جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كتابخانه مكانيزم گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1385 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضا زدن تو سر خودشون. استز زمزمه کرد: ای بابا! عجب خنگیه ها. نباید که به اون فکر می کرد. تازه اون چفت شدگی بلده. باید چفت شه.
هرمیون سریع به سوی آنها دوید و گفت: ببخشید! واقعاً ببخشید.
آلیشا با مسخرگی گفت: چشم!! حتما هرمیون. می بخشیمت ولی به شرطی که ورد رو بهمون بگی.
هرمیون لرزید و گفت: ببخشید! ولی شاید اگه خودمون بهش بگیم کمکمون کنه.
برای همین به پیش اریک رفتند و داستان رو با ترس و لرز اما بی کم و کسر برایش بازگو کردند
اریک اول هیچ کاری نکرد ولی بعد با مهربانی و خوشرویی گفت: خب. حالا که خودتون گفتید، منم بهتون وردو می گم.
اعضا اول از خوشحالی بالا پایین پریدند ولی اریک ادامه داد: البته بعد از گفتن این موضوع به معلم ها و دامبلدور. حالا چه وردو بخواید چه نخواید من این موضوعو با اونا در میون می ذارم. حالا وردو می خواید؟
آلیشا با ناراحتی و ناامیدی گفت: آخه اگه تو بهشون بگی اونا وردو عوض می کنن و ما نمی تونیم وارد شیم ولی اگه نگی خب آره می خوایم
اریک گفت: نخیر! من می گم .
هرمیون با التماس گفت: خواهش می کنم آقای مانچ. خواهش می کنم.
اریک با عصبانیت گفت: چه خواهش بکنی چه نکنی من می رم میگم.
الانم می رم. بعدشم میام اگه وردو خواستید بهتون می گم.
و از کتابخانه بیرون رفت. بچه ها با عصبانیت به طرف هرمیون برگشتند.
هرمیونم با ترس و لرز گفت: بچ....بچه ها!! ببخ...ببخشید. آخه...آخه من فکر نمی کردم اینطوری بشه
آلیشا گفت: خب می خواستی پیشنهادم ندی. حالا باید یه تنبیح بشی. اونم اینکه با خوندن کتاب یه اتاق مخفی بسازی و تا 3 روز دیگه هم اون دستگاهو هم یه دستگاه برای تشخیص دادن ورد یا رمز و خنثی کردن آن بسازی. در غیر اینصورت...
هرمیون گفت: باشه!! قبوله. فقط با کمک شما یا بی کمک شما
آلیشا گفت: بدون کمک ما و کارتم باید شبانه روزی باشه
هرمیون گفت: نه!! خواهش می کنم. نه
آلیشا با بدجنسی گفت: آره. حالا هم برو.
-----------------------------------------------------------------------
ببخشید ها ولی داستان داشت خسته کننده می شد. برای همین مکان رو عوض کردم یخورده. تا بعداً

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1385 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اریک مانچ یک نگهبان عالی وزارت سحر و جادو بوده که الان در هاگوارتز کار می کرد او در ذهن خوانی مهارت بالایی داشت چگونه می توانستند این کار را عملی کنند در صورتی که اریک مانچ می فهمید که آنها چه می کنند واقعا سخت بود و تقریبا غیر ممکن.آنها با ناامیدی بار دیگر یکدیگر را نگاه کردند.سکوت سنگینی فضا را در بر گرفته بود و هیچ یک از آنها قادر به صحبت نبودند.هرمیون دهان خود را باز کرد تا جمله ی بگوید ولی دهان خود را بست و ترجیح داد این سکوت در فضا باقی بماند.ناگهان هرمیون با صدایی زمزمه مانند گفت:
_فهمیدم.آقای مانچ با پدر رون دوسته و من رو هم دیده اگه من ازش خواهش کنم شاید کمکمون کنه.
همه بچه با خوشحالی به او نگاه کردند و با صدایی زمزمه مانندی حرف های او را تایید کردند.هرمیون با گام های بلندی به سمت آقای مانچ که هنوز در حال مطالعه ی کتابی بود رفت.اریک مانچ با صدایی آهسته گفت:
_خانم گرنجر کاری داشتید.
هرمیون با لحن شتاب زده ای گفت:
_من....من....من می خواستم بگم اگه می شه.
اریک در حالی که به او نگاه می کرد گفت:
_نچ.امکان نداره.
هرمیون با نگاه التماس آمیزی به او ذل زده بود.اریک در حالی که به او نگاه می کرد گفت:
_خانم گرنجر شما که توقع ندارید من به شما در این کار کمک کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1385 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس گفت: نه بابا! اون زیرک تر از این حرف هاست تازه ذهنتم می تونه بخونه.
رومسا انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت: خب. ا. وایسا ببینم. اریک مانچ جواب سؤالمون رو می دونه ولی نمی خواد ما بریم توی تالار خصوصی اسلایترین. فکر کنم قصدمونو فهمیده.
ریموس با شک و تردید گفت: ممکنه. البته که ممکنه اون ذهن خونی می کنه خب ما هم که همگی به اون فکر می کردیم. ای وای!!
آلیشا با لحنی که انگار می خواست بچه ها رو دلداری بدهد گفت: عیب نداره! صبر کن ما می تونیم از هرمیون کمک بگیریم.
هرمیون که تا اون موقع ساکت بود گفت:چــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟ من چی کار کنم آخه؟
آلیشا با عصبانیت گفت: ساکت بابا! باید یه وسیله اختراع کنی که اگر جلوی هر کتابی بگیری و یه چیزی رو تلفظ کنی متن هایی رو که همچین چیزی داشته باشه رو یاد داشت کنه
هرمیون با شک و تردید گفت: هووووووووووم! باشه. ولی یکی دو ماه طول می کشه
ریموس اعتراض کرد و گفت: چی؟ مگه می شه؟ ما وقت نداریم هرمیون. اگه کمکت کنیم چی؟
هرمیون یکی از اون قیافه های هرمیونی گرفت و گفت: 5 روزه
رومسا که انگار هیچ راهی به ذهنش نمی رسید گفت: مجبوریم قبول کنیم
هرمیون در حالی که از دست بچه ها عصبانی بود گفت: ای بابا. ببینید اول مشخص کنید کجا بسازیم این دستگاهرو که بقیه نفهمن؟؟
همه توی همین فکر بودن. چطور ممکن بود اریک از این موضوع با خبر نشه و اون ها دستگاهو بسازن؟

رومسا دوباره نقد کن

خوب!
باید بگم من یه پسرفته قابل توجه دیدم تو این پستت! اونم این بود که هیچ گونه فضا سازی نداشتی؛ همش دیالوگ!
اما می تونم بگم از لحاظ علامت گذاری خیلی بهتر شدی. البته هنوزم جای کار داره! بازم ته یه سری جمله هات هیچی نیست.
ولی قرار نشد یه جا رو درست می کنی بزنی جاهای درستو خراب کنیا!
رومسا گفت: ، هرمیون گفت: . نه! اصلا! اینجوری رولت خیلی بی روحه!
باید حتما توصیف صحنه و حالت و اینا داشته باشی. چیزایی که به دیالوگاتم معنا بدن!
مثلا بگی:
هرمیون که تا ان لحظه ساکت مانده بود با تعجب فریاد زد:
-چــی؟! چرا من؟

منتظرم که اینا رو با هم رعایت کنی. یعنی دقیقا پست بعدی که می زنی باید از همه ی این لحاظا ایده آل باشه!
و باید باشه! وگرنه...!

موفق باشی!
رومسا

-----------------------


نقد اندر نقد!

باید بگم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم انقدر توجه کردی و سعی کردی متنتو طبق چیزایی که می گم بهتر کنی!
البته لازم نبود حتما این کارو روی همین پست انجام بدی ولی خوب بازم این توجهته که خیلی مهمه.
بریم سراغ نقد دوباره!
اگر خودتم دقت کنی، حتما متوجه میشی که چقدر همین توضیح حالات ساده ی آدمها، به نوشتت روح داده.زنده اش کرده!
ولی بازم جا داره! خیلیم جا داره!
هرگز به گفتن این که، با فلان حالت گفت، بعد نفر بعدی با یه حالت دیگه گفت بسنده نکن. چون تا خواننده درکی از فضایی که نوشته داره نداشته باشه ، این حالاتم تاثیر چندانی روش نمیذاره.
یعنی بیا هر چند جمله یه بار، یه دور از بالا به صحنه ی نوشتت نگاه کن.
مثلا:
هرمیون در حالی که خود را روی نزدیکترین مبل راحتی می انداخت، آهی کشید و گفت:
- اه! عجب روز خسته کننده ای بود.

می تونستم بگم:
هرمیون آهی کشید و گفت:
- اه، عجب روز خسته کننده ای بود.

ولی اگر دقت کنی، همون یه تیکه در مورد کاری که همزمان هرمیون انجام میده، و در حقیقت فضا و محیط رو علاوه بر حالت خود فرد به نمایش میذاره، یه روح دیگه به نوشته می بخشه.
البته مثال من با این پست مرتبط نبود. یه حالت کلی رو در نظر گرفتم.
ولی اصل همینه. تو هر نوشته ای؛ اعم از طنز و جدی، فضا سازی تا حدی لازمه. حالا نسبتش ممکنه فرق کنه.

بازم بگم که توجهت خیلی خیلی عالی و تاثیر گذار بود!
امیدوارم همه ی این نکاتو از این بعد با هم، در پستهات رعایت کنی.

موفق باشی
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/10 0:07:15
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/10 0:40:49
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/8/10 15:36:34
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/8/10 15:41:09
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/10 23:33:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1385 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ یک از اعضا ورد را به خاطر نمی آوردو کتاب نیز قادر به جواب دادن نبود.همه به همدیگر نگاه می کردند و دیگر از رسیدن به جواب ناامید شده بودند.ناگهان کسی وارد شد و بر روی یکی از صندلی های کتابخانه نشست.آن شخص کسی نبود جز اریک مانچ.همه ی افراد گروه به سرعت به طرف او هجوم بردند و در حالی که به او خیره شده بودند در کنار او نشستند.
اریک مانچ تمام آنها را از نظر گذراند و با لحن مهربانی پرسید:
کاری داشتین.
یکی از افراد گروه به سرعت از او پرسید:
اون چه وردیه که هم راحت و آسونه هم سخت و دشوار
مانچ به کتابش نگاهی انداخت و بار دیگر به بچه ها نگاه کرد و پرسید:
برای چی می خواین این رو بدونین.می خواین با این ورد چی کار کنین تا نگید ورد رو بهتون نمی دم.
بچه ها هر چقدر می توانستند التماس کردند ولی اریک که می دانست آنها نمی خواهند در کار خیر از این ورد استفاده کنند ورد را به آنها نداد تا بلایی سر خود و بقیه نیاورند.بچه ها از میز اریک دور شدند و بر روی میز قبلی خودشان نشستند و مانند ژله وا رفتند.دیگر چه کسی می توانست به آنها کمک کند و از آنها نخواهد بگویند قصدشان چیست؟.یکی از اعضای گروه گفت:
به نظرم بهش به دروغ می گیم می خواییم یه کار خوبی انجام بدیم نظر شما چیه؟


اریک عزیز
فکر کنم اولین پستی ازت باشه که نقدش می کنم.
خوب می نویسی! یعنی میشه گفت غلط املایی یا دستوری خاصی نداری.
اما خوب وارد داستان نشدی! به قول معروف، ژانگولری پریدی وسط!
فکر کنم اولین یا یکی از معدود پستهات توی تالار باشه. بنابراین شخصیت اریک واسه بقیه ناشناخته ست. اریک کیه؟! دانش آموزه؟! معلمه؟!
باید پرورشش بدی. کاری ندارم تو کتاب هست این شخصیت یا نه. چون تویی که اریکو می سازی و به بقیه معرفی می کنی.
بنابراین معرفیش کن! و این که اینو همیشه به یاد داشته باش، بدترین مدل وارد شدن به یک صحنه ، به عنوان یه فرد جدید. اینه که بگی در وا شد و فلانی اومد تو!
اما بازم میگم. خوب می نویسی. فقط باید رو مدل نوشتنت بیشتر کار کنی و سعی کنی بهتر بهش بپردازی.
امیدوارم از این نکات سرسری نگذری و از این به بعد سعی کنی بیشتر رعایتشون کنی.
به امید این که پست های بیشتری ازت ببینم!
موفق باشی
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/10 0:19:29
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/10 0:27:20
جوما�
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیشا گفت: ما می خواهیم از مکانیزم کتابخانه اسلایترین سر در بیاریم. برامون توضیح بده
کتاب گفت: مکانیزم آن کتابخانه بسیار پیچیده است. ولی من تمام آن را به جز یه قسمت آن را می توانم خنثی کنم و آن یه قسمت، قسمت ورود به کتابخانه است. علاوه بر رمز ورود به تالار خصوصی در نیز رمزی باز می شود ولی من همین الان چیزی رو فهمیدم. رمز در کتابخانه با تابلو یکی است. و رمز تابلو هم "خون اصیلان دشمن گندزاده ها" است. همین. اگر من بقیه قسمت ها رو خنثی کنم شما می توانید وارد شوید و برای نامرئی شدنم چوبدستیتونو بالای سرتون نگه دارید و زمزمه کنید تینمن. ولی باز هم مشکلی هست و آن هم دزدگیر است. دزدگیری که روی در ورودی تالار و کتابخانه است. فقط کسانی می توانند از آن عبور کنند که واقعاً عضو اسلایترین باشند. این دزدگیر مانند کلاه عمل می کند فقط بلند گروه را اعلام نمی کند. اگر یک غیر اسلیترینی وارد شود متأسفانه تمام سالن را صدای بوق بر می دارد و این قسمتی است که می نمی تونم خنثی کنمش. راستی اون دزدگیر به شکل کاری نداره

همه اعضا در فکر بودند. واقعاً تالار خصوصی اسلی ها محافظت شده بود.ناگهان ربموس گفت: فکر کنم بتونم کمک کنم. کتاب تو می تونی برامون ورد دزدگیر رو تشخیص بدی؟
کتاب با شک و تردید گفت: شاید. بله تونستم وردش" تامبل اس سالازار اسلیترین" است.
ریموس گفت: کتابی در این مورد سراغ داری که روش کارشو گفته باشه؟
کتاب گفت: آره. خودم.
سپس ورق خورد و روی صفحه 14 ایستاد. ریموس جلو رفت. طرز اجرای ورد مشخص بود ولی خنثی کننده اش خیر
ریموس چوبدستیش رو به طرف کتاب گرفت و زمزمه کرد: خثالتین
کتاب جرقه ای زد ولی تغییری نکرد.
کتاب گفت: چی شد؟
ولی ریموس حواسش جای دیگه ای بود. ورد خنثی کنندش رو پیدا کرده بود. ورد رمزی بود و رمزش این بود:
وردی راحت و آسان وردی سخت و دشوار
رمز را از طریق ورد خثالتین بدست آورده بود و مطمئن بود این نوشته را شنیده است. اما کجا؟؟ پبش کی؟؟ چی بود؟ سخت فکر می کرد وردی که هم آسان و هم دشوار بود. چی بود؟. ولی ناگهان یاد چیزی افتاد. متن دیگری را نیز شنیده بود:
وردی راحت و آسان وردی سخت و دشوار
وردی وجودی

این دیگه واقعاً مسأله رو سخت کرده بود. با بقیه آن را در میان گذاشت کسی چیزی نمی دانست. چی کار می کرد؟. رمز رو با خودش زمزمه می کرد.
ممکن نبود. چگونه وردی هم راحت و هم سخت بود. و چگونه وردی بود که در وجود آدم بود. این فکر تمام اعضا بود. آن چه بود


ریموس عزیز
می تونم بگم که طرز نوشتنت نسبت به قبل خیلی پیشرفت کرده. البته هنوزم خیلی جای کار داره، ولی مهم پیشرفت کردنه!
چند تا نکته هست که انتظار دارم از این به بعد، به اونها توجه بیشتری نشون بدی.

اول بگم که علامت گذاریت نسبت به قبل خیلی بهتر شده؛ ولی هنوزم هم تکلیف یک سری از جمله هات مشخص نیستند!
یعنی جملات یا کلماتی رو که میشه بعدشون علامت های مناسب نگارشی گذاشت رو ول کردی به امان خدا. این کمی تا قسمتی از زیبایی متنت کم می کنه.

مسئله ی بعدی، استفاده از کلمه ی "آن" در چند جا، پشت هم دیگه ست که من با رنگ قرمز برات مشخصشون کردم.
حتما به نوع جمله بندیهات بیشتر توجه کن. مطلبی رو که می خوای بگی، لازم نیست بپیچونی، یاخیلی سخت بگی، یا به وسیله ی چند تا جمله ی کوتاه و جدا از هم بنویسی؛ بهتره کوتاهترین، گویا ترین و قشنگترین جمله رو انتخاب کنی و جای همه ی این ها بنویسی.

"این دیگه واقعاً مسأله رو سخت کرده بود. " " بقیه آن را در میان گذاشت کسی چیزی نمی دانست. "

اگه به این دو تا جمله دقت کنی، متوجه میشی که یکدستی لحن در اینجا و یک سری قسمت های دیگه ی پستت از دست رفته.
یه جا افعالتو کامل به کار می بری و ادبی می نوسی و در جای دیگه، حروف اضافه مثل " را " و یا افعالتو به صورت شکسته به کار می بری. یکدستی لحن خیلی مهمه!

فکر می کنم تا اینجا هم خیلی زیاد شده باشه! فعلا بسه!
به 3 تا نکته در مورد پستت اشاره کردم و انتظار دارم دیگه از این به بعد ، لازم به تذکر دوباره ی حداقل این نکات نباشه! تا بتونیم پیش بریم و مسائل بیشتری رو بررسی کنیم.

موفق باشی
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/8/8 23:00:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان در کتابخانه باز شد.گودریگ وارد کتابخانه شد و به سمت قفسه های کتاب ها رفت.باخودش گفت چه کتابخانه مرتبی.سپس به میزها نگاه کرد و مشاهده کرد که 7 نفر مشغول مطالعه بودند.به قفسه ای که روبه رویش بود نگاه کرد.کتاب های زیادی در آن بود.ناگهان یک کتاب توجه او را به خودش جلب کرد.روی کتاب نوشته شده بود:مخصوص جادوگران قدرتمند و پیشرفته
به شرعت آنرا باز کرد و مشغول خواندن آنشد.مطالب جالبی در آن پیدا میشد مثلا در آن وردهای مخصوصی نوشته شده بود که به اجرا درآوردن آن بسیار سخت بود.آن کتاب را در دست گرفت و به سوی قفسه های دیگر رفت.
.........دقایقی بعد...........
گودریگ با کوهی از کتاب ها به سمت میز رئیس کتابخانه رفت.
گودریگ:خب من این کتابا رو میخوام.
رئیس:این همه رو؟
گودریگ:آره.
سپس رئیس مشغول وارد کردن کد کتابها در کاغذی عجیب شد...
رئیس:خب بفرمایین همه رو میونید ببرین ولی تا 3 روز دیگه باید اونا رو برگردونیدا.
گودریگ:باشه چشم.
و سپس کتابها را به ستی برداشت و به سمت در حرکت کرد...
...........
Finish


گودریک عزیز
اول از همه فکر نمی کنی پستت، اصلا در راستای موضوع الان کتابخونه نبود؟!
حداقل انتظاری که من و بقیه می تونیم داشته باشیم اینه که سوژه بقیه رو ادامه بدی، نه این که فقط بیای کتاب بگیری و بری!
بعد این که، کمی بیشتر رو نوشته هات وقت بزار؛ این که هم از نظر املایی اشکال نداشته باشند و هم از نظر دستوری!
برای مثال در متن بالا، چند جا کلمه ی " آن" رو به کار برده بودی، که استفاده ازشون به اون میزان اصلا نیاز نبود.
من برات قرمزشون کردم تا از این به بعد بیشتر دقت کنی.
امیدوارم دیگه لازم نشه مواردی رو که الان تذکر دادم یادآوری کنم و خودت رعایت کنی.

با تشکر
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/7/23 15:38:17
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
انگار کتاب سوال آلیشیا(املاین) را شنید چون با صدایی که طنین آن در تمام کتابخانه پیچید گفت:ای کسی که صفحات مرا پس از سالها گشوده ای,بر تو درود میگویم و از هم اکنون هر راز سر به مهری را بر تو آشکار میکنم...

بچه ها که از کلمات قلمبه سلمبه کتاب سردرنیاورده بودند به هم نگاه کردند

جسی گفت:چی چی رو آشکار میکنه؟

دوباره از صفحه سبز رنگی که در مقابلشان باز بود نوری درخشید و کتاب جواب داد:راز سر به مهر را ای کودک خام...

ابروهای جسی بالا رفت و در حالی که پشت چشمی نازک میکرد گفت:چه بی ادب!!

هدویگ این بار رو به کتاب پرسید:میشه ساده تر جواب بدی؟راز سر به مهر دیگه چیه؟ و خودش را برای شنیدن یک توهین دیگر آماده کرد.

کتاب ورق خورد و این بار یک صفحه آبی رنگ باز شد,بعد گفت:من وقتی ظاهر میشوم که کسی در این کتابخانه نیاز به دانستن چیزی داشته باشد.حالا فهمیدید ای خرفت ها؟!

رومسا با خوشحالی داد زد:مکانیزم کتابخونه اسلی

آلیشا گفت:دمت گرم...

کتاب با عصبانیت فریاد زد:وای که شما کودکان خام با ادبیات چه میکنید!!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/7/16 20:49:48
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/7/17 16:06:56
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 06:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا یکی بخواد بره! میشه بپرسم این کارو چه جوری باید بکنه؟!
رومسا در حالی که تکانی به چوبدستی اش می داد تا خطوط روی سقف رامحو کند، این را گفت.
کنث با خوش خیالی گفت:
- خب مسلمه که باید وارد تالارشون بشیم دیگه!
بقیه نگاه عاقل اندر سفیهی نثار او کردند و به فکر کردن خود ادامه دادند.
در همین حین که همه مشغول بودند، هدویگ از جا پرید و به آرامی به گردش در میان قفسه های کتاب پرداخت.
- رومسا؟! اینا چین؟!
این حرف هدویگ همه را از فکر بیرون آورد و همگی زیر محلی که او پرواز می کرد ایستادند تا ببیند به چه چیزی اشاره می کند.
کتابهایی با عناوین مختلف در طبقه ها خودنمایی می کردند اما...
- این کتابه...
جسی دست دراز کرد و کتابی که جلد سیاه رنگ قطوری داشت و هیچ عنوانی روی آن به چشم نمی خورد را از طبقه ی وسط بیرون کشید.
مری گفت:
- تا حالا همچین کتابی ندیده بودم، بازش کن ببینیم موضوعش چیه؟
جسی به آرامی کتاب را گشود و همگی در یک آن، محو صفحات استثنایی آن شدند!
هر صفحه به رنگ مخصوصی بود و هاله ای طلایی رنگ به طور متناوب در آن گردش می کرد که باعث خیره شدن چشم ها می شد.
املاین با صدایی خلسه مانند پرسید:
- این یعنی چی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1385 08:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید من توی گریفیندورم و عضو هاگوارتز هم هستم.
می خواستم ببینم میشه منم عضو بشم؟

دوست عزیز!
برای پست زدن در این تاپیک لازم نیست که عضو بشید! حداقل فعلا!فقط باید نمایشنامه بقیه رو ادامه بدید.


لطفا دیگه کسی نپرسه که
می تونه عضو اینجا بشه یا نه! در حال حاضر پست زدن در کتابخانه، البته در راستای موضوع! برای همه آزاده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/7/6 14:28:02
حتی در مرگ،کاش پیروز باشی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1385 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-اهم...اهم...من فكر ميكنم...
همه با تعجب به املاين كه پشت سرشون وايساده بود نگاه كردن.
-جسي گفت:تو ديگه از كجا پيدات شد؟
-استر گفت:تازه فكرم ميكنه...
املاين سرخ شد اما از رو نرفت و گفت: خوب منم گريفي هستم ناسلامتي....
-كنث گفت:كه چي؟
-املاين با پررويي بهش زل زد و گفت:شما اگه بخوايد بريد به كتابخويه اسلي اول بايد بدونيد چه كتابي لازم داريد هر كتابي كجاست,نه اينكه همين طوري بريد و اونجا رو زير و رو كنيد.بد ميگم؟
-هدويگ چند بار پلك زد و گفت:نه ,حالا پيشنهادت چيه؟
املاين كه اعتماد به نفس پيدا كرده بود,بادي به غبغب انداخت و جواب داد:اول بايد از مكانيزم كتابخونشون سردربياريم.
-رومسا با دلخوري گفت:بازم جاسوس بازي...نقشه رو هم با بدبختي گيرآورديم...
-هدويگ با صداي بلندي غر غر رومسا رو قطع كرد و گفت:امي با اينكه خيلي پررو ولي راست ميگه يكي بايد بره و از مكانيزم كتابخونه اسلي سردربياره.
-كنث گفت:اين كه محاله,آخه كي حاضر اين كارو بكنه؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط املاين ونس در 1385/7/5 14:07:24
[i][b][size=small][color=009966]Mr. Moony presents his compliments to Professor
Snape, and begs him to keep his abnormally large nose out of other people's business
:clap2