تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
خوابگاه مختلط هافلپاف!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

بله فقط یه معجزه می تونه هانا رو بیاره به جشن...
هلن که داشت اینا رو می خوند با سر درگمی پرسید:
_هلگا معجزه رو حالا از کجا بیاریم؟!
_تو واقعا خنگی یا خودت رو زدی به خنگی؟
این صدای تالاس بود که داشت پوزخند می زد...هلن عصبانی چوب دستیش رو در اورد و به سمت تالاس رفت که یه دفعه نانسی اومد جلوشو آروم گفت:
_نه هلن بی خیال بذار حالا این جشن تموم شه بعد!
هلن هم به خاطر دوستیش با نانسی بی خیال شد و دوباره پرسید:
_بابا هانا رو چی کار کنیم؟
در همون لحظه پیتر به همراه فرانک وارد شد...دو تاشون داشتن نفس نفس می زدن انگار کشتی گرفته بودن!
پیتر:
_بابا هانا کو؟جان من بسه جشن یه ربع دیگستا!
_ا...هانا همین جاست...این جا بود !بچه ها هانا کو؟
_واااااااااااااای نه گم شده؟تو این هیری بیری؟
=====================
هانا گم شده....یه ربع به جشنه...بچه ها باید خیلی زود پیداش کنن و دستشو بذارن تو دست فرانک تا همه چی تموم شه به خوبی...حالا هانا کجاست؟!
هلن که داشت اینا رو می خوند با سر درگمی پرسید:
_هلگا معجزه رو حالا از کجا بیاریم؟!
_تو واقعا خنگی یا خودت رو زدی به خنگی؟
این صدای تالاس بود که داشت پوزخند می زد...هلن عصبانی چوب دستیش رو در اورد و به سمت تالاس رفت که یه دفعه نانسی اومد جلوشو آروم گفت:
_نه هلن بی خیال بذار حالا این جشن تموم شه بعد!
هلن هم به خاطر دوستیش با نانسی بی خیال شد و دوباره پرسید:
_بابا هانا رو چی کار کنیم؟
در همون لحظه پیتر به همراه فرانک وارد شد...دو تاشون داشتن نفس نفس می زدن انگار کشتی گرفته بودن!
پیتر:
_بابا هانا کو؟جان من بسه جشن یه ربع دیگستا!
_ا...هانا همین جاست...این جا بود !بچه ها هانا کو؟
_واااااااااااااای نه گم شده؟تو این هیری بیری؟
=====================
هانا گم شده....یه ربع به جشنه...بچه ها باید خیلی زود پیداش کنن و دستشو بذارن تو دست فرانک تا همه چی تموم شه به خوبی...حالا هانا کجاست؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=0033FF
جزئیات کاربر

فرانک هنوز داشت با هانا حرف میزد و هانا داشت گریه میکرد و از هلگا معذرت میخواست و میگفت :
- بابا هلگا الکی گفتم دروغ گفتم غلط کردم خوب ببخشید دیگه ای بابا هلگا تو یکی از بهترین دوستای منی من نمیخوام تو رو از دست بدم ..
در حالی که فرانک هم داشت با هانا حرف میزد :
- هانی جون خوبی گلـــــــــــــــــــــم ، چی کار میکنی اره رفته بودم خونه ی عمم اینا سلام رسوندن....ا... هانا چرا گوش نمی کنی ؟ بابا من دارم باهات حرف میزنما ... اصلا من رفتم ...
هلگا به هانا نگاه میکنه و با حالت تمسخر امیزی بهش میگه :
- عشــــــــــــقت رفت .
هانا : ولش کن تو از دست من ناراحت نباش ... جون من .. اه... هلگا
و پا میشه به خوابگاه میره و روی تختش دراز میکشه ... سرش رو میزاره روی دستاش و زار زار گریه میکنه ....
- چرا من که انقدر فعالیت کردم باید با اون باشم .. همون بهتر که رفت ... با تعجب از جاش پا میشه و میگه :رفت ؟؟؟؟ حالا چی کار کنم ؟
وای و غش میکنه و میافته روی زمین ....
- هانا ..هانا ... پا شو فقط نیم ساعت مونده پاشو میخوای چی کار کنی ؟ لباسات رو بپوش ... راستی با کی میری؟
هانا : من اصلا میام جشن نمی خوام بیام مگه زوره
نـــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــام
===============================================================
فرانک رفته و هانا تنهاست و اصلا قصد نداره که به جشن بیاد و فقط یه معجزه میتونه اونو به این جشن بیاره
- بابا هلگا الکی گفتم دروغ گفتم غلط کردم خوب ببخشید دیگه ای بابا هلگا تو یکی از بهترین دوستای منی من نمیخوام تو رو از دست بدم ..
در حالی که فرانک هم داشت با هانا حرف میزد :
- هانی جون خوبی گلـــــــــــــــــــــم ، چی کار میکنی اره رفته بودم خونه ی عمم اینا سلام رسوندن....ا... هانا چرا گوش نمی کنی ؟ بابا من دارم باهات حرف میزنما ... اصلا من رفتم ...
هلگا به هانا نگاه میکنه و با حالت تمسخر امیزی بهش میگه :
- عشــــــــــــقت رفت .
هانا : ولش کن تو از دست من ناراحت نباش ... جون من .. اه... هلگا
و پا میشه به خوابگاه میره و روی تختش دراز میکشه ... سرش رو میزاره روی دستاش و زار زار گریه میکنه ....
- چرا من که انقدر فعالیت کردم باید با اون باشم .. همون بهتر که رفت ... با تعجب از جاش پا میشه و میگه :رفت ؟؟؟؟ حالا چی کار کنم ؟
وای و غش میکنه و میافته روی زمین ....
- هانا ..هانا ... پا شو فقط نیم ساعت مونده پاشو میخوای چی کار کنی ؟ لباسات رو بپوش ... راستی با کی میری؟
هانا : من اصلا میام جشن نمی خوام بیام مگه زوره
نـــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــام
===============================================================
فرانک رفته و هانا تنهاست و اصلا قصد نداره که به جشن بیاد و فقط یه معجزه میتونه اونو به این جشن بیاره
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!
جزئیات کاربر

-هانا نههههههههههههههههههههههههه....
هلگا و هانا و هلن با سرعت به سمت در كه صدا از اونجا اومده بود برگشتن و ديدن كه فرانك با قيافه اي خشم آلود و در عين حال ناراحت اونجا واستاده.فرانك به سمت هانا اومد و روبه رويش با فاصله 255سانتيمتر واستاد و گفت:
فرانك:هانا من به كي بگم؟روم نشد اخه...من اصلا صداي تو رو ميشنوم چشمام سياهي ميره گونه هام گل ميندازه...دلم ضعف ميره..رودم به هم ميريزه...صدام ميلرزه...كلم باد ميكنه...
-اه هلگا بس كن ديگه پيتر اون ور واستاده ريموس هم كه اينجاست اين چرت و پرتا چيه مينويسي؟..
هلگا:ببخشيد يه دقيقه واستاده الان درستش ميكنم!!!..
ادامه:
فرانك:ببين هانا من اصلا از اين دختره ي پرروي چشم سفيد(به هلگا اشاره ميكنه)خوشم نمياد كه بخوام توي جشن ريخت نحسش رو تحمل كنم باز تو قابل تحملتري!با من مياي جشن عزيزم؟...
گردن هانا از بالا به پايين رفت و گفت:
هانا:بايد فكر كنم.
فرانك با اخم تخم گفت:
فرانك:يه ساعت ديگه جشنه...محض اطلاع!...
بنابراين هانا دو متر عقب رفت و 456 سانتيمتر جلو امد و قضيه به خوبي و خوشي پايان يافت...
******************************************
دو دقيقه ي ديگه جشن شروع ميشه و دخترها هم توي اتاق دارن لباس ميپوشن پسرها هم آماده و كروات زده بيرون در همراه هاشون ايستادن و هي غر ميزنن و غر ميزنن:
ريموس:هلن موهات رو ببند جلوي دست و پاي آدم رو نگيره..
سرژ:اريكا جان لباست خوشگله؟...
گتا:رز كفشهاي من محكم نيست كفش پاشنه بلند نپوشي ها...
فرانك:هانا جون اون لنز آبيت رو بذار اوكي عزيزم؟...
تالاس:ناني جان جنسش زياد خوب نباشه بهتره نميخوام روي صورتم موندگار بشه!....
پيتر:هلگا نور سالن شديده يه چيزي بپوش كه برنزه نشي...
*****************************************
هانا جان از اين به بعد قبل از تصميم گرفتنت يه نظرخواهي بكن عزيزم!
هلگا و هانا و هلن با سرعت به سمت در كه صدا از اونجا اومده بود برگشتن و ديدن كه فرانك با قيافه اي خشم آلود و در عين حال ناراحت اونجا واستاده.فرانك به سمت هانا اومد و روبه رويش با فاصله 255سانتيمتر واستاد و گفت:
فرانك:هانا من به كي بگم؟روم نشد اخه...من اصلا صداي تو رو ميشنوم چشمام سياهي ميره گونه هام گل ميندازه...دلم ضعف ميره..رودم به هم ميريزه...صدام ميلرزه...كلم باد ميكنه...
-اه هلگا بس كن ديگه پيتر اون ور واستاده ريموس هم كه اينجاست اين چرت و پرتا چيه مينويسي؟..
هلگا:ببخشيد يه دقيقه واستاده الان درستش ميكنم!!!..
ادامه:
فرانك:ببين هانا من اصلا از اين دختره ي پرروي چشم سفيد(به هلگا اشاره ميكنه)خوشم نمياد كه بخوام توي جشن ريخت نحسش رو تحمل كنم باز تو قابل تحملتري!با من مياي جشن عزيزم؟...
گردن هانا از بالا به پايين رفت و گفت:
هانا:بايد فكر كنم.
فرانك با اخم تخم گفت:
فرانك:يه ساعت ديگه جشنه...محض اطلاع!...
بنابراين هانا دو متر عقب رفت و 456 سانتيمتر جلو امد و قضيه به خوبي و خوشي پايان يافت...
******************************************
دو دقيقه ي ديگه جشن شروع ميشه و دخترها هم توي اتاق دارن لباس ميپوشن پسرها هم آماده و كروات زده بيرون در همراه هاشون ايستادن و هي غر ميزنن و غر ميزنن:
ريموس:هلن موهات رو ببند جلوي دست و پاي آدم رو نگيره..
سرژ:اريكا جان لباست خوشگله؟...
گتا:رز كفشهاي من محكم نيست كفش پاشنه بلند نپوشي ها...
فرانك:هانا جون اون لنز آبيت رو بذار اوكي عزيزم؟...
تالاس:ناني جان جنسش زياد خوب نباشه بهتره نميخوام روي صورتم موندگار بشه!....
پيتر:هلگا نور سالن شديده يه چيزي بپوش كه برنزه نشي...
*****************************************
هانا جان از اين به بعد قبل از تصميم گرفتنت يه نظرخواهي بكن عزيزم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر

در همون لحظه هانا وارد میشه و میبینه که هلن و هلگا دارن با هم حرف میزنن
هانا میاد جلو و میگه : هلن ؟چی شده ؟
هلن پا میشه و دستش رو می بره بالا که هلگا میاد و جلوش وای میسه و بر میگرده و به هانا نگاه میکنه که جمع شده و اونو در اغوش میگیره
هلن : چی شده : اصلا به تو چه که چی شده ؟
هانا باز میشه و میگه : اها فهمیدم از دستم بخاطر ریموس ناراحتی ؟؟؟ خوب بیا ریموس مال تو اون جا رو نگاه کن رز خودش گفت که تو ریموس رو نمی خوای !!
هلن : نه من ریموس رو می خوام !!
در همون موقع هلگا هانا رو میکشه عقب و بهش میگه : تو چرا نمی زاری این با ریموس باشه تو که میدونی لوسه (
)
هانا میگه : اخه خوب منم می خوام با ریموس باشم اگه نشد با..با .. و سرش رو میندازه پائین و هلگا حرفشرو ادامه میده
هلگا: با پیتر؟؟
هانا سرش رو به علامت تایید تکون میده
هلگا خودش دقیقا نمی دونه چی کار کنه ولی بخاطر خواهرش هلن و دوست صمیمیش هانا قبول میکنه : باشه پس اینطوری شد
فرانک --------------- با هلگا
ریموس-------------با هلن
پیتر------------------با هانا
تالاس--------------با نانسی
گتا------------با رز
-----------------------------------------------------------------------
هلگا با جان فدا کردن همه چیزرو درست میکنه تا جشن به خوبی و خوشی تموم بشه اما هلن هنوز از دست هانا عصبیه
هانا میاد جلو و میگه : هلن ؟چی شده ؟
هلن پا میشه و دستش رو می بره بالا که هلگا میاد و جلوش وای میسه و بر میگرده و به هانا نگاه میکنه که جمع شده و اونو در اغوش میگیره
هلن : چی شده : اصلا به تو چه که چی شده ؟
هانا باز میشه و میگه : اها فهمیدم از دستم بخاطر ریموس ناراحتی ؟؟؟ خوب بیا ریموس مال تو اون جا رو نگاه کن رز خودش گفت که تو ریموس رو نمی خوای !!
هلن : نه من ریموس رو می خوام !!
در همون موقع هلگا هانا رو میکشه عقب و بهش میگه : تو چرا نمی زاری این با ریموس باشه تو که میدونی لوسه (
) هانا میگه : اخه خوب منم می خوام با ریموس باشم اگه نشد با..با .. و سرش رو میندازه پائین و هلگا حرفشرو ادامه میده
هلگا: با پیتر؟؟
هانا سرش رو به علامت تایید تکون میده
هلگا خودش دقیقا نمی دونه چی کار کنه ولی بخاطر خواهرش هلن و دوست صمیمیش هانا قبول میکنه : باشه پس اینطوری شد
فرانک --------------- با هلگا
ریموس-------------با هلن
پیتر------------------با هانا
تالاس--------------با نانسی
گتا------------با رز
-----------------------------------------------------------------------
هلگا با جان فدا کردن همه چیزرو درست میکنه تا جشن به خوبی و خوشی تموم بشه اما هلن هنوز از دست هانا عصبیه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!
جزئیات کاربر

هلن بدو بدو به اتاقش برگشت و در رو قفل کرد و نشست زار زار گریه کردن!
_همشون نامردن!واقعا که!همه ی پسرا دروغ گو و بی وفان!خواهرم که این جوری کنه...اینجوری کنه...
در همین موقع صدای هلگا که همیشه همدم تنهایی هلن بود از پشت در اومد:
_هلن...هلن؟خب چیزی نیست که با فرانک برو!
_نمی خوام هلگا!من پیتر رو خواستم که با تو شد بعد به ریموس امیدوار شدم که اونم...
بعد هم سرژو از دست دادم!هلگا من دیگه با هیچ کسی نمی رم !یا با یکی از اینا یا اصلا تو جشن شرکت نمی کنم !اصلا من خودمو می کشم!
===================
هلن واقعا ناراحت و عصبانیه!بقیه هم که همه به آرزوشون رسیدن دارن برای جشن آماده می شن!هلن الان فقط می خواد بمیره!جشن 1 ساعت دیگست!
_همشون نامردن!واقعا که!همه ی پسرا دروغ گو و بی وفان!خواهرم که این جوری کنه...اینجوری کنه...
در همین موقع صدای هلگا که همیشه همدم تنهایی هلن بود از پشت در اومد:
_هلن...هلن؟خب چیزی نیست که با فرانک برو!
_نمی خوام هلگا!من پیتر رو خواستم که با تو شد بعد به ریموس امیدوار شدم که اونم...
بعد هم سرژو از دست دادم!هلگا من دیگه با هیچ کسی نمی رم !یا با یکی از اینا یا اصلا تو جشن شرکت نمی کنم !اصلا من خودمو می کشم!
===================
هلن واقعا ناراحت و عصبانیه!بقیه هم که همه به آرزوشون رسیدن دارن برای جشن آماده می شن!هلن الان فقط می خواد بمیره!جشن 1 ساعت دیگست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=0033FF
جزئیات کاربر

در همون موقع اریکا وارد میشه و میگه : هوی یرژ مگه تو با من نبودی ؟؟
سرژ که شبیه یه مرغ پر کنده بود اومد جلو : خ..خ..خوب از دستم ناراحت نشو من.. خوب ریموس مساد با تو
اریکا : نه من ریموس رو نمی خوام من تو رو میخوام و اگه تو هم نشدی...
ارنی در حالی که نیشش تا بنا گوشش باز بود گفت : با من
هلنا با تمام خشمش به ارنی نگاه کرد و...
شپلق
-وای نه مرد؟
-هانا چی کار کردی ؟
- حقش بود ..
ریموس که کم کم داشت میومد گفت : خوب هانا ارنیی که الحمد الله مرد ... هلنم که من رو نمی خواد پس ... هانا با من میای ؟
هانا که همیشه ارزو داشت با ریموس بره و همچنین هلن هم بد جوری قبلا جلوش پز میداد گفت : با کمال میــــــل
در همون لحظه ارنی پا شد و به اریکا نگاه کرد و گفت : میای ؟
اریکا با سر تایید کرد ...
و هنوز هلن با تعجب به هانا و ریوس زل زده بود و داشت سعی میکرد که عصبانیتش رو بروز نده
----------------------------------------------------------------
کمتر از 2 ساعت به جشن مونده و فقط هلن و فرانک هستن که یاری ندارن و فرانک هنوز به هلن پیشنهاد نداده ...
سرژ که شبیه یه مرغ پر کنده بود اومد جلو : خ..خ..خوب از دستم ناراحت نشو من.. خوب ریموس مساد با تو
اریکا : نه من ریموس رو نمی خوام من تو رو میخوام و اگه تو هم نشدی...
ارنی در حالی که نیشش تا بنا گوشش باز بود گفت : با من
هلنا با تمام خشمش به ارنی نگاه کرد و...
شپلق
-وای نه مرد؟
-هانا چی کار کردی ؟
- حقش بود ..
ریموس که کم کم داشت میومد گفت : خوب هانا ارنیی که الحمد الله مرد ... هلنم که من رو نمی خواد پس ... هانا با من میای ؟
هانا که همیشه ارزو داشت با ریموس بره و همچنین هلن هم بد جوری قبلا جلوش پز میداد گفت : با کمال میــــــل
در همون لحظه ارنی پا شد و به اریکا نگاه کرد و گفت : میای ؟
اریکا با سر تایید کرد ...
و هنوز هلن با تعجب به هانا و ریوس زل زده بود و داشت سعی میکرد که عصبانیتش رو بروز نده
----------------------------------------------------------------
کمتر از 2 ساعت به جشن مونده و فقط هلن و فرانک هستن که یاری ندارن و فرانک هنوز به هلن پیشنهاد نداده ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!
جزئیات کاربر

هلگا با سرعت به سمت اتاق پسران رفت و با هلن كه داشت گريه مي كرد و كمك مي خواست برخورد كرد
هلگا : هلن چي شده ؟؟؟؟
هلن :م م مممممممم....... اما آنقدر نگران و وحشت زده بود كه نتونست حرفش رو بزنه البته نيازي هم نبود چون ريموس آويزون از دار رو ديد
هلن :
حا حا حاللللللللا مممن بببا ككي بببرم ؟؟؟؟؟؟؟
هلگا :ها؟
با اين حرف هلن رز كه تازه وارد اتاق شده بود زد زير خنده
رز : اون چيزي كه زياده پسره مثلا ....
در همين موقع صداي ريموس از اونور اتاق اومد كه گفت :(( من))
رز و هلگا زدند زير خنده . اما اين دليل نمي شد كه هلن هم بخنده صورت هلن به شدت برافروخته بود و معلوم بود كه حتي يه لحظه ديگه هم نمي تونه ريموس رو تحمل كنه
هلن با قاطعيت تمام گفت :خب حالا كه ريموس جان اينقدر شوخ طبع هستند بهتره يك دختر شوخ گير بيارن چون من يه لحظه هم حاضر نيستم با اون تو يول بال باشم
رز :
هلگا اونقدر تعجب كرده بود كه نتونست جلوي زبونش رو بگيره : ميشه بگي اگه ريموس با تو نياد كي مي خواد با تو بياد ؟
صداي از پشت هلن به گوش رسيد اما اين صداي ريموس نبود بلكه صداي سرژ بود !
هلن هم كه سر از پا نمي شناخت گفت : بله درسته
ريموس : چي ؟؟؟؟؟؟؟
اريكا : نهههههههههههههههههههه
......................................
يالاخره بعد از يه ماه و خورده اي يه نمايشنامه زدم
هلگا : هلن چي شده ؟؟؟؟
هلن :م م مممممممم....... اما آنقدر نگران و وحشت زده بود كه نتونست حرفش رو بزنه البته نيازي هم نبود چون ريموس آويزون از دار رو ديد
هلن :
حا حا حاللللللللا مممن بببا ككي بببرم ؟؟؟؟؟؟؟
هلگا :ها؟
با اين حرف هلن رز كه تازه وارد اتاق شده بود زد زير خنده
رز : اون چيزي كه زياده پسره مثلا ....
در همين موقع صداي ريموس از اونور اتاق اومد كه گفت :(( من))
رز و هلگا زدند زير خنده . اما اين دليل نمي شد كه هلن هم بخنده صورت هلن به شدت برافروخته بود و معلوم بود كه حتي يه لحظه ديگه هم نمي تونه ريموس رو تحمل كنه
هلن با قاطعيت تمام گفت :خب حالا كه ريموس جان اينقدر شوخ طبع هستند بهتره يك دختر شوخ گير بيارن چون من يه لحظه هم حاضر نيستم با اون تو يول بال باشم
رز :
هلگا اونقدر تعجب كرده بود كه نتونست جلوي زبونش رو بگيره : ميشه بگي اگه ريموس با تو نياد كي مي خواد با تو بياد ؟
صداي از پشت هلن به گوش رسيد اما اين صداي ريموس نبود بلكه صداي سرژ بود !
هلن هم كه سر از پا نمي شناخت گفت : بله درسته
ريموس : چي ؟؟؟؟؟؟؟
اريكا : نهههههههههههههههههههه
......................................
يالاخره بعد از يه ماه و خورده اي يه نمايشنامه زدم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
جزئیات کاربر

همه در حال جنب و جوش و ديدن تدارك براي جشن بودن ...ولي نه همه
تالاس و نانسي نبودن ... هلگا همينطوري داشت دنبال اونل ميگشت ولي بين بچهها نبودن . خواست پيتر رو صدا كنه ولي ديد كه سر پيتر از همه شلوغ تر . فقط سوالي از همه پرسيد : بچهها...شما تالي و ناني رو نديديد ؟
بعضيها گفتند نه و بعضي با حركت سر پاسخ منفي گرفت ...
پس تصميم گرفت به دنبال اونا بره چون كمك ميخواست
همين كه از در خارج شد ديد كه دو نفر توي سالن غذاخوري ميخندن و اصلا متوجه حضور هلگا نشد...
هلگا رو به تالاس با عصبانيت گفت : نانسي يه دختره ... نبايد انتظار داشت كه تو رو ول كنه ولي تو كه ميتوني چند ساعت اونو ول كني ... مگه نه؟
تالاس كه از بدو ورود به هافل تا الان رابطهي چندان خوبي با هلگا نداشت با دهان كجي اداي هلگا را در آورد و موجب شد كه نانسي قهقهي بلندي بزنه و به دنبال خندهي نانسي تالاس هم نيش خندي زد
هلگا با حرص : الان موقع خالي كردن عقده نيست چون خودت ميدوني اگر موقعش بود خودم حالتو ميگرفتم..نانسي كه قهقهش تبديل به لبخند شده بود گفت : خب حالا ما دوتا بايد چي كار كنيم ؟؟؟
هلگا:شما بايـــــــ.....
ولي نتونست حرفشو ادامه بده چون صداي جيغ بلندي كه با گريه همراه بود شنيده شد
- ريـــــــــــــــــموس ... كمك كنيد
اين صداي هلن بود كه اين اسم رو با جيغ بر زبان آورده بود
هر سه نفر به سمت خوابگاه رفتن و ديدن كه ...
ادامه دارد .
تالاس و نانسي نبودن ... هلگا همينطوري داشت دنبال اونل ميگشت ولي بين بچهها نبودن . خواست پيتر رو صدا كنه ولي ديد كه سر پيتر از همه شلوغ تر . فقط سوالي از همه پرسيد : بچهها...شما تالي و ناني رو نديديد ؟
بعضيها گفتند نه و بعضي با حركت سر پاسخ منفي گرفت ...
پس تصميم گرفت به دنبال اونا بره چون كمك ميخواست
همين كه از در خارج شد ديد كه دو نفر توي سالن غذاخوري ميخندن و اصلا متوجه حضور هلگا نشد...
هلگا رو به تالاس با عصبانيت گفت : نانسي يه دختره ... نبايد انتظار داشت كه تو رو ول كنه ولي تو كه ميتوني چند ساعت اونو ول كني ... مگه نه؟
تالاس كه از بدو ورود به هافل تا الان رابطهي چندان خوبي با هلگا نداشت با دهان كجي اداي هلگا را در آورد و موجب شد كه نانسي قهقهي بلندي بزنه و به دنبال خندهي نانسي تالاس هم نيش خندي زد
هلگا با حرص : الان موقع خالي كردن عقده نيست چون خودت ميدوني اگر موقعش بود خودم حالتو ميگرفتم..نانسي كه قهقهش تبديل به لبخند شده بود گفت : خب حالا ما دوتا بايد چي كار كنيم ؟؟؟
هلگا:شما بايـــــــ.....
ولي نتونست حرفشو ادامه بده چون صداي جيغ بلندي كه با گريه همراه بود شنيده شد
- ريـــــــــــــــــموس ... كمك كنيد
اين صداي هلن بود كه اين اسم رو با جيغ بر زبان آورده بود
هر سه نفر به سمت خوابگاه رفتن و ديدن كه ...
ادامه دارد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در 1385/2/15 9:52:16
جزئیات کاربر

هانا از ته اتاق به طرف اریکا رفت و گفت : خوب حالا تو چی کار میکنی ؟؟
اریکا: نمی دونم تازه اومدم اخه... هیچی و به طرف پسرا نگاه کرد که دید سرژ چشماش برق میزنه
اریکا : اره؟؟؟
سرژ : اوهوم
پس اریکا هم معلوم شد با کی میره !!!
هلگا در حالی که داشت همینطوری راه میرفت گفت : حالا کیا موندن ؟؟
و در کمال تعجب دید که کسی دستش رو نبرد بالا ...
-خوب پس همه چی رو به راهه
- ایول...ایول ..
- اخیـــــــــــــــَش راحت شدیما !!!
----------------------------------------------------------------
تقریبا دو ساعت مونده تا جشن و همه در حال جنب و جوش برای دیدن تدارکات جشن هستند .
اریکا: نمی دونم تازه اومدم اخه... هیچی و به طرف پسرا نگاه کرد که دید سرژ چشماش برق میزنه
اریکا : اره؟؟؟
سرژ : اوهوم
پس اریکا هم معلوم شد با کی میره !!!
هلگا در حالی که داشت همینطوری راه میرفت گفت : حالا کیا موندن ؟؟
و در کمال تعجب دید که کسی دستش رو نبرد بالا ...
-خوب پس همه چی رو به راهه
- ایول...ایول ..
- اخیـــــــــــــــَش راحت شدیما !!!
----------------------------------------------------------------
تقریبا دو ساعت مونده تا جشن و همه در حال جنب و جوش برای دیدن تدارکات جشن هستند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگي قصه ي مرد يخ فروشي ست كه از او پرسيدند فروختي؟؟ گفت نخريرند تمام شد!
جزئیات کاربر

بعد از اينكه نانسي شرطش رو گفت همه از جمله تالاس در حالت شك فرورفته بودن!آخه شرط نانسي اين بودش كه تالاس با اون بره به جشن و هانا هم بايد يه همراه ديگه پيدا كنه!در اينجا بود كه بايد گفت:ماااااااااا..
هلگا با قيافه وا رفته كه معلوم دلش واسه خواهرش(هانا)سوخته يه نگاه به تالاس كرد و يه نگاه به نانسي بعد گفت:
هلگا:ولي اخه نانسي..اون به هانا گفته بود...
نانسي:خب حالا هم بايد به من بگه!چيز سختي نيستش كه..
هلگا كنار نانسي روي مبل نشست و رو به تالاس گفت:
هلگا:حالا ببينم تو هنوز ميخواي با هانا بري يا اينكه نانسي رو ترجيح ميدي؟..
تالاس دستي به موهاش كشيد و بعد قبل از اينكه مجبور به بيان تصميم خودش كه در هر صورت دل يه نفر رو ميشكوند بشه خدا بهش رحم كرد و هانا از اون سر اتاق در حالي كه كنار ارني ايستاده بود داد زد:
هانا:هلگا نميخواد توي منگنه بذاريش من در هر صورت با اون به جشن نميرفتم!البته ببخشيدا ولي خب ترجيح ميدم كه به خواهش ارني جواب بدم!
همه ي پسرها و حتي دخترها هم با دهن باز به ارني نگاه ميكردن و صداي "لعنتي" گفتن چند تا از پسرا هم از اون ور اتاق به گوش رسيد!مطمئنا كساني بودن كه ميخواستن از هانا دعوت كنن!تنها چهره به وضوح خوشحال جمع به غير از هانا و ارني تالاس بود كه معلوم بود خودش هم دلش ميخواسته با نانسي به جشن بره!تالاس با صداي بلند و خوشحال رو به نانسي گفت:
تالاس:اينم از اين..حالا با من به جشن مياي نانسي؟...
********************************************
شب ساعت هفت و نيم جشن شروع ميشد و بيشتر بچه ها همراه خودشون رو پيدا كرده بودن...پيتر با هلگا ميرفت..هانا با ارني..هلن با ريموس..گتا با رز..نانسي با تالاس..ولي خب هنوز چندنفري بودن كه همراه نداشتن ولي بايد در عرض پنج شيش ساعت قبل از اينكه جشن شروع بشه پيدا ميكردن...حالا چي ميشه؟...
هلگا با قيافه وا رفته كه معلوم دلش واسه خواهرش(هانا)سوخته يه نگاه به تالاس كرد و يه نگاه به نانسي بعد گفت:
هلگا:ولي اخه نانسي..اون به هانا گفته بود...
نانسي:خب حالا هم بايد به من بگه!چيز سختي نيستش كه..
هلگا كنار نانسي روي مبل نشست و رو به تالاس گفت:
هلگا:حالا ببينم تو هنوز ميخواي با هانا بري يا اينكه نانسي رو ترجيح ميدي؟..
تالاس دستي به موهاش كشيد و بعد قبل از اينكه مجبور به بيان تصميم خودش كه در هر صورت دل يه نفر رو ميشكوند بشه خدا بهش رحم كرد و هانا از اون سر اتاق در حالي كه كنار ارني ايستاده بود داد زد:
هانا:هلگا نميخواد توي منگنه بذاريش من در هر صورت با اون به جشن نميرفتم!البته ببخشيدا ولي خب ترجيح ميدم كه به خواهش ارني جواب بدم!
همه ي پسرها و حتي دخترها هم با دهن باز به ارني نگاه ميكردن و صداي "لعنتي" گفتن چند تا از پسرا هم از اون ور اتاق به گوش رسيد!مطمئنا كساني بودن كه ميخواستن از هانا دعوت كنن!تنها چهره به وضوح خوشحال جمع به غير از هانا و ارني تالاس بود كه معلوم بود خودش هم دلش ميخواسته با نانسي به جشن بره!تالاس با صداي بلند و خوشحال رو به نانسي گفت:
تالاس:اينم از اين..حالا با من به جشن مياي نانسي؟...
********************************************
شب ساعت هفت و نيم جشن شروع ميشد و بيشتر بچه ها همراه خودشون رو پيدا كرده بودن...پيتر با هلگا ميرفت..هانا با ارني..هلن با ريموس..گتا با رز..نانسي با تالاس..ولي خب هنوز چندنفري بودن كه همراه نداشتن ولي بايد در عرض پنج شيش ساعت قبل از اينكه جشن شروع بشه پيدا ميكردن...حالا چي ميشه؟...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج