او كسي نبود ... هوكي، جن خانگي...
هوكي سرش رو انداخته بود پايين، كمي آورد بالا و گفت: ليتل هنگلتون؟
ادوارد بهش نگاه مي كنه و مي گه: ايــــش!!! چه پررو!!! عوض سلام كردنته؟
هوكي مي گه: سوال پرسيدم...
ادوارد: آره... مي ريم...
هوكي مي ره عقب اتوبوس و مي شينه روي يكي از صندلي ها كه بغلش خالي بود... ادوارد هم اتوبوس رو به حركت در مي آره و با سرعت در ميان خيابان هاي تاريك به راه مي افتن...
هلگا: ادي... من خوابم مي آد... من مي رم بخوابم!!!!
و به سمت راه پله به راه مي افته...
ادي به شدّت ترمز مي گيره طوري كه هلگا با پشت سرش مي آد تو كف اتوبوس!!!!
ادي: ليتل هنگلتون... جن... بيا پياده شو!!!!
هوكي به سمت در اتوبوس به راه مي افته... مي خواد پياده بشه و زير لب مي گه: ممنون....
ادي دستش رو دراز مي كنه و مي گه: قابل نداره... مي شه 10 گاليون!!!!
هوكي يه نيم نگاهي بهش مي كنه و مي گه: من پول نمي دم!!!
ادي مي پره به سمتش كه كارش رو درست كنه كه هوكي برميگرده با پشت دست مي كوبونه تو صورتش!!!
ادي يه لگد مي آره طرف هوكي و مي اندازتش زمين...
هوكي مي پره هوا و ناگهان مسافرين چيز غيرمنتظرهاي مي بينن... چوبدستي توي دست يه جن خانگي بود...
هوكي چوبدستي رو مي ذاره تو شقيقهي ادي و مي گه: همهي مسافرا پولا رو رد كنين بياد!!!!
مسافرا به هم نگاه مي كنن و هوكي: 1...2...
يكي از مسافرا داد مي زنه:استيوپيفاي...
ترق...
هوكي ديگه اون جا نبود!!!!!!
--------------------------------
چه قدر ارزشي!!!!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] اتوبوس شووالیه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

همهي نگاهها به طرف تازهواردها جلب ميشن...همه داشتند با تعجب نيگاشون ميكردند...! هلگا و رز داشتند با شور و شوق گوش ميدادند، ولي ادي داشت با خشانت نيگاشون ميكرد و اخم كرده بود...!
باز هري از ناكجا ظاهر ميشه، و در حالي كه دستگاه حذف كاربر رو به صورت تهديدآميزي طرفشون گرفته بود، گفت:دوستان...! شما بايد يادبگيرين كه مكانهاي عمومي جاي آواز خوندن نيستن...!
انگشت هري داشت ميرفت طرف دكمهي حذف كاربر،كه يهو فريادهاي ققي و زاخي و سام بلند شد...! اونا با صداي بلندي فرياد زدند: حزب (حذب...؟)را به خاطر بسپار...حذف رفتنيست...!
و بعد، در حالي كه زاخي گوشكوب Hco ش رو درآورده بود، به طرف هري يورش بردند...! هري هم كه دهانش از تعجب باز مونده بود، همونجوري كه اومده بود، رفت و اونا رو ول كرد...! اونا هم كه سرعتشونن خيلي زياد بود، محكم خوردن به يكي از مسافرايي كه راحت لم داده بود و داشت ميخوابيد...!مسافر بيچاره از خواب پريد و محكم پريد بالا، و در حالي كه از شدت فشاري كه بهش وارد شده بود، محكم سرش رو گرفته بود، شروع كرد به داد و بيداد و كتك زدن ققي بيچاره...!
ادي هم كه داشت از شدت خشم سرخ ميشد، بدون توجه به هلگا و رز كه باز زده بودند زيرخنده، از جاش بلند شد و رفت طرف اون سه تا و با يه حركت خيلي سريع و ماهرانه، در برابر چشمان متعجب مسافرا، اونا رو برداشت و از تو اتوبوس انداخت بيرون و دستاش رو تكوند...!
مسافرا شروع كردند به كف زدن، و ادي هم كه تحت تاثير جو قرار گرفته بود، برگشت و دستاش رو به دو طرف باز كرد، و فرياد زد:من متعلق به همهي شمام...!
بعد، قبل از اينكه جاش رو روي صندليش پيدا كنه، يكي ديگه اومد تو...! اون كسي نبود جز............................................
باز هري از ناكجا ظاهر ميشه، و در حالي كه دستگاه حذف كاربر رو به صورت تهديدآميزي طرفشون گرفته بود، گفت:دوستان...! شما بايد يادبگيرين كه مكانهاي عمومي جاي آواز خوندن نيستن...!
انگشت هري داشت ميرفت طرف دكمهي حذف كاربر،كه يهو فريادهاي ققي و زاخي و سام بلند شد...! اونا با صداي بلندي فرياد زدند: حزب (حذب...؟)را به خاطر بسپار...حذف رفتنيست...!
و بعد، در حالي كه زاخي گوشكوب Hco ش رو درآورده بود، به طرف هري يورش بردند...! هري هم كه دهانش از تعجب باز مونده بود، همونجوري كه اومده بود، رفت و اونا رو ول كرد...! اونا هم كه سرعتشونن خيلي زياد بود، محكم خوردن به يكي از مسافرايي كه راحت لم داده بود و داشت ميخوابيد...!مسافر بيچاره از خواب پريد و محكم پريد بالا، و در حالي كه از شدت فشاري كه بهش وارد شده بود، محكم سرش رو گرفته بود، شروع كرد به داد و بيداد و كتك زدن ققي بيچاره...!
ادي هم كه داشت از شدت خشم سرخ ميشد، بدون توجه به هلگا و رز كه باز زده بودند زيرخنده، از جاش بلند شد و رفت طرف اون سه تا و با يه حركت خيلي سريع و ماهرانه، در برابر چشمان متعجب مسافرا، اونا رو برداشت و از تو اتوبوس انداخت بيرون و دستاش رو تكوند...!
مسافرا شروع كردند به كف زدن، و ادي هم كه تحت تاثير جو قرار گرفته بود، برگشت و دستاش رو به دو طرف باز كرد، و فرياد زد:من متعلق به همهي شمام...!
بعد، قبل از اينكه جاش رو روي صندليش پيدا كنه، يكي ديگه اومد تو...! اون كسي نبود جز............................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

ناگهان هری از ناکجا ظاهر شد . همه با دهان باز به هری نگاه کردند . هری به گیلدی نگاه کرد که دهانش از تعجب باز مانده بود و گفت : گیلدی تو دیگه وب مستر نیستی !
همه با تعجب به هری نگاه کردند یعنی این چه معنی داشت ؟ گیلدی فریاد زد : نه خواهش میکنم !
اما هری دستگاه وب وستری گیلدی رو گرفت و فریاد زد : از این به بعد منالیزا جای تو وب مستره فهمیدی !!!
گیلدی چاره ای به جز قبول کردن حرف هری نداشت .
هری دوباره از همونجایی که آمده بود رفت و گیلدی نیز که از خجالت داشت آب میشد رفت ته اتوبوس و روی یک صندلی نشست
ادی به راه پله طبقه بالا نگاه کرد و هلگا رو دید که به همراه رز به طبقه پایین آمده بودند تا بینند چه اتفاقی افتاده . هلگا رو به ادی گفت : ادی چه اتفاقی افتاده ؟
ادوارد که همچنان از تعجب دهانش باز مانده بود گفت یک لحظه بیا جای من بشین ببینم جریان چیه !!!
هلگا و رز با تعجب به هم نگاه کردند سپس هلگا رفت سمت صندلی راننده و جاش رو با ادی عوض کرد
ادی سریع به سمت کاناپه ای رفت که در آن گوشه قرار داشت و لپ تاپش را از روی آن برداشت و گفت : باید سریع یک سر تو جادوگران بزنم ببینم چه خبره !
هلگا : مگه چی شده
ادی با تعجب به هلگا نگاه کرد که سرش رو برگردونده بود و داشت او رو نگاه میکرد و گفت : مثل اینکه گیلدی دیگه وب مستر نیست !!!
هلگا با دهان باز به ادی خیره شد ناگهان ادی که چشماش گرد شده بود به خیابون اشاره کرد و فریاد زد :
مواظب باش
در همون لحظه ساختمون بزرگی از سر راه اتوبوس شوالیه کنار رفت هلگا با خیال آسوده گفت : خب چی شد ؟
ادی نگاهی به لپ تابش انداخت سپس ناگهان با تعجب فریاد زد : خیلی عجیبه از الان منالیزا وب مستر شده
ادوارد و هلگا و رز با حیرت به هم نگاه کردند .
مدتی بعد
_ خب رسیدیم لطفا مسافرین پاتیل درزدار پیاده شن !؟
گیلدی که مدتها بود منتظر همین لحظه بود اولین نفر از اتوبوس پایین پرید و در جمعیت اطراف ناپدید شد و جاش زاخی و سام و ققی در حالی که با هم آواز فیش فیشو مار نازنین را میخواندن وارد اتوبوس شدند........
همه با تعجب به هری نگاه کردند یعنی این چه معنی داشت ؟ گیلدی فریاد زد : نه خواهش میکنم !
اما هری دستگاه وب وستری گیلدی رو گرفت و فریاد زد : از این به بعد منالیزا جای تو وب مستره فهمیدی !!!
گیلدی چاره ای به جز قبول کردن حرف هری نداشت .
هری دوباره از همونجایی که آمده بود رفت و گیلدی نیز که از خجالت داشت آب میشد رفت ته اتوبوس و روی یک صندلی نشست
ادی به راه پله طبقه بالا نگاه کرد و هلگا رو دید که به همراه رز به طبقه پایین آمده بودند تا بینند چه اتفاقی افتاده . هلگا رو به ادی گفت : ادی چه اتفاقی افتاده ؟
ادوارد که همچنان از تعجب دهانش باز مانده بود گفت یک لحظه بیا جای من بشین ببینم جریان چیه !!!
هلگا و رز با تعجب به هم نگاه کردند سپس هلگا رفت سمت صندلی راننده و جاش رو با ادی عوض کرد
ادی سریع به سمت کاناپه ای رفت که در آن گوشه قرار داشت و لپ تاپش را از روی آن برداشت و گفت : باید سریع یک سر تو جادوگران بزنم ببینم چه خبره !
هلگا : مگه چی شده
ادی با تعجب به هلگا نگاه کرد که سرش رو برگردونده بود و داشت او رو نگاه میکرد و گفت : مثل اینکه گیلدی دیگه وب مستر نیست !!!
هلگا با دهان باز به ادی خیره شد ناگهان ادی که چشماش گرد شده بود به خیابون اشاره کرد و فریاد زد :
مواظب باش
در همون لحظه ساختمون بزرگی از سر راه اتوبوس شوالیه کنار رفت هلگا با خیال آسوده گفت : خب چی شد ؟
ادی نگاهی به لپ تابش انداخت سپس ناگهان با تعجب فریاد زد : خیلی عجیبه از الان منالیزا وب مستر شده
ادوارد و هلگا و رز با حیرت به هم نگاه کردند .
مدتی بعد
_ خب رسیدیم لطفا مسافرین پاتیل درزدار پیاده شن !؟
گیلدی که مدتها بود منتظر همین لحظه بود اولین نفر از اتوبوس پایین پرید و در جمعیت اطراف ناپدید شد و جاش زاخی و سام و ققی در حالی که با هم آواز فیش فیشو مار نازنین را میخواندن وارد اتوبوس شدند........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 22:45:48
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 22:53:46
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 22:53:46
جزئیات کاربر

ملت با شنيدن اين كلمه، از جا پريدن، رنگشون عين گچ سفيد شد، و آشوبي توي اتوبوس برپا شد...! ملت بلند شدهن و شروع كردن بهد ويدن طرف در...!
كه يهو مريدانوس، فرياد زد:نه...نه...اشتباه كردم..! اين از اون برچسبهاست كه توي آدامسا ميذارن...!
و وقتي سرش رو بلند كرد، ادي رو ديد كه با قيافهي خشن و تهديدآميز ادي مواجه شد، كه داشت از خشم سرخ ميشد...! مري هم به زور لبخندي زد، و ديد كه اوضاع خرابه، و بدون اينكه به چشماي مسافرايي نيگا كنه كه اونا هم داشتند جوش مياوردن و مي7رفتن طرف صندلياشون، رفت عقب و نشست رو صندلي و سرش رو كه از فرط خجالت، سرخ شده بود،پايين انداخت...!
ادي هم يه كم ديگه پاي خودش رو مداوا كرد، و بعد از حدود 2 دقيقه كه نزديك بود باز داد و فرياد مسافرا بلند بشه، اتوبوس رو كه كنار خيابون ايستاده بود، استارتش رو زد و به راه افتاد...
بعد از مدتي طولاني كه توي سكوت گذشت، ادي با صداي بلند فرياد زد: خب...مسافرايي كه ميخوان تو ميدون گريمالد پياده شن، حالا پياده شن...!
و مري، زيرلب خداحافظي كرد، هول شد و يه كم پول بيشتر داد و زود پريد بيرون...!
بقيه هم رفتن و چند نفر ديگه هم اومدن تو...تو اين ميان، ادي كه داشت اونا رو از نظر ميگذروند، يكي رو ديد كه خيلي قيافهش آشنا بود...
با صداي بلند گفت:ا...! گيلدي تويي...؟!
گيلدي هم با خشم نيگاش كرد، اومد تو گوشش گفت:اولا آبروم رو جلو ملت نبر...! گيلدي چيه؟ وبمستر گيلدي بزرگ...!(ادي اخم كرد!) در ضمن...آروم باش...اينجا مشكوكه...! دارم تعقيب ميكنم يكي رو...!
و بيهيچ حرف ديگهاي، رفت و روي يكي از مبلا نشست...!
ادي هم به بررسي مسافراي ديگه پرداخت، كه يهو ديد سه نفر عين همن...! سرش رو خاروند، ولي فكر كرد اشتباه ديده...برگشت، درا رو بست و خواست استارت رو بزنه، كه يهو يه صدايي از پشت شنيد...برگشت و با صحنهي عجيبي روبرو شد...! گيلدي، بلند شده بود و در حاله كه يه دستگاه رو تو دستش گرفته بود، فرياد زد: ايست...وبمستر(بر وزن ايست...پليس!)...!!!
اون سهتايي كه خيلي شبيه هم بودن، برگشتند و دستاشون رو بردن بالا...!
بعد گيلدي گفت:اي ويليام ادوارد خائن...! بگير..!
و يه دكمه را روي دتگاهش زد و اون سه تا غيب شدند و رفتند تو ليست بلاكها...!
________________________________________________
ببخشيد اگه بيمزه شد...!
كه يهو مريدانوس، فرياد زد:نه...نه...اشتباه كردم..! اين از اون برچسبهاست كه توي آدامسا ميذارن...!
و وقتي سرش رو بلند كرد، ادي رو ديد كه با قيافهي خشن و تهديدآميز ادي مواجه شد، كه داشت از خشم سرخ ميشد...! مري هم به زور لبخندي زد، و ديد كه اوضاع خرابه، و بدون اينكه به چشماي مسافرايي نيگا كنه كه اونا هم داشتند جوش مياوردن و مي7رفتن طرف صندلياشون، رفت عقب و نشست رو صندلي و سرش رو كه از فرط خجالت، سرخ شده بود،پايين انداخت...!
ادي هم يه كم ديگه پاي خودش رو مداوا كرد، و بعد از حدود 2 دقيقه كه نزديك بود باز داد و فرياد مسافرا بلند بشه، اتوبوس رو كه كنار خيابون ايستاده بود، استارتش رو زد و به راه افتاد...
بعد از مدتي طولاني كه توي سكوت گذشت، ادي با صداي بلند فرياد زد: خب...مسافرايي كه ميخوان تو ميدون گريمالد پياده شن، حالا پياده شن...!
و مري، زيرلب خداحافظي كرد، هول شد و يه كم پول بيشتر داد و زود پريد بيرون...!
بقيه هم رفتن و چند نفر ديگه هم اومدن تو...تو اين ميان، ادي كه داشت اونا رو از نظر ميگذروند، يكي رو ديد كه خيلي قيافهش آشنا بود...
با صداي بلند گفت:ا...! گيلدي تويي...؟!
گيلدي هم با خشم نيگاش كرد، اومد تو گوشش گفت:اولا آبروم رو جلو ملت نبر...! گيلدي چيه؟ وبمستر گيلدي بزرگ...!(ادي اخم كرد!) در ضمن...آروم باش...اينجا مشكوكه...! دارم تعقيب ميكنم يكي رو...!
و بيهيچ حرف ديگهاي، رفت و روي يكي از مبلا نشست...!
ادي هم به بررسي مسافراي ديگه پرداخت، كه يهو ديد سه نفر عين همن...! سرش رو خاروند، ولي فكر كرد اشتباه ديده...برگشت، درا رو بست و خواست استارت رو بزنه، كه يهو يه صدايي از پشت شنيد...برگشت و با صحنهي عجيبي روبرو شد...! گيلدي، بلند شده بود و در حاله كه يه دستگاه رو تو دستش گرفته بود، فرياد زد: ايست...وبمستر(بر وزن ايست...پليس!)...!!!
اون سهتايي كه خيلي شبيه هم بودن، برگشتند و دستاشون رو بردن بالا...!
بعد گيلدي گفت:اي ويليام ادوارد خائن...! بگير..!
و يه دكمه را روي دتگاهش زد و اون سه تا غيب شدند و رفتند تو ليست بلاكها...!
________________________________________________
ببخشيد اگه بيمزه شد...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 20 آذر 1392 23:31
از: قعر فراموشی دوستان قدیمی
پستها:
190

ادی داد زد : کس دیگه نمونده ؟! همه سوار شــــــــــــدن ؟!
در همین موقع فردی شنل پوش که کلاه شنلش صورت او را پوشانده بود ، از بیرون اتوبوس فریاد زد : نه نه من موندم ...
و تیز سوار اتوبوس شد و در حالی که لبخند ملیحی می زد گفت :
_ خب حالا بریم !!!
شخص تازه وارد روی صندلی نزدیک راننده نشست و کلاه شنلش رو کنار زد ؛ ادی با دیدن قیافه مریدانوس ، کمی در جای خود جا به جا شد ؛
مریدانوس در حالی که لیوانش را از نوشیدنی کره ای پر می کرد گفت :
_ چه روز سختی بود ، اوضاع چه طوره ادی ؟!
_ بد نیست ...
که یکدفعه صدای جیغ خوشحالی هلگا و رز از طبقه بالا آمد و ادی که هول شده بود ، محکم ترمز کرد ، اتوبوس ناگهان ایستاد ، پارچ آبی که روی میز کنار دست ادی بود ، افتاد و شکست و تکه ای از آن به پای ادی فرو رفت ...
چند لحظه بعد
ادی از درد زخم عمیق پایش آه و ناله می کرد ، مریدانوس تکه ای از آستین ردای ادی را پاره کرد تا جای زخمش را ببندد که ناگهان چشمش به علامتی روی بازوی ادی افتاد ...
_ خدای من علامت شوم ...
در همین موقع فردی شنل پوش که کلاه شنلش صورت او را پوشانده بود ، از بیرون اتوبوس فریاد زد : نه نه من موندم ...
و تیز سوار اتوبوس شد و در حالی که لبخند ملیحی می زد گفت :
_ خب حالا بریم !!!
شخص تازه وارد روی صندلی نزدیک راننده نشست و کلاه شنلش رو کنار زد ؛ ادی با دیدن قیافه مریدانوس ، کمی در جای خود جا به جا شد ؛
مریدانوس در حالی که لیوانش را از نوشیدنی کره ای پر می کرد گفت :
_ چه روز سختی بود ، اوضاع چه طوره ادی ؟!
_ بد نیست ...
که یکدفعه صدای جیغ خوشحالی هلگا و رز از طبقه بالا آمد و ادی که هول شده بود ، محکم ترمز کرد ، اتوبوس ناگهان ایستاد ، پارچ آبی که روی میز کنار دست ادی بود ، افتاد و شکست و تکه ای از آن به پای ادی فرو رفت ...
چند لحظه بعد
ادی از درد زخم عمیق پایش آه و ناله می کرد ، مریدانوس تکه ای از آستین ردای ادی را پاره کرد تا جای زخمش را ببندد که ناگهان چشمش به علامتی روی بازوی ادی افتاد ...
_ خدای من علامت شوم ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هلگا دهنش رو باز كرده بود تا جواب پيزن رو بده كه صداي ادي مياد!
هلگا به جاي اينكه حرفي بزنه نفسش رو بلند ميده بيرون و بعدش داد ميزنه:
هلگا:رز؟...چيكار كردي؟هان؟...
صداي رز مياد كه گفت:
رز:هيچي داشتم راه ميرفتم پام گير كرد به مبل افتادم روي ادي!...
هلگا كه حسابي خندش گرفته بود زد زير خنده و صداي ادي اومد كه با غر و لند داد زد:
ادي:آره چشماي اين دوست شما هم مثل خودتون چپ و چوله...مبل به اين بزرگي رو چه جوري نديدي آخه؟...
رز:واي خداي من...ببخشيد...از خواب بيدارت كردم؟...
ادي:نه الان دارم هفت تا پادشاه رو خواب ميبينم!
هلگا از طبقه پايين كه نميتونست جلوي خندش رو بگيره داد زد:ادوارد بلاخره الان ساعت دو و نيمه تو بايد نيم ساعت ديگه بيدار ميشدي كه من كوييديچ ببينم!زياد فرقي نكرد...از بين دو تا ماشين ماگلي با سرعت ويراژ داد و ادامه داد:حالا هم ميتوني نيم ساعت ديگه بخوابي!...
صداي ادوارد از اون بالا اومد كه با غر و لند گفت:مرسي...پيشنهادت مفيد واقع شد!
هلگا برگشت دنده رو عوض كنه كه ديد پيرزن هنوز همونجوري اونجا واستاده و زل زده به هلگا!...هلگا خنده نخوديي كرد و گفت:ببخشيد خانم شما كاري دارين اينجا؟
پيرز زن چند لحظه با دهن باز به هلگا خيره شد و پرسيد:ببخشيد شما چيزي گفتي دخترم؟...
اين دفعه هلگا با دهن باز به پيرزن خيره شد و از بين دو تا خونه ماگلي كه از سر راه اتوبوس كنار ميرفتن رد شد و دوباره گفت:پرسيدم شما با من كاري دارين خانم؟...
پيرزن كه تازه متوجه شده بود گفت:آهان..آره دخرتم...گفتم اگه اين كار برات سنگينه بيا خونه ما ظرفها رو بشور!
هلگا براي چند لحظه با تعجب به پيرزن نگاه كرد و پيرزن در جواب نگاه هلگا فقط تونست لبخند كوچكي بزنه و منتظر جواب بمونه!هلگا نتونست جلوي خودش رو بگيره و زد زير خنده!پيرزن مات و مبهوت به هلگا نگاه ميكرد و به دنبال اشكالي در جمله خودش ميگشت كه باعث خنده هلگا شده بود!....
هلگا سرانجام به زور جلوي خنده خودش رو گرفت و گفت:
خانم خيلي از لطفتون ممنونم ولي من به خاطر احتياج به پول اين شغل رو نگرفتم!...تازه اين شغل فقط براي سرگرميه من خودم توي ژاندارمري هاگزميد و دفتر فرماندهي كارآگاهان و اداره سواستفاده از وسايل مشنگي كار دارم!يعني در واقع فكر كنم كه بيش از اندازه كار دارم!كلي درس نخوندم كه ظرفاي شما رو بشورم كه!
پيرزن براي چند لحظه با دهن باز به هلگا نگاه كرد و سپس گفت:آهان...فهميدم من هي ميگم چقدر قيافه تو آشناست برام دخترم!تو توي دهكده ما رئيس ژاندارمريي؟هموني كه با كارمنداش از دهكده مواظبت ميكنه؟...
هلگا لبخندي زد و سرش رو به نشانه مثبت تكون داد!...
پيرزن سرخ شد و گفت:اي واي..پس...پس...ببخشيد كه مزاحت شدم دخترم...
هلگا خنده اي كرد و گفت:خواهش ميكنم شما مراحمين...و سپس داد زد:مسافريني كه بايد توي ايستگاه هاگزميد پياده بشن رسيديم!...بعد از اينكه پيرزن و بقيه مسافرها پياده و چند نفر هم سوار شدن هلگا داد زد:ادوراد؟...ادي؟...ساعت سه ست!الان مسابقه شروع ميشه!بيا بشين پشت فرمون!...
بعد از چند دقيقه ادي كه موهاش شاخ شاخ شده بود و قيافش هم خواب آلود بود اومد پايين و جاي هلگا نشست!هلگا هم بدو بدو رفت بالا تا همراه رز كوييديچ تماشا كنه!!!.....
هلگا به جاي اينكه حرفي بزنه نفسش رو بلند ميده بيرون و بعدش داد ميزنه:
هلگا:رز؟...چيكار كردي؟هان؟...
صداي رز مياد كه گفت:
رز:هيچي داشتم راه ميرفتم پام گير كرد به مبل افتادم روي ادي!...
هلگا كه حسابي خندش گرفته بود زد زير خنده و صداي ادي اومد كه با غر و لند داد زد:
ادي:آره چشماي اين دوست شما هم مثل خودتون چپ و چوله...مبل به اين بزرگي رو چه جوري نديدي آخه؟...
رز:واي خداي من...ببخشيد...از خواب بيدارت كردم؟...
ادي:نه الان دارم هفت تا پادشاه رو خواب ميبينم!
هلگا از طبقه پايين كه نميتونست جلوي خندش رو بگيره داد زد:ادوارد بلاخره الان ساعت دو و نيمه تو بايد نيم ساعت ديگه بيدار ميشدي كه من كوييديچ ببينم!زياد فرقي نكرد...از بين دو تا ماشين ماگلي با سرعت ويراژ داد و ادامه داد:حالا هم ميتوني نيم ساعت ديگه بخوابي!...
صداي ادوارد از اون بالا اومد كه با غر و لند گفت:مرسي...پيشنهادت مفيد واقع شد!
هلگا برگشت دنده رو عوض كنه كه ديد پيرزن هنوز همونجوري اونجا واستاده و زل زده به هلگا!...هلگا خنده نخوديي كرد و گفت:ببخشيد خانم شما كاري دارين اينجا؟
پيرز زن چند لحظه با دهن باز به هلگا خيره شد و پرسيد:ببخشيد شما چيزي گفتي دخترم؟...
اين دفعه هلگا با دهن باز به پيرزن خيره شد و از بين دو تا خونه ماگلي كه از سر راه اتوبوس كنار ميرفتن رد شد و دوباره گفت:پرسيدم شما با من كاري دارين خانم؟...
پيرزن كه تازه متوجه شده بود گفت:آهان..آره دخرتم...گفتم اگه اين كار برات سنگينه بيا خونه ما ظرفها رو بشور!
هلگا براي چند لحظه با تعجب به پيرزن نگاه كرد و پيرزن در جواب نگاه هلگا فقط تونست لبخند كوچكي بزنه و منتظر جواب بمونه!هلگا نتونست جلوي خودش رو بگيره و زد زير خنده!پيرزن مات و مبهوت به هلگا نگاه ميكرد و به دنبال اشكالي در جمله خودش ميگشت كه باعث خنده هلگا شده بود!....
هلگا سرانجام به زور جلوي خنده خودش رو گرفت و گفت:
خانم خيلي از لطفتون ممنونم ولي من به خاطر احتياج به پول اين شغل رو نگرفتم!...تازه اين شغل فقط براي سرگرميه من خودم توي ژاندارمري هاگزميد و دفتر فرماندهي كارآگاهان و اداره سواستفاده از وسايل مشنگي كار دارم!يعني در واقع فكر كنم كه بيش از اندازه كار دارم!كلي درس نخوندم كه ظرفاي شما رو بشورم كه!
پيرزن براي چند لحظه با دهن باز به هلگا نگاه كرد و سپس گفت:آهان...فهميدم من هي ميگم چقدر قيافه تو آشناست برام دخترم!تو توي دهكده ما رئيس ژاندارمريي؟هموني كه با كارمنداش از دهكده مواظبت ميكنه؟...
هلگا لبخندي زد و سرش رو به نشانه مثبت تكون داد!...
پيرزن سرخ شد و گفت:اي واي..پس...پس...ببخشيد كه مزاحت شدم دخترم...
هلگا خنده اي كرد و گفت:خواهش ميكنم شما مراحمين...و سپس داد زد:مسافريني كه بايد توي ايستگاه هاگزميد پياده بشن رسيديم!...بعد از اينكه پيرزن و بقيه مسافرها پياده و چند نفر هم سوار شدن هلگا داد زد:ادوراد؟...ادي؟...ساعت سه ست!الان مسابقه شروع ميشه!بيا بشين پشت فرمون!...
بعد از چند دقيقه ادي كه موهاش شاخ شاخ شده بود و قيافش هم خواب آلود بود اومد پايين و جاي هلگا نشست!هلگا هم بدو بدو رفت بالا تا همراه رز كوييديچ تماشا كنه!!!.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر

مسافران با تعجب به كمك راننده اتوبوس شواليه نگاه ميكردن كه يه دختر بيست و خرده اي ساله بود و حتي از ادوارد هم تند تر ميروند!...
چند مسافر پياده شدن و چند نفر هم سوار شدن...از بين كساني كه سوار شدن هلگا يك نفر رو شناخت...
هلگا:هي..رز؟(زلر)...تو اينجا چيكار ميكني؟...
_من..خونمون..تلوئزيونش..خرابه..ميرم..ديک..سوراخببينم..کوئيديچو
_مگه..من..مردم..برو..بالا
_مگه..تلويزيون..دارين
ا_ره..بابا..برو..با..فقط.بپا..ادواردو..بيدار..نکني..اخلاقشو..کهدت..ميدوني
اره
مريه..بالا..وهلگا..ميرونه..يه..پيرزن....کنجکاو..بلند..ميشه..و..ميره..کنار..هلگا
دختر..جون..ايسگاهه..بعدي..هاگزميده
بله..چند..ثانيه..ديگه..يرسيم
دختر..ج.ن..اين..کار..بات..سنگين..نيست..اگه..سنگينه..بيا..خونه..ما..ظرفا..ر.و..بش.ور
حرف..پيرزن..تمام..نميشه..که..صداي..داد..ادي..مياد
.......................................................................
چند مسافر پياده شدن و چند نفر هم سوار شدن...از بين كساني كه سوار شدن هلگا يك نفر رو شناخت...
هلگا:هي..رز؟(زلر)...تو اينجا چيكار ميكني؟...
_من..خونمون..تلوئزيونش..خرابه..ميرم..ديک..سوراخببينم..کوئيديچو
_مگه..من..مردم..برو..بالا
_مگه..تلويزيون..دارين
ا_ره..بابا..برو..با..فقط.بپا..ادواردو..بيدار..نکني..اخلاقشو..کهدت..ميدوني
اره
مريه..بالا..وهلگا..ميرونه..يه..پيرزن....کنجکاو..بلند..ميشه..و..ميره..کنار..هلگا
دختر..جون..ايسگاهه..بعدي..هاگزميده
بله..چند..ثانيه..ديگه..يرسيم
دختر..ج.ن..اين..کار..بات..سنگين..نيست..اگه..سنگينه..بيا..خونه..ما..ظرفا..ر.و..بش.ور
حرف..پيرزن..تمام..نميشه..که..صداي..داد..ادي..مياد
.......................................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

***********يك ساعت بعد در اتوبوس شواليه***********
سرژ و كرام از اتوبوس پياده شدند و اتوبوس دوباره به آرامش قبلي خودش دست يافته چرا كه كرام پس از ديدن سرژ با اون ريخت و قيافه خيلي جدي تصميم به بلاك كردن آي پي سرژ گرفته بود و سرژ پس از كلي زير ميزي و خواهش و التماس توانسته بود كرام را مجبور به خشگه حساب كردن كند و خود را از بلاك شدن آي پي نجات دهد!
ادوارد كه از ديشب تا حالا يه تنه رانندگي كرده بود حسابي خسته بود و چشماش رو به زور نگه داشته بود!...يك بار كه نزديك بود خوابش ببره و بزنه يه جادوگر و يه ساحره رو كه داشتن از خيابون رد ميشدن نفله كنه اعتراض مسافران در آمد و كلي سرش داد و بيداد كردن ادوارد هم كه چاره اي نداشت مجبور شد كمك رانندش رو صدا كنه و خودش به طبقه بالا بره و كمي استراحت كنه!...
ادوارد داد زد:هلگا؟(!)...
صداي دختري جوان از طبقه بالا اومد كه گفت:بله چيه ادوارد؟...
ادوارد خميازه طولاني و بلندي كشيد و گفت:ميشه بياي و فعلا تو رانندگي كني؟...من خيلي خسته ام!...پس كمك راننده براي چي استخدام كردم؟...
هلگا از پله ها پايين اومد گفت:باشه پس تو برو بالا بخواب...فقط سر ساعت سه بايد بيدار بشي چونكه من ميخوام از تلويزيون مسابقه كوييديچ ببينم!براي همين تو بايد رانندگي كني!اوكي؟...
ادوارد از روي صندلي بلند شو فرمون رو به دست هلگا سپرد و گفت:اوكي...حالا نميشه سه نيم بيدار شم؟...تو همش دو روز اينجا كار ميكني تازه نصفش هم كوييديچ ميبيي!...
هلگا روي صندلي نشست و گفت:نميشه ديگه..خب آخه شانس تو روزهاي جمعه و پنجشنبه كه من اينجام كوييديچ داره..ادوارد ميخوام كوييديچ ببينم!مسابقه ايران و پرتغاله!الكي كه نيست!...
ادوارد گفت:باشه بابا...تو هم با اين كوييديچت...من نميدونم اين كوييديچ چي داره كه تو اينقدر خودت رو ميكشي براش..اه...
و از پله ها بالا رفت و دو بار هم چونكه چشماش بسته بود و پله جلوييش رو نميديد نزديك بود بخوره زمين ولي بلاخره موفق شد به طبقه بالا رسيد!....
مسافران با تعجب به كمك راننده اتوبوس شواليه نگاه ميكردن كه يه دختر بيست و خرده اي ساله بود و حتي از ادوارد هم تند تر ميروند!...
هلگا بعد از چند دقيقه داد زد:مسافران كوچه دياگون بايد اينجا پياده بشن..رسيديم...
چند مسافر پياده شدن و چند نفر هم سوار شدن...از بين كساني كه سوار شدن هلگا يك نفر رو شناخت...
هلگا:هي..رز؟(زلر)...تو اينجا چيكار ميكني؟...
ادامه دارد.....
----------------------------------------------------
ادوارد كمك راننده كه حتما لازم داري نه؟....پس من كمك راننده اتوبوس شواليه!چه طوره؟
سرژ و كرام از اتوبوس پياده شدند و اتوبوس دوباره به آرامش قبلي خودش دست يافته چرا كه كرام پس از ديدن سرژ با اون ريخت و قيافه خيلي جدي تصميم به بلاك كردن آي پي سرژ گرفته بود و سرژ پس از كلي زير ميزي و خواهش و التماس توانسته بود كرام را مجبور به خشگه حساب كردن كند و خود را از بلاك شدن آي پي نجات دهد!
ادوارد كه از ديشب تا حالا يه تنه رانندگي كرده بود حسابي خسته بود و چشماش رو به زور نگه داشته بود!...يك بار كه نزديك بود خوابش ببره و بزنه يه جادوگر و يه ساحره رو كه داشتن از خيابون رد ميشدن نفله كنه اعتراض مسافران در آمد و كلي سرش داد و بيداد كردن ادوارد هم كه چاره اي نداشت مجبور شد كمك رانندش رو صدا كنه و خودش به طبقه بالا بره و كمي استراحت كنه!...
ادوارد داد زد:هلگا؟(!)...
صداي دختري جوان از طبقه بالا اومد كه گفت:بله چيه ادوارد؟...
ادوارد خميازه طولاني و بلندي كشيد و گفت:ميشه بياي و فعلا تو رانندگي كني؟...من خيلي خسته ام!...پس كمك راننده براي چي استخدام كردم؟...
هلگا از پله ها پايين اومد گفت:باشه پس تو برو بالا بخواب...فقط سر ساعت سه بايد بيدار بشي چونكه من ميخوام از تلويزيون مسابقه كوييديچ ببينم!براي همين تو بايد رانندگي كني!اوكي؟...
ادوارد از روي صندلي بلند شو فرمون رو به دست هلگا سپرد و گفت:اوكي...حالا نميشه سه نيم بيدار شم؟...تو همش دو روز اينجا كار ميكني تازه نصفش هم كوييديچ ميبيي!...
هلگا روي صندلي نشست و گفت:نميشه ديگه..خب آخه شانس تو روزهاي جمعه و پنجشنبه كه من اينجام كوييديچ داره..ادوارد ميخوام كوييديچ ببينم!مسابقه ايران و پرتغاله!الكي كه نيست!...
ادوارد گفت:باشه بابا...تو هم با اين كوييديچت...من نميدونم اين كوييديچ چي داره كه تو اينقدر خودت رو ميكشي براش..اه...
و از پله ها بالا رفت و دو بار هم چونكه چشماش بسته بود و پله جلوييش رو نميديد نزديك بود بخوره زمين ولي بلاخره موفق شد به طبقه بالا رسيد!....
مسافران با تعجب به كمك راننده اتوبوس شواليه نگاه ميكردن كه يه دختر بيست و خرده اي ساله بود و حتي از ادوارد هم تند تر ميروند!...
هلگا بعد از چند دقيقه داد زد:مسافران كوچه دياگون بايد اينجا پياده بشن..رسيديم...
چند مسافر پياده شدن و چند نفر هم سوار شدن...از بين كساني كه سوار شدن هلگا يك نفر رو شناخت...
هلگا:هي..رز؟(زلر)...تو اينجا چيكار ميكني؟...
ادامه دارد.....
----------------------------------------------------
ادوارد كمك راننده كه حتما لازم داري نه؟....پس من كمك راننده اتوبوس شواليه!چه طوره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 20 آذر 1392 23:31
از: قعر فراموشی دوستان قدیمی
پستها:
190

ادوارد که انگار حالت تهوع گرفته بود، استارت ماشين را زد و رفت...همه مسافران نگاه هایی کنجکاوانه به فرد تازه وارد می انداختند
، در طول راه مسافر تازه وارد هیچ حرفی نزد ، تا اینکه هنگام پیاده شدن ، وقتی که می خواست گالیونی به ادی بدهد ، ادی او را شناخت ...
_ سرژ
!!!
_سیـــــــــس بابا
! کلی سعی کردم کسی منو نشناسه !
ادی با نگاهی پرسشگر به سر و وضع سرژ پرسید :
_ چی شده حالا با این سر و وضع ؟!
_ هیچی بابا داشتم پیاده می رفتم سه دسته جارو "جلسه حزب" که هم یه پیاده روی لایتی کنم ، هم یه هوایی بخورم که یکی ازین طرفدارام که اتفاقا خون آشام هم بود ، دنبالم کرد ،
داشتم از دستش فرار می کردم که یهو پام به ردام گیر کرد و با مخ افتادم توی جوق آب
!!! بعدش هم به این ریخت و وضع دراومدم ، می خواستم قبل ازینکه به عنوان یه خواننده مردمی محبوب
توسط رقبام رسوا بشم ، تیز برگردم خونه ، اینا رو عوض کنم و برم سر جلسه ...
صدای مسافرها کم کم داشت در میومد
و سرژ تصمیم گرفت تا پرتش نکرده اند بیرون با پای خودش از اتوبوس پیاده شود ، که در همین موقع کرام وارد اتوبوس شد ؛
سرژ : وااااااااااای ، بدبخت شدم ، باز این بی موقع نازل شد
...
، در طول راه مسافر تازه وارد هیچ حرفی نزد ، تا اینکه هنگام پیاده شدن ، وقتی که می خواست گالیونی به ادی بدهد ، ادی او را شناخت ..._ سرژ
!!!_سیـــــــــس بابا
! کلی سعی کردم کسی منو نشناسه !ادی با نگاهی پرسشگر به سر و وضع سرژ پرسید :
_ چی شده حالا با این سر و وضع ؟!
_ هیچی بابا داشتم پیاده می رفتم سه دسته جارو "جلسه حزب" که هم یه پیاده روی لایتی کنم ، هم یه هوایی بخورم که یکی ازین طرفدارام که اتفاقا خون آشام هم بود ، دنبالم کرد ،
داشتم از دستش فرار می کردم که یهو پام به ردام گیر کرد و با مخ افتادم توی جوق آب
!!! بعدش هم به این ریخت و وضع دراومدم ، می خواستم قبل ازینکه به عنوان یه خواننده مردمی محبوب
توسط رقبام رسوا بشم ، تیز برگردم خونه ، اینا رو عوض کنم و برم سر جلسه ...صدای مسافرها کم کم داشت در میومد
و سرژ تصمیم گرفت تا پرتش نکرده اند بیرون با پای خودش از اتوبوس پیاده شود ، که در همین موقع کرام وارد اتوبوس شد ؛سرژ : وااااااااااای ، بدبخت شدم ، باز این بی موقع نازل شد
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

اتوبوس شواليه با سرعت سر سامآوري در حال حركت بود. ادوارد هم که پشت رل نشسته بود و از خود بي خود شده بود.
ادي: مسافرين محترمي که قصد سفر به هاگزميد رو داشتن ايستگاه بعدي بايد پياده شن... اما کساني که ميخوان دياگون برهن، بايد همينجا پياده شن، سيل مسافران به طرف درها روانه شد و ادي هم مشغول جمع کردن گاليون بود. پس از 5 دقيقه، اتوبوس به راه افتاد. چند نفر از مسافرين يه روزنامه دستشون بود و داشتن مطالعه ميكردن ...چند نفر مشغول گپ زدن بودند...
ماگلها اصلاً ماشين شوآليه ،يا بهتر بگم اتوبوس شوآليه، رو نميديدند...گاهي ادوراد ماشين رو پيچ و تاپ مي داد...مثل هميشه تيرهاي چراغ برق و بقيه رو از سر راه اتوبوس شواليه كنار ميرفتند و با اون سرعت زياد، فقط لوستر اتوبوس کمي جابهجا ميشد...
ادي :به هاگزميد رسيديم... بپرين پايين...
وقتي مسافرن پياده شدند، مردي که شنل سياه و تکه تکه پوشيده بود و بوي تعفن مي داد وارد اتوبوس شد، و همه را متوجه خود کرد... همه نگاهها متوجه او بود... اين مرد چه کسي ميتوانست باشد...؟ در حالي که از هر نقطهي بدنش، گِل ميچکيد، وارد اتوبوس شد... ادوارد که انگار حالت تهوع گرفته بود، استارت ماشين را زد و رفت...
با تشکر از رونان
ادي: مسافرين محترمي که قصد سفر به هاگزميد رو داشتن ايستگاه بعدي بايد پياده شن... اما کساني که ميخوان دياگون برهن، بايد همينجا پياده شن، سيل مسافران به طرف درها روانه شد و ادي هم مشغول جمع کردن گاليون بود. پس از 5 دقيقه، اتوبوس به راه افتاد. چند نفر از مسافرين يه روزنامه دستشون بود و داشتن مطالعه ميكردن ...چند نفر مشغول گپ زدن بودند...
ماگلها اصلاً ماشين شوآليه ،يا بهتر بگم اتوبوس شوآليه، رو نميديدند...گاهي ادوراد ماشين رو پيچ و تاپ مي داد...مثل هميشه تيرهاي چراغ برق و بقيه رو از سر راه اتوبوس شواليه كنار ميرفتند و با اون سرعت زياد، فقط لوستر اتوبوس کمي جابهجا ميشد...
ادي :به هاگزميد رسيديم... بپرين پايين...
وقتي مسافرن پياده شدند، مردي که شنل سياه و تکه تکه پوشيده بود و بوي تعفن مي داد وارد اتوبوس شد، و همه را متوجه خود کرد... همه نگاهها متوجه او بود... اين مرد چه کسي ميتوانست باشد...؟ در حالي که از هر نقطهي بدنش، گِل ميچکيد، وارد اتوبوس شد... ادوارد که انگار حالت تهوع گرفته بود، استارت ماشين را زد و رفت...
با تشکر از رونان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/29 1:20:44
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 20:21:46
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 20:21:46
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج