رون به هری گفت: «نه نه نه! اگه امشب هم دیر برسیم هرماینی من رو زنده زنده میپزه. به جای شام کریسمس، من رو میذاره جلوتون.»
هری تصور رون که بریان شده و سیبی در دهانش گذاشتهاند لبخند زد. ساعت جیبیاش را نگاه کرد و گفت: «هرماینی و جینی هم هنوز به خونه نرسیدن. تو ساعتم مشخصه که دارن جلوی ویترین کلاهفروشی وقت میگذرونن. اگه عجله کنیم به موقع میرسیم.»
- اگه عجله کنیم؟ اگه عجله کنیم؟ هری فکر کردی دارم چیکار میکنم؟ چطوری میتونم بیشتر از این عجله کنم هری؟
هری با ناامیدی نگاهی به رون انداخت. پس از سالها پشت فرمان ماشین پرنده نشسته بود و به یادش میآمد که بار آخر هم، چنین نگرانیهایی داشت.
- حداقل امسال قرار نیست از یه درخت قدیمی کتک بخوری. البته مطمئن نیستم که هرماینی بلای بدتری سرت نیاره.
- بدجنسی نکن هری! حالا مطمئنی کادوها رو درست خریدی؟
هری با نیشخندی گفت: «هدیههایی خریدم که بچّهها از شادی تو پوست خودشون نگنجن.»
رون، از شیشۀ ماشین، به منظرۀ پایین زل زد، سپس با همان صدای لرزان همیشگیاش گفت: «هری! ما چرا داریم بالای هاگوارتز پرواز میکنیم؟»
حق با رون بود. آنها درحال پرواز بالای مدرسۀ قدیمیشان بودند. جایی که برای هردوی آنها مظهر خاطرات تلخ و شیرین بود.
- ما قرار نبود اینجا باشیم هری!
- به من داری اینو میگی؟ تو کسی هستی که داری ماشین رو میرونه.
- ولی تو کسی بودی که بهم گفت ماشین رو برونه! وای! ما به موقع نمیرسیم هری. دوست خوبی بودی ولی امشب آخرین شبیه که ما همدیگه رو دیدیم. زنهامون با پودر استخونهای ما ژله درست میکنن.
- اینقدر حرف نزن رون! از بس حرف زدی ما رو اشتباهی اوردی به هاگوارتز. هنوز یکم دیگه وقت داریم. سریع باش.
- چطوری از این سریعتر...
- رون!
رون دیگر حرفش را ادامه نداد. حق با هری بود. آنها چند دقیقه زودتر از هرماینی و جینی به خانۀ پاترها رسیدند. زمان کافی برای آن بود که همهچیز را طبیعی جلوه بدهند و ادعا کنند که بسیار پیشتر از این در خانه بودند. جشن خوبی میگرفتند، شام خوبی میخوردند و شب، خواب خوبی میدیدند. بهنظر میرسید که همهچیز دارد خوب پیش میرود. همهچیز، غیر از یکچیز.
رون درحالی که سعی میکرد پناه بگیرد تا طلسم کروشیوی هرماینی به او برخورد نکند، زیر لب به هری بد و بیراه میگفت و هری از شوخی کوچکی که با رون کرده بود، میخندید.
- هری! مگه نگفتی هدیهها رو بررسی کردی؟
- هاهاها. درسته. بررسی کردم. هیچ اشتباهی پیش نیومده.
هرماینی حسابی سرخ شده بود: «رونالد ویزلی! با چه فکری برای من شربت آب دماغ ترول خریدی؟»
رون که نمیدانست از دست هرماینی باید به کجا پناه ببرد، با خودش فکر میکرد که دفعۀ پیش، ماشین پرنده او را به مقصد بهتری رسانده بود!
---
خیلی ماجرای بانمکی بود.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







