعضی کلمات دقت داشته باش و قبل از ارسال نهایی پستت رو بخون همیشه. روی سوژه های متفاوتی که به ذهنتون میرسه باید بیشتر مانوور بدین به جای توصیف یا فضاسازی چیزایی که خیلی اهمیت ندارن. کنترل کافی روی سرعت پیش بردن سوژه مهارت مهمی هست در ایفای نقش که تدریجا دستتون میاد. انتهای پست دیالوگ ها و توصیف ها با هم به شکلی ادغام شده بودن که خارج از چارچوب اصلی پست خودتون بود و احتمالا عجله کردید در نوشتنش. در نهایت به اینم دقت کنید که لینک عکسی که دادین اصن ربطی به دابی نداشت و مواجه هری و فیلچ در هاگوارتز رو نشون میده ولی ازتون قبول میکنم که شاید اشتباها لینک دادین.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/9 21:10:33
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/9 21:14:27
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/9 21:14:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/03/12
تولد نقش: 1399/06/06
آخرین ورود: جمعه 20 خرداد 1401 12:14
از: این جا تا اونجا که منم کلی فاصله ـَس
پستها:
17

تصویر16
با تکان های شدید قطار چشم هایش را باز کرد. به اطرافش نگاه کرد و ریموس و سیریوس را دید که در حال کارت بازی بودند. در دلش به این قطار فکستنی لعنت فرستاد و سعی کرد دوباره بخوابد تا شاید ادامه رویایش را ببیند. چشم هایش را روی هم فشرد و تنها چیزی که دید سیاهی بود، سیاهی مطلق. نه خبری از لیلی بود و نه خبری از افتاب بهاری که از پنجره ها نفوذ می کرد و روشنی بخش اپارتمان کوچکشان در لندن بود. صدای ریموس رشته افکارش را پاره کرد، اما دقیقا متوجه حرف ریموس نشده بود.
-چی؟
ریموس خندید و با لحن شیطنت امیزی تکرار کرد:
-میگم باز هم داری به اون فکر میکنی؟
جیمز از جایش پرید و درحالی که تلاش میکرد عادی جلوه کند با جدیت گفت:
-از صبح دارید دستم میندازید. میشه راجب چیز دیگه ای حرف بزنید؟
سیریوس که در سکوت قهوه اش را مینوشید و با کارت های در دستش ور میرفت، بالاخره سکوتش را شکست و با خنده گفت:
-دارم به این فکر میکنم که ده سال دیگه هر کدوممون کجا ایستادیم. به خصوص جیمز با این وضعیتش.
جیمز فکر کرد که وضعیتش چیست؟ به هرحال کم تر کسی بود که وضعیت جیمز را نداند مگر خودش. شاید هم میدانست و از آن دسته آدم هایی بود که نمیخواست قبول کند درحالی که مدام چهره دخترک در مقابل چشمانش رژه میرفت.
-یه جورایی به آینده احساس خوبی دارم اما فکر میکنم احساس خوبم دوامی نداره. انگار هرچقدرم که اوضاع خوب بشه اونقدری مهلت ندارم که ازش با تمام وجودم لذت ببرم.
لوپین در حالی که به منظره بیرون از قطار خیره بود، ادامه داد:
-میدونید چی میگم؟ حس میکنم روزی هست که پول خوبی دارم، دختری کنارمه که عاشقانه دوستش دارم و میدونم که بابت این مسخرم میکنید اما حتی میتونم بچه ای رو تصور کنم که بخشی از وجود منه، اما اگر اتفاقی بیوفته که نتونم کنارشون آرامش داشته باشم چی؟
سیریوس اخم کرد و با تشر گفت:
-میشه سناریو های ترسناک نسازی؟ کی میدونه چی پیش میاد اما در هر صورت فکر کردن به این چیزا فقط ذهنت رو آشفته میکنه و هیچ کاری از دستت برنمیاد!
لوپین چشمانش را از منظره گرفت و سعی کرد با وارد کردن جیمز، موضوع را از خودش دور کند.
-تو چی جیمز؟احساست چیه؟
-احتمالا احساسم خوبه.
سیریوس و ریموس نگاهی به یکدیگر انداختند و متوجه شدند که جیمز هنوز هم در خیال دیگریست. سیریوس که از جو حاکم خوشش نمیامد گفت:
-ولی من مطمعنم همه چیز خوب پیش میره. همه ما یه کار خوب خواهیم داشت و یه رویای قشنگ. جیمز با لیلی تو اپارتمانشونن و ریموس داره بچه هاشو بزرگ میکنه و من...خب من زیاد علاقه ای به این چیزا ندارم اما به هرحال ناامید نیستم. هر چیزی که بشه میدونم که همه ما واسه دنیا مفیدیم. چه تو به لیلی برسی یا نه، چه ریموس اتفاقی براش بیوفته که نتونه کنار خانوادش باشه و چه هر بلایی که سر من بیاد، میدونم هممون یه روزی و در یه جایی مفید واقع شدیم و همین خوشحالم میکنه.
ریموس و جیمز لبخند زدند. شاید این اولین باری بود که از زمان وارد شدن به کوپه واقعا لبخند میزدند. جیمز دستش را دور گردن سیریوس انداخت و برای چند لحظه چشمانش را بست. سعی کرد هر سه تایشان را تصور کند در حالی که خوب و خوشحالند اما برای لحظه ای سرمای شدیدی را در سرش احساس کرد، واقعا ده سال دیگر کجای جهان ایستاده بودند؟
-----
پاسخ:
ممنونم از نوشته خوب تون. فقط اینکه خیلی خوب میشه اگر به املای صحیح برخی کلمات هم دقت باشه. ایراد خاصی نداشت. موفق باشید.
مرحله بعدی: کلاه گروهبندی
تایید شد!
با تکان های شدید قطار چشم هایش را باز کرد. به اطرافش نگاه کرد و ریموس و سیریوس را دید که در حال کارت بازی بودند. در دلش به این قطار فکستنی لعنت فرستاد و سعی کرد دوباره بخوابد تا شاید ادامه رویایش را ببیند. چشم هایش را روی هم فشرد و تنها چیزی که دید سیاهی بود، سیاهی مطلق. نه خبری از لیلی بود و نه خبری از افتاب بهاری که از پنجره ها نفوذ می کرد و روشنی بخش اپارتمان کوچکشان در لندن بود. صدای ریموس رشته افکارش را پاره کرد، اما دقیقا متوجه حرف ریموس نشده بود.
-چی؟
ریموس خندید و با لحن شیطنت امیزی تکرار کرد:
-میگم باز هم داری به اون فکر میکنی؟
جیمز از جایش پرید و درحالی که تلاش میکرد عادی جلوه کند با جدیت گفت:
-از صبح دارید دستم میندازید. میشه راجب چیز دیگه ای حرف بزنید؟
سیریوس که در سکوت قهوه اش را مینوشید و با کارت های در دستش ور میرفت، بالاخره سکوتش را شکست و با خنده گفت:
-دارم به این فکر میکنم که ده سال دیگه هر کدوممون کجا ایستادیم. به خصوص جیمز با این وضعیتش.
جیمز فکر کرد که وضعیتش چیست؟ به هرحال کم تر کسی بود که وضعیت جیمز را نداند مگر خودش. شاید هم میدانست و از آن دسته آدم هایی بود که نمیخواست قبول کند درحالی که مدام چهره دخترک در مقابل چشمانش رژه میرفت.
-یه جورایی به آینده احساس خوبی دارم اما فکر میکنم احساس خوبم دوامی نداره. انگار هرچقدرم که اوضاع خوب بشه اونقدری مهلت ندارم که ازش با تمام وجودم لذت ببرم.
لوپین در حالی که به منظره بیرون از قطار خیره بود، ادامه داد:
-میدونید چی میگم؟ حس میکنم روزی هست که پول خوبی دارم، دختری کنارمه که عاشقانه دوستش دارم و میدونم که بابت این مسخرم میکنید اما حتی میتونم بچه ای رو تصور کنم که بخشی از وجود منه، اما اگر اتفاقی بیوفته که نتونم کنارشون آرامش داشته باشم چی؟
سیریوس اخم کرد و با تشر گفت:
-میشه سناریو های ترسناک نسازی؟ کی میدونه چی پیش میاد اما در هر صورت فکر کردن به این چیزا فقط ذهنت رو آشفته میکنه و هیچ کاری از دستت برنمیاد!
لوپین چشمانش را از منظره گرفت و سعی کرد با وارد کردن جیمز، موضوع را از خودش دور کند.
-تو چی جیمز؟احساست چیه؟
-احتمالا احساسم خوبه.
سیریوس و ریموس نگاهی به یکدیگر انداختند و متوجه شدند که جیمز هنوز هم در خیال دیگریست. سیریوس که از جو حاکم خوشش نمیامد گفت:
-ولی من مطمعنم همه چیز خوب پیش میره. همه ما یه کار خوب خواهیم داشت و یه رویای قشنگ. جیمز با لیلی تو اپارتمانشونن و ریموس داره بچه هاشو بزرگ میکنه و من...خب من زیاد علاقه ای به این چیزا ندارم اما به هرحال ناامید نیستم. هر چیزی که بشه میدونم که همه ما واسه دنیا مفیدیم. چه تو به لیلی برسی یا نه، چه ریموس اتفاقی براش بیوفته که نتونه کنار خانوادش باشه و چه هر بلایی که سر من بیاد، میدونم هممون یه روزی و در یه جایی مفید واقع شدیم و همین خوشحالم میکنه.
ریموس و جیمز لبخند زدند. شاید این اولین باری بود که از زمان وارد شدن به کوپه واقعا لبخند میزدند. جیمز دستش را دور گردن سیریوس انداخت و برای چند لحظه چشمانش را بست. سعی کرد هر سه تایشان را تصور کند در حالی که خوب و خوشحالند اما برای لحظه ای سرمای شدیدی را در سرش احساس کرد، واقعا ده سال دیگر کجای جهان ایستاده بودند؟
-----
پاسخ:
ممنونم از نوشته خوب تون. فقط اینکه خیلی خوب میشه اگر به املای صحیح برخی کلمات هم دقت باشه. ایراد خاصی نداشت. موفق باشید.
مرحله بعدی: کلاه گروهبندی
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/4 21:04:28
جزئیات کاربر

تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی
آهی کشید از نهان. چشم ها را باز کرد و دستان لیلی را که دور گردنش حلقه زده بود را دید. خواست که لمسش کند ولی چیزی برای لمس کردن نبود.
دوباره نگاهی به آن انداخت و دید که به او تکیه کرده و پیشانی را به بازوی سوروس میفشارد.
سوروس خود را سرزنش کرد وگفت:
_ میدونم مقصرم. برات پافشاری نکردم به آب و آتیش نزدم فقط نگاه کردم و تا آخر هم باید حسرت این کارو بخورم.
در آینه نوری سفید دید که هر لحظه به او نزدیک میشود. جیمز با چوب دستی اش آمد و دستان لیلی را گرفت و به سمت خود کشاند.
لیلی دستانش را به سمت سوروس دراز کرد ٬ در چشمانش التماسی برای ماندن موج میزد ولی سوروس به آرامی دستش رها کرد و انگار که روح از بدنش جدا شد بی اختیار به زمین افتاد. هق هق های ضعیفی درون اتاق پیچید ک با صدای پیرمردی قطع شد.
_ انگار شکارچی ما شکار بزرگی رو گرفته. سوروس تو بهتر از من ...
سوروس که ب میان حرفش پریده بود از جای خود بلند شد.
_ نمیخاد منو نصیحت کنی دامبلدور.
_ اگه نمخاد پس چرا رو زمین ولو شده بودی.
سوروس از عصبانیت نگاهی به آینه انداخت؛ خود را برانداز کرد و چوب دستی در دست به سمت دامبلدور ایستاد .
_ اشتباه کار کجاس. اون کلاه خرفت احمق، جیمز، ولدمورت یا تو
_ سوروس من نه٬ تو .بله خود تو. دنبال مقصر نباش خودتو ببین و به کارات فکر کن.
انگشتان دامبلدور که به سمتش اشاره رفته بود بیشتر او را ناراحت کرد و او هم با دستان لرزانش چوب را به سمتش نشانه گرفت و جلو رفت.
_من به تو سپردمش، همه چیو به تو گفتم. جونمو براش ب خطر انداختم ولی بی فایده بود.
_ تمنا میکنم سوروس، منطقی باش. به خاطر این فداکاریه که من به تو اطمینان کامل دارم.
با اشک هایی که از گوشه صورتش به پایین سرازیر میشد با صوت غمناکی دست به سمت آینه برد و گفت:
_ من اطمینان تورو نمیخام من فقط....
_ میدونم سوروس میدونم. ولی نزار این آینه به تو مسلط بشه فعلا به هدفمون فکر کن .
در حالی که آلبوس دست های سوروس را پایین آورد قاب آویزی را به سوروس داد و سمت آینه رفت.
_ این دیگه جاش اینجا نیس. تو هم برگرد شاگردهایت منتظرتن پروفسور.
دامبلدور پارچه ای بر روی آینه کشید و با پایین آمدن پارچه آینه هم کوچک تر میشد تا اینکه جز پارچه ایی کهنه چیزی روی زمین نماند.
دامبلدور با لبخنده ملیحی ناپدید شد و سوروس ماند با قاب آویزی کهنه.
آن را باز کرد و عکس هری و لیلی را دید که در کنار هم به او لبخند میزنند.
----
پاسخ:
ممنونم. خوب نوشتید. به جای آندرلاین قبل از شروع دیالوگ ها، از خط تیره استفاده کنید. کمی اگر روی برخی علائم نگارشی و املای کلمات دقت داشته باشید دیگه عالیه. موفق باشید.
مرحله بعدی: کلاه گروهبندی
تایید شد!
آهی کشید از نهان. چشم ها را باز کرد و دستان لیلی را که دور گردنش حلقه زده بود را دید. خواست که لمسش کند ولی چیزی برای لمس کردن نبود.
دوباره نگاهی به آن انداخت و دید که به او تکیه کرده و پیشانی را به بازوی سوروس میفشارد.
سوروس خود را سرزنش کرد وگفت:
_ میدونم مقصرم. برات پافشاری نکردم به آب و آتیش نزدم فقط نگاه کردم و تا آخر هم باید حسرت این کارو بخورم.
در آینه نوری سفید دید که هر لحظه به او نزدیک میشود. جیمز با چوب دستی اش آمد و دستان لیلی را گرفت و به سمت خود کشاند.
لیلی دستانش را به سمت سوروس دراز کرد ٬ در چشمانش التماسی برای ماندن موج میزد ولی سوروس به آرامی دستش رها کرد و انگار که روح از بدنش جدا شد بی اختیار به زمین افتاد. هق هق های ضعیفی درون اتاق پیچید ک با صدای پیرمردی قطع شد.
_ انگار شکارچی ما شکار بزرگی رو گرفته. سوروس تو بهتر از من ...
سوروس که ب میان حرفش پریده بود از جای خود بلند شد.
_ نمیخاد منو نصیحت کنی دامبلدور.
_ اگه نمخاد پس چرا رو زمین ولو شده بودی.
سوروس از عصبانیت نگاهی به آینه انداخت؛ خود را برانداز کرد و چوب دستی در دست به سمت دامبلدور ایستاد .
_ اشتباه کار کجاس. اون کلاه خرفت احمق، جیمز، ولدمورت یا تو
_ سوروس من نه٬ تو .بله خود تو. دنبال مقصر نباش خودتو ببین و به کارات فکر کن.
انگشتان دامبلدور که به سمتش اشاره رفته بود بیشتر او را ناراحت کرد و او هم با دستان لرزانش چوب را به سمتش نشانه گرفت و جلو رفت.
_من به تو سپردمش، همه چیو به تو گفتم. جونمو براش ب خطر انداختم ولی بی فایده بود.
_ تمنا میکنم سوروس، منطقی باش. به خاطر این فداکاریه که من به تو اطمینان کامل دارم.
با اشک هایی که از گوشه صورتش به پایین سرازیر میشد با صوت غمناکی دست به سمت آینه برد و گفت:
_ من اطمینان تورو نمیخام من فقط....
_ میدونم سوروس میدونم. ولی نزار این آینه به تو مسلط بشه فعلا به هدفمون فکر کن .
در حالی که آلبوس دست های سوروس را پایین آورد قاب آویزی را به سوروس داد و سمت آینه رفت.
_ این دیگه جاش اینجا نیس. تو هم برگرد شاگردهایت منتظرتن پروفسور.
دامبلدور پارچه ای بر روی آینه کشید و با پایین آمدن پارچه آینه هم کوچک تر میشد تا اینکه جز پارچه ایی کهنه چیزی روی زمین نماند.
دامبلدور با لبخنده ملیحی ناپدید شد و سوروس ماند با قاب آویزی کهنه.
آن را باز کرد و عکس هری و لیلی را دید که در کنار هم به او لبخند میزنند.
----
پاسخ:
ممنونم. خوب نوشتید. به جای آندرلاین قبل از شروع دیالوگ ها، از خط تیره استفاده کنید. کمی اگر روی برخی علائم نگارشی و املای کلمات دقت داشته باشید دیگه عالیه. موفق باشید.
مرحله بعدی: کلاه گروهبندی
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/4 7:39:04
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/03
تولد نقش: 1399/06/03
آخرین ورود: جمعه 5 شهریور 1400 15:00
از: بدشانس بودن متنفرم!
پستها:
54

تصویر شماره ۱۲
_چی؟!
هری در حالی که چشم هایش گرد شده بود و شک داشت جملهی رون را درست شنیده باشد پرسید.
رون پوفی کشید و به چشمهایش چرخی داد.
_دقیقا کجای جملهی ما با ماشین به اونجا میریم رو متوجه نشدی؟
هری مکثی کرد. تعجب در چشم های سبزش موج میزد؛ هنوز ذهنش غرق در افکار جا ماندن از قطار بود که رون پیشنهاد داده بود با ماشین به هاگوارتز بروند. آن هم یک ماشین پرنده!
هری سرش را چرخاند و برای دومین بار نگاهی به ماشین قدیمی فیروزهای رنگی که آقای ویزلی با سحر و جادو هزاران آپشن عجیب و غریب به آن اضافه کرده بود انداخت.
_آخه بنظر نمیاد ک...
_بنظر نمیاد که چی؟! بی خیال هری! من نمیخوام بخاطر ایراد های الکی تو مراسم گروهبندی رو از دست بدم.
رون بعد از گفتن این حرف با چوبدستیاش ضربه ای به صندوق عقب ماشین زد و آن را باز کرد.
_میتونیم چمدونا رو بذاریم اینجا...هدویگ رو هم صندلی عقب میذاریم...زود باش هری!
هری آهی کشید. بادستش عینکش را جابجا کرد و به سمت رون قدم برداشت.
بعد از قرار دادن چمدان هایشان توی صندوق، رون با ضربهی دیگری اتوموبیل را روشن کرد و با فشار دادن دکمهی کوچکی ماشین و سرنشینانش در عرض یک ثانیه ناپدید شدند.
رون لبخندی زد.
_قراره پرواز کنیم!
بعد از مدتی کوتاه وقتی اتوموبیل از زمین فاصله گرفت و ساختمان های لندن مانند اسباب بازی های پلاستیکی کوچک به نظر آمدند نگرانی هری جایش را به کنجکاوی عمیق و هیجان سرشاری داد. آنها هر لحظه بیشتر و بیشتر بالا میرفتند و ماشین ها ی کوچک و بزرگ زیرپاهایشان مانند مورچه بنظر میرسیدند.خورشید در آسمان صاف میدرخشید و پرتو های نارنجی رنگش در هوا به رقص درامده بودند...این شبیه رویا بود!
_رون! این بینظیره!
رون لبخند پرنگی زد.
_بهت که گفتم!
_هی رون...میشه یه لطفی بهم کنی؟
رون شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی زد:
_ البته رفیق.
هری نفسی گرفت، به پنجره اشاره کرد و گفت:
_دوست دارم شیشه رو بکشم پایین...اما اینجا کلیدی نمیبینم.
رون خنده ای کرد.
_اوه درسته...وقتی پدرم میخواست جادوی بزرگ کننده رو روش ازمایش کنه مجبور شد درش بیاره.
بجاش روی اینجا یه دکمه گذاشته.
رون با حرکت دادن سرش و دیدن هزاران دکمه ای که پدرش به ماشین اضافه کرده بود لبخند روی لبش خشکید.
_امممم...خب فکر کنم این قرمزه بود...یا شایدم اون سبزه...
رون سرش را خاراند و با دقت بیشتری به کلید های رنگارنگ روی ماشین
نگاه کرد.
_اره اره...گمونم همین سبزه بود.
رون دکمهی سبز را فشرد. لبخند پیروز مندانه ای زد و منتظر شد تا پنجرهی هری پایین برود. چند دقیقهی بعد در سکوت عجیبی سپری شد...
ناگهان صدای غرش موتور به گوش رسید. از کاپوت اتوموبیل بخار بیرون زد و ماشین غژ غژ صدا داد.
رون با صدایی که البته لرزشش از هری پنهان نماند گفت:
_نه نه نه...بابام منو م...میکش
رون نتوانست حرفش را کامل کند وقتی از عقب صدای بومبی به گوش رسید و اتوموبیل مثل یک گلولهی فشنگ در هوا به پرواز درامد.
-----
پاسخ:
در نوع خودش نوشته ی مناسب و تقریباً جذابی بود. ایرادات کوچیکی دیدم که اهمیت تحلیل جدی ندارن در حال حاضر و تدریجاً حل میشن و مطمئنم تصادفی بودن حتی برخی از اونها. سوژه چندان متفاوتی نبود اما خوب نوشته شده بود. ممنونم. تنها یه نکته بگم. اول اینکه بین توصیف های مربوط به حالت های شخصیت ها یا فضاسازی ها و دیالوگ ها فاصله قرار بده تا ظاهر نوشته کمی بهتر باشه و خطوط در هم نباشه. همینطور برای دیالوگ ها از خط تیره خالی استفاده کن به جای آندرلاین.
مرحله بعدی: کلاه گروهبندی
تایید شد!
_چی؟!
هری در حالی که چشم هایش گرد شده بود و شک داشت جملهی رون را درست شنیده باشد پرسید.
رون پوفی کشید و به چشمهایش چرخی داد.
_دقیقا کجای جملهی ما با ماشین به اونجا میریم رو متوجه نشدی؟
هری مکثی کرد. تعجب در چشم های سبزش موج میزد؛ هنوز ذهنش غرق در افکار جا ماندن از قطار بود که رون پیشنهاد داده بود با ماشین به هاگوارتز بروند. آن هم یک ماشین پرنده!
هری سرش را چرخاند و برای دومین بار نگاهی به ماشین قدیمی فیروزهای رنگی که آقای ویزلی با سحر و جادو هزاران آپشن عجیب و غریب به آن اضافه کرده بود انداخت.
_آخه بنظر نمیاد ک...
_بنظر نمیاد که چی؟! بی خیال هری! من نمیخوام بخاطر ایراد های الکی تو مراسم گروهبندی رو از دست بدم.
رون بعد از گفتن این حرف با چوبدستیاش ضربه ای به صندوق عقب ماشین زد و آن را باز کرد.
_میتونیم چمدونا رو بذاریم اینجا...هدویگ رو هم صندلی عقب میذاریم...زود باش هری!
هری آهی کشید. بادستش عینکش را جابجا کرد و به سمت رون قدم برداشت.
بعد از قرار دادن چمدان هایشان توی صندوق، رون با ضربهی دیگری اتوموبیل را روشن کرد و با فشار دادن دکمهی کوچکی ماشین و سرنشینانش در عرض یک ثانیه ناپدید شدند.
رون لبخندی زد.
_قراره پرواز کنیم!
بعد از مدتی کوتاه وقتی اتوموبیل از زمین فاصله گرفت و ساختمان های لندن مانند اسباب بازی های پلاستیکی کوچک به نظر آمدند نگرانی هری جایش را به کنجکاوی عمیق و هیجان سرشاری داد. آنها هر لحظه بیشتر و بیشتر بالا میرفتند و ماشین ها ی کوچک و بزرگ زیرپاهایشان مانند مورچه بنظر میرسیدند.خورشید در آسمان صاف میدرخشید و پرتو های نارنجی رنگش در هوا به رقص درامده بودند...این شبیه رویا بود!
_رون! این بینظیره!
رون لبخند پرنگی زد.
_بهت که گفتم!
_هی رون...میشه یه لطفی بهم کنی؟
رون شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی زد:
_ البته رفیق.
هری نفسی گرفت، به پنجره اشاره کرد و گفت:
_دوست دارم شیشه رو بکشم پایین...اما اینجا کلیدی نمیبینم.
رون خنده ای کرد.
_اوه درسته...وقتی پدرم میخواست جادوی بزرگ کننده رو روش ازمایش کنه مجبور شد درش بیاره.
بجاش روی اینجا یه دکمه گذاشته.
رون با حرکت دادن سرش و دیدن هزاران دکمه ای که پدرش به ماشین اضافه کرده بود لبخند روی لبش خشکید.
_امممم...خب فکر کنم این قرمزه بود...یا شایدم اون سبزه...
رون سرش را خاراند و با دقت بیشتری به کلید های رنگارنگ روی ماشین
نگاه کرد.
_اره اره...گمونم همین سبزه بود.
رون دکمهی سبز را فشرد. لبخند پیروز مندانه ای زد و منتظر شد تا پنجرهی هری پایین برود. چند دقیقهی بعد در سکوت عجیبی سپری شد...
ناگهان صدای غرش موتور به گوش رسید. از کاپوت اتوموبیل بخار بیرون زد و ماشین غژ غژ صدا داد.
رون با صدایی که البته لرزشش از هری پنهان نماند گفت:
_نه نه نه...بابام منو م...میکش
رون نتوانست حرفش را کامل کند وقتی از عقب صدای بومبی به گوش رسید و اتوموبیل مثل یک گلولهی فشنگ در هوا به پرواز درامد.
-----
پاسخ:
در نوع خودش نوشته ی مناسب و تقریباً جذابی بود. ایرادات کوچیکی دیدم که اهمیت تحلیل جدی ندارن در حال حاضر و تدریجاً حل میشن و مطمئنم تصادفی بودن حتی برخی از اونها. سوژه چندان متفاوتی نبود اما خوب نوشته شده بود. ممنونم. تنها یه نکته بگم. اول اینکه بین توصیف های مربوط به حالت های شخصیت ها یا فضاسازی ها و دیالوگ ها فاصله قرار بده تا ظاهر نوشته کمی بهتر باشه و خطوط در هم نباشه. همینطور برای دیالوگ ها از خط تیره خالی استفاده کن به جای آندرلاین.
مرحله بعدی: کلاه گروهبندی
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/4 7:25:40
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد! 


عصر بوده و هری از تمرینات بسیار سختی که برای شرکت در لیگ وُک
(بازی کوئیدیچ)انجام داده بود با حالتی آشفته و خسته به مدرسه اومد هری بعد از برنداز کردن خودش به فکر دوش گرفتن افتاد.هری با یه حمام درست حسابی
کمی از خستگی خود را بیرون کرد ولی هنوز خسته بود و از رفتن به سالن غذاخوری پرهیز کرد وبه کمی غذا که اتاق داشت بسنده کرد.هری به طرف محفل گریفیندور روانه شد و همانطور که قدم هایش را به سوی محفل برمی داشت برنامه تمرینی برای صبح و عصر طراحی میکرد که به دم محفل رسید.
زن فربه را دید و به آن سلامی کرد و با گفتن رمز وارد محفل شد وقتی وارد شد به سمت غذاهایی را که از ظهر باقی مانده بود رفت و آنهارا برداشت و کمی از آن را میل کرد به طوری که سیر شد
هری خودش را بر روی تخت پرت کرد و به این مسئله که شاهزاده دورگه کیه فکر می کرد هنوز که کاملاً خوابش نبرده بود صدایی به گوشش رسیده کنجکاو شد و بلند شد که منبع را بیابد به هال محفل آمد و همه جا را زیر رو کرد وچیزی یافت نکرد.
هری با خاطر آسوده به تخت خود برگشت. هری که قصد داشت که خود را بر روی تخت پرت کند حین دویدن طرف تخت دابی خودش را جلوی هری پرت نمود و پخ کرد و هری صدای بلند از خود سر داد بدون آنکه تأملی کند با حالت غیر ارادی
زیر گوش دابی زد.نکته [هری نمیدانست که اگر جن آزادی را مورد آزار و اذیت قرار بدهد جن حالت مهربانی خود را از دست میدهد هر آنچه رفیقش باشد]
دابی به صورت وحشتناکی
به اندازه برادر ناتنی هاگرید تبدیل شدهری:چی شده چرا این شکلی شدی دابی
چشمانش قرمز شده بود و میگفت: هری ارباب بد است
هری: دابی تو که اینجوری نبودی حتما افسون شدی
دابی: هری ارباب بد دابی هری را خواهد
کشت. بهتر است هری فرار کردهری دنبال چوبدستی اش گشت و یادش آمد که در حمام جا گذاشته خودش را به آن طرف و اون طرف می کشاند و دابی هم وسایلی را که به دستش می رسید به طرف هری پرت می کرد.
هری به این فکر افتاد اگر زیر تخت برود و دابی آن را نم تواند پیدا کند.
هری زیر تخت رفت به آن هوا که او را نمی بیند اما غافل از آنکه پاهایش از تخت بیرون زده بود و دابی با دو انگشت هری را برداشت و به هال پرتاب کرد طوری که هری گفت؛ آه دردم گرفت و زیر لب گفت: ای جن عوضی و دابی با شنیدن توهین های هری خشمگین شد و با حالت خشمگین سریعاً به هال حرکت کرد.
به هال رسید و دور ورش را نگاهی انداخت و از هری خبری نبود در حال گشت و گذار بود که صدایی به گوشش رسید دستش را به آن طرف چرخاند که ناگهان صدای برخورد با چیزی به دیوار را شنید و بعد هری را دید فهمید هری شنل نامرئی کننده را برای فریب آن تن کرده دابی هری را گرفت و با تمام قدرت به طرف اجاق پرت کردهری بعد از برخورد به اجاق و درد کشید و فریاد زد و از فشار زیاد درد بیهوش شد.دابی بالای سر هری آمد و قصد داشت با پایش سر هری را مانند هندوانه له کند .
ناگهان رون و هرمیون با چهرهای خندان وارد اتاق شدند
رون که با این صحنه مواجه شد

رون:هری بیچاره باید خیلی چیزها را میدونست و هر چه بلایی سرش آمد به خاطر ندانستن هایش است
هرمیون:با حالتی عصبانی گفت به جای صحبت کردن کاری کن وگرنه الان هری میمیره.
هر میون در حال فکر کردن بود که یادش آمد در کتاب چگونه جن خود را ادب کنیم یادش آمد که اگر جن آزاد دیدیم و به آن توهین کردیم برای بازگشت به حالت قبل فقط یک خاطره شیرین را به یادش بیآورید و آن را به حالت قبلی اش برمیگرده
هرمیون: دابی یادت میاد که روزی رو که آزاد شدی
دابی: یادمه میشه یادم بره
هرمیون:یادت میاد که هری با چه حرکتی زیر کانه و باحال تو را آزاد کرد
دابی:یادمه مگه میشه یادم بره بهترین خاطره من در دنیای جادوه
ناگهان دابی به صورت جنی کوچک درآمد و بعد از دیدن این صحنه که هری جلوی اجاق با چهره کبود افتاده خود را غیب کرد رون و هرماینی سریع هری را بلند کردند و به درمانگاه جای خانم پامفری بردن و بعد از کمی معاینه
پامفری: مرلین را شکر چیزی نشده فقط مچ دستش و ساق پایش شکسته دو هفته دیگه مثل روز اولش میشه
رون: بیچاره هری هفته دیگه لیگ وک بود و این کاپیتان تیمش هست دیگه نمیتونه شرکت کنه تیمشون به قهقرا میره
هرمیون: کاش سریع خوب بشه
ساعت ۱۲ بود که هری به هوش آمد و به دور خود نگاه کرد خانم پامفری را دیدو از آن از بلایی که سرش آمده سوال کرد خانم پامفری چه اتفاقی برای من افتاده
پامفری: شکستگی در مچ دست و ساق پا رویت شده و تا دو هفته دیگر خوب می شوی
هری ضربه ای به پیشانی اش زد وگفت لیگ را از دست دادم
پامفری: متاسفم نمیتوانید در لیگ شرکت کنی سلامتیت مهمتر از یک جامه
خانم پامفری رفت وکمی بعد دابی جلوی هری ظاهر شد دابی: متاسفم ولی نمیخواستم اینجوری شه
هری: اشکال نداره ولی نمیتونی مثل آدم جلوی من در بیای حالا باید اینجوری من را سورپرایز کنی
دابی: فکر میکردم ارباب هری خوشحال شه
هری: مهم نیست مشکل از منه من باید زیاد کتاب بخونم اگر این اتفاقات عادیه الان هر بلایی سرم اومده بخاطر ندونستنه
بعد از آنکه دابی باهری صحبت کرد و رضایت هری را جلب کرد خودش را غیب کرد تا هری استراحت کند پایان
----
پاسخ:
علیرغم اینکه ویرایش قبلی رو با دقت نخوندی و هنوز کاستی هایی وجود دارند (مثلاً جا گذاشتن علائم نگارشی، فقدان خلاقیت کافی و منطق حداقلی در سوژه، ظاهر کلی و فواصل کلمات، استفاده نامناسب از شکلک ها در توصیف ها به جای دیالوگ ها، و ..)، بابت تلاشت برای بهتر نوشتن تحسینت میکنم و با ارفاق بهتون اجازه میدم به مرحله بعدی برین. امیدوارم تدریجاً در ایفای نقش و با راهنمایی ها شاهد پیشرفت شما در رول نویسی باشیم.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
تایید شد!
نکته مهم: شما هر بار که پست میزنی به جای اینکه به عنوان پاسخ بدی، میری یه عنوان جدید میزنی و من میام دستی اون رو ادغام میکنم و داخل این عنوان ثبت میشه پستتون. لطفا به جای کلیک کردن رو دکمه ایجاد عنوان جدید، روی دکمه "پاسخ" که دورش خط قرمز کشیده شده (واقع شده در بالا یا پایین هر عنوان) کلیک کنید. ممنون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/6/4 5:51:45
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج