هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
همه همینطور که به اوتو خیره شده بودن و دهنشون باز مونده بود:
اوتو : ها ها ها چیه چی میگین چطونه ها؟
هلن: هیچی و یه نگاه به انیتا میکنه و لبخند میزنه انیتا که نمی دونست منظور هلن چیه طوری که خودش رو گرفته بود برگشت و شروع به شامپو زدن به موهاش کرد
هلگا که تا اون موقع ساکت ایستاده بود رو به شاهزاده کردو گفت : یادته اون اولا
شاهزا ده : کدوم اولا
هلگت : نچ خوب رقص
رز: ماااااااااااااااااااا
هلن :نه
هلگا اره
یکهو شاهزاده خالص شر وع کرد : حالا دست دست دست دست برو دستا بالا بزن بزن بزن ب..ب..ز..ن هلگا پس چراهمکاری نمی کنی
هلگا: اها باشه بخون من می رقصم
رز : منم می رقصم
هلن : کفو برو تو کارش
شاهزاده : چشمامو رو هم می زارم و تورو ....
انیتا : اه اه اه چه اهنگایی بذار من بخونم
رز : بخدا الان حالم به هم میخوره
هلن : بچه ها گوشتون رو بگیرین الان ....
شاهزاده :واااااااااااااااااااای
انیتا :...


[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
مـاگـل
پیام: 1323
آفلاین
در همون موقع صدای قدم های استوار، بچه ها رو از حال خودشون بیرون می یاره. و دقیقا 7 ثانیه ی بعد، دختری با کفشان کتانی! وارد حموم می شه. و بی توجه به همه میره یه گوشه و لباساشو در می یاره .
چشمان پسرای حموم، مث چی میزنه بیرون!!!!
دختر وقتی میخواد وارد وان بشه، در یک حرکت ناگهانی، موهای لخت سیاهشو میریزه روی بدن سفیدش. و با متانتی خاص، وارد وان می شه.
هلگا در حالی که حالش از رفتار دختر، بهم خورده بود، با اکراه رو به رز کرد و گفت:
_ آه......چقدر مسخرست......
رز هم در حالی که تایید میکرد گفت:
_ اوهوم.......دختره ی پر افاده.....هوی شازده....کجایی؟؟؟
یهو شاهزاده به خودش اومد و در حالی که سرخ شده بود، گفت:
_ هی.....هی....هیچی!!!!
هلن گفت:
_ بچه ها، حالا می خواین این گراپی رو چیکار کنین؟؟؟
جاسم و نورممد گفت:
_ ما که کمرمون درد میگیره!!!!
هلگا هم قیافشو کج و کوله کرد. دختر به سادگی گفت:
_ میخواین گراپ رو جابجا کنین؟؟
هلن گفت:
_ بلــــــه!!!! نکنه تو میخوای این کارو بکنی؟؟؟
و ریز خندید. دختر نیز لبخندی زد . با یه حرکت چوبدستی _ که همیشه با مچ بندی به دستش وصل بود_ گراوپی رو به خارج از حموم منتقل کرد!!!
همه: آآآآآآآآآآآآآههههههههههههه......wow
رز به هلن گفت:
_ از وقتی که اومده، حالم ازش بد می شه!!!
اون دوتای دیگه هم تصدیق کردن!!
در این لحظه یکی از بچه ها وارد شد و با خوشحالی گفت:
_ سلام........بچه ها!!!!!
همه به اون نگاه کردند. شاهزاده با خوشحالی گفت:
_ به....به.....اوتو خان!!! چطوری؟؟؟
اوتو که می رفت یه گوشه تا برای حموم کردن آماده بشه گفت:
_هی.....میگذره!!
و در حالی که بچه ها رو از زیر نظرش می گذروند نگاهش به دختر افتاد و گفت:
_ هی...آنیتا......چه عجب؟؟!! چه طوری؟؟/
آنیتا لبخندی زورکی تحویل اوتو داد و گفت:
_ دیگه......چرخ گردونه!!حالم گرفتس.
و سرشو کرد زیر آب و پس از مدتی بیرون آورد.
حالا دیگه نوبت دخترا بود که به عضلات پیچ در پیچ اوتو خیره بشن!!!!
************************************************************
هی بچه ها!!!! حمومه دیگه!!! چقدر با ناموسی می نویسین!!!! حقشه سرژ یه پست بزنه ( البته به پای برادر نمی رسه!!!) داستاناتونو جذاب کنین؛ یه طوری که فقط ماها توی رول نباشیم، بقیه هم بیان!!!زود باشین!!!آها....آفرین......یزن این پست ورپریدرو........ایول!!!!اینه!!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۶:۰۴ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
یهو گراوپ تو جاش ایستاد و دیگه تکون نخورد.
شاهزاده: جاسم، این چش شده؟
جاسم: اِ.... الهی بمیرم اینقدر کار کرده خسته شده خوابیده
رز: بله! بله!
نور ممد با اخم: خب مگه چیه؟ اون عادتشه ساعت هشتو نیم که میشه در جا می خوابه.فرقی هم نمی کنه که ایستاده باشه خوابیده باشه یا رو یه انگشتش معلّق می زنه. در هر حال مثل سنگ می شه!
خب ما الآن با این چی کار کنیم
هلن: من می دونم! اینفرومیوس استتوس
و گراوپی رو به مجسّمه تبدیل می کنه
هلن: خوشگل شد نه!؟ مجسّمه ی یه غول وسط حموم. چه رمانتیک!
شاهزاده: خب عزیزم می شه بگی با این غول بی شاخ و دم وسط حموم یه طوری باید خودمون رو بشوریم؟
رز: راست می گه باید یه فکری به حالش بکنیم این جوری که نمی شه
====================
بیاین بقیه اش رو بنویسین دیگه! ولی خودمونیم موضوعات داره همین جوری سخت تر می شه و سطحش بالا تر می ره ها!


تصویر کوچک شده


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴

هلن هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
مـاگـل
پیام: 174
آفلاین
...
یه دفعه یه صدای بلند از بیرون اومد...
گرومپ
هلن و رز جیغ کشیدن و همه دویدن به سمت در تا ببینن چه خبره...
...اون بیرون منظره ی وحشتناکی بود یه غول که سه برابر اون ها بود کنار یه تیکه آهن مچاله شده روی زمین افتاده بود و چشماش بسته بود...
هلگا:ای..ای ...این چیه؟
نور ممد:این همون همکارمون گراوپیه دیگه....
هلن که حالا گریش بند اومده بود و دهنش وا مونده بود گفت:م...م...مرده؟
جاسم که عین خیالش نبود گفت :نه فکر کنم می خواسته از این نردبون بالا بره که افتاده...و به آهن له شده اشاره کرد...
رز :فکر نمی کنم اون نیازی داشته باشه از نردبون بالا بره همینجوریم....رز که داشت به گراوپی نگاه میرد یهو زبونش بند اومد و چشاش گشاد شد...بقیه هم به غول نگاه کردن که داشت کم کم چشاش رو وا میکرد...
شاهزاده:این که خطرناک نیست؟
جاسم:نه فقط...
غول از جاش بلند شد و خشمگین به اونا نگاه کرد...
هلگا:فقط چی؟
غول یه قدم به سمت اونا اومد...
جاسم:فقط بعضی وقتا یه کم قاطی می کنه...فرار کنین...
همه به داخل حموم دویدن و سدریک درو قفل کرد...
هلن: هلگا من می ترسم....
رز:اه اه اه اه اه
هلگا:رز یه چیزی بهت میگما...
رز:
گرومپ گرومپ
گراوپی داشت درو میشکست...
همه ه گوشه جمع شدن...هیشکی جریت تکون خوردن رو هم نداشت....
شترق
در شکست...اما گراوپی از در رد نمی شد...
هلن داشت به دست هلگا چنگ مینداخت...رز هم وحشت کرده بود و آستین هلگا رو چسبیده بود ولی هلگا خودش انقدر وحشت زده بود که متوجه اونا نشد...سدریک و شاهزاده و جاسم و نور ممد هم خیلی وحشت زده بودن...
گراوپی داشت دیوار اطراف درو میکند...و بالاخره وارد شد....
هلن کم کم داشت پوست دست هلگا رو می کند!...گراوپی جلوتر اومد...همه به دیوار چسبیدن...گراوپی با چهره ی خشمگینش باز هم جلوتر اومد...و جلوتر....و جلوتر....
_________________________________________
می دونم که لابد مثل همیشه یه مشکلی داره+زیادی جدیه
ایرادی نداره اگه من یه روز تونستم یه نمایشنامه بدون ایراد بزنم اسمم رو میذارم پردیس!


[size=large][color=0033FF


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
ببخشیدا ادم کم داشتین من رو برای این کارا انتخاب کردین
.......................................................................
دامبل یه لحظه ساکت میشه و داد میزنه : ساکت
و فرو میره تو فکر همینطور که داشت فکرمی کرد یکهو چشماش مهربون شد و به سدریک گفت: عزیزم من رو ببخش واقعا من رو حلال کن من باید چند ساعت دیگه برم
هلن زل زد به دامبل و شروع به گریه کردن کرد
رز که هم ناراحت بود هم عصبانی با صدای اروم طوری که سرش رو انداخته بود پائین گفت :میشه نری؟
هپزیبا : اره نرو
هلگا: کار تموم شده می خواد بره
رز رو کرد به هلگا و گفت :بجای نمک پاشیدن رو زخم ما یه چیزی بگو که هلن از ناراحتی در بیاد
هپزیبا : اره راست میگه
هلن: هپزیبا جون تو چیز جدیدی یادت نمی اد هرچی رزمیگه تو هم میگی
هپزیبا : خودت رو مسخره کنا
سدریک : یه لحظه ساکت دامبل کو؟
رز : رفت؟
هلن :نه؟
هلگا : وای !
هپزیبا : دامبل
پیتر : ای وای به جای دعوا کاش با دامبل خداحافظیمی کردین
هپزیبا : راست میگه
هلن میزنه زیر خنده
رز : تو این هیری ویری خنده برای چیه
هلن : اخه هرکی هرچی میگه هپزیبا تایید میکنه
جاسم: ببخشید من دخالت می کنما ولی این اقای دامبل به من وگفت که به شماوگویم وبخشید که من بی خبر ورفتم
هلن خنده رو لباش خشک میشه و شرمع به گریه میکنه


[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴

هلن هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
مـاگـل
پیام: 174
آفلاین
هلن که اومد یک هو دید که جاسم نگاهش رو روی یکی انداخته و ور نمی داره هلن نگاه جاسم رو که دنبال کرد دید که داره رز رو با محبت نگاه می کنه تو ذهنش فقط یه کلمه اومد و داد زد عشق؟
رز برگشت که ببینه چی شده که نگاهش به نگاه جاسم افتاد و گفت :
خاک تو سرت مگه تو خواهر مادر نداری مگه ناموس نداری که به دختر مردم نگاه می کنی اصلا تو کی هستی که به من نگاه میکنی؟
جاسم : من پسرکی تنهام که به کرم شما از تنهایی در میاد1
هلن که همینطور داشت جیغ میزد بیهوش شد
رز داد زد : دامبل ، سدریک ، شاهزاده ،پیتر ببینید این چی میگه
سدریک : چیز بدی نمی گه و اروم به پسرا میگه بره راحت شیم
دامبل عصبانی شد و گفت : سدریک حرف دهنت رو بفهم و شروع به دعوا با سدریک کرد شاهزاده و پیترم ریختن سر جاسم و زدنش که ...


[size=large][color=0033FF


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ جمعه ۲۳ دی ۱۳۸۴

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
در همین حال که هلن داشت لباس هایش را در می آورد یکهو دو نفر با تمام قدرت میان تو حموم.
آلبوس: شما دوتا کی هستین؟
آن دو نفر: ما جاسم و نور ممّد هستیم
آلبوس: خب، اینجا چی کار می کنین؟
شاهزاده: خب، اینجا دیوار هاش کثیف شده بود؛ گفتم بیان یه طی ای بکشن
آلبوس: خوب کاری کردی.
شاهزاده: ولی من به سه نفر گفته بودم بیان، اون یکیتون کجاست؟
جاسم : کدوم؟؛ گراوپی رو میگی؟
نور ممّد: اون بیرونه؛ نه این که در کوچپک بود،ازش رد نشد.
شاهزاده: آها!؛ خوب، کارتون رو شروع کنین.به اون دوستتون هم بگین در و دیوار و تابلو های اون بیرون رو تمیز کنه.
جاسم و نورممّد: باشه.
گراوپی:چشم.
و این گونه جاسم ونورممّد و گراوپی در حمّام هافلپاف مشغول به کار شدند.
======================
در ضمن دامبل جان من شاهزاده ام نه جرج


تصویر کوچک شده


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
رز در حالی که سردو راهی گیر افتاده بود با صدای نازکی گفت : نه...نرو .... نه .... نمی..خواد ...تو ...بری.... تو بری من با کی کلکل کنم . و میزنه زیر گریه
هلن همینطور که از تعجب داشت شاخ در می اورد خودش رو لوس کردو گفت : نه نه نه من میرم تو خیلی منو اذیت می کنی من میرم
سدریک : نه تو نباید بری اگه بریا منم ناراحت می شم
هلگا یه نگاه عاقل اندر سفیه به سدریک می کنه با صدای جیغ میگه : مگه تو ناموس نداری مگه تو خواهرمادر نداری ای بابا
و چوبدستیش رو می گیره طرف سدریک و میگه : شوتیوسموتیوس
و سدریک شوت میشه تو دیوار در همین هنگام دامبل وارد میشه و با عصبانیت میگه : مگه قرار نبود درحمام چوبدستی نیارین
هلگا ازخجالت سرخ میشه و سدریک که هنوز تو نخ اون ضربه است میگه :اره اره
هلن هم که میخواست بمونه رفت تا لباساش رو دربیاره ....

.......................................................................
این فکر کنم فضا سازی داشت!!!!


ويرايش:
آره رز جان فضا سازي داشت ولي در حد خوبي نبود!...يعني اينكه خيلي بهتر ميتونستي فضاسازي كني و ديالوگهاي بهتري هم ميتوني بنويسي!يعني در كل ديالوگ نويسي و فضاسازيت خيلي جاي پيشرفت داره هنوز!...
ولي از اينا كه بگذريم پستت اصلا سوژه خاصي نداشت و فقط پست قبيلي رو كشيده بودي...در اينجور مواقع كه سوژه نداري بهتره كه پستت رو بلند بنويسي تا يه سوژه اي خودش پيدا بشه بلاخره!...يعني درسته كه پست و نمايشنامه اي كه خيلي بلند و بدون سوژه باشه حوصله آدم رو سر ميبره و خواننده رو كنجكاو به خوندن ادامه نميكنه ولي بايد سعي كني كه سوژه درست كني!...
پاراگراف بنديت هم نميگم كه بده ولي جاي بهتر شدن داره!..
هلگا...

چه جالب...نقدي كه من كردم مطالبش عين همون چيزايي بود كه دامبل تا حالا توي نقد پستهاي من نوشته!


ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۱ ۱۴:۱۵:۳۶

[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
#99

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
دومبول جان اگه می خوای از این قرتی بازی ها در بیاری ان جا جاش نیست.
بذار لا اقل تو حموم آسایش داشته باشیم
خودمون رو می کشیم اینور و اونور پست می زنیم، دو دقیقه میایم حموم خستگی رفع کنیم.بی خیال شو!!!!

ايول خيلي خنديدم!!!
باشه شاهزاده جان!
هر چي خواستي بنويس!
واي واقعا خنديدم!
لحنت جالب بود!
واسه همين پاكش نميكنم!
*دامبل*



ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۹ ۱۳:۰۱:۱۷
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۴ ۳:۰۳:۵۹

تصویر کوچک شده


حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱:۵۷ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۴
#98

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 1130
آفلاین
خب به نظرم اومد بين نمايشنامه ها يه توضيح در مورد فضاسازي بدم تا بلكه كار دست اعضا بياد!
بعدا پستم رو پاك خواهم كرد تا شما بقيه نمايشنامه هارو ادامه بديد!
يعني اين رو بخونيد و ادامه بديد!
---------------------------------------------------------------------------
در كتاب زبان فارسي نوشته شده است كه فضاسازي يعني ««به فراخور محتواي نوشته ، زمينه هاي مناسب روحي و رواني را در خواننده ايجاد كنيم!»»
حالا اين يعني چه؟؟!!!

يعني ؛ بايد به جاي استفاده از مقدمه هاي از پيش تعيين شده ، بي معني و بي ارتباط با موضوع بايد با سرآغازي مناسب ؛ به نوشته ي خود تحرك ببخشيم و نظر خواننده را جلب كنيم و در او تاثير بگذاريم!

فضاسازي چند نتيجه سودمند دارد:

1-باعث جذابيت نوشته مي شود.
2-زمينه هاي روحي و رواني مناسب را براي خواننده فراهم مي كند.
3-به نوعي ،خواننده را غافلگير ميكند و به دليل تازگي در او اثر ميگذارد.

بعضي مواقع استفاده از داستان كوتاه-حكايت-ضرب المثل-يك بيت شعر-سخني از بزرگان-حديث يا روايات-طرح يك سوال..... در اول نمايشنامه و يا گاهي در صورت لزوم در ميان نمايشنامه ميتواند بسيار موثر و مناسب در فضاسازي باشد!

به پايان بردن نمايشنامه نيز مثل آغاز آن مهم است.يعني بايد در اصل ضربه ي نهايي را حساس و تعيين كننده بزنيم تا در خواننده تاثير كند!

البته همه چيز به هنر نويسنده و نوآوري(سوژه هاي نو) او بستگي دارد!!!
--------------------------------------------------------------------------
اميدوارم تونسته باشم توضيح مختصر و مفيدي در مورد فضاسازي به شما بدم!


پ.ن:نمونه اي ترسناك از فضاسازي كوتاه در اول نمايشنامه....(بايد بلندتر و بهتر باشه!!...توجه كنيد!)::

""همه جا را تاريكي محض فرا گرفته بود.آبها يخ ميزدند و هر چه خوشي بود از آنجا گرفته ميشد......""


شناسه ی جدید: اسکاور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.