فرم معرفي:نام و نام
خانوادگي:هلگا هافلپاف
سابقه:معاون اول رئيس دفتر كارآگاهي(سابق)-رئيس موقت ژاندارمري
دليل درخواست براي كار در اين دفتر:خدمت به تمامي ساحره ها و جادوگرها در همه جاي دنيا!!! *******************************************************************
بيل خسته و كوفته از پله هاي ساختمون بالا ميرفت!هرچند امروز دو ساعت از روزهاي قبل زودتر به خونه برگشته بود ولي شغل جديدش واقعا از پا انداخته بودش مخصوصا اينكه اين چند روزه مجبور شده بود كل پرونده هايي رو كه رئيس قبلي دفتر اين ور و اون ور ول كرده بود جمع آوري و شماره بندي كنه آخه وزير جديد دراكو مالفوي سختگيري و نظم شديدي رو از پدرش لوسيوس به ارث برده بود!دستش رو حدود دو سه ثانيه رو زنگ فشار داد ولي مثل اينكه افزايش سن گوشهاي مالي رو سنگين كرده بود كه صداي زنگ رو ناديده ميگرفت!بيل آهي كشيد و با خودش فكر كرد كه اگه الان فلور از سفر برگشته بود حتما با عجله و لبخند زيبيايي كه هميشه روي صورتش بود بدو بدو در رو باز ميكرد و ميپريد بغلش آخه مثلا امروز تولدش بود وقتي مالي ازش خواسته بود كه زود برگرده فكر كرده بود كه براش جشن گرفتن ولي حالا مثل اينكه از اين خبرا نبود!دسته كليدي رو كه توش به زور هف هشتا كليد چپونده بود از كيفش در آورد و وارد خونه شد!برخلاف انتظارش همه چراغها خاموش بودن و هيچكس توي خونه ن....
-تولد تولد تولدت مبارك..مبارك..مبارك..تولدت مبارك...
- تولد تولد تولدت مبارك..مبارك..مبارك..تولدت مبارك...
- تولد تولد تولدت مبارك..مبارك..مبارك..تولدت مبارك...
همه چراغها روشن شد و بيل حدود ده دوازده نفر رو كه روي سرشون كلاه بوقي گذاشته بودن و نيششون تا بناگوششون باز بود جلوي روي خودش ديد!براي چند لحظه واقعا شوكه شده بود بعد احساس كرد كه يكي دستش رو گرفته و داره راهش ميبره!وقتي به بغل دستش نگاه كرد در كمال ناباوري ديد كه اون فلوره!فلور بغلش كرد و گفت:
فلور:تولدت مبارك!چقدر دير اومدي مالي يه ساعت پيش منتظرت بود!...
بيل كه هم دلش ميخواست به سقف و بادكنكهايي كه ازش آويزون بود نگاه كنه هم به فلور و هم به مالي تصميم گرفت به جيني كه داشت ميخنديد و درست وسط سقف و فلور و مادرش ايستاده بود خيره بشه!...مالي بوسش كرد و در حالي كه مثلا قيافه گله مند به خودش گرفته بود گفت:
مالي:اگه حداقل حالا كه مثلا رئيس كارآگاه شدي اون گوشواره هاتو بر ميداشتي بهتر بود!موهاش رو نگاه عين پشم اژدها بلنده!خب بچه اينا رو نميتونستي روز تولدي كوتاه كني؟!...
بعد دوباره بغلش كرد و گفت:حالا اشكال نداره!بيا بريم توي سالن مهمونا منتظرتن!...راستي تولدت مبارك پسر كوچولو!...
بيل واقعا نميدونست كه مالي چه طوري اين همه آدم رو يه جا توي اون خونه كوچيك جمع كرده و جا كم نياورده!تو نگاه اول ده دوازده نفر به نظرش رسيده بودن ولي حالا كه دقت ميكرد ميديد بيشتر از سي نفر ميشن!...خيلي وقت بود كه انقدر بهش خوش نگذشته بود!فلور و مالي واقعا شب خوبي رو براش تدارك ديده بودن!...همينجوري كه توي اين فكرها بود يه دفعه چشمش به هلگا افتاد كه روي سرش كلاه بوقي گذاشته بود و خندون به سمتش ميومد!...بيل هم با لبخند به سمت هلگا رفت و باهاش دست داد!هلگا با خنده گفت:
هلگا:تولدت مبارك!...بيا تو هم از اين كلاها ميخواي؟...مثلا تولد توئه و همه كلاه دارن ولي تو نداري!
بيل كلاهي رو كه هلگا به سمتش گرفته بود ورداشت و روي سرش گذاشت!روي كلاه عكس يه جن خاكي بود كه داشت باله ميرقصيد!بيل كه از طرح كلاه خندش گرفته بود گفت:
بيل:چقدر قشنگه!من هيچوقت توي باله استعداد نداشتم!

هلگا كه انگار تازه يادش اومده بود طرح كلاه خودش رو نديده هميجوري كه كلاهش رو از روي سرش بر ميداشت گفت:
هلگا:منم استعداد ندارم!ولي تو ميدونستي كه جدم هلگا هافلپاف اصلي يه بالرين ماهر بوده؟...هه طرح كلاه من رو نگاه...
بيل:اين رو جدي گفتي؟...
هلگا كه هنوز مات و مبهوت و با خنده به طرح كلاهش نگاه ميكرد گفت:
هلگا:وا..مگه من به تو گفتم كه طرح كلاهم يه سوسكه كه داره تكنو ميرقصه؟...
بيل گفت:نه چه طور مگه؟...
هلگا:خب آخه تو گفتي كه جدي ميگم يا نه!

بيل هرچند دهنش باز مونده بود ولي معلوم بود كه خندش گرفته گفت:
بيل:بابا من اون رو نگفتم كه!تو جدي گفتي كه هلگا هافلپاف اصلي بالرين بوده؟...
هلگا در حالي كه كلاهش رو ميذاشت روي سرش و روي ميز مينشست گفت:
هلگا:آره...تازه اسلايترين هم بالرين بوده!...اين دو تا هميشه با هم تمرين باله ميكردن هرچند كه باله سالازار به پاي جد من نميرسيده!اين رو از توي دفتر خاطرات خود جدم هلگا كه نسل به نسل توي خانواده گشته خوندم!
بيل هم روي ميز كنار هلگا نشست و گفت:
بيل:جالبتر شد!حالا هلگا هافلپاف يه چيزي ولي تصور اينكه سالازار باله ميرقصيده واقعا خنده داره!...راستي تو توي اين چندوقت كجا بودي؟...دفتر دوباره شروع كرده به استخدام كارآگاه...همه اونايي هم كه قبلا استخدام بودن بايد دوباره بيان!...
هلگا با چشمهاي گرد شده به بيل نگاه كرد و گفت:
هلگا:واي خداي بزرگ...من...من...من نميتونستم بيام خيلي سرم شلوغ بود...حالا يعني ديگه نميتونم اونجا كار كنم؟...ديپت استخدامم نميكنه؟...
اين دفعه بيل با چشمهاي گرد شده به هلگا نگاه كرد و گفت:
بيل:مگه تو نميدونستي كه رئيس عوض شده؟...حتي مامان هم بهت نگفت كه ديپت اخراج شد؟الان من رئيس اونجاام!البته تو زياد نگران نباش فكر كنم استخدامت كنم!

هلگا كه واقعا گيج شده بود گفت:
هلگا:جدي گفتي يا شوخي بود؟...
بيل:جدي جدي گفتم!اصلا مگه من با تو شوخي دارم؟...
هلگا خنده نخودي كرد و گفت:
هلگا:خيلي پستي...حالا من بايد دو تا كادو برات بخرم!يكي واسه شغل جديد يكي هم كه واسه تولدت امروز خريدم!اي بابا برشكست ميكني آدم رو تو بيلي!

راستي من ميتونم معاونت يا اگه نشد فرمانده كارآگاهيت باشم؟...
بيل به شوخي قيافه موذيانه اي به خودش گرفت و گفت:
بيل:نميدونم!بايد راجع بهش فكر كنم!ولي حالا تو برو يه ورق از جيني بگير بيار فرم استخدام رو پر كن تا بعد ببينم چي ميشه!
صداي مالي اومد كه داد زد:
مالي:بيل؟پسرم بيا فلور ميخواد كيك رو بياره!بدو...
هلگا كه از روي ميز پايين پريده بود خنده نخودي كرد و گفت:
هلگا:بيل اگه استخدامم نكني اميدوارم فلور شكل كيكت رو جن خاكي انتخاب كرده باشه!
بعد هردو رفتن تا كيك بخورن!...
************************************************************
من خيلي خيلي خيلي خوشحال ميشم اگه بتونم توي دفتر فعاليت كنم!اين رو جدي ميگم!