جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۲۰ تو کلاس نشستیم.

خوشبختانه امروز درس تعوریه و کاری نمیکنیم استاد داره راجعبه روشهای پیشگویی صحبت میکنه حرفاش خسته کننده تر از از اونه که بشه گوش داد من با .. پایان کلاس پیشگوییبیمیلی گوش میدادم... تا اینکه زمان مورد علاقم رسید


چیزی که نوشتی خیلی کوتاهه در حالی که انتظاری که تو این تاپیک می‌ره اینه یه داستانی رو شرح بدی که حول موضوعی که داخل عکس می‌بینی بچرخه. شامل توصیفاتی از این که کجا و چطور، چه وقایع داره رخ می‌ده، حال و هوای شخصیتا چطوره یا حتی چه دیالوگایی بینشون رد و بدل می‌شه. می‌تونی چند تا از پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو بخونی تا بهتر متوجه بشی که منظورم چیه. منتظرم تا با یه پست جدید برگردی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/27 19:49:39
با تو از تو برای تو
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۴،صحنه: کتاب‌خانه‌ی هاگوارتز، بعد از ظهری ساکت
جینی پشت میز چوبی قدیمی نشسته بود، و نور نارنجی غروب از پنجره‌های بلند روی صفحه‌ی کتابش افتاده بود. دریکو با قدم‌های آرام و نگاه مغرور نزدیک می‌شود و میگوید:
_خب ببین کی کتاب می‌خونه… یه ویزلی! باورم نمی‌شه چیزی جز دستور پخت سوپ یا راه‌های ارزون زندگی پیدا کرده باشی!
جینی بدون اینکه سرش را بلند کند میگوید:
_متأسفم، دریکو، اینجا بخش «کتاب‌های مفید برای کسانی که مغز ندارن» نیست، باید بری جای دیگه دنبالش بگردی.
دریکو با لبخندی تمسخر آمیز میگوید:
_زبون تندی داری، ویزلی. برای کسی که خانوادش هنوز با جارو چوبی به مهمونی می‌ره، زیادی پررو شدی.
جینی کتابش را می‌بندد و یه چشم های دریکو زل می زند.
_حداقل ما با جارو می‌ریم چون بلدیم پرواز کنیم. تو فقط یاد گرفتی از سایه‌ی بابات فرار کنی.
دریکو کمی جا خورد اما سریع خودش را جمع کرد و گفت:
_از تو انتظار نداشتم اینقدر باهوش جواب بدی، ویزلی… شاید اون گریفندور لعنتی داره روت تأثیر می‌ذاره.
جینی گفت:
_یا شاید فقط دارم یاد می‌گیرم چطور با آدمایی که ارزش ندارن، وقت تلف نکنم.
دریکو کمی از او دور می‌شود، و در سکوت کتاب‌خانه تنها صدای ورق خوردن کتاب جینی باقی می‌ماند.



---
مکالمه‌ی بین جینی و دراکو عالی بود!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/27 15:17:39
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 15:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بر اساس تصویر شماره ۸

*فضاسازی: خودتون رو در ساختمان اصلی وزارت سحر و جادو در قلب لندن تصور کنید؛ در یکی از طبقات پایین ساختمان اتاقی تاریک و نمناک واقع شده که مربوط به ظبط و بایگانی اسناد سال های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰ هست. با بی‌حوصلگی وارد اتاق می‌شید، چوب دستیتون رو می چرخونید تا لوموس اجرا شه و عنوان متنی که رئیستون دستور داده پیدا کنید رو در ذهن مرور می‌کنید، تو همین فکر هستید که ناگهان چشمتون به مجموعه برگه‌ای که روی زمین افتاده می‌خوره؛ اول با این قصد که اون رو به فقسه مربوطه برگردونید از روی زمین برمی‌دارید اما بعد از چند خط خوندن برگه اول، نظرتون عوض می‌شه. روی برگه نوشته شده...*

عنوان: روزنوشته ۰۳۷
نویسنده: ناشناس
رده‌بندی: فوق سری
*
*
*

۲۹ جولای ۱۹۸۱
-۲۳:۵۸
بارون تازه متوقف شده، من قدم‌زنان همراه با همکارم روفس اسکریم‌جیور به سمت محل قرار ملاقات می‌رم، این یک جلسه راهبردی بین شخص وزیر سحر و جادو، میلی‌سنت‌ بگنولد و مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز و رهبر محفل ققنوس آلبوس دامبلدور هست؛ احتمالا مشاوران اون‌ها هم حاضر خواهند بود.

-۰۰:۰۴
ما پشت در محل قرار هستیم. مکان ویژه‌ای برای این جلسه انتخاب شده؛ خونه امنی متعلق به وزارتخونه در مرکز لندن، یک کافه-رستوران عادی و ماگلی به نظر می‌رسه، چراغ‌های داخلش در حال حاضر خاموش هستن و پلاکارد عقب در نشون می‌ده که تعطیله، نکته اینه که به محض اینکه فردی شاغل در وزارتخونه یا ویزنگاموت دستگیره در این ساختمون رو فشار بده رمزتاز فعال می‌شه و جادوگر و همراهاش به اتاق سری منتقل می‌شن. طبق چیزی که به گوشم خورده تا الان ۵ بار از این اتاق استفاده شده که ۳ بار به اشتباه و تصادفی بوده و ساختش به زمان شورش اجنه بر‌می‌گرده.

-۰۰:۰۵
من و روفس دستگیره رو می‌گیریم و توی یک پلک به هم زدن خودمون رو در راهروی ورودی اتاقی دلباز می‌بینیم. هر دیوار با کاغذ دیواری قرمز یکنواختی، که طرح های طلایی نماد وزارتخونه یعنی حرف ام روش پراکنده شدن، پوشونده شده. جلو می‌ریم، میز چوبی و مستطیلی شکل طویلی در مرکز اتاق دیده می‌شه. این میز با صندلی های چوبی‌ زمختی که چندان راحت به نظر نمی‌رسه محاصره شده. چراغ های دیواری کلاسیک به همراه شومینه مرکزی اتاق نور کافی رو ایجاد می‌کنن تا ما بتونیم تابلو های نقاشی قرن هجدهمی متعدد و شمشیر وصل شده روی دیوار رو ببینیم. دوتا صندلی انتخاب می‌کنیم و منتظر می‌مونیم تا بقیه برسن.

-۰۰:۱۰
وزیر رسید، کت بلند و کلاه ماگلی تیره رنگی به تن داره، خیلی ها اونو آدم توانا‌تری نسبت به وزیر قبلی، هارولد مینچام، که نتونست از قدرت‌گیری دیوانه‌وار مرگ‌خوارها جلوگیری کنه می‌دونن اما فکر می‌کنم بحث اصلی اینجاست: آیا اصلا وقتی باقی مونده که کسی بتونه جلوی لرد سیاه رو بگیره‌؟
بعد از خوش و بش کوتاه روی صندلی می‌شینه و بلافاصله از ما درخواست گزارش وضعیت می‌کنه

-۰۰:۲۳
صحبت ما و وزیر تموم نشده که آلبوس دامبلدور وارد اتاق می‌شه، با لبخند و آرامش به سمت وزیر می‌ره. وزیر بلند می‌شه.
-آلبوس!
-میلی‌سنت عزیزم!
گرم‌گیری دوستانه اون‌ها خیلی طول نمی‌کشه و هر کس پشت میز می‌شنیه. کمی بعد فرانک لانگ باتم سر به زیر داخل می‌آد، شرط می‌بندم چند لحظه بیشتر پشت در مونده تا کامل مطمعن بشه هیچ مرگ‌خواری این دور و اطراف نیست؛ اون آدم محتاطیه.

-۰۰:۳۲
روفس و آقای لانگ باتم اطلاعات جدید دو گروه درمورد موقعیت و نقشه‌های مرگ‌خوارها رو به اشتراک گذاشتن. وزیر واکنش نشون می‌ده؛
-این خیلی نگران‌کننده هست آلبوس. ما چاره‌ای نداریم جز این‌که فوری و رودررو با اونا مواجه بشیم.
-نباید مستقیم به سراغشون بری. از بیرون ممکنه اینطور به نظر برسه که وزارتخونه به عنوان یک نهاد مشروع شانس بیشتری برای موفقیت داره اما قبول کن که اون‌ها نظم و منابع بیشتری دارن...
سکوتی از یأس برقرار می‌شه. نگاهم به شومینه جلب می‌شه آتشش حجیم تر از قبل می‌سوزه. سرم رو برمی‌گردونم تا بحث رو پیش ببرم.
-آقایون، به هر صورت ما یک راهبرد کلی نیاز داریم. نباید اشتباه وزیر قبلی رو تکرار کنیم.
همه به تایید سر تکون می‌دن. فرانک لانگ باتم ادامه می‌ده
-اما این خیلی سخته. ما هنوز کامل رفتار طرف مقابلمون رو نمی‌دونیم، اگر اشتباه بکنیم افراد بیشتری رو از دست می‌دیم.
روفس گفت:
-پس بیاید تصویر دقیق‌تری از میدان نبرد بگیریم.
و شروع کرد به توضیح دادن ابزارها و عادت های کلی مرگ‌خوارها

-۰۲:۲۶
تا الان بیشتر مطالب رو جمع‌بندی کرده بودیم. وزیر خیلی راضی به نظر نمی‌رسید. قبول کردن برتری مرگ‌خوارها براش سخت بود. با بی رمقی رو به دامبلدور گفت:
-چیز دیگه‌ای مونده آلبوس؟
-خب راستش رو بخواید،جناب وزیر، مهم‌ترین چیز مونده، یک پیش‌گویی.
همه متعجب شدن. پیشگویی مهم؟ اگر این‌قدر مهم هست چرا تا الان اشاره‌ای بهش نکرده بود؟
شخصا همیشه نسبت به دامبلدور مردد بوده‌ام؛ اون جادوگر قابل‌احترام و بسیار توانایی هست اما به نظرم اعتماد عمومی‌ای که نسبت به اون وجود داره قابل‌توجیه نیست، این رویداد فقط تردید منو بیشتر می‌کنه.
-منظورت چیه؟
-فقط میتونم بگم این پیشگویی ولدمورت رو خیلی به ترس انداخته.
-ما توی مخفی‌ترین جای ممکن هستیم، چطور نمی‌تونی جزئیات بیشتری به من بدی!؟
-باید به من اعتماد کنی میلی‌سنت.
وزیر کمی فکر کرد و بعد سر تکون داد. چهره‌ش نسبت به قبل جدی‌تر بود،با شناختی که از ایشون دارم این نشونه خوبی هست؛ به این معنی که نسبت به چند لحظه پیش آرامش خاطر بیشتری داره.

-۰۲:۲۹
حرف های پایانی دارن رد و بدل می‌شن، شعله شومینه بلندتر از همیشه می‌سوزه و این من رو دیوونه کرده. همزمان که بقیه مشغول صحبت هستن از جام بلند می‌شم. می‌خوام هیزم رو جابه‌جا کنم اما ابزار رو پیدا نمی‌کنم پس تصمیم می‌گیرم از شمشیری که کنار شومینه آویخته شده استفاده کنم. فکر میکنم گابلین‌ساز باشه، نقره‌ای، شفاف و مزین شده به سه یاقوت قرمز. اون رو به سمت شومینه می‌گیرم..
-صبر کن!
دامبلدور رو به من داد زد، بلند شد و به سمت آتش اشاره کرد؛ چیزی در وسط شعله قرار داشت، کنار شومینه اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد تا شمشیر رو بگیره. به وزیر نگاه کردم، آروم سرش رو تکون داد، پس شمشیر رو به دامبلدور سپردم.
زانو زد و آتش رو برانداز کرد. چوب‌دستیش رو بیرون آورد و جلوی آتش تکون داد. رنگ آتش سرخ به بنفش با رگه‌هایی از قرمزی تغییر کرد.
دامبلدور دستش رو داخل آتش برد. چیزی که از آتش بیرون آورد موردانتظار نبود، یک نامه...

-۰۲:۳۴
از: کنسرسیوم سرمایه‌گذاران جادوگری بینی-قرمز و امور مالی گابلینی
به: محفل ققنوس
لانگ‌ باتم پرسید:
-چرا بانکدار‌ها به ما نامه فرستادن؟
-گمان می‌کنم میخوان کمک کنن فرانک، جنگ ادامه‌دار به نفع اون‌ها نیست.
دامبلدور با شمشیر نقره‌ای نامه رو باز کرد:

این پیش‌گویی هشدارآمیز از معتبرترین سانتورها به دست ما رسیده و لازم دانستیم تا با شما در میان بگذاریم، تفسیر رو به خودتون می‌سپاریم:

نبرد دو بار پایان می‌یابد
*
وزیر پرسید:
-پناه بر ریش مرلین! این چه معنی‌ای می‌تونه داشته باشه آلبوس؟
-نمی‌دونم، باید بهش فکر کنم
آلبوس دامبلدور که گیج و شگفت‌زده در فکر فرو رفته بود، تصمیم گرفت جلسه رو زودتر ترک کنه.
-من باید به هاگوارتز برگردم، از دیدنتون خوشحال شدم جناب وزیر، روفس، کارآگاه.
با دامبلدور و فرانک لانگ باتم خداحافظی کردیم. من و روفس و وزیر تصمیم گرفتیم کمی بیشتر بمونیم و مسائل دیگه‌ای رو به گفت‌وگو بزاریم.

-۰۲:۵۴
برگشتم خونه. هر چه‌قدر فکر می‌کنم نمیتونم پیشگویی رو رمزگشایی کنم. دیگه تا دو ماه نمی‌خوام هیچ پیشگویی‌ای بشنوم. بهتره بخوابم فردا روز طولانی‌ای در پیش دارم.





پ.ن:یه کم زدم جاده خاکی امیدوارم موردپسند باشه!


b]---
کاملا مورد پسند واقع شد.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت. [/b]
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/12/24 18:43:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/25 12:22:36
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 08:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۰
یک روز آفتابی بود که با هگریت رفتیم توی اون کوچه که فک کنم اسمش ی همچین چیزی بود "دیاگون"آره فک کنم همین بود...
حالا بگذریم وقتی رسیدیم اونجا من چند ثانیه ای مات و مبهوت و خیره ماندم...
اون کوچه خیییلی جای عجیبی بود و اصلا شبیه کوچه های معمولی نبود،مثلا اون جا موجوداتی عجیب میدیدم که هگریت بعدا گفت اسم اونا گابلینه...خلاصه فرو رفته بودم تو فکر که یکهو هگریت صدام زد و از فضای خودم اومدم بیرون و رفتیم برای خرید...
من به هگریت گفتم که پولی ندارم ولی او نگفت که نترس و رفتیم وارد بانکی شدم که انگار پدر و مادرم برایم در انجا پول گذاشته بودند...
رفتیم و پول هایمان را برداشتیم تا بریم سراغ خرید وسائل...
ازون بانک که درومدیم چشمم خورد به یه مغازه عجیب ناخودآگاه رفتم سمتش تا ببینم اونجا چ خبره...پشت ویترین ی چیز بود ک خیییلی واسم جذاب بود؛اون ی کتاب سخنگو بود...اصلا باورم نمیشد که دارم با ی کلاه حرف میزنم.
از پشت شیشه بهش گفتم:سلام.حالت خوبه؟
اون با صدای بامزش گفت که:سلام.تو هری پاتری؟ممنونم.
بهش گفتم:تو من رو از کجا میشناسی؟
گفت:مگه میشه کسی تو رو نشناسه؟
گفتم:چطور مگه؟
گفت:مامان بابای تو توسط اسمشو نبر کشته شدن ولی تو نمردی و فقط پیشونیت زخم شد...
گفتم:جدی داری میگی؟یعنی مامان بابام اونطوری مردن؟یعنی زخم پیشونیم بخاطر اونه؟اصلا اسمشو نبر کیه؟
گفت:اوو شاید نباید میگفتم...یعنی واقعا نمیدونستی؟اسمشو نبر یه جادوگ....
هگریت در همین لحظه اومد و من رو کشید و گفت اصلا معلوم هست کجایی؟نگرانت شدم..
بهش گفتم:هگریت این کتاب چی میگه؟میگه مامان بابای منو یکی کشته که اسمش هم نگفت.مگه مامان بابای من تصادف نکردن؟؟و گفت خواست منو بکشه که نمردم و فقط پیشونیم زخم شده...
گفت:اینا زیاد مهم نیست...الان باید فقط سریع خریدات رو بکنی تا برسیم به قطار...
پس منم اعتنایی نکردم و رفتیم سراغ خرید ها...ولی ذهنم هنوز مشغولش بود.
اولین چیز رفتیم و کتاب هامو گرفتیم که زیاد چیز خاصی نبود و فقط از صاحب اونجا که یک پیرزن بود با حیوون خونگیش که یک گربه بود که بال داشت!
بعدش رفتیم سراغ خرید چوبدستی که اینجا هگریت منو ول کرد و رفت و گفت:وایسا و خریدت رو بکن من الان میام...
گفتم باشه.
به اون پیرمرد سلام کردم
گفت:(با لحن عصبانی)بگو چی میخوای؟
چون اون کتاب بهم گفته بود من معروفم و این اقا باهام بد برخورد کرد خواستم بهش بفهمونم که من کیم پس بهش گفتم:میدونی من کیم؟من هری پاتر هستم...
اولش گفت:هرکی میخوای باش...بگو ببینم چی میخوای.
اما کمی بعد یکهو دوهزاریش افتاد و گفت:ها؟هری پاتر؟(به من من کردن افتاد و گفت)سلام جناب هری پاتر...
ببخشید ک بد صحبت کردم..
بعدش گفتم:اشکال نداره اقا...ی چوبدستی میخوام.
گفت بله...چشم....حتما...
بعدش رفت و هی باخودش زمزمه میکرد ی چوبدستی عالی که اقای پاتر بتونه باهاش مثل پدر و مادرش شجاعانه جلوی جادوگرای بد وایسه و از ته اون راهروی تنگ بهم ریخته ی جعبه دراز و کوتاه اورد.
درش رو باز کردم و دیدم ی چوبه.اول فک کردم عادیه ولی بعدش که اقا هه گفت ی چیزی رو بگم فهمیدم نه اون عادی نیست و باهاش ی اتفاقاتی میفته...
اما اون گفت اون خوب نیست و رفت یکی دیگه اورد...
حدود ۳۰ تا چوبدستی امتحان کردم تا بالاخره اون چیزی که باید پیدا شد...
خلاصه من پول رو دادم و اومدم بیرون و دیدم هگریت با دوتا بستنی قیفی وایساده...
بهش گفتم:اینا چیه؟
گفت:بستنی قیفی با طعم برگ درخت بید کتک زن!
اون رو گرفتم و مزه کردم و فهمیدم خیییلی بد مزس ولی برای اینکه هگریت ناراحت نشه بزور تمومش کردم...
بعدش رفتیم و از بین چندین حیوان اعم از پلنگ روپایی زن،گربه قصاب،موش تعمیرکار،روباه نویسنده؛من ی جغد سفید انتخاب کردم...
و بعد از کوچه درومدیم و رفتیم سمت راه آهن و...
داستان کمی با تخلیص...


---
نمی‌دونم چرا خنده‌م گرفت که این یه کتاب بود که هری پاترو شناخت.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/23 15:45:07
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 اسفند 1404 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6

درحالی که هق هق میکردم و گریان به تمام چیز های پیش پا افتاده ای که مرا به این روز انداخته بود فکر می کردم، صدای ناله و زاری دیگری مرا به خودم آورد. با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و در حالی که بینی ام را بالا می کشیدم، از روی طاقچه مرتفع فریاد زدم: «کی اینجاست؟»
مرد جوانی هق هق کنان در کنار روشویی گریه می کرد.حتی متوجه ورود او نشده بودم.چند وقت اینجا در کنار هم زار می زدیم؟ اشک های خودم را پاک کردم و ورجه وورجه کنان به او نزدیک شدم.سایه ی روح کمرنگم به روی کاشی های سبز و سفید نقش گرفته بود. با صدایی کمابیش آرام تر گفتم:« ورود پسرا به دستشویی ممنوعه. البته نمیدونم درمورد پسرانی که مثل دخترا گریه میکنن صدق میکنه این قانون یا نه.» و ریز ریز خندیدم. سرش را پایین انداخت و گفت:«گمشو.»
اشک در چشمانم دوباره حلقه زد:«چی؟ به من ... چی؟» دوباره گریه ام گرفت . کمی به سمت درها عقب نشینی کردم و او خشمگین زیر لب زمزمه میکرد و ادامه می داد .
«اوه پدر. چجوری میتونی از پسری که به دستشویی دخترونه پناه میبره این توقعات رو داشته باشی. اون هری... کاش کمی شبیه اون پسرک گستاخ بودم. فقط کمی.» اشک دیگری روی گونه اش غلطید. «دراکو تو یک بزدلی. یک ترسو.»
دماغم را بالا کشیدم و با صدایی که می لرزید پرسیدم :«چی شده؟اینجا متروکه ست . کسی سر نمیزنه.» کمی دیگر دورش چرخیدم و بالای سرش ایستادم. «میخوای باهم گریه کنیم؟ من خیلی تجربه دارم. سال هاست که اینجا تنهایی گریه میکنم. خوبه که یه گریه کن دیگه هم پیشم باشه. نه؟»
دراکو با عصبانیت مشت ها ی گره خورده اش را روی روشویی کوبید و صدایش مانند پژواکی در دستشویی چرخید و چرخید. از جایم پریدم. صورتش سرخ شده بود و نفس هایش سنگین. جو بینمان مثل او عصبانی بود. گرفته و غم زده.
«ولم کن. همتون ولم کنید. حالم از تک تکتون بهم میخوره. از ماگل و جادوگر. از تک به تک جادو و افسون هاتون و چوبدستی هایی که با فیس و افاده تکونش میدید. حرف هایی که میزنید، قول هایی که می دید و توقعاتتون. ادم های رقت انگیز. بدم میاد از همتون. متنفرم.»
دلم برایش سوخت . برای روح خاکستری اش که روزی شاداب بود. چقدر خاک گرفته بود. دست دراز کردم و با حرکتی ملایم مانند نوازش، کمی از گرد و خاک وجودش را تکاندم. او اشک میر یخت و من هم پشت بندش زیر گریه زدم. برای خودم، و برای او.

---
خلاقیتت خوب بود!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/17 15:08:08
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اسفند 1404 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 21
شب روی هاگوارتز سنگینی می‌کرد. آسمان تیره و عمیق بود و ابرهای ضخیم مثل موج‌هایی آرام بالای برج‌های بلند قلعه حرکت می‌کردند. باران ریز اما پیوسته می‌بارید؛ قطره‌ها روی سنگ‌های قدیمی قلعه می‌خوردند و بوی خیسِ سنگ و خاک در هوای سرد پخش شده بود. برج‌های بلند هاگوارتز در مه بارانی نیمه‌پنهان بودند و پنجره‌های تاریکشان مثل چشم‌هایی خاموش به حیاط نگاه می‌کردند.
حیاط قلعه پر از سکوت بود. سکوتی عجیب و سنگین از آن سکوت‌هایی که حتی صدای نفس کشیدن آدم‌ها هم در آن واضح شنیده می‌شود. صدها نفر کنار هم ایستاده بودند اما هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط صدای باران بود که از لبه‌ی بام‌ها می‌چکید و روی سنگفرش سرد حیاط پخش می‌شد.
باد خنکی میان شنل‌های خیس می‌پیچید و موها را کمی به هم می‌ریخت. قطره‌های باران روی صورت‌ها می‌لغزیدند و با اشک‌هایی که بعضی‌ها بی‌صدا پاک می‌کردند قاطی می‌شدند. بالای سر ما برج نجوم در تاریکی قد کشیده بود؛ همان‌جا که حالا خلأیی بزرگ در دل هاگوارتز گذاشته بود.
ناگهان در میان آن تاریکی نوری کوچک روشن شد.
یکی از چوب‌دستی‌ها بالا رفت و نوک آن مثل ستاره‌ای لرزان در شب درخشید. نور طلایی در میان باران می‌لرزید، قطره‌ها از میانش عبور می‌کردند و برای لحظه‌ای برق می‌زدند.
بعد نور دیگری روشن شد.
و بعد یکی دیگر.
کم‌کم حیاط تاریک پر شد از نقطه‌های نورانی. صدها نور کوچک که در دستان بالا رفته می‌سوختند؛ نورهایی گرم و طلایی در میان شب سرد و بارانی. وقتی به آنها نگاه می‌کردی، انگار کهکشانی از ستاره‌ها درست میان حیاط هاگوارتز شکل گرفته باشد.
من هم آرام چوب‌دستی‌ام را بالا بردم. دستم کمی می‌لرزید. نه از سرما… از حس عجیبی که در سینه‌ام پیچیده بود. نور از نوک چوب‌دستی‌ام بیرون آمد و به بقیه‌ی نورها پیوست. در آن لحظه حیاط قلعه دیگر تاریک نبود. نورها روی دیوارهای سنگی می‌افتادند، روی پنجره‌های بلند می‌درخشیدند و برج‌ها را در هاله‌ای نرم و طلایی فرو می‌بردند.
باران هنوز می‌بارید. قطره‌ها از میان نورها رد می‌شدند و مثل دانه‌های شیشه‌ای برق می‌زدند. هوا سرد بود اما آن نورها گرمای عجیبی به فضا داده بودند.
به اطراف نگاه کردم. همه چوب‌دستی‌هایشان را بالا گرفته بودند. چهره‌ها در نورهای طلایی نیمه‌روشن شده بود بعضی‌ها به آسمان نگاه می‌کردند، بعضی‌ها چشم‌هایشان را بسته بودند، بعضی‌ها فقط ساکت ایستاده بودند و نور چوب‌دستی‌شان را نگه داشته بودند انگار نمی‌خاواستند این لحظه تمام شود.
دامبلدور همیشه بخشی از این قلعه بود. مثل همین برج‌ها، مثل همین دیوارهای سنگی که قرن‌ها ایستاده‌اند. حالا نبودنش را می‌شد در سکوت قلعه حس کرد؛ در بادی که میان حیاط می‌چرخید در پنجره‌های تاریکی که دیگر نور اتاقش پشتشان نبود.
اما وقتی به آن همه نور نگاه می‌کردم، حس می‌کردم تاریکی نمی‌تواند پیروز شود.
نورها در باران می‌درخشیدند و آرام در هوای شب می‌لرزیدند؛ مثل امیدی که هنوز خاموش نشده باشد. مثل یاد کسی که آنقدر بزرگ بوده که حتی رفتنش هم نمی‌تواند حضورش را از اینجا پاک کند.
آن شب، زیر آسمان بارانی هاگوارتز، میان برج‌های بلند و سنگ‌های خیس قلعه، ما فقط چوب‌دستی‌هایمان را بالا نگرفته بودیم… ما داشتیم نوری را نگه می‌داشتیم که او سال‌ها پیش در دل ما روشن کرده بود.
استاد: ملانی استانفورد

---
با توجه به اطلاعیه جدید، فعلا اختصاص اساتید به تازه‌واردان حذف شده. بنابراین در پیشبرد مراحل هرجا نیاز به کمک بود به خودم پیام بده تا راهنماییت کنم.

توصیفات دقیق و زیبایی داشتی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط satgin در 1404/12/17 8:39:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/17 13:08:12
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اسفند 1404 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
داستانی راجب تصویر شماره‌ی 18 :

زمین، پر از برگ بود. صدای خرچ‌خرچ برگ‌های زیر پایم، گوشم را مانند سمفونی‌ای ناشناخته نوازش می‌کرد. بله، من همانم که بدون دانستن گذشته و سرنوشت برگان، روی آنان قدم می‌گذارم. همانی که نمی‌داند کدام برگ‌ها، توسط هوهوی باد از شر لگدمال شدن زیر پای موجودات مختلف خلاص می‌شوند و کدامشان، همینجا می‌مانند.
در فکر بودم و به برگ‌ها خیره شده بودم، که ناگهان نور سفید و درخشانی، درست مانند انعکاسی از بلور الماسی، چشمانم را کور کرد.
یک تک‌شاخ بود. عجیب بود. خیلی وقت است که حتی در این جنگل ممنوعه هم، تک‌شاخ ها دیگر وجود ندارند و انعکاس نورِ پوست زیبای آنها را، دیگر نمی‌توان در چشمان هیچ‌کس دید.
اما این، فرق داشت. تک‌شاخ به سمتم یورش آورد. چشمانم را از ترس این‌که قلبم، توسط شاخ نوک‌تیز تک‌شاخ تکه‌تکه شود، محکم به هم فشردم. اما هیچی حس نکردم، هیچی.
انگار، سال‌هاست که جسمی ندارم و شب‌ها در راهرو های سرد و تاریک هاگوارتز، درست مانند میرتل گریان، سرگردان می‌گشتم.
آیا من مرده‌م؟ آیا تک‌شاخ مرده است؟
نمی‌دانم. تک‌شاخ شروع می‌کند به چرخیدن دورِ من. آنقدر می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، آنقدر پژواک صدای خرد شدن برگ‌هایِ روی زمین در گوشم می‌پیچد، که حاله‌ای آبی، از نردبان تیره‌ی آسمان بالا می‌رود و از میان شاخه‌های عریان درختان با معدود برگ‌هایی که روی آنها مانده رد می‌شود و میان ستاره‌های درخشان کوچک خودنمایی می‌کند و درست مانند شفق‌های قطبی در آسمان پدیدار می‌شود.
صحنه‌ی زیبایی بود.
در همان لحظه، دیگر حتی نور درخشان تک‌شاخ هم نمی‌توانست جلوی دیده‌ی تار و سیاهم را روشن کند.
سرم گیج می‌رفت و چشمانم سیاهی.
آن تک‌شاخ، آن‌شب کاری با من کرد. هنوز هم که هنوز است، نمی‌دانم چه و چه‌گونه. آن حاله‌ی آبی، همان تصاویر رویایی و زیبایی که قبل از مرگ جسمانی خود دیدم.
با شنیدن دوباره‌ی خش‌خش برگ‌ها، مطمئن شدم کسی دارد می‌آید. کسی می‌آید تا مرا به بستر مرگم برساند. گروهی از مدیران هاگوارتز راهی جنگل ممنوعه شدند. پروفسور دامبلدور، پروفسور مک‌گوناگال، پروفسور اسنیپ و پرستار مدرسه، من را به طرف بیمارستان مدرسه کشاندند. و همان‌موقع بود که، مطمئن شدم، قرار است شبحی باشم سرگردان در قلعه‌ای بزرگ. و این، تمام آن چیزی‌ست، که در یک شب، زندگی من را از این رو به آن‌رو چرخاند.
-----------------------

راستش نمی‌دونم که ظرفیت کدوم اساتید راهنما پره به‌خاطر همین مطمئن نیستم درباره‌ی انتخاب کردن استاد راهنما ولی اگر ظرفیت استاد هلنا ریونکلاو پر نیست، ایشون رو انتخاب میکنم.


تصویر تغییر اندازه داده شده
















*****
با توجه به اطلاعیه جدید، فعلا اختصاص اساتید به تازه‌واردان حذف شده. بنابراین در پیشبرد مراحل هرجا نیاز به کمک بود به خودم پیام بده تا راهنماییت کنم.

داستان جالبی رو شرح داده بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط ClearWater در 1404/12/16 20:21:17
ویرایش شده توسط ClearWater در 1404/12/16 20:30:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/17 13:07:00
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 اسفند 1404 07:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 19:
استاد به جای راه رفتن، بیشتر شناور به نظر می‌رسید. هر بار که نزدیک می‌شد، لباس‌های لایه‌لایه‌اش صدای خش‌خش ملایمی می‌داد. وقتی به میز من رسید، بدون نگاه کردن مستقیم گفت:

«تو از آن‌هایی هستی که آینده را نمی‌خواهند ببینند… ولی آینده تو را دوست دارد.»

نفهمیدم این تعریف بود یا تهدید.

روش پیشگویی آن روز «چای‌خوانی معکوس» بود. باید اول چای را می‌خوردیم، بعد فنجان را برعکس می‌کردیم، اما استاد تاکید کرد که مهم نیست چه می‌بینیم—مهم این است که چه چیزی را حس می‌کنیم.

یکی از دانش‌آموزان کنارم مدام با هیجان می‌گفت:
«من اژدها دیدم! نه صبر کن… شاید مرغ بود… یا کلاه؟»

یکی دیگر همان لحظه رنگش پرید و گفت:
«من هیچ‌چیز نمی‌بینم… یعنی آینده ندارم؟»

استاد خیلی آرام جواب داد:
«هیچ‌چیز، خودش بزرگ‌ترین نشانه است.»

وقتی نوبت من شد، ته فنجانم را نگاه کردم. فقط لکه‌هایی نامرتب بود، مثل نقشه‌ی یک جزیره خیالی. اما هرچه بیشتر نگاه کردم، احساس عجیبی آمد—نه ترس، نه خوشحالی. بیشتر شبیه حس وقتی که می‌دانی اتفاق مهمی در راه است، ولی نمی‌دانی خوب است یا بد.

بی‌اختیار گفتم:
«به نظر می‌رسد راهی هست… ولی مدام تغییر می‌کند. انگار هر قدم که برمی‌دارم، مسیر عوض می‌شود.»

استاد برای اولین بار مستقیم به من نگاه کرد. چشم‌هایش برق زد.

«بسیار نادر است… تو آینده ثابت نداری. آینده‌ات از آن‌هایی است که با تصمیم‌های کوچک ساخته می‌شود، نه با سرنوشت‌های بزرگ.»

بعد با لحنی آرام‌تر اضافه کرد:
«این یعنی هم خطرناک است… هم آزادکننده.»
استاد انتخابی من سیبیل تریلانی هستند

***

متاسفانه استاد تریلانی درحال حاضر حضور ندارن، نمی‌تونن درخواست شما رو بپذیرن. ولی چون باقی اساتید هم ظرفیتشون پره و درحال حاضر هم وضعیت خوبی نیست، پیام شخصی که بهت دادم رو بخون.

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/10 13:01:08
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 20 کارگاه داستان نویسی
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند.
این لحظه غم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.چهره ی همه پر از غم و اندوه بود.هیچکس نمیخواست خانه اش را ترک کند هاگوارتز مانند خانه ی همه بود .
هم ترسناک بود هم غم انگیز مرگخوار ها بالای سر بچه ها پرواز میکردند گویا از نبودن دامبلدور خیلی خوشحال بودند و بدشان نمی آمد سرو صدای بچه ها در گوششان نپیچد.
داستان این همه بی نظمی چه بود؟بعد از حمله ی اسمشو نبر بعد
از مردن دامبلدور مرگخوار ها مدرسه را صاحب شدند اسنیپ هم که قرار بود جانشین دامبلدور هم باشد لحظه ی آخر مرد. حالا دیگر هیچ کسی لایق نبود مدرسه را اداره کند،و مرگخوار ها دیگر مانده بودند.
هیچ کس امید نداشت حتی به هری،هری چه میکرد؟حتی اگر همه هم با هم متحد میشدند نمیتوانستند جلوی هزاران مرگخوار باستند. نمیشد...
تنها چاره ترک هاگوارتز بود .بچه ها به ترتیب وارد درشکه ها شدند.
چشمان همه مر از اشک بودهمه
از ته دل آرزو میکردند این آخرین باری نباشد که قلعه را می بینند ،این آخرین باری نباشد که پشت میز ها می نشینند و درس می خوانند اما هیچکس از آینده با خبر نبود.

***

استاد انتخاب نکردی، من پستت رو تایید میکنم اما لطفا از بین اساتید موجود یکی رو انتخاب کن و بهش پیام بده
و لطفا صبر کن پیام قبلیت تایید یا رد بشه، بعد پیام جدید بفرست. و البته من عذرمیخوام که طول کشید تا جواب بدم..یه سری مشکلات توی پستت می‌بینم که بعد از مشورت با استادت و پیش رفتن توی مراحل، خوب میشه.
کوشش و پشتکارت رو هم خیلی دوست دارم، آفرین! همینطوری ادامه بده و منم تشویقت میکنم

تایید شد.

به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:57:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:58:24
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 21:59:43
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1404 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 20 کارگاه داستان نویسی
خیلی ناگهانی بود ناگهانی بود که بروند بعد از دامبلدور مدیریت مدرسه نظم نداشت مرگخوار ها وقت و بی وقت حمله میکردند حتی اگر هری هم مدرسه را اداره میکرد ... نمیشد تنها دامبلدور میتوانست آن همه بی نظمی را جمع کند.تنها دامبلدور....
حتی اسلیترینی ها هم مجبور به رفتن شدند .تنها کاری که هری توانست بکند این بود:تخلیه ی مدرسه،کم کم بچه ها چمدان بستند و به سمت درشکه ها رفتند .این لحظه عم انگیز ترین لحظه ای بود که هاگواتز به خود دیده بود.

افرادی که لایک کردند