جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

دفتر فرماندهی کاراگاهان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1384 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند لحظه همه چشم هایشان را باز کردند و خود را در مقابل انبوهی از درختان در هم کشیده شده جنگل یافتند.البته این منظره برای همه آشنا بود و در میان آن ها کسی نبود که تاکنون پا در آن محل خوفناک نگذاشته باشد.هلگا گفت:
همان طور که خودتون می دونید جنگل وسیعه و برای پیدا کردن کوییرل باید از هم جدا شیم.بهتر به گروهای دو نفری تقسیم بشیم.خب سارا با مایکل....رز با رونان...استرجس با مریدانوس و من هم با مایک هستم.هر کدوم به طرفی می ریم و در صورت پیدا کردن کوییرل سعی کنید به بقیه خبر بدین....خب دیگه برید موفق باشید.....
و همه با یک خداحافظی ساده به راه افتادند.مانند آن بود که همه به برگشتن یکدیگر امیدوار باشند غافل از اینکه چه سرنوشتی در انتظار آن هاست.
سارا و مایکل به طرف غرب جنگل حرکت کردند.سکوت مطلق بود و هیچ.حتی آن درختان بلند درهم رفته به باد هم اجازه ی ورود نمی دادند.آن ها هوشیارانه به اطراف می گریستند و با دقت همه چیز را از زیر نظر می گذرانیدند.شاید به سختی می توانستند اطراف خود را ببینند اما اجازه استفاده از طلسم تا هنگام احساس خطر به آنها داده نشده بود.سارا ایستاد و مایکل که در پشت سر او راه می رفت به او بر خورد کرد.مایکل گفت:سارا چی کار می کنی؟
سارا گفت:هیس یه صدایی می شنوم...
مایکل به دقت گوش داد اما چیزی به عنوان صدا به گوشش نرسید.
ناگهان سارا گفت:مایکل بدو.........
________________________________________________

ببخشید شاید یه ذره کم شده باشه......

با تشکر
سارا اوانز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دستگیری کوییرل
ارسال شده در: شنبه 20 اسفند 1384 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر مالفوی در دفترش نشسته. همه چیز در اطرافش برق میزنه. سرش پایینه و موهاش توی صورتش ریخته. کلی نامه به شکل موشک از در وارد میشن. سیریوس داره یه سری گزارش محرمانه رو میزاره روی میز کوچکی که گوشه اتاقه. سیریوس میاد به سمت دریکو و میگه: راستی اینم از طرفه بیله. من که نتونستن بازش کنم. فکر کنم فقط شما بتونی بازش کنی چون خطاب به شماست. این بیل چه کارایی میکنه. توی وزارت خونه روی نامه طلسم امنیتی میزاره.
یه نامه قهوه ای رنگ رو که بدست دریکو می ده. روی نامه با جوهر قرمز رنگ نوشته: وزیر شخصا مفتوح فرمایند.
دریکو نامه رو باز می کنه و شروع به خوندن میکنه. لبخندی از رضایت بر لباش میشینه و میگه امیدوارم هر چه زودتر کارشون رو بسازی.

تصویر تغییر اندازه داده شده
**************************************************************************************

مرحله اول عملیات: دستگیری کوییرل
بیل و کاراگاهها توی دفتر نشستن. یه جلسه محرمانس. همه دارن گوش میدن.
بیل: اینم هم مختصری از وقایعی که توی این چند روز پیش اومده، اطلاعات اولیه ما حاکی از اینه که دو نفر پشت همه این قضایا بودن و برای بی اعتبار کردن وزیر طرح اسموت کردن رو ریختن. طراح اصلی پروفسور کوییرل بوده. این فرد به طور زیرکانه ای نقشه اسموت شدن رو طراحی کرده و خودش رو حتی یه بار نشون نداده. وظیفه ما پیدا کردن مخفی گاه و دستگیری کوییرل و معرفیش به دادگاه هست.
مسوولیت این عملیات با هلگاست. رابط شما هم رونان هست و همه اطلاعات لازم رو در اختیارتون قرار میده. حواستون رو خیلی جمع کنید. کوییرل جادوگر قوییه. موفق باشید.

**********************************************************************************************
کاراگاهها در دفتر هلگا جمع شدن. مایک به دفتر خودش برگشته تا کارای اداری رو سر وسامون بده. بیل هم که رفته به دفتر وزیر برای یه جلسه فوق محرمانه.
هلگا: همون طوری که رونان گفت، کوییرل در حال حاضر در جنگل ممنوعه پنهان شده اما ما جای دقیق او رو نمی دونیم.
ترسی بر صورت همه میشینه، البته به جز رونان. سارا رو میکنه به هلگا: جنگل ممنوعه؟!!! اما اون که هر روز توی مدرسست.
رونان: درسته. هر روز میاد مدرسه و برمیگرده اما نمی خوایم توی مدرسه دستگیرش کنیم. باید همین امروز بعد از غروب آفتاب وارد جنگل بشیم و مخفی گاهش رو پیدا کنیم. نگران نباشید. من همه جنگل رو می شناسم.

آفتاب داره غروب میکنه. همه بدنبال هلگا از دفتر خارج میشن تا به سمت جنگل آپارات کنن. چهره ها نگرانه اما همه مصمم هستن.

-------------------------------------------------------------------------------------
** خارج رول: کوییرل رو در 5 پست بگیرید نه زودتر. در مورد وقایعی که در جنگل پیش میاد هم بنویسید. یادتون نره که کوییرل رو نمی شه آسون گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1384/12/20 17:29:47
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1384/12/20 22:51:37
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1384/12/20 22:54:54
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1384/12/21 1:26:27
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1384/12/21 1:32:30
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: جمعه 19 اسفند 1384 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر كارآگاهان، با وجود اينكه شب ديروقت بود و عقربه‌هاي ساعت، ساعت يازده و نيم را نشان مي‌داد، هنوز پر از كارآگاهان ماه و زبردست بود...كارآگاهاني كه برخي خيلي قديمي بودند، برخي تازه‌وارد...برخي خيلي پير بود، برخي هنوز 20 سال داشتند...
ولي اين در اين دفتر، نه سني مهم بود، نه قدمتي...فقط و فقط دقت و حوصله...فقط...
بيل ويزلي، رئيس دفتر، از در وارد اتاق شلوغ و پرهياهو شد...اتاقي كوچك و قديمي كه حدود 15 كارآگاه در آنجا حضور داشتند...
بيل، خود را روي صندلي قديمي انداخت و با اين كار قژقژي از ان خارج شد...همه ساكت شدند...تا آن لحظه، همه مشغول بحپ و تلاش بي‌رقفه براي كشف جرم بودند...
شايعات زيادي در مورد اينكه يكي از مرگ‌خواران در اين حوالي وجود داشت، به گوش آنها رسيده بود...به فكر نقشه‌اي بودند تا در يك حمله‌ي ناگهاني، او را پيدا كنند...
بيل با لحني محكم گفت:خب...شكلبولت...تو به همراه تانكسو دو تا ديگه از كاراگاه ‌ها،‌ به اون انبار قديمي و بزرگي كه بهش مشكوكيم، حمله‌ مي‌كنيد...از اونجايي كه احتمال زياد بودنشون هم هست، مودي، تو هم با من و 5 نفر ديگه، از در پشتي به داخل حمله مي‌كنيم...مهمترين نكته‌ي اين ماموريت هم حفظ سكوت و ظرافت كار هستش...ساعت 12 و 10 دقيقه، اونايي رو كه گفتم جلو پاركينگ مي‌بينم...

**ساعت 12 و 15 دقيقه...**
حدود 10 كارآگاه، به صورت پراكنده داشتند در امتداد خيابان خلوت و خالي از مردم، با سرعت پيش مي‌رفتند و با باد سردي كه به صورتشان مي‌خورد، مقابله مي‌كردند...

**ساعت 12 و نيم...**
دو گروه، يكي در ضلع شمالي انبار بزرگ، و ديگري در ضلع جنوبي مستقر شده بودند...انبار در محوطه‌ي كه از خانه‌هاي مردم به نسبت دور بود قرار داشت...
همه چيز در يك لحظه رخ داد...
صداي شكسته شدن در، صداي دويدن‌‌ها، صداي ناله‌هاي حاكي از تعجب، صداي فريادها، صداي شكسته شدن‌ها، صداي جيغ و داد ها، صداي افتادن، و بعد...بعد ديگر سكوت بود...
اتاق مركزي انبار، در يك چشم به هم زدن، از بدنهاي بيهوش پر شده بود...چند كارآگاه، و چهار نفر كه روي بازويشان علامت سبزي به چشم مي‌خورد...آنها موفق شده بودند...
_______________________________________________
اه اه اه...!!! خيلي افتضاح شد...!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اسفند 1384 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام...!!!
ببخشيدا من دارم پارازيت مي‌فرستم...!
طبق بيانيه‌ي مقام معظم وزارت سحر و جادوي كشور دموكرات جدوگران، آيت‌الله دراكو مالفوي،در تاپيك اطلاعيه‌هاي وزارت، پست 8،من معاون اينجام...!!!
بيل عزيز...!واقعا معاون اينجام...؟درسته در اين رابطه صحبت كرده بوديم، ولي باز نمي‌دونستم هستم...
به هر حال...مي‌خواستم از همين الآن اعلام كنم كه من حداكثر تلاشم رو ميكنم تا اين تاپيك رو فعال كنم، فقط بايد اولش يه سري مطالب واسم روشن شه...يعني يه توضيح مختصر در مورد كاري كه مبايد بكنم بدين، بد نيست...فقط ميگم كه من سرم خيلي شلوغه، ولي شايد تونستم يه كمكي بكنم...
به هر حال...اگه اين پست بايد پاك شه، بهم بگو پاكش كنم بيل عزيز...در ضمن، بايد تقاضا بدم...؟
فعلا...

دلبندم دو تا پست بالاتر از همون حکمی که تو رو معرفی کردیم وظیفه شما رو هم عنوان کردیم !
یک بار دیگه بخون ... در ضمن اولین کارت اینکه بری توی تاپیک دفتر اطلاعات کارکنان وزارتخونه و خودت رو معرفی کنی تا پروندت بایگانی بشه ! اول باید این کار رو بکنی .
توی گفتگو جادوگران با وزير هم دوباره وظیفتون رو توضیح میدم .
اینجا فقط برای رول هست و از این پیامها خواهشا ندید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1384/12/18 21:26:46
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
فرم معرفي:نام و نام خانوادگي:هلگا هافلپاف
سابقه:معاون اول رئيس دفتر كارآگاهي(سابق)-رئيس موقت ژاندارمري
دليل درخواست براي كار در اين دفتر:خدمت به تمامي ساحره ها و جادوگرها در همه جاي دنيا!!!

*******************************************************************
بيل خسته و كوفته از پله هاي ساختمون بالا ميرفت!هرچند امروز دو ساعت از روزهاي قبل زودتر به خونه برگشته بود ولي شغل جديدش واقعا از پا انداخته بودش مخصوصا اينكه اين چند روزه مجبور شده بود كل پرونده هايي رو كه رئيس قبلي دفتر اين ور و اون ور ول كرده بود جمع آوري و شماره بندي كنه آخه وزير جديد دراكو مالفوي سختگيري و نظم شديدي رو از پدرش لوسيوس به ارث برده بود!دستش رو حدود دو سه ثانيه رو زنگ فشار داد ولي مثل اينكه افزايش سن گوشهاي مالي رو سنگين كرده بود كه صداي زنگ رو ناديده ميگرفت!بيل آهي كشيد و با خودش فكر كرد كه اگه الان فلور از سفر برگشته بود حتما با عجله و لبخند زيبيايي كه هميشه روي صورتش بود بدو بدو در رو باز ميكرد و ميپريد بغلش آخه مثلا امروز تولدش بود وقتي مالي ازش خواسته بود كه زود برگرده فكر كرده بود كه براش جشن گرفتن ولي حالا مثل اينكه از اين خبرا نبود!دسته كليدي رو كه توش به زور هف هشتا كليد چپونده بود از كيفش در آورد و وارد خونه شد!برخلاف انتظارش همه چراغها خاموش بودن و هيچكس توي خونه ن....
-تولد تولد تولدت مبارك..مبارك..مبارك..تولدت مبارك...
- تولد تولد تولدت مبارك..مبارك..مبارك..تولدت مبارك...
- تولد تولد تولدت مبارك..مبارك..مبارك..تولدت مبارك...
همه چراغها روشن شد و بيل حدود ده دوازده نفر رو كه روي سرشون كلاه بوقي گذاشته بودن و نيششون تا بناگوششون باز بود جلوي روي خودش ديد!براي چند لحظه واقعا شوكه شده بود بعد احساس كرد كه يكي دستش رو گرفته و داره راهش ميبره!وقتي به بغل دستش نگاه كرد در كمال ناباوري ديد كه اون فلوره!فلور بغلش كرد و گفت:
فلور:تولدت مبارك!چقدر دير اومدي مالي يه ساعت پيش منتظرت بود!...
بيل كه هم دلش ميخواست به سقف و بادكنكهايي كه ازش آويزون بود نگاه كنه هم به فلور و هم به مالي تصميم گرفت به جيني كه داشت ميخنديد و درست وسط سقف و فلور و مادرش ايستاده بود خيره بشه!...مالي بوسش كرد و در حالي كه مثلا قيافه گله مند به خودش گرفته بود گفت:
مالي:اگه حداقل حالا كه مثلا رئيس كارآگاه شدي اون گوشواره هاتو بر ميداشتي بهتر بود!موهاش رو نگاه عين پشم اژدها بلنده!خب بچه اينا رو نميتونستي روز تولدي كوتاه كني؟!...
بعد دوباره بغلش كرد و گفت:حالا اشكال نداره!بيا بريم توي سالن مهمونا منتظرتن!...راستي تولدت مبارك پسر كوچولو!...
بيل واقعا نميدونست كه مالي چه طوري اين همه آدم رو يه جا توي اون خونه كوچيك جمع كرده و جا كم نياورده!تو نگاه اول ده دوازده نفر به نظرش رسيده بودن ولي حالا كه دقت ميكرد ميديد بيشتر از سي نفر ميشن!...خيلي وقت بود كه انقدر بهش خوش نگذشته بود!فلور و مالي واقعا شب خوبي رو براش تدارك ديده بودن!...همينجوري كه توي اين فكرها بود يه دفعه چشمش به هلگا افتاد كه روي سرش كلاه بوقي گذاشته بود و خندون به سمتش ميومد!...بيل هم با لبخند به سمت هلگا رفت و باهاش دست داد!هلگا با خنده گفت:
هلگا:تولدت مبارك!...بيا تو هم از اين كلاها ميخواي؟...مثلا تولد توئه و همه كلاه دارن ولي تو نداري!
بيل كلاهي رو كه هلگا به سمتش گرفته بود ورداشت و روي سرش گذاشت!روي كلاه عكس يه جن خاكي بود كه داشت باله ميرقصيد!بيل كه از طرح كلاه خندش گرفته بود گفت:
بيل:چقدر قشنگه!من هيچوقت توي باله استعداد نداشتم!
هلگا كه انگار تازه يادش اومده بود طرح كلاه خودش رو نديده هميجوري كه كلاهش رو از روي سرش بر ميداشت گفت:
هلگا:منم استعداد ندارم!ولي تو ميدونستي كه جدم هلگا هافلپاف اصلي يه بالرين ماهر بوده؟...هه طرح كلاه من رو نگاه...
بيل:اين رو جدي گفتي؟...
هلگا كه هنوز مات و مبهوت و با خنده به طرح كلاهش نگاه ميكرد گفت:
هلگا:وا..مگه من به تو گفتم كه طرح كلاهم يه سوسكه كه داره تكنو ميرقصه؟...
بيل گفت:نه چه طور مگه؟...
هلگا:خب آخه تو گفتي كه جدي ميگم يا نه!
بيل هرچند دهنش باز مونده بود ولي معلوم بود كه خندش گرفته گفت:
بيل:بابا من اون رو نگفتم كه!تو جدي گفتي كه هلگا هافلپاف اصلي بالرين بوده؟...
هلگا در حالي كه كلاهش رو ميذاشت روي سرش و روي ميز مينشست گفت:
هلگا:آره...تازه اسلايترين هم بالرين بوده!...اين دو تا هميشه با هم تمرين باله ميكردن هرچند كه باله سالازار به پاي جد من نميرسيده!اين رو از توي دفتر خاطرات خود جدم هلگا كه نسل به نسل توي خانواده گشته خوندم!
بيل هم روي ميز كنار هلگا نشست و گفت:
بيل:جالبتر شد!حالا هلگا هافلپاف يه چيزي ولي تصور اينكه سالازار باله ميرقصيده واقعا خنده داره!...راستي تو توي اين چندوقت كجا بودي؟...دفتر دوباره شروع كرده به استخدام كارآگاه...همه اونايي هم كه قبلا استخدام بودن بايد دوباره بيان!...
هلگا با چشمهاي گرد شده به بيل نگاه كرد و گفت:
هلگا:واي خداي بزرگ...من...من...من نميتونستم بيام خيلي سرم شلوغ بود...حالا يعني ديگه نميتونم اونجا كار كنم؟...ديپت استخدامم نميكنه؟...
اين دفعه بيل با چشمهاي گرد شده به هلگا نگاه كرد و گفت:
بيل:مگه تو نميدونستي كه رئيس عوض شده؟...حتي مامان هم بهت نگفت كه ديپت اخراج شد؟الان من رئيس اونجاام!البته تو زياد نگران نباش فكر كنم استخدامت كنم!
هلگا كه واقعا گيج شده بود گفت:
هلگا:جدي گفتي يا شوخي بود؟...
بيل:جدي جدي گفتم!اصلا مگه من با تو شوخي دارم؟...
هلگا خنده نخودي كرد و گفت:
هلگا:خيلي پستي...حالا من بايد دو تا كادو برات بخرم!يكي واسه شغل جديد يكي هم كه واسه تولدت امروز خريدم!اي بابا برشكست ميكني آدم رو تو بيلي! راستي من ميتونم معاونت يا اگه نشد فرمانده كارآگاهيت باشم؟...
بيل به شوخي قيافه موذيانه اي به خودش گرفت و گفت:
بيل:نميدونم!بايد راجع بهش فكر كنم!ولي حالا تو برو يه ورق از جيني بگير بيار فرم استخدام رو پر كن تا بعد ببينم چي ميشه!
صداي مالي اومد كه داد زد:
مالي:بيل؟پسرم بيا فلور ميخواد كيك رو بياره!بدو...
هلگا كه از روي ميز پايين پريده بود خنده نخودي كرد و گفت:
هلگا:بيل اگه استخدامم نكني اميدوارم فلور شكل كيكت رو جن خاكي انتخاب كرده باشه!
بعد هردو رفتن تا كيك بخورن!...

************************************************************
من خيلي خيلي خيلي خوشحال ميشم اگه بتونم توي دفتر فعاليت كنم!اين رو جدي ميگم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مايک خسته و کوفته سرش را از روي برگه هاي درخواست کار بلند کرد.روي ميزش کوهي از پرونده و فرم درخواست استخدام منتظر او بود. مايک آهي کشيد و دسته اي از کاغذها را درون کشوي ميزش گذاشت.دفتر بعد از مدت ها دوباره جان گرفته بود و او اين بار مصمم بود که دفتر را به زمان اوج خود بازگرداند. ميخواست چشم هايش را ببندد که سايه اي درست جلوي رويش روي صندلي توجهش را جلب کرد.باور نميکرد،انگار کسي روي صندلي نشسته بود و به او نگاه ميکرد.اما اين امکان نداشت.او چطور وارد شده بود؟ چطور متوجه حضور او نشده بود؟
مايک چراغ روي ميزش را روشن کرد و از چيزي که ديد شگفت زده شد.
مايک:چي؟...تو؟..اين امکان..
شون پن آرام و بي حال روي صندلي نشسته بود و با چشمان بدون مردمکش به مايک نگاه ميکرد.لبخند تلخي بر روي لبانش نقش بسته بود که مايک اصلاً از آن خوشش نميامد.
مايک سريع از جايش برخواست و چوب جادويش را جلوي صورت شون گرفت وفرياد زد:به نام وزارت سحر و جادو بازداشتي.به جرم...
شون بدون اين که از جايش بلند شود بشکني زد و مايک احساس کرد دستي قوي او را به روي صندلي اش فشار داد.پاهايش طاقت نياورد و روي صندلي نشست.مايک به دستش نگاه کرد.اثري از چوب جادويش نبود.
شون از روي صندلي بلند شد و با صداي خسته و گرفته اي گفت:سلام مايک...خيلي وقته نديدمت.چطوري؟
مايک باورش نميشد.معاون خيانتکارش که سه مامور وزارت خانه را کشته بود و به لرد سياه پيوسته بود اکنون جلوي رويش بود و داشت با او احوال پرسي ميکرد.
مايک با خشم فرياد زد:چي ميخواي لعنتي؟...اينجا چه غلطي ميکني؟
شون دستي به قاب عکس هاي نقره اي روي ديوار کشيد که روزي عکس هاي خودش و او آنجا بود،اما الان عکس هاي مايک با خشم به شون نگاه ميکرد.شون با صداي سردش گفت:خيلي وقته اينجا نبودم.خيلي وقته.دلم براي اينجا تنگ شده بود.
مايک خواست حرفي بزند ولي شون نگذاشت و ادامه داد:نه مايک...الان وقت حرف زدن تو نيست.من اومدم که حرف بزنم.ميدوني مايک،آدم ها عوض ميشن.هر روز و هر ساعت.اين چيزيه که اتفاق ميوفته و هيچ کس نميتونه جلوش رو بگيره.خود من،کي فکرش رو ميکرد مرگ خوار بشم؟تمام خاندان من نسل اندر نسل در خدمت وزارت خانه سحر و جادو بودن و حتي خود من تا همين چند وقت پيش همين طور.اما من راهم رو پيدا کردم.سفيدي و نور چيزي نبود که دنبالش ميگشتم.من به تاريکي احتياج داشتم.به خشم و نفرت.به چيزي که بتونه کمي ذهن خسته ام را آرام کنه.و تاريکي راهي بود که من پيدا کردم.هي مايک...امشب اومدم اينجا تا چيزي رو بهت بگم.
شون درون چشم هاي مايک زل زد و گفت:اگه اتفاقي بخواد توي دنيا بيوفته کسي نميتونه جلوش رو بگيره.من و تو فقط بازيگريم.ما نقشه هاي تقدير رو اجرا ميکنيم.دنيا بدون ما هم راه خودش رو ميره.و راهي که پيروز ميشه سياهيه.نميتوني جلوي مرگ رو بگيري.ما ميکشيم.ما همه شما سفيدها رو ميکشيم.اين کار ماست...
مايک ديگه تحمل نکرد و گفت:خفه شو....تو ديوونه اي،و و همه اون سياه هاي احمق.ما همتون رو ميکشيم.دنيا رو از شرتون خلاص ميکنيم.هيچ وقت سياهي پيروز نميشه.
شون خنديد،خنده اي سرد و خشن.شون:مايک...درباره حرف هام فکر کن.ما فقط مهره هاي اين بازي هستيم.دنيا کار خودش رو ميکنه.و ما نميذاريم شما سفيدها جلوي تقدير رو بگيرين چون نميتونين.من ميرم و تو دوباره همين جا ميموني.با يه مشت پرونده مسخره و طولاني.فکر کن.اين چيزيه که از زندگي ميخواي؟سفيدي و خوبي؟اين آرمان هاي مسخره ديگه فسيل شده.
مايک عربده زد:چيزي که ميخوام اينه که تو رو با دست هام خفه کنم لعنتي...
شون:خدايا...تو سر عقل نميايي.باشه خودت خواستی،پس دفعه بعد که با هم روبرو شديم شک نکن يکي از ما دوتا اين دنيا رو ترک ميکنه....مطمئن باش اون يه نفر من نيستم.
شون شنلش را دورش پيچيد و قبل از اینکه غیب شود با نگاه خسته اش اندکی به میز مایک نگاه کرد.با غيب شدن شون نيروي که مايک را نگه داشته بود ناپديد شد.خشم تمام وجود مايک را فراگرفته بود.ميخواست شون را بکشد.از آن خائن پست متنفر بود.
به طرف صندلي اش رفت و دسته اي از پرونده ها را برداشت و مصمم شروع به خواندنشان کرد.اگر شون ابله فکر ميکرد که سياهي پيروز ميشود مايک بايد ثابت ميکرد که اينطور نيست.ميدانست از بين اين پرونده ها افرادي را خواهد يافت که روزي ميتوانند سياهي را نابود کنند.اين را ميدانست...
=====================================
ببخشيد اگه پستم ربطي به استخدام نداشت.دلم براي دفتر قديميم تنگ شده بود.
با تشکر....شون پن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اسفند 1384 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: مونتاگ
سابقه: این جانب سر دبیزر پیام امروز شعبه ی وزارت خونه می باشم جیگر
دلیل در خواست کار: خوب روز نا مه ی ما خبر میخواد دیگه اگه خود سر دبیر در جریان دستگیری افراد مشکوک باشه و گزارش بده کلاس روزنامه میره بالا

البته این برای دفترفرماندهی کاراگاه ها هم خوبه
علت ش بماند
(جون مادرتون منواستخدام کنید با یه شغل اموراتمون نمیگذره)
___________________________________________________

مونتاگ برای تهیه خبر از یه دفتر تازه تاسیس به وزارت خونه میره(البته دفتر رئزنامه هم توی وزارت خونس توی قسمت بازداشگاه )
اونجا میبینه که یه آقای بسیار خوشتیپ واساده داره به چند نفر جواب میده
یکم که جلوتر میره وصدا ها رومیشنوه میفهمه که اون یارو همون جناب بیل ویزلی رئیس جدید کاراگاهان میباشد
مونتاگ با انجام یه عملیات تروریستی خودشو بیه اون آقا خوشتیپه میرسونه
بیل میگه:چته چی میخوای
مونتاگ:از پیام امروز اومدم خبرنگارم
بیل
مونتاگ :منواستخدام کن
بیل : مگکه تو خودت کار نداری ها
مونتاگ: آخه زندگی خرج داره دیگه چند تا زن و یه بچه بای شکمشون سیر بشه دیگه
بیل: خوب اگه استخدامت کنم چی به ما میرسه
مونتاگ:توی روزنامه هوات رو دارم به همه میگم که شما چقدر خوبید
بیل :bigkiss:
___________________________________
خوب بید
راستی تون مندی یادم رفت من میتونم خوب شایعه پراکنی کنمک خبر ها رو گنده کنم و خلاصه یه حال خبری به شما بدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اسفند 1384 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی : استرجس پادمور
سابقه : قبلا در همين دفتر كار ميكردم
توانمندی ها : كوييديچ _ پريدن روي افراد و داغون كردن آنها
دلیل درخواست کار در این دفتر : براي نجات دنيا از دست سياها

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بوممممممم.....دنگگگگ.........دي...ش......ش........تق.......توق........دنگيلي
مكان:ميدان جنگ
زمان:والا ساعت ندارم
ولدمورت از سمت ديگر ميدان فرياد ميزد:
آلبوسي دامبلي خودم ميكشمت.....به جون تو نباشه به جون خودم ميكشمت.....
آلبوس خيلي راحت از اين سمت ميدان جواب داد :
آقا بي خيال !!! جنگ رو شروع كنيم!!!!
ولدمورت روشو از دامبل برداشت و به افرادش گفت:
آقا حمله كنيد!!!!
تمامي افراد سياه به سوي سفيدان محفلي حمله كردند........آلبوس هم دستور حمله رو صادر كرده بود......ملت ريختن روي سر همديگر ...حالا كي بزن كي نزن.....صداهاي حاكي از درد به آسمان بلند شد......استرجس در ميان اون جمعيت به دنبال فردي مناسب ميگشت كه به هيكلش بخوره.....ناگهان متوجه يك غول شد كه داشت مستقيم به سمتش ميومد....اون با سرعت چوب دستيشو در آورد و به سمت غول گرفت و فرياد زد:
بخواب بابا(ورد جديده )
غول در همون حال خوابش برد.....سرش روي شونش افتاد و صداي خروپوفش بلند شد به طوري كه همه ي جمعيت به اون غول نگاه ميكردن.....جمعيت متوجه استرجس شد....
استرجس هم به اونها نگاه كرد و گفت:
چيه نگاه ميكنين ؟؟؟ فرشته نديدين تا حالا(واقعا خودمو تحويل گرفتم )
همه ي افراد سرشان رو به نشونه نديدن فرشته تكون دادن ....
استرجس هم گفت:
خب ببينيد
سپس يك استيل خوب هم گرفت تا همه بهتر اونو ببينن......
آلبوس و ولدمورت از جاشون بلند شدن و گفتند:
بابا ما توي ميدون جنگ هستيم نه باشگاه بدن سازي ماگلي
همه ي افراد به جنگشون ادامه دادن...........آلبوس به سمت ولدمورت رفت و گفت:
خب ديگه نوبت جنگ من و تو هستش!!!!
ولدمورت هم سرشو تكون داد و گفت:
اوكي بابا !!!!
همه ي افراد اين بار داشتند جنگ اونارو نگاه ميكردن.......
آلبوس ورد قدرتمندي رو فرستاد به سمت ولدمورت ولي ورد به سرعت از بين رفت.....
آلبوس كه ديد نميتونه با ورد كارشو تموم كنه گفن:
ببين آقا به روش قديمي كارو تموم ميكنيم!!!!
ولدمورت چوب دستيشو انداخت كنار و آسينشو بالا زد....
آي ....بوم.........آي......ي ي ي.... ي...... ي...
ولدمورت پاي چشمش باد ميكنه وميگه:
اه لعنت به اين شانس ميخواستم برم كلاس تكواندو ها ولي وقت نكردم!!!!
آلبوس خودشو آماده كرد و گفت:
خب ميخواستي بري
و يك مشت ديگه فرستاد سمت صورت ولدمورت ولي اين بار اون جا خالي داد و يك مشت زد توي سر وامبل......
دامبل تلو تلو خورد و گفت:
منو ميزني.......
سپس رفت كمر ولدمورت رو گرفت اونم همين كارو كرد......
بيل از ميون سفيدا داد زد :
بخوابونش.......دامبل!!!!
دامبل سعي كرد ...ولي نتونست.......
بومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
ولدمورت نقش زمين شد.......ميدونين چرا ؟؟؟؟
چون آلبوس پاش پيچ خورد و افتاد روي ولدمورت..........


به اين ترتيب افراد سفيد پيروز ميدان شدند

-------------------------------------------------------------------
اميدوارم خوب شده باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اسفند 1384 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی : مایکل کرنر
سابقه : استاد درس معجون سازی در هاگوارتز
توانمندی ها : معجون سازی ، دفاع شخصی و ...
دلیل درخواست کار در این دفتر : کمک و خدمت به ارتش سفید
---------------------------------------------------------------------------
بعد از ظهر روز پنجشنبه بود و کرنر در حالی که نامه ای در دست داشت وارد وزارت خانه شد. او قبلا فقط یک بار به همراه پدرش به آنجا آمده بود. می دانست اولین کاری که باید بکند این است که چوب دستی خود را برای ثبت به فردی که مسئول این کار بود و درست روبروی او سمت چپ روی صندلی فرسوده ای در پشت میز کار خود نشسته بود تحویل دهد. پس جلو رفت و چوب دستی خود را بیرون کشید. مسئول ثبت چوب دستی ها لبخندی زد و چوبدستی کرنر را گرفت ... حالا باید به طبقه پنجم می رفت ، دفتر کارآگاهان ، پس به سمت آسانسور حرکت کرد و منتظر پایین آمدن آن شد ... در آسانسور باز شد ، چند نفر به همراه نامه های موشک شکلی که روی سرشان در حرکت بود خارج شدند. کرنر همراه افرادی که جلو و پشت سرش بودند وارد شد. همین طور چندین نامه دیگر پرواز کنان وارد شدند. آسانسور حرکت کرد و در طبقه دوم ایستاد ، یک نفر خارج شد ، طبقه سوم ، سه نفر و دو نامه خارج شدند ... طبقه چهارم ... طبقه پنجم ، فقط کرنر و یک نامه باقی مانده بود ، نامه پرواز کنان سریع تر از کرنر خارج شد ، کرنر نامه را با نگاهش تا انتهای راهرو دنبال کرد و به راه افتاد. راهرو سرد و تقریبا تاریک بود. دیوارهای نیمه خراب ، چراغ های شکسته ، کف پوش پاره پاره و درهای مهروموم شده به فضای راهرو نمای نچندان جالبی داده بودند. حالا به انتهای راهرو رسیده بود ، دری که روی آن نوشته شده بود "رئیس دفتر کارآگاهان" از درهای قبلی جدید تر بود. در زد ... شخصی او را به داخل خواند ... پس وارد شد و با اطاقی قدیمی که تازه تمیز شده بود مواجه شد. پشت میز و آنسوی نامه هایی که روی آن قرار داشت مردی جوان و خوش قیافه با موهای بلند و گوشواره ای در گوش نشسته بود و در حالی که نامه تازه از راه رسیده را مطالعه می کرد بدون این که سرش را بلند کند با دست به کرنر اشاره کرد تا بنشیند. لحظاتی گذشت و مرد جوان همچنان در حال مطالعه نامه بود. کرنر در حالی که نامه خود را در دست می فشرد همچنان روی صندلی نشسته بود و منتظر بود تا اجازه صحبت پیدا کند. بالاخره مرد جوان نامه را تا کرد و روی دیگر نامه ها گذاشت. حالا به کرنر نگاه می کرد. پس بلافاصله نامه را تحویل داد و باز به انتظار نشست. لحظاتی دیگر گذشت و نامه را تا پایان خواند ، آن را تا کرد ، جلوتر آمد و به کرنر نگاه کرد. انگار داشت او را برانداز می کرد. سرانجام گفت : پدرت از دوستان منه ولی این دلیل نمیشه که تو رو به عنوان کارآگاه قبول کنم ، این کار سختیه و کمتر افراد جوانی مثل تو از پس اون برمیان. کرنر سرد شد ، انگار شکست خورده بود ، - یعنی نمی تونم کارآگاه باشم؟ ، مرد جوان لبخندی زد و به صندلی تکیه داد ، - من نگفتم نمی تونی ، ولی باید لیاقت خودت رو نشون بدی ، حالا برو من حداکثر تا آخر هفته جغدی میفرستم و نظر قطعیم رو اعلام میکنم. کرنر بلند شد ، تشکر کرد و در حالی که سخت به فکر فرو رفته بود از در خارج شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده














کارآگاه و بازرس ویژه
----------
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: دوشنبه 15 اسفند 1384 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : مریدانوس
سابقه : عضو محفل و ارتش دامبلدور " در کل تازه اومدم تو این خط "
توانمندی ها : تقریبا تمام توانمندی های یک کارآگاه !
دلیل درخواست : لذت رفیق ... لذت !
_____________________________________________________
اوایل صبح بود و باد ملایمی می وزید ...
مریدانوس در حالی که در خیابان خلوتی در مسیر وزارتخانه قدم می زد و به درخواست شغلی که داده بود ، و این که آیا پسر خاله دخترخاله برادر مادرش ، توانسته برای او ، شغل خوبی پیدا کنه ، یا نه !؟ فکر می کرد ، بر سرعتش افزود ...
وارد وزارتخانه شد ، از راهروهای بسیار خلوت و گردگرفته اش گذشت ، به آسانسور طبق معمول خرابش نگاهی انداخت و مشغول حساب کردن تعداد پله ها تا طبقه پنجم شد ...
_ سلام ...
مسئول اطلاعات طبقه پنجم ، که پیرزنی خواب آلود بود ، نگاهی به سرتاپای مریدانوس کرد و گفت :
_ کاری داشتین !؟
و خمیازه ای کشید ؛
_ ببخشید که مزاحم وقتتون شدم ! برای پر کردن فرم شغلیم توی دفتر کارآگاهان اومدم ، می شه لطف کنید و بگید باید از کدوم طرف برم ؟!
_ از طرف چپ ، مستقیم می ری ، بعد مستقیم می ری ! بعد اینوری مستقیم می ری ... فهمیدی ؟!
_ بله کاملا متوجه شدم ! کاملا ! ممنون ! خداحافظ !
پیرزن در حالی که خداحافظی می کرد ، لبخند بلند بالایی تحویل مری داد و دندان نیش بلندش برقی زد ! و مری تصمیم گرفت هر چه سریع تر از آنجا دور شود ...
_ بالاخره رسیدم !
نفس عمیقی کشید ، در زد و وارد شد ؛
سرفه ای کرد تا شخص توهمی که پشت میز نشسته و به نقطه ای کاملا نامعلوم خیره شده بود را به خود بیاورد !
_ ببخشید ! به من گفتن می تونم اینجا استخدام شم !
مرد نگاهی به او انداخت ، یکی از ابروهایش را بالا برد و به مدت پنج دقیقه به سقف خیره شد ...
_ آقا ... آقااااااااااااااااا !!! و شروع کرد به تکان دادن او ! اما اثری نداشت ! لیوان آبی که در کنارش بود را روی سرش خالی کرد ، بشکن زد ! اما بی فایده بود ... ناگهان یادش آمد که مادربزرگ نوه خاله داییش هم همین مشکل ام.پی.دی را داشته و برای درمانش چاره ای نیست ! باید صبر می کرد تا او به هوش بیاید ! با خیال راحت کتابی از جیب ردایش در آورد و شروع به خواندن کرد ...
نیم ساعت بعد
شخص توهمی خیره ، از جایش بلند شد ، ردایش را مرتب کرد ؛
_ می بینم که با این اوضاع آشنایی و می تونی خودتو کنترل کنی ! خب ! این یه تست بود و باید بگم که تو توی اون قبول شدی و می تونی کارتو از همین امروز شروع کنی !
و به طرف مریدانوس رفت تا فرمی را که در دست داشت به او بدهد ، که ناگهان متوجه شد ، مریدانوس به زمین خیره شده است ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!