اتمام بازی آجاس & پوپیتر
و
آغاز بازی تریسیلوانیا & پاور آداس
------------------------------------------------------------------
این بازی به علت تور دسته جمعی عده ای جادوگرانی ها در روز آغازین مسابقه ، تا روز 2 مرداد ادامه دارد .
31 تیر ، 1 مرداد ، 2 مرداد
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
لیگ برتر کشورهای کوییدیچ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نمايشنامه شماره 4 تيم آجاس (آخرين پست)
این صحنه موجبات خشم داور را فراهم نمود و جیغش در ورزشگاه پیچید!
اما داور به پوپیتر اجازه داد تا به بازی کردن ادامه دهد.
این اقدام داور با اعتراض تماشاچیان همراه بود.
ادوارد كه متوجه عكس العمل داور شده بود بلاجري را با دست گرفت و به سمت داور رفت.
-یا آفتابه ی مرلین کبیر!
داور: ها... چي؟ چي... آآآآآآآآآ
بلاجر را در شلوار داور انداخت و برو که رفتیم!
آن قدر جو ورزشگاه خفن شده بود که هیچ فردی متوجه این عمل ادوارد نشد!
در جایگاه ویژه هم برو بیایی بود.جواتان هنوز مشغول آواز خواندن و رقصیدن بودند
-پارسال بهار دست جمعی رفته بودیم زیارت.برگشتنی یه ابجیه خوشگل و با محبت...
در همين حين چشم جواتان به جام طلايي مي افتد كه جلوي پاي وزير قرار داشت.
آرشام كه حسابي مست نگاهه جام طلاييه ميگه: اي جووون!! عجب حالي ميده يه المنت بندازي توش بكنيش سماور... جون تو داداش چايي توي سماور طلايي حالي ميده ها...
ايگور ميزنه پشت دست آرشام و ميگه: برو سوسول! اين برا قيييللوووون بيشتر ميچسبه.. خرجشم كمتره! يه شيلنگ ميزنيم تنگش ميشه قيلون... واي جيگر!
دنیس كه از بقيه مست تره كاپو تو دست ميگيره و درشو باز ميكنه.. توشو نگاه ميكنه و ميگه: شما جوجه سوسولا همون بهتر برين قيلون بكشيد. اين واسه بخور تر.. تر...تريا... ك خيلي بيشتر كاربرد داره! البته گرد نخود هم جواب ميته..
ادوارد با دستمال گردنی که از داخل شلوارش بیرون آورده دستی به سر و روی جام میکشه
-اگر بدنش به من ,باهاش آب زرشک میخورم.
-----
تابلوی ورزشگاه حاکی از پیروزی تیم پوپیتر است با اختلاف پنجاه امتیاز.و جواتان هنوز در حال رقصیدن هستند.طرفداران تیم اجاس نیز, به این جو پیوسته و در تمام ورزشگاه نوای کوچه بازاری ,دل ها را پر ز عشق میکند.
-جارو رو بردارم برم.کنار زمین بشینم.شاید که عکس رخ اون آبجیه نازنینم رو باد بیاره ببینم
----------
داور بازي همچنان با آن بلاجر از اين سوي زمين به آن سو مي ررود و دوباره بر ميگردد. پس از اينكه چند بار با ميله هاي ديركها برخورد میکند بلاجر از پشت شلوارش بيرون جهیده و او را رها میکند.
مرلين در حالیکه عرق از تمام سر و صورتش به پایین میچکد به سمت سایر بازیکنان نگاه میکند
- بروبچ من حوصلم از رقص سر رفت. برم ببينم اين آبجي اسنيچ كجاس...
سپس با دستمال گردن, عرق صورتش را پاک کرد و به دنبال جارویش ,اطراف را نگرسیت.
قلبش به ناحیه ی دهانش رسید.اسنیچ در کنار سرش پرواز میکرد.به سرعت دستمال گردن خود را چرخاند و اسنیچ را به دام انداخت.
مرلين نگاهي به آن گوي كرد و سپس با دندانش آزمايش كرد.
-اصله!
حالا ممد حیدری هی وای و هی وای.
صدای گزارشگر ,تیم پوپیتر را به خود آورد.
-نتيجه بازي: 150 به 140 به سود آجاس
این صحنه موجبات خشم داور را فراهم نمود و جیغش در ورزشگاه پیچید!
اما داور به پوپیتر اجازه داد تا به بازی کردن ادامه دهد.
این اقدام داور با اعتراض تماشاچیان همراه بود.
ادوارد كه متوجه عكس العمل داور شده بود بلاجري را با دست گرفت و به سمت داور رفت.
-یا آفتابه ی مرلین کبیر!
داور: ها... چي؟ چي... آآآآآآآآآ
بلاجر را در شلوار داور انداخت و برو که رفتیم!
آن قدر جو ورزشگاه خفن شده بود که هیچ فردی متوجه این عمل ادوارد نشد!
در جایگاه ویژه هم برو بیایی بود.جواتان هنوز مشغول آواز خواندن و رقصیدن بودند
-پارسال بهار دست جمعی رفته بودیم زیارت.برگشتنی یه ابجیه خوشگل و با محبت...
در همين حين چشم جواتان به جام طلايي مي افتد كه جلوي پاي وزير قرار داشت.
آرشام كه حسابي مست نگاهه جام طلاييه ميگه: اي جووون!! عجب حالي ميده يه المنت بندازي توش بكنيش سماور... جون تو داداش چايي توي سماور طلايي حالي ميده ها...
ايگور ميزنه پشت دست آرشام و ميگه: برو سوسول! اين برا قيييللوووون بيشتر ميچسبه.. خرجشم كمتره! يه شيلنگ ميزنيم تنگش ميشه قيلون... واي جيگر!
دنیس كه از بقيه مست تره كاپو تو دست ميگيره و درشو باز ميكنه.. توشو نگاه ميكنه و ميگه: شما جوجه سوسولا همون بهتر برين قيلون بكشيد. اين واسه بخور تر.. تر...تريا... ك خيلي بيشتر كاربرد داره! البته گرد نخود هم جواب ميته..
ادوارد با دستمال گردنی که از داخل شلوارش بیرون آورده دستی به سر و روی جام میکشه
-اگر بدنش به من ,باهاش آب زرشک میخورم.
-----
تابلوی ورزشگاه حاکی از پیروزی تیم پوپیتر است با اختلاف پنجاه امتیاز.و جواتان هنوز در حال رقصیدن هستند.طرفداران تیم اجاس نیز, به این جو پیوسته و در تمام ورزشگاه نوای کوچه بازاری ,دل ها را پر ز عشق میکند.
-جارو رو بردارم برم.کنار زمین بشینم.شاید که عکس رخ اون آبجیه نازنینم رو باد بیاره ببینم
----------
داور بازي همچنان با آن بلاجر از اين سوي زمين به آن سو مي ررود و دوباره بر ميگردد. پس از اينكه چند بار با ميله هاي ديركها برخورد میکند بلاجر از پشت شلوارش بيرون جهیده و او را رها میکند.
مرلين در حالیکه عرق از تمام سر و صورتش به پایین میچکد به سمت سایر بازیکنان نگاه میکند
- بروبچ من حوصلم از رقص سر رفت. برم ببينم اين آبجي اسنيچ كجاس...
سپس با دستمال گردن, عرق صورتش را پاک کرد و به دنبال جارویش ,اطراف را نگرسیت.
قلبش به ناحیه ی دهانش رسید.اسنیچ در کنار سرش پرواز میکرد.به سرعت دستمال گردن خود را چرخاند و اسنیچ را به دام انداخت.
مرلين نگاهي به آن گوي كرد و سپس با دندانش آزمايش كرد.
-اصله!
حالا ممد حیدری هی وای و هی وای.
صدای گزارشگر ,تیم پوپیتر را به خود آورد.
-نتيجه بازي: 150 به 140 به سود آجاس
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

نمايشنامه شماره 3 تيم آجاس
دنگ ديش! بوف! هوشت هوشت هوشتك!
جواتها به درون رختكن ريختند و هر كدام در جايي ولو شدند.
هفت عدد لباس ,شلوار و کفش مخصوص تیم به شکل کاملا منظم در کنار یکدیگر چیده شده اند.ترکیبی از الوان زرد و سبز و قرمز.
ادوارد:داش مارکوس بخون تا جیگرمون صفا بیاد.
مارکوس:دیشب.دیشب پریشب اشکنه خوردم
دنیس:خوردم به ماشین اخ که نمردم
مارکوس:الهی من هول بشم
آرشام:در خونتون ول بشم
این جملات برای جوگیرز شدن ادوارد کافی بود.و باز هم داستان چرخش دستمال گردن در هوا.اما این بار به سبک قاسم آبادی.
آرشام: من كه ديگه حالشو ندارم.. حتي اگه نازنينمم بياد بگه بيا برو بازي كن ,من ميگيرم همينجا ميخوسپم!!
مرلين صدايش را نازك مي كند و مي گويد: آرشي جون؟ بيا بازي!
شتلخ!!!
آرشام چش بسته از در بيرون پريده و وارد زمين مي شود..
صداي خنده و هو كشيدن تماشاچيان پس از ديدن آرشام با شلوار خانواده اش شنيدن دارد!
اما او جوگيرزتر از آن بود كه بداند چه مي كند. وسط ورزشگاه ايستاده بود و داشت براي نازنينش مي خواند. (اتفاقا نازنين آن نزديكي ها در ورزشگاه بود)
مرلين كاسه پر از ژل را برداشت و روي ريشش خالي كرد و با چنگالی که از غذاخوری دو در کرده بود, به جون ریشش افتاد.سپس از بازيكنان خواست كه براي بازي لباس نپوشند!
در چشم بر هم زدني شش پيكان... ببخشيد! دسته جاروي گوجه اي با دم سبز خال خال سفيد و سياه به هوا رفتند و براي تماشاچيان رقص بندري انجام دادند.
ادوارد كوچك دسته جاروي آرشام را بر مغزش كوباند و تشويقش كرد كه به بازي بيايد.
آرشام كه تازه سر عقل آمده بود انگشت اشاره اش را در دماغ فرو كرد و از آْن طرف گوشش موادي سبز و قهوه اي را خالي كرد! سپس جارو را گرفت و به پرواز در آمد.
گزارشگر كه دقايقي لال گشته بود گفت: بلاخره پس از چند ساعت انتظار, اينم تيم آجاس!
و پرچم هایی با طرح آفتابه ی طلایی در تمام ورزشگاه بر افراشته شد.
تماشاگران به شدت تشويق مي كردند و يك صدا جواد يساري مي خواندند: همه شادي بچه مامانو باباشه! شادي مامانو بابا دعاي شبهاشه!
ايگور كه بسيار احساساتي شده بود دنيس را در آغوش گرفت و با يقه اش فين كرد.
داور بد اخم بازي چشم غره اي به تماشاچيان رفت. همه ساكت شدند! سپس لگدي نثار جعبه توپ ها كرد و همه توپ ها آزاد شدند.
به محض آزادي توپ ها مهاجمين پوپيتر زمين را پر كرده و كوافل را قاپيدند.. چشمان تماشاچيان به دنبال آجاسي ها بود.
اين طرف كه نبودند! دروازه باني در دروازه وجود نداشت.
آن پايين ها هم نبودند!
چشمان كنجكاو تماشاچيان سرتاسر ورزشگاه به دنبال اثري از جوات بود. اما همه غيب شده بودند!
يك نفر فرياد زد: او... او.. اونجا رو!!!
همه به سمت جايگاه ويژه نگاه كردند.
ماركوس ضبط دوكاسته اي به گردن انداخته بود و آواز مي خواند
-سری رو که درد نمیکنه دستمال چرا ببندیم؟
پشت سرش شش جوات به همراه وزير جادوگري و مهمانان ويژه مشغول رقاصي بودند!!
دنگ ديش! بوف! هوشت هوشت هوشتك!
جواتها به درون رختكن ريختند و هر كدام در جايي ولو شدند.
هفت عدد لباس ,شلوار و کفش مخصوص تیم به شکل کاملا منظم در کنار یکدیگر چیده شده اند.ترکیبی از الوان زرد و سبز و قرمز.
ادوارد:داش مارکوس بخون تا جیگرمون صفا بیاد.
مارکوس:دیشب.دیشب پریشب اشکنه خوردم
دنیس:خوردم به ماشین اخ که نمردم
مارکوس:الهی من هول بشم
آرشام:در خونتون ول بشم
این جملات برای جوگیرز شدن ادوارد کافی بود.و باز هم داستان چرخش دستمال گردن در هوا.اما این بار به سبک قاسم آبادی.
آرشام: من كه ديگه حالشو ندارم.. حتي اگه نازنينمم بياد بگه بيا برو بازي كن ,من ميگيرم همينجا ميخوسپم!!
مرلين صدايش را نازك مي كند و مي گويد: آرشي جون؟ بيا بازي!
شتلخ!!!
آرشام چش بسته از در بيرون پريده و وارد زمين مي شود..
صداي خنده و هو كشيدن تماشاچيان پس از ديدن آرشام با شلوار خانواده اش شنيدن دارد!
اما او جوگيرزتر از آن بود كه بداند چه مي كند. وسط ورزشگاه ايستاده بود و داشت براي نازنينش مي خواند. (اتفاقا نازنين آن نزديكي ها در ورزشگاه بود)
مرلين كاسه پر از ژل را برداشت و روي ريشش خالي كرد و با چنگالی که از غذاخوری دو در کرده بود, به جون ریشش افتاد.سپس از بازيكنان خواست كه براي بازي لباس نپوشند!
در چشم بر هم زدني شش پيكان... ببخشيد! دسته جاروي گوجه اي با دم سبز خال خال سفيد و سياه به هوا رفتند و براي تماشاچيان رقص بندري انجام دادند.
ادوارد كوچك دسته جاروي آرشام را بر مغزش كوباند و تشويقش كرد كه به بازي بيايد.
آرشام كه تازه سر عقل آمده بود انگشت اشاره اش را در دماغ فرو كرد و از آْن طرف گوشش موادي سبز و قهوه اي را خالي كرد! سپس جارو را گرفت و به پرواز در آمد.
گزارشگر كه دقايقي لال گشته بود گفت: بلاخره پس از چند ساعت انتظار, اينم تيم آجاس!
و پرچم هایی با طرح آفتابه ی طلایی در تمام ورزشگاه بر افراشته شد.
تماشاگران به شدت تشويق مي كردند و يك صدا جواد يساري مي خواندند: همه شادي بچه مامانو باباشه! شادي مامانو بابا دعاي شبهاشه!
ايگور كه بسيار احساساتي شده بود دنيس را در آغوش گرفت و با يقه اش فين كرد.
داور بد اخم بازي چشم غره اي به تماشاچيان رفت. همه ساكت شدند! سپس لگدي نثار جعبه توپ ها كرد و همه توپ ها آزاد شدند.
به محض آزادي توپ ها مهاجمين پوپيتر زمين را پر كرده و كوافل را قاپيدند.. چشمان تماشاچيان به دنبال آجاسي ها بود.
اين طرف كه نبودند! دروازه باني در دروازه وجود نداشت.
آن پايين ها هم نبودند!
چشمان كنجكاو تماشاچيان سرتاسر ورزشگاه به دنبال اثري از جوات بود. اما همه غيب شده بودند!
يك نفر فرياد زد: او... او.. اونجا رو!!!
همه به سمت جايگاه ويژه نگاه كردند.
ماركوس ضبط دوكاسته اي به گردن انداخته بود و آواز مي خواند
-سری رو که درد نمیکنه دستمال چرا ببندیم؟
پشت سرش شش جوات به همراه وزير جادوگري و مهمانان ويژه مشغول رقاصي بودند!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 19:35:21
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

نمايشنامه شماره 2 تيم آجاس
در راه سالن صبحانه
نسیم بخیل صبحگاهی که چشم دیدن جلوه ی آبجی کش جواتان را نداشت سعی میکرد تا پشت موهای مرتب آنها را به هم بریزد.
ملت جوات خميازه كشان در ميان بوته ها تلو تلو ميخورند و به دنبال بوی کله پاچه پیش میروند.
.....تالاپ....
....خر خر....
آرشام به میان شمشاد ها پرتاب شد و بي درنگ به خواب عمیقی فرو رفت.
مرلین با نگرانی به آرشام نگرسیت و سپس به سمت مارکوس بازگشت.
- بلندش کن اون خرس قطبی رو. دست ما که به جام نمیرسه. حداقل به صبحونه برسیم. تو اين گروني يه غذای مفت ارزشش بيشتر از اسنيچه.
- آرشي اون هيكل نكرتو جمع كن.دیر برسیم کله پاچه رو از دست میدیماا.
با شنیدن این جمله ارشام مثل برق بلند شد:
-بابا بدوئين تنبلها
ایگور در حالیکه نفس کم آورده به عقب نگاه میکنه و با صدایی پر از فراز و نشیب فریاد میزنه:
-كجا موندين حيف نونا؟
مرلین:حيف برنج ,تو جا موندي. ما جلوتيم.
ادوارد:بچه ها یادتون باشه من یک تسبیح بخرم که وسط بازی از راز و نیاز عقب نمونم.اخه ميگن برادر حميد ناظر بازيه.
با نزدیک شدن به رستوران, بوی کله پاچه نیز بیشتر میشود و جواتان که پس از سال ها دوری از معشوق , وصال را نزدیک می بینند ,سرعت خود را افزایش میدهند.
ایگور:ارشام چرا وایستادی؟
ارشام:اخه اونجا نون بربری میفروخت.
دو سوت بعد .ميزه صبحانه:
سکوتی که سالن غذا خوری را در بر گرفته خبر از طوفانی قریب الوقوع را میدهد.
مرلین با چشمان بسته و در حالیکه کف دستانش را به یکدیگر چسبانده ,به شکل چهارزانو بر روی میز غذا جلوس کرده و زیر لب کلماتی را به زبان چین چانگ چو بیان میکند:
- آآآآزووووو چي چو چا چي چا چو چا چو....
.......شتلق.......
و صدای سوت بلبلی و شتلق های دستمال گردن جواتان رستوران را میلرزاند.
مارکوس: بنازم داش مرلین کبیر رو با این پیاز پوکوندنش.
دنیس: بشمار دا.
و اینگونه بود که جواتان با شادی خارج از وصف, دل را به کله پاچه زدند و کاهدان را از کاه مفت پر نمودند.
دنیس:انگار بیست سال جوون شدم.کی حوصله داره اون راه پیچیده رو تا رختکن لباس ها طی کنه؟
راه تو در تو
ادوارد: اخ نصفه هيكلم آب شد.
ارشام:خوب نصفه هيكل تو همين كله پاچه ها بود ديگه..
همه در تفکرند که چه زمانی به پایان این مسیر طولانی میرسند!
ناگهان صدای تشویق تماشاچیان که معلوم است به وسیله ی بلندگوهای سبزی فروشی چند برابر شده است , به گوش میرسد.و آواز آنها امید را در دل جواتان زنده میکند.
-خسته ام من.خسته اي بي قرارم. مثل ساحره ی دست و پا شکسته ام من.سالها کنج اجاس نشسته ام من.
هنگامیکه آواز تمام شد صداي سوت و کف و بوق كركننده بود.
مرلین با نیش باز به جواتان گفت: بریم تو رختکن تا لباس عوض کنیم.
و همگي بدون اينكه ترديد به خود راه دهند به سمت رختكن شيرجه زدند.
در راه سالن صبحانه
نسیم بخیل صبحگاهی که چشم دیدن جلوه ی آبجی کش جواتان را نداشت سعی میکرد تا پشت موهای مرتب آنها را به هم بریزد.
ملت جوات خميازه كشان در ميان بوته ها تلو تلو ميخورند و به دنبال بوی کله پاچه پیش میروند.
.....تالاپ....
....خر خر....
آرشام به میان شمشاد ها پرتاب شد و بي درنگ به خواب عمیقی فرو رفت.
مرلین با نگرانی به آرشام نگرسیت و سپس به سمت مارکوس بازگشت.
- بلندش کن اون خرس قطبی رو. دست ما که به جام نمیرسه. حداقل به صبحونه برسیم. تو اين گروني يه غذای مفت ارزشش بيشتر از اسنيچه.
- آرشي اون هيكل نكرتو جمع كن.دیر برسیم کله پاچه رو از دست میدیماا.
با شنیدن این جمله ارشام مثل برق بلند شد:
-بابا بدوئين تنبلها
ایگور در حالیکه نفس کم آورده به عقب نگاه میکنه و با صدایی پر از فراز و نشیب فریاد میزنه:
-كجا موندين حيف نونا؟
مرلین:حيف برنج ,تو جا موندي. ما جلوتيم.
ادوارد:بچه ها یادتون باشه من یک تسبیح بخرم که وسط بازی از راز و نیاز عقب نمونم.اخه ميگن برادر حميد ناظر بازيه.
با نزدیک شدن به رستوران, بوی کله پاچه نیز بیشتر میشود و جواتان که پس از سال ها دوری از معشوق , وصال را نزدیک می بینند ,سرعت خود را افزایش میدهند.
ایگور:ارشام چرا وایستادی؟
ارشام:اخه اونجا نون بربری میفروخت.
دو سوت بعد .ميزه صبحانه:
سکوتی که سالن غذا خوری را در بر گرفته خبر از طوفانی قریب الوقوع را میدهد.
مرلین با چشمان بسته و در حالیکه کف دستانش را به یکدیگر چسبانده ,به شکل چهارزانو بر روی میز غذا جلوس کرده و زیر لب کلماتی را به زبان چین چانگ چو بیان میکند:
- آآآآزووووو چي چو چا چي چا چو چا چو....
.......شتلق.......
و صدای سوت بلبلی و شتلق های دستمال گردن جواتان رستوران را میلرزاند.
مارکوس: بنازم داش مرلین کبیر رو با این پیاز پوکوندنش.
دنیس: بشمار دا.
و اینگونه بود که جواتان با شادی خارج از وصف, دل را به کله پاچه زدند و کاهدان را از کاه مفت پر نمودند.
دنیس:انگار بیست سال جوون شدم.کی حوصله داره اون راه پیچیده رو تا رختکن لباس ها طی کنه؟
راه تو در تو
ادوارد: اخ نصفه هيكلم آب شد.
ارشام:خوب نصفه هيكل تو همين كله پاچه ها بود ديگه..
همه در تفکرند که چه زمانی به پایان این مسیر طولانی میرسند!
ناگهان صدای تشویق تماشاچیان که معلوم است به وسیله ی بلندگوهای سبزی فروشی چند برابر شده است , به گوش میرسد.و آواز آنها امید را در دل جواتان زنده میکند.
-خسته ام من.خسته اي بي قرارم. مثل ساحره ی دست و پا شکسته ام من.سالها کنج اجاس نشسته ام من.
هنگامیکه آواز تمام شد صداي سوت و کف و بوق كركننده بود.
مرلین با نیش باز به جواتان گفت: بریم تو رختکن تا لباس عوض کنیم.
و همگي بدون اينكه ترديد به خود راه دهند به سمت رختكن شيرجه زدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:13:23
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:14:09
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:26:24
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:33:55
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:14:09
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:26:24
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/4/29 19:33:55
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

نمايشنامه شماره 1 تيم آجاس
انوار طلائی رنگ خورشید حاکی از صبح دل انگیزی بود که با سایر صبح ها تفاوت بسیاری داشت. ننه خورشید با همان عطوفت و لطافت و نرمی و نازکی همیشه تلاش میکرد تا این ملت بوق را از خواب ناز بیدار کند.
------------------
گاراژ اختصاصی اجاس-ساعت 10 و نیم صبح
==============
انواع و اقسام وسایل نقلیه ی مدرن در گوشه و کنار,پارک شده اند. پیکان هایی که داش بلر از سال 52 تا به حال جمع آوری کرده ,بشر را مبهوت میکند. به نحوی که دیگر هیچ فردی به سی جی و پژو آر.دی های موجود در گاراژ توجهی نمیکند.
بر پشت تریلی بزرگی که برای تعمیر به گاراژ آورده شده , هفت انسان خوش تیپ در خواب عمیق فرو رفته اند.
با هر خرناسی که شنیده می شود جواتی در جای خود تکان خورده و بوی مطبوع جوراب را در فضا مي پراكند.
ادوارد جک که از همه کوتاه تر است با شلوارک مامان دوز گل گلی در میان مرلین و کارکاروف دراز کشیده .گوش درازش در میان پشت موی بلند مرلین گم شده و گوش دیگرش سوراخ هاي دماغ ايگور كاركاروف را پوشانده.
آرشام هم در طرف دیگر مرلین خوابیده و زیر لب در حال خواندن جدید ترین آهنگ داش جوات یساریست و توجهی به ویز ویز مگس های محله سوسك وحشي ندارد.
اما خورشيد سمج تر از اين حرفهاست که در مقابل مشتی جوات کم بیاورد.
دسته اي از انوار خروشان خود را به شكل بيل درآورده و همچون يوهان لاغروفسكي روسي كه با چماقش بلاجري را تركاند خودشان را بر مغز بي مغز ادوارد دوخي فروديدند!
