قافل از اینکه سالازار در حال تغییر شکل بود!در ظرف پنج ثانیه سالازار تغییر شکل داده و نیشش رو توی دستای دانگ فرو کرد! دانگ که همینطور مبهوت مازا شده بود اول متوجه نشد تا اینک دید مازا دوتا شده! لبخنده دیگری هم زد دید موذمال شد چهارتا دیگه از خوشحالی داشت بال در میاورد؛ وقتی موذمال به هشت رسید بیچاره دانگ ذوغ مرگ شد و تعادل خودشو از دست داد و سالی رو ول کرد!
در همین لحظه سالی با چرخشی ناگهانی لبیک گویان ناپدید شد!
جمعیا ساحره ها :
+ موذمال :
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
داخلی عدس 3 دقیقه بعد
ونوس با دیدن این صحنه چوب دستیشو تکونی داد ناگهان صدای آژیر گوش خراشی بلند شد!
و همه ساحره ها به سمت انبار مهمات عدسی رفتند!
مادربزرگه جلوی در وایساده بود و همه ساحره ها دونه دونه رد میشدن و یه عدس انداز دستی بر میداشتن و یه جلیقه ضد آسلام آستین حلقه ای دو تیکه!
-=-=-=-=-
همان موقع خارجی پشت خطوط دشمن فرضی کنار حاجی!
تق!
حاجی : آخ چی بود چچی شد اینجا که پشت جبهه است ! چه خبره!این صدای نیش نیش و فیس فیس از کجا میاد!
سالی در حالی که روی زمین فتاد بود و یکی از دندوناش سرجاش نبود!(ظاهرا دندون طلای سالی بوده؛ دانگه دیگه به سریوس رحم نکرد چه برسه سالی) ا با صدای گرفته , سرد و زیری به حاجی گفت
سالی: هـــآآآجــــــــــــــی!
و بیهوش شد!
حاجی با دیدن سالی از جیبش یه بوق دو متری در آورد و محکم توش فوت کرد!
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووق
با شیندن صدای بوق تمام نیروهای نوشابه ای عقب نشینی کردن و یک عدد بروم کوپتر امداد!(BroomCopter)
اومد و سالی رو به بیمارستان نظامی عمو حاج انتقال داد!
سپس حاجی از یه منبر متحرک که براش آورده بودند بالا رفت و فریاد زد
آُسلآمیوس آن لیمیتد آسلامیوس
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
داخلی عدس ! همه ساحره ها سنگر گرفته بودن و آماده درگیری با نیرو های نوشابه ای بودن!
ناگهان نور سفید و زیادی (اولین نشانه انفجار هسته ای) همه جا رو پر میکنه موذمال که از همه جلو تر بوده سنگر میگره و فریاد میزنه
موذمال : آسلامیوس زدددددددددددددن!
با شنیدن این جمله همه ساحره سنگر میگیرن که یهو موج بزرگی از آسلام بهمرا نوای کتاب آسلامی! اونها رو در بر میگیره !
صدای قژ و قژ ی عجیبی از ستون ها ی مرکز فرماندهی عدسی بلند میشه و از سقف کمی گچ به پایین میریزه
و . . . . .
بـــــــــــــــــــــــــــوم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

درست شد!

حالا حاجی جان اعلامیه چیه بذا ببینم!..... عمو حاج؟ چی چیس؟ ها؟.... هوووووم.... هیننن...... مااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!
هومک
بعد یه نگاهی به خودش میندازه و با تعجب میگه
و به طرف پله ها ميره .