تو دختر بد جنسی هستی و لیاقت هری پاتر رو نداری مشنگ بر گرد پیشه بقیه ی مشنگ ها
صفحه 626 فصل 28
خوش به حالت اینقدر پول داری که اگه یه کیسه پر گالیون هم گم کنی متوجه نمیشی
رون صفحه 631 فصل 28
رون قبلاهم بهت گفتم اگه می خوای دماقت سالم و خوشگل بمونه تو کاره کسی دخالت نکن
فرد صفحه 656 فصل 29
خیلی شبیه برادره عزیزمون شدی رون اگه همینجوری پیش بری ارشد میشی
جرج صفحه ی 657 فصل 29
تو یکی از همون کسایی هستی که میتونی کاراگاه بشی کلت خوب کار میکنه گرنجر
مودی " صفحه ی 661 فصله 29
بیرون اومدن اسمه تو از جام اتفاقی نبود اگه کسی می خواد به تو حمله کنه این اخرین فرصتشه
سریوس فصله 29 صفحه ی 662
تو دیگه پسره من نیستی من دیگه پسری ندارم ببرینش بزارید اینقدر اونجا بمونه تا بپوسه
کراوچ 29 689
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
36 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جمله های جذاب
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

فصلهای انتخاب شده از کتاب ششم:
فصل 1 - 2 - 3 ---> پروفسور کوییرل ---> در پست شماره 1 فرستاده شد
فصل 4 - 5 - 6 ---> پروفسور کوییرل ---> در پست شماره 20 فرستاده شد
فصل 7 - 8 - 9 ---> چوچانگ ---> در پست شماره 16 و 18 فرستاده شد
فصل 10-11-12 ---> ماروولو گانت ---> در پست شماره 19 فرستاده شد
فصل 15 - 29 - 30 ---> فرانک لانگ باتم ---> در پست شماره 21 فرستاده شد
فصل 13 - 16 - 17 روبیوس هاگرید ---> در پست شماره 15 فرستاده شد
فصل 21 - 22 - 23 ---> چوچانگ در پست شماره 24 فرستاده شد
فصل 26 - 27 - 28 ---> آناکین مونتاگ در پست شماره 26 فرستاده شد
فصل 14 - 24 - 25 ---> چوچانگ در پست شماره 63 فرستاده شد
فصل 18 - 19 - 20 ---> پروفسور اسپراوت در پست شماره 34 فرستاده شد
فصلهای انتخاب شده از کتاب پنجم:
فصل 1 - 2 - 3 ---> الیور وود
فصل 4 - 5 - 6 ---> فرانک لانگ باتم
فصل 7 - 8 - 9 ---> بارتیموس
فصل 10- 11 - 12 ---> پروفسور اسپراوت در پست شماره 38 فرستاده شد
فصل 13- 14 - 15 ---> پروفسور اسپراوت در پست شماره 45 فرستاده شد
فصل 16 - 17 - 18 ---> پانسی پارکینسون در پست شماره 56 فرستاده شد
فصل 19 - 20 - 21 ---> مری تات در پست شماره 76 فرستاده شد
فصل 22- 23 - 24 ---> پروفسور اسپراوت
فصل 27 - 28 - 29 ---> ساحره کوچولو در پست شماره 54 فرستاده شد
فصل 25 - 26 - 30 ---> م.هری
فصل 31 - 32 - 33 ---> ساحره کوچولو در پست شماره 62 فرستاده شد
فصل 34 - 35 - 36 --> پانسی پارکینسون در پست شماره 66 فرستاده شد
فصل 37 ---> لونا لاو گود در پست شماره 61 فرستاده شد
فصل 38 ---> لونا لاو گود در پست شماره 64 فرستاده شد
فصلهای انتخاب شده از کتاب چهارم:
فصل 1 - 2 - 3 ---> آناکین مونتاگ در پست شماره 74 فرستاده شد
فصل 4 - 5 - 6 ---> پروفسور بینز در پست شماره 77 فرستاده شد
فصل 7 - 8 - 9 ---> م.دامبلدور
فصل 10- 11 - 12 ---> آنیتا دامبلدور
فصل 13- 14 - 15 ---> ساحره کوچولو
فصل 16 - 17 - 18 ---> آلدرد دامبلدور
فصل 19 - 20 - 21 ---> نیا گرنجر
فصل 22 - 23 - 24 ---> ارنی مک میلان
فصل 25 - 26 - 27 ---> لاوندر براون
فصل 28 - 29 - 30 ---> مورفین گانت
فصل 31 - 32 - 33 ---> آرتور ویزلی
فصل 1 - 2 - 3 ---> پروفسور کوییرل ---> در پست شماره 1 فرستاده شد
فصل 4 - 5 - 6 ---> پروفسور کوییرل ---> در پست شماره 20 فرستاده شد
فصل 7 - 8 - 9 ---> چوچانگ ---> در پست شماره 16 و 18 فرستاده شد
فصل 10-11-12 ---> ماروولو گانت ---> در پست شماره 19 فرستاده شد
فصل 15 - 29 - 30 ---> فرانک لانگ باتم ---> در پست شماره 21 فرستاده شد
فصل 13 - 16 - 17 روبیوس هاگرید ---> در پست شماره 15 فرستاده شد
فصل 21 - 22 - 23 ---> چوچانگ در پست شماره 24 فرستاده شد
فصل 26 - 27 - 28 ---> آناکین مونتاگ در پست شماره 26 فرستاده شد
فصل 14 - 24 - 25 ---> چوچانگ در پست شماره 63 فرستاده شد
فصل 18 - 19 - 20 ---> پروفسور اسپراوت در پست شماره 34 فرستاده شد
فصلهای انتخاب شده از کتاب پنجم:
فصل 1 - 2 - 3 ---> الیور وود
فصل 4 - 5 - 6 ---> فرانک لانگ باتم
فصل 7 - 8 - 9 ---> بارتیموس
فصل 10- 11 - 12 ---> پروفسور اسپراوت در پست شماره 38 فرستاده شد
فصل 13- 14 - 15 ---> پروفسور اسپراوت در پست شماره 45 فرستاده شد
فصل 16 - 17 - 18 ---> پانسی پارکینسون در پست شماره 56 فرستاده شد
فصل 19 - 20 - 21 ---> مری تات در پست شماره 76 فرستاده شد
فصل 22- 23 - 24 ---> پروفسور اسپراوت
فصل 27 - 28 - 29 ---> ساحره کوچولو در پست شماره 54 فرستاده شد
فصل 25 - 26 - 30 ---> م.هری
فصل 31 - 32 - 33 ---> ساحره کوچولو در پست شماره 62 فرستاده شد
فصل 34 - 35 - 36 --> پانسی پارکینسون در پست شماره 66 فرستاده شد
فصل 37 ---> لونا لاو گود در پست شماره 61 فرستاده شد
فصل 38 ---> لونا لاو گود در پست شماره 64 فرستاده شد
فصلهای انتخاب شده از کتاب چهارم:
فصل 1 - 2 - 3 ---> آناکین مونتاگ در پست شماره 74 فرستاده شد
فصل 4 - 5 - 6 ---> پروفسور بینز در پست شماره 77 فرستاده شد
فصل 7 - 8 - 9 ---> م.دامبلدور
فصل 10- 11 - 12 ---> آنیتا دامبلدور
فصل 13- 14 - 15 ---> ساحره کوچولو
فصل 16 - 17 - 18 ---> آلدرد دامبلدور
فصل 19 - 20 - 21 ---> نیا گرنجر
فصل 22 - 23 - 24 ---> ارنی مک میلان
فصل 25 - 26 - 27 ---> لاوندر براون
فصل 28 - 29 - 30 ---> مورفین گانت
فصل 31 - 32 - 33 ---> آرتور ویزلی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ها پروفسور کوییرل اینو از ما بپذیر
=====================================
کتاب چهارم فصل چهار
آقای ویزلی عاشق اسباب و اثاثیه ی مشنگها بود
پی نوشت : به جان خودم سه چهار بار این فصل رو خوندم جمله ی جذابی توش ندیدم
کتاب چهارم فصل پنج
آقای ویزلی : من نصف عمرمو صرف مبارزه با مشنگ آزاری کردم
خانم ویزلی ( در مورد فرد و جرج ) : نمیدونم آخرش چه بلائی سرشون میاد نه هدفی دارن نه هیچی تنها کاری که خوب بلدن اینه که دردسر درست کنن
پی نوشت : به جان خودم این فصل رو هم سه چهر بار خوندم جملاتی جذاب تر از اینا گیر نیاوردم
کتاب چهارم فصل شش
آقای ویزلی : غيب و ظاهر شدن با سمبل كاري جور در نمياد . خيلي از جادوگر هاي بزرگسال از خير اين كار م گذرن . جارو سواري رو ترجيح مي دن ، درسته كه سرعتش كمتره اما امنيتش بيشتره
آموس دیگوری : اگه يه گوني پر از گاليونم بهم مي دادن حاظر نبودم جام جهاني رو از دست بدم
پی نوشت : به جان خودم این فصل رو هم سه چهر بار خوندم ولی جملاتی جذاب تر از اینا گیر نیاوردم
با تشکر از پروفسور کوییرل
=====================================
کتاب چهارم فصل چهار
آقای ویزلی عاشق اسباب و اثاثیه ی مشنگها بود
پی نوشت : به جان خودم سه چهار بار این فصل رو خوندم جمله ی جذابی توش ندیدم
کتاب چهارم فصل پنج
آقای ویزلی : من نصف عمرمو صرف مبارزه با مشنگ آزاری کردم
خانم ویزلی ( در مورد فرد و جرج ) : نمیدونم آخرش چه بلائی سرشون میاد نه هدفی دارن نه هیچی تنها کاری که خوب بلدن اینه که دردسر درست کنن
پی نوشت : به جان خودم این فصل رو هم سه چهر بار خوندم جملاتی جذاب تر از اینا گیر نیاوردم
کتاب چهارم فصل شش
آقای ویزلی : غيب و ظاهر شدن با سمبل كاري جور در نمياد . خيلي از جادوگر هاي بزرگسال از خير اين كار م گذرن . جارو سواري رو ترجيح مي دن ، درسته كه سرعتش كمتره اما امنيتش بيشتره
آموس دیگوری : اگه يه گوني پر از گاليونم بهم مي دادن حاظر نبودم جام جهاني رو از دست بدم
پی نوشت : به جان خودم این فصل رو هم سه چهر بار خوندم ولی جملاتی جذاب تر از اینا گیر نیاوردم
با تشکر از پروفسور کوییرل
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0000FF]بينز نام
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/13
آخرین ورود: جمعه 31 تیر 1390 05:53
از: سوری، لیتل ونیگینگ،ویستریاواک،شماره 12
پستها:
283

بفرمایید این جمله های فصل 19..............
(فصل بیست و بیست و یک رو هر کدوم توی یک پست براتون می فرستم، این ها همه مال 19 هستند)
==========================
رون که با قیافه ای غم زده سکه ی تقلبی اش را آزمایش می کرد گفت:
امکان نداره..آخه من هیچ سکه ی طلایی ندارم که با این یکی قاطی بشه.........
کتاب پنجم،فصل19، صفحه ی 137
وقتی پروفسور مک گونگال در هفته ی پیش از برگزاری مسابقات برای آن ها تکلیف شب تعیین نکرد هری متوجه شد که او تا چه حد به پیروزی تیمشان در برابر اسلایترین اهمیت می دهد.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی 138
هیچ کس باور نمی کرد که حرف او(پروفسور مک گونگال) را درست شنیده باشد تا این که در آخر، مستقیم به هری و رون نگاه کرد و با لحنی جدی گفت:
من به دیدن جام کوییدیچ در اتاق مطالعه م عادت کردم و هیچ دلم نمی خواد که اونو تقدیم پروفسور اسنیپ کنم. بنابراین از این وقت اضافی استفاده کنین و حسابی تمرین کنین.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی 138
هری خوش بینانه تیم گریفندور را خوش شانس می پنداشت. هرچه باشد آن ها هرگز به تیم مالفوی نباخته بودند.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی 138
تنها چیزی که واقعا مایه ی نگرانی هری می شد این بود که رون تا چه حد اجازه می دهد تیم اسلایترین با شگرد های خود، حتی پیش از برگزاری مسابقه، روحیه ی او را تضعیف کند.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی139
ماه اکتبر با بادهای زوزه کش و باران های سیل آسا گذشت و ماه نوامبر، به سردی آهن یخ زده از راه رسید با سرما ریزه های خشک صبحگاهی و بادهای یخب که پوست دست و صورت را می گزید.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی140
هری با شور و نشاط گفت:
تو (رون) به یک صبحانه ی درست و حسابی احتیاج داری. بیا بریم.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی140
وقتی به سرسرای بزرگ رسیدند دریاقتند که آن جا خیلی زود مملو از دانش آموزان شده، صدای گفت وگوها بلندتر و فضای سرسرا پرشور تر از معمول است.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی141
او (رون) با صدای گرفته و دورگه ای آهسته گفت:
من احتمالا روانی بودم که این کارو کردم، روانی.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی141
هری با لحنی محکم و جدی گفت:
به خودت مسلط باش. یادت رفته اون روز چه طوری با پات توپ رو از دروازه دور کردی؟ حتی فرد و جرج هم می گفتن که کار بی نظیری بود......
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی141
هرمیون روی پنجه ی پا ایستاد و با محبت در گوش او (رون) گفت:
موفق باشی، رون.
سپس رو به هری کرد و به او نیز گفت:
تو هم موفق باشی، هری.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی143
وقتی به سمت در سرسرای بزرگ برمی گشتند رون اندکی به خود آمده بود. با قیافه ای گیج و سردرگم دستش را به صورتش کشید و به دستش نگاه کرد. گویی آنچه را اتفاق افتاده بود باور نمی کرد. چنان فکرش مشغول بود که توجهی به اطرافش نداشت.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی143
هری با کنجکاوی نگاهی به مدال تاج مانند آن ها (اسلایترین ها) کرد و این بار توانست حروف حک شده بر روی آن را بخواند:
اونی که سرور
و پادشاهمونه
ویزلیه
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی144
هری حدس می زد که این معنای چندان خوشایندی نداشته باشد. با احساسی نا خوشایند به گونه ای شتاب زده رون را از سرسراس ورودی گذراند و از پله های سنگی پایین برد. هوای بیرون سرد و گزنده بود.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی143
آن ها صدای گام های صد ها نفر را می شنیدند که از ردیف شیب دار نیمکت ها در جایگاه تماشاچیان بالا می رفتند. عده ای آواز می خواندند اما هری نمی فهمید چه می گویند. کم کم داشت نگران و مضطرب می شد اما می دانست که دلشوره ی خودش در برابر رون هیچ است. او دستش را روی شکمش گذاشته بود و دوباره مستقیم به رو به رویش خیره نگاه می کرد. آرواره اش منقبض و چهره اش رنگ پریده بود...................
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی145
اعضای تیم از جایشان بلند شدند، جارو ها را روی شانه هایشان گذاشتند و پشت سر هم از رختکن بیرون رفته، وارد فضای آفتابی و خیره کننده ی ورزشگاه شدند. جمعیت با هلهله و هیاهو به آن ها خوش آمد گفتند.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی145
............ و این جانسونه، جانسون سرخگون به دست، عجب بازیکنیه این دختر، سالهاست که دارم اینو می گم ولی حیف که اون با من یه لیوان آب کدوحلوایی هم نمی خوره............
پروفسور مک گونگال نعره زد.....
-جردن! کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی146
هری نتوانست خود داری کند.... جست و جوی گوی زرین را رها کرد و چرخی زد تا رون را تماشا کند، پیکره ی تنهایی در انتهای زمین ، که در برابر سه حلقه دروازه پرواز می کرد، در حالی که ورینگتون هیکل مند مثل برق و باد به سوی او می شتافت..........
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی148
هری نفهمید چه وقت جرج