- آخ ننه! بيگي منه!
- زهر مار! شما مثلا بازيكن كوييديچيد؟! پنج دقيقه مونده به بازي گرفتيد مثل خرس خوابيديد!!
ايگور كه تازه بوي خوش گوش جوراب پيچ ادوارد به مشامش رسيده بود از جا پريد و گفت: مرلين اسنيچو بيگي بالا سرته!!
شتلخ!!!!
مرلین به مقابل لاستیک تریلی پرتاب شد و در حالیکه لنگه کفش نوک تیز دنیس را در دستش گرفته بود شروع به رقصیدن کرد.
مرلین:اسنیچ رو گرفتم.ما بردیم.حالا ممد حیدری هی وای و هی وای.
آرشام پشت مويش را پيچ و تابي داد و سپس اين پيچ و تاب در تمام بدنش منعكس شد.
با آرامش گفت: ايگور اون كوافلو بده دست ماركوس, بيا خودمون بريم يه سر آرايشگاه سر كوچه... .از اون طرف هم یه بلیط کنسرت لاله زار میگیرم.
شپلق!!!!(دنیس اگر عصبانی بشه دست سنگینی پیدا میکنه و کور میشه و هر چی جلوش باشه میزنه)
-جمع کنید بساطتونو. نیم ساعت ديگه بازي شروع ميشه.
آرشام:چرا میزنی؟بیشین بینیم.جلو قاضی و ملق بازی؟من خودم بنز رنگ میکنم و جای پیکان گوجه ای میفروشم!!!!
و با گفتن این جملات به ساعت نگاهی انداخت.نیم ساعت به شروع بازی باقی مانده بود.
مرلين كله اش را از میان چرخ های تریلی بيرون آورد و گفت: حيف نونا! آخه خدا رو خوش ميات منه پيرمردو كردين كاپيتان خودتون گرفتيد خسپیدید! ياللا!صلوات بفرست خواب از سرت میپره. جم كنين بيبينم... امروز با كجا بازي داريم داش آرشام؟
آرشام: به حضور انور عالی جناب مرلین کبیر عارضم که با جوراب شورای گاراژ بلر بی وفا مسابقه داریم.من میگم بازی رو بی خیل شیم و بریم لاله زار برقصيم.
و با گفتن این جملات لنگ را از داخل شلوار خانواده ی خود بیرون کشید و شروع به رقص باباکرم نمود.
مارکوس كه به فكر كله پاچه صبحانه بود گفت:وقت برای رقصیدن زیاده.بدو که صبونه رو از دست دادیم!
انوار طلائی رنگ خورشید حاکی از صبح دل انگیزی بود که با سایر صبح ها تفاوت بسیاری داشت. ننه خورشید با همان عطوفت و لطافت و نرمی و نازکی همیشه تلاش میکرد تا این ملت بوق را از خواب ناز بیدار کند.
------------------
گاراژ اختصاصی اجاس-ساعت 10 و نیم صبح
==============
انواع و اقسام وسایل نقلیه ی مدرن در گوشه و کنار,پارک شده اند. پیکان هایی که داش بلر از سال 52 تا به حال جمع آوری کرده ,بشر را مبهوت میکند. به نحوی که دیگر هیچ فردی به سی جی و پژو آر.دی های موجود در گاراژ توجهی نمیکند.
بر پشت تریلی بزرگی که برای تعمیر به گاراژ آورده شده , هفت انسان خوش تیپ در خواب عمیق فرو رفته اند.
با هر خرناسی که شنیده می شود جواتی در جای خود تکان خورده و بوی مطبوع جوراب را در فضا مي پراكند.
ادوارد جک که از همه کوتاه تر است با شلوارک مامان دوز گل گلی در میان مرلین و کارکاروف دراز کشیده .گوش درازش در میان پشت موی بلند مرلین گم شده و گوش دیگرش سوراخ هاي دماغ ايگور كاركاروف را پوشانده.
آرشام هم در طرف دیگر مرلین خوابیده و زیر لب در حال خواندن جدید ترین آهنگ داش جوات یساریست و توجهی به ویز ویز مگس های محله سوسك وحشي ندارد.
اما خورشيد سمج تر از اين حرفهاست که در مقابل مشتی جوات کم بیاورد.
دسته اي از انوار خروشان خود را به شكل بيل درآورده و همچون يوهان لاغروفسكي روسي كه با چماقش بلاجري را تركاند خودشان را بر مغز بي مغز ادوارد دوخي فروديدند!
- آخ ننه! بيگي منه!
- زهر مار! شما مثلا بازيكن كوييديچيد؟! پنج دقيقه مونده به بازي گرفتيد مثل خرس خوابيديد!!
ايگور كه تازه بوي خوش گوش جوراب پيچ ادوارد به مشامش رسيده بود از جا پريد و گفت: مرلين اسنيچو بيگي بالا سرته!!
شتلخ!!!!
مرلین به مقابل لاستیک تریلی پرتاب شد و در حالیکه لنگه کفش نوک تیز دنیس را در دستش گرفته بود شروع به رقصیدن کرد.
مرلین:اسنیچ رو گرفتم.ما بردیم.حالا ممد حیدری هی وای و هی وای.
آرشام پشت مويش را پيچ و تابي داد و سپس اين پيچ و تاب در تمام بدنش منعكس شد.
با آرامش گفت: ايگور اون كوافلو بده دست ماركوس, بيا خودمون بريم يه سر آرايشگاه سر كوچه... .از اون طرف هم یه بلیط کنسرت لاله زار میگیرم.
شپلق!!!!(دنیس اگر عصبانی بشه دست سنگینی پیدا میکنه و کور میشه و هر چی جلوش باشه میزنه)
-جمع کنید بساطتونو. نیم ساعت ديگه بازي شروع ميشه.
آرشام:چرا میزنی؟بیشین بینیم.جلو قاضی و ملق بازی؟من خودم بنز رنگ میکنم و جای پیکان گوجه ای میفروشم!!!!
و با گفتن این جملات به ساعت نگاهی انداخت.نیم ساعت به شروع بازی باقی مانده بود.
مرلين كله اش را از میان چرخ های تریلی بيرون آورد و گفت: حيف نونا! آخه خدا رو خوش ميات منه پيرمردو كردين كاپيتان خودتون گرفتيد خسپیدید! ياللا!صلوات بفرست خواب از سرت میپره. جم كنين بيبينم... امروز با كجا بازي داريم داش آرشام؟
آرشام: به حضور انور عالی جناب مرلین کبیر عارضم که با جوراب شورای گاراژ بلر بی وفا مسابقه داریم.من میگم بازی رو بی خیل شیم و بریم لاله زار برقصيم.
و با گفتن این جملات لنگ را از داخل شلوار خانواده ی خود بیرون کشید و شروع به رقص باباکرم نمود.
مارکوس كه به فكر كله پاچه صبحانه بود گفت:وقت برای رقصیدن زیاده.بدو که صبونه رو از دست دادیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 18:45:38
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 18:52:46
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 19:40:05
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 19:45:10
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 18:52:46
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 19:40:05
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/4/29 19:45:10
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/19
آخرین ورود: جمعه 17 شهریور 1385 11:23
از: زیر سایه ی ارباب لرد ولدومرت کبیر
پستها:
329

سرخگون در دست بازیکنان آجاس بود
ارشام و ایگو به هر ترتیب ممکن سعی میکردند از میان بازیکنان پوپیتر عبور کنند
مدافع پوپیتر با تمام توان توپ های ازدارنده را به سمت آنا پرتاب میکردند
ولی تقریبا بی فایده بود
درست در لحظه ای که آرشام از مسیر تویپ بازدارنه ی پرتابی توسط آناکین جا خالی داده بود الکتو توانست با یهک حرکت زیبا سرخگون را از زی دست آرشام خارج کند
حالا بازیکنان پوپیتر بودند که به سمت دروازه یآجاس حمله میکردند
ولی ناگهان توجه همه از این قسمت بازی منحرف شد
زاخی به سرعت به سمت پایین شیرجه زده بود
جستجوگر آجاس هم بلا فاصله به دنبال او حرکت کرد
یک توپ بازدارنه به سمت زاخی پرتاب شد
تمام بازیکنان فراموش کرده بودند که غیر از تماشای زاخی وظایف دیگری هم دارند
یک توپ بازدارنه هم توسط آناکین به سمت جستجوگر آجاس پرتاب شد
دو جستجو گر فاصله یزیادی به گوی زرین نداشتند
و البته دو توپ بازدارنده هم فاصله یزیادی با بازیکنان نداشتند
ادامه دارد....
ارشام و ایگو به هر ترتیب ممکن سعی میکردند از میان بازیکنان پوپیتر عبور کنند
مدافع پوپیتر با تمام توان توپ های ازدارنده را به سمت آنا پرتاب میکردند
ولی تقریبا بی فایده بود
درست در لحظه ای که آرشام از مسیر تویپ بازدارنه ی پرتابی توسط آناکین جا خالی داده بود الکتو توانست با یهک حرکت زیبا سرخگون را از زی دست آرشام خارج کند
حالا بازیکنان پوپیتر بودند که به سمت دروازه یآجاس حمله میکردند
ولی ناگهان توجه همه از این قسمت بازی منحرف شد
زاخی به سرعت به سمت پایین شیرجه زده بود
جستجوگر آجاس هم بلا فاصله به دنبال او حرکت کرد
یک توپ بازدارنه به سمت زاخی پرتاب شد
تمام بازیکنان فراموش کرده بودند که غیر از تماشای زاخی وظایف دیگری هم دارند
یک توپ بازدارنه هم توسط آناکین به سمت جستجوگر آجاس پرتاب شد
دو جستجو گر فاصله یزیادی به گوی زرین نداشتند
و البته دو توپ بازدارنده هم فاصله یزیادی با بازیکنان نداشتند
ادامه دارد....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پست اول تیم کوییدیچ پوپیتر ، شما سبزش کنید
باد نشاط بخشی می وزید و چمن های زمین کوییدیچ را به حرکت در می آورد.توده های سبز و قرمز در جایگاه تماشاچیان به چشم می خورد و فریادهای شادی کرکننده شان در ورزشگاه طنین می انداخت.ناگهان صدای غریو شادی تماشاچیان بلندترشد،قرمز پوشان آجاس از یک طرف و سبز پوشان پوپیتر هم از طرف دیگر زمین بازی به هوا بلند شدند و اوج گرفتند تا در محل های مورد نظرشان مستقرشوند
وقتی داور همزمان با پرتاب سرخگون سوت بازی را هم نواخت و مهاجمان دو تیم به سمت توپ پرواز کردند
آرشام که سریعتر از همه حرکت کرده بود، سرخگون را گرفت و با سرعتی باور نکردنی به سمت دروازه ی تمی پوپیتر حرکت کرد
صدای تشویق تماشاچیان آجاس که به تبعیت از تمیشان قرمز پوشیده بودند به هوا رفت
آرشام با حرکتی نمایشی سرخگون رو به هوا پرتاب کرد و با ضربه ی دست اون رو به ایگور پاس داد.حالا سرخگون در دستان ایگور قرار داشت و ایگور هم بیش از اندازه به دروازه نزدیک بود
هواداران پوپیتر چنان به مورفین چشم دوخته بودند که انگار تنها راه نجاتشان اوست
ایگور با تمام توان به سرخگون ضربه زد و اون رو به سمت حلقه ی سمت راست دروازه ی پوپیتر فرستاد.مورفین که انگار ذهن ایگور را خوانده بود راه توپ را سد کرد و اجازه ی گل زدن را به مهاجم نسبتا خوب آجاس نداد
فریاد های پر از خشم آجاسی ها جای تشویق هایشان را گرفت.تماشاچیان قرمز پوشی که تا قبل از دفاع مورفین از دروازه نیم خیز شده بودند حالا با بی حوصلگی روی صندلی های ورزشگاه نشسته بودند
این بار الکتو سرخگون رو در دست داشت.الکتو کمی جلو میره و ببعد توپ رو به تیکا پاس میده تیکا هم دوباره سرخگون رو به الکتو پاس میده این حرکت زیگ زاگی تا چند متری دروازه ادامه پیدا می کنه و در آخر تیکا با شوت محکمی اون رو از حلقه ی وسط می گذرونه
صدای گزارشگر وزرشگاه به گوش میرسه:گل گـــل ،تیکا مهاجم پوپیتر 10 امتیاز به نفع تیمش به دست آورد
اما صدای گزارشگر در فریادهای حاکی از شادی طرفداران پوپیتر گم میشه
باد نشاط بخشی می وزید و چمن های زمین کوییدیچ را به حرکت در می آورد.توده های سبز و قرمز در جایگاه تماشاچیان به چشم می خورد و فریادهای شادی کرکننده شان در ورزشگاه طنین می انداخت.ناگهان صدای غریو شادی تماشاچیان بلندترشد،قرمز پوشان آجاس از یک طرف و سبز پوشان پوپیتر هم از طرف دیگر زمین بازی به هوا بلند شدند و اوج گرفتند تا در محل های مورد نظرشان مستقرشوند
وقتی داور همزمان با پرتاب سرخگون سوت بازی را هم نواخت و مهاجمان دو تیم به سمت توپ پرواز کردند
آرشام که سریعتر از همه حرکت کرده بود، سرخگون را گرفت و با سرعتی باور نکردنی به سمت دروازه ی تمی پوپیتر حرکت کرد
صدای تشویق تماشاچیان آجاس که به تبعیت از تمیشان قرمز پوشیده بودند به هوا رفت
آرشام با حرکتی نمایشی سرخگون رو به هوا پرتاب کرد و با ضربه ی دست اون رو به ایگور پاس داد.حالا سرخگون در دستان ایگور قرار داشت و ایگور هم بیش از اندازه به دروازه نزدیک بود
هواداران پوپیتر چنان به مورفین چشم دوخته بودند که انگار تنها راه نجاتشان اوست
ایگور با تمام توان به سرخگون ضربه زد و اون رو به سمت حلقه ی سمت راست دروازه ی پوپیتر فرستاد.مورفین که انگار ذهن ایگور را خوانده بود راه توپ را سد کرد و اجازه ی گل زدن را به مهاجم نسبتا خوب آجاس نداد
فریاد های پر از خشم آجاسی ها جای تشویق هایشان را گرفت.تماشاچیان قرمز پوشی که تا قبل از دفاع مورفین از دروازه نیم خیز شده بودند حالا با بی حوصلگی روی صندلی های ورزشگاه نشسته بودند
این بار الکتو سرخگون رو در دست داشت.الکتو کمی جلو میره و ببعد توپ رو به تیکا پاس میده تیکا هم دوباره سرخگون رو به الکتو پاس میده این حرکت زیگ زاگی تا چند متری دروازه ادامه پیدا می کنه و در آخر تیکا با شوت محکمی اون رو از حلقه ی وسط می گذرونه
صدای گزارشگر وزرشگاه به گوش میرسه:گل گـــل ،تیکا مهاجم پوپیتر 10 امتیاز به نفع تیمش به دست آورد
اما صدای گزارشگر در فریادهای حاکی از شادی طرفداران پوپیتر گم میشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

یاهو
آخرین پست تیم دراگون!
بلاجر لحظه به لحظه در حال نزدیکتر شدن بود ! تا آنجا که صدای ویژ ویژش به وضوح شنیده میشد !.... اینبار نوبت دفاع بود که با یک حرکت آکروباتیک همه ی حرف و حدیث ها رو تموم کنه و بازی رو یک طرفه جلوه بده !.... بلاجر که چند متری بیشتر با مری فاصله نداشت ، با یک حرکت جلبی که توسط دارن صورت میگره مستقیم به سمت جاروی مری میره و به انتهای جاروش برخورد میکنه و باعث میشه مری بعداز 7 دور چرخ زدن دوره خودش سرخگون رو رها کنه و دچار توهم همراه با سرگیچه ی مایل به تهوع بشه !
ساحره های فمنی:
صدای اعتراض های ساحره های فمن و تشویق های طرفداران تیم اژدها نشان دراگون بر جو حاکم شده بود!
جواتها که با افتخار پلاکاردهایی با عنوان : جوات جوات شعار ماست ، دراگون افتخار ماست رو در دست داشتند و میخندیدند ! و برای اینکه به بازیکنان تیم دراگونی که تا چند دقیقه ی دیگه برنده ی بازی میشدند روحیه دهند ، آهنگی مبنی بر یادآوری خاطرات رو میخاندند و کلی حال میکردند ؛
پارساله بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت!
برگشتی به دختری خشگلو و با محبت!
همسفر ماشده بود همراهمون میییییییومد، به دستتو پام اوفتاده بود این دله بی مُروت!....
فیس !... در همین حال یکی از جواتها که یاد جوونی هاش افتاده بود ، لنگی که تو چیبش بود رو برداشت و بعد از اینکه اونو تکوند صفایی به بینیش داد و گفت:
_ هی روزگار!.... سلطان غم مادر
گزارشگر:
بسیار خب برمیگردیم به ادامه دیدار!...بازی کماکان با نتیجه ی 90 به 60 دنبال میشه!
یک ضد حمله ی دیگه توسط سوسک شکل میگیره ، سوسک، سامانتا ولدمورت و یکی دیگر از مدافعان رو جا میزاره !.... اوه نگاه کنین ، یک شاهکار از سوسک ، اون سرخگون رو به جسیکا پاس میده ، جسی جلو میره نگاهی به اطرافش میکنه !... سه نفر مقابلش قرار گرفتند!.... بله اون سرخگون رو به گیلدی پاس میده!.... گیلدی جلو میره ، دو نفر مقابله اون قرار میگیرن ، گیلدی نیم نگاهی به عقب میکنه و پاس میده به سوسک!
گزارشگر که خیلی تحت تاثیر بازی قرار گرفته بود با آب و تاب فراوان ادامه داد و گفت:
_ اوه اوه ... نگاه کنین!... همه چیز بهم ریخته!... بازیکنان دراگون خیلی سریع سرخگونو بین خودشون رد و بدل میکنن !... عجب تیمیه این دراگووووووون!.... معلوم نیست چه خبرهــــــــه ؟
دو دقیقه بعد!
مدافعان تیم فمن در حاله تخمه خوردن هستن و هر از گاهی برای تنوع جاهاشونو عوض میکنن!... Wow... نگاه کنین گیلدی از فرصت استفاده میکنه و گــــــــــــــــــــــــــل میزنه !
گیلدی
زنان به سمت تماشاگران میره و ابزار احساسات میکنه :
همه شمارو دوست دارم
ممنون از همتون!!!و دوباره 
ایدی که خون جلوی چشاش رو گرفته بود به سمت مدافعان تیمش اومد و گفت:
_ هی حواستون کجاست شماها؟؟؟... این باره آخره که اینجوری بازی میکنین!
فمنی ها:
چشم کاپیتان!
_ گوی ماله منه!... زرشک ، ماله منه!
_ تو خواب ببینی!... نخیر برای حسودی چشم تو ، تو بیداری میبینم!
اوتو و ایدی در حالی که هر لحظه آتش خشم در مغزشان شعله ورتر میشد به سمت گوی زرین اوج میگرفتند!
گوی زرین با سرعت بسیار زیادی به این سو و آن سو حرکت میکرد و جستجوگران دو تیم به دنبال آن!... اوتو که در فاصله ی 1 اینچی با گوی قرار داشت دستاشو دراز میکنه و میگه:
_ من بگیرم یا تو؟؟؟.... آخه حقه تقدم با خانوم هاست!
ایدی پشت چشمی ناز میکنه و هیچ چیزی نمیگه و به گوی خیره میشه.
تصویر زوم میکنه!
اوتو ، ایدی ، اوتو ،ایدی !... دوربین داره دستای اوتو و ایدی رو فیلم میگره ، صدای تماشاگران و تشویق های پی در پیه جوات ها بر فیلم نمایی کاملا حماسی داده بود!... و دوباره ، اوتو، ایدی،اوتو ، ایدی و بلاخره گرفتمش !....... ما موفق شدیم !
صدای اوتو بگمن که با اختلاف فاحشی نسبت به ایدی پرواز میکرد و توانسته بود گوی را به چنگ بیاره در فضا پیچید!.... مهمتر از آن تشویق جوات ها که مانند بمبی همه جا را در بر گرفت و باعث شده بود ، صدای دستهای طرفداران تیم فمن که از بازی خوبه تیمشان حمایت میکردند محو شود!
بازیکنان تیم دراگون دستای یکدیگر را گرفته بودند و چند دوره افتخار زدند !
گیلدی:
.... دارن:
....سوسک:
..ممد:
.. جسی:
... هاگرید:
... و بلاخره اوتو:
گزارشگر:
واقعا باید به بازیکنان تیم دراگون تبریک بگیم ، خیلی کاملا روان و شناور دارن ... بله دوستان نتیجه ی این دیدار به نفع دراگون به پایان رسید ! !فییییییییش !... صدا گزارشگر قطع شد!
آخرین پست تیم دراگون!
بلاجر لحظه به لحظه در حال نزدیکتر شدن بود ! تا آنجا که صدای ویژ ویژش به وضوح شنیده میشد !.... اینبار نوبت دفاع بود که با یک حرکت آکروباتیک همه ی حرف و حدیث ها رو تموم کنه و بازی رو یک طرفه جلوه بده !.... بلاجر که چند متری بیشتر با مری فاصله نداشت ، با یک حرکت جلبی که توسط دارن صورت میگره مستقیم به سمت جاروی مری میره و به انتهای جاروش برخورد میکنه و باعث میشه مری بعداز 7 دور چرخ زدن دوره خودش سرخگون رو رها کنه و دچار توهم همراه با سرگیچه ی مایل به تهوع بشه !
ساحره های فمنی:
صدای اعتراض های ساحره های فمن و تشویق های طرفداران تیم اژدها نشان دراگون بر جو حاکم شده بود!
جواتها که با افتخار پلاکاردهایی با عنوان : جوات جوات شعار ماست ، دراگون افتخار ماست رو در دست داشتند و میخندیدند ! و برای اینکه به بازیکنان تیم دراگونی که تا چند دقیقه ی دیگه برنده ی بازی میشدند روحیه دهند ، آهنگی مبنی بر یادآوری خاطرات رو میخاندند و کلی حال میکردند ؛
پارساله بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت!
برگشتی به دختری خشگلو و با محبت!
همسفر ماشده بود همراهمون میییییییومد، به دستتو پام اوفتاده بود این دله بی مُروت!....
فیس !... در همین حال یکی از جواتها که یاد جوونی هاش افتاده بود ، لنگی که تو چیبش بود رو برداشت و بعد از اینکه اونو تکوند صفایی به بینیش داد و گفت:
_ هی روزگار!.... سلطان غم مادر
گزارشگر:
بسیار خب برمیگردیم به ادامه دیدار!...بازی کماکان با نتیجه ی 90 به 60 دنبال میشه!
یک ضد حمله ی دیگه توسط سوسک شکل میگیره ، سوسک، سامانتا ولدمورت و یکی دیگر از مدافعان رو جا میزاره !.... اوه نگاه کنین ، یک شاهکار از سوسک ، اون سرخگون رو به جسیکا پاس میده ، جسی جلو میره نگاهی به اطرافش میکنه !... سه نفر مقابلش قرار گرفتند!.... بله اون سرخگون رو به گیلدی پاس میده!.... گیلدی جلو میره ، دو نفر مقابله اون قرار میگیرن ، گیلدی نیم نگاهی به عقب میکنه و پاس میده به سوسک!
گزارشگر که خیلی تحت تاثیر بازی قرار گرفته بود با آب و تاب فراوان ادامه داد و گفت:
_ اوه اوه ... نگاه کنین!... همه چیز بهم ریخته!... بازیکنان دراگون خیلی سریع سرخگونو بین خودشون رد و بدل میکنن !... عجب تیمیه این دراگووووووون!.... معلوم نیست چه خبرهــــــــه ؟
دو دقیقه بعد!
مدافعان تیم فمن در حاله تخمه خوردن هستن و هر از گاهی برای تنوع جاهاشونو عوض میکنن!... Wow... نگاه کنین گیلدی از فرصت استفاده میکنه و گــــــــــــــــــــــــــل میزنه !
گیلدی
زنان به سمت تماشاگران میره و ابزار احساسات میکنه :همه شمارو دوست دارم
ممنون از همتون!!!و دوباره 
ایدی که خون جلوی چشاش رو گرفته بود به سمت مدافعان تیمش اومد و گفت:
_ هی حواستون کجاست شماها؟؟؟... این باره آخره که اینجوری بازی میکنین!
فمنی ها:
چشم کاپیتان!_ گوی ماله منه!... زرشک ، ماله منه!
_ تو خواب ببینی!... نخیر برای حسودی چشم تو ، تو بیداری میبینم!
اوتو و ایدی در حالی که هر لحظه آتش خشم در مغزشان شعله ورتر میشد به سمت گوی زرین اوج میگرفتند!
گوی زرین با سرعت بسیار زیادی به این سو و آن سو حرکت میکرد و جستجوگران دو تیم به دنبال آن!... اوتو که در فاصله ی 1 اینچی با گوی قرار داشت دستاشو دراز میکنه و میگه:
_ من بگیرم یا تو؟؟؟.... آخه حقه تقدم با خانوم هاست!

ایدی پشت چشمی ناز میکنه و هیچ چیزی نمیگه و به گوی خیره میشه.
تصویر زوم میکنه!
اوتو ، ایدی ، اوتو ،ایدی !... دوربین داره دستای اوتو و ایدی رو فیلم میگره ، صدای تماشاگران و تشویق های پی در پیه جوات ها بر فیلم نمایی کاملا حماسی داده بود!... و دوباره ، اوتو، ایدی،اوتو ، ایدی و بلاخره گرفتمش !....... ما موفق شدیم !
صدای اوتو بگمن که با اختلاف فاحشی نسبت به ایدی پرواز میکرد و توانسته بود گوی را به چنگ بیاره در فضا پیچید!.... مهمتر از آن تشویق جوات ها که مانند بمبی همه جا را در بر گرفت و باعث شده بود ، صدای دستهای طرفداران تیم فمن که از بازی خوبه تیمشان حمایت میکردند محو شود!
بازیکنان تیم دراگون دستای یکدیگر را گرفته بودند و چند دوره افتخار زدند !
گیلدی:
.... دارن:
....سوسک:
..ممد:
.. جسی:
... هاگرید:
... و بلاخره اوتو:
گزارشگر:
واقعا باید به بازیکنان تیم دراگون تبریک بگیم ، خیلی کاملا روان و شناور دارن ... بله دوستان نتیجه ی این دیدار به نفع دراگون به پایان رسید ! !فییییییییش !... صدا گزارشگر قطع شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/4/26 19:25:31
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/4/27 0:17:35
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/4/27 0:17:35
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/18
آخرین ورود: چهارشنبه 29 شهریور 1385 16:59
از: لندن-کوچه برجهای فلکی
پستها:
19

این آخرین پست تیم فمن در مسابقه فمن-دراگون است.
-----------------------------------
مورگانا با انگشت از پشت پنجره ،قسمت تماشاچیها را نشان میداد.
بچه ها با اشاره او به پنجره نزدیک شدند.
مری با خنده گفت:
-"بچه ها بریم تماشا؟"
شش نفر دیگر انگار چیز عجیبی دیده باشند،به او خیره شدند و به حالت مشکوکی
پرسیدند:
-"تماشای چی؟"
مری که از طرز نگاه انها چندان خوشش نیامده بود،سر برگرداند و با قیافه ای حق به جانب گفت:
-"خب معلومه...تماشای دعوای بیرون!"
ایدی اخم کرد و با جدیت
گفت:
-"مگه سینماست؟باب طرفدارای ما بخاطرمون دارن دعوا میکنن بعد ما بریم تماشا؟اینطوری نمیشه!"
مورگانا که تا آن لحظه ساکت مانده بود با لحنی که انگار میخواست از هر دونفر دفاع کند گفت:
-"خب ما میریم برای حمایت از اونا!"
چند سر به علامت تایید تکان داده شد.آیدی با مشاهده این تایید ،سعی کرد اخرین توانش را بگذارد تا تسلیم نشود:
-"نه این خطرناکه...طرفدارای دراگون منتظر مان تا دق دلیشون رو سر ما در بیارن."
سامانتا در حالیکه شنلی در دست داشت ،گوئی کلید حل معما را به دست گرفته جواب داد:
-"اینکه کاری نداره! مشکلمون با این حل میشه!"
-"این چیه؟"
-"شنل نامریی!"
آیدی با این جواب و نگاههای پیروز مندانه بقیه بچه ها ،ناچار موافقت کرد.
بچه ها برای اینکه نظرش عوض نشود،همگی روی جاروی مری پریدند و شنل را روی سر کشیدند و...پیش بسوی بیرون!
بیرون از رختکن،دعوایی بزرگتر از قبل در حال وقوع بود که از چند دقیقه ی پیش ضربه ی آغاز آن توسط دراگونی ها زده شده بود. مری با بهت و هیجان نگاه می کرد. تماشاچیان دراگون صندلی ها را با جادو از سر جایشان بلند می کردند و به سمت فمنی ها پرتاب می کردند . فمنی ها هم آنها را وسط راه بر می گرداندند. صندلی ها در میان زمین کوییدیچ این ور و آن ور می رفت. شیشه ها و تکه های صندلی های منفجر شده در هوا معلق بود. سامانتا سرش را دزدید. چون دیگر کسی نمی دانست که آنها آنجا هستند و میشد گفت این نه به نفعشان بود و نه به ضررشان.
سامانتا طوریکه میخواست خود را بی گناه جلوه دهد گفت:
-"خوب یکی از ریسکاش این بود....اهم..می گم بریم؟"
ظاهرا دلش نمی خواست به بلایی دچار شود که سر مری امده بود. مورگانا فریاد زد:
-"اونجا الآن ...نه........"
دو تا از طلسم هایی که فمنی ها و دراگونیها به سوی هم می فرستادند با هم برخورد کرد. جرقه زد و چند تا از صندلی های درون ورزشگاه را منفجر کرد. یکی از آنها به سوی دراگونی ها رفت و میان آنها فرود آمد. صندلی ها و جایگاه تماشاچیان آتش گرفت. همه پا به فرار گذاشتند. در این میان یکی از طرفداران دراگون همان طور که در حال فرار بود، برای تلافی یک صندلی آتش گرفته ی در حال سقوط را با جارو به سمت جایگاه فمنی ها فرستاد و رفت... ورزشگاه به کل آتش گرفت....
همه تماشاچیان،جیغ کشیدند و بسرعت پا به فرار گذاشتند.حالا در این هیاهو ،اعضای فمن زیر دست و پا مانده بودند و کسی انها را نمی دید تا پا رویشان نگذارد.بهمین دلیل آیدی شنل را کنار زد و داد زد:
-"مری زود باش...جارو رو به طرف بالا هدایت کن!"
مری آنقدر با سرعت این کار را کرد که سامانتا جیغ کوتاهی زد. از میان صندلی ها و جرقه های آتش مارپیچ پرواز کرد و با تمام سرعت وارد رختکن شد. طوری که نتوانست جارو را کنترل کند و سر جادو داخل کمد وسایل آیدی رفت تا جارو متوقف شد. کمد آیدی سوراخ شده بود. خانم رایس و مینکی که با انها نیامده بودند،با این حرکت یکصدا پرسیدند
:
-"چی شد؟"
ایدی نگاه حسرت باری به کمدش انداخت
و گفت:
-"هیچی...کمد من اینجا اضافه بود و دیگه قدیمی شده بود،مری خواست یه مدل جدید بهش بده!"
مورگانا در حالیکه داشت جاروی خود را سوار میشد داد زد:
-" -زود باشین باید از این جا بریم بیرون الآن هممون می سوزیم!"
سقف رختکن که زیر جایگاه تماشاچیان بود در حال ریختن بود. بچه ها به مری کمک کردند تا ردایش را عوض کرد. بعد به زور دوباره روی جارویش نشست. همه، وسایلشان را به سرعت برداشتند. هرکس هرچه در رختکن داشت. مورگانا از پشت پنجره نگاهی به داخل زمین انداخت.رنگ نارنجی شعله ها ،سالن را پررنگتر کرده بود.هیچکس در زمین یا اطراف به چشم نمیخورد.ایدی پشت مورگانا زد و گفت:
-"چی شده؟نگران نباش...کسی تو زمین نیست.فردا همه چی دوباره عین روز اولش میشه."
مورگانا لبخندی زد و با سر ،حرف او را تایید کرد.
دود آتش غلیظ شده بود و هفت یار فمنی در حالی که سرفه می کردند، سوار بر جاروهایشان شدند.
آیدی فریاد زد:
-" بچه ها راه بیفتین."
و از رختکن خارج شد....
<<<<<<سالن عمومی>>>>>
درون سالن عمومی غلغله بود. تا آن لحظه همه ی اعضا استراحتشان را هم کرده بودند. ورزشگاه آتش گرفته ،خاموش شده بود و فقط تکه های باقی مانده ی سوخته ای از آن باقی مانده بود، ناگهان مری گفت:
-"بچه ها می دونستین یه چی یادمون رفت؟"
همه با خنده و با صدای کلفت گفتند:
-" نه آآآآآآآآآ"
مری نخودی خندید
و گفت:
-" نور دستی یادمون رفت!"
آیدی با دلخوری ،اخم کرد و گفت:
-"این چه اسم بی کلاسیه؟!آدم سمبل تیمش رو هم مسخره میکنه؟"
-"مسخره چیه...باید یه اسمی داشته باشه دیگه!"
بچه ها دستهایشان را روی هم گذاشتند.نور صورتی رنگی از میان آنها خارج شد و پیچ و تاب خورد.و نوشت:
-"پیروزیتان مبارک!"
و ناگهان از میان نورها،یک کیک بزرگ که رویش علامت تیم فمن قرار داشت ظاهر شد.
مری که از تعجب دهانش باز مانده بود
گفت:
-" مگه این طوری هم می شد من نمی دونستم؟ "
دیانا با خنده جواب داد:
-"ها ایه...! توی هر موقعیتی شرایطی داره دیگه!"
مری در فکر فرو رفته و در حال تجزیه و تحلیل بود که آیدی لبخندی زد و گفت:
"-راستی یه چیزه دیگه رو هم می دونستی؟
-"نه آآآآآآآآ"
- "این شد کیک دستی!
"
-------------------------
به امید پیروزی فمن!
پرسیدند:
-"تماشای چی؟"
مری که از طرز نگاه انها چندان خوشش نیامده بود،سر برگرداند و با قیافه ای حق به جانب گفت:
-"خب معلومه...تماشای دعوای بیرون!"
ایدی اخم کرد و با جدیت
گفت:
-"مگه سینماست؟باب طرفدارای ما بخاطرمون دارن دعوا میکنن بعد ما بریم تماشا؟اینطوری نمیشه!"
مورگانا که تا آن لحظه ساکت مانده بود با لحنی که انگار میخواست از هر دونفر دفاع کند گفت:
-"خب ما میریم برای حمایت از اونا!"
چند سر به علامت تایید تکان داده شد.آیدی با مشاهده این تایید ،سعی کرد اخرین توانش را بگذارد تا تسلیم نشود:
-"نه این خطرناکه...طرفدارای دراگون منتظر مان تا دق دلیشون رو سر ما در بیارن."
سامانتا در حالیکه شنلی در دست داشت ،گوئی کلید حل معما را به دست گرفته جواب داد:
-"اینکه کاری نداره! مشکلمون با این حل میشه!"
-"این چیه؟"
-"شنل نامریی!"
آیدی با این جواب و نگاههای پیروز مندانه بقیه بچه ها ،ناچار موافقت کرد.
بچه ها برای اینکه نظرش عوض نشود،همگی روی جاروی مری پریدند و شنل را روی سر کشیدند و...پیش بسوی بیرون!
بیرون از رختکن،دعوایی بزرگتر از قبل در حال وقوع بود که از چند دقیقه ی پیش ضربه ی آغاز آن توسط دراگونی ها زده شده بود. مری با بهت و هیجان نگاه می کرد. تماشاچیان دراگون صندلی ها را با جادو از سر جایشان بلند می کردند و به سمت فمنی ها پرتاب می کردند . فمنی ها هم آنها را وسط راه بر می گرداندند. صندلی ها در میان زمین کوییدیچ این ور و آن ور می رفت. شیشه ها و تکه های صندلی های منفجر شده در هوا معلق بود. سامانتا سرش را دزدید. چون دیگر کسی نمی دانست که آنها آنجا هستند و میشد گفت این نه به نفعشان بود و نه به ضررشان.
سامانتا طوریکه میخواست خود را بی گناه جلوه دهد گفت:
-"خوب یکی از ریسکاش این بود....اهم..می گم بریم؟"
ظاهرا دلش نمی خواست به بلایی دچار شود که سر مری امده بود. مورگانا فریاد زد:
-"اونجا الآن ...نه........"
دو تا از طلسم هایی که فمنی ها و دراگونیها به سوی هم می فرستادند با هم برخورد کرد. جرقه زد و چند تا از صندلی های درون ورزشگاه را منفجر کرد. یکی از آنها به سوی دراگونی ها رفت و میان آنها فرود آمد. صندلی ها و جایگاه تماشاچیان آتش گرفت. همه پا به فرار گذاشتند. در این میان یکی از طرفداران دراگون همان طور که در حال فرار بود، برای تلافی یک صندلی آتش گرفته ی در حال سقوط را با جارو به سمت جایگاه فمنی ها فرستاد و رفت... ورزشگاه به کل آتش گرفت....
همه تماشاچیان،جیغ کشیدند و بسرعت پا به فرار گذاشتند.حالا در این هیاهو ،اعضای فمن زیر دست و پا مانده بودند و کسی انها را نمی دید تا پا رویشان نگذارد.بهمین دلیل آیدی شنل را کنار زد و داد زد:
-"مری زود باش...جارو رو به طرف بالا هدایت کن!"
مری آنقدر با سرعت این کار را کرد که سامانتا جیغ کوتاهی زد. از میان صندلی ها و جرقه های آتش مارپیچ پرواز کرد و با تمام سرعت وارد رختکن شد. طوری که نتوانست جارو را کنترل کند و سر جادو داخل کمد وسایل آیدی رفت تا جارو متوقف شد. کمد آیدی سوراخ شده بود. خانم رایس و مینکی که با انها نیامده بودند،با این حرکت یکصدا پرسیدند
:
-"چی شد؟"
ایدی نگاه حسرت باری به کمدش انداخت
و گفت:
-"هیچی...کمد من اینجا اضافه بود و دیگه قدیمی شده بود،مری خواست یه مدل جدید بهش بده!"
مورگانا در حالیکه داشت جاروی خود را سوار میشد داد زد:
-" -زود باشین باید از این جا بریم بیرون الآن هممون می سوزیم!"
سقف رختکن که زیر جایگاه تماشاچیان بود در حال ریختن بود. بچه ها به مری کمک کردند تا ردایش را عوض کرد. بعد به زور دوباره روی جارویش نشست. همه، وسایلشان را به سرعت برداشتند. هرکس هرچه در رختکن داشت. مورگانا از پشت پنجره نگاهی به داخل زمین انداخت.رنگ نارنجی شعله ها ،سالن را پررنگتر کرده بود.هیچکس در زمین یا اطراف به چشم نمیخورد.ایدی پشت مورگانا زد و گفت:
-"چی شده؟نگران نباش...کسی تو زمین نیست.فردا همه چی دوباره عین روز اولش میشه."
مورگانا لبخندی زد و با سر ،حرف او را تایید کرد.
دود آتش غلیظ شده بود و هفت یار فمنی در حالی که سرفه می کردند، سوار بر جاروهایشان شدند.
آیدی فریاد زد:
-" بچه ها راه بیفتین."
و از رختکن خارج شد....
<<<<<<سالن عمومی>>>>>
درون سالن عمومی غلغله بود. تا آن لحظه همه ی اعضا استراحتشان را هم کرده بودند. ورزشگاه آتش گرفته ،خاموش شده بود و فقط تکه های باقی مانده ی سوخته ای از آن باقی مانده بود، ناگهان مری گفت:
-"بچه ها می دونستین یه چی یادمون رفت؟"
همه با خنده و با صدای کلفت گفتند:
-" نه آآآآآآآآآ"
مری نخودی خندید
و گفت:
-" نور دستی یادمون رفت!"
آیدی با دلخوری ،اخم کرد و گفت:
-"این چه اسم بی کلاسیه؟!آدم سمبل تیمش رو هم مسخره میکنه؟"
-"مسخره چیه...باید یه اسمی داشته باشه دیگه!"
بچه ها دستهایشان را روی هم گذاشتند.نور صورتی رنگی از میان آنها خارج شد و پیچ و تاب خورد.و نوشت:
-"پیروزیتان مبارک!"
و ناگهان از میان نورها،یک کیک بزرگ که رویش علامت تیم فمن قرار داشت ظاهر شد.
مری که از تعجب دهانش باز مانده بود
گفت:
-" مگه این طوری هم می شد من نمی دونستم؟ "
دیانا با خنده جواب داد:
-"ها ایه...! توی هر موقعیتی شرایطی داره دیگه!"
مری در فکر فرو رفته و در حال تجزیه و تحلیل بود که آیدی لبخندی زد و گفت:
"-راستی یه چیزه دیگه رو هم می دونستی؟
-"نه آآآآآآآآ"
- "این شد کیک دستی!
"
-------------------------
به امید پیروزی فمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا در 1385/4/26 19:20:19
ویرایش شده توسط مورگانا در 1385/4/26 19:35:20
ویرایش شده توسط مورگانا در 1385/4/26 19:35:20
[i][size=small][color
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج