من خواستم طنز بنويسم، ديدم همه جدي نويشتن...!
----------------------------------------
آه كوتاهي از دهانش خارج شد. در حالي كه چشمانش برق مي زدند، به سمت در به راه افتاد. دستش را به سمت دستگيرهي آن برد ولي قبل از اين كه دستش دستگيره را لمس كند، بلافاصله آن را به سمت جيب ردايش برد و چوبدستيش را بيرون كشيد.
صداي در فضا طنين انداخت: اكسپليارموس
مرد كه اكنون به سمت صدا برگشته بود به در خورد و چوبدستي از دستش افتاد.
صداي خندهي وحشيانهاي در فضا پيچيد...
»» در صحنهي جنگ ««
همه در جنب و جوش بودند، و هر كس تلاش ميكرد يكي از اعضاي ارتش ديگر را از راه بردارد. جنگ سختي بود، و همه با تمام قدرت مي جنگيدند، به همين دليل كم تر كسي آسيب مي ديد و آسيب ها نيز، آسيبهاي جزئي بودند.
- : استيوپيفاي
پادمور كه در حال جنگ اب گتافيكس بود، اين ورد را به زبان آورد و گتافيكس تلاش كرد جاخالي دهد، ولي موفق نبود.
او به پشت روي زمين افتاد، و كم كم مايع غليظ قرمز رنگي زا زير سرش خارج شد...
مرگخواران با حيرت به پيكر بيجان آ» جنگجو نگاه كردند، و همين باعث شد تا صداي چند فرياد بلند شود: پتريفيكوس توتالوس
»» پرتگاه ««
چند نفر به آرامي از سنگهاي دره پايين مي رفتند. نوز كمي از درون كلبهي كوچك پايين پرتگاه سوسو مي زد.
- : فكر مي كنم اون جا باشه
- : ولي حتما يه نگهباني براش گذاشتهن
- : آره فكر كنم، يعني قرار بود بلك نگهبانش باشه... ولي اون زخمي شد و اون سانتوره، بلك رو به سمت اين پرتگاه آورد
- : مطمئني فقط سانتوره رو ديدي؟
- : آره... كسي همراهشون نبود
آرام حرف مي زدند و از راه پرشيب به آرامي پايين مي آمدند... پب بود و هوا تاريك. باد ملايمي ميوزيد و صدايي جز قدمهاي آهستهي آ» اشخاص و هوهوي جغد خاكستري كه بر روي كلبه نشسته بود، جغدي كه با چشمان زرد درشتش به آنان خيره شده بود، به گوش نمي رسيد.
اطراف ماه كامل را هيچ ابري نپوشانده بود، ماه، شفاف و درخشان، در پهناي بيكران آسمان قرار داشت.
صداي بلندي به گوش رسيد... صدايي كه در اعماق فضاي اطراف پيچيد و در عميق ترين نقظهي آن غرق شد! صدا، لرزه بر اندام مي انداخت، و مو را بر تن، سيخ مي كرد. صدا، صداي يك گرگ بو:
اوووووو
صدا، صدا نبود، صداها بود! صداي زوزهي چند گرگ بود، كه به نظر گرسنه مي رسيدند، و همين صداها، از نزديك مي آمدند. خيلي نزديك، شايد حتي از پشت آن چند نفر...
مرگخواران با وحشت به سمت صدا برگشتند، يعني به سمت صداها برگشتند، و گرگها غرش كوتاه خشمناكي تحويل نگاههاي وحشتزدهي آنان دادند...............
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کافه محفل ققنوس
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

صحنه جنگ آشفته بود.شب تاریک، با طلسمهای سرخ و سبز نورانی شده بود..هر طلسم سرخی که به هوا میرفت خبر از خون میداد و هر نور سبز، خبر از لحظاتی شوم...
عجیب بود که دامبلدور کاری نمیکرد. همه از کارهای او در جنگ قبلی، در وزارت سحر و جادو آگاه بودند و میدانستند که اگر بخواهد میتواند همه آن مرگخوارها را یکجا شکست دهد..کسی چه میدانست؟ شاید دامبلدور مشکلی داشت که از بقیه پنهان میکرد.
چو که با شون میجنگید در مقابل طلسم وی جاخالی داد و به جستجوی دامبلدور با چشمانش اطراف را جستجو کرد. هنوز امید داشت که دامبلدور، نیروی پنهانش را به نمایش بگذارد و یاریشان کند...حتی دیدن چهره آرام دامبلدور هم به او آرامش میداد.
ناگهان متوجه شد که دامبلدور نیست. هراسان و نگران اطراف را دوباره جستجو کرد. دامبلدور، بی هیچ اشاره و اطلاعی، مرموزانه غیب شده بود.
- کجایی جوجه؟ نکنه شکستتو قبول کردی؟ بیا..من هنوز میخوام بجنگم!
چو سرش را برگرداند. شون وحشیانه به او میخندید. مصمم چوبدستیش را بلند کرد. حتی اگر دامبلدور نبود، باید تا آخرین نفس میجنگیدند.
-----------------------------------
سایه ای بلند قامت، روی دیوارهای راهروی تنگ و تاریک به آرامی می خزید و جلو میرفت.
راهرو به ده ها راهروی تاریک دیگر راه داشت، ناگهان به دالانی رسید که به جایی نه چندان بی شباهت به سیاهچال میرفت.
ناگاه اندیشید که شاید دخترش آنجا باشد.فکرش را به اعماق ذهنش راند و از خود دور کرد.
-آه آنیتا...عزیزم متاسفم اما الان نباید به تو فکر کنم...
راهش را ادامه داد و بلاخره آنچه را که می جست یافت. دری کنده کاری شده، با نقش ماری زنده بر ان...
----------------------------------
برای اطلاعات بیشتر به شماره 12 گریمالد مراجعه کنید. اونجا آنیتا دامبلدور توسط ولدمورت دزدیده شده بود.
عجیب بود که دامبلدور کاری نمیکرد. همه از کارهای او در جنگ قبلی، در وزارت سحر و جادو آگاه بودند و میدانستند که اگر بخواهد میتواند همه آن مرگخوارها را یکجا شکست دهد..کسی چه میدانست؟ شاید دامبلدور مشکلی داشت که از بقیه پنهان میکرد.
چو که با شون میجنگید در مقابل طلسم وی جاخالی داد و به جستجوی دامبلدور با چشمانش اطراف را جستجو کرد. هنوز امید داشت که دامبلدور، نیروی پنهانش را به نمایش بگذارد و یاریشان کند...حتی دیدن چهره آرام دامبلدور هم به او آرامش میداد.
ناگهان متوجه شد که دامبلدور نیست. هراسان و نگران اطراف را دوباره جستجو کرد. دامبلدور، بی هیچ اشاره و اطلاعی، مرموزانه غیب شده بود.
- کجایی جوجه؟ نکنه شکستتو قبول کردی؟ بیا..من هنوز میخوام بجنگم!
چو سرش را برگرداند. شون وحشیانه به او میخندید. مصمم چوبدستیش را بلند کرد. حتی اگر دامبلدور نبود، باید تا آخرین نفس میجنگیدند.
-----------------------------------
سایه ای بلند قامت، روی دیوارهای راهروی تنگ و تاریک به آرامی می خزید و جلو میرفت.
راهرو به ده ها راهروی تاریک دیگر راه داشت، ناگهان به دالانی رسید که به جایی نه چندان بی شباهت به سیاهچال میرفت.
ناگاه اندیشید که شاید دخترش آنجا باشد.فکرش را به اعماق ذهنش راند و از خود دور کرد.
-آه آنیتا...عزیزم متاسفم اما الان نباید به تو فکر کنم...
راهش را ادامه داد و بلاخره آنچه را که می جست یافت. دری کنده کاری شده، با نقش ماری زنده بر ان...
----------------------------------
برای اطلاعات بیشتر به شماره 12 گریمالد مراجعه کنید. اونجا آنیتا دامبلدور توسط ولدمورت دزدیده شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/11 20:23:55
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر

همهي نگاههاي به طرف مكاني برگشت كه صداي بلند برخورد بدني با زمين از آنجا شنيده شده بود...
كاملا مشهود بود كه هر ارتش نگران بود قرباني يكي از اعضاي خودش باشد...
در مكاني به آن شلوغي، به سختي ميشد تشخيص داد كه چه كسي اين فرياد دردناك را از خود سر داده بود...
و آنگاه، او را ديدند...روي زمين سنگي ولو شده بود، و هيچ اثري از حيات در چشمان بازش ديده نميشد...ولي بدنش به آرامي بالا و پايين ميرفت...گويي هنوز چند لحظهاي از عمرش باقي بود...
دامبلدور با صداي بلند گفت:
"سيريوسه...!زخمي شده...زود باشين ببرينشو...!"
از ميان جمعيت در حال جنگ، رونان و بيل به سمت بدن بيجان او ييورش بردند و بيل بدن را بر پشت رونان قرار داد...رونان هم به تاخت از ميان طلسمهايي كه از هر سو به سمت آنها ميامد، به سمت پايين پرتگاه به حركت درآمرد...او نميتوانست آپارات كند...و تنها كار كه ميتوانست بكند، نگهداري از سيريوس بود...!
نميدانست چرا او چنين كاري كرد...او موظف بود اوليوندر را نجات دهد...يعني الآن اوليوندر كجا بود...نگاه سريعي به پايين پرتگاه كرد...كسي آنجا نبود...مسلما اوليوندر را سيريوس به قرارگاه برده و بعد براي مبارزه آمده بود، ولي...
________________________________________
لرد، از پنجره با بيرون تالار خيره شده بود و داشت قطرات درشت باران را كه از آسمان سقوط ميكردند، نظاره ميكرد...
ترق........
صورتش را به نشانهي تعجب برگرداند و به در كه هنوز باز نشده بود، خيره شد...
كسي در را با عجله و اضطراب ميزد...
زيرلب گفت:
"بيا تو...!"
در باز شد و سيوروس، در حالي كه قطرات درشت عرق بر روي چهرهاش نمايان بود و چشمانش ترس و وحشت را در خود نهفته داشتند، تعظيم كرد و گفت:
"ا...ا...ا...ارباب...نقش...ش...ش...شه شكست خورد...!"
ارباب اخمي كرد و با عصبانيت گفت:
"چي...؟چي ميگي...؟! واضح تر بگو ببينم چي شده...!"
سيوروس نالان گفت:
"محفليها...محفليها به همراه دامبلدور حمله كردند و ما رو محاصره كردند...!"
آثار نفرت و در عين حال خشمي خارج از وصف در چهرهي لرد ديده شد....از ميان دندانهاي به هم فشردهاش گفت:
"چند نفرن...؟"
سيوروس جواب داد:
"خيلي زياد...خيلي خيلي زياد...ارتش وزارتخونه هم هست...!"
لرد پشتش را به او كرد، صورتش را به طرف سقف گرفت و فرياد زد:
"تو چرا فرار كردي...؟هان...؟ترسيدي...؟!"
سيوروس كه از وحشت خشكش زده بود، منمن كرد:
"نه ارباب...باور كنين من فقط اومد كه شما رو با خبر كنم...!"
لرد به آرامي گفت:
"ميدوني چيه...تو وقتي به شدت ترسيدي، بدبختانه نميتوني خوب ذهنت رو ببندي...!"
برگشت و با حركتي غير منتظره، چوبدستي طلاكاري شدهاش را به سمت او گرفت و فرياد زد:
"پاداش دروغ گفتن به لرد سياه، شكنجه تا پاي مرگه...!كروشيو...!"
و فريادهاي دردآلود سيوروس بود كه ديوارهاي مخفيگاه را لرزاند..............................................................
كاملا مشهود بود كه هر ارتش نگران بود قرباني يكي از اعضاي خودش باشد...
در مكاني به آن شلوغي، به سختي ميشد تشخيص داد كه چه كسي اين فرياد دردناك را از خود سر داده بود...
و آنگاه، او را ديدند...روي زمين سنگي ولو شده بود، و هيچ اثري از حيات در چشمان بازش ديده نميشد...ولي بدنش به آرامي بالا و پايين ميرفت...گويي هنوز چند لحظهاي از عمرش باقي بود...
دامبلدور با صداي بلند گفت:
"سيريوسه...!زخمي شده...زود باشين ببرينشو...!"
از ميان جمعيت در حال جنگ، رونان و بيل به سمت بدن بيجان او ييورش بردند و بيل بدن را بر پشت رونان قرار داد...رونان هم به تاخت از ميان طلسمهايي كه از هر سو به سمت آنها ميامد، به سمت پايين پرتگاه به حركت درآمرد...او نميتوانست آپارات كند...و تنها كار كه ميتوانست بكند، نگهداري از سيريوس بود...!
نميدانست چرا او چنين كاري كرد...او موظف بود اوليوندر را نجات دهد...يعني الآن اوليوندر كجا بود...نگاه سريعي به پايين پرتگاه كرد...كسي آنجا نبود...مسلما اوليوندر را سيريوس به قرارگاه برده و بعد براي مبارزه آمده بود، ولي...
________________________________________
لرد، از پنجره با بيرون تالار خيره شده بود و داشت قطرات درشت باران را كه از آسمان سقوط ميكردند، نظاره ميكرد...
ترق........
صورتش را به نشانهي تعجب برگرداند و به در كه هنوز باز نشده بود، خيره شد...
كسي در را با عجله و اضطراب ميزد...
زيرلب گفت:
"بيا تو...!"
در باز شد و سيوروس، در حالي كه قطرات درشت عرق بر روي چهرهاش نمايان بود و چشمانش ترس و وحشت را در خود نهفته داشتند، تعظيم كرد و گفت:
"ا...ا...ا...ارباب...نقش...ش...ش...شه شكست خورد...!"
ارباب اخمي كرد و با عصبانيت گفت:
"چي...؟چي ميگي...؟! واضح تر بگو ببينم چي شده...!"
سيوروس نالان گفت:
"محفليها...محفليها به همراه دامبلدور حمله كردند و ما رو محاصره كردند...!"
آثار نفرت و در عين حال خشمي خارج از وصف در چهرهي لرد ديده شد....از ميان دندانهاي به هم فشردهاش گفت:
"چند نفرن...؟"
سيوروس جواب داد:
"خيلي زياد...خيلي خيلي زياد...ارتش وزارتخونه هم هست...!"
لرد پشتش را به او كرد، صورتش را به طرف سقف گرفت و فرياد زد:
"تو چرا فرار كردي...؟هان...؟ترسيدي...؟!"
سيوروس كه از وحشت خشكش زده بود، منمن كرد:
"نه ارباب...باور كنين من فقط اومد كه شما رو با خبر كنم...!"
لرد به آرامي گفت:
"ميدوني چيه...تو وقتي به شدت ترسيدي، بدبختانه نميتوني خوب ذهنت رو ببندي...!"
برگشت و با حركتي غير منتظره، چوبدستي طلاكاري شدهاش را به سمت او گرفت و فرياد زد:
"پاداش دروغ گفتن به لرد سياه، شكنجه تا پاي مرگه...!كروشيو...!"
و فريادهاي دردآلود سيوروس بود كه ديوارهاي مخفيگاه را لرزاند..............................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صدايي گرم و دوستانه و در عين حال جدي
"چرا...!شايدم بكنه...!"
لارا سریعا روش رو بگردوند. قیافه جدی و مصمم آلبوس دامبولدور روبروی اونا ایستاده بود. مو و ریش نقره ایش در آسمان غروب درخشش خاصی داشت. لسترانژ یه قدم به عقب برداشت و به اطرافش نگاه کرد. بیل ویزلی با کاراگاهای وزارتخونه در یه طرف آلبوس و محفلیها در طرف دیگه وایساده بودن. تعدادشون خیلی زیاد بود. مرگ خوارا اصلا انتظار همچین حمله ای رو نداشتن.
ناگهان اسنیپ از جا بلند شد و قبل از اینکه کسی کاری کنه. به سرعت آپارات کرد. اما قبل از اینکه بقیه فرصت اینکار رو پیدا کنن چندین طلسم از افراد مختلف به سمتشون اومد. همه با طنابهایی نامریی بسته شده بودن.
آلبوس رو کرد به سیریوس و گفت: «لسترانژ اصلی اینه. ببیریدشون. خیلی چیزهاست که باید در موردش توضیح بدن. الیوندر رو هم سریعا منتقل کنید به چایگاه محفل.» سیریوس و چند تا دیگه محفلی ها سریعا آپارات کردن.
بیل ویزلی: می تونیم بریم.
آلبوس: نه هنوز زوده. اینجا کار داریم. باید ...
هنوز حرف آلبوس تموم نشده بود که ناگهان بارانی از طلسمها بر سر آنها باریدن گرفت. مرگخوارا برای کمک به لسترانژ اومده بودند، اینقدر عصبانی بودن که طلسمها رو به هر طرفی میفرستادند. مثل این بود که همه مرگخوارا اینجا جمعند و تنها غایب اسنیپ بود. محفلی ها و وزارتی ها شروع کردن به مبارزه و مقابله با مرگخوارا. هوا داشت تاریک میشد و صدای فریاد محیط رو پر کرده بود و طلسمهای نا بخشودنی بود که به همه سمت میرفت. ناگهان فریادی دردناک به گوش رسید و صدای برخورد بدنی به زمین سنگی شنیده شد.
"چرا...!شايدم بكنه...!"
لارا سریعا روش رو بگردوند. قیافه جدی و مصمم آلبوس دامبولدور روبروی اونا ایستاده بود. مو و ریش نقره ایش در آسمان غروب درخشش خاصی داشت. لسترانژ یه قدم به عقب برداشت و به اطرافش نگاه کرد. بیل ویزلی با کاراگاهای وزارتخونه در یه طرف آلبوس و محفلیها در طرف دیگه وایساده بودن. تعدادشون خیلی زیاد بود. مرگ خوارا اصلا انتظار همچین حمله ای رو نداشتن.
ناگهان اسنیپ از جا بلند شد و قبل از اینکه کسی کاری کنه. به سرعت آپارات کرد. اما قبل از اینکه بقیه فرصت اینکار رو پیدا کنن چندین طلسم از افراد مختلف به سمتشون اومد. همه با طنابهایی نامریی بسته شده بودن.
آلبوس رو کرد به سیریوس و گفت: «لسترانژ اصلی اینه. ببیریدشون. خیلی چیزهاست که باید در موردش توضیح بدن. الیوندر رو هم سریعا منتقل کنید به چایگاه محفل.» سیریوس و چند تا دیگه محفلی ها سریعا آپارات کردن.
بیل ویزلی: می تونیم بریم.
آلبوس: نه هنوز زوده. اینجا کار داریم. باید ...
هنوز حرف آلبوس تموم نشده بود که ناگهان بارانی از طلسمها بر سر آنها باریدن گرفت. مرگخوارا برای کمک به لسترانژ اومده بودند، اینقدر عصبانی بودن که طلسمها رو به هر طرفی میفرستادند. مثل این بود که همه مرگخوارا اینجا جمعند و تنها غایب اسنیپ بود. محفلی ها و وزارتی ها شروع کردن به مبارزه و مقابله با مرگخوارا. هوا داشت تاریک میشد و صدای فریاد محیط رو پر کرده بود و طلسمهای نا بخشودنی بود که به همه سمت میرفت. ناگهان فریادی دردناک به گوش رسید و صدای برخورد بدنی به زمین سنگی شنیده شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1385/1/11 18:58:57
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1385/1/11 19:08:30
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1385/1/11 19:11:09
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1385/1/11 19:08:30
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1385/1/11 19:11:09
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy
between what is right and what is easy
جزئیات کاربر

كفتر جان... ببخشيد!
-----------------------------
لرد لبخند رضايت بخشي زد...معلوم بود كه از اوضاع، كاملا راضي است...از روي مبل راحتياش بلند شد، و پشتش را به سيوروس كرد...زيرلب گفت:
"اسنيپ...اين رو بدون كه هرگز نميشه اون ها رو در اين حد دستكم گرفت...خودت كه ميدوني...هر لحظه ممكنه كه اونا به حقيقت پي ببرن..."
سيوروس تعظيم كوتاهي كرد، و با قدمهايي بلند و سريع، از تالار بزرگ و زيبا خارج شد...قبل از اينكه در خروجي را ببندد، گفت:
"ارباب...عذر ميخوام...ما با پن و لسترنجهاي قلابي، چيكار بايد بكنيم...؟
ارباب گفت:
"ولشون كنين به حال خودشون...خودت كه ميدوني...ما كارهاي مهمتري داريم كه انجام بديم..."
سيوروس به تاييد سر تكان داد، از اتاق خارج شد و بار ديگر تالار بزرگ را سكوتي سنگين فراگرفت...
________________________________
تق...!
استيپ، با قدمهايي شتابان به طرف پرتگاه رفت و به گتافيكس و لسترنج اصلي پيوست...
لسترنج، بدون اينكه سرش را برگردانددستي به موهايش كشيد،
پوزخندي شيطاني زد و گفت:
"ببين چه طوري دارن به خودشون ميبالن كه دو تا مرگخوار قلابي رو پيدا كردن..."
گتافيكس بدون اينكه لبخندي به لب داشته باشد، گفت:
"اونا خيلي زود به حقيقت پي ميبرن...كم مونده يه ساعت تموم شه...ولي واسه ما و اونا، مهم اليوندره...
كمي پايينتر، حدود 500 متر پايين تر، جمع حدود 10،15 نفرهي ممحفليها دور هم جمع شده بودند و داشتند نقشه كشي و برنامهريزي ميكردند...
در ميان آنها، سارا اونز، سيريوس بلك، رونان، و تعداد زيادي هم محفلي ديگر به چشم ميخوردند...
اسنيپ زيرلب گفت:
"خوب...تا سه دقيقهي ديگه، نيروها ميرسن...ما هم ميتونيم محفليها رو خيلي احت شكست بديم، هم ميتونيم اوليوندر رو به چنگ بياريم.."
چهرهاش كاملا جدي و مصمم بود...به جلو خيره شده بود و گويا هيچ احساس سرمايي به او دست نميداد...قبرستان در سكوت و وحشت عجيبي فرو رفته بود...
بعد از دو دقيقه، گتافيكس گفت:
"هوووم...مشكل اصلي كه دامبلدوره، اينجا نيست...چرا...؟اون كه رئيس محفله، بايد اينجا حضور داشته باشه...!"
لسترنج شانههايش را بالا انداخت و گفت:
"نميدونم...ولي اونقدرها هم نميشه اون رو دست كم گرفت...خيلي ماهر تر از اين حرفاس...در ضمن...مسلما اون وقتش رو بابت دو تا مرگخوار تلف نميكنه...!"
صدايي گرم و دوستانه و در عتين حال جدي:
"چرا...!شايدم بكنه...!"
-----------------------------
لرد لبخند رضايت بخشي زد...معلوم بود كه از اوضاع، كاملا راضي است...از روي مبل راحتياش بلند شد، و پشتش را به سيوروس كرد...زيرلب گفت:
"اسنيپ...اين رو بدون كه هرگز نميشه اون ها رو در اين حد دستكم گرفت...خودت كه ميدوني...هر لحظه ممكنه كه اونا به حقيقت پي ببرن..."
سيوروس تعظيم كوتاهي كرد، و با قدمهايي بلند و سريع، از تالار بزرگ و زيبا خارج شد...قبل از اينكه در خروجي را ببندد، گفت:
"ارباب...عذر ميخوام...ما با پن و لسترنجهاي قلابي، چيكار بايد بكنيم...؟
ارباب گفت:
"ولشون كنين به حال خودشون...خودت كه ميدوني...ما كارهاي مهمتري داريم كه انجام بديم..."
سيوروس به تاييد سر تكان داد، از اتاق خارج شد و بار ديگر تالار بزرگ را سكوتي سنگين فراگرفت...
________________________________
تق...!
استيپ، با قدمهايي شتابان به طرف پرتگاه رفت و به گتافيكس و لسترنج اصلي پيوست...
لسترنج، بدون اينكه سرش را برگردانددستي به موهايش كشيد،
پوزخندي شيطاني زد و گفت:
"ببين چه طوري دارن به خودشون ميبالن كه دو تا مرگخوار قلابي رو پيدا كردن..."
گتافيكس بدون اينكه لبخندي به لب داشته باشد، گفت:
"اونا خيلي زود به حقيقت پي ميبرن...كم مونده يه ساعت تموم شه...ولي واسه ما و اونا، مهم اليوندره...
كمي پايينتر، حدود 500 متر پايين تر، جمع حدود 10،15 نفرهي ممحفليها دور هم جمع شده بودند و داشتند نقشه كشي و برنامهريزي ميكردند...
در ميان آنها، سارا اونز، سيريوس بلك، رونان، و تعداد زيادي هم محفلي ديگر به چشم ميخوردند...
اسنيپ زيرلب گفت:
"خوب...تا سه دقيقهي ديگه، نيروها ميرسن...ما هم ميتونيم محفليها رو خيلي احت شكست بديم، هم ميتونيم اوليوندر رو به چنگ بياريم.."
چهرهاش كاملا جدي و مصمم بود...به جلو خيره شده بود و گويا هيچ احساس سرمايي به او دست نميداد...قبرستان در سكوت و وحشت عجيبي فرو رفته بود...
بعد از دو دقيقه، گتافيكس گفت:
"هوووم...مشكل اصلي كه دامبلدوره، اينجا نيست...چرا...؟اون كه رئيس محفله، بايد اينجا حضور داشته باشه...!"
لسترنج شانههايش را بالا انداخت و گفت:
"نميدونم...ولي اونقدرها هم نميشه اون رو دست كم گرفت...خيلي ماهر تر از اين حرفاس...در ضمن...مسلما اون وقتش رو بابت دو تا مرگخوار تلف نميكنه...!"
صدايي گرم و دوستانه و در عتين حال جدي:
"چرا...!شايدم بكنه...!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ققی سر پا ایستاده بود از دور نگاهی به سیاهان انداخته بود...
صحنه جنگ رنگ و بویی نداشت زیرا در آن ققنوسی وجود نداشت
خاله بازی در آن جنگ بسیار آراسته بود ولدی موی آلبی را کشیده بود و آلبی طلب پستونک را کرده بود...
صدای ونگ ونگ بچه می آمد ولدمورت نیز سینه خیز می آمد
سینه خیزو سینه خیزو سینه خیز می آمد پای کفی نیز در حلق او می جامد*
ققی پای خود را از حلق او خارج کرد و پس از آن نگاهی خشمگین بر او کرد...
ولدمورت که خود در مقابل او پشیزی نمی دید به دهن بر گرفت و زود پرید...
ققی به صحنه های دیگر جنگ نگاهی انداخت محفلی ها عروسک در دست داشتند و سیاهان با شمیر پلاستیک به دنبال آنها بودندی
ولدمورت بانگی بر افراشت که...بترسید بترسید من تفنگ ترقه ای دارم اما شما هفت ترقه هم نیز ندارید...
آلبی که از این موضوع خشمگین شده بود فریاد زد...هه هه هه تو کجا بودی که ببینی من سیگارت می زدم
ققی که این صحنات را می دید از روی افسوس سر تکان داد و رفت...
گوشه ای دیگر استرجس سعی داشت تا مخی بزند...
لارا نیز در گوشه ای گلی سرخ را پر پر می کرد...
استرجس:آیا تو میدانی که قلب مرا پر پر کردی با این کارت؟!!
لارا:آه...استرجس تو بیدی دیر زمانیست که من منتظر تو هستم!!
مرگخوران با دیدن این صحنات آب از دهانشان راه بیفتاده و از پاچه هایشان خارج گردیده و هر کس برای خود جفتی برانگیخت...
ولدی و آلبی که تحمل بی وفایی را نداشتند به کار خود مشغول شدند( :bigkiss: )
و پس از آن بانگ بی وفایی بی وفایی را سر دادند در قسمتی از میدان جو به صورتی بی پی جی هیجدهانه بالا رفته بود(بوووووووووووووووووق)
ققی که از این نوشته خود خوشحال بود سوی ولدمورت رفت و گفت:دیدی کلک منم بلدم سنگین بنویسم...اگه خودت فهمیدی چی نوشتم...موش بخورتت
صحنه جنگ رنگ و بویی نداشت زیرا در آن ققنوسی وجود نداشت
خاله بازی در آن جنگ بسیار آراسته بود ولدی موی آلبی را کشیده بود و آلبی طلب پستونک را کرده بود...
صدای ونگ ونگ بچه می آمد ولدمورت نیز سینه خیز می آمد
سینه خیزو سینه خیزو سینه خیز می آمد پای کفی نیز در حلق او می جامد*
ققی پای خود را از حلق او خارج کرد و پس از آن نگاهی خشمگین بر او کرد...
ولدمورت که خود در مقابل او پشیزی نمی دید به دهن بر گرفت و زود پرید...
ققی به صحنه های دیگر جنگ نگاهی انداخت محفلی ها عروسک در دست داشتند و سیاهان با شمیر پلاستیک به دنبال آنها بودندی
ولدمورت بانگی بر افراشت که...بترسید بترسید من تفنگ ترقه ای دارم اما شما هفت ترقه هم نیز ندارید...
آلبی که از این موضوع خشمگین شده بود فریاد زد...هه هه هه تو کجا بودی که ببینی من سیگارت می زدم
ققی که این صحنات را می دید از روی افسوس سر تکان داد و رفت...
گوشه ای دیگر استرجس سعی داشت تا مخی بزند...
لارا نیز در گوشه ای گلی سرخ را پر پر می کرد...
استرجس:آیا تو میدانی که قلب مرا پر پر کردی با این کارت؟!!
لارا:آه...استرجس تو بیدی دیر زمانیست که من منتظر تو هستم!!
مرگخوران با دیدن این صحنات آب از دهانشان راه بیفتاده و از پاچه هایشان خارج گردیده و هر کس برای خود جفتی برانگیخت...
ولدی و آلبی که تحمل بی وفایی را نداشتند به کار خود مشغول شدند( :bigkiss: )
و پس از آن بانگ بی وفایی بی وفایی را سر دادند در قسمتی از میدان جو به صورتی بی پی جی هیجدهانه بالا رفته بود(بوووووووووووووووووق)
ققی که از این نوشته خود خوشحال بود سوی ولدمورت رفت و گفت:دیدی کلک منم بلدم سنگین بنویسم...اگه خودت فهمیدی چی نوشتم...موش بخورتت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

لرد سیاه با خیال راحت روی راحتی رو به روی شمینه نشسته بود و نقشه اش را از جنبه های مختلف بررسی میکرد . با اینکه نقشه اش را برای سفیدها رو کرده بود ولی مطمئن بود هیچ یک از سفیدان نمی توانند به عمق نقشه او پی ببرند . اولیوندر یک سرپوش پوشالی بود .
ناگهان سکوت خانه شکسته شد و با صدای تق تق در افکار لرد سیاه پاره پاره گشت .
- ارباب اجازه ورود میدهید ؟
لرد سیاه از روی راحتی بلند شد و شنلش را تکاند سفیر باد در بین شنل خودش حکم دوخول را داشت . مرگخوارها که از قبرستان باز گشته بودن برای دادن پاره ای از گزارشات به لرد سیاه مزاحم لرد شده بودن .
گتافیکس که باز هم در راس مرگخواران ایستاده بود گفت :
- محموله باز گشت . شکنجه ادامه دارد . ماموریت اول به پایان رسید سرورم .
و همه تعظیم کردن و خارج شدن . لرد سیاه خو بهتر میدانست که چه اتفاقاتی در حال وقوع است اما شنیدن قدم های رو به سوی پیروزی برای او بس شیرین بود . مخصوصا اگر در چهره گوینده خبر ترس نمایان باشد .
لرد سیاه با رضایت بر صندلی خود تکیه زد و چیزی شبیه به لبخند بر صورتش نقش بست . تو میگفتی داشت شیرینی پیروزی را مزه مزه میکرد .
دوباره صدای در به گوش رسید . اما اینبار لرد بسیار مشتاق بود تا از اخبار با خبر شود :
- بیا تو
سوروس اسنیپ با یک حرکت سریع وارد شد و در را به آرامی پشت سرش بست و تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
ارباب توهم زایی انجام شد محفلی ها به غار حمله کردن و تصاویر را دستگیر کردن البته فکر نکنم هنوز متوجه اصل ماجرا شده باشند
ناگهان سکوت خانه شکسته شد و با صدای تق تق در افکار لرد سیاه پاره پاره گشت .
- ارباب اجازه ورود میدهید ؟
لرد سیاه از روی راحتی بلند شد و شنلش را تکاند سفیر باد در بین شنل خودش حکم دوخول را داشت . مرگخوارها که از قبرستان باز گشته بودن برای دادن پاره ای از گزارشات به لرد سیاه مزاحم لرد شده بودن .
گتافیکس که باز هم در راس مرگخواران ایستاده بود گفت :
- محموله باز گشت . شکنجه ادامه دارد . ماموریت اول به پایان رسید سرورم .
و همه تعظیم کردن و خارج شدن . لرد سیاه خو بهتر میدانست که چه اتفاقاتی در حال وقوع است اما شنیدن قدم های رو به سوی پیروزی برای او بس شیرین بود . مخصوصا اگر در چهره گوینده خبر ترس نمایان باشد .
لرد سیاه با رضایت بر صندلی خود تکیه زد و چیزی شبیه به لبخند بر صورتش نقش بست . تو میگفتی داشت شیرینی پیروزی را مزه مزه میکرد .
دوباره صدای در به گوش رسید . اما اینبار لرد بسیار مشتاق بود تا از اخبار با خبر شود :
- بیا تو
سوروس اسنیپ با یک حرکت سریع وارد شد و در را به آرامی پشت سرش بست و تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
ارباب توهم زایی انجام شد محفلی ها به غار حمله کردن و تصاویر را دستگیر کردن البته فکر نکنم هنوز متوجه اصل ماجرا شده باشند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من کی هستم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

الیوندر:
_یعنی تا چند لحظه ی دیگه همتون نابود میشید......
لارا:
_مطمئن باش اگر قراره کسانی نابود بشن تو هم جزو اونها هستی!!
شون:
_زود باش...باید هرچه زودتر بریم......
لارا:
_حرف بزن....چوب دستی ها کجان....
الیوندر سکوت کرده بود......انتظار ورود محفلی ها را می کشید......شون چوب دستی شو گذاشت زیر گلوش و گفت:
_یا میگی و یا......
الیوندر:
_شما ها من رو نمی کشین....جرئت ندارید که بکشید.....چون هنوز هیچی نفهمیدید......
لارا:
_صدای پاهاشونو می شنوم......دارن میان....باید بریم.....
شون:
_پس اون چی؟!.....
سارا:
_اون پیش ما می مونه....همین طور شما دوتا......یه ذره عکس العملتون ضعیف بود.....متأسفم......
سارا وارد غار شد و همراه او تعداد زیادی از جادوگران خبره و ماهر که نگاه کردن به هر کدام از آن ها رعشه بر اندام مرگ خوارا می انداخت وارد غار شدند....اوتو:
_خوش حالم که کار به دست ما تموم میشه....
آرتیکوس:
_و ما پیروز میشیم..............
_یعنی تا چند لحظه ی دیگه همتون نابود میشید......
لارا:
_مطمئن باش اگر قراره کسانی نابود بشن تو هم جزو اونها هستی!!
شون:
_زود باش...باید هرچه زودتر بریم......
لارا:
_حرف بزن....چوب دستی ها کجان....
الیوندر سکوت کرده بود......انتظار ورود محفلی ها را می کشید......شون چوب دستی شو گذاشت زیر گلوش و گفت:
_یا میگی و یا......
الیوندر:
_شما ها من رو نمی کشین....جرئت ندارید که بکشید.....چون هنوز هیچی نفهمیدید......
لارا:
_صدای پاهاشونو می شنوم......دارن میان....باید بریم.....
شون:
_پس اون چی؟!.....
سارا:
_اون پیش ما می مونه....همین طور شما دوتا......یه ذره عکس العملتون ضعیف بود.....متأسفم......
سارا وارد غار شد و همراه او تعداد زیادی از جادوگران خبره و ماهر که نگاه کردن به هر کدام از آن ها رعشه بر اندام مرگ خوارا می انداخت وارد غار شدند....اوتو:
_خوش حالم که کار به دست ما تموم میشه....
آرتیکوس:
_و ما پیروز میشیم..............
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

قلاده ناگهان رها شد اليوندرا فقط فرياد ميزد مانتيكور تا چند سانتيمتري موهايش رفتو ناگهان به طرز خشني به بيرون كشيده شد اليوندرا از شدت ترس شروع به بالا اوردن كرد شون سرش راگرفت و بالا اورد: حالا نظرت چيه كوچولو؟
ناگهان اليوندرا به چشمان مانتيكور چشم دوخت صداهاي غريبي از خود در اورد شون با نگراني كه از چهره اش پيدا بود گفت:چي كار داري م.........
اما ناگهان مانتيكور به شون حمله كرد اليوندرا پا به فرار گذاشت كشتن مانتيگور مدتي وقت گرفت
و اكنون اليوندرا نبود شون با نهايت قدرت چند ثانيه قبل از اينكه الينودرا غيب شود خواند فكرش را شايد اگر اليوندرا برا ي نگاه به پشت سر برنگشته بود هرگز اينگونه نميشد
شون گفت:غار سالايرا و ناگهان سه پيكر ناپديد شدن و در كنار غار سالايرا فرود امدند در گل خيس جلوي غار جاي پاي مردي بود به تعقيب او پرداختند صدايي از پشت امد الوندرا از پشت داشت فرار ميكرد همه به دمبال او دويدند جاي پاها مصنوعي بود اما عاقبت پس از يك تعقيبو گريز طولاني اليوندرا به غار پناه برد
شايد اگر سه پيكر ميدانستند كه سر ديگر غار باززز است بر سرعت خود ميافزودند
اليوندرا طوري ميدويد كه از سن و سالش بعيد بود به سر ديگر غار رسيده بود كه ناگهان صدايي گفت راه بستست
و گروه ديگري از مرگخواران وارد شدند و اليوندرا را كت بسته به سوي ديگر غار بردند
شون با صداي پا كمي ايستاد و بعد از ديدن چهره اشناي دوستش و دوستانش خنده ي كوتاهي كرد
گتافيكس كه در راس مرگخوارن بود و اليوندرا در دستش بود گفت : بهتره برگرديم
چند ثانيه بعد محوطهي اشناي گورستان
لارا صورتش را از اليوندرا گرفت و رو به گروه ديگر گفت:چي جوري از اونجا سر در اوردين
مرگخوار با كمي تامل گفت از كارهاي لرد سياه تموم سابقش دستشه وقتي فرار كرد غهميد و چون ميدونست بچه گي ها به اون غار ميرفته ما رو هم فرستاد اونجا....
تا حالا خرفي نزده
لارا با تكان دادن سر اضافه كرد:هيچي
مرگخوار بعدي از حالا 2:30:26 ثانيه وقت دارين به حرفش بيارين محفلي تو راهن
اما قبل از اينكه لارا چيزي بگه با صداي پقي انها ناپديد شدند
لارا:منظورش چي بود؟
........................................
ناگهان اليوندرا به چشمان مانتيكور چشم دوخت صداهاي غريبي از خود در اورد شون با نگراني كه از چهره اش پيدا بود گفت:چي كار داري م.........
اما ناگهان مانتيكور به شون حمله كرد اليوندرا پا به فرار گذاشت كشتن مانتيگور مدتي وقت گرفت
و اكنون اليوندرا نبود شون با نهايت قدرت چند ثانيه قبل از اينكه الينودرا غيب شود خواند فكرش را شايد اگر اليوندرا برا ي نگاه به پشت سر برنگشته بود هرگز اينگونه نميشد
شون گفت:غار سالايرا و ناگهان سه پيكر ناپديد شدن و در كنار غار سالايرا فرود امدند در گل خيس جلوي غار جاي پاي مردي بود به تعقيب او پرداختند صدايي از پشت امد الوندرا از پشت داشت فرار ميكرد همه به دمبال او دويدند جاي پاها مصنوعي بود اما عاقبت پس از يك تعقيبو گريز طولاني اليوندرا به غار پناه برد
شايد اگر سه پيكر ميدانستند كه سر ديگر غار باززز است بر سرعت خود ميافزودند
اليوندرا طوري ميدويد كه از سن و سالش بعيد بود به سر ديگر غار رسيده بود كه ناگهان صدايي گفت راه بستست
و گروه ديگري از مرگخواران وارد شدند و اليوندرا را كت بسته به سوي ديگر غار بردند
شون با صداي پا كمي ايستاد و بعد از ديدن چهره اشناي دوستش و دوستانش خنده ي كوتاهي كرد
گتافيكس كه در راس مرگخوارن بود و اليوندرا در دستش بود گفت : بهتره برگرديم
چند ثانيه بعد محوطهي اشناي گورستان
لارا صورتش را از اليوندرا گرفت و رو به گروه ديگر گفت:چي جوري از اونجا سر در اوردين
مرگخوار با كمي تامل گفت از كارهاي لرد سياه تموم سابقش دستشه وقتي فرار كرد غهميد و چون ميدونست بچه گي ها به اون غار ميرفته ما رو هم فرستاد اونجا....
تا حالا خرفي نزده
لارا با تكان دادن سر اضافه كرد:هيچي
مرگخوار بعدي از حالا 2:30:26 ثانيه وقت دارين به حرفش بيارين محفلي تو راهن
اما قبل از اينكه لارا چيزي بگه با صداي پقي انها ناپديد شدند
لارا:منظورش چي بود؟
........................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
جزئیات کاربر

الیوندر فریاد زد:صبر کنین...
شون،لسترنج و پیتر بالای قبر ایستاده بودند و به او نگاه میکردند. الیوندر سعی میکرد از درون قبر برخیزد اما توانش را نداشت.گفت:صبر کنین.ما میتونیم با هم حرف بزنیم.
شون خنده سردی کرد و دست الیوندر را گرفت و از درون قبر بیرون آورد.با انکه هوا درون قبرستان زیاد سرد نبود الیوندر میلرزید.حتی تصور اینکه لحظه ای پیش در حال زنده به گور شدن بود لرزه بر اندامش می انداخت.
لسترنج نزدیک پیرمرد شد و با دستش زیر گلوی او را گرفت و گفت:خوب پیرمرد...مثل اینکه سر عقل اومدی نه؟فقط وای به حالت اگه بخوای ما رو سر کار بذاری.این دفعه دیگه زنده به گورت نمیکنیم...
الیوندر هنوز میلرزید و مغزش دیوانه وار کار میکرد.قدرت تصمیم گیری نداشت.اگر خیانت میکرد تمام جامعه جادویی به خطر می افتاد.با خیانت او قوانین کهن شکسته میشد و میدانست که لرد سیاه چه سوءاستفاده هایی میتواند از این کار بکند.او در تمام عمرش سفید بود.همیشه به خاطر چیزی که سفیدها معتقد بودند جنگیده بود.ولی اینبار تفاوت داشت.مسئله مرگ و زندگی بود.اگر خیانت میکرد لرد سیاه بیش از هر موقع دیگری قدرتمند میشد و اگر با او همکاری نمیکرد میمیرد.
شون که حوصله اش سر رفته بود خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی گفت:ببینم پیری...زودتر حرفت رو بزن.ما منتظریم.
الیوندر از خودش متنفر شد.چرا زندگی به یکباره اینقدر برایش مهم شده بود؟در همه زندگی اش جنگیده بود ولی حالا که پیر شده جان دوست شده بود؟
الیوندر با شجاعتی که به یکباره به دست آورده بود به سه مرگ خوار نگاه کرد و گفت:همتون برین به جهنم.من رو از مرگ نترسونید.من رو بکشید ولی محاله من با شما همکاری کنم.برین به جهنم...
شون با عصبانیت به الیوندر نزدیک شد.هیکل نحیفش را بلند کرد و با تمام قدرت او را به درون قبر پرتاب کرد. چشمان الیوندر بر اثر ضربه ناشی از پرتاب شدنش به درون قبر سیاهی رفت.بعد از چند دقیقه که بهوش آمد با چشمان تارش نگاهی به بالای قبر کرد.شخص دیگری را دید که انگار کنار قبر زانو زده بود.یک لحظه فکر کرد برای کمک به او آمده اند و با سرعتی که از سن و سالش بعید بود از جا برخواست.
وحشت تمام وجودش را فرا گرفت...هیچ کس به کمکش نیامده بود. آن سری که بالای قبر دیده بود متعلق به مانتیکوری بود که اکنون وحشیانه میغرید و میخواست خودش را به الیوندر برساند تا او را تیکه تیکه کند.مانتیکور موجودی بود با سر انسان و بدن شیرو دم عقرب.الیوندر خوب میدانست پوست این موجود هر طلسمی را دفع میکند.
شون قلاده این موجود وحشی را در دست گرفته بود و با صدایی بلندتر از غرش های مانتیکور میخندید. شون هرچند لحظه یکبار قلاده را شل میکرد تا مانتیکور اندکی به الیوندر نزدیک شود.پیرمرد در گوشه قبر چمباتمه زده بود.وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود.او آماده مرگ بود ولی نه این چنین مرگی.نمیخواست چنین وحشتناک طعمه مانتیکور شود.
پیتر با حرکت چوب دستی الیوندر را از قبر بلند کرد و به زمین کوفت.الیوندر با شنگینی به روی چمن ها و سنگلاخ های کف گورستان افتاد.
پیرمرد حتی دیگر توان آن را نداشت که از روی زمین برخیزد.لسترنج به پیرمرد نزدیک شد و گفت:خوب ببینم پسر شجاع...حالا هم اون مزخرفاتت رو درباره خیانت نکردن بلغور میکنی یا نه.
الیوندر توان جواب دادن نداشت.ناگهان برخورد نفس های گرم و بدبویی را به پست سرش احساس کرد.باورش نمیشد،مانتیکور درست بالای سر او بود...
شون،لسترنج و پیتر بالای قبر ایستاده بودند و به او نگاه میکردند. الیوندر سعی میکرد از درون قبر برخیزد اما توانش را نداشت.گفت:صبر کنین.ما میتونیم با هم حرف بزنیم.
شون خنده سردی کرد و دست الیوندر را گرفت و از درون قبر بیرون آورد.با انکه هوا درون قبرستان زیاد سرد نبود الیوندر میلرزید.حتی تصور اینکه لحظه ای پیش در حال زنده به گور شدن بود لرزه بر اندامش می انداخت.
لسترنج نزدیک پیرمرد شد و با دستش زیر گلوی او را گرفت و گفت:خوب پیرمرد...مثل اینکه سر عقل اومدی نه؟فقط وای به حالت اگه بخوای ما رو سر کار بذاری.این دفعه دیگه زنده به گورت نمیکنیم...
الیوندر هنوز میلرزید و مغزش دیوانه وار کار میکرد.قدرت تصمیم گیری نداشت.اگر خیانت میکرد تمام جامعه جادویی به خطر می افتاد.با خیانت او قوانین کهن شکسته میشد و میدانست که لرد سیاه چه سوءاستفاده هایی میتواند از این کار بکند.او در تمام عمرش سفید بود.همیشه به خاطر چیزی که سفیدها معتقد بودند جنگیده بود.ولی اینبار تفاوت داشت.مسئله مرگ و زندگی بود.اگر خیانت میکرد لرد سیاه بیش از هر موقع دیگری قدرتمند میشد و اگر با او همکاری نمیکرد میمیرد.
شون که حوصله اش سر رفته بود خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی گفت:ببینم پیری...زودتر حرفت رو بزن.ما منتظریم.
الیوندر از خودش متنفر شد.چرا زندگی به یکباره اینقدر برایش مهم شده بود؟در همه زندگی اش جنگیده بود ولی حالا که پیر شده جان دوست شده بود؟
الیوندر با شجاعتی که به یکباره به دست آورده بود به سه مرگ خوار نگاه کرد و گفت:همتون برین به جهنم.من رو از مرگ نترسونید.من رو بکشید ولی محاله من با شما همکاری کنم.برین به جهنم...
شون با عصبانیت به الیوندر نزدیک شد.هیکل نحیفش را بلند کرد و با تمام قدرت او را به درون قبر پرتاب کرد. چشمان الیوندر بر اثر ضربه ناشی از پرتاب شدنش به درون قبر سیاهی رفت.بعد از چند دقیقه که بهوش آمد با چشمان تارش نگاهی به بالای قبر کرد.شخص دیگری را دید که انگار کنار قبر زانو زده بود.یک لحظه فکر کرد برای کمک به او آمده اند و با سرعتی که از سن و سالش بعید بود از جا برخواست.
وحشت تمام وجودش را فرا گرفت...هیچ کس به کمکش نیامده بود. آن سری که بالای قبر دیده بود متعلق به مانتیکوری بود که اکنون وحشیانه میغرید و میخواست خودش را به الیوندر برساند تا او را تیکه تیکه کند.مانتیکور موجودی بود با سر انسان و بدن شیرو دم عقرب.الیوندر خوب میدانست پوست این موجود هر طلسمی را دفع میکند.
شون قلاده این موجود وحشی را در دست گرفته بود و با صدایی بلندتر از غرش های مانتیکور میخندید. شون هرچند لحظه یکبار قلاده را شل میکرد تا مانتیکور اندکی به الیوندر نزدیک شود.پیرمرد در گوشه قبر چمباتمه زده بود.وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود.او آماده مرگ بود ولی نه این چنین مرگی.نمیخواست چنین وحشتناک طعمه مانتیکور شود.
پیتر با حرکت چوب دستی الیوندر را از قبر بلند کرد و به زمین کوفت.الیوندر با شنگینی به روی چمن ها و سنگلاخ های کف گورستان افتاد.
پیرمرد حتی دیگر توان آن را نداشت که از روی زمین برخیزد.لسترنج به پیرمرد نزدیک شد و گفت:خوب ببینم پسر شجاع...حالا هم اون مزخرفاتت رو درباره خیانت نکردن بلغور میکنی یا نه.
الیوندر توان جواب دادن نداشت.ناگهان برخورد نفس های گرم و بدبویی را به پست سرش احساس کرد.باورش نمیشد،مانتیکور درست بالای سر او بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج