جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

199 کاربر(ها) آنلاین هستند (153 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
199 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 1

هری پاتر به همراه رون روی کاناپه نشسته بود و هری داشت اتفاقی که امروز شاهدش بود رو برای رون تعریف میکرد.
-رون باورت نمیشه یک دوئل تمام عیار بود.
-این چیزا رو ول کن،تعریف کن!
-باشه باشه الان تعریف میکنم.
هری از روی کاناپه بلند شد و شروع کرد به تعریف کردن ماجرا!
-چشم تو چشم هم بودن،نگاهشونو از هم نمیدزدیدن!هر کدومشون منتظر اون یکی بود تا اولین حمله رو شروع کنه تا اون یکی بتونی بعد از دفاع کردن یه حمله ی جانانه بکنه!
-هری سریع تر برس به اصل مطلب!
-حوصله کن رون به اونجاشم میرسیم. خب داشتم میگفتم چشم تو چشم هم بودن که دامبلدور چوبدستیشو آورد بالا و حمله رو شروع کرد!
بعد از گفتن این حرف هری به مدت چندثانبه به رون نگاه کرد.
-خب هری بعدش
- هیچی دیگه آیینه شکست!
رون گیج شده بود
-منظورت چیه که آیینه شکست!
-خب دامبلدور داشت توی رختکن دوئل جلوی آیینه خودشو گرم میکرد و بعد یه طلسم زد به آیینه و آیینه شکست.
-منو مسخره کردی؟
-مسخره برای چی؟خودت گفتی برات تعریف کنم دیگه.
-الان داری تعریف میکنی.
-اره دیگه دارم از اول برات تعریف میکنم.
-میشه قسمت دوئلو تعریف کنی.
-باشه!دامبدور و ولدمورت توی سالن وزارت خونه چشم تو چشم هم بو
رون وسط حرف هری میپره و میگه:
-میشه این قسمت چشم تو چشم رو ول کنی.فقط قسمت دوئل رو بگو.
-دارم میگم دیگه یکم صبور باش.بعد از اینکه همدیگه رو برانداز کردن داور سوت زد.
-داورم داشت مگه؟
-انگار که داشته.
-خب برای چی سوت زد؟
-خیلی به هم نگاه کردن وقت دوئل تموم شد.
-ینی چی؟
-هیچی دیگه تموم شد دوئلشون و همه رفتن.خیلی خوب بود نه!کلی چیز از این دوئل یاد گرفتم.
رون بدون اینکه چیز بگه یکی زد تو گوش هری و رفت.



حرفی ندارم بزنم جز اینکه...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/12/13 0:00:48
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
باورم نمیشد!
من به هاگوارتز اومده بودم!یه مدرسه ی جادوگری!
پدرم درباره هاگوراتز بهم گفته بود
حتی درباره ی گروه های مدرسه هم بهم گفته بود
گریفندور،اسلیترین،ریونکلا،هافلپاف
اگه قرار بود خودم انتخاب کنم گریفندور رو انتخاب میکردم!
چون همه ی خانواده ی من تو گریفندورن!
ناگهان صدایی رشته ی افکارمو پاره کرد
-دیگه بیاین بریم،گروه بندی داره شروع میشه!
اون مینروا مک گونگال رئیس گروه گریفندور بود
با ترس و لرز وارد سراسری بزرگ شدم
وقتی وارد سراسری شدم با چشمای بهت زدم همه جارو از نظر گذروندم!
با صف جلو رفتیم
اون جلو یه صندلی قرار داشت که کلاه قدیمی روی اون بود!
پروفسور مک گونگال گفت
-اسم هرکس رو میخونم بیاد جلو و کلاه رو روی سرش بزارم
همه به پرفسور مک گونگال خیره شده بودند که بدونن میخواد اسم چه کسی رو بخونه
-آرنیکا اندرسون
نفسم رو تو سینم حبس کردم!
چرا اول من؟!
با ترس لرز رفتم روی صندلی نشستم و کلاه گروه بندی رو روی سرم گذاشتم!
کلاه گفت
-خب بزار ببینم تو رو کجا بندازم...
چند لحظه بعد فریاد زد
-گریفندور
از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم!
دانش آموزانی گریفندور هورائی کشیدن و من رفتم کنار دانش آموزانی گریفندور نشستم
-هرمیون گرنجر
دختری با موهای فرفری و قهوه ای جلو رفت و کلاه رو روی سرش گذاشت
کلاه پس از چندین لحظه فریاد زد
-گریفندور
دانش آموزای گریفندور بازم فریادی سر دادن
-دراکو مالفوی
پسری با موهای بور جلو رفت و کلاه را روی سرش گذاشت
-اسلیترین
این بار نوبت دانش آموزای اسلیترین بود که هورائی بکشت
-رون ویزلی
کلاه بدون تاملی فریاد زد
-گریفندور
پرفسور مک گونگال گفت
-سوزان بونز
دختری جلو رفت و کلاه را روی سر خودش گذاشت
-هافلپاف
دانش آموزان هافلپافی هورائی سر دادن
-تری بوت
-ریونکلا
دانش آموزان ریونکلایی هورائی کشیدن
-هری پاتر
سکوتی سالن رو در برگرفت
پسری با موهای سیاه نامرتب جلو رفت
او زیر لب چیزهایی می‌گفت
کلا پس از چند دقیقه فریاد زد
-گریفندور
دانش آموزان گریفندوری فریادی شادمانه ی بلندتری سر دادن
عالی شد!


اگه بخش گروهبندی خودت و احساساتی که اون لحظه داشتی رو می‌نوشتی خیلی بهتر می‌شد. چون سریع از اون بخش گذشتی. با این حال دلیلی نمی‌بینم تو این مرحله متوقفت کنم. فقط انتهای جملات علائم نگارشی فراموش نشه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/12/12 22:02:09
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1397 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصوير شماره ٥

ذهن صنم : واى خداى من باورم نميشه بلاخره زمانش رسيد . من به هاگوارتز اومدم .
خب اميدوارم بتونم براى گروهم امتياز بيارم و همينطورم اميدوارم اون هرى پاتر مشهور رو ببينم.

پروفسور مك گناگال: خب بچه ها حالا اسم هر كس رو كه خوندم بياد و روى اين صندلى بشينه تا گروهش رو معلوم كنيم.
خانم هرميون گرنجر
هرميون: خب خب خب اصلا نترس چيزى نيست فقط يه گروهبندى سادس!

كلاه گروهبندى: همممم...... بزار ببينم ذهن باحالى دارى .باهوشم كه هستى اما شجاعت و پشتكارم دارى ! حالا تو كدوم گروه بزارمت......
گريفيندور!
هرميون با خوشحالى از جاش بلند ميشه و به طرف ميز گروهش ميره

صنم:واى خدا اون هرى پاتره !!!

پروفسور مك گوناگال: رونالد ويزلى!
رون با تمام استرسى كن تو چهرش موج ميزنه ميره و روى صندلى ميشينه .

كلاه:بازم ويزلى !! خب ميدونم چيكارت كنم
نسلشونم ماشالا زياده .....
گريفيندور!
برادرانش براش دست ميزنن و اون هم ملحق ميشه .
پروفسور : صنم ‍‍### .
با ترس و وأهمه جلو ميرم هيچ دوست ندارم تو اسلايترين باشم چون شنيدم همشون بدن.

كلاه: چه خبره اين تو ...، خب ، اها اما نه ، سخته خيلى سخته، اها
گريفيندور!
تو پوست خودم نميگنجيدم خيلى خوشحال بودم از اينكه تو گريفيندور بودم . بلاخره رفتم و با همه سلام و عليك كردم . تا اينكه ،
پروفسور: هرى پاتر!
سكوت سنگينى برقرار شد. همه ميخواستن بدونن هرى تو چه گروهى ميافته . پروفسور دامبلدور و پروفسور اسنيپ كاملا معلوم بود كه بي نهايت منتظر نتيجن .
كلاه: واى خدا چقد سخته تو وجودت همه چى هست .. بزار فكر كنم .
٥ دقيقه ميگذرد و هرى تمام مدت فقط يك چيز رو تكرار ميكرد ، اسلايترين نباشه

من كه از خدام بود بياد گريفيندور .
كلاه: و حالا اگر ميخواى .
گريفيندور!
ووواااىىىى خدا اومد گريفيندور!!!


خیلی نزدیک به کتاب بود و اگه بیشتر خلاقیت به خرج می‌دادی بهتر بود. فقط سه تا نکته. یکی اینکه دیالوگ‌ها پشت هم نوشته می‌شن و نیازی نیست با اینتر بخشی از اونو به خط بعد انتقال بدی. دوم اینکه علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد جدا می‌شن. در نهایت هم بهتره فامیلت رو همه جا در معرض نمایش نذاری و فقط در صورت لزوم ازش اسم ببری که من اینو از تو متنت حذف کردم.

راستی! "بذار" درسته.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/12/4 15:37:07
Sanam

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1397 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳

بعد از ماجرای امروز اسنیپ حسابی خستس چون گروهبندی سال اولیا تازه تموم شده و هری برای اولین بار به هاگوارتز اومد اسنیپ با دیدن هری ، با دیدن چشماش بلافاصله یاد لیلی افتاد دختری که عاشقش بود اما پنهانی
اسنیپ بعد مدت ها تصمیم گرفت بره و توی اون اینه نگاهی بندازه
و چی میبینه
لیلی دراغوشش بود و اسنیپ سرشار از خوشحالی و دلتنگی
اسنیپ با چشمانی پر از اشک و صدایی پر از بغض:لیلی ، لیلی، تو موفق شدی تو ..تو بلاخره انجامش دادی می‌دونی اون ..چشماش خیلی شبیهته تو اونو عالی تربیت کردی اما لیلی قلب من چی میشه ...اون ولدمورت نفس های من رو ازم گرفت دست از سرش برنمیدارم
لیلی قراره بزودی بیام پیشت ....بهت قول میدم نذارم هیچ اتفاقی برای هری بیوفته
دوست دارم لیلی

و لیلی همینطور لبخند زنان حرفش رو تایید می‌کنه و میره و اسنیپ دوباره به دنیای واقعی برمیگرده


با اینکه خیلی کوتاه بود، اما خوب نوشته بودی. فقط بیشتر از علائم نگارشی استفاده کن و جملات رو بدون علامت نگارشی رها نکن و حتما با نقطه یا علامت تعجب بهشون پایان بده. حتی بین بعضی جملات مرتبط می‌تونی ویرگول بذاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/12/3 22:11:49
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اسفند 1397 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۷

جسد بی جان آقای کراچ تازه تو جنگل ممنوعه پیدا شده بود،رئیس کل به هاگوارتز اومده بود تا جلسه ای در مورد لغو کردن ویا نکردن مسابقه سه قهرمان برگزار کنه. هری داشت میرفت سمت اتاق پروفسور دامبلدور،ناگهان دستی از داخل انبار بیرون امد و هری را به داخل انبار کشید.
هری چشم باز کرد و خودش را در کنار اسنیب دید .پروفسور سوروس اسنیب به نظر از دست هری عصبانی بود، پر.فسور اسنیب یقه هری را گرفت و بر سر اوداد زد و گفت :پاتر ۶ بار ،۶بار از انبار من دزدی شده،و من شک ندارم کار تو و دوستانت هستش شماها من رو نادان فرض کردین.
هری که خیلی ترسیده بود گفت:پروفسور، باور کنید ما این کار را نکرده ایم .
پروفسور اسنیب با لحن تمسخر امیز گفت :حالا میبینیم.
رفت و پس از چند دقیقه با معجون صداقت برگشت.
درواقع میخواست معجون را به خورد هری بدهد که هری مجبور به اعتراف شد.
هری گفت:رون،رون این مواد را میخواست.
اسنیب که صبرش لبریز شده بود گفت:میخواست چه کند پاتر،میخواست چه کند.
هری گفت:رون از این که کرام از هرمیون دعوت کرده بود مراسم برای رقص عصبانی بود،اون میخواست معجون فراموشی بخورد کرام بده تا کرام هرمیون رو فراموش کنه.
اسنیب که خیالش راحت شده بود گفت:پاتر من این کار شما رو شخصا به پروفسور مک گوناگال اطلاع میدم تا خودتون شما رو تنبیه کنه،در ضمن استفاده معجون راست گویی روی دانش آموزان ،ممنوعه و من فقط میخواستم بترسونمت که جواب داد.
و هری را از انبار بیرون انداخت.
هری بعد از بیرون امدن رفت سمت دفتر دامبلدور.


لزومی نداره دیالوگ‌ها به زبان کتابی نوشته بشن. بهتره به زبان محاوره‌ای و عامیانه باشن. یعنی مثلا به جای "باور کنید ما این کار را نکرده‌ایم" بنویس "باور کنین ما این کارو نکردیم!".

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/12/2 0:28:56
Profesor Rimus John Lupin

اتحاد گریفیندور
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اسفند 1397 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت حدودا ۱۱ صبح بود.
مسابقه سه قهرمان مرحله اولش را گذارنده بود و همه قهرمانان سربلند از ان بیرون امده بودند.
پروفسور اسنیب همه دانش آموزانش را علا رغم میل باطنی شان به سرسرای مدرسه اورده بود و انها را مجبور به نوشتن تکلیف کرده بود.
هری،رون و هرمیون طبق معمول کنار هم نشسته بودند.رون با صدای پایین و پچ پچ گونه از هری پرسید:هری،هنوز معمای تخم طلا رو نتونستی حل کنی؟
هری گفت:نه رون،دیوانه ام کرده نمیدونم چیکار کنم.
پروفسور اسنیب صدای ان هارا شنید و داد زد:ساکت شین اقایان پاتر و ویزلی.
هردو ساکت شدند .ناگهان کاغذ مچاله ای سمت رون انداخته شد . رون سرش را بالا گرفت و کاغذ را باز کرد و دید که کاغذ از طرف جرج برادر بزرگترش ارسال شده.
روی کاغذ نوشته شده بود:رون،عجله کنید اگر اینگونه پیش بروید تمام یار ها برای مراسم رقص تمام میشوند.
رون یاد مراسم افتاد و حسی همچون استرس در دلش پدیدار شد.
رون نگاه به هری کرد و با صدایی ضعیف از او پرسید: هری،تونستی یاری برای خودت پیدا کنی؟
هری گفت:نه از هرکه پرسیدم یا یار داشته ویا قبول نکرده،شاید بخاطر این است که فکر میکنند من تقلب کرده ام.
رون نتوانست خودش را نگهدارد و داد زد:نه هری تو تقلب نکرده ای.
ناگهان پروفسور اسنیب که نعره رون را شنیده بود با کتاب محکم زد فرق سر رون،هری خندید و ضربه ای هم به سر هری زد.
بعد از مدتی رون به هری گفت:شاید بهتره از هرمیون درخواست کنم.
هری گفت: نمیدونم ولی به نظر من که قبول نمیکنه.
رون خواست از هرمیون سوال کند که ناگهان پروفسور اسنیب از یقه او و هری گرفت و انها را از سرسرا پرت کرد بیرون و گفت:به خاطر بی نظمی و حرف زدن بیمورد اقایان پاتر و ویزلی، ۲۰ امتیاز منفی برای گریفیندور.

_________

درود دوست عزیز. داستان خوبی بود ولی باید ابتدا یه تصویر از بین تصاویر کارگاه داستان نویسی انتخاب کنید و شماره یا لینکش رو اول پستتون قرار بدین و درمورد همون تصویر بنویسید.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mahan.s در 1397/12/1 16:17:10
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/12/1 16:52:46
Profesor Rimus John Lupin

اتحاد گریفیندور
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1397 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۱۱
دابی از جنگ با ولدرمورت میترسه و خیلی استرس داره حتی بعضی وقت ها زیر گریه میزنه و هری شک میکنه

هری:هی دابی بیا تو اتاقم کارت دارم
دابی:چشم سرورم
هری:هی دابی من فکر میکنم چند وقت یک مشکلی به وجود آمده درسته؟
دابی:نه نه چه اتفاقی من که چیزی نمیدونم
هرب:هی دابی من تورو میشناسم بگو بگو چی شده و نزار جونم به لبم برسه
دابی : راستش ..... راستش......
هری:زود بگو دیگه بدون هیچ رو درواسی
دابی:ببین سرورم من میترسم اخه ولدمورت خیلی قویه و ما کلا" چهار نفریم ولی اونا یه لشکر هستن
هری: عه وا چرا یک نفر رد کم حساب کردی؟
دابی:سرورم کیو؟
هری:خودت تو خودت رو حساب نکردی با تو میشیم ۶ نفر
دابی : من اخه .......(هری دیگر نگذاشته که دابی حرفش رو کامل بزنه)
هری:میدونم چی میخوای بگی اتفاقا تو یکی از مهم ترین عامل بردمونی پس برو و جوء منفی نده برو دیگه نشنوم ازت چاییت هم سرد شد

امیدوارم تایید بشود و سعی کردم بیشتر توصیفش کنم

____

درود. پستتون هنوز جای کار داره. حالت جمله ها به جای داستان، به گزارش نزدیکه. مثلا:
نقل قول:
دابی از جنگ با ولدرمورت میترسه و خیلی استرس داره حتی بعضی وقت ها زیر گریه میزنه و هری شک میکنه

بهتره نوشته بشه:
نقل قول:
دابی از فکر جنگیدن با ولدمورت وحشت کرده بود و گوشه های لباسش را بین انگشتانش فشار می داد. یک لحظه اختیارش را از دست داد و گریه کنان شروع کرد به کوبیدن سرش به کمد! هری که متوجه ترس دابی شده بود، خواست با او حرف بزند.


البته که هرکسی سبک خودش رو داره و آزاده جوری که می خواد داستان بنویسه، دوست عزیزم اما باید سعی کنیم که این اشکالات رو توی ایفای نقش برطرف کنیم.

در ضمن دیالوگ هارو به این صورت می نویسیم:
نقل قول:
هری {گغت}:
- هی دابی، من تورو می شناسم....

فعلا... تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/12/1 1:36:13
×××××××××××######)))۰۹۲۲۹#^#£#$^
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1397 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۱

دابی از اینکه نمیتونه کاری برای هری و دوستانش بکنه ناراحته و هری هم میفهمه و اون اون رو به اتاقش میبره:هی دابی، چی شده چرا ناراحتی ناسلامتی مگه من دوستت نیستم بهم بگو .
دابی:سرورم من از اینکه نمیتونم کاری برای شما و دوستانتان بکنم ناراحتم شما جون من را نجات دادید ولی من هیچ کاری برای شما نکردم !
هری:ببین دابی ،من هیچ انتظاری از تو ندارم که کاری برام بکنی همینکه پیشمی و بهم دلداری میدی خوبه ،بعدشم کی گفته تو کاری نمیکنی یادت رفته تمام کار های من و دوستام رو تو میکنی ضرف ،شستن غذا پختن، همین کار ها .
دابی:اخه این ها که کاری نیست شما جون منو نجات دادین .
هری:هی هی، اصلا یه کاری کن اگر تو ناراحت باشی منم ناراحتم تو که دوست نداری من ناراحت باشم درسته؟
دابی :بله سرورم
هری:خیلی خب پس برو، برو و غذا ت رو بخور و نزار سرورت ناراحت باشه.



خیلی کوتاه نوشتی. دیالوگات خوب بودن، ولی ماجرایی پشت این داستانت نبود و اتفاق خاصی توش نیفتاد. لطفا یه بار دیگه بنویس و این‌بار علاوه بر دیالوگ سعی کن کمی توصیف هم چاشنیش کنی و اتفاقات رو توضیح بدی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایلیا در 1397/11/26 18:23:43
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/11/26 18:51:59
×××××××××××######)))۰۹۲۲۹#^#£#$^
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1397 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱
باورم نمیشد به همین راحتی تنها عضو زنده خوانوادمو از دست دادم...سیریوس!!!اون مرده بود ولی الان مشکل بزرگتری پیش روم بود!!!

هر لحظه داشت بهم نزدیک تر میشد با هر قدمی که برمیداشت حس ترس و همینطور حس نفرت و اتنقام در وجودم بیشتر میشد!!!دوست داشتم تیکه تیکش کنم...دوست داشتم طلافی بلایی که سر سیریوس بلک و خوانوادم و همینطور دوستام اورده بود رو سرش در بیارم!!!!ولی قدرتش رو نداشتم....😔
همینطور که دنبال یه راه برای متوقف کردنش میگشتم ناگهان...؟؟

=خب هری!!!پسری که زنده موند وقتشه که منوتو کارمون رو با هم تموم کنیم!!!

صداش مثل اتش و خاکستر بود و لرز به وجودم میانداخت😓
دنبال راهی بودم که جلوشو بگیرم ولی توی این راهرو وزارتخانه جادو هیچی نبود!!!انگار شهر اشباح شده بود و این بیشتر منو میترسوند و یادم میانداخت که من تنهام

=خب هری..دوست داری چطور بکشمت...خشکت کنم؟؟؟یا شایدم بهتره بسوزونمت؟؟؟

اومدم حرفی بزنم که صدای شعله اتش از یکی از اتش گاه ها نظرمو جلب کرد...خودش بود...باورم نمیشد اینجا باشه...البوس....البوس دامبلدور...😍
به ولدمورت نگاه کردم عجیب بود که تعجب نکرده بود ولی ترس زیادی تو چشماش موج میزد!!!

البوس=میبینم دوباره برگشتی تام...تام ریدل!!!

تام اسم اصلیه لرد تاریکیه خب همتون اینو میدونید

ولدمورت=بله البوس..و فکر کنم پایان عمر تو باشه.......ابرا کادابرا!!!
با یکی از ورد های نابخشودنی به دامبلدور حمله کرد!!!

دامبلدور=اسکوپ بلکس پن!

دامبلدور به یه ورد عجیب که تاحالا نشنیده بودم حملشو دفع کرد
البوس با یه حرکت چوب دستی یه گلوله اتش بزرگ به سمت ولدمورت پرت کرد.
و ولدمورت اونرو به خودش جذب کرد و به شکل نیرویی تاریک به بیرون فرستاد و باعث شد هم من و هم پروفسور دامبلدور به عقب پرت بشیم!!

البوس=هری دستمو بگیرتنهایی از پسش بر نمیام!

نای حرکت نداشتم ولی با هر زحمتی بود خودمو به دامبلدور رسوندم و دستشو گرفتم
البوس شروع کرد به خوندن یه ورد عجیب که تابحال نشنیده بودم...با هر کلمه ای که میگفت بیشتر احساس قدرت میکردم..حس عجیبی بود انگار قدرتامون داشت متمرکز میشد یکدفعه ولدمورت یک حمله تاریک به سمت ما کرد که خودکار توسط وردی که دامبلدور میخوند دفع شد...چند بار دیگه حمله کرد بازم نشد!!

ولدمورت=چیکار داری میکنی؟؟میخوای هممون رو به کشتن بدی؟؟؟

البوس بی توجه به حرفهای ولدمورت وردو میخوند نا گهان دیدم رگه های طلایی از بدنم به سمت چوب دستم میرن حس عجیبی بود تلفیقی از ظعف بدنی و همینطور قدرت...انگار بی وزن بودم ولی توانایی حرکت داشتم....رگه های طلایی من و دامبلدور به چوب دستی هامون رسیدن و همزمان نور هایی طلایی به سمت ولدمورت پرتاب شد اولش با سپر محافظ مقاومت کرد ولی در اخر سپرش خورد شد و لرد تاریکی به عقب پرتاب شد...تمامی اون نور ها از بین رفتن و من دیگه اون حس رو نداشتم....دور و برم رو نگاه کردم....لرد تاریکی رفته بود....

من=پروفسور!

البوس=بله هری؟؟

من=اون از بین رفت؟؟

البوس=نه ولی فعلا برای مدتی خودش رو از ما پنهان میکنه

من=ممنونم که اومدین!!

البوس=خواهش میکنم فرزندم این وظیفه منه که از شاگردام محافظت کنم!!!

خواستم ازش بپرسم از کجا فهمید من توسازمان وزارت جادو هستم ولی گفتم بهتره الان چیزی نپرسم...تموم فکرم فقط گرفتن انتقام پدر و مادرم بود و همینطور سیریوس....خیلی حس بدیه وقتی تو این دنیا تنها باشی و هیچ خوانواده ای نداشته باشی..ولی خب اینم سرنوشت منه باید باهاش کنار بیام و فقط یک چیز رو میدونم...باید لرد تاریکی رو نابود کنم

_______________

درود! داستان جالبی بود و نگاه تازه ای به داستان اصلی داشتین و زیبا بود.
بهتره قبل از ارسال پست، با دقت زیاد بخونیدش تا از غلط های تایپی و املایی جلوگیری کنید.
همچنین اینکه دیالوگ ها رو به جای این صورت:
نقل قول:
البوس=نه ولی فعلا برای مدتی خودش رو از ما پنهان میکنه

به این صورت می نویسیم:
نقل قول:
البوس:
- نه ولی فعلا برای مدتی خودش رو از ما پنهان میکنه


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/11/17 22:52:40
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 7

-نفر بعدی!
بعد از این حرفِ اسنیپ، درِ اتاق باز و هری به داخل پرتاب شد.
-خب خب خب... هری پاتر... مظنون اصلی این پرونده!
-پرونده؟!... کدوم پرونده؟
-همون پرونده!
هری دور و برشو نگاه کرد.
-من اینجا پرونده ای نمیبینم... میشه یکم راهنمایی کنی.
-چهار کلمس!
-آها... پرونده ی قتل بروس لی رو میگی.
اسنیپ از داخل پوکید ولی خب در صورتش هیچ حسی نداشت.
-آفرین... خب بگو!
-چی رو؟
-هدفت از کشتنش چی بود؟
-من... شما فکر میکنید من اونو کشتم؟
-اینجا فقط من سوال میپرسم آقای پاتر.
-آها... تو فیلما هم این دیالوگو شنیدم از بازجو ها.
-خب حالا توضیح بده!
-از چی بگم برات... من بودمو هرمی گرینج، رون ویزلیو آرگوس فیلچ...
-آقای فیلچ؟ سرایدار؟
-اینو فقط برای قافیه گفتم.
-خب ادامه بده.
-اها راستی جرجم بود.
-جرج؟ کدوم جرج؟
-جرج ویزلی!
-داره جالب میشه... خب ادامه بده.
-هیچی دیگه تلوزیونو روشن کردیم چون جرج گفته بود یه فیلم جدید گرفتم بشینیم ببینیم... ما گفتیم اسمش چیه... گفت "وارد میشود"... گفتیم چی وارد میشود... گفت منم همین سوالو داشتم که پشت پاکت فیلمو دیدم نوشته بود برای هرکی یه چیزی وارد میشود... فیلم شروع شد...ما همه منتظر بودیم ببینیم که برامون چی وارد میشه... برای هرمی جن خونگی وارد شد، برای رون هم یه چیزی وارد شد که اینجا جاش نیست بگم و برای من بروس لی وارد شد... نمیدونم کارگردانش چی زده بود چون همین که وارد شد، خارج شد. دیگه از اون موقع من جایی ندیدم وارد شه.
-خب چجوری کشته شد؟
-میگم دیگه من ندیدمش از کیه، تا اینکه شنیدم کشتنش... مرلین بیامرزدش خوب وارد میشد.
-خب با اینکه هنوز بهت مشکوکم ولی میتونی بری... بعدی!


داستانو خیلی سریع پیش بردی و شخصیتا خلاف اونچه که ازشون انتظار داریم رفتار کردن. این مهمه که رفتار و مکالمات شخصیتا تو چارچوبی که ازشون می‌شناسیم باشن. درسته که پستت طنز بود، ولی برخوردشون با هم اون هری پاتر و اسنیپی که می‌شناسیم نبود. حتی مثلا تلویزیون هم مثل یه وسیله روتین تو دنیای جادویی به تصویر کشیده شده. لطفا یه بار دیگه بنویس و این‌بار سعی کن در کنار دیالوگ، کمی توضیحات هم چاشنیش کنی. شخصیتا هم نذار خارج از انتظار رفتار کنن.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/11/4 20:00:37

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.