هرمیون سریع به سوی آنها دوید و گفت: ببخشید! واقعاً ببخشید.
آلیشا با مسخرگی گفت: چشم!! حتما هرمیون. می بخشیمت ولی به شرطی که ورد رو بهمون بگی.
هرمیون لرزید و گفت: ببخشید! ولی شاید اگه خودمون بهش بگیم کمکمون کنه.
برای همین به پیش اریک رفتند و داستان رو با ترس و لرز اما بی کم و کسر برایش بازگو کردند
اریک اول هیچ کاری نکرد ولی بعد با مهربانی و خوشرویی گفت: خب. حالا که خودتون گفتید، منم بهتون وردو می گم.
اعضا اول از خوشحالی بالا پایین پریدند ولی اریک ادامه داد: البته بعد از گفتن این موضوع به معلم ها و دامبلدور. حالا چه وردو بخواید چه نخواید من این موضوعو با اونا در میون می ذارم. حالا وردو می خواید؟
آلیشا با ناراحتی و ناامیدی گفت: آخه اگه تو بهشون بگی اونا وردو عوض می کنن و ما نمی تونیم وارد شیم ولی اگه نگی خب آره می خوایم
اریک گفت: نخیر! من می گم .
هرمیون با التماس گفت: خواهش می کنم آقای مانچ. خواهش می کنم.
اریک با عصبانیت گفت: چه خواهش بکنی چه نکنی من می رم میگم.
الانم می رم. بعدشم میام اگه وردو خواستید بهتون می گم.
و از کتابخانه بیرون رفت. بچه ها با عصبانیت به طرف هرمیون برگشتند.
هرمیونم با ترس و لرز گفت: بچ....بچه ها!! ببخ...ببخشید. آخه...آخه من فکر نمی کردم اینطوری بشه
آلیشا گفت: خب می خواستی پیشنهادم ندی. حالا باید یه تنبیح بشی. اونم اینکه با خوندن کتاب یه اتاق مخفی بسازی و تا 3 روز دیگه هم اون دستگاهو هم یه دستگاه برای تشخیص دادن ورد یا رمز و خنثی کردن آن بسازی. در غیر اینصورت...
هرمیون گفت: باشه!! قبوله. فقط با کمک شما یا بی کمک شما
آلیشا گفت: بدون کمک ما و کارتم باید شبانه روزی باشه
هرمیون گفت:
نه!! خواهش می کنم. نهآلیشا با بدجنسی گفت: آره. حالا هم برو.
-----------------------------------------------------------------------
ببخشید ها ولی داستان داشت خسته کننده می شد. برای همین مکان رو عوض کردم یخورده. تا بعداً
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



