جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 شهریور 1390 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



.:. ساعتی بعد سلول انفرادی .:.

کینگزلی روی زمین سرد و تاریک سلول می نشیند. احساس تنهایی چون بازویی بر گلویش چنگ می اندازد. برای شکستن سکوت حاکم بر سلول شروع به خواندن شعر می کند.
" اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره....
.
.
.
.
من بزغاله می خوااااام!"

و گریه ی کینگزلی فضای سلول سرد را سرد تر می کند. روی دیوارها شعر ها و خط های زندانیان قبلی که در این سلول زندانی شده بودند دیده می شود.

"- من وقتی معصوم - دوست همزاد - را می بینم که زیر درخت نارون فقه می خواند به اندازه ی یک موش صحرایی دلم می گیرد!"
امضاء: هدویگ

- جـــــــیـغ !!!
امضاء : ج.س.پ

- " ناظر کمکی اضافه میشود!!! "
امضاء: استر


و...
کینگزلی یک تیکه گچ را با اندوه فراوان ! برمی دارد و شروع به نوشتن می کند.

- آه، من چقدر بدبختم!
امضاء : شکلبوت


درهمین هنگام پنجره ی آهنگین و کوچک روی درب کنار میرود و کینگزلی صدای ایوان را که میگفت: ملاقاتی دارد! میشنود!


.:. اتاق ملاقات .:.
کینگزلی پشت شیشه گوشی را برمی دارد و از آن طرف سیل عظیم ملاقاتی ها جاری می شود.
جسی با ناراحتی آدامسشو بادمیکنه و سمت شیشه میترکونه، گلرت با تیغ موکت بری سعی در شکاندن شیشه میشه و لی جردن اشک چشماشو پاک میکنه!

عومل پشت صحنه:

ناگهان گودریک صدایش را آرام می کند و می گوید:
- ما امشب ساعت 12 بیرون میاریمت!! ببینم دامبل اینجا بود دیگه؟!
کینگزلی سرشو به علامت تایید تکون میده و به رفتن دوستانش خیره میشه !!
اما به محض بلند شدن صدای بلندگو رو میشنوه:

" زندانی سلول شماره ی 666 به داخل قفسه ی آهنی قرنطینه می شوند."

شکلبوت:



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 شهریور 1390 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- نــــــــــــــــــه!

بلا که به شدت عصبانی شده بود، هرچه دم دستش بود را برداشت و شروع به پرتاب کردن به سمت کینگزلی کرد.

- اوخ ... نکنین بابا ...

کینگزلی سعی کرد با دستانش سرش را بگیرد تا مبادا ضربه مغزی شود. بالاخره بلا دست از پرتاب اشیای گوناگون برداشت، چوبدستیش را به سمت کینگزلی گرفت و با حالت تهدید آمیزی پرسید:

- اونجا چی کار میکردی؟

کینگزلی ابتدا زیرچشمی نگاهی به بلا انداخت و بعد از اطمینان یافتن از اینکه پرتابی در کار نیست، دستانش را پایین آورد و گفت:

- کجای حضور من تو یه جزیره عجیبه؟

رز جیغ زنان گفت: ولی اون جزیره زلزله اومده!

کینگزلی زیرلب دشنامی به رز داد و گفت: درسته! منم رفته بودم ببینم دوستام زنده موندن یا نه و اینکه کمکشون کنم!

کینگزلی با دیدن چهره های مرگخواران ادامه داد: من سیاهپوست نبودم، از بس توی اون جزیره با خانواده م زیر آفتاب گشتم سیاه شدم. ببینین کف دستام سفیده!

و دستانش را جلوی مرگخواران دراز کرد تا همه سفیدی آن را ببینند. هیج کدام از مرگخواران متوجه اینکه سفیدی کف دست یک سیاهپوست امری عادیست حرف او را باور کردند.

لونا یک قدم به سمت کینگزلی برداشت و گفت: ولی تو با آدمای مشکوکی بودی!

کینگزلی شروع کرد به زیرلبی مرلین مرلین کردن و گفت: اونا دوستام بودن که برای کمک بهم اومده بودن. میذارین برم؟ ممکنه یکی زیر آوار کمک منو بخواد!

بلا که کاملا ناامید شده بود چوبدستیش را پایین آورد و گفت: اگه از دوری ارباب ناراحت نبودم اول یه کروشیو میزدم بت و بعد میذاشتم بری. حالا تا نظرم عوض نشده برو!

کینگزلی لبخندی زد و سرش را برای همه ی مرگخواران تکان داد و به سمت در رفت تا از آنجا خارج شود. اما درست در لحظه ای که در را باز کرده بود و میخواست برود، جمله ای توجه همه ی مرگخواران را دوباره به او جلب کرد.

- ولی تو یه محفلی هستی! و حتما همراهاتم محفلی بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1390 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگخواران منتظر بودند که آن گروه عجیب چند قدم حرکت کنند.

ماه آن شب قیافه ی عجیبی داشت. پایین آمده و بود و رنگش به زرد ملایمی میزد. در لحظه ای که گروه جادوگران جلو تر آمدند، ابری جلوی ماه را گرفت. قیافه ی دیگران اصلا واضح نبود. اما با تغییر نور ناگهانی، برق کله ای کچل دیده میشد.

مرگخواران تا هفت آسمان بالا رفتند. دامبلدور را رها کردند و با گونی های برنجی که با خود آورده بودند به سمت آن گروه عجیب حمله بردند و فرد کچل را درون کیسه کردند و سریع آپارات کردند.

- اینا کی بودن؟ کی رو بردن با خودشون؟

خانه ریدل

رز همان طور که دور خود میچرخید فریاد زد:

- بالاخره اربابو پیدا کردیم! باورم نمیشه!

مرگخواران که به سختی گونی را حمل میکردند داخل آشپز خانه شدند و گونی را روی میز گذاشتند. دستان بلا با طرز و لرد به سمت گونی رفت.

هیچ صدایی به گوش نمی رسید جز جرق جرق انگشتان بلا. همه ی مرگخواران با عصبانیت منتظر حرکت دست بلا بودند. پاپیون اختراعی رز به دست بلا باز شد و گونی در یک لحظه پایین افتاد و شخص کچلی را نمایان کرد.

او ارباب نبود. مگر اینکه نور آفتاب جزیره ی میلتون میتوانست کسی را سیاه پوست کند!

کینگزلی شکلبوت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1390 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه(دزدیده شده از لینی)]زلزله ای در جزیره ی میلتون رخ داده که کل اونجارو با خاک یکسان کرده. دامبلدور و لرد هم تصادفا هردو توی همون جزیره بودن. این زلزله باعث میشه هردو حافظه شونو از دست بدن. مرگخوارا و محفلیا که متوجه زلزله شدن و میدونن رئیس خودشون توی اون جزیره بوده، به جزیره میرن. مرگخوارا به دنبال لرد و محفلیا به دنبال دامبلدور هستن. اما برعکس میشه و مرگخوارا دامبلدورو پیدا میکنن و با این فکر که لرد خودش به خانه ریدل برمیگرده، همراه دامبلدور از جزیره خارج میشن و سعی میکنن اونو آدم سیاهی کنن. محفلیا هم لردو پیدا میکنن و به خانه گریمولد برمیگردن و لرد رو به روشنایی دعوت میکنن. اما ناگهان هردو گروه متوجه میشن که به هیچ وجه نمیتونن دامبلدورو سیاه و لردو سفید کنن. پس تصمیم میگیرن برگردن به جزیره و اینبار محفلیا دامبلدورو پیدا کنن و مرگخوارا لردو.[/spoiler]

مایل ها دورتر، جزیره ی میلتون، شب هنگام

- آخ! احمق! کروشیو! پامو لگد کردی!
- ببخشید بلا! از قصد نبود.
- یواش تر حرف بزن ایوان! اینجا ممکنه آدم خوارا وجود داشته باشن.

مرگخواران پشت تخت سنگی نزدیک ساحل تازه رسیده بودند و آنجا پناه گرفته بودند تا موقعیت را ارزیابی کنند.

رز آهسته پرسید: واقعا این همه احتیاط لازمه؟ اینوقت شب که کسی اینجا نیست. بهت نیس بریـ...

همان موقع بلا جلوی دهان رز را گرفت و به چند سایه که مقابلشان در حال حرکت بودند اشاره کرد و زمانی که رز ماجرا را دید دستش را از روی دهان او برداشت.

سایه ها در حالی که خم شده بودند آهسته قدم برمیداشتند.

لونا برای جلوگیری از فریاد زدن زبانش را گاز گرفت و گفت: اونا خفاش های پیشرفته هستن، بال هاشون رو نگاه کنید، واسه همینه که هیچکس تو این جزیره نیست، همه ش کار این خفاش های پیشـ...

اینبار بلا با طلسمی لونا را ساکت کرد و گفت: اونا خفاش نیستن متوهم! اونی که تو اسمشونو گذاشتی بال ردا هست، چوبدستیاشونو نگاه کن. اونا جادوگرن!


بعد از اینکه جادوگران ناشناس از آنجا دور شدند بلا از جا برخاست و به دنبال او مرگخواران هم راه افتادند.

مرگخواران در حالی که فاصله اش را با ناشناسان حفظ میکرد در حال تعقیب آن ها بودند.

و بلاخره آنها درست در کنار کشتی به گل نشسته ای متوقف شدند و مرگخواران جایی برای پنهان شدن و زیر نظر گرفتن آن ها یافتند و به سرعت تغییر مکان دادند.

- حالا باید منتر بمونیم بیان جلوی نور مهتاب تا چهرشون رو تشخیص بدیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مرداد 1390 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آنسوی ماجرا – خانه شماره 12 گریمولد

ولدمورت گوش هایش بر اثر کشیدن کش آمده بود و به خاطر کشتن سوسک ها پنج بار خیابان گریمولد را دور زده بود. جیمز سخت مشغول یاد دادن کار های سفید به ولدمورت بود و او هم مات و مبهوت به درس ها گوش میداد ولی رفتار شیطانی اش هیچ تغییری نمی کرد. جیمز پیش هری رفت و گفت:
- این ولدک عوض به شو نیس. هر چی بهش میدگم گوش میکنه ولی هیچی نمی فهمه.
هری پس از چند لحظه فکر کردن گفت:
- بهتره همه با هم راجع به این موضوع صحبت کنیم.
- پس من میرم اعضا را توی آشپزخانه جمع میکنم.
جیمز بعد از تمام شدن حرفش از هری دور شد. هری هم به سمت آشپزخانه رفت تا آنجا را برای جلسه آماده کند.

همین سوی ماجرا – آشپزخانه گریمولد

جیمز بعد از اینکه تمام صندلی های دور میز آشپزخانه پرشد و همه اعضا در آنجا حاضر شدند صدایش را صاف کرد و گفت:
- این ولدک درست به شو نیست و اصلا نمی تونه سفید بشه. من که هر کاری کردم نشد. اگر کسی نظری داره بگه تا ببینیم باید چیکار کنیم.

سدریک همانجوری که بر روی صندلی اش نشسته بود گفت:
- من یه سری تحقیق کردم که میگه آدم با فراموشی رفتارش تغییر نمی کنه. چون رفتارش مربوط به روحش میشه نه مغزش. بهتره وقتمون را برای پیدا کردن دامبلدور صرف کنیم.
بقیه محفلی ها هم به نشانه موافقت سر تکان دادند و برای پیدا کردن دامبلدور رفتند که آماده بشوند.

فرسخ ها دورتر – خانه ریدل ها

بلاتریکس بعد از آمدن دامبلدور دوباره سعی کرد که گوشت تسترال را به او بدهد ولی دامبلدور همچنان مقاومت میکرد.

بلاتریکس رویش را از دامبلدور برگرداند رو به رز گفت:
- من دیگه خسته شدم برو اعضا را تو سالن جمع کن که ببینیم با این چیکار کنیم.

همین سوی ماجرا – سالن جلسات خانه ریدل

بلاتریکس بدون مقدمه گفت:
- ریشیه نمی تونه سیاه باشه. باید وقتمون را بذاریم برای پیدا کردن ارباب خودمون و گرنه

مرگخوار ها که خشم را به راحتی در چشمان بلاتریکس می دیدند بدون هیچ سوال و معطلی برای پیدا کردن اربابشان رفتند که آماده شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مرداد 1390 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آنسوی ماجرا (سوی اصلی) - خانه ریدل ها:

دامبلدور بر روی مبل تک نفره ای نشسته بود و با لبخندی دلنشین مرگخواران را که تنها چند قدم با او فاصله داشتند را برانداز میکرد.

مبل های چند نفره دیگری، به همراه تعدادی صندلی که به دلیل کمبود جا برای نشستن از آشپزخانه حمل شده و آنجا آورده شده بودند، جلوی دامبلدور قرار داشت و مرگخواران تمامی آن ها را پر کرده بودند.

بلا جلوتر از بقیه نشسته بود و بیشتر از دیگرمرگخوران به دامبلدور نزدیک بود. او برای اطمینان، رز را نیز کنار خود نشانده بود تا در وقتش از جیغ های بلند او استفاده نماید.

- دامبلدور! اینجا خونه ی توئه، ماهم خونواده ی توئیم. تو همه ی مارو خیلی دوست داری و به شدت به ما احترام میذاری. از بچگی کارت آزار و اذیت کردن بوده و سرگرمی مورد علاقه ت فرستادن کروشیو و آوادا سمت ملته. یادت اومد؟

دامبلدور جوابی نداد و به لبخند زدنش ادامه داد. لحظه ای چهره ی بلا پژمرده شد اما دوباره به حالت عادی برگشت، رز را جلو انداخت و گفت:

- فکر کن رز بهت خیانت کرده، اونوقت چی کارش میکنی؟

لبخند دامبلدور از بین رفت و این کلمات جای آن را پر کرد: نصیحت.

رز:

بلا:

مرگخواران:

بلا تی شرت رز را گرفت، او را از پشت کشید و دوباره سرجایش نشاند. بلا بشکنی زد و اینبار آنی مونی با سینی ای حاوی غذاهای رنگارنگ پشت سر دیگر مرگخواران نمایان شد. آنی مونی عمل عبور از موانع را به پایان رساند و دیس را روی میز کنار دامبلدور قرار داد.

بلا با اشتیاق چشمانش را بست و چند ثانیه به بوی خوش غذا دل سپرد. سپس چشمانش را باز کرد، تکه ای از گوشت تسترال را کند و آن را جلوی صورت دامبلدور تکان داد.

- این غذای مورد علاقه ی توئه، از خوردن گوشت تسترالا خیلی خوشت میاد. البته گوشت انسانو ترجیح میدی.

قیافه ی دامبلدور درهم رفت و سعی کرد با بینی اش بوی آن را حس کند، اما بلافاصله حالت تهوع آوری به او دست داد و سعی کرد با دستانش غذارا از خود دور کند.

بلا بلافاصله گفت: باید امتحانش کنی!

و سریعا تکه ای از غذا را درون دهان دامبلدور قرار داد.

دامبلدور ابتدا به حالت در آمد و بعد با بیشترین سرعتی که میتوانست به سمت مرلینگاه هجوم برد. بلا آهی کشید و گفت:

- باید عادتاشو تغییر بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/5 15:56:25
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/5 16:09:31
خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 3 مرداد 1390 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
» اوه چه خانوم باشخصیتی!!!؟؟؟ »

این صدای آرام دامبل بود که به گوش می رسید.

بلاتریکس: «نه. ایول. خوبه. مثل اینکه کلا حافظه اش رو از دست داده ! »

ایوان: «بلا ! ولش کن این ریشی رو ! بیا بریم دنبال ارباب ! »

آنتونین: «آره بریم ! بریم دنبال ارباب ! اما قبلش بذار این ریشی رو به دیار باقی بفرستیم ! »

آنتونین چوبدستی اش را از داخل ردای مشکی اش بیرون کشید و به سمت دامبلدور گرفته بود که با چهره ای کودکانه روی آوار نشسته بود. اما پیش از خروج اخگر از نوک چوبدستی آنتونین، بلاتریکس روی چوبدستی آنتونین دنده عقب گرفت و افسونش را در پیکر خود پذیرفت و آنرا به آغوش کشید. به ثانیه ای قلب بلاتریکس از دهانش آویزان شد که به مدد خاصیت کشسانی رگ و مویرگ های پیرامونش، دوباره مثل کش به سمت حلقش پرتاب شد.

بلا: «خنگ ! ما نیاز داریم به این ریشی ! وجود ریشی نورانیه و اصلا ضد گلوله و ضد طلسم داره. برمیگرده طلسم به سمت خودمون. ما باید این رو تربیت کنیم. از خودمون بشه. مخصوصا الان که دیگه آی.کیوش هم پریده ! »

ایوان رو به مرگخواران کرد و گفت:

«جمع کنید ! میریم هنگتون. ارباب هرجا باشه خودش برمیگرده. فعلا متقاضی جدید مرگخواری داریم ! »

و مرگخواران در حالیکه دور دامبلدور حلقه زده بودند، یکی پس از دیگر به همراه دامبلدور به سوی دهکده لیتل هنگتون و خانه ریدل آپارات کردند...


فرسخ ها دورتر – خانه شماره 12 گریمولد

لرد ولدمورت کبیر که دیگر حافظه ای براش نمانده بود، اما همچنان ذاتی خشن داشت، با صورتی گل انداخته و لبی آغشته به رژ لب و کلاه بوقی دامبلدوری و شنلی قرمز و کلا صورتی نورانی و آسمانی روی مبلی در پذیرایی خانه گریمولد نشسته بود. محفلی ها همه با انواع سپر و لباس های ضد افسون و دیوارهای کوانتومی و هسته ای، به فاصله چند متر از او با وحشت گارد گرفته بودند.

جیمز: «سلام ولدک. تو هستی تک ! من جیمز جیغول هستم. به من احترام بذار. من پروف توئم. جیغ ! »

لرد: «سلام ! من هم ملا هستم ! »

جیمز: «چند لا ؟ »

لرد: «مو لا ! کمربند مشکی قرآن دارم ! »

جیمز: «خب. چرت و پرت نگو ولدک. من مدیر مدرسه محفل هستم. استاد درس مقابله با موجودات چنشدناک و اهریمنی خانه گریمولد. بریم سر جلسه اول کلاس مون. درس های سنگینی هست که باید بگذرونی ! آماده ای ؟ جیغ ! »

لرد: «»

جیمز جیغ گوشخراشی کشید که به دنبال آن شیشه بطری که روی میز مقابل لرد بود، خرد و تکه تکه شد و لشگری از سوسک های سیاه و بالدار در پذیرایی خانه به حرکت و پرواز در آمدند.

جیمز: «خب ولدک ! یک سفید اصیل در این وضعیت، یکی یکی سوسک هارو بازداشت می کنه و بعدش همه رو می بره در یک جنگلی به دامن طبیعت برمیگردونه. زود باش اینکارو بکن ولدک ! »

لرد در حالیکه صورت مهربان و خجسته اش را حفظ کرده بود، به اندازه یک ثانیه چشمانش سرخ شد و ده ها گلوله آتش از چوبدستی خارج شد و به اطراف رفت و سوسک ها را به خاکستر تبدیل کرد !

جیمز: «جیغ ! نه ولدک ! افسون های خطرناک بده. جیغ ! بی تربیت ! الان جریمه ات می کنم. ئه. ئم. ئه. سیریوس. سیریوس. با توئم. بیا گوش ولدک رو بکش یه دونه. جیغ ! »

صدای سیریوس از درون خاک گلدانی به گوش می رسید که می گفت:
«چرا خودت گوششو نمیکشی جیغول ؟! »


آنسوی ماجرا (سوی اصلی) - خانه ریدل ها
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو


سوژه شماره 3 مورد پسند واقع شد!!

------

اندر احوالات محفلیان !

آهنگی که بی شباهت به مارش عزا نبود بر فضا حاکم بود! محفلی های غیور در حالی که عینک آفتابی بر چشم داشتند و رداهای مشکی بر تن داشتند با تیپی کاملا صاحب عزاهانه! خانه گریمولد را به جزیزه ی خراب شده ! ترک کردند!

چند لحظه بعد، به جزیره میلتون که اکنون به تلی خاک تبدیل شده بود رسیدند!
سیریوس بلافاصله گوشی 1100 ش رو از جیب رداش درمیاره و یک اس ام اس رایگان برای فنگ میفرسته و منتظر میشه!!!

فنگ سگ باوفای محفل با استفاده از سرویس نمای دوستای خودش را به منطقه مورد نظر رساند و واق واق کنان به وسیله پوزه بند جادوگریابش وارد عمل شد و دیگر محفلی ها نیز در یک حرکت انقلابی آستینهایشان را بالا زده و انها نیز وارد عمل شدند!!!

-واق واااااق وووق واااق !
جیمز سریعا خودش رو به فنگ میرسونه که سرش رو زیر تخته ای چوبی فرو کرده بود و در حال کشیدن پارچه ای سبز رنگ بود!
جیمز به محض نزدیک شدن یویو از دستش رها میشه و بعد از کشیدن جــــــــــــــــــــیغ بنفشی، فریاد میزنه :
- جای دامبل، ولدی کچلو پیدا کردیم! برق کله شو از یه متری دیدم!!


و آما مرگخواران ...

دود ناشی از به بوق رفتن تی وی بینی آنتونین رو تیره کرده بود! وی با حسرت دستی به مانیتورش میکشه و نجوا میکنه:
- هعی ! چه شبایی که باهات فیلم های " سآآآنسور" ندیدم!!!
ایوان که منطقی تر از بقیه بود، و همچنان از ترس شنیدن خبر درحالت ویبره قرار داشت سریعا به سمت اتاقش میره و درون ساکش وسایل شخصی خودش رو ازجمله ، شامپو ! شامپو مولتی مدیا! شامپو مولتی سرور! شامپو یا رایحه ایفای نقش و در آخر شامپو بچه قورباغه ای داروگر رو داخل ساکش میذاره و جلو در وای میسته!
بلا چشم غره ای نثارش کرد و در حالی که آرزو داشت بابت تاخیرش وی را به کف حموم تبدیل کند، غیب شد!

سی دقیقه بعد!!!
- بگردید تنبل ها !!! ارباب منتظر تا خادمانش به کمکش برن! ... هی آنتونین سمت ساحل رو بگرد، احتمالا مای لرد داشته حموم آفتاب میگرفته !
آنتونین با عصبانیت دندانهایش را به هم سایید و به هرچه سر راهش بود لگد میزد که ناگهان صدای " آخ " ی توجه اش را جلب کرد!
لبخند کریهی بر چهره اش ظاهر شد، با صداب بلند فریاد زد:
هعی بجه ها! ببینید چی پیدا کردم! یه ریش دراز که برای برنزه کردن پوستش اینجا اومده !!!
بلا از اینکه توانسته بود دامبلدور را تنها گیر بیاورد جیغی از سر شادی کشید و با صدای خش داری گفت:
- بهترین راه اینه مغزش رو سشتشو بدیم تا به ما ملحق شه! وجود لرد سیاه و دامبل پیروزی ما رو برای همیشه قطعی میکنه!!

- اوه چه خانوم باشخصیتی!!!؟؟؟
این صدای آرام دامبل بود که به گوش میرسید...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


خانه 12 گریمولد:

جیمز رو به روی قاب عکس دامبلدور نشسته است و یویویش را مدام به آن میکوباند.

- طبق خبرهای بدست رسیده، امروز زلزله ای عظیم در یکی از ایالت های جنوب غربی کشور رخ داده است ...

جیمز با ناراحتی دست از کوباندن یویو به چشم و دماغ و دهان دامبلدور برداشت و گفت:

- آه عمو، الان با ریش کی بازی کنم؟ یعنی کجایین؟ جزیره میلتون بتون خوش میگذره؟ آه !

- نقطه ی اصلی وقوع این حادثه از جزیره میلتون بوده است که ناحیه های اطراف را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است ...

جیمز که به وضوح این تیکه ی اخبار را شنیده بود، با دستپاچگی فریاد زد:

- تدی تدی ! جیغ ! تدی !

خانه ریدل:

ایوان و آنتونین، بلا را محکم گرفته بودند تا مانع خارج شدن طلسم کروشیو دیگری از چوبدستی او شوند.

بلا با عصبانیت گفت: ولم کنین! ارباب نیس! من دلتنگم! بذارین با چار تا کروشیو خودمو آروم کنم!

- گزارش ها حالی از آن است که کلیه ی خانه های این منطقه، فرو ریخته و کل جزیره با خاک یکسان شده است.

بلا با شنیدن صدای اخبار فریاد زد: یکی این تلویزیونه لعنتی رو خاموش کنه!

- نیروهای ویژه برای کمک به زلزله زدگان، به سرعت وارد عمل شدند و راهی جزیره ی میلتون شدند. آن ها امیدوارند این زلزله، موجب کشته شدن آمار زیادی از مردم عزیز کشورمان نشـ... دوشومب !

همان موقع به سختی آنتونین را از خودش جدا کرد و گلدانی که دم دستش بود را برداشت و مستقیم به سمت تلویزیون پرتاب کرد و تلویزیون جان به جان آفرین تسلیم نمود.

ایوان با ترس گفت: احیانا در مورد جزیره ای که ارباب رفته بودن حرف نمیزد؟

و هر سه با وحشت به تلویزیون سوخته خیره شدند.

--------------------------------------

دامبلدور و لرد تصادفا هردو در جزیره ی میلتون هستن و زلزله ای عظیم در این جزیره رخ میده که اونو با خاک یکسان میکنه. حالا سوژه به انتخاب شما یکی از این سه مورده:
1. لرد حافظه شو از دست میده و محفل سعی در کشوندن لرد به طرف روشنایی داره!
2. دامبلدور حافظه شو از دست میده و مرگخوارا سعی در کشوندن دامبلدور به طرف سیاهی دارن!
3. لرد و دامبلدور هردو حافظه شون رو از دست میدن و مرگخوارا و محفلیا سعی دارن هردو رو به سمت گروه خودشون جذب کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 16:28:51
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 16:31:29
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه خبر داغ دارم یه خبر داغ دارم..عاشقت شدم من خیلی زیاد.. یه خب داغ دارم..یه خب داغ دارم..

دارک لرد همونطور که به تدی میخ شده به دیوار با خشانت نیگاه می کرد شاهد مرگخوار آوازه خوانی بود که سرخوشانه لی لی کنان وارد اتاق شد..

- ارباب جونم یه خبر داغ دارم.. یه خبر داغ دارم.. مژدگونیشو بدید اول!

هممم؟ نگفتم مرگخوار کی بود؟ اصن تابلوئه گفتن نمی خواد.. مگه چندتا مرگخوار سرخوش داریم؟ هین دوتا؟ نه باب یکی..لاوگودا کلا همشون همینجورین!

چشمای قرمز پرابهت دارک لرد چند لحظه رو پشمای گوسفندی که به منزله ی مو روی سر زنوف بودن نگاه کرد. لرد سیاه پیش خودش داشت بررسی می کرد که بهتره زنوفو بده تسترال بخوره یا نجینی رو بکنه تو دماغش.. ولی خب یه زنوف مرده از اینم به درد نخورتر می شد..

- پاداشت محفوظه زنوف.. بنال!

- ارباب.. ارباب.. وزیر اومده!
- وزیر اومده؟ خو اومده..هرکول که نیومده.. ژانگولرتر از اونم زیاد داریم! برو گمشو مرتیکه مو پشمی! کروشیو!

در این حین بلا انواع شونه های شکنجه، مته ها، چکش ها و هر جک و جونور و آت آشغالی رو که پیدا می کرد حواله ی تدی می کرد..

- خیلی خوبه بلا..عالیه.. همم.. حق این وزیر تقلبی رو بذار کف دستش..حالا دیگه وزیر ارباب رو می دزده توله گرگه زشت؟!.. همم وزیر ارباب؟ برگشت؟ چه جوری؟

فلش بک
وزیر کنار یه جن خاکی.. یه جن خونگی مرده و فضله ی هیپوگریف(!) توی انبار خونه ی گریمولد زندونیه..حرف جن خاکی رو که نمی فهمه جادو هم بلد نیس راه فرارم کلا تعطیله بیخیالش! و وزیر گرانقدر بریتانیا، فخر ملکه و سلطنت اینجا توی این زندون خاک گرفته، روی جعبه های خرت و پرت مالی نشسته و کاری هم غیر از یه قل دو قل بازی کردن نداره..!

- هیییعع ..گیسوی سپید ملکه!
- شوووپااق!

دوتا موجوده عجیبا غریبا با مقادیری سم بر روی دو پا به ترتیب روی سر دو تا جن فلک زده ظاهر شدن..

- خخخ ههه عع خخعهع خحغغعهه!
- به گیسوی ملکه قسم زبونتون اینقد سخ بود که من هیچ وخ یاد نگرفتمش! به جا این حرفا منو از اینجا ببرید بیرون!

صدای پایی از پشت در انبار به گوش رسید و دوتا موجود سُم دار پشت در کمین کردن که مهمون ناخونده رو غافلگیر کنن. صدای پا پشت در متوقف شد و کلید توی قفل چرخید در ناله کرد و باز شد و هیکل مرد شیکی نمایان شد که بلافاصله نقش زمین شد!

- عع! این که لودویک بگمنه! خاک بر سرتون.. کشتینش..برش دارید بریم از اینجا!
پایان این فلش بک


شروع این فلش بک
- هری کجایی؟ هرری عزیزم! ..هررری! باز سر منو دور دیدی رفتی پیش چوچانگ!؟ خودم می کشمت مرتیکه بوقی!

جینی با پس زمینه ی جیغ خانم بلک وسط خونه ی گریمولد جیغ جیغ می کرد.. مالی ویزلی خواست این وسط دخالت کنه و با نیروی عظیم چوبش هر دو نفرو با هم خفه کنه که ناگهان مث بادکنک ترکید!

- پلقت!
-
- کثافتا... بادکنک زاده ها.. ترکیده ها.. پاچیده ها!
- یه مشکلی وجود داره! هممم.. شاید غذا زیاد خورده بود..همم؟! (باهوششونه..دامبلدوره!:د)
پایان کل فلش بکا

توی خونه ی ریدل در محضر ارباب تاریکی.. لرد سیاه بهتره..بله.. می گفتم.. وزیر دیگر به همراه دوتا موجود سم دار شاخ دار دمدار! به علاوه جنازه ی بگمن در مقابل صندلی ای که دارک لرد روش جلوس فرمودن، وایستادن.

- اینا دیگه چه جونورایین ادی؟!
- مای هیت اینا جن واقعین.. ملکه مون وقتی فهمید تو هچل افتادم اینارو فرستاد کمکم! البته کمک زیادی به لودوی بدبخت نکردن!

- لودو بره به دفتر دامبلدور.. اصن مهم نی.. اوجا چه خبر بود؟
- خبرا تموم شد دارک لرد.. هری مفقود شده.. تدی دستگیر شده.. هیپوگریف هاگرید سیریوس بلک رو قورت داده و متواری شده.. دامبلدور و گلرت برای سالروز جشن چیز..امم.. همون چیز.. رفتن سانفرانسیسکو یهو و همم.. یه چن نفری هم ترکیدن.. چن نفری رو هم پرسیوال دامبلدور شخصا ترکوند و کلا کسی باقی نمونده قربان!

- این که نشد پایان ادی! بهتره پایان اینجوری باشه:

در افکار لرد سیاه
محفلی ها از اونور کوچه داد می زنن یا مرلین یا مرلین! و همینجوری هیپوگریفی به خونه ریدل حمله می کنن.. دارک لرد درو باز می کنه و با چوبی برافراشته به مقابله ی محفلی ها میره!

ریش دامبلدور رو می کشه.. یویوی جیمزو زیر پاش خرد می کنه می زنه زیر گوش سیریوس و نجینی رو تو حلق ویکتور کرام می ندازه.. گلرتم وحشت زده پا به فرار می ذاره و ارباب لبخند ملیح می زنن!

پایان افکار لرد

- دارک لرد سر نجینی رو نوازش می کنه و به وزیر می گه: اینجوری بهتر نشد ادی؟
- صد در صد مای هیت!

ناگهان جنازه ی لودو نعره می زنه و دو سه متری به هوا می پره: "چییِ؟ هررری؟ من؟ کیی؟ شیب؟ سقف؟ من عمرا هری بشم! "

The End

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وزیر ِ دیگر در 1390/5/1 14:27:16
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده