دامبل دور زن قرمز پوش را به اتاق ضلع شرقی طبقه همکف برد و او را بر روی تخت قرار داد. سپس با وردی ریسمان هایی بوجود آوردکه زن را به تخت بستند و خود روی صندلی ای کنار تخت نشست. در داخل و بیرون خانه اعضا حسابی سرگرم جست و جو بودند تا بلکه خبر از وجود چیزی مشکوک یا تغییری غیرعادی دهند. توماس که با فاصله ای نه چندان زیاد از لوییس و استرجس در حال جست و جو در محوطه ی پشت خانه بود مارمولکی را از دمش گرفت و درحالیکه آن را به چپ و راست تاپ می داد با هیجان فریاد زد:
- هی بچه ها... یه بچه اژدها... نگاه کنین...یه گونه ی جدیدشه.
لوییس و استرجس هم ابتدا با خوشحالی به سمت توماس دویدند، اما همینکه چشمشان به مارمولک و لبخند پت و پهن توماس افتاد از دویدن باز ایستادند و استرجس گفت:
- خدا شفات بده!
و با لوییس برگشت تا به جست و جویش ادامه دهد که ناگهان صدای آنیتا که همگی را نزد خود فرا می خواند از جلوی خانه به گوش آنها رسید.
- بیاین اینجا...زود باشین...بیاین...
توماس مارمولک را که دمش همان لحظه کنده شده بود( از خواص مارمولکی است، دوباره در میاد) و بر زمین افتاده بود به حال خود رها کرد و درحالیکه همراه استرجس و لوییس به جلوی خانه میدوید دم آن را نیز به پشت سرش پرت کرد. جلوی در خانه همگی دور آنیتا حلقه زده و دختر ها مدام قربون صدقه ی چیزی یا کسی می رفتند. توماس، استرجس و لوییس که قادر به دیدن آنچه همه را آنجا جمع کرده بود نبودند، چند نفری را کنار زدند و با دیدن صحنه مقابل چشمانشان دهانشان از تعجب باز ماند. توماس با حیرت گفت:
- یه بچه؟!
آنیتا که کودکی حدودا هشت ماهه را در آغوش گرفته بود رو به سایرین گفت:
- برین اونورتر...بچه میترسه.
همگی در حالیکه نگاهشان به کودک خیره مانده بود چند قدمی از او و آنیتا دور شدند و لوییس در حالیکه انگشت وسط و اشاره ی دست راستش را بالا پایین کنان به کودک نزدیک می کرد و سعی داشت لبخند مهربانانه ای بزند گفت:
- میاد میاد میاد...
و همینکه دستش به بیست سانتی بچه رسید، بچه زد زیر گریه. آنیتا هم اخمی کرد و درحالیکه لوییس را هل می داد گفت:
- من یکی تو رو میبینم وحشت میکنم، چه برسه به این بچه!
لوییس خنده ای کرد و کنار سایرین ایستاد و بچه نیز گریه اش قطع شد. چوچانگ پرسید:
- این بچه اینجا چی کار میکنه؟
آنیتا شانه هایش را به منظور این که اطلاعی از این موضوع ندارد بالا انداخت و در همان لحظه دامبل دور پشت سر او ظاهر شد. آنیتا از نگاه های سایرین متوجه حضور دامبل دور شد و رویش را به سمت او برگرداند. دامبل دور بی آنکه چیزی بگوید و حتی لبخند گرم همیشگی اش را بزند، دستانش را به علامت گرفتن کودک از آنیتا بالا آورد. آنیتا لحظاتی به کودک نگاه کرد و سپس او را به دستان گرم و پر مهر دامبل دور سپرد و کودک نه تنها در آغوش دامبل دور گریه سر نداد، بلکه خود را با دستان کوچکش مشغول بازی با ریش نقره ای و بلند او نیز کرد. دامبل دور به کودک نگاه کرد و لبخندی زد. سپس با ملایمت او را گشت و پس از چند ثانیه نامه ای را از لای لباس سفید و بلند(نسبت به قد بچه) اوبیرون آورد. اعضا با دیدن نامه بر هیجانشان افزوده شد و دامبل دور که دیگر لبخندی بر لب نداشت، نامه را به دست آنیتا داد و گفت:
- لطفا با صدای بلند بخوانش...
آنیتا با صرفه ای گلویش را صاف و با صدای بلند شروع به خواندن نامه کرد:
- هنگامی که شما این نامه را میخوانید، به احتمال زیاد من(مادر این کودک) مرده ام. خواهش میکنم که مراقب او باشید و در برابر خطرها از او محافظت کنید. او یک شیطان کوچک است و مرگ خوارها برای نابودی بیشتر دنیای جادوگران به دنبال او هستند. من همه چیز خود را از داست داده ام، اما دیگر نمیخواهم بلایی سر دختر دلبندم بیاید. یادتان باشد که او نیروی شیطانی و پلیدی را در خود پرورش میدهد. نیرویی که شاید شما بتوانید آن را به نیرویی سفید بزرگی برای مبارزه با مرگ خواران و دشمنانتان تبدیل کنید.
همینکه متن نامه تمام شد، آنیتا سرش را بلند و همراه با سایرین به دامبل دور نگاه کرد. اما قبل از آنکه دامبل دور سخنی بگوید کودک در آغوش او تکان هایی خورد و ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم که پستم قابل قبول باشد. چون پست قبلی ام واقعا بی محتوا بود و من به علت اینکه دو بار پشت سرهم به خاطر زدن پست توسط سایر دوستان موفق به زدن پست نشده بودم(یک بار فرستادم و یه یکبار نه)، آن را با عجله نوشته بودم که باعث شد نه تنها خوب از آب درنیاید که افتضاخ هم شود. در مورد این پست نیز بگم به نظر خودم جست و جوی بچه ها یه مورد اضافه بود و میتوانستم جور دیگری بچه ها را به کودک برسانم، اما در پست بیخود قبلی ام آوده بودم که آن ها شروع به جست و جو کردند.
به هرحال انشاالله که این پست بهتر باشد.
در ضمن از اینکه دو پست پشت سر هم زدم معذرت میخواهم.آخه میخواستم پست قبلی ام را جبران کنم.
نسبت به قبلی پیشرفت زیادی داشتی! معلومه که براش وقت گذاشتی!
سوژه همونطور که وقتی اولین دفعه زده بودیش گفتم جالبه و داستانو از یکنواختی در میاره..
پایان جالبی هم داشت...از نوع پایانهایی که ادمو تشویق میکنه در موردش فکر کنه و ادامه بده! البته میتونی اون "و..." رو نذاری! سه نقطه کافیه!
روند داستان کند پیش رفته..طوری که ادم احساس میکنه چو یه وقت مشکل هوشی-آیکیویی داره! اول اومدی نوشتی دخترا مدام قربون صدقه میرفتن و بعد از یه مدت چو میپرسه که این اینجا چیکار میکنه! یعنی اینقدر استثناییه و من نمیدونستم !؟
قسمت جستجو همونطور که گفتی اضافی بود ولی خوبیش این بود که باعث شد یکدفعه نپری به موضوع نامه..به قول آلبوس اول آرامش...بعد ماجرا!
آنلاینها
52 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

