چالش اول
قدم که در کوچه گذاشتم، هوا سنگینتر شد، انگار جاذبهی اینجا فرق داشت. مه غلیظی که بوی چوب سوخته و چیزی شبیه به خون خشکشده داشت، روی زمین میخزید و خودش را دور مچ پاهایم پیچاند. تاریکی، مثل موجودی زنده، در هر گوشهی کوچه میجنبید، انگار که منتظر بود کسی نادانسته در آن قدم بگذارد و بلعیده شود.
سنگفرشهای زیر پایم ناهموار و خیس بودند، انگار که همین چند لحظه پیش، بارانی نامرئی باریده باشد. از جایی نامعلوم، صدای چکههای آب میآمد، اما وقتی دقیقتر گوش دادم، فهمیدم که چکهها از سقف یکی از مغازهها نیستند، بلکه انگار از چیزی در بالای سرم... شاید از میان استخوانهای آویزانشدهی یک حیوان جادویی.
ویترین اولین مغازهای که از کنارش گذشتم، پر از اشیای زنگزده بود؛ خنجرهایی با دستههای استخوانی، ساعتهای جیبی که عقربههایشان برعکس میچرخیدند، و قفلهایی که بدون کلید باز و بسته میشدند. یکی از خنجرها، انگار که حضور مرا حس کرده باشد، آرام از جای خود تکان خورد.
نور کمرنگ یک فانوس سبزرنگ، از داخل مغازهای دیگر، سایههایی را روی دیوارهای سنگی میرقصاند. پردهی مخملی و پارهای که از سقف آویزان بود، ناگهان کمی کنار رفت، و چشمم به قفسهایی افتاد که درونشان چیزی بیش از حیوانات ساده وجود داشت. در یکی از قفسها، تودهای از سایهها موج میزدند، بیشکل و بیصدا، اما وقتی از کنارش گذشتم، زمزمهای سرد و خشن در ذهنم پیچید: "تو اینجا چه میخواهی؟"
نفسم را بیرون دادم و به راهم ادامه دادم. از کنارهی مغازهای گذشتم که پنجرههایش شکسته بودند و از داخل آن، صدای جیغهای خفه و خندههای نامفهوم شنیده میشد. دستی استخوانی از پشت درِ نیمهباز بیرون آمد، روی زمین کشیده شد، و بعد ناپدید شد.
کمی جلوتر، تابلویی با حروف محوشده دیدم که تنها دو کلمه از آن باقی مانده بود: "حقیقتِ پنهان". داخل مغازه، قفسههایی از کتابهای کهنه و خاکگرفته بود، اما وقتی از کنارشان رد شدم، صفحاتشان خودبهخود ورق خوردند، انگار که کسی بیصدا آنها را میخواند. یکی از کتابها باز شد، و روی صفحهی آن تصویری ظاهر شد: خودم... ایستاده در کوچه ناکترن.
در انتهای کوچه، مغازهای بود که اصلاً تابلویی نداشت، فقط یک در آهنی زنگزده با زنجیرهای سیاه دور آن پیچیده شده بود. روی زنجیرها علامتهایی به رنگ نقرهای کندهکاری شده بود، و از میان در، نوری کمجان و سرخ به بیرون میتابید، انگار که چیزی درون مغازه در حال نفس کشیدن باشد.
هوا سردتر شد. از لای درِ یکی از مغازههای بسته، بوی شیرین و نامطبوعی بیرون آمد—بویی که چیزی میان عطر گل و بوی جسد فاسدشده بود.
پایم را روی سنگفرشی گذاشتم که زیر فشار قدمم ترک برداشت. از لای ترک، نه خاک و نه گرد و غبار، بلکه چیزی سیاه و چسبناک بیرون زد، مثل جوهر زندهای که به سمت پایم خزید. قدمی عقب رفتم و جوهر دوباره درون سنگفرش ناپدید شد.
کوچه ناکترن نفس میکشید، زنده بود، و من حس میکردم که درونش غرق شدهام. اما عمیقترین تاریکیها، همیشه جذابترین اسرار را در دل خود داشتند، و من، کسی نبودم که از اسرار بترسم.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
81 کاربر(ها) آنلاین هستند (69 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
80
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

داستان خیلی خوبی بود! فضاسازی و حس ترس کاملاً به مخاطب منتقل شد. لحظات اوج بهخوبی پرداخت شده بودند، مخصوصاً وقتی تری با ویترین برخورد کرد و اون جسد رو دید. استفاده از جزئیات مثل بوی کپک، پیرمرد با کیسهی خونآلود و اجساد حیوانات، فضای وهمآلود و دلهرهآور کوچه رو عالی نشون داد. پایان هم خیلی قوی بود، اینکه تری در نهایت به همون نقطهی اول برگشت به عنوان پایان بندی خیلی خوب بود.
چالش اول تایید شد.
چالش اول تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/05
تولد نقش: 1403/08/10
آخرین ورود: سهشنبه 15 اردیبهشت 1405 06:29
از: کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟
پستها:
19

چالش اول
تری در حالی که سردرگم تو کوچه دیاگون قدم میزد، نقشهای که از یک مغازه خریده بود رو بررسی میکرد و در تلاش بود راه درست رو پیدا کنه تا سریعتر خریدش رو به پایان برسونه؛ ولی انگار هنوز متوجه نبود که نقشه رو سر و ته گرفته.
بعد از یک توقف طولانی و خیره شدن به نقطه نقطه نقشه سرش رو از توی کاغذ پوستی بیرون آورد و به تابلویی که جلوی چشمش بود خیره شد.
- ای بابااا... بار پنجمیه که از جلوی این رد میشم. اینجا چرا اینجوریه؟!
دوباره نیم نگاهی به نقشه انداخت و درحالی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه مچالهش کرد و توی سطل آشغال کنار مغازه انداخت.
- اصلا بیخیال نقشه! خودم بهتر میتونم راه رو پیدا کنم.
تری دوباره شروع به گشتن اطرافش کرد. سه راه مختلف جلوش پاش بود. یا باید مسیر قبلی، یعنی راه مستقیم رو ادامه میداد، یا برمیگشت و یا وارد کوچهای میشد که روی نقشه ثبت نشده بود. امکان نداشت دلش بخواد دوباره وارد اون مسیر دایرهای بشه به خاطر همین با اعتماد به نفس کامل از مهارت های جهت یابیش وارد کوچه ناشناخته شد.
به محض اینکه وارد کوچه شد بوی عجیبی رو احساس کرد که انگار ترکیبی از بوی کپک و چند بوی افتضاح دیگه بود. بدون اینکه برای این موضوع اهمیت خاصی قائل بشه به راهش ادامه داد و توی کوچه جلو و جلوتر رفت. هر چقدر جلوتر میرفت فضا تاریک تر میشد و تعداد مغازه هایی که شیشه ویترین هاشون شکسته بود و به نظر میومد که سال هاست کسی واردشون نشده بیشتر میشد.
بالاخره به یک پیچ رسید و وقتی ازش رد شد چیزی نمونده بود نور فانوسی که اون طرف پیچ از دیوار مغازهای آویزون بود چشمش رو کور کنه. وقتی چشم هاش رو باز کرد با یک کوچه پر از مغازه هایی رو به رو شد که بر خلاف قبلی ها متروکه نبودن. خوشحال از اینکه بالاخره تونسته به مقصدش برسه جلو رفت ولی به محض اینکه به ویترین اولین مغازه رسید سر جاش خشک شد. جلوی چشماش به فاصلهی چند سانتی متر یک اسکلت کامل انسان آویزون شده بود!
هر چقدر که تا اینجای راه شجاعت به خرج داده بود و بدون اینکه خم به ابروش بیاره تا اینجا اومده بود حالا دقیقا شرایطش برعکس بود و چیزی نمونده بود همونجا سکته کنه و خلاصه که انا لمرلین و انا الیه راجعون.
با جیغ بلندی از جاش پرید و خودشو به عقب پرت کرد. همونجوری که عقب عقب میرفت به ویترین مغازه رو به رویی برخورد کرد و سریع برگشت و درجا آرزو کرد که کاش هیچوقت این کار رو نمیکرد. پشت شیشه پر بود از مجسمه ها و تابلو هایی از افرادی که انگار داشتن شکنجه میشدن و دست و پا های تری رو لحظه به لحظه سست تر میکردن.
تری اینبار به آرومی از شیشه فاصله گرفت و در حالی که زبونش بند اومده بود شروع به دویدن کرد، تا همینجا واسش کافی بود و فقط میخواست از اون مغازه ها فاصله بگیره. در حالی که با تمام قدرتش میدویید صحنه های اطرافش با سرعت از جلوی چشم هاش رد میشدن. پیرمردی که کیسهی بزرگی رو حمل میکرد و از زیر کیسه مایعی شبیه خون چکه میکرد، ویترین های پر از وسایلی که انگار هاله سیاه رنگی دورشون رو گرفته بود، جسد حیوون ها که از جلوی مغازه ها آویزون بودن و... چشم هاشو بست. دیگه نمیخواست هیچکدوم از این چیز هارو ببینه و با چشمای بسته میدویید.
همونجور که بدون دیدن جلوی پاش میدویید یکدفعه سرش با صدای بنگ مانندی به شیشه یک ویترین خورد و صدای لرزیدن شیشه لق شده توی سرش پیچید. به شیشه تکیه داد؛ پاهاش دیگه جونی برای دوییدن نداشتن. نفس نفس میزد و هوا رو میبلعید که یهو شیشه تکون خورد. انگار چیزی از پشت شیشه بهش برخورد کرده بود. با ترس و لرز برگشت و چشم هاش رو باز کرد. اول متوجه چیزی نشد و فقط تاریکی ویترین رو میدید ولی یکم که دقت کرد چیزی که به خاطر ضربهای که به ویترین زده بود، از روی یک جعبه افتاده بود و به شیشه خورده بود رو دید.
جسد یک پسر که انگار به تازگی مرده بود کف ویترین افتاده بود و چشم های بی روحش به نقطهی نامعلومی خیره شده بودن. پوستش مثل موهاش به رنگ خاکستری در اومده بود. تری سعی کرد تکون بخوره ولی انگار پاهاش سر جاشون خشک شده بودن و به ناچار به خیره شدن به پسرک ادامه داد. لباس مدرسه تنش بود و به نظر میرسید هم سن وسال تری باشه، توی دستش یه تیکه کاغذ بود که روش با دست خط کج و کولهای نوشته بودن:
با خوندن این کلمات دیگه نتونست سر جاش بمونه. خواست جیغ بکشه ولی صدایی از گلوش بیرون نمیاومد. آروم عقب عقب رفت، بعد برگشت و با آخرین حد توانش شروع به دوییدن کرد. در حالی که روی سنگفرش ناصاف کوچه سکندری میخورد، دوباره از کنار همهی مغازه ها رد شد. از پیچ گذشت و مغازه های متروکه رو هم رد کرد.
دوباره به تابلوی آشنای زهر فروشی رسید. حتی صبر نکرد تا نفسش بالا بیاد. با سرعت نقشه مچاله شده رو از توی سطل آشغال قاپید و تا میتونست با سرعت از کوچه دور شد.
تری در حالی که سردرگم تو کوچه دیاگون قدم میزد، نقشهای که از یک مغازه خریده بود رو بررسی میکرد و در تلاش بود راه درست رو پیدا کنه تا سریعتر خریدش رو به پایان برسونه؛ ولی انگار هنوز متوجه نبود که نقشه رو سر و ته گرفته.
بعد از یک توقف طولانی و خیره شدن به نقطه نقطه نقشه سرش رو از توی کاغذ پوستی بیرون آورد و به تابلویی که جلوی چشمش بود خیره شد.
زهر انواع موجودات جادویی و غیر جادویی فقط لیتری 16 سیکل
- ای بابااا... بار پنجمیه که از جلوی این رد میشم. اینجا چرا اینجوریه؟!
دوباره نیم نگاهی به نقشه انداخت و درحالی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه مچالهش کرد و توی سطل آشغال کنار مغازه انداخت.
- اصلا بیخیال نقشه! خودم بهتر میتونم راه رو پیدا کنم.
تری دوباره شروع به گشتن اطرافش کرد. سه راه مختلف جلوش پاش بود. یا باید مسیر قبلی، یعنی راه مستقیم رو ادامه میداد، یا برمیگشت و یا وارد کوچهای میشد که روی نقشه ثبت نشده بود. امکان نداشت دلش بخواد دوباره وارد اون مسیر دایرهای بشه به خاطر همین با اعتماد به نفس کامل از مهارت های جهت یابیش وارد کوچه ناشناخته شد.
به محض اینکه وارد کوچه شد بوی عجیبی رو احساس کرد که انگار ترکیبی از بوی کپک و چند بوی افتضاح دیگه بود. بدون اینکه برای این موضوع اهمیت خاصی قائل بشه به راهش ادامه داد و توی کوچه جلو و جلوتر رفت. هر چقدر جلوتر میرفت فضا تاریک تر میشد و تعداد مغازه هایی که شیشه ویترین هاشون شکسته بود و به نظر میومد که سال هاست کسی واردشون نشده بیشتر میشد.
بالاخره به یک پیچ رسید و وقتی ازش رد شد چیزی نمونده بود نور فانوسی که اون طرف پیچ از دیوار مغازهای آویزون بود چشمش رو کور کنه. وقتی چشم هاش رو باز کرد با یک کوچه پر از مغازه هایی رو به رو شد که بر خلاف قبلی ها متروکه نبودن. خوشحال از اینکه بالاخره تونسته به مقصدش برسه جلو رفت ولی به محض اینکه به ویترین اولین مغازه رسید سر جاش خشک شد. جلوی چشماش به فاصلهی چند سانتی متر یک اسکلت کامل انسان آویزون شده بود!
هر چقدر که تا اینجای راه شجاعت به خرج داده بود و بدون اینکه خم به ابروش بیاره تا اینجا اومده بود حالا دقیقا شرایطش برعکس بود و چیزی نمونده بود همونجا سکته کنه و خلاصه که انا لمرلین و انا الیه راجعون.
با جیغ بلندی از جاش پرید و خودشو به عقب پرت کرد. همونجوری که عقب عقب میرفت به ویترین مغازه رو به رویی برخورد کرد و سریع برگشت و درجا آرزو کرد که کاش هیچوقت این کار رو نمیکرد. پشت شیشه پر بود از مجسمه ها و تابلو هایی از افرادی که انگار داشتن شکنجه میشدن و دست و پا های تری رو لحظه به لحظه سست تر میکردن.
تری اینبار به آرومی از شیشه فاصله گرفت و در حالی که زبونش بند اومده بود شروع به دویدن کرد، تا همینجا واسش کافی بود و فقط میخواست از اون مغازه ها فاصله بگیره. در حالی که با تمام قدرتش میدویید صحنه های اطرافش با سرعت از جلوی چشم هاش رد میشدن. پیرمردی که کیسهی بزرگی رو حمل میکرد و از زیر کیسه مایعی شبیه خون چکه میکرد، ویترین های پر از وسایلی که انگار هاله سیاه رنگی دورشون رو گرفته بود، جسد حیوون ها که از جلوی مغازه ها آویزون بودن و... چشم هاشو بست. دیگه نمیخواست هیچکدوم از این چیز هارو ببینه و با چشمای بسته میدویید.
همونجور که بدون دیدن جلوی پاش میدویید یکدفعه سرش با صدای بنگ مانندی به شیشه یک ویترین خورد و صدای لرزیدن شیشه لق شده توی سرش پیچید. به شیشه تکیه داد؛ پاهاش دیگه جونی برای دوییدن نداشتن. نفس نفس میزد و هوا رو میبلعید که یهو شیشه تکون خورد. انگار چیزی از پشت شیشه بهش برخورد کرده بود. با ترس و لرز برگشت و چشم هاش رو باز کرد. اول متوجه چیزی نشد و فقط تاریکی ویترین رو میدید ولی یکم که دقت کرد چیزی که به خاطر ضربهای که به ویترین زده بود، از روی یک جعبه افتاده بود و به شیشه خورده بود رو دید.
جسد یک پسر که انگار به تازگی مرده بود کف ویترین افتاده بود و چشم های بی روحش به نقطهی نامعلومی خیره شده بودن. پوستش مثل موهاش به رنگ خاکستری در اومده بود. تری سعی کرد تکون بخوره ولی انگار پاهاش سر جاشون خشک شده بودن و به ناچار به خیره شدن به پسرک ادامه داد. لباس مدرسه تنش بود و به نظر میرسید هم سن وسال تری باشه، توی دستش یه تیکه کاغذ بود که روش با دست خط کج و کولهای نوشته بودن:
برای فروش
با تخفیف بالاتر از قیمت
با تخفیف بالاتر از قیمت
با خوندن این کلمات دیگه نتونست سر جاش بمونه. خواست جیغ بکشه ولی صدایی از گلوش بیرون نمیاومد. آروم عقب عقب رفت، بعد برگشت و با آخرین حد توانش شروع به دوییدن کرد. در حالی که روی سنگفرش ناصاف کوچه سکندری میخورد، دوباره از کنار همهی مغازه ها رد شد. از پیچ گذشت و مغازه های متروکه رو هم رد کرد.
دوباره به تابلوی آشنای زهر فروشی رسید. حتی صبر نکرد تا نفسش بالا بیاد. با سرعت نقشه مچاله شده رو از توی سطل آشغال قاپید و تا میتونست با سرعت از کوچه دور شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

در مورد ظاهر پستت باید چند مورد رو بگم...
پاراگرافبندی مناسب بود، اما بهتره برای خوانایی بیشتر، بین پاراگرافها دوتا اینتر بزنی. همچنین علائم نگارشی رو به کلمه قبلی بچسبون و با یک فاصله از کلمه بعدی جدا کن. این باعث میشه متن یکدستتر به نظر بیاد.
و اما در مورد محتوا...
جو و فضاسازی کوچه ناکترن رو خوب درآوردی، اما به نظر میرسه که سرعت روایت بالاست. جملات کوتاه و توصیفی که استفاده کردی به حس ترس و وحشت کمک کرده، ولی بعضی جاها جای بیشتری برای مکث و جزئیات دقیقتر داره. مثلا اون لحظهای که شخصیت اصلی حس میکنه روحت داره یخ میزنه، میتونستی بیشتر توصیف کنی که این سرما چطوری بهش اثر گذاشته.
یه نکته دیگه هم اینه که «شما» به عنوان ضمیر برای شخصیت اصلی، کمی از حس درگیری مخاطب با داستان کم کرده. شاید اگه از زاویه سوم شخص یا اول شخص استفاده میکردی، حس بهتری منتقل میشد.
چیزی که بیشتر دوست داشتم:
صحنههای ترسناک و حال و هوای خیابان ناکترن عالی بود، مخصوصاً اون جمجمه با شمعهای روشن و دست سیاهشده که گاهی تکون میخورد. یه جورایی فضای گوتیک و دارک داستان رو قشنگ نشون میده.
چیزی که میتونی بهترش کنی اینه که
پایانبندی خوب بود، ولی یه مقدار ناگهانی حس شد. میتونستی کمی بیشتر روی احساس شخصیت موقع فرار کردن تمرکز کنی، مثلا اینکه ضربان قلبش چطور بود، نفسش به شماره افتاد یا نه، و آیا جادوگرا متوجه فرارش شدند یا نه.
چالش اول فعلاً تأیید نشد.
اگر با جزئیات بیشتری بازنویسی کنی و به حس و حال شخصیت و محیط دقت بیشتری کنی، و یه پست دیگه بنویسی حتما تایید میشه.
تایید نشد
اما چالش دوم
تو این چالش خوب بودی و نکات داستانی و نگارشی رو رعایت کردی در سطح خودت.
تایید شد
پاراگرافبندی مناسب بود، اما بهتره برای خوانایی بیشتر، بین پاراگرافها دوتا اینتر بزنی. همچنین علائم نگارشی رو به کلمه قبلی بچسبون و با یک فاصله از کلمه بعدی جدا کن. این باعث میشه متن یکدستتر به نظر بیاد.
و اما در مورد محتوا...
جو و فضاسازی کوچه ناکترن رو خوب درآوردی، اما به نظر میرسه که سرعت روایت بالاست. جملات کوتاه و توصیفی که استفاده کردی به حس ترس و وحشت کمک کرده، ولی بعضی جاها جای بیشتری برای مکث و جزئیات دقیقتر داره. مثلا اون لحظهای که شخصیت اصلی حس میکنه روحت داره یخ میزنه، میتونستی بیشتر توصیف کنی که این سرما چطوری بهش اثر گذاشته.
یه نکته دیگه هم اینه که «شما» به عنوان ضمیر برای شخصیت اصلی، کمی از حس درگیری مخاطب با داستان کم کرده. شاید اگه از زاویه سوم شخص یا اول شخص استفاده میکردی، حس بهتری منتقل میشد.
چیزی که بیشتر دوست داشتم:
صحنههای ترسناک و حال و هوای خیابان ناکترن عالی بود، مخصوصاً اون جمجمه با شمعهای روشن و دست سیاهشده که گاهی تکون میخورد. یه جورایی فضای گوتیک و دارک داستان رو قشنگ نشون میده.
چیزی که میتونی بهترش کنی اینه که
پایانبندی خوب بود، ولی یه مقدار ناگهانی حس شد. میتونستی کمی بیشتر روی احساس شخصیت موقع فرار کردن تمرکز کنی، مثلا اینکه ضربان قلبش چطور بود، نفسش به شماره افتاد یا نه، و آیا جادوگرا متوجه فرارش شدند یا نه.
چالش اول فعلاً تأیید نشد.
اگر با جزئیات بیشتری بازنویسی کنی و به حس و حال شخصیت و محیط دقت بیشتری کنی، و یه پست دیگه بنویسی حتما تایید میشه.
تایید نشد
اما چالش دوم
تو این چالش خوب بودی و نکات داستانی و نگارشی رو رعایت کردی در سطح خودت.
تایید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور مودی در 1403/12/16 22:37:41
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

چالش دوم
تلفن همراه مشنگیش را در دست گرفته بود و برای بار هزارم در چت جیپیتی سوالش را تکرار میکرد.
- لعنت بهت! بهت میگم ناکترن رو توصیف کن زبون نفهم! اگه تونستی یه مشق درست و حسابی تحویل ما بدی.
به ثانیه نکشید که نوشتهها در نمایشگر تلفن پدیدار شدند.
نوکتورن گرفته شده از واژه فرانسوی noturnal به معنی شبانه، قطعهای موسیقی است که بر پایه سنت اروپایی برای نواختن در شب ساخته شدهاست یا حال و هوای شبانه دارد.
- یعنی الان یه گرگینه واقعی هستی؟
شما با اخم نگاهش را از تلفنش گرفت و به دختر مو طلایی که سوال را پرسیده بود خیره شد. درون چشمان دختر هزاران قلب و امید و آرزو دیده میشد. رد نگاه دختر را گرفت و به پسر لاغر اندامی که به صندلی تکیه داده بود رسید. با اعتماد به نفس و مغرورانه پایش را روی پایش انداخته بود.
- آره! مامانم خوناشامه بابام گرگینه. خودم دورگهم برای همین اسممو گذاشتن گرگآرشام.
- آرشام چه ربطی به آشام داره؟
شما نتوانسته بود جلوی دهنش را بگیرد و سرش به مشق ننوشتهاش گرم باشد و سوالش را با صدای بلند پرسیده بود.
- داداش بزرگم گرگآشام بود. منو گذاشتن گرگآرشام.
- چه سعادتی! با گرگت گوشت شکارتو میخوری با خونآشامت خونشو میمکی استخونشم بفروش به ناکترن بکنن جاشمعی. وجودت سراسر سوده.
گرگآرشام نمیدانست مورد تمسخر قرار گرفته یا جوانک مو سبز مقابلش در حالت جدی هم همینقدر عجیب است.
دختر مو طلایی با اکلیلهای صورتی رنگی که از چشمانش به بیرون فواره میزد پرسید:
- بری جلوی آفتاب برق میزنی؟
- نه خب...
- میتونی یه کالسکهی چهار تستراله رو با دست نگه داری؟
- چی؟!
شما متوجه شد دختر به تازگی گرگ و میش ساخت هاگزمید را دیده. امان از فیلمهای هاگزمید ساز.
- میتونی یکی رو بغل کنی توی چندثانیه از کوه بری بالا؟
- یعنی آپارت کنم؟
- نه نه! باید بدویی. با پا.
- خب آپارات که هست چرا بدوئم؟
- یعنی چی که چرا؟ چراشو باید خودت بفهمی.
-
- با قسمت گرگت میتونی سوارم کنی؟
- خانم گرگه، تسترال که نیست. ولم کن.
- پس چکار میتونی کنی؟
شما به پسر بخت برگشته نگاهی کرد. احتمالا اگر گرگ هم میشد شبیه به گرگهای معتاد به شیشه میشد. احتمال اینکه شما وقتی مضطرب میشود او را بخورد بیشتر بود تا برعکس این اتفاق.
- یه زوزه بلدی بکشی خیالش راحت شه؟
- آره، آره زوزه بکش.
- زشته آخه. سرظهره. توی قطاریم.
- راست میگ...
- باشه حالا که اصرار میکنید.
اصراری نبود اما گرگآرشام نمیخواست فرصت نمایش زوزههای وحشتناکش را از دست بدهد. سرفه کرد و سینهاش را سپر کرد. چشمانش را بست. شما و دختر با ترس به او خیره شده بودند. نفسهایشان را در سینه حبس کردند و منتظر به او خیره شدند.
- عو!
سکوت کوپه را فراگرفت.
- بقیش چی؟
- بقیه نداره همینه!
-
شما فهمید که از پسر مقابل گرگ درنمیاید. نهایتا یک شغال مبتلا به سرماخوردگی باشد. مشغول کار قبلیش شد و دوباره سوالش را تایپ کرد و اینبار دستور پخت کیک ناکتری را تحویل گرفت.
تلفن همراه مشنگیش را در دست گرفته بود و برای بار هزارم در چت جیپیتی سوالش را تکرار میکرد.
- لعنت بهت! بهت میگم ناکترن رو توصیف کن زبون نفهم! اگه تونستی یه مشق درست و حسابی تحویل ما بدی.
به ثانیه نکشید که نوشتهها در نمایشگر تلفن پدیدار شدند.
نوکتورن گرفته شده از واژه فرانسوی noturnal به معنی شبانه، قطعهای موسیقی است که بر پایه سنت اروپایی برای نواختن در شب ساخته شدهاست یا حال و هوای شبانه دارد.
- یعنی الان یه گرگینه واقعی هستی؟
شما با اخم نگاهش را از تلفنش گرفت و به دختر مو طلایی که سوال را پرسیده بود خیره شد. درون چشمان دختر هزاران قلب و امید و آرزو دیده میشد. رد نگاه دختر را گرفت و به پسر لاغر اندامی که به صندلی تکیه داده بود رسید. با اعتماد به نفس و مغرورانه پایش را روی پایش انداخته بود.
- آره! مامانم خوناشامه بابام گرگینه. خودم دورگهم برای همین اسممو گذاشتن گرگآرشام.
- آرشام چه ربطی به آشام داره؟
شما نتوانسته بود جلوی دهنش را بگیرد و سرش به مشق ننوشتهاش گرم باشد و سوالش را با صدای بلند پرسیده بود.
- داداش بزرگم گرگآشام بود. منو گذاشتن گرگآرشام.
- چه سعادتی! با گرگت گوشت شکارتو میخوری با خونآشامت خونشو میمکی استخونشم بفروش به ناکترن بکنن جاشمعی. وجودت سراسر سوده.
گرگآرشام نمیدانست مورد تمسخر قرار گرفته یا جوانک مو سبز مقابلش در حالت جدی هم همینقدر عجیب است.
دختر مو طلایی با اکلیلهای صورتی رنگی که از چشمانش به بیرون فواره میزد پرسید:
- بری جلوی آفتاب برق میزنی؟
- نه خب...
- میتونی یه کالسکهی چهار تستراله رو با دست نگه داری؟
- چی؟!
شما متوجه شد دختر به تازگی گرگ و میش ساخت هاگزمید را دیده. امان از فیلمهای هاگزمید ساز.
- میتونی یکی رو بغل کنی توی چندثانیه از کوه بری بالا؟
- یعنی آپارت کنم؟
- نه نه! باید بدویی. با پا.
- خب آپارات که هست چرا بدوئم؟
- یعنی چی که چرا؟ چراشو باید خودت بفهمی.
-
- با قسمت گرگت میتونی سوارم کنی؟
- خانم گرگه، تسترال که نیست. ولم کن.
- پس چکار میتونی کنی؟
شما به پسر بخت برگشته نگاهی کرد. احتمالا اگر گرگ هم میشد شبیه به گرگهای معتاد به شیشه میشد. احتمال اینکه شما وقتی مضطرب میشود او را بخورد بیشتر بود تا برعکس این اتفاق.
- یه زوزه بلدی بکشی خیالش راحت شه؟
- آره، آره زوزه بکش.
- زشته آخه. سرظهره. توی قطاریم.
- راست میگ...
- باشه حالا که اصرار میکنید.
اصراری نبود اما گرگآرشام نمیخواست فرصت نمایش زوزههای وحشتناکش را از دست بدهد. سرفه کرد و سینهاش را سپر کرد. چشمانش را بست. شما و دختر با ترس به او خیره شده بودند. نفسهایشان را در سینه حبس کردند و منتظر به او خیره شدند.
- عو!
سکوت کوپه را فراگرفت.
- بقیش چی؟
- بقیه نداره همینه!
-
شما فهمید که از پسر مقابل گرگ درنمیاید. نهایتا یک شغال مبتلا به سرماخوردگی باشد. مشغول کار قبلیش شد و دوباره سوالش را تایپ کرد و اینبار دستور پخت کیک ناکتری را تحویل گرفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

چالش اول
شما کاغذ پوستی را بین انگشتانش فشرد. با وجود هوای سرد زمستان، دستانش آنچنان عرق کرده بود که کاغذ پوستی خیس بنظر میرسید! جملهی استاد چشم عجیبشان، که نامش را فراموش کرده بود، مدام تکرار میکرد مبادا که فراموشش کند.
- یجوری توصیف کن حس کنم اونجام. یجوری توصیف کن حس کنم اونجام. یجوری توصیف...هیع...کن حس کنم... هیع... اونجام.
فقط همین سکسه را کم داشت! کلاه پشمیش را پایین تر کشید و اولین قدم را به درون کوچه برداشت. کوچه نسبت به بیرون تاریک بود و نور شمعهای جادویی و چراغهای قدیمی ذرهای از تاریکی آن کم نمیکرد. هر وزش بادی باعث میشد شما حس کند روحش منجمد میشود. صدای دندانهایش که بهم برخورد میکردند را میشنید.
خانهها و مغازهها همه متروکه بنظر میرسیدند. دیوارهای آجری اغلب ترک خورده بودند. جادوگرها و ساحرهها با رداهای پاره و قدیمی به دیوارها تکیه داده بودند و با نیشخندهای ترسناک باهم صحبت میکردند.
به ویترین کنار جادوگر پیری که در حال کشیدن پیپ بود نگاه کرد. جمجمهی ادمی که درون چشمهایش شمع روشن بود از پشت شیشهی کدر و کثیف مغازه مشخص بود. کنار جمجمه دست بریده شدهای به چشمش خورد که سیاه شده بود و هر از گاهی تکان عجیبی میخورد.
شما احساس کرد که مدرک جادوگریش انقدر هم ارزش ندارد. دنیای جادوگری که فقط جادوآموز نیاز نداشت. شما میتوانست بلاگر جادویی شود! قطعا امنیت بیشتری داشت. نمیخواست فردا در گوش او عود روشن کنند و سرش را پشت ویترین مغازه بگذارند.
کاغذ پوستی را روی سنگفرشهای یخ زده ناکترن رها کرد و با نهایت سرعتش از کوچه بیرون رفت.
شما کاغذ پوستی را بین انگشتانش فشرد. با وجود هوای سرد زمستان، دستانش آنچنان عرق کرده بود که کاغذ پوستی خیس بنظر میرسید! جملهی استاد چشم عجیبشان، که نامش را فراموش کرده بود، مدام تکرار میکرد مبادا که فراموشش کند.
- یجوری توصیف کن حس کنم اونجام. یجوری توصیف کن حس کنم اونجام. یجوری توصیف...هیع...کن حس کنم... هیع... اونجام.
فقط همین سکسه را کم داشت! کلاه پشمیش را پایین تر کشید و اولین قدم را به درون کوچه برداشت. کوچه نسبت به بیرون تاریک بود و نور شمعهای جادویی و چراغهای قدیمی ذرهای از تاریکی آن کم نمیکرد. هر وزش بادی باعث میشد شما حس کند روحش منجمد میشود. صدای دندانهایش که بهم برخورد میکردند را میشنید.
خانهها و مغازهها همه متروکه بنظر میرسیدند. دیوارهای آجری اغلب ترک خورده بودند. جادوگرها و ساحرهها با رداهای پاره و قدیمی به دیوارها تکیه داده بودند و با نیشخندهای ترسناک باهم صحبت میکردند.
به ویترین کنار جادوگر پیری که در حال کشیدن پیپ بود نگاه کرد. جمجمهی ادمی که درون چشمهایش شمع روشن بود از پشت شیشهی کدر و کثیف مغازه مشخص بود. کنار جمجمه دست بریده شدهای به چشمش خورد که سیاه شده بود و هر از گاهی تکان عجیبی میخورد.
شما احساس کرد که مدرک جادوگریش انقدر هم ارزش ندارد. دنیای جادوگری که فقط جادوآموز نیاز نداشت. شما میتوانست بلاگر جادویی شود! قطعا امنیت بیشتری داشت. نمیخواست فردا در گوش او عود روشن کنند و سرش را پشت ویترین مغازه بگذارند.
کاغذ پوستی را روی سنگفرشهای یخ زده ناکترن رها کرد و با نهایت سرعتش از کوچه بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوشیره مدلی!
اینبار خیلی خیلی بهتر شد.
تبریک میگم. کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رو با موفقیت گذروندی. با هوشیاری به مسیر ادامه بده تا بقیه کلاسها رو هم با موفقیت بگذرونی.
چالش اول و دوم تایید شد.
اینبار خیلی خیلی بهتر شد.
تبریک میگم. کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رو با موفقیت گذروندی. با هوشیاری به مسیر ادامه بده تا بقیه کلاسها رو هم با موفقیت بگذرونی.
چالش اول و دوم تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: جمعه 26 تیر 1405 12:00
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178
شغل
محافظ جادو

چالش اول
لورا آرام وارد کوچهی ناکترن میشود. ساعتی را انتخاب کرده است که هیچ کدام از سال اولی ها جرعت نزدیک شدن به آنجا را نداشته باشند. آنجا به خودی خود ترسناک بود، چه برسد به اینکه نزدیکی غروب و تنها به آنجا بروی. همین که سایه ها میلرزیدند و پیچ و تاب میخوردند باعث میشد که حتی فکر ورود به آنجا در این ساعت به ذهنشان خطور نکند. لورا اما انگار که از خودش مطمئن باشد در کوچه به راه افتاد. خودش نیز میداند که کارش خطرناک است اما تا چه حد را نمیداند.
همه چیز را به دقت وارسی میکند. ساحره های پیر با ردای ژولیده؟ دیوار های سیاه و مغازه های به ظاهر متروک؟ اینها که ساده است. از یک همچین جایی باید حتی انتظار بیشتر از این را داشت. ساحره ها وارد یکی از مغازه ها میشوند. لورا به ویترین مغازه ها نگاه میکند که خاکی و ترک خورده هستند. یک جعبهی موسيقی آبی رنگ با طرح های طلایی کنار کلی خرت و پرت شکسته و باز شده درون ویترین جا خوش کرده است. شاید لورا بعدا برای خریدن آن بیاید. کمی در کوچه پیش میرود. کوچه به نظر مانند مکانیست که در آن اشباح حکم فرمایی میکنند؛ خالی از سکنه. البته که در باطن اینگونه نیست.
آرام دست به دیواری میکشد که گویی از جنس شن است. خاکسترهای سیاهی به دستش میچسبد. عجیب است، بسیار عجیب. تا کنون خاکستری چونین گونه ندیده است. خاکسترها را به ترک غیر عادی یکی از ویترین ها میکشد. جملهها و علائم نامفهوم یا شاید هم کم مفهوم روی شیشه پدیدار میشوند: خوش آمدید به &/§ با ¶¢£~¬__- اجازه ورود به شما داده شد. تاریکی درون شما پذیرفته شد.
لورا با شک به ویترین نگاه میکند. جالب است، بسیار جالب. شیشه شروع به ذوب شدن میکند. لورا خودش را عقب میکشد. سرما و گرما در هم آمیخته با شدت به سمت لورا هجوم میآورد و او را روی زمین میاندازد. به دیوار میچسبد و نگاهی به سمت کوچه ی دیاگون میاندازد. آجرها میلغزند و تلاش میکنند ورودی را ببندند. به دلیل اینکه باید سریع به هاگوارتز برگردد( فقط به این دلیل که باید سریع به هاگوارتز برگردد! ) به سمت ورودی میدود و قبل از بسته شدن آن رد میشود. نفس زنان به کوچهی ناکترن نگاه میکند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد.
قطعا بعدا برمیگردد. تعطیلات یا بعد از فارغ التحصیلی، برمیگردد. تا ببیند درون آنجا چیست. اما حالا باید به هاگوارتز برگردد.
لورا آرام وارد کوچهی ناکترن میشود. ساعتی را انتخاب کرده است که هیچ کدام از سال اولی ها جرعت نزدیک شدن به آنجا را نداشته باشند. آنجا به خودی خود ترسناک بود، چه برسد به اینکه نزدیکی غروب و تنها به آنجا بروی. همین که سایه ها میلرزیدند و پیچ و تاب میخوردند باعث میشد که حتی فکر ورود به آنجا در این ساعت به ذهنشان خطور نکند. لورا اما انگار که از خودش مطمئن باشد در کوچه به راه افتاد. خودش نیز میداند که کارش خطرناک است اما تا چه حد را نمیداند.
همه چیز را به دقت وارسی میکند. ساحره های پیر با ردای ژولیده؟ دیوار های سیاه و مغازه های به ظاهر متروک؟ اینها که ساده است. از یک همچین جایی باید حتی انتظار بیشتر از این را داشت. ساحره ها وارد یکی از مغازه ها میشوند. لورا به ویترین مغازه ها نگاه میکند که خاکی و ترک خورده هستند. یک جعبهی موسيقی آبی رنگ با طرح های طلایی کنار کلی خرت و پرت شکسته و باز شده درون ویترین جا خوش کرده است. شاید لورا بعدا برای خریدن آن بیاید. کمی در کوچه پیش میرود. کوچه به نظر مانند مکانیست که در آن اشباح حکم فرمایی میکنند؛ خالی از سکنه. البته که در باطن اینگونه نیست.
آرام دست به دیواری میکشد که گویی از جنس شن است. خاکسترهای سیاهی به دستش میچسبد. عجیب است، بسیار عجیب. تا کنون خاکستری چونین گونه ندیده است. خاکسترها را به ترک غیر عادی یکی از ویترین ها میکشد. جملهها و علائم نامفهوم یا شاید هم کم مفهوم روی شیشه پدیدار میشوند: خوش آمدید به &/§ با ¶¢£~¬__- اجازه ورود به شما داده شد. تاریکی درون شما پذیرفته شد.
لورا با شک به ویترین نگاه میکند. جالب است، بسیار جالب. شیشه شروع به ذوب شدن میکند. لورا خودش را عقب میکشد. سرما و گرما در هم آمیخته با شدت به سمت لورا هجوم میآورد و او را روی زمین میاندازد. به دیوار میچسبد و نگاهی به سمت کوچه ی دیاگون میاندازد. آجرها میلغزند و تلاش میکنند ورودی را ببندند. به دلیل اینکه باید سریع به هاگوارتز برگردد( فقط به این دلیل که باید سریع به هاگوارتز برگردد! ) به سمت ورودی میدود و قبل از بسته شدن آن رد میشود. نفس زنان به کوچهی ناکترن نگاه میکند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد.
قطعا بعدا برمیگردد. تعطیلات یا بعد از فارغ التحصیلی، برمیگردد. تا ببیند درون آنجا چیست. اما حالا باید به هاگوارتز برگردد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر

دوشیزه مدلی!
در مورد چالش اول:
در مورد ظاهر پستت باید چند مورد رو بگم... وقتی که پاراگراف تموم میشه، برای شروع پاراگراف جدید، دوتا اینتر بزن.
استفادهت از علائم نگارشی خوب بود، ولی علائم رو به کلمه قبلی بچسبون، با یک اسپیس از کلمه بعدی فاصله بده.
و البته در مورد محتوا... یک مقداری سریع داستان رو پیش بردی و نا واضح. حس میکنم خیلی با عجله نوشتی.
و البته که مانور خیلی کمی روی اون ساعت دادی که هیچکس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت.
ازت میخوام که این داستان رو با جزئیات بیشتری بازنویسی کنی و دوباره ارسال کنی.
چالش اول فعلا تایید نشد.
و اما چالش دومت:
خوب و بدون اشکال بود. مکالمه رو شرح دادی، نکات پایه دیالوگ نویسی رو یاد گرفتی، و این خیلی خوبه.
چالش دومت تایید میشه.
در مورد چالش اول:
در مورد ظاهر پستت باید چند مورد رو بگم... وقتی که پاراگراف تموم میشه، برای شروع پاراگراف جدید، دوتا اینتر بزن.
استفادهت از علائم نگارشی خوب بود، ولی علائم رو به کلمه قبلی بچسبون، با یک اسپیس از کلمه بعدی فاصله بده.
و البته در مورد محتوا... یک مقداری سریع داستان رو پیش بردی و نا واضح. حس میکنم خیلی با عجله نوشتی.
و البته که مانور خیلی کمی روی اون ساعت دادی که هیچکس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت.
ازت میخوام که این داستان رو با جزئیات بیشتری بازنویسی کنی و دوباره ارسال کنی.
چالش اول فعلا تایید نشد.
و اما چالش دومت:
خوب و بدون اشکال بود. مکالمه رو شرح دادی، نکات پایه دیالوگ نویسی رو یاد گرفتی، و این خیلی خوبه.
چالش دومت تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: جمعه 26 تیر 1405 12:00
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178
شغل
محافظ جادو

چالش دوم
- سلام... ام... خودت اینجا تنهایی یا برای کسی جا گرفتی؟
- خودم تنهام. بیا تو.
- اسمت چیه؟
- لورا.
- چی داری میخونی؟ سیاهی؟ در مورد چیه؟
- جادوی سیاه.
- برای چی در مورد جادوی سیاه میخونی؟
- برام جالبه. طلسم های تاریک، دمنتور ها، حتی خونآشام ها!
- خونآشام ها؟ خیلی ترسناکن! من که زیاد ازشون خوشم نمیاد. چرا برات جالبه؟
- آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم چند تا شیشه خون خونآشام داشته باشم. و البته یکم هم بچشم!
- ام... یکم ترسناکی!
دختر خودش را کمی از لورا دور میکند.
- تا حالا خون انسان خوردی؟
- تو تا حالا دستت زخم نشده که بذاریش داخل دهنت؟
- خب از اون لحاظ چرا. تو کدوم موجود جادویی رو بیشتر دوست داری؟
- ام... من تقریباً همه رو دوست دارم. ولی خب گرگینه رو نمیشه کنترل کرد. از بقیه دردسر ساز تره.
- خوراکی نمیخواید؟ ... خوراکی!
-مـــن! من یدونه کیک پاتیلی میخوام!
- سلام... ام... خودت اینجا تنهایی یا برای کسی جا گرفتی؟
- خودم تنهام. بیا تو.
- اسمت چیه؟
- لورا.
- چی داری میخونی؟ سیاهی؟ در مورد چیه؟
- جادوی سیاه.
- برای چی در مورد جادوی سیاه میخونی؟
- برام جالبه. طلسم های تاریک، دمنتور ها، حتی خونآشام ها!
- خونآشام ها؟ خیلی ترسناکن! من که زیاد ازشون خوشم نمیاد. چرا برات جالبه؟
- آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم چند تا شیشه خون خونآشام داشته باشم. و البته یکم هم بچشم!
- ام... یکم ترسناکی!
دختر خودش را کمی از لورا دور میکند.
- تا حالا خون انسان خوردی؟
- تو تا حالا دستت زخم نشده که بذاریش داخل دهنت؟
- خب از اون لحاظ چرا. تو کدوم موجود جادویی رو بیشتر دوست داری؟
- ام... من تقریباً همه رو دوست دارم. ولی خب گرگینه رو نمیشه کنترل کرد. از بقیه دردسر ساز تره.
- خوراکی نمیخواید؟ ... خوراکی!
-مـــن! من یدونه کیک پاتیلی میخوام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نقل قول:
میو میو!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج