جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

52 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل دور زن قرمز پوش را به اتاق ضلع شرقی طبقه همکف برد و او را بر روی تخت قرار داد. سپس با وردی ریسمان هایی بوجود آوردکه زن را به تخت بستند و خود روی صندلی ای کنار تخت نشست. در داخل و بیرون خانه اعضا حسابی سرگرم جست و جو بودند تا بلکه خبر از وجود چیزی مشکوک یا تغییری غیرعادی دهند. توماس که با فاصله ای نه چندان زیاد از لوییس و استرجس در حال جست و جو در محوطه ی پشت خانه بود مارمولکی را از دمش گرفت و درحالیکه آن را به چپ و راست تاپ می داد با هیجان فریاد زد:
- هی بچه ها... یه بچه اژدها... نگاه کنین...یه گونه ی جدیدشه.
لوییس و استرجس هم ابتدا با خوشحالی به سمت توماس دویدند، اما همینکه چشمشان به مارمولک و لبخند پت و پهن توماس افتاد از دویدن باز ایستادند و استرجس گفت:
- خدا شفات بده!
و با لوییس برگشت تا به جست و جویش ادامه دهد که ناگهان صدای آنیتا که همگی را نزد خود فرا می خواند از جلوی خانه به گوش آنها رسید.
- بیاین اینجا...زود باشین...بیاین...
توماس مارمولک را که دمش همان لحظه کنده شده بود( از خواص مارمولکی است، دوباره در میاد) و بر زمین افتاده بود به حال خود رها کرد و درحالیکه همراه استرجس و لوییس به جلوی خانه میدوید دم آن را نیز به پشت سرش پرت کرد. جلوی در خانه همگی دور آنیتا حلقه زده و دختر ها مدام قربون صدقه ی چیزی یا کسی می رفتند. توماس، استرجس و لوییس که قادر به دیدن آنچه همه را آنجا جمع کرده بود نبودند، چند نفری را کنار زدند و با دیدن صحنه مقابل چشمانشان دهانشان از تعجب باز ماند. توماس با حیرت گفت:
- یه بچه؟!
آنیتا که کودکی حدودا هشت ماهه را در آغوش گرفته بود رو به سایرین گفت:
- برین اونورتر...بچه میترسه.
همگی در حالیکه نگاهشان به کودک خیره مانده بود چند قدمی از او و آنیتا دور شدند و لوییس در حالیکه انگشت وسط و اشاره ی دست راستش را بالا پایین کنان به کودک نزدیک می کرد و سعی داشت لبخند مهربانانه ای بزند گفت:
- میاد میاد میاد...
و همینکه دستش به بیست سانتی بچه رسید، بچه زد زیر گریه. آنیتا هم اخمی کرد و درحالیکه لوییس را هل می داد گفت:
- من یکی تو رو میبینم وحشت میکنم، چه برسه به این بچه!
لوییس خنده ای کرد و کنار سایرین ایستاد و بچه نیز گریه اش قطع شد. چوچانگ پرسید:
- این بچه اینجا چی کار میکنه؟
آنیتا شانه هایش را به منظور این که اطلاعی از این موضوع ندارد بالا انداخت و در همان لحظه دامبل دور پشت سر او ظاهر شد. آنیتا از نگاه های سایرین متوجه حضور دامبل دور شد و رویش را به سمت او برگرداند. دامبل دور بی آنکه چیزی بگوید و حتی لبخند گرم همیشگی اش را بزند، دستانش را به علامت گرفتن کودک از آنیتا بالا آورد. آنیتا لحظاتی به کودک نگاه کرد و سپس او را به دستان گرم و پر مهر دامبل دور سپرد و کودک نه تنها در آغوش دامبل دور گریه سر نداد، بلکه خود را با دستان کوچکش مشغول بازی با ریش نقره ای و بلند او نیز کرد. دامبل دور به کودک نگاه کرد و لبخندی زد. سپس با ملایمت او را گشت و پس از چند ثانیه نامه ای را از لای لباس سفید و بلند(نسبت به قد بچه) اوبیرون آورد. اعضا با دیدن نامه بر هیجانشان افزوده شد و دامبل دور که دیگر لبخندی بر لب نداشت، نامه را به دست آنیتا داد و گفت:
- لطفا با صدای بلند بخوانش...
آنیتا با صرفه ای گلویش را صاف و با صدای بلند شروع به خواندن نامه کرد:
- هنگامی که شما این نامه را میخوانید، به احتمال زیاد من(مادر این کودک) مرده ام. خواهش میکنم که مراقب او باشید و در برابر خطرها از او محافظت کنید. او یک شیطان کوچک است و مرگ خوارها برای نابودی بیشتر دنیای جادوگران به دنبال او هستند. من همه چیز خود را از داست داده ام، اما دیگر نمیخواهم بلایی سر دختر دلبندم بیاید. یادتان باشد که او نیروی شیطانی و پلیدی را در خود پرورش میدهد. نیرویی که شاید شما بتوانید آن را به نیرویی سفید بزرگی برای مبارزه با مرگ خواران و دشمنانتان تبدیل کنید.
همینکه متن نامه تمام شد، آنیتا سرش را بلند و همراه با سایرین به دامبل دور نگاه کرد. اما قبل از آنکه دامبل دور سخنی بگوید کودک در آغوش او تکان هایی خورد و ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیدوارم که پستم قابل قبول باشد. چون پست قبلی ام واقعا بی محتوا بود و من به علت اینکه دو بار پشت سرهم به خاطر زدن پست توسط سایر دوستان موفق به زدن پست نشده بودم(یک بار فرستادم و یه یکبار نه)، آن را با عجله نوشته بودم که باعث شد نه تنها خوب از آب درنیاید که افتضاخ هم شود. در مورد این پست نیز بگم به نظر خودم جست و جوی بچه ها یه مورد اضافه بود و میتوانستم جور دیگری بچه ها را به کودک برسانم، اما در پست بیخود قبلی ام آوده بودم که آن ها شروع به جست و جو کردند.
به هرحال انشاالله که این پست بهتر باشد.
در ضمن از اینکه دو پست پشت سر هم زدم معذرت میخواهم.آخه میخواستم پست قبلی ام را جبران کنم.

نسبت به قبلی پیشرفت زیادی داشتی! معلومه که براش وقت گذاشتی!

سوژه همونطور که وقتی اولین دفعه زده بودیش گفتم جالبه و داستانو از یکنواختی در میاره..
پایان جالبی هم داشت...از نوع پایانهایی که ادمو تشویق میکنه در موردش فکر کنه و ادامه بده! البته میتونی اون "و..." رو نذاری! سه نقطه کافیه!

روند داستان کند پیش رفته..طوری که ادم احساس میکنه چو یه وقت مشکل هوشی-آیکیویی داره! اول اومدی نوشتی دخترا مدام قربون صدقه میرفتن و بعد از یه مدت چو میپرسه که این اینجا چیکار میکنه! یعنی اینقدر استثناییه و من نمیدونستم !؟

قسمت جستجو همونطور که گفتی اضافی بود ولی خوبیش این بود که باعث شد یکدفعه نپری به موضوع نامه..به قول آلبوس اول آرامش...بعد ماجرا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/2/12 22:44:46
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1385 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا ابروهایش را بالا انداخت و به دنبال سایرین از در خارج شد. دامبل دور نیز پیشاپیش سایرین از پله ها پایین رفت و در حالیکه چشمانش از خشم به طرز عجیبی می درخشید قدم به طبقه همکف گذاشت و بعد از آن از خانه خارج شد. همانطور که پیش می رفت دست راستش را به علامت توقف سایرین در جای خود، بالا آورد و سپس در یک آن چوبش را به سمت بته ای که جسیکا نشان داده بود گرفت و درست زمانی که بته در اثر حرکت سریع فردی که پشت آن پنهان شده بود تکان خورد بی آنکه وردی بر زبان آورد اشعه ای آبی رنگ ساطع کرد و به دنبال آن فردی در ردایی قرمز فریاد کشان از پشت بوته ها به هوا پرت شد و در ارتفاع پنج متری از سطح زمین با شدت به شاخه ای کلفت از یک درخت تنومند برخورد و با سرعت به زمین سقوط کرد. آن صحنه آنچنان تکان دهنده بود که تمام محفلی ها نسبت به آن عکس العمل نشان دادند. جسیکا جیغی زد، آنیتا و چو همدیگر را بغل کردند، لوییس بشکن زد و یک هورای بلند کشید، سارا صورتش را در دستانش پنهان کرد، توماس دستاش را مشت کرد و از شعف بالا پرید و بدین ترتیب همگی به نحوی واکنش خود را نسبت به عمل حیرت آور دامبل دور نشان دادند.
لحظاتی بعد همگی هیجان زده بالای سر فرد قرمز پوش که در آن لحظه هیچ تکانی نمی خورد ظاهر شدند و در حالیکه با شگفتی متوجه شدند او یک زن است، از دامبل دور خواستند تا پوشش چهری او را کنار بزند. دامبل دور نیز زانو و پوشش قرمز رنگ چهره آن زن را کنار زد. ولی نه خود دامبل دور و نه سایرین طرف را فردی آشنا نیافتند. لوییس با تعجب گفت:
- این دیگه کیه؟ به نظر از مرگ خوارا نیست...
دامبل دور سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:
- اتفاقا از مرگ خواراست... فقط ردای سیاه تنش نیست.
سپس رو به اعضا ایستاد و خیلی محکم و جدی گفت:
- لطفا همین الان شروع به جستجو توی خانه و محوطه کنین و به هر مورد مشکوکی که برخوردید به من یا نزدیک ترین کس به خودتون خبر بدین... به هیچ وجه گروهی جستجو نکنین، ولی زیاد هم از بقیه دور نشین... پس خواهشا شروع کنین.
به محض به پایان رسیدن صحبت دامبل دور اعضا به صورت پراکنده شروع به جستجوی تمام سوراخ سومبه ها کردند. دامبل دور نیز چوبش را به طرف زن قرمز پوش گرفت و در حالیکه او را تا سرخود و با فاصله ی نیم متر از خودش بالا آورده بود به سمت خانه راه افتاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم که قابل تحمل بوده باشد.چون به نظر خودم پستم بیخود است.


دامبلدور خشمگین بود؟ چرا؟؟؟ در حالت عادی فردی که صحنه آویزون شدن یکی دیگه رو میبینه یا میترسه یا نگران میشه یا هردو! از اونجا که دامبلدور شخصیت والاییه ترسو میذاریم کنار و میمونه نگرانی!!

آن صحنه آنچنان تکان دهنده بود که تمام محفلی ها نسبت به آن عکس العمل نشان دادند. جسیکا جیغی زد، آنیتا و چو همدیگر را بغل کردند، لوییس بشکن زد و یک هورای بلند کشید، سارا صورتش را در دستانش پنهان کرد، توماس دستاش را مشت کرد و از شعف بالا پرید و بدین ترتیب همگی به نحوی واکنش خود را نسبت به عمل حیرت آور دامبل دور نشان دادند.

آیا گمشده ای پیدا شده؟! ولدمورت مرده؟ چرا همه باید بخاطر کاری که از طرف شخصیت بزرگ دامبلدور خیلی معمولیه اینقدر خوشحال بشن؟ حتی اگه نویل هم اینکارو بکنه همه فوقش میگن آفرین نویل! دیگه بالاپریدن و بشکن زدن و بغل کردن و اینا چین!؟

فضاسازی کمی داشتی...میتونستی بیشتر توضیح بدی و سعی کرده بودی حالات افراد رو نشون بدی اما نه در راه درست! باید ببینی توی کتاب اون شخصیت چه ویژگی هایی داره! برای مثال نمیتونی دامبلدورو در حد دادلی کوچیک کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوييس لاوگود در 1385/2/6 16:52:57
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/2/8 1:25:52
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




چهره های کنجکاو یکایک اعضا نشان از آن بود که آن چیزی را که میبینند را باور نمیکنند . این غیر قابل باور بود
طلسمهایی که دامبلدور برای قطع شدن خونریزی بر وی وارد می کرد نه تنها هیچ اثری نداشت بلکه باعث تشدید درد و در نتیجه صدای جیغ و ناله های جانکاهی که از وی خارج میشد می افزود...
سیریوس که کنار تخت نشسته بود و دستان " ریموس لوپین " را نوازش میکرد گفت:
_ پروفسور باید به سنت مانگو ببریمش!.... خونه زیادی ازش رفته.
دامبلدور در حالی که سعی داشت بلند شود تکانی به ردایش که بر اثر گرد و غبار کثیف شده بود داد و گفت:
_ بهتره تو و استرجس با هم برین..... ولی باید از هر اتفاقی باخبرم کنین....لازمه هر چیزی رو مشکوک بدونین....هر چیزی!
در همین حین استرجس و سیریوس ریموس را بلند کرده و به سرعت تمام به سمت سنت مانگو حرکت کردند...


کمی آنطرف تر آنیتا روی میز عسلی کوچکی که گویا زمانی برای یادداشتهای شبانه مورد استفاده قرار میگرفت نشست و رو به پدرش کرد و گفت:
_ حالا باید چیکار کنیم؟
دامبلدور دستی به ریش بلند و سفیدش کشید و در حالی که به پنجره ی شکسته شده خیره شده بود گفت:
_ باید منتظر سیریوس باشیم تا ببینیم از ریموس چه خبری میاره.... تا قبل از اون فقط باید برای بهبودی اون دعا کنیم.... فقط دعا....


ناگهان صدای جیغ دختری از کنار پنجره ی کنار در بلند شد....
همه ی اعضای محفل غافلگیر شده بودند زیرا هیچ مورد مشکوکی در آن محوطه نبود تا آنها را مضطرب کند ، همه ی گروه سرشان را به سوی جسیکا برگرداندند که توسط طلسم " له وی کورپوس" از سقف آویزان شده بود........
ولی طولی نکشید که اعضای محفل چوبدستی خود را در دست گرفته و آماده یضد حمله بودند.... دامبلدور خیلی سریع به سمت جسیکا رفت و وی را پایین آورد ، جسیکا در حالی که از ترس می لرزید دستش را به سمت باغ متروک گرفت و به بوته ای که پشت انباره کوچک بود اشاره کرد و اشک میریخت...


دامبلدور با آخرین توان به سمت پنجره رفت و در حالی که به ان منطقه خیره شده بود گفت:
_ بهتره همتون آماده باشین.......کنار همدیگه باشین..... جنگی کوچک در راهه.... اون فردی که جسیکا رو طلسم کرده قطعا همونیه که ریموس رو زخمی کرده ..... به نظر ما زود رسیدیم چون اون قصر کشتن ریموس رو داشت......
در همین حال آنیتا که کنار جسی نشسته بود رو به پدرش کرد و گفت:
_ یعنی اونا کی هستن؟؟
ولی دامبلدور قبل از شنیدن حرف دخترش از در خارج شده بود و بقیه ی گروه به دنبالش ....


ادامه دارد....
........................
1_ آیا ریموس بهبود می یافت؟
2 _ چه کسی به دره ی گودریک آمده بود؟؟
3_ آیا جنگی در شرف وقوع بود؟؟؟
....................

یک روش انتحاری برای اظهار وجود!!!
ببین لازم نیست حتما خودتو وارد کنی! با همین شخصیتهای اصلی هم میشه کارکرد!

ریموسو خیلی زود وارد کردی! باید یه خورده قبلش توضیحاتی میدادی...
نوازش دست معمولا حرکت مخصوص زنه! مردا معمولا کنار تخت زانو میزنن...در استفاده از اصطلاحات دقت کن!

وضعیت جسیکا...
"اشک میریخت" رو وقتی اخرسر میاری هیچ تاثیری نداره...نیاری خیلی بهتره! و یا میتونی اول بیاری...البته بهتره که فقط ترس رو بگی..مگر اینکه شخصیت جسیکا اونقدر لوس باشه که فوری گریه کنه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/2/4 18:57:33
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/2/8 1:16:18
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
غیییژژژ...
پله ها در زیر قدم های استوار آنیتا، ناله سر می دادند که " نرو". اما آنیتا به راه خود ادامه داد و پله ها را یکی پس از دیگری می گذراند. بر روی پله ی چهارم ایستاده بود که بازهم قطره ای خون دید. پس با کنجکاوی و دلهره ی بیشتری راه خود را به پیش گرفت... .
***
_ پروفسور دامبلدور...پروفسور دامبلدور....
دامبلدور، با دیدن چهره ی وحشت زده ی چو، کمی نگران شد و سریعا گفت:
_ آروم باش چو... آروم... آفرین... چه اتفاقی افتاده؟
چو کمی نفس تازه کرد و در حالی که آب دهانش را به سختی قورت می داد، گفت:
_ پروفسور... توی خونه...خون ریخته شده... زودباشین... فکر کنم آنیتا خودش رفت...
سریوس با نگرانی نگاهی به دامبلدور افکند و با دیدن برق چشمان او که حاکی از نگرانی برای دخترش و همچنین تفکری عمیق بود، گفت:
_ پروفسور... زودباشین....
و دامبلدور به سرعت از آن حالت در آمد و به راه افتاد. قدمهای آنان ابتدا آرام بود، اما چند لحظه ی بعد تبدیل به دویدن شد. با سرعت به داخل خانه رفتند. اما آنیتا را آنجا ندیدند. چو راه را نشان آنها داد. دامبلدور در راس آنها به سمت راه پله ها به راه افتاد و خیلی سریع چابک، آنها را رد کرد و به طبقه ی دوم رسید. قطرات خون، هنوز هم ادامه داشتند و تا به انتهای راهرو هم می رسیدند. اعضای محفل، با سرعت بیشتری راه خود را ادامه دادند.
***
آنیتا دید که خونها به اتاقی منتهی می شوند که دستگیره ی آن هم خونیست. ابتدا تردید داشت که در را باز کند یا نه؛ اما بعد از مدتی تصمیم خود را گرفت و دستش را بر دستگیره گذاشت_ دستش از خون خیس شد_ و آن را چرخاند. در با ناله ای دردناک باز شد. آنیتا در را تا آخر باز کرد. در فضای روشن آنجا، می شد ذرات گرد و غبار و تارهای متعدد عنکبوت را دید. تختی پرده دار، که زمانی پیکر یکی از اجداد خون اصیل پاتر بر روی آن می آرمیده، بر گوشه ی اتاق، تاریخها روایت میکرد. اما آنیتا با دیدن جسمی خون آلود بر روی همان تخت زیبا، فرصت نکرد تا به گذشته ی خانواده ی پاتر فکر کند، بلکه تنها به این فکر می کرد که آیا آنچه که میبیند، وافعیت دارد؟!
با تردید به سمت آن پیکر رفت. سرش را که با صورت بر روی تخت افتاده بود، برگرداند و با دیدن چهره ی او، جیغی کوتاه کشید... .
***
_ از این طرف پروفسور.... صداش از اینجا اومد.
همه به دنبال سارا دویدند و بعد از مدتی خود را جلوی دری یافتند که دستگیره اش خون آلود بود. دامبلدور دستش را بر دستگیره نهاد و آنرا چرخاند. بقیه در پشت سر او بودند و هیچ چیز نمی دیدند.
***
آنیتا با صدای باز شدن در سرش را برگرداند و با دیدن پدرش که بر آستانه ی در قد علم کرده بود، کمی خود را کنار کشید تا پدرش چهره ی او را ببیند. دامبلدور با دیدن چهره ی فردی که بر روی تخت افتاده بود، زیر لب زمزمه کرد:
_ یا ریش مرلین.... اون زندست؟؟!
آنیتا شانه هایش را به نشانه ی نداستن این موضوع بالا انداخت. دامبلدور به سرعت به سمت جسدی که بر روی تخت افتاده بود رفت. نبضش را گرفت و گفت:
_ اون زندست.... اون زندست... زود باشید کمک کنید.
و برای لحظه ای خود را کنار کشید و اعضای محفل که بر آستانه ی در قرار داشتند، توانستند او را ببینند... .

----
پ. ن: واقعا نتوستم کسی رو که بر روی تخت افتاده بود رو شناسایی کنم. آی نفر بعدی که پست می زنی(!) یا ناظران محترم، لطفا یه شخصیت بزرگ و خوب رو به جای این فرد قرار بدید! البته اگه سیاه باشه، بهتره! نمی دونم!
من که واقعا نتونستم چیزی بنویسم.

هوم!!

بهتر بود اونم مینوشتی...خودتم خوب میدونی که نفر بعدی میتونه حتی دادلی رو هم بذاره(!) باز میتونستی یه سری اطلاعات گنگ بدی و طی اونا به طرف بعدی حالی کنی که این شخص سیاهه! و نه در پاورقی! میتونستی حالت چهرشو توصیف کنی که مثلا خونی بوده...یا هرجور دیگه! اینجوری نه نیازی به پاورقی هست و نه اینکه خودت بنویسی! نفر بعدی ممکنه افکار مختلفی با توصیفات تو به ذهنش هجوم بیاره!

نمیخوام زیاد به نثر کار داشته باشم...ولی یه چیز کوتاه!
بهتره از حروف اضافه و اینجور چیزا زیاد استفاده نکنی...

ناله سر می دادند که " نرو"

برای مثال اگه اینجا که حذف بشه جمله بهتری از آب درمیاد!البته منظورم اضافات اجباری نیست!!! (ادبیاتو جال میکنی!؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/2/8 1:06:14
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا مصمم شده بود که دریابد چه چیزی باعث تغییر ناگهانی جو زیبای دره به گورستان سیاهی شده است. خشم همراه با اشتیاق برای یافتن حقیقت آن چنان در وجودش ریشه دوانده بود که صدای فریاد اعضا مبنی بر ایستادن را نشنید.

چو که متوجه شد فریاد ها سودی در پی نخواهند داشت خود نیز در پی او دوید تا به نزدیکی وی رسید.چو با حالتی شتاب زده در حالی که دستش را بر روی شانه ی آنیتا می گذاشت و مانع حرکت او شد گفت:
_کجا داری میری...؟ می دونی چقدر خطرناکه...؟ شاید یه چیزی وحشتناک تر از وضعی که اینجا می بینی منتظرت باشه.....! یه ذره خود دار باش.... با عجله که کاری درست نمی شه!
اما آنیتا به حالتی مخالف گونه دوباره حرکت را آغاز کرد و در همان حال جواب پاسخ چو را داد:
_هرکسی بخواد می تونه با من بیاد.....بالاخره قفلیه که باید باز بشه... اگر کلیدش دزدیده شده ما اون رو می تونیم بشکنیم..!

مقابل در ایستاد. از اینکه در را بسته یافته بود متعجب شد.معمولا مرگ خواران در خانه ایی که برای نابودی بر می گزینند نمی بندند و در واقع دری باقی نمی گذارند.این نخستین هشدار برای کسی بود که قصد وارد شدن داشت.آنیتا دستش را بروی دست گیره نهاد و آن را با کمی فشار باز کرد. در نگاه اول خانه همانی بود که در نخستین ساعات روز آن را ترک کرده بودند. قبل از اینکه وارد خانه شود چوب دستی اش را به حالت آماده باش در میان دستانش جای داد و می دانست هرلحظه امکان رخ دادن حادثه ایی بس فراتر از آنچه که در ذهن به تصویر کشیده می شود وجود دارد.

قدم به داخل گذاشت. چو نیز به تبعیت از او وارد شد. اما لحظه ایی ایستاد و نگاهی به اعضا افکند که با اضطراب و نگرانی همان جا ایستاده اند. مطمئن شد دامبلدور نقشه ایی در سر دارد. زیرا اگر غیر از این بود او هیچ وقت اجازه نمی داد دخترش را به تنهای در دل خطر رها کند. نگاه از آنان بر گرفت و به دنبال آنیتا به راه افتاد.

خانه در سکوت به سر می برد و این سکوت آن چنان به غلظت خود رسیده بود که حتی صدای پر زدن گنجشکانی که جایی از آن خانه را مأمن خود ساخته بودند نیز شنیده نمی شد. محیطی مخالف با چیزی شده بود که در نگاه اول بود.چو بر سرعت خود افزود تا فاصله ی خود تا آنیتا را جبران کند.آنیتا با دقت فراوان اطراف را از زیر نظر می گذرانید ولی تا کنون تغییری عجیب مشاهده نکرده بود.

فاصله ی سالن تا راه پله هایی که به طبقه ی فوقانی متصل بود را پیمودند .اما هنوز به پله های چوبی نرسیده بودند که آنیتا ایستاد و به زمین خیره شد.سپس همان جا نشست. چو نیز به سرعت خود را به او رساند و روی زمین را نگریست. چند قطره خون چیزی بود که به نظر هر دو تعجب بر انگیز بود. آنیتا به قطره های بعدی که اکنون بر روی پله ها بود و تا بالا نیز ادامه داشت نگاه کرد. سپس رو به چو کرد و گفت:
_بهتره بری به پدرم بگی دو سه نفر دیگه رو هم برای کمک بفرسته! شاید لازم بشه.....!
چو سر فرود آورد و به سرعت از خانه خارج شد. ولی آنیتا نایستاد و تصمیم گرفت نخستین نفر باشد!
__________________________________________________

یه سوال
پست های اینجا نقد هم میشه؟!!!

هوم!
پست قشنگی بود...نسبت به پستهات تو گریمولد!!! پیشرفت زیادی داشت! در واقع شاید بتونم بگم بهترین پستت بود!!

فضاسازی خوبی داشت...شخصیتها و احساساتشونو قشنگ توضیح داده بودی و جو فضای داستانو هم منتقل میکرد...از نوع پستهای مورد علاقه من!!!

ولی چیزی نوشتی که طرف بعدی رو یخورده محدود میکنه! نقشه دامبلدور! شاید بهتر بود اول نقشه رو از نظر خودت یه خورده میگفتی و بقیشو منتقل میکردی به بعدی!

دیگه هیچ اشکالی به نظرم نمیرسه..! خیلی خوب بود! همین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/2/2 20:18:33
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 04:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از یک صبحانه بسیار عالی، بلاخره تمام اعضای حاضر در محفل در دره گودریک ظاهر شدند.همه خوشحال، در انتظار دیدن زیباترین جای دنیا!!!!


خانه ای ویرانه..درختان خشک شده...باغچه ای بیجان...تنها چیزهایی بود که محفلیها میدیدند و صدای هوهوی باد که در شاخه های خشک میپیچید، تنها صدای مکان بود!

دامبلدور قدم جلو گذاشت...تنها یک چیز از مغزش میگذشت و آن این بود که آنجا دره گودریک نبود!
رو به بقیه کرد:

-فکر کنم هممون اشتباهی ظاهر شدیم! اینجا که دره نیست!
-هممون بابا؟! هممون یه جا؟! امکان نداره!

دختران محفلی گوشه ای جدا ایستاده بودند و پچ پچ میکردند...جز چو و آنیتا هیچکدام قبلا به دره نیامده بودند. تنها این دو بودند که شومی آنجا را احساس میکردند...

به نظرشان امکان نداشت گلها و درختان جز در حضور سایه ای شوم بمیرند...هردو مرگ عزیزترینانشان را همراه مرگ گلها دیده بودند...هرلحظه چشم انتظار دیدن جسدی بودند که با دهان باز، چشمان گرد و وحشت زده و موهای آشفته، بی هیچ نشانی از زندگی روی زمین افتاده باشد...هنوز خاطره آن کابوس از یادشان نرفته بود..

آنیتا کابوسهایش را رها کرد و به جلو، به طرف در خانه دوید. بین آنهمه محفلی تنها او، دختر کوچک دامبلدور بود که جرئت این کار را داشت!

لحظه ای همه به او خیره شدند. شومی آنجا همه را فراگرفت...همه یکصدا فریاد زدند:

- نرو آنیتا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-ترسوی بزدل...بیا تو!
-مطمئنی کسی نیست؟
-آره بابا...مطمئن باش اسمشو نبر یه دفعه نمیفته روت بخورتت!

طلوع خورشیدی که هر روز از پنجره ی خانه های دره ی گودریک نمایان بود، امروز زیبایی خاصی به خود گرفته بود.
دو دختر نسبتا جوان و کم سن و سال در خانه ای متروکه قدم میزدند.

دختر اول که موهای سیاه بلندی داشت دستی بر روی لبه ی پنجره کشید.

-دامبلدور که میگفت بازسازیش کردن...پس چرا اینقدر کثیفه؟...نگاه کن همه جا گرد و خاک خالیه!

دختر دوم نیز با موهای تیره ی خودش در کنار دختر اول ایستاد و بعد از سرفه ای کوتاه به سوالش جواب داد...

-بابا گفت چند سال میشه بازسازیش کردن و اون موقع به فکر یه همچین روزایی بودند.

چند سال پیش اعضای محفل ققنوس به ویرانه های خانه ی خانواده ی پاتر آمده بودند و شروع به بازسازی خانه کرده بودند.


-----فلش بک(Flash Back)....چند روز پیش-----

فردی شنل پوش روبروی خانه ی شماره 12 گریمالد ایستاده است.زنگ در را به صدا در می آورد....زنگی که فقط توسط اعضای محفل ققنوس دیده میشود.پس حتما آن فرد شنل پوش یک عضو محفل ققنوس است.

اما چند دقیقه بعد که سه جسد بر روی پادری خانه شماره 12 گریمالد افتاده بود معلوم شد که اینطور نبود!

آن روز آلبوس دامبلدور به تمام اعضای محفل ققنوس هشدار داد که هر آن ممکن است بلاتریکس لسترانج و مرگخواران به خانه شماره 12 گریمالد حمله ور شوند.
بعد از آن بود که چوچانگ و دخترش آنیتا را به دره ی گودریک اعزام کرده بود.
---------------------------------------------------------



-واقعا واقعه وحشتناکی بود!...کی فکرش رو میکرد؟
-اوهوم

دو دختر بعد از دیدن طبقه ی دوم خانه از در خارج شدند و در محوطه ی جلوی خانه قرار گرفته بودند.صبح دل انگیزی بود که با منظره ی زیبای دره ی گودریک دل انگیزتر و هیجان انگیزتر به نظر میرسید.

تـــــــــــــــاپ!

ظاهر شدن هیکل لاغر و استخوانی دامبلدور در اوایل صبح در آن هوای خاطره انگیز احساس های مختلفی را در چو و آنیتا به وجود آورد...اما بارزترین احساسی که داشتند احساس ضدحال بود!!
چو و آنیتا لحظه ای به هوا پریدند.

آلبوس: صبح بخیر!...خوش گذشت؟
آنیتا: صبح بخیر...من اول باید صبحونه بخورم تا بعد بتونم به سوالهای شما جواب بدم بابا!
آلبوس: اوکی!...اما قبلش فقط بگید که مشکلی که از لحاظ وارد شدن به خونه براتون به وجود نیومد؟

این بار چو پیش قدم شد.

چو: نه به هیچ وجه پروفسور...کاملا امن و امان به نظر میرسه!
دامبلدور: خب خیلی خوبه...پس بهتره هر سه با هم به گریمالد برگردیم و بعد از یک صبحانه مفصل، با تمام اعضای محفل به اینجا بیایم.

چو: فکر خوبیه!
آنیتا: عالیه!

تـــــــــــــــاپ تــــــاپ تـــــــاپ!

------------------------------------------------------------------------
خب دوستان دره ی گودریک نیز مکانی جدید برای ستاد محفل ققنوس خواهد بود که البته اینکه چگونه این دره ی برای محافظت رازهای محفل ایمن تر میشه و مشکلاتی که به وجود میاره باید نمایشنامه زده بشه و این خودش سوژه ای برای این تاپیک خواهد بود!

پس شروع کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/2/1 23:46:36
شناسه ی جدید: اسکاور