سکوت بر تالار هافلپاف حاکم بود و غیر از صدای دورا که یک بند حرف میزد صدای دیگری به گوش نمی رسید.اعضا با دقت گوش میکردند و گهگاهی هم سوال میکردند.دورا تانکس از گوشه چشمش به رودولف نگاهی انداخت و فریاد زد:
-گوشت با منه؟
رودولف دستپاچه شد و به وینکی اشاره کرد و من ومن کنان جواب داد:
-بله..یعنی نه...وینکی تهدیدم میکنه که چرا موضوع تدریس به اون قشنگی رو ماستمالی کردم.
دورا ابروهایش را بالا انداخت و با لبخندی مرموز به دوستانش خیره شد و گفت:
-خوب حالا که حرف موضوع قبلی تدریس شد میگم چطوره که این سری هم بریم تو فاز قهرمان بازی؟
هافلپافی ها به هم چشم دوختند و فکورانه فکر کردند.دورا منتظر پاسخ نشد و ادامه داد:
-هر کسی برای خودش یه قهرمان داره قهرمانی که دوست داره جای اون باشه تا بتونه یه ناجی باشه،یه فرد دوست داشتنی باشه،قابل احترام باشه تا...تا مردم دوستش داشته باشن تا یه نفر بلند بشه و بگه که ایول دمت گرم و بعد از هرطرف صدای تشویق و تحسین مردم به هوا بلند بشه اما خیلی هامون نمیدونیم که قهرمان بودن چقدر میتونه سخت باشه. قهرمان ها یه فرق بزرگ با آدم های معمولی دارن اون ها از زندگی راحت و یکنواختشون میگذرن و پا به دنیای دیگه ای میذارن دنیاای که موندن توش مردونگی و شجاعت میخواد!
سپس با حرکت چوبدستی اش این جمله بر روی تخته نقش بست:
نقل قول:
1- در یک رول قهرمان مورد علاقه خودتون بشید و وارد یک زندگی متفاوت بشید،یک زندگی قهرمانانه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)
)
)
)
}ممنونم .بیا بریم تو اتاقم.تا امتحانش کنم.
....وای توش چی... هوق


پس ملت زود باید کار انجام داد. حالا... ملت تو سه سوت باید 100 بشین و پاشو رفت... آماده... ســـــــــــوت!
وینکی دانست چند نفر شما صبحانه خورد؟
)20نمره)
همه مشقاشون رو انجام داده بودند و به بازی مشغول بودند.
هلگاهم که معلوم نیس کجاهست.