آلبرت تازه از راه رسیده بود و شب بود، هوا خیلی سرد بود و بارش آرام برف ادامه داشت، دست هایش را به هم می کشید و نزدیک آتش برد، هم چنان که آن ها را کنار هم نگه داشته بود، به صندلی راحتی تکیه داد، داشت به حوادث روز های اخیر فکر می کرد، مخصوصا به این محفل لعنتی، چرا پیش نهادش رو رد کرده بودند، به خاطر این که از مدرسه اخراج شده بود، ولی تونسته بود تو نهضت های سواد آموزی ادامه ی تحصیل بده، آیا واقعا آلبوس نمی دونست که اون دیپلمش رو هم گرفته، دیگه براش مهم نبود، به خاطر پست های بی خودش اونو تحقیر می کردن، ولی آیا نمی دونن که اون دوران محکومیتش رو کشیده، نمی دونستن که اون بلاک شده و دوباره برگشته، مهم نبود، مهم این بود که الآن باید برای خودش غذا درست می کرد، چون حسابی گشنه بود،
بهت رای نمی دم، ازت حمایت نمی کنم، اون پست رو چرا پاک کردی، فعلا،
حتما جواب بده
***
آلبرت وافلینگ
***
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

) اقلا این معرفینامه ی گهربارت رو پاراگراف بندی می کردی که ملت میخونن کور نشن! ای پامادور! 
و همه ی انتقادای من سازنده س در نتیجه من نمیدومن از کی میشه تعریف کرد پس همه تونو تحریم می کنم!!!
در کار بوده بلکه مطمئن باشید این روح شخیص! و وظیفه شناس خودش یه چی بوده که یه چی شده! و دود از کنده بلند نخواهد شد!
..میخوای بخواه نمیخوای هم بازم بخواه
من کی هستم