جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
21 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[educate]] کارگاه داستاننویسی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

میدان گریمولد - سر میز شام
همه دور میز محفل نشسته بودند . در یک انتهای میز آلبوس دیده میشد که با قاشق چنگالا روی میز ضرب گرفته بود و ملت رو رهبری میکرد . همه با هم یک صدا میگفتند :
- ما غذا میخوایم یالا ، ما غذا میخوایم یالا .
در همون لحظه در آشپزخونه باز شد و ملت که فکر میکردند مالی با دیس غذا داره میاد هورایی کشیدند . اما بلافاصله هواری خود را با شنیدن صدای جیغ خانم ویزلی خوردند چرا که چشمشان به کریچر افتاد که در حالی که زیر دیس غذا گم دیده نمیشد داشت همراه با دیس از آنجا فرار میکرد .
ملت
سیریش : ای کریچ بوقییی.....
و با دو به دنبال کریچ افتاد .
چند لحظه بعد .
سیریش دیس غذا رو از کریچ گرفته بود و به عنوان تنبیه اونو با ققی دامبلدور توی یه قفس انداخته بود (
)
بالاخره همه آرامش خودشونو بدست آورده بودند .
مالی در حالی که ایستاده بود گفت :
- بشقاباتونو بدید براتون غذا بکشم .
بلافاصله ملت بشقاباشونو به سمت خانم ویزلی دراز کردند که .
درررینگ دررررینگ درررینگ
هری : آخ ... آخ... بخششید صدای موبایل من بود
آلبوس : خوب نمیتونی سایلنتش کنی ؟ پسره کله زخمی ! اومدیم یه غذا بخوریما !
اما دیگر کار از کار گذشته بود . صدای جیغ مادر سیریوس رفت . بالا .
- دورگه های کثیف ... ارزشی های بدبخت ... گند زاده های جهش یافته ..... نژادهای پست .... مدیرای....
آقای ویزلی : اه سیریش برو صدای این ننتو خفه کن اومدیم دو دقیقه یه غذا بخوریما .
بلافاصله سیریوس از جاش پرید و با خشم به سمت طبقه پایین روانه شد .
چند دقیقه بعد .
ملت با خشم دور میز غذا نشسته بودند .
خانم ویزلی با خشم گفت :
- بشقاباتونو بدید غذا رو بکشم ....
ناگهان در باز شد و نیمفادورا وارد شد .
مالی : نه همون جا که هستی وایسا !
نیمفادورا با خوش رویی لبخندی زد و گفت :
- د.... دست تنهایی بزار کمکت کنم .
مالی : نه ... تو همونجا... وایسا .
نیمفادورا : نه بابا این حرفا رو نداریم
مالی : نهههههههههههه !!!
اما نیمفادورا پرید که بشقابا رو از دست مالی بگیره ، مالی هم از خودش مقاومت نشون داد . ناگهان مالی از این ور افتاد زمین و نیمفادورا از اون ور و بشقابا رفتن هوا ....
گیش دوش شترق !
ملت
دوباره صدای داد و بیداد مادر سیریوس بالا رفت .
- دورگه های بی ناموس... از خونم برین بیرون ...
بلافاصله سیریوس سطل آبی رو در دستش ظاهر کرد و در یک حرکت انتحاری از بالای پله های ریخت رو سر تابلوی مادرش .
مادر سیریوس : .................
ملت
چند لحظه بعد .
غذا کاملا یخ کرده بود و ملت هنوز موفق به خوردن آن نشده بودند . اما بار دیگر به دور میز جمع شده بودند تا تلاش های خودشونو از سر بگیرند .
مالی در حالی که بالای سر همه ایستاده بود گفت :
- بشقاباتونو بدید . غذا بکشم .
بلافاصله همه به اطراف خودشون نگاه کردند . اما گویا امن و امان بود .
ملت
آلبوس : مالی بدو غذا رو بکش
اما در کمال تعجب برای بار سوم صدای مادر سیریوس بلند شد .
ملت
آقای ویزلی : چی شد ؟ ما که دیگه صدایی از خودمون در نیاوردیم .
آلبوس : باب ولش کن ، باید با این مسائل به صورت منطقی رفتار کنیم .
در همون لحظه صدای مادر سیریوس از طبقه پایین شنیده شد .
- گند زاده از خونه من برو بیرون !!!
هرمیون : به شخصیت من بر خورد برین این صدا رو قطع کنید .
آلبوس : اشکال نداره هرمیون ... باید سعی کنی جنبه داشته باشی . حالا بهت گفت گندزاده ، گند زاده هم بر وزن مشنگ زاده . به دل نگیر . بابا مالی غذا رو بده ... دارم از گرسنگی ....
در همون لحظه باز صدای مادر سیریوس شنیده شد :
- پیر مرد خرفت .... دوست گندزاده ها .... پیر پاتال بدبخت جلف !
آلبوس : چی با من بود ؟
ملت : باب ... به دل نگیر باید جنبه داشته باشی .
آلبوس : نه الان بهش نشون میدم کی خرفته !
آلبوس اینو گفت و قبل از اینکه کسی بتواند جلوشو بگیرد از چاچوب در خارج شد .
صدای آلبوس از پشت در شنیده شد :
- هووووی پیر زن خرفت به کی گفتی . پیر پاتال ؟
ملت
رون : ووواه الان آلبوس میزنه نفلش میکنه .
مدتی سکوت بر قرار شد ناگهان برای چندمین بار صدای داد و بیداد بالا گرفت .
- کمک ... هلپ می ! خواهش میکنم.... خخخ خخخ ....
اما این صدای مادر سیریوس نبود بلکه ....
مالی : اوه خدای من این صدای آلبوسه !
ملت
بلافاصله همه به سمت راه پله ها هجوم بردند . و با تعجب به صحنه نگاه کردند .
مادر سیریوس با دستش آلبوس رو گرفته بود و میخواست خفش کنه . و آلبوس امیدوارانه تقلا میکرد .
بلافاصله ملت به سمت تابلوی دردسر ساز مادر سیریوس هجوم بردند تا اونو از دست مادر سیریوس نجات بدند اما مادر سیریوس نیز به آلبوس چنگ انداخته بود و ولش نمیکرد . در نتیجه آلبوس در بین دو جبهه در نوسان بود .
دوربین از روی این صحنه ارزشی چشم برداشت و آروم به سمت طبقه بالا برگشت و روی میز زوم کرد.... یک سر میز کریچ نشسته بود و اون یکی سرشم ققی و دوتایی داشتن غذا رو میخوردن ! و بدین ترتیب حق به حق دار رسید
( این قسمت برای افزایش رفاقت ها بودش !!!
)
همه دور میز محفل نشسته بودند . در یک انتهای میز آلبوس دیده میشد که با قاشق چنگالا روی میز ضرب گرفته بود و ملت رو رهبری میکرد . همه با هم یک صدا میگفتند :
- ما غذا میخوایم یالا ، ما غذا میخوایم یالا .
در همون لحظه در آشپزخونه باز شد و ملت که فکر میکردند مالی با دیس غذا داره میاد هورایی کشیدند . اما بلافاصله هواری خود را با شنیدن صدای جیغ خانم ویزلی خوردند چرا که چشمشان به کریچر افتاد که در حالی که زیر دیس غذا گم دیده نمیشد داشت همراه با دیس از آنجا فرار میکرد .
ملت
سیریش : ای کریچ بوقییی.....
و با دو به دنبال کریچ افتاد .
چند لحظه بعد .
سیریش دیس غذا رو از کریچ گرفته بود و به عنوان تنبیه اونو با ققی دامبلدور توی یه قفس انداخته بود (
) بالاخره همه آرامش خودشونو بدست آورده بودند .
مالی در حالی که ایستاده بود گفت :
- بشقاباتونو بدید براتون غذا بکشم .
بلافاصله ملت بشقاباشونو به سمت خانم ویزلی دراز کردند که .
درررینگ دررررینگ درررینگ
هری : آخ ... آخ... بخششید صدای موبایل من بود
آلبوس : خوب نمیتونی سایلنتش کنی ؟ پسره کله زخمی ! اومدیم یه غذا بخوریما !
اما دیگر کار از کار گذشته بود . صدای جیغ مادر سیریوس رفت . بالا .
- دورگه های کثیف ... ارزشی های بدبخت ... گند زاده های جهش یافته ..... نژادهای پست .... مدیرای....
آقای ویزلی : اه سیریش برو صدای این ننتو خفه کن اومدیم دو دقیقه یه غذا بخوریما .
بلافاصله سیریوس از جاش پرید و با خشم به سمت طبقه پایین روانه شد .
چند دقیقه بعد .
ملت با خشم دور میز غذا نشسته بودند .
خانم ویزلی با خشم گفت :
- بشقاباتونو بدید غذا رو بکشم ....
ناگهان در باز شد و نیمفادورا وارد شد .
مالی : نه همون جا که هستی وایسا !
نیمفادورا با خوش رویی لبخندی زد و گفت :
- د.... دست تنهایی بزار کمکت کنم .
مالی : نه ... تو همونجا... وایسا .
نیمفادورا : نه بابا این حرفا رو نداریم
مالی : نهههههههههههه !!!
اما نیمفادورا پرید که بشقابا رو از دست مالی بگیره ، مالی هم از خودش مقاومت نشون داد . ناگهان مالی از این ور افتاد زمین و نیمفادورا از اون ور و بشقابا رفتن هوا ....
گیش دوش شترق !
ملت
دوباره صدای داد و بیداد مادر سیریوس بالا رفت .
- دورگه های بی ناموس... از خونم برین بیرون ...
بلافاصله سیریوس سطل آبی رو در دستش ظاهر کرد و در یک حرکت انتحاری از بالای پله های ریخت رو سر تابلوی مادرش .
مادر سیریوس : .................
ملت
چند لحظه بعد .
غذا کاملا یخ کرده بود و ملت هنوز موفق به خوردن آن نشده بودند . اما بار دیگر به دور میز جمع شده بودند تا تلاش های خودشونو از سر بگیرند .
مالی در حالی که بالای سر همه ایستاده بود گفت :
- بشقاباتونو بدید . غذا بکشم .
بلافاصله همه به اطراف خودشون نگاه کردند . اما گویا امن و امان بود .
ملت
آلبوس : مالی بدو غذا رو بکش
اما در کمال تعجب برای بار سوم صدای مادر سیریوس بلند شد .
ملت
آقای ویزلی : چی شد ؟ ما که دیگه صدایی از خودمون در نیاوردیم .
آلبوس : باب ولش کن ، باید با این مسائل به صورت منطقی رفتار کنیم .
در همون لحظه صدای مادر سیریوس از طبقه پایین شنیده شد .
- گند زاده از خونه من برو بیرون !!!
هرمیون : به شخصیت من بر خورد برین این صدا رو قطع کنید .
آلبوس : اشکال نداره هرمیون ... باید سعی کنی جنبه داشته باشی . حالا بهت گفت گندزاده ، گند زاده هم بر وزن مشنگ زاده . به دل نگیر . بابا مالی غذا رو بده ... دارم از گرسنگی ....
در همون لحظه باز صدای مادر سیریوس شنیده شد :
- پیر مرد خرفت .... دوست گندزاده ها .... پیر پاتال بدبخت جلف !
آلبوس : چی با من بود ؟
ملت : باب ... به دل نگیر باید جنبه داشته باشی .
آلبوس : نه الان بهش نشون میدم کی خرفته !
آلبوس اینو گفت و قبل از اینکه کسی بتواند جلوشو بگیرد از چاچوب در خارج شد .
صدای آلبوس از پشت در شنیده شد :
- هووووی پیر زن خرفت به کی گفتی . پیر پاتال ؟
ملت
رون : ووواه الان آلبوس میزنه نفلش میکنه .
مدتی سکوت بر قرار شد ناگهان برای چندمین بار صدای داد و بیداد بالا گرفت .
- کمک ... هلپ می ! خواهش میکنم.... خخخ خخخ ....
اما این صدای مادر سیریوس نبود بلکه ....
مالی : اوه خدای من این صدای آلبوسه !
ملت
بلافاصله همه به سمت راه پله ها هجوم بردند . و با تعجب به صحنه نگاه کردند .
مادر سیریوس با دستش آلبوس رو گرفته بود و میخواست خفش کنه . و آلبوس امیدوارانه تقلا میکرد .
بلافاصله ملت به سمت تابلوی دردسر ساز مادر سیریوس هجوم بردند تا اونو از دست مادر سیریوس نجات بدند اما مادر سیریوس نیز به آلبوس چنگ انداخته بود و ولش نمیکرد . در نتیجه آلبوس در بین دو جبهه در نوسان بود .
دوربین از روی این صحنه ارزشی چشم برداشت و آروم به سمت طبقه بالا برگشت و روی میز زوم کرد.... یک سر میز کریچ نشسته بود و اون یکی سرشم ققی و دوتایی داشتن غذا رو میخوردن ! و بدین ترتیب حق به حق دار رسید
( این قسمت برای افزایش رفاقت ها بودش !!!
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/6 13:54:54
جزئیات کاربر

ببخشید که این دفعه یک مقدار دیر شد امیدوارم دیگه اتفاق نیافته
هدویگ :
مقدار زیادی از اول داستانت اگر نباشه هم مشکلی به وجود نمی یاد مثلا فکر کن اگه داستانت از اینجا شروع میشد هم کامل بود
هری سعی می کرد از میان جمعیت مسیرشو به سمت مغازه ی فلوریش و بلاتز باز کنه.رون و هرمیون با دقت به دنبال هری می اومدن تا اونو گم نکنن.
قرار بود خانم ویزلی رو توی مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز ملاقات کنن.
تو همین سه خط کل داستان شرح داده شده این که هری و هرمیون و رون تو دیاگون هستند و خانم ویزلی توی فلوریش منتظر اوناست پس لازم نبود اون قسمت اول رو بنویسی که باعث طولانی تر شدن متنت بشه
هری به اطراف نگاهی انداخت و ناگهان متوقف شد.به طوری که رون از پشت سر به اون برخورد کرد و به طبع اون هرمیون هم به رون برخورد کرد.
رون به هری که داشت به سمت راست نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت:
_چی شده هری؟
هری به مغازه ای که در سمت راستش بود خیره شده بود.بالای در ورودی مغازه روی تابلویی از جنس چوب نوشته شده بود:
کتاب فروشی فلوریش و بلاتز
اینجا وقتی چنین توصیفی میکنی خواننده بدون شک فکر میکنه هری چیز غیر منتظره ای دیده مثلا مالفوی یا یک مرگخوار و کلا هر چیزی که انتظارش رو نداشته باشه ولی تو اومدی چیزی رو نوشتی که هری دقیقا دنبالش بود در ضمن هری بارها به اونجا رفته این طور نیست که این ور اون ور رو نگاه کنه تا مغازه رو پیدا کنه
با دیدن هری نه تنها اون لبخند محو شد بلکه به صورتش کاملا سرخ شد و نگاهشو از هری دزدید.
جینی تازگی ها پر رو شده خجالتش ریخته این دیالوگا مال کتاب یکه بهتره که توی رولت از اخرین وقایع استفاده کنی مثلا ورداری بنویسی کج پا مدام به موش رون گیر می داد اصلا جالب نیست چون همه میدونن این موضوضعیه که قبلا حل شده و الان دیگه این طور نیست یک کلام باید اپ تو دیت باشی
_یعنی تو اونو نمی شناسی؟تو لاکهارت مشهور رو نمیشناسی؟
دوباره همون جریان بالا بهتر بود کل رولت بر این اساس باشه که هری و رون و هرمیون یک بار دیگه لاکهارت رو ببینن نه این که ملاقات اولین دیدارشون باشه
خوب از عکس کمک گرفته بودی و توجهت به جزئیات اون خوب بود مثل قلم پر صورتی
بلیز:
کالین عکسا رو برو تو کارش
بد نبود یک نگاه به عکس مینداختی کالین بد بخت اینقدر کچل و پیره
عکس اول :
هری روی زمین خوابیده و گیلدوری به صورت پیروز مندانه ای پاش رو روی هری گذاشته و لبخند دلنشینی زده
این تیکه ی عکسا باحال بود
هری در حالی که روی هوا بال بال میزد پرواز کنان از بالای سر ملت عبور کرد و از نظرها ناپدید و به سمت همونجای مجهول رهسپار شد .
طنز این تیکه هم خوب در اومده بود
گیلدی بدون توجه به نگاههای آسلامی ملت در حالی که خنده موذیانه ای داشت به صورت غیر آسلامی روبه هرمیون کرد و گفت :
اینجا اگر این آسلامی و غیر اسلامی رو نمی نوشتی فضا سازی بهتر شکل میگرفت مثلا
گیلدی بدون توجه به نگاه های دیگران در حالی که لبخند موزیانه ای داشت به هرمیون نگاه کرد
قبلا هم بهت گفتم سعی کن کمتر و کمتر از این تیکه ها که تقریبا تاریخ مصرفشون گذشته استفاده کنی
- هووووووووووی به زن من چیکار داری مگه خودت ناموس نداری !
گیلدی : چرا دارم
رون با خشم فریاد زد :
- چرا و کوفت !
و سپس در یک حرکت فوق انتحاری به سمت یکی از قفسه ها رفت و یک کتاب قطور رو از درون آن بیرون آورد و بدون توجه به نام مقدس مرلین که بر روی آن نوشته شده بود آن را یکراست به سمت گیلدی پرتاب کرد
این جا هم با حذف یک جمله به ارزش نوشتت میافزایی
- هووووووووووی به زن من چیکار داری مگه خودت ناموس نداری !
گیلدی : چرا دارم
رون با خشم فریاد زد و به سمت یکی از قفسه ها رفت و یک کتاب قطور رو از درون آن بیرون آورد و بدون توجه به نام مقدس مرلین که بر روی آن نوشته شده بود آن را یکراست به سمت گیلدی پرتاب کرد
عده ای دیگر به صورت مشکوکی در پشت گیلدی دیده نمیشدند
اینجا هم فکر کنم منظورت دیده میشدند بوده منطقی تره کلا این پاراگرافت خیلی بی ناموسی بود
دویل :
رون در حالي كه خيره به لاكهارت نگاه مي كرد : خيلي هم جالب نيست
هرميون : احمق نشو رون ... اون فوق العادست
لبخند بزن عزيزم ... چطوره دست منو بگيري ؟؟؟
یک شروع عالی خیلی خوشم اومد
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين حركتي نشان بر اينكه موافق است يا مخالف بكند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
اینجا لازم نبود اینقدر توضیح بدی فقط در همین حد
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين مخالفتی بکند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
پس از گذشت اندك زماني لاكهارت به كسي تبديل شده بود كه هري احساس مي كرد بيش از همه از او متنفر است .
وقتی اینجا یک بار کلمه ی نفرت رو به کار بردی دیگه توی خط بعد یعنی این
هري كه نفرت از ذره ذره ي بدنش منعكس مي شد
نفرت رو به کار نبری بهتره خیلی این نکته رو گفتم بازم میگم استفا ده از یک کلمه به فاصله ی نزدیک به متن ضربه میزنه
در آن لحظه به ياد سيريوس افتاد و بلا فاصله چوب جادويش را در آورد : پترفكيوس توتالوس
اینجا نفهمیدم چه ربطی به سیریوس داشت باید حتما برای خواننده توضیح می دادی شاید بعضی ها همه چی یادشون نمونده باشه
اسنيپ بلافاصله به زمين افتاد و هري با خشم به او گفت : اين بي احتياطيا از تو بعيده اسنيپ به اربابت بگو كه من بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم
این جمله قشنگ نبود یک جورایی بچه گانه بود توی ذوق میزد
ريتا را ديد كه اكنون 10 سانتي متر بيشتر با او فاصله نداشت و لبخند بر لب به او گفت : شما در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتيد ... .
نمیشه گفت خوب ولی جالب داستانت رو تموم کردی خواننده انتظارش رو نمیکشه
گیلدی :
سلام بر سلطان بی رقیب عرصه ی بی ناموسی
چند ساعت بعد...
این چند ساعت بعد....... اول کاری چیه نوشتی؟ رولت مستقل بود و ادامه ی رول کسی رو ننوشته بودی( اگر این کار رو کرده بودی من میدوسنتم و تو)
میبینم که اون قسمت بی ناموسیه رو کرام پاک کرده به هر حال حواست باشه اسم من رو درست تلفظ کن آقای کیریچر نه کیریچر خالی
(به عبارت دیگه با قضیه به صورت منطقی (و نه احساسی) برخورد میکنه!)
این پرانتز تو پرانتزات منو کشته
کریچ: کریچر بود بیگناه... گیلدی بود **** ! کریچ *** نورممد را خواهد *** ! کریچ فکر کرد عکس بود رمانتیک گیلدی مگر خودش نداشت خوار مادر؟ کریچ داشت زن و بچه! زن و بچه بود نگران! کریچ باید به خانه رفت! کریچ با خواهر دابی داشت قرار!
اقا این قسمت اند تیکه بود کلی حال کردم
گیلدی: آووو... پس من برم به این قضیه ازدواج مجدد خانومت جامه عمل بپوشونم!
و از کادر میره بیرون!
نورممد رو به دوربین: پایان!
پایان از این کشکی تر نمیتونستی بنویسی؟
یک کلام تو خیلی بی ناموسی نوشتی فساد و فحشا توی پستت بیداد میکرد نمیگی چند تا تازه وارد می یان اینجا پست تو رو میبینن به سراشیبی انحطاط کشیده میشن
پست بلیز هم ویرایش نمیشه تو فکرت منحرفه من که میدونم مظنورش چی بوده
الکسا:
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه همچین آدم معروفی عکس بندازه!"
رون:"با شکوهه به شرطی که اون شخص لاکهارت نباشه
دو جمله ی بالا با هم در تضادن باید سعی کنی تو نوشتت این چیزا وجود نداشته باشه
بهتر بود جمله ی هرمیون این طوری میشد چون این طوری منطقی و معقوله
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه آدم معروف عکس بندازه!"
"اوه بله بله خانوم جوان! این همه سر و صدا برای منه؟گاهی از این قبیل اتفاقها میافته...می دونین...طرفداران من...گاهی بیش از حد هیجان زده می شن! طبیعیه! شاید می خوای بهت یه امضا بدم؟ یه نسخه ی مجانی از کتاب "گشت و گذار با غولها"، شاید هم "من سحر آمیز" یا..
این تیکه ی صحبت لاکهارت رو قشنگ نوشته بودی نقطه چینها و مکثها سر جای خودشون بودن
متنت نباید پیش داورانه باشه
ریتا اسکیتر در حالی که قلم سبزش را روی کاغذ پوستی رها کرده بود تا به نوشتن اراجیف احمقانه ای در مورد هری پاتر و گیلدروی لاکهارت بپردازد
نباید سریحا بنویسی ریتا احمقانه مینویسه در واقع باید با حرکات و صحبتهاش این حس به خواننده القا بشه
این جمله هم اصلا مناسب نبود مخصوصا قسمت آخرش
"دمت گرم هری کار خیلی باحالی بود! مدتها بود می خواستم حال این گیلدروی پر افاده رو یه جوری بگیرم اما نمی دونستم چه جوری! این دختره م که دیگه خودش رو با "لاکی جونش" خفه کرد! هرمیونو می گم..."
ولی عوضش این یکی با این که مثل قبلیه ولی قشنگ شده
اما ظاهرا فلی جون تو اینجا هست و داره می بینه
رون و هرمیون هیچ وقت لاکی جون و فلی جون و دامبلی جون نمیگن اگر داری کاملا به سبک رولینگ مینویسی بهتره تو همه جاش این دین ادا بشه و اگر کلا میخوای مثل نمایش نامه های درون سایتی بنویسی میتونی مثل گیلدی عمل کنی در کل ادغام متن داخل سایت و خارج سایت با هم توسط کسی که خیلی حرفه ای نباشه جالب نمیشه
...آره دیگه! نمی دونم اگر من امسال تکالیفم رو به هری و رون ندم چه جوری می خوا ن درساشونو پاس کنن؟
هرمیون هیچ وقت به این سرعت موضع نمیگیره و مثل بچه ها موضوع کمک گرفتن رون و هری از خودش رو پیش نمیکشه اگه تو متن به حقایق بیشتر توجه بشه داستان جذاب تر میشه
اخرین شب اقامت آنها در پناهگاه بود بنابراین رون و هرمیون و هری تصمیم گرفتند با پا در میانی های خانم ویزلی و دامبلدور که آن شب مهمان آنها بود با یکدیگر آشتی کنند.
اینجا هم بی نمک بود کلا اگر نمی بود اتفاقی نمی افتاد میتونستی این طور بنویسی
رون که کمی معذب شده بود آرام شد اما هرمیون تا پایان روز با آندو حرف نزد
شب هنگامی که همگی سر میز غذایی که به مناسبت حضور دامبلدور به بهترین وجه تدارک دیده شده بود نشسته بودند در با شدت باز شد و گیلدروی با خوشحالی وارد شد
و ادامه ی داستان رو مینوشتی
_"هری عزیزم! من امروز متوجه رفتار اشتباهم شدم و فهمیدم که نباید انقد خودپرست باشم بنابر این به این...چی بگم...خونه اومدم تا با هم آشتی کنیم.البته اینها همه از فروتنی و دلرحمی منه..
اینم دوباره جریان عدم وجود منطقه
کینگ اف روهان
اینجا اصلا برای افراد تازه وارده خوشحالم که اینجا پست زدی
چند تا نکته رو باید توی تاپیکهای ایفای نقش باید رعایت کنی
اول اینکه خیلی از بچه هایی که اینجا عضون لزوما کتابهای دیگه ای مثل ارباب حلقه ها یا دارن شان و دیگر کتاب های فانتزی تخیلی رو نخوندن پس استفاده از شخصیت ها و کاراکترهای اونا تو نمایش نامت باعث گیج شدن اونا میشه از طرف دیگه اصلا اینجا سایت هری پاتره نوشتن این چیزا جالب نیست و از سوی خواننده نادیده گرفته میشه
دوم اینکه وقتی اسم شخصیت ها رو نمینویسی باید هر یک خط در میون یا دو خط در میون خواننده رو توجیه کنی این دیالوگی که گفته شد توسط کی گفته شده توی نوشته ی تو خیلی جاها معلوم نیست کدوم رو لاکهارت گفته کدوم رو هری
سوم اینکه اینجا قراره در مورد عکسهایی که گذاشته میشه پست زده بشه این نوشته ی تو ربطی به عکس نداشت
نمایش نامه ی منتخب هفته ی هفتم با تقدیر از گیلدی بی ناموس پست بلیز زابینیه
****************************************
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
اینم عکس این هفته
مرده سیریوسه که داره پرده رو روی تابلو مادرش میکشه
مطمئنا مکان خانه یشماره ی دواردهه
هدویگ :
مقدار زیادی از اول داستانت اگر نباشه هم مشکلی به وجود نمی یاد مثلا فکر کن اگه داستانت از اینجا شروع میشد هم کامل بود
هری سعی می کرد از میان جمعیت مسیرشو به سمت مغازه ی فلوریش و بلاتز باز کنه.رون و هرمیون با دقت به دنبال هری می اومدن تا اونو گم نکنن.
قرار بود خانم ویزلی رو توی مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز ملاقات کنن.
تو همین سه خط کل داستان شرح داده شده این که هری و هرمیون و رون تو دیاگون هستند و خانم ویزلی توی فلوریش منتظر اوناست پس لازم نبود اون قسمت اول رو بنویسی که باعث طولانی تر شدن متنت بشه
هری به اطراف نگاهی انداخت و ناگهان متوقف شد.به طوری که رون از پشت سر به اون برخورد کرد و به طبع اون هرمیون هم به رون برخورد کرد.
رون به هری که داشت به سمت راست نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت:
_چی شده هری؟
هری به مغازه ای که در سمت راستش بود خیره شده بود.بالای در ورودی مغازه روی تابلویی از جنس چوب نوشته شده بود:
کتاب فروشی فلوریش و بلاتز
اینجا وقتی چنین توصیفی میکنی خواننده بدون شک فکر میکنه هری چیز غیر منتظره ای دیده مثلا مالفوی یا یک مرگخوار و کلا هر چیزی که انتظارش رو نداشته باشه ولی تو اومدی چیزی رو نوشتی که هری دقیقا دنبالش بود در ضمن هری بارها به اونجا رفته این طور نیست که این ور اون ور رو نگاه کنه تا مغازه رو پیدا کنه
با دیدن هری نه تنها اون لبخند محو شد بلکه به صورتش کاملا سرخ شد و نگاهشو از هری دزدید.
جینی تازگی ها پر رو شده خجالتش ریخته این دیالوگا مال کتاب یکه بهتره که توی رولت از اخرین وقایع استفاده کنی مثلا ورداری بنویسی کج پا مدام به موش رون گیر می داد اصلا جالب نیست چون همه میدونن این موضوضعیه که قبلا حل شده و الان دیگه این طور نیست یک کلام باید اپ تو دیت باشی
_یعنی تو اونو نمی شناسی؟تو لاکهارت مشهور رو نمیشناسی؟
دوباره همون جریان بالا بهتر بود کل رولت بر این اساس باشه که هری و رون و هرمیون یک بار دیگه لاکهارت رو ببینن نه این که ملاقات اولین دیدارشون باشه
خوب از عکس کمک گرفته بودی و توجهت به جزئیات اون خوب بود مثل قلم پر صورتی
بلیز:
کالین عکسا رو برو تو کارش
بد نبود یک نگاه به عکس مینداختی کالین بد بخت اینقدر کچل و پیره
عکس اول :
هری روی زمین خوابیده و گیلدوری به صورت پیروز مندانه ای پاش رو روی هری گذاشته و لبخند دلنشینی زده
این تیکه ی عکسا باحال بود
هری در حالی که روی هوا بال بال میزد پرواز کنان از بالای سر ملت عبور کرد و از نظرها ناپدید و به سمت همونجای مجهول رهسپار شد .
طنز این تیکه هم خوب در اومده بود
گیلدی بدون توجه به نگاههای آسلامی ملت در حالی که خنده موذیانه ای داشت به صورت غیر آسلامی روبه هرمیون کرد و گفت :
اینجا اگر این آسلامی و غیر اسلامی رو نمی نوشتی فضا سازی بهتر شکل میگرفت مثلا
گیلدی بدون توجه به نگاه های دیگران در حالی که لبخند موزیانه ای داشت به هرمیون نگاه کرد
قبلا هم بهت گفتم سعی کن کمتر و کمتر از این تیکه ها که تقریبا تاریخ مصرفشون گذشته استفاده کنی
- هووووووووووی به زن من چیکار داری مگه خودت ناموس نداری !
گیلدی : چرا دارم
رون با خشم فریاد زد :
- چرا و کوفت !
و سپس در یک حرکت فوق انتحاری به سمت یکی از قفسه ها رفت و یک کتاب قطور رو از درون آن بیرون آورد و بدون توجه به نام مقدس مرلین که بر روی آن نوشته شده بود آن را یکراست به سمت گیلدی پرتاب کرد
این جا هم با حذف یک جمله به ارزش نوشتت میافزایی

- هووووووووووی به زن من چیکار داری مگه خودت ناموس نداری !
گیلدی : چرا دارم
رون با خشم فریاد زد و به سمت یکی از قفسه ها رفت و یک کتاب قطور رو از درون آن بیرون آورد و بدون توجه به نام مقدس مرلین که بر روی آن نوشته شده بود آن را یکراست به سمت گیلدی پرتاب کرد
عده ای دیگر به صورت مشکوکی در پشت گیلدی دیده نمیشدند
اینجا هم فکر کنم منظورت دیده میشدند بوده منطقی تره کلا این پاراگرافت خیلی بی ناموسی بود
دویل :
رون در حالي كه خيره به لاكهارت نگاه مي كرد : خيلي هم جالب نيست
هرميون : احمق نشو رون ... اون فوق العادست
لبخند بزن عزيزم ... چطوره دست منو بگيري ؟؟؟
یک شروع عالی خیلی خوشم اومد
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين حركتي نشان بر اينكه موافق است يا مخالف بكند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
اینجا لازم نبود اینقدر توضیح بدی فقط در همین حد
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين مخالفتی بکند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
پس از گذشت اندك زماني لاكهارت به كسي تبديل شده بود كه هري احساس مي كرد بيش از همه از او متنفر است .
وقتی اینجا یک بار کلمه ی نفرت رو به کار بردی دیگه توی خط بعد یعنی این
هري كه نفرت از ذره ذره ي بدنش منعكس مي شد
نفرت رو به کار نبری بهتره خیلی این نکته رو گفتم بازم میگم استفا ده از یک کلمه به فاصله ی نزدیک به متن ضربه میزنه
در آن لحظه به ياد سيريوس افتاد و بلا فاصله چوب جادويش را در آورد : پترفكيوس توتالوس
اینجا نفهمیدم چه ربطی به سیریوس داشت باید حتما برای خواننده توضیح می دادی شاید بعضی ها همه چی یادشون نمونده باشه
اسنيپ بلافاصله به زمين افتاد و هري با خشم به او گفت : اين بي احتياطيا از تو بعيده اسنيپ به اربابت بگو كه من بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم
این جمله قشنگ نبود یک جورایی بچه گانه بود توی ذوق میزد
ريتا را ديد كه اكنون 10 سانتي متر بيشتر با او فاصله نداشت و لبخند بر لب به او گفت : شما در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتيد ... .
نمیشه گفت خوب ولی جالب داستانت رو تموم کردی خواننده انتظارش رو نمیکشه
گیلدی :
سلام بر سلطان بی رقیب عرصه ی بی ناموسی
چند ساعت بعد...
این چند ساعت بعد....... اول کاری چیه نوشتی؟ رولت مستقل بود و ادامه ی رول کسی رو ننوشته بودی( اگر این کار رو کرده بودی من میدوسنتم و تو)
میبینم که اون قسمت بی ناموسیه رو کرام پاک کرده به هر حال حواست باشه اسم من رو درست تلفظ کن آقای کیریچر نه کیریچر خالی(به عبارت دیگه با قضیه به صورت منطقی (و نه احساسی) برخورد میکنه!)
این پرانتز تو پرانتزات منو کشته
کریچ: کریچر بود بیگناه... گیلدی بود **** ! کریچ *** نورممد را خواهد *** ! کریچ فکر کرد عکس بود رمانتیک گیلدی مگر خودش نداشت خوار مادر؟ کریچ داشت زن و بچه! زن و بچه بود نگران! کریچ باید به خانه رفت! کریچ با خواهر دابی داشت قرار!
اقا این قسمت اند تیکه بود کلی حال کردم
گیلدی: آووو... پس من برم به این قضیه ازدواج مجدد خانومت جامه عمل بپوشونم!
و از کادر میره بیرون!
نورممد رو به دوربین: پایان!
پایان از این کشکی تر نمیتونستی بنویسی؟
یک کلام تو خیلی بی ناموسی نوشتی فساد و فحشا توی پستت بیداد میکرد نمیگی چند تا تازه وارد می یان اینجا پست تو رو میبینن به سراشیبی انحطاط کشیده میشن
پست بلیز هم ویرایش نمیشه تو فکرت منحرفه من که میدونم مظنورش چی بوده

الکسا:
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه همچین آدم معروفی عکس بندازه!"
رون:"با شکوهه به شرطی که اون شخص لاکهارت نباشه
دو جمله ی بالا با هم در تضادن باید سعی کنی تو نوشتت این چیزا وجود نداشته باشه
بهتر بود جمله ی هرمیون این طوری میشد چون این طوری منطقی و معقوله
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه آدم معروف عکس بندازه!"
"اوه بله بله خانوم جوان! این همه سر و صدا برای منه؟گاهی از این قبیل اتفاقها میافته...می دونین...طرفداران من...گاهی بیش از حد هیجان زده می شن! طبیعیه! شاید می خوای بهت یه امضا بدم؟ یه نسخه ی مجانی از کتاب "گشت و گذار با غولها"، شاید هم "من سحر آمیز" یا..
این تیکه ی صحبت لاکهارت رو قشنگ نوشته بودی نقطه چینها و مکثها سر جای خودشون بودن
متنت نباید پیش داورانه باشه
ریتا اسکیتر در حالی که قلم سبزش را روی کاغذ پوستی رها کرده بود تا به نوشتن اراجیف احمقانه ای در مورد هری پاتر و گیلدروی لاکهارت بپردازد
نباید سریحا بنویسی ریتا احمقانه مینویسه در واقع باید با حرکات و صحبتهاش این حس به خواننده القا بشه
این جمله هم اصلا مناسب نبود مخصوصا قسمت آخرش
"دمت گرم هری کار خیلی باحالی بود! مدتها بود می خواستم حال این گیلدروی پر افاده رو یه جوری بگیرم اما نمی دونستم چه جوری! این دختره م که دیگه خودش رو با "لاکی جونش" خفه کرد! هرمیونو می گم..."
ولی عوضش این یکی با این که مثل قبلیه ولی قشنگ شده
اما ظاهرا فلی جون تو اینجا هست و داره می بینه
رون و هرمیون هیچ وقت لاکی جون و فلی جون و دامبلی جون نمیگن اگر داری کاملا به سبک رولینگ مینویسی بهتره تو همه جاش این دین ادا بشه و اگر کلا میخوای مثل نمایش نامه های درون سایتی بنویسی میتونی مثل گیلدی عمل کنی در کل ادغام متن داخل سایت و خارج سایت با هم توسط کسی که خیلی حرفه ای نباشه جالب نمیشه
...آره دیگه! نمی دونم اگر من امسال تکالیفم رو به هری و رون ندم چه جوری می خوا ن درساشونو پاس کنن؟
هرمیون هیچ وقت به این سرعت موضع نمیگیره و مثل بچه ها موضوع کمک گرفتن رون و هری از خودش رو پیش نمیکشه اگه تو متن به حقایق بیشتر توجه بشه داستان جذاب تر میشه
اخرین شب اقامت آنها در پناهگاه بود بنابراین رون و هرمیون و هری تصمیم گرفتند با پا در میانی های خانم ویزلی و دامبلدور که آن شب مهمان آنها بود با یکدیگر آشتی کنند.
اینجا هم بی نمک بود کلا اگر نمی بود اتفاقی نمی افتاد میتونستی این طور بنویسی
رون که کمی معذب شده بود آرام شد اما هرمیون تا پایان روز با آندو حرف نزد
شب هنگامی که همگی سر میز غذایی که به مناسبت حضور دامبلدور به بهترین وجه تدارک دیده شده بود نشسته بودند در با شدت باز شد و گیلدروی با خوشحالی وارد شد
و ادامه ی داستان رو مینوشتی
_"هری عزیزم! من امروز متوجه رفتار اشتباهم شدم و فهمیدم که نباید انقد خودپرست باشم بنابر این به این...چی بگم...خونه اومدم تا با هم آشتی کنیم.البته اینها همه از فروتنی و دلرحمی منه..
اینم دوباره جریان عدم وجود منطقه
کینگ اف روهان
اینجا اصلا برای افراد تازه وارده خوشحالم که اینجا پست زدی
چند تا نکته رو باید توی تاپیکهای ایفای نقش باید رعایت کنی
اول اینکه خیلی از بچه هایی که اینجا عضون لزوما کتابهای دیگه ای مثل ارباب حلقه ها یا دارن شان و دیگر کتاب های فانتزی تخیلی رو نخوندن پس استفاده از شخصیت ها و کاراکترهای اونا تو نمایش نامت باعث گیج شدن اونا میشه از طرف دیگه اصلا اینجا سایت هری پاتره نوشتن این چیزا جالب نیست و از سوی خواننده نادیده گرفته میشه
دوم اینکه وقتی اسم شخصیت ها رو نمینویسی باید هر یک خط در میون یا دو خط در میون خواننده رو توجیه کنی این دیالوگی که گفته شد توسط کی گفته شده توی نوشته ی تو خیلی جاها معلوم نیست کدوم رو لاکهارت گفته کدوم رو هری
سوم اینکه اینجا قراره در مورد عکسهایی که گذاشته میشه پست زده بشه این نوشته ی تو ربطی به عکس نداشت
نمایش نامه ی منتخب هفته ی هفتم با تقدیر از گیلدی بی ناموس پست بلیز زابینیه
****************************************
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
اینم عکس این هفته
مرده سیریوسه که داره پرده رو روی تابلو مادرش میکشه
مطمئنا مکان خانه یشماره ی دواردهه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:06:15
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:16:55
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:20:13
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:16:55
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:20:13
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر

این اولین داستانه منه
خوبی بدی رو ببخشین
سلام هری
هری_سلام پروفسور
_من که پرفسور نیستم من لگولاسم
_هان, ببخشید, متوجه نشدم ,یه بار دیگه بگو
_من لگولاسم نویسنده این مطلب احساس بامزه بودن بهش دست داده ومیخواد از کسایی که بخاطر شباهت اسمش با اربابان حلقه سنگ جلو پاش انداختن انتقام بگیره ولی نمیدونه من تو دنیایه سوفی هم بودم
_اه کدوم نقش
_همون پسره
_اهان پس الان تو کی هستی
_پرفسور
_اوه سلام خوبی کجایی نیستی
_من از طرف دامبلدور مامور بودم که برم بیمارستانه سنت مانگو
_چرا
_چون ادم دیوانه میتونه چیزایه زیادی بشنوه که دیگران بی توجه به زبون میارن
_جبران خلیل جبران و این حرفا
_یه چیزایی مثل همون ولی افرین خوشم اومد
_ حالا چی شنیدی
_لرد سیاه جان پیچ هاشو به هفت رسونده
_اه ه ه ه ه ه ه ه ه خوب من الان چیکار کنم
_من برات از دنیایه اردا چیزی اوردم که میتونی دنیا رو توش ببینی
_؟جام جهان نما نیست
_یه چیزی شبیه اون با این تفاوت که 7 تا از اینا داریم
_خوب چه جوری پیداش کنم
_برو اتاق ضروریات قسمت"چیز هایه خوب"
_هان
_"قسمت چیز هایه خوب
_چه شکلیه
_گویه دیگه
_راستی چه خبر از اسنیپ
_داره پاچه خوری میکنه من برم کاری نداری
_نه خداحافظ
خوبی بدی رو ببخشین
سلام هری
هری_سلام پروفسور
_من که پرفسور نیستم من لگولاسم
_هان, ببخشید, متوجه نشدم ,یه بار دیگه بگو
_من لگولاسم نویسنده این مطلب احساس بامزه بودن بهش دست داده ومیخواد از کسایی که بخاطر شباهت اسمش با اربابان حلقه سنگ جلو پاش انداختن انتقام بگیره ولی نمیدونه من تو دنیایه سوفی هم بودم
_اه کدوم نقش
_همون پسره
_اهان پس الان تو کی هستی
_پرفسور
_اوه سلام خوبی کجایی نیستی
_من از طرف دامبلدور مامور بودم که برم بیمارستانه سنت مانگو
_چرا
_چون ادم دیوانه میتونه چیزایه زیادی بشنوه که دیگران بی توجه به زبون میارن
_جبران خلیل جبران و این حرفا
_یه چیزایی مثل همون ولی افرین خوشم اومد
_ حالا چی شنیدی
_لرد سیاه جان پیچ هاشو به هفت رسونده
_اه ه ه ه ه ه ه ه ه خوب من الان چیکار کنم
_من برات از دنیایه اردا چیزی اوردم که میتونی دنیا رو توش ببینی
_؟جام جهان نما نیست
_یه چیزی شبیه اون با این تفاوت که 7 تا از اینا داریم
_خوب چه جوری پیداش کنم
_برو اتاق ضروریات قسمت"چیز هایه خوب"
_هان
_"قسمت چیز هایه خوب
_چه شکلیه
_گویه دیگه
_راستی چه خبر از اسنیپ
_داره پاچه خوری میکنه من برم کاری نداری
_نه خداحافظ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شهريار کوچولو گفت: -سلام!
پيلهور گفت: -سلام.
اين بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خريدار هفتهای يک حب میانداخت ب?
پيلهور گفت: -سلام.
اين بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خريدار هفتهای يک حب میانداخت ب?
جزئیات کاربر

هرمیون:"با شکوهه! واقعا با شکوهه!"
رون:"چی با شکوهه؟!"
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه همچین آدم معروفی عکس بندازه!"
رون:"با شکوهه به شرطی که اون شخص... " حرفشو نصفه ول میکنه و به شدت به فکر فرو میره...
یه ریع بعد که رون کم کم به یه نتایجی میرسه...
رون: " آقا این دیالوگا که تکرارین... کی داره اینا رو مینویسه؟ "
کریچر: " چی شده؟ بذارین ببینم... " یه دور متنو از اول تا همینجا میخونه " این کجاش تکراریه؟ خیلی هم جدیده!"
رون: "نه آقا جون... یه دور پست قبلی رو بخون..."
یه ریع بعد که کریچ موفق میشه پست قبلی رو بخونه...
کریچ: "مثل اینکه راس میگه... اصلا این گیلدی که یه دور نوشته بود، کی بهش گفته دوباره بیاد اینجا؟ یکی با ناظر انجمن تماس بگیره"
گیلدی: " چه قدر سر و صدا میکنین! خفه شین بذارین نمایشنامه مونو بنویسیم دیگه... " و بدون توجه به دامبلدور که (به عنوان مسئولیت نظارتی) داشت به سمتش جرقه شلیک میکرد
، به نوشتن نمایشنامه ش ادامه میده!
***
رون:" [با شکوهه به شرطی که اون شخص] لاکهارت نباشه! اه اه مثل اینکه از دستش خلاصی نداریم اون از مامان اینم از تو. به نظر من که فقط یه کله پوکه!"
هرمیون با حرارت رو به رون کرد و گفت:"چه طور جرئت می کنی این جوری در مورد اون حرف بزنی؟ اون خیلی کارا برای جامعه ی جادوگری کرده رون!"
رون در حالی که تا گردن سرخ شده بود گفت:" تو این حرفو می زنی چون که اون خوشقیافه س! ساحره ها همشون این جورین!"
هرمیون در حالی که هر لحظه صدایش بلند و بلند تر می شد گفت:" تو اینو می گی چون به اون حسودیت میشه! چون که اون یه جادوگر بزرگه اما تو نیستی! همیشه از موفقیت دیگران نفرت داشتی چون خودت از بدست آوردنش عاجزی!"
رون با صدای خرناس مانندی پوزخند زد. جمعیت و لاکهارت به آن دو چشم دوخته بودند. لاکهارت در حالی که لبخند رضایت مندانه ای بر لبانش نقش بسته بود به طرف هرمیون آمد و با صدای بلند گفت:"اوه بله بله خانوم جوان! این همه سر و صدا برای منه؟گاهی از این قبیل اتفاقها میافته...می دونین...طرفداران من...گاهی بیش از حد هیجان زده می شن! طبیعیه! شاید می خوای بهت یه امضا بدم؟ یه نسخه ی مجانی از کتاب "گشت و گذار با غولها"، شاید هم "من سحر آمیز" یا..."
_"دیگه کافیه!"
این صدای خشمناک هری بود که سکوت را شکست.
" تو فکر کردی کی هستی؟!! فکر کردی بعد از این همه انتظار میذارم ولم کنی و بری به هرمیون امضا بدی؟ چه بسیار شب هایی که با یاد تو بیدار موندم و چه بسیار صبح هایی که به امید دیدنت از خواب بیدار شدم! نمیتونی به همین سادگی رهام کنی... "
گیلدی با شنیدن این سخنان، سخت متاثر میشه (و تصمیم میگیره دیگه کسی رو رها نکنه! )
گیلدی (درحالی که صداش از شدت تاثر میلرزه و یه قطره اشک هم از گوشه چشمش جاری شده) : "ولی من و تو به درد هم نمیخوریم... من یک جاپونی ام! "
هری از خشم و ناراحتی فریاد میزنه : " چی؟"
گیلدی: " درست شنیدی... من یک جاپونی ام... این هم لینک عکسمه! ... اگه باور نمیکنی خودت نیگاه کن! "
هری با دیدن عکس از شدت ناراحتی میفته روی زمین و زارت زارت گریه میکنه!
گیلدی: "پایان"
کریچر: " پایان چیه آقا جون؟ این چه ربطی داشت به این عکسه؟ تا ربطش ندی، هیچ کس حق نداره از این سایت لاگ آوت کنه... "
من جرقه میزنم؟...ها؟
حقته با همون جرقه ها بزنم پستتو پاک کنم!
(شوخی!)
(این رو برای این نوشتم که بگم بنده به عنوان ناظر چقدر فعالم!...یعنی همه ی پستارو میخونم و تیکه هاشو در میارم و خلاصه ما اینیم!
)
(آلبوس دامبلدور-ناظر انجمن)
رون:"چی با شکوهه؟!"
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه همچین آدم معروفی عکس بندازه!"
رون:"با شکوهه به شرطی که اون شخص... " حرفشو نصفه ول میکنه و به شدت به فکر فرو میره...
یه ریع بعد که رون کم کم به یه نتایجی میرسه...
رون: " آقا این دیالوگا که تکرارین... کی داره اینا رو مینویسه؟ "
کریچر: " چی شده؟ بذارین ببینم... " یه دور متنو از اول تا همینجا میخونه " این کجاش تکراریه؟ خیلی هم جدیده!"
رون: "نه آقا جون... یه دور پست قبلی رو بخون..."
یه ریع بعد که کریچ موفق میشه پست قبلی رو بخونه...
کریچ: "مثل اینکه راس میگه... اصلا این گیلدی که یه دور نوشته بود، کی بهش گفته دوباره بیاد اینجا؟ یکی با ناظر انجمن تماس بگیره"
گیلدی: " چه قدر سر و صدا میکنین! خفه شین بذارین نمایشنامه مونو بنویسیم دیگه... " و بدون توجه به دامبلدور که (به عنوان مسئولیت نظارتی) داشت به سمتش جرقه شلیک میکرد
، به نوشتن نمایشنامه ش ادامه میده!***
رون:" [با شکوهه به شرطی که اون شخص] لاکهارت نباشه! اه اه مثل اینکه از دستش خلاصی نداریم اون از مامان اینم از تو. به نظر من که فقط یه کله پوکه!"
هرمیون با حرارت رو به رون کرد و گفت:"چه طور جرئت می کنی این جوری در مورد اون حرف بزنی؟ اون خیلی کارا برای جامعه ی جادوگری کرده رون!"
رون در حالی که تا گردن سرخ شده بود گفت:" تو این حرفو می زنی چون که اون خوشقیافه س! ساحره ها همشون این جورین!"
هرمیون در حالی که هر لحظه صدایش بلند و بلند تر می شد گفت:" تو اینو می گی چون به اون حسودیت میشه! چون که اون یه جادوگر بزرگه اما تو نیستی! همیشه از موفقیت دیگران نفرت داشتی چون خودت از بدست آوردنش عاجزی!"
رون با صدای خرناس مانندی پوزخند زد. جمعیت و لاکهارت به آن دو چشم دوخته بودند. لاکهارت در حالی که لبخند رضایت مندانه ای بر لبانش نقش بسته بود به طرف هرمیون آمد و با صدای بلند گفت:"اوه بله بله خانوم جوان! این همه سر و صدا برای منه؟گاهی از این قبیل اتفاقها میافته...می دونین...طرفداران من...گاهی بیش از حد هیجان زده می شن! طبیعیه! شاید می خوای بهت یه امضا بدم؟ یه نسخه ی مجانی از کتاب "گشت و گذار با غولها"، شاید هم "من سحر آمیز" یا..."
_"دیگه کافیه!"
این صدای خشمناک هری بود که سکوت را شکست.
" تو فکر کردی کی هستی؟!! فکر کردی بعد از این همه انتظار میذارم ولم کنی و بری به هرمیون امضا بدی؟ چه بسیار شب هایی که با یاد تو بیدار موندم و چه بسیار صبح هایی که به امید دیدنت از خواب بیدار شدم! نمیتونی به همین سادگی رهام کنی... "
گیلدی با شنیدن این سخنان، سخت متاثر میشه (و تصمیم میگیره دیگه کسی رو رها نکنه! )
گیلدی (درحالی که صداش از شدت تاثر میلرزه و یه قطره اشک هم از گوشه چشمش جاری شده) : "ولی من و تو به درد هم نمیخوریم... من یک جاپونی ام! "
هری از خشم و ناراحتی فریاد میزنه : " چی؟"
گیلدی: " درست شنیدی... من یک جاپونی ام... این هم لینک عکسمه! ... اگه باور نمیکنی خودت نیگاه کن! "
هری با دیدن عکس از شدت ناراحتی میفته روی زمین و زارت زارت گریه میکنه!
گیلدی: "پایان"
کریچر: " پایان چیه آقا جون؟ این چه ربطی داشت به این عکسه؟ تا ربطش ندی، هیچ کس حق نداره از این سایت لاگ آوت کنه... "
من جرقه میزنم؟...ها؟
حقته با همون جرقه ها بزنم پستتو پاک کنم!
(شوخی!)(این رو برای این نوشتم که بگم بنده به عنوان ناظر چقدر فعالم!...یعنی همه ی پستارو میخونم و تیکه هاشو در میارم و خلاصه ما اینیم!
)(آلبوس دامبلدور-ناظر انجمن)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/3/6 5:03:52
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/3/6 5:07:21
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/3/6 5:17:48
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/3/6 5:07:21
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/3/6 5:17:48
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/12
آخرین ورود: دوشنبه 28 تیر 1389 12:53
از: اينجا... شايدم اونجا... شايدم هيچ جا
پستها:
362

هرمیون:"با شکوهه! واقعا با شکوهه!"
رون:"چی با شکوهه؟!"
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه همچین آدم معروفی عکس بندازه!"
رون:"با شکوهه به شرطی که اون شخص لاکهارت نباشه! اه اه مثل اینکه از دستش خلاصی نداریم اون از مامان اینم از تو. به نظر من که فقط یه کله پوکه!"
هرمیون با حرارت رو به رون کرد و گفت:"چه طور جرئت می کنی این جوری در مورد اون حرف بزنی؟ اون خیلی کارا برای جامعه ی جادوگری کرده رون!"
رون در حالی که تا گردن سرخ شده بود گفت:" تو این حرفو می زنی چون که اون خوشقیافه س! ساحره ها همشون این جورین!"
هرمیون در حالی که هر لحظه صدایش بلند و بلند تر می شد گفت:" تو اینو می گی چون به اون حسودیت میشه! چون که اون یه جادوگر بزرگه اما تو نیستی! همیشه از موفقیت دیگران نفرت داشتی چون خودت از بدست آوردنش عاجزی!"
رون با صدای خرناس مانندی پوزخند زد. جمعیت و لاکهارت به آن دو چشم دوخته بودند. لاکهارت در حالی که لبخند رضایت مندانه ای بر لبانش نقش بسته بود به طرف هرمیون آمد و با صدای بلند گفت:"اوه بله بله خانوم جوان! این همه سر و صدا برای منه؟گاهی از این قبیل اتفاقها میافته...می دونین...طرفداران من...گاهی بیش از حد هیجان زده می شن! طبیعیه! شاید می خوای بهت یه امضا بدم؟ یه نسخه ی مجانی از کتاب "گشت و گذار با غولها"، شاید هم "من سحر آمیز" یا..."
_"دیگه کافیه!"
این صدای خشمناک هری بود که سکوت را شکست.
"واقعا فکر کردی کی هستی؟ مدام این ور و اون ور می ری و با اون لبخند احمقانت جلب توجه می کنی و فکر می کنی آدم مهمی هستی و دیگران رو آدم حساب نمی کنی!"
" زود باش عکس بگیر!این می تونه خبر صفحه ی اولمون باشه! واقعا جنجالیه!"
ریتا اسکیتر در حالی که قلم سبزش را روی کاغذ پوستی رها کرده بود تا به نوشتن اراجیف احمقانه ای در مورد هری پاتر و گیلدروی لاکهارت بپردازد این را به دستیار عکاسش گفت. خانم ویزلی نفس را با صدای بلندی حبس کرد و گفت:"هری! این چه طرز حرف زدن با یه جادوگر بزرگه؟! هری؟"
اما هری به حرف او توجه نکرد و با خشم از کتابفروشی فلوریش و بلاتز بیرون آمد. به دنبال او رون هم بیرون آمد و با شور و شوق گفت:"دمت گرم هری کار خیلی باحالی بود! مدتها بود می خواستم حال این گیلدروی پر افاده رو یه جوری بگیرم اما نمی دونستم چه جوری! این دختره م که دیگه خودش رو با "لاکی جونش" خفه کرد! هرمیونو می گم..."
که صدای خودپسندانه ای از پشت سرشان شنیده شد و هر دو را از جای پراند. هرمیون بود که داشت با تکبر به جینی می گفت:"...آره دیگه! نمی دونم اگر من امسال تکالیفم رو به هری و رون ندم چه جوری می خوا ن درساشونو پاس کنن؟!" و در حالی که هر دو با حالت بدی می خندیدند به هری و رون تنه زدند. رون در حالی که مشتش را در هوا برای آن دو تکان می داد فریاد زد:"مواظب باش یه وقت اینجوری به لاکی جونت تنه نزنی که خیلی ناراحت می شم!" ناگهان هرمیون برگشت و محکم مشتی در دماغ رون زد. در حالی که از خشم برافروخته شده بود با صدای لرزانی گفت:" شانس آوردی که لاکی جونم اینجا نیست که ببینه! اما ظاهرا فلی جون تو اینجا هست و داره می بینه!" و با سر به آن سر خیابان اشاره کرد که فلور ایستاده بود و حیرت زده به آن دو نگاه می کرد.
_"بچه آ بچه آ! این چه کاریه که دارین می کنین؟ اَری تو چرا جلوی اونا رو نگرفتی؟ رون عزیز، اصلا ازت انتظار نداشتم که یه اَمچی کاری بکنی. تو اَم اَمینجور اِرمیون، عین بچه آی کوچولو..." فلور در حالی که خرامان خرامان از آنها دور می شد با ظرافت حرفش را نیمه تمام گذاشت. رون که کمی معذب شده بود آرام شد اما هرمیون تا پایان روز با آندو حرف نزد. اخرین شب اقامت آنها در پناهگاه بود بنابراین رون و هرمیون و هری تصمیم گرفتند با پا در میانی های خانم ویزلی و دامبلدور که آن شب مهمان آنها بود با یکدیگر آشتی کنند. هنگام شام که همه داشتند با خوشحالی با یکدیگر صحبت می کردند و می خندیدند در خانه با شدت باز شد و گیلدروی با خوشحالی وارد شد.
_"هری عزیزم! من امروز متوجه رفتار اشتباهم شدم و فهمیدم که نباید انقد خودپرست باشم بنابر این به این...چی بگم...خونه اومدم تا با هم آشتی کنیم.البته اینها همه از فروتنی و دلرحمی منه..."
که صدای پر طنین دامبلدور حرف او را قطع کرد:"بچه ها! در اینجا فکر نمی کنم که استفاده از چوبدستی در حضور من مشکلی داشته باشه!"
هری و رون و هرمیون و جینی نگاهی به یکدیگر انداختند و فریاد زدند:"اکسپلیارموس!"
رون:"چی با شکوهه؟!"
هرمیون:"خب اینکه آدم بتونه با یه همچین آدم معروفی عکس بندازه!"
رون:"با شکوهه به شرطی که اون شخص لاکهارت نباشه! اه اه مثل اینکه از دستش خلاصی نداریم اون از مامان اینم از تو. به نظر من که فقط یه کله پوکه!"
هرمیون با حرارت رو به رون کرد و گفت:"چه طور جرئت می کنی این جوری در مورد اون حرف بزنی؟ اون خیلی کارا برای جامعه ی جادوگری کرده رون!"
رون در حالی که تا گردن سرخ شده بود گفت:" تو این حرفو می زنی چون که اون خوشقیافه س! ساحره ها همشون این جورین!"
هرمیون در حالی که هر لحظه صدایش بلند و بلند تر می شد گفت:" تو اینو می گی چون به اون حسودیت میشه! چون که اون یه جادوگر بزرگه اما تو نیستی! همیشه از موفقیت دیگران نفرت داشتی چون خودت از بدست آوردنش عاجزی!"
رون با صدای خرناس مانندی پوزخند زد. جمعیت و لاکهارت به آن دو چشم دوخته بودند. لاکهارت در حالی که لبخند رضایت مندانه ای بر لبانش نقش بسته بود به طرف هرمیون آمد و با صدای بلند گفت:"اوه بله بله خانوم جوان! این همه سر و صدا برای منه؟گاهی از این قبیل اتفاقها میافته...می دونین...طرفداران من...گاهی بیش از حد هیجان زده می شن! طبیعیه! شاید می خوای بهت یه امضا بدم؟ یه نسخه ی مجانی از کتاب "گشت و گذار با غولها"، شاید هم "من سحر آمیز" یا..."
_"دیگه کافیه!"
این صدای خشمناک هری بود که سکوت را شکست.
"واقعا فکر کردی کی هستی؟ مدام این ور و اون ور می ری و با اون لبخند احمقانت جلب توجه می کنی و فکر می کنی آدم مهمی هستی و دیگران رو آدم حساب نمی کنی!"
" زود باش عکس بگیر!این می تونه خبر صفحه ی اولمون باشه! واقعا جنجالیه!"
ریتا اسکیتر در حالی که قلم سبزش را روی کاغذ پوستی رها کرده بود تا به نوشتن اراجیف احمقانه ای در مورد هری پاتر و گیلدروی لاکهارت بپردازد این را به دستیار عکاسش گفت. خانم ویزلی نفس را با صدای بلندی حبس کرد و گفت:"هری! این چه طرز حرف زدن با یه جادوگر بزرگه؟! هری؟"
اما هری به حرف او توجه نکرد و با خشم از کتابفروشی فلوریش و بلاتز بیرون آمد. به دنبال او رون هم بیرون آمد و با شور و شوق گفت:"دمت گرم هری کار خیلی باحالی بود! مدتها بود می خواستم حال این گیلدروی پر افاده رو یه جوری بگیرم اما نمی دونستم چه جوری! این دختره م که دیگه خودش رو با "لاکی جونش" خفه کرد! هرمیونو می گم..."
که صدای خودپسندانه ای از پشت سرشان شنیده شد و هر دو را از جای پراند. هرمیون بود که داشت با تکبر به جینی می گفت:"...آره دیگه! نمی دونم اگر من امسال تکالیفم رو به هری و رون ندم چه جوری می خوا ن درساشونو پاس کنن؟!" و در حالی که هر دو با حالت بدی می خندیدند به هری و رون تنه زدند. رون در حالی که مشتش را در هوا برای آن دو تکان می داد فریاد زد:"مواظب باش یه وقت اینجوری به لاکی جونت تنه نزنی که خیلی ناراحت می شم!" ناگهان هرمیون برگشت و محکم مشتی در دماغ رون زد. در حالی که از خشم برافروخته شده بود با صدای لرزانی گفت:" شانس آوردی که لاکی جونم اینجا نیست که ببینه! اما ظاهرا فلی جون تو اینجا هست و داره می بینه!" و با سر به آن سر خیابان اشاره کرد که فلور ایستاده بود و حیرت زده به آن دو نگاه می کرد.
_"بچه آ بچه آ! این چه کاریه که دارین می کنین؟ اَری تو چرا جلوی اونا رو نگرفتی؟ رون عزیز، اصلا ازت انتظار نداشتم که یه اَمچی کاری بکنی. تو اَم اَمینجور اِرمیون، عین بچه آی کوچولو..." فلور در حالی که خرامان خرامان از آنها دور می شد با ظرافت حرفش را نیمه تمام گذاشت. رون که کمی معذب شده بود آرام شد اما هرمیون تا پایان روز با آندو حرف نزد. اخرین شب اقامت آنها در پناهگاه بود بنابراین رون و هرمیون و هری تصمیم گرفتند با پا در میانی های خانم ویزلی و دامبلدور که آن شب مهمان آنها بود با یکدیگر آشتی کنند. هنگام شام که همه داشتند با خوشحالی با یکدیگر صحبت می کردند و می خندیدند در خانه با شدت باز شد و گیلدروی با خوشحالی وارد شد.
_"هری عزیزم! من امروز متوجه رفتار اشتباهم شدم و فهمیدم که نباید انقد خودپرست باشم بنابر این به این...چی بگم...خونه اومدم تا با هم آشتی کنیم.البته اینها همه از فروتنی و دلرحمی منه..."
که صدای پر طنین دامبلدور حرف او را قطع کرد:"بچه ها! در اینجا فکر نمی کنم که استفاده از چوبدستی در حضور من مشکلی داشته باشه!"
هری و رون و هرمیون و جینی نگاهی به یکدیگر انداختند و فریاد زدند:"اکسپلیارموس!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][siz
جزئیات کاربر

چند ساعت بعد...
گیلیدی عکسشو گرفته دستش و تو اتاقش داره با عصبانیت قدم میزنه...
_ لعنت بر این جاپونی ها...دو روز که از سایت میری سریع سوءاستفاده میکنن و قیافتو مث این بچه سوسولای میدون شوش میکشن... به جای شنل که برام حوله حموم کشیدن... عکاس هم که کچله... پای هرمیون هم کلی مو داره! من باید حال کسی که این عکس لعنتی رو کشیده رو بگیریم!
گوشی رو میکشه بیرون (از تو جیبش! فکر بد نکنید..) و زنگ میزنه به نورممد.
نور ممد: با عرض سلام و خسته نباشید... بفرمایید!
گیلدی: تا سه میشمرم، یقه کیریچرو میگیری میاریش اینجا... هوم...
این صدای های بیناموسی چیه داره میاد؟! باز شما افغانی بلند کردین؟! یه بار خواستیم یه چیز باناموسی بنویسیم که توی اونم از این صداها اومد! شماها آثار کلاسیک منو تبدیل به هجونامه های بیناموسی میکنین... ما الان باید حرف های روشن فکرانه میزدیم!
نورممد: دیگه تکرار نمیشه! قول میدم دفعه بعدی حرفای روشن فکرانه بزنم! الان با کریچ خدمت میرسیم...
سه دقیقه بعد...
کریچ در حالی که چوب دستی گیلدی رو دماغشه، با طناب به صندلی بسته شده و داره به نورممد فحش خوار مادر (1) میده! (از کریچر بعید بود!) جاسم هم اون طرف موضع گرفته و فحش های کریچو تکذیب میکنه! (به عبارت دیگه با قضیه به صورت منطقی (و نه احساسی) برخورد میکنه!)
گیلدی (رو به کریچ) : هر چه سریع تر اعتراف کن که اون عکس کذایی رو از کجا آوردی؟وگرنه چوب دستیمو تا ته میکنم تو دماغت!
کریچ: کریچر بود بیگناه... گیلدی بود **** ! کریچ *** نورممد را خواهد *** ! کریچ فکر کرد عکس بود رمانتیک! گیلدی مگر خودش نداشت خوار مادر؟ کریچ داشت زن و بچه! زن و بچه بود نگران! کریچ باید به خانه رفت! کریچ با خواهر دابی داشت قرار!
گیلدی: رومانتیک بود؟ تو فکر کردی من اون قدر قزوینی ام که وقتی هرمیون وایساده اون بغل بیام با هری پشمالو عکس بندازم؟ تازه تو ندیدی من عینک آفتابی ندارم؟!! تو باید کتک بخوری...
و میپره رو کریچ و شروع میکنه به زدنش! و چنان بر سر و بدنش میکوبد که خونش به هوا پاشیده (حماسی خوانده شود) و سه سانت کف زمین خون وامیسه! نورممد با دیدن این صحنه تحت تاثیر قرار میگیره و اشک در چشماش جمع میشه...
نورممد: ده نزن لعنتی... من اون عکسو کشیدم!
گیلدی: چی؟ پس اعتراف میکنی؟ (هنوز داره کریچو میزنه)
نورممد: آره... با ازدواج مجدد زنم هم موافقم!
گیلدی: چه ربطی داشت؟! (همچنان در حال زدن کریچ)
نورممد: خودت گفتی حرفای روشن فکرانه بزن...
گیلدی: آووو... پس من برم به این قضیه ازدواج مجدد خانومت جامه عمل بپوشونم!
و از کادر میره بیرون!
نورممد رو به دوربین: پایان!
===================
1- فحش هایی که داده شد:
الف) نورممد بود بد!
ب) نورممد نباید کریچ آورد!
ج) نوررمد بود خائن!
د) کریچ بود بیگناه!
ه) **** **** ***!!!
===================
در ضمن، تقاضا داشتم در پست پروفسور بلیز زابینی، خط نهم از پایین، جمله ی دوم سانسور بشه!
گیلیدی عکسشو گرفته دستش و تو اتاقش داره با عصبانیت قدم میزنه...
_ لعنت بر این جاپونی ها...دو روز که از سایت میری سریع سوءاستفاده میکنن و قیافتو مث این بچه سوسولای میدون شوش میکشن... به جای شنل که برام حوله حموم کشیدن... عکاس هم که کچله... پای هرمیون هم کلی مو داره! من باید حال کسی که این عکس لعنتی رو کشیده رو بگیریم!
گوشی رو میکشه بیرون (از تو جیبش! فکر بد نکنید..) و زنگ میزنه به نورممد.
نور ممد: با عرض سلام و خسته نباشید... بفرمایید!
گیلدی: تا سه میشمرم، یقه کیریچرو میگیری میاریش اینجا... هوم...
این صدای های بیناموسی چیه داره میاد؟! باز شما افغانی بلند کردین؟! یه بار خواستیم یه چیز باناموسی بنویسیم که توی اونم از این صداها اومد! شماها آثار کلاسیک منو تبدیل به هجونامه های بیناموسی میکنین... ما الان باید حرف های روشن فکرانه میزدیم!نورممد: دیگه تکرار نمیشه! قول میدم دفعه بعدی حرفای روشن فکرانه بزنم! الان با کریچ خدمت میرسیم...
سه دقیقه بعد...
کریچ در حالی که چوب دستی گیلدی رو دماغشه، با طناب به صندلی بسته شده و داره به نورممد فحش خوار مادر (1) میده! (از کریچر بعید بود!) جاسم هم اون طرف موضع گرفته و فحش های کریچو تکذیب میکنه! (به عبارت دیگه با قضیه به صورت منطقی (و نه احساسی) برخورد میکنه!)
گیلدی (رو به کریچ) : هر چه سریع تر اعتراف کن که اون عکس کذایی رو از کجا آوردی؟وگرنه چوب دستیمو تا ته میکنم تو دماغت!
کریچ: کریچر بود بیگناه... گیلدی بود **** ! کریچ *** نورممد را خواهد *** ! کریچ فکر کرد عکس بود رمانتیک! گیلدی مگر خودش نداشت خوار مادر؟ کریچ داشت زن و بچه! زن و بچه بود نگران! کریچ باید به خانه رفت! کریچ با خواهر دابی داشت قرار!
گیلدی: رومانتیک بود؟ تو فکر کردی من اون قدر قزوینی ام که وقتی هرمیون وایساده اون بغل بیام با هری پشمالو عکس بندازم؟ تازه تو ندیدی من عینک آفتابی ندارم؟!! تو باید کتک بخوری...
و میپره رو کریچ و شروع میکنه به زدنش! و چنان بر سر و بدنش میکوبد که خونش به هوا پاشیده (حماسی خوانده شود) و سه سانت کف زمین خون وامیسه! نورممد با دیدن این صحنه تحت تاثیر قرار میگیره و اشک در چشماش جمع میشه...
نورممد: ده نزن لعنتی... من اون عکسو کشیدم!
گیلدی: چی؟ پس اعتراف میکنی؟ (هنوز داره کریچو میزنه)
نورممد: آره... با ازدواج مجدد زنم هم موافقم!
گیلدی: چه ربطی داشت؟! (همچنان در حال زدن کریچ)
نورممد: خودت گفتی حرفای روشن فکرانه بزن...
گیلدی: آووو... پس من برم به این قضیه ازدواج مجدد خانومت جامه عمل بپوشونم!
و از کادر میره بیرون!
نورممد رو به دوربین: پایان!
===================
1- فحش هایی که داده شد:
الف) نورممد بود بد!
ب) نورممد نباید کریچ آورد!
ج) نوررمد بود خائن!
د) کریچ بود بیگناه!
ه) **** **** ***!!!
===================
در ضمن، تقاضا داشتم در پست پروفسور بلیز زابینی، خط نهم از پایین، جمله ی دوم سانسور بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی در 1385/2/30 14:01:45
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در 1385/2/30 17:43:41
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در 1385/2/30 17:43:41
جزئیات کاربر

رون در حالي كه خيره به لاكهارت نگاه مي كرد : خيلي هم جالب نيست
هرميون : احمق نشو رون ... اون فوق العادست
- لبخند بزن عزيزم ... چطوره دست منو بگيري ؟؟؟
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين حركتي نشان بر اينكه موافق است يا مخالف بكند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
هرميون هنوز با آن نگاههاي عاشقانه به لاكهارت نگاه مي كرد و كتابش را در آغوش گرفته بود و كم كم داشت رون را عصباني مي كرد . ناگهان حالت چهره هرميون تغيير كرد و با شگفتي پرسيد : اونا كجا رفتن ؟؟؟
رون كه هنوز با عصبانيت به هرميون نگاه مي كرد : كيا كجا رفت ؟؟؟
هرميون : هري و ... پروفسور لاكهارت ؟؟؟
* * * * * * *
هري احساس مي كرد بدنش تو خالي است زيرا فشاري كه از بيرون به او وارد مي شد در هر نقطه از بدنش او را به درون مي راند ولي همچنان دستش در دست لاكهارت بود زمين را زير پاها يش احساس كرد آن وضعيت به همان سرعتي كه بوجود آمده بود از بين رفته بود . اكنون در مكاني بودند كه هري احساس مي كرد نبايد در آنجا باشد . لاكهارت ديگر از آن لبخند هاي دلنشين نثارش نمي كرد و مرتب به ساعتش نگاه مي كرد . هنگامي كه هري مي خواست بپرسد كه كجا هستند لاكهارت نگاه موذيانه اي به هري كرد و گفت : ديگه وقتشه هري ....
او چند قدم عقب رفت و در مقابل چشمان حيرت زده هري شروع به تغيير كرد آن مو هاي بلوند و بيگودي شده به رنگ سياهي مي گراييد . چشمانش ريز تر و رنگش بي روح تر مي شد . پس از گذشت اندك زماني لاكهارت به كسي تبديل شده بود كه هري احساس مي كرد بيش از همه از او متنفر است .
- اربابم حتما خوشحال ميشه كه من تو رو آوردم هري
اسنيپ كه شرارت از چشمانش مي باريد قهقهه اي از شادي سر داد . هري كه نفرت از ذره ذره ي بدنش منعكس مي شد در آن لحظه به ياد سيريوس افتاد و بلا فاصله چوب جادويش را در آورد : پترفكيوس توتالوس
اسنيپ بلافاصله به زمين افتاد و هري با خشم به او گفت : اين بي احتياطيا از تو بعيده اسنيپ به اربابت بگو كه من بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم
در آن لحظه هري به خود افتخار مي كرد ناگهان همه چيز تغيير كرد آن مكان پر رعب و وحشت در حال از بين رفتن بود و سه ثانيه بعد موجي از هلهله و شادي به سمت هري مي آمد هري رون و هرميون را ديد كه در حال دويدن به سمتش بودند و از حركت لب رون فهميد كه مي گويد : معركه بود هري
هري با تعجب به اسنيپ نگاه كرد كه هنوز بر زمين افتاده بود و اندكي آزرده به نظر مي رسيد سپس برگشت و ريتا را ديد كه اكنون 10 سانتي متر بيشتر با او فاصله نداشت و لبخند بر لب به او گفت : شما در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتيد ... .
هرميون : احمق نشو رون ... اون فوق العادست
- لبخند بزن عزيزم ... چطوره دست منو بگيري ؟؟؟
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين حركتي نشان بر اينكه موافق است يا مخالف بكند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
هرميون هنوز با آن نگاههاي عاشقانه به لاكهارت نگاه مي كرد و كتابش را در آغوش گرفته بود و كم كم داشت رون را عصباني مي كرد . ناگهان حالت چهره هرميون تغيير كرد و با شگفتي پرسيد : اونا كجا رفتن ؟؟؟
رون كه هنوز با عصبانيت به هرميون نگاه مي كرد : كيا كجا رفت ؟؟؟
هرميون : هري و ... پروفسور لاكهارت ؟؟؟
* * * * * * *
هري احساس مي كرد بدنش تو خالي است زيرا فشاري كه از بيرون به او وارد مي شد در هر نقطه از بدنش او را به درون مي راند ولي همچنان دستش در دست لاكهارت بود زمين را زير پاها يش احساس كرد آن وضعيت به همان سرعتي كه بوجود آمده بود از بين رفته بود . اكنون در مكاني بودند كه هري احساس مي كرد نبايد در آنجا باشد . لاكهارت ديگر از آن لبخند هاي دلنشين نثارش نمي كرد و مرتب به ساعتش نگاه مي كرد . هنگامي كه هري مي خواست بپرسد كه كجا هستند لاكهارت نگاه موذيانه اي به هري كرد و گفت : ديگه وقتشه هري ....
او چند قدم عقب رفت و در مقابل چشمان حيرت زده هري شروع به تغيير كرد آن مو هاي بلوند و بيگودي شده به رنگ سياهي مي گراييد . چشمانش ريز تر و رنگش بي روح تر مي شد . پس از گذشت اندك زماني لاكهارت به كسي تبديل شده بود كه هري احساس مي كرد بيش از همه از او متنفر است .
- اربابم حتما خوشحال ميشه كه من تو رو آوردم هري
اسنيپ كه شرارت از چشمانش مي باريد قهقهه اي از شادي سر داد . هري كه نفرت از ذره ذره ي بدنش منعكس مي شد در آن لحظه به ياد سيريوس افتاد و بلا فاصله چوب جادويش را در آورد : پترفكيوس توتالوس
اسنيپ بلافاصله به زمين افتاد و هري با خشم به او گفت : اين بي احتياطيا از تو بعيده اسنيپ به اربابت بگو كه من بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم
در آن لحظه هري به خود افتخار مي كرد ناگهان همه چيز تغيير كرد آن مكان پر رعب و وحشت در حال از بين رفتن بود و سه ثانيه بعد موجي از هلهله و شادي به سمت هري مي آمد هري رون و هرميون را ديد كه در حال دويدن به سمتش بودند و از حركت لب رون فهميد كه مي گويد : معركه بود هري
هري با تعجب به اسنيپ نگاه كرد كه هنوز بر زمين افتاده بود و اندكي آزرده به نظر مي رسيد سپس برگشت و ريتا را ديد كه اكنون 10 سانتي متر بيشتر با او فاصله نداشت و لبخند بر لب به او گفت : شما در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتيد ... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دویل در 1385/2/30 8:41:51
ویرایش شده توسط دویل در 1385/2/30 8:43:50
ویرایش شده توسط دویل در 1385/2/30 8:43:50
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709


به به اینم که هری پاتر معروفه . پسرم شما برنده یه نسخه از کتابای من شدید حالا بیا اینجا یه عکس بگیریم .
رون : هری از من گفتن ، به این مرتیکه بی ناموس اعتماد نکن .
هرمیون : برو هری برو .
هری با آشفتگی به سمت گیلدی راه افتاد .
گیلدوری با حالتی پدرانه هری رو در آغوش گرفت و گفت :
- کالین عکسا رو برو تو کارش !
بلافاصله کالین با اشتیاق شروع کرد به عکس انداختن . در حین عکس انداختن دوربینش به سرعت به صورت عمودی و افقی در میامد .
عکس اول :
هری روی زمین خوابیده و گیلدوری به صورت پیروز مندانه ای پاش رو روی هری گذاشته و لبخند دلنشینی زده
عکس دوم :
هری چهار دست و پا روی زمینه و گیلدروی هم روش نشسته و دندوناش رو به نمایش گذاشته .
عکس سوم :
هری گیلدروی رو روی کولش سوار کرده و گیلدی دستاش رو بالا گرفته .
هرمیون در حالی که همچنان با ذوق به گیلدروی چشم دوخته بود گفت :
- وای خدا جونم خوش به حال هری . کاشکی من جاش بودم
رون: پس من بوووقم دیگه ؟
گیلدروی در حالی که به فکر فیگور جدیدش بود یه دور ، دور خودش چرخید . ناگهان چشمش به هرمیون افتاد که به صورت عشقولانه ای بهش خیره نگاه میکرد .
گیلدروی اول به این حالت درومد
سپس در حالی که احساس میکرد خون گیلدی قهرمان در رگهاش جریان یافته با نفرت نگاهی به هری که در اثر عکسهای پی در پی سر و وضعش به هم ریخته بود انداخت . هری
ناگهان گیلدی در یک حرکت انتحاری هری رو از سرجاش بلند کرد و به یک جای مجهول پرتاب کرد . هری در حالی که روی هوا بال بال میزد پرواز کنان از بالای سر ملت عبور کرد و از نظرها ناپدید و به سمت همونجای مجهول رهسپار شد .
ملت
گیلدی بدون توجه به نگاههای آسلامی ملت در حالی که خنده موذیانه ای داشت به صورت غیر آسلامی روبه هرمیون کرد و گفت :
- دخترم همین الان نسخه کامل سری مجموعه های من از هری پاتر پس گرفته و به شما تعلق میگیره . حالا بیا بالا با هم یه عکسی بندازیم
هرمیون با شنیدن این حرف جیغ بلندی کشید و غش کرد .
گیلدی : اوا ... بزار کمکت کنم !
گیلدی اینو گفت و خواست هرمیونو از روی زمین بلند کنه که رون با خشم مداخله کرد و فریاد زد :
- هووووووووووی به زن من چیکار داری مگه خودت ناموس نداری !
گیلدی : چرا دارم
رون با خشم فریاد زد :
- چرا و کوفت !
و سپس در یک حرکت فوق انتحاری به سمت یکی از قفسه ها رفت و یک کتاب قطور رو از درون آن بیرون آورد و بدون توجه به نام مقدس مرلین که بر روی آن نوشته شده بود آن را یکراست به سمت گیلدی پرتاب کرد.
ملت نفسهاشونو در سینه حبس کردند . کتاب زوزه کشان به سمت گیلدی رفت و مستقیم در دهن گیلدی که به صورت مشکوکی باز مونده بود فرو رفت .
مغازه رو سکوت فرا گرفت . ابتدا صورت گیلدی به رنگ سبز درامد سپس به رنگ بنفش و آخر سفید شد . گیلدی در حالی که با دو دستش گردنشو گرفته بود افتاد روی زمین و دیگه حرکت نکرد .
بلافاصله جمعیت آشفته شد و ملت شروع کردن به جیغ زدن و تنه زدن به هم . عده ای با عجله به سمت گیلدی میرفتند . یکی مشغول تنفس مصنوعی دادن شد . اون یکی روی شکم گیلدی مشغول تلمبه زدن شد . عده ای شروع کردن به پشت گیلدی ضربه زدن . عده ای دیگر به صورت مشکوکی در پشت گیلدی دیده نمیشدند . کالین با سرعت مشغول عکس انداختن شده بود بدون توجه به اینکه عکساش تموم شدن . خبرنگارا جمع شده بودند . سپس صدای جاروی پلیس از دور شنیده شد . در اون میان هری در دوربین پدیدار شد که روحشم از ماجرا خبر نداشت و.....
روز بعد :
خبر خبر !!!
باز هم بی ناموسی در جامعه جادوگری تلفات داد .
مقتول : گیلدروی لاکهارت به علت قصد های بی ناموسی .
قاتل : رون ویزلی به علت غیرتی شدن و اقدام به خفه کردن گیلدروی لاکهارت .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:08:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

_هری ! زود باش دیگه.
این صدای هرمیون بود که از پایین پله ها میومد.هری با عجله کیف پولش رو برداشت و قفس هدویگ رو گوشه اتاق گذاشت و به سمت در اتاق به راه افتاد.
_هری ! زود باش همه منتظرن.
_اومدم هرمیون.الان میام.باشه.
هری پله ها رو سه تا یکی کرد و سریعا خودشو به رون و هرمیون رسوند که پایین پله ها منتظرش ایستاده بودن.
رون به هری که نفس نفس می زد نگاهی انداخت و گفت:
_چرا انقدر دیر اومدی هری؟
هری آب دهانشو به سرعت قورت داد و گفت:
_ببخشید.کیف پولم رو پیدا نمی کردم.کلی توی چمدونو گشتم تا پیداش کردم.
هرمیون اخمی کرد و گفت:
_صد دفعه بهت گفتم این چمدون رو مرتب کن تا مشکلی برات پیش نیاد.زود راه بیفتید که همه توی کوچه ی دیاگون منتظرن.
هرمیون جلوتر از همه از در پشتی مهمانخانه ی پاتیل درزدار خارج شد و به محض نزدیک شدن به دیوار چوب دستیشو از جیب رداش در آورد و اونو به سمت دیوار نشونه رفت.چند تا آجر رو شمرد و بعد روی آجری توقف کرد و با چوب دستیش سه بار به اون ضربه زد.
ناگهان همه ی آجرها با آرایشی خاص کنار رفتن و کوچه ی دیاگون جلوی چشم بچه ها پدیدار شد.
همه به سرعت از شکاف پدید آمده روی دیوار رد شدن و بعد چند لحظه دیوار به حالت اولش برگشت.
هری نگاهی به کوچه انداخت.جمعیت توی کوچه موج می زد.همه برای خرید وسایل مورد نیاز بچه هاشون به دیاگون اومده بودن.توی کوچه همهمه ای برپا بود.
هری سعی می کرد از میان جمعیت مسیرشو به سمت مغازه ی فلوریش و بلاتز باز کنه.رون و هرمیون با دقت به دنبال هری می اومدن تا اونو گم نکنن.
قرار بود خانم ویزلی رو توی مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز ملاقات کنن.
همینطور که به سمت مغازه در حرکت بودن هری نویل رو دید که سر در گم به زمین نگاه می کرد.ته دلش به او خندید و به این فکر افتاد که لابد دوباره دنبال وزغش می گرده.
هری به اطراف نگاهی انداخت و ناگهان متوقف شد.به طوری که رون از پشت سر به اون برخورد کرد و به طبع اون هرمیون هم به رون برخورد کرد.
رون به هری که داشت به سمت راست نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت:
_چی شده هری؟
هری به مغازه ای که در سمت راستش بود خیره شده بود.بالای در ورودی مغازه روی تابلویی از جنس چوب نوشته شده بود:
کتاب فروشی فلوریش و بلاتز
داخل مغازه خیلی شلوغ بود.هری از میان جمعیت خانوم ویزلی رو تشخیص داد که داشت با شور شوق خاصی از یه مرد امضا می گرفت.کمی اونطورفتر جینی و فرد و جرج به مادرشون نگاه می کردن.نارضایتی در چهره ی همشون موج می زد.آقای ویزلی هم کمی اونطورفتر مشغول صحبت با یه مرد بود که هری اونو نمیشناخت.
با سقلمه ای که هرمیون به هری زد ، هری به خودش اومد و به همراه رون و هرمیون وارد مغازه شد.فرد و جرج به محض دیدن رون به سمت اونا اومدن و جینی هم با دیدن هرمیون لبخندی بر لبش نقش بست ولی با دیدن هری نه تنها اون لبخند محو شد بلکه به صورتش کاملا سرخ شد و نگاهشو از هری دزدید.
خانم ویزلی که همون لحظه صحبتش با مردی که از اون امضا گرفته بود تموم شده بود به سمت اونا اومد و گونه ی هری رو بوسید و گفت:
_اوه.سلام بچه ها.راحت اومدین؟اتفاقی که نیفتاد؟
رون اخمی کرد و گفت:
_مامان ما حالمون خوبه.اون مرده کی بود داشتی باهاش حرف می زدی؟
و با انگشتش به مردی که جمعیت دورش حلقه زده بود اشاره کرد.
خانم ویزلی با شوق خاصی گفت:
_یعنی تو اونو نمی شناسی؟تو لاکهارت مشهور رو نمیشناسی؟
ناگهان هرمیون جیغی از سر خوشحالی کشید که باعث شد همه برگردن و به اونا نگاه کنن.حتی گیلدروی لاکهارت هم دست از امضا کردن کاغذ ها کشید و به اونا نگاه کرد.
هرمیون که صورتش کاملا سرخ شده بود گفت:
_اوه.سلام آقای لاکهارت.از دیدنتون خوشوقتم.
لاکهارت در حالی که بقیه رو از نظر می گذروند جواب داد:
_اوه سلام بانوی زیبا.شما همه همراه خانم ویزلی هستید؟
هرمیون سرختر از قبل شد و جواب داد:
_بله.
ولی لاکهارت به هرمیون توجهی نداشت.نگاه لاکهارت روی پیشونی هری قفل شده بود و این هری رو آزار می داد.
ناگهان لاکهارت به سمت اونا اومد و دست هری رو گرفت و گفت:
_به به.ببینید کی اینجاست ! آقای هری پاتر مشهور.
صدای جیغهای دخترها از گوشه و کنار شنیده شد.
لاکهارت فورا کتابی رو از روی میز برداشت و به دست هری داد.سپس رو به عکاس کرد و گفت:
_لطف کنید و از من و آقای پاتر یه عکس بندازید.
عکاس با گفتن چشم قربان به پشت دوربینش رفت و آماده ی عکس گرفتن شد.
پس از گرفتن عکس لاکهارت رو به مردی که پشت سرش پشت یه میز نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود کرد و گفت:
_می شه اون قلم پر رو به من قرض بدید؟می خوام این کتاب رو برای آقای پاتر امضا کنم.
صدای پچ پچ ها بالا گرفت.
لاکهارت قلم پر صورتی رو از مرد گرفت و صفحه ی آخر کتاب رو باز کرد و چیزی توش نوشت و پس از تکون دادن سریع قلم روی کتاب اونو محکم بست و به هری داد.
هری بدون معطلی پیش دوستاش رفت.به محض رسیدن به اونا هرمیون کتاب رو از دست هری گرفت و صفحه ی آخرش رو باز کرد و گفت:
_وای.هری.خوش به حالت.
ولی با شنیدن صدای غرغر های رون ساکت شد و به کتاب خیره شد.
این صدای هرمیون بود که از پایین پله ها میومد.هری با عجله کیف پولش رو برداشت و قفس هدویگ رو گوشه اتاق گذاشت و به سمت در اتاق به راه افتاد.
_هری ! زود باش همه منتظرن.
_اومدم هرمیون.الان میام.باشه.
هری پله ها رو سه تا یکی کرد و سریعا خودشو به رون و هرمیون رسوند که پایین پله ها منتظرش ایستاده بودن.
رون به هری که نفس نفس می زد نگاهی انداخت و گفت:
_چرا انقدر دیر اومدی هری؟
هری آب دهانشو به سرعت قورت داد و گفت:
_ببخشید.کیف پولم رو پیدا نمی کردم.کلی توی چمدونو گشتم تا پیداش کردم.
هرمیون اخمی کرد و گفت:
_صد دفعه بهت گفتم این چمدون رو مرتب کن تا مشکلی برات پیش نیاد.زود راه بیفتید که همه توی کوچه ی دیاگون منتظرن.
هرمیون جلوتر از همه از در پشتی مهمانخانه ی پاتیل درزدار خارج شد و به محض نزدیک شدن به دیوار چوب دستیشو از جیب رداش در آورد و اونو به سمت دیوار نشونه رفت.چند تا آجر رو شمرد و بعد روی آجری توقف کرد و با چوب دستیش سه بار به اون ضربه زد.
ناگهان همه ی آجرها با آرایشی خاص کنار رفتن و کوچه ی دیاگون جلوی چشم بچه ها پدیدار شد.
همه به سرعت از شکاف پدید آمده روی دیوار رد شدن و بعد چند لحظه دیوار به حالت اولش برگشت.
هری نگاهی به کوچه انداخت.جمعیت توی کوچه موج می زد.همه برای خرید وسایل مورد نیاز بچه هاشون به دیاگون اومده بودن.توی کوچه همهمه ای برپا بود.
هری سعی می کرد از میان جمعیت مسیرشو به سمت مغازه ی فلوریش و بلاتز باز کنه.رون و هرمیون با دقت به دنبال هری می اومدن تا اونو گم نکنن.
قرار بود خانم ویزلی رو توی مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز ملاقات کنن.
همینطور که به سمت مغازه در حرکت بودن هری نویل رو دید که سر در گم به زمین نگاه می کرد.ته دلش به او خندید و به این فکر افتاد که لابد دوباره دنبال وزغش می گرده.
هری به اطراف نگاهی انداخت و ناگهان متوقف شد.به طوری که رون از پشت سر به اون برخورد کرد و به طبع اون هرمیون هم به رون برخورد کرد.
رون به هری که داشت به سمت راست نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت:
_چی شده هری؟
هری به مغازه ای که در سمت راستش بود خیره شده بود.بالای در ورودی مغازه روی تابلویی از جنس چوب نوشته شده بود:
کتاب فروشی فلوریش و بلاتز
داخل مغازه خیلی شلوغ بود.هری از میان جمعیت خانوم ویزلی رو تشخیص داد که داشت با شور شوق خاصی از یه مرد امضا می گرفت.کمی اونطورفتر جینی و فرد و جرج به مادرشون نگاه می کردن.نارضایتی در چهره ی همشون موج می زد.آقای ویزلی هم کمی اونطورفتر مشغول صحبت با یه مرد بود که هری اونو نمیشناخت.
با سقلمه ای که هرمیون به هری زد ، هری به خودش اومد و به همراه رون و هرمیون وارد مغازه شد.فرد و جرج به محض دیدن رون به سمت اونا اومدن و جینی هم با دیدن هرمیون لبخندی بر لبش نقش بست ولی با دیدن هری نه تنها اون لبخند محو شد بلکه به صورتش کاملا سرخ شد و نگاهشو از هری دزدید.
خانم ویزلی که همون لحظه صحبتش با مردی که از اون امضا گرفته بود تموم شده بود به سمت اونا اومد و گونه ی هری رو بوسید و گفت:
_اوه.سلام بچه ها.راحت اومدین؟اتفاقی که نیفتاد؟
رون اخمی کرد و گفت:
_مامان ما حالمون خوبه.اون مرده کی بود داشتی باهاش حرف می زدی؟
و با انگشتش به مردی که جمعیت دورش حلقه زده بود اشاره کرد.
خانم ویزلی با شوق خاصی گفت:
_یعنی تو اونو نمی شناسی؟تو لاکهارت مشهور رو نمیشناسی؟
ناگهان هرمیون جیغی از سر خوشحالی کشید که باعث شد همه برگردن و به اونا نگاه کنن.حتی گیلدروی لاکهارت هم دست از امضا کردن کاغذ ها کشید و به اونا نگاه کرد.
هرمیون که صورتش کاملا سرخ شده بود گفت:
_اوه.سلام آقای لاکهارت.از دیدنتون خوشوقتم.
لاکهارت در حالی که بقیه رو از نظر می گذروند جواب داد:
_اوه سلام بانوی زیبا.شما همه همراه خانم ویزلی هستید؟
هرمیون سرختر از قبل شد و جواب داد:
_بله.
ولی لاکهارت به هرمیون توجهی نداشت.نگاه لاکهارت روی پیشونی هری قفل شده بود و این هری رو آزار می داد.
ناگهان لاکهارت به سمت اونا اومد و دست هری رو گرفت و گفت:
_به به.ببینید کی اینجاست ! آقای هری پاتر مشهور.
صدای جیغهای دخترها از گوشه و کنار شنیده شد.
لاکهارت فورا کتابی رو از روی میز برداشت و به دست هری داد.سپس رو به عکاس کرد و گفت:
_لطف کنید و از من و آقای پاتر یه عکس بندازید.
عکاس با گفتن چشم قربان به پشت دوربینش رفت و آماده ی عکس گرفتن شد.
پس از گرفتن عکس لاکهارت رو به مردی که پشت سرش پشت یه میز نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود کرد و گفت:
_می شه اون قلم پر رو به من قرض بدید؟می خوام این کتاب رو برای آقای پاتر امضا کنم.
صدای پچ پچ ها بالا گرفت.
لاکهارت قلم پر صورتی رو از مرد گرفت و صفحه ی آخر کتاب رو باز کرد و چیزی توش نوشت و پس از تکون دادن سریع قلم روی کتاب اونو محکم بست و به هری داد.
هری بدون معطلی پیش دوستاش رفت.به محض رسیدن به اونا هرمیون کتاب رو از دست هری گرفت و صفحه ی آخرش رو باز کرد و گفت:
_وای.هری.خوش به حالت.
ولی با شنیدن صدای غرغر های رون ساکت شد و به کتاب خیره شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

انیتا:
چقدر عشقولانش کرده بودی فکر کنم اگه خود رون وهرمیون هم این رو بخونن خجالت بکشن
با توجه به این خط
چند صفحه را ورق زد:
و این یکی
بقیه دفتر سفید بود
ادم فکر میکنه هرمیون داره دفترش رو میخونه ولی با این جمله
مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت
میفهمیم داشته مینوشته کلا درست حسابی نشون ندادی کی داشته میخونده کی داشته مینوشته
همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم
وقتی نوشتی آورده بودند یعنی خودشون هم بودند و این غلطه چون خانواده ها نمیتونن به هر بهانه ای بیان هاگوارتز بهتر بود میگفتی همه برایش هدیه فرستاده بودند
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من..
خوبه که به این هم دقت کردی که مثلا این همه نوشته تو یک صفحه جا نمیشه
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
رون اگه تا حالا گفته بود دوستت دارم که مشکلی نداشتن این دو تا , همه مشکلا سر اینه که علنی به هم نمیگن دوستت دارم
دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
اینجا هم منطقی در کار نیست چون امکانش بود هر کسی دفتر رو برداره هرمیون رو چه حسابی دفتر رو اونجا میگزاره
منطقی بودن داستان فاکتور خیلی مهمیه که کمبود اون باعث میشه اعصاب خواننده به هم بریزه
اما و رومیلدا:
به به شخصیت های جدید زیبورا و گیدورا
داستانتون خوب بود دارای منطق , تقریبا با کشش و منطبق بر واقعیات کتاب
مثل این قسمت ها
فكر ميكني چي مينويسه!مگه غير تكاليفش چيز ديگه اي هم ميتونه بنويسه
خوابگاه دختران نيز مانند خوابگاه پسران بود با اين تفاوت كه خيلي مرتب تر از آنان بود . آنها در سردرگمي مبهمي فرو رفته بودند هري اصلا به اينجاش فكر نكرده بود كه تخت هرميون رو از كجا پيدا كنن
- از كجا فهميدي كه اينجا اتاق هرميونه؟
كج پا! .
تو بايد فكرشو ميكردي كه هرميون وقتي نخواد كسي از موضوعي بو نبره همين طور هم ميشه!
رعایت عوامل بالا باعث شده بود خواننده از خوندن نوشته نه احساس خستگی کنه نه احساس آشفتگی
اما اشکالایی داشت مثلا
من احساس مي كنم هرميون داره وارد يه بازي پيچيده ميشه
- قبلا چه چست و چابك بوديم حالا چه نرم و نازك!
استفاده از این جور تیکه ها کلا جالب نیست مگر اینکه طرف خیلی حرفه ای باشه و جوری به کار ببره که تو ذوق نزنه
مثلا توی نوشته خودتون جمله ی اول قابل قبول بود ولی دومی جالب نبود
واقعا فكر ميكني ميشه رفت؟! اگه اين جوري بود كه تا حالا يه دختر سالم تو هاگوارز نمي موند!
خواهر این حرفا چیه چرا اینقدر منفی فکر میکنی در ضمن بهتره از این چیزا تو نمایش نامت استفاده نکنی
یک اشکال دیگش هم طولانی بودنش بود اگر تو خطهای کمتری سر و ته داستان جمع بشه بهتره
بعد از دقايقي روميلدا به همراه دوستش اما به طرف ميز آمدند،
اینجا هم بهتر بود خودتون رو وارد داستان نمکریدن و دو تا اسم دیگه میگفتی کلا وقتی طرف اسم نویسنده رو تو داستان میبینه یک ذهنیت منفی به وجود می یاد
توی این قسمت هم مشکل هری و رون باید این باشه که چی جوری یک قسمت از بدن اونا رو به دست بیارن( مثل مو یا پوست و .... اخه واسه معجون لازمه) نه این که چی جوری اونا رو از تالار دور نگه دارن
براي يه ساعت تو هاگوارز نيايد يعني يه مدتي رو تو حياط بگذرونين
در کل خوب بود موفق باشی
نمایش نامه ی منتخب هفته ی ششم پست اما دابزه
_______________________________________________
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
اینم عکس این هفته
دقت کنید که اینجا یک مغازه هست در هقیقت فلوریش تو دیاگونه ولی شما میتونید هر مغازه ی دیگه ای رو هم تصور کنید
مردی که میبینید هم لاکهارته
چقدر عشقولانش کرده بودی فکر کنم اگه خود رون وهرمیون هم این رو بخونن خجالت بکشن

با توجه به این خط
چند صفحه را ورق زد:
و این یکی
بقیه دفتر سفید بود
ادم فکر میکنه هرمیون داره دفترش رو میخونه ولی با این جمله
مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت
میفهمیم داشته مینوشته کلا درست حسابی نشون ندادی کی داشته میخونده کی داشته مینوشته
همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم
وقتی نوشتی آورده بودند یعنی خودشون هم بودند و این غلطه چون خانواده ها نمیتونن به هر بهانه ای بیان هاگوارتز بهتر بود میگفتی همه برایش هدیه فرستاده بودند
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من..
خوبه که به این هم دقت کردی که مثلا این همه نوشته تو یک صفحه جا نمیشه
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
رون اگه تا حالا گفته بود دوستت دارم که مشکلی نداشتن این دو تا , همه مشکلا سر اینه که علنی به هم نمیگن دوستت دارم
دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
اینجا هم منطقی در کار نیست چون امکانش بود هر کسی دفتر رو برداره هرمیون رو چه حسابی دفتر رو اونجا میگزاره
منطقی بودن داستان فاکتور خیلی مهمیه که کمبود اون باعث میشه اعصاب خواننده به هم بریزه
اما و رومیلدا:
به به شخصیت های جدید زیبورا و گیدورا
داستانتون خوب بود دارای منطق , تقریبا با کشش و منطبق بر واقعیات کتاب
مثل این قسمت ها
فكر ميكني چي مينويسه!مگه غير تكاليفش چيز ديگه اي هم ميتونه بنويسه
خوابگاه دختران نيز مانند خوابگاه پسران بود با اين تفاوت كه خيلي مرتب تر از آنان بود . آنها در سردرگمي مبهمي فرو رفته بودند هري اصلا به اينجاش فكر نكرده بود كه تخت هرميون رو از كجا پيدا كنن
- از كجا فهميدي كه اينجا اتاق هرميونه؟
كج پا! .
تو بايد فكرشو ميكردي كه هرميون وقتي نخواد كسي از موضوعي بو نبره همين طور هم ميشه!
رعایت عوامل بالا باعث شده بود خواننده از خوندن نوشته نه احساس خستگی کنه نه احساس آشفتگی
اما اشکالایی داشت مثلا
من احساس مي كنم هرميون داره وارد يه بازي پيچيده ميشه
- قبلا چه چست و چابك بوديم حالا چه نرم و نازك!
استفاده از این جور تیکه ها کلا جالب نیست مگر اینکه طرف خیلی حرفه ای باشه و جوری به کار ببره که تو ذوق نزنه
مثلا توی نوشته خودتون جمله ی اول قابل قبول بود ولی دومی جالب نبود
واقعا فكر ميكني ميشه رفت؟! اگه اين جوري بود كه تا حالا يه دختر سالم تو هاگوارز نمي موند!
خواهر این حرفا چیه چرا اینقدر منفی فکر میکنی در ضمن بهتره از این چیزا تو نمایش نامت استفاده نکنی
یک اشکال دیگش هم طولانی بودنش بود اگر تو خطهای کمتری سر و ته داستان جمع بشه بهتره
بعد از دقايقي روميلدا به همراه دوستش اما به طرف ميز آمدند،
اینجا هم بهتر بود خودتون رو وارد داستان نمکریدن و دو تا اسم دیگه میگفتی کلا وقتی طرف اسم نویسنده رو تو داستان میبینه یک ذهنیت منفی به وجود می یاد
توی این قسمت هم مشکل هری و رون باید این باشه که چی جوری یک قسمت از بدن اونا رو به دست بیارن( مثل مو یا پوست و .... اخه واسه معجون لازمه) نه این که چی جوری اونا رو از تالار دور نگه دارن
براي يه ساعت تو هاگوارز نيايد يعني يه مدتي رو تو حياط بگذرونين
در کل خوب بود موفق باشی
نمایش نامه ی منتخب هفته ی ششم پست اما دابزه
_______________________________________________
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
اینم عکس این هفته
دقت کنید که اینجا یک مغازه هست در هقیقت فلوریش تو دیاگونه ولی شما میتونید هر مغازه ی دیگه ای رو هم تصور کنید
مردی که میبینید هم لاکهارته
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج