از پشت مجسمه به دامبلدور و ولدمورت نگاه میکنم.هر دو در حال دوئل هستند و با چوب هایشان با یکدیگر می جنگند. دامبلدور داد می زند" برو کنار هری!" و من را با دستش به طرف پشت مجسمه هل می دهد. در همین موقع ولدمورت با چوب جادو اش آتشی بلند و بزرگ برپا میکند که تا سقف وزارت خانه را آتش میگیرد. دامبلدور با چوبش به آب های فواره ای که وسط سالن اصلی وزارت خانه است اشاره می کند و همه را به سمت آتش ها و ولدمورت میگیرد، آتش خاموش میشود و ولدمورت عصبانی و خشمگین با نفس نفس می گوید"نه دامبلدور! تو اجازه همچین کاری را نداری!" و جیغ بنفش بلندی میکشد. دامبلدور می گوید"تو نباید این کارهارو بکنی.اصلا برای چی اون زمان از اون چوب دستی استفاده کردی و با اون کارهای بد و ناپسندی انجام دادی که همه از تو بترسن و ازت متنفر شن!" ولدمورت داد می زند"من نیاز به توجه داشتم!.هیچکس من را نمی دید!ولی حالا هم از کارم راضی ام،چون حالا مرگخواران خودم رو دارم و خیلی ها از سرتاسر دنیا عاشق منن!منو میپرستن" دامبلدور می گوید" پس چرا نیمه ای از قدرت هات به سوی هری رفت؟ چرا هری؟چرا کس دیگه ای نبود؟تو لیلی و جیمز رو میشناختی! پس چرا اونا رو کشتی؟چرا بهشون حمله کردی؟"ولدمورت می گوید"مگه من دیوونم که بیام نصف قدرتم رو به یه بچه دیوونه عینکی درس خون بدم؟که مخالف جنگ و دعواست؟من خودم این رو نمیدونستم وگرنه عمرا پام به اون لونه موش باز میشد!" حس خیلی بدی دارم.سنگی به سرم میخورد و بیهوش می شوم. صدا های دوروبرم را میشنوم. صدای پروفسور دامبلدور که می گوید"هری!هری نه!کار اونه!کار ولدمورته!" و ناگهان همه ی شیشه های وزارت خانه به پایین می ریزد!
------------------
پاسخ:
ازت میخوام یه نمایشنامه دیگه بنویسی...ولی قبل از اون توصیه میکنم چندتا از نمایشنامه های دیگه ای که تاییدشون کردم، به همراه توضیحاتم زیر پستشون رو بخونی و بعد اقدام به نوشتن نمایشنامه جدید کنی...یادت نره که یکی از مهمترین بخش های یک داستان خوب، رعایت منطق داستان هست...رعایت کن این نکته رو در نمایشنامه بعدیت!
تایید نشد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


) درامد و به طبقه بالا رفت . 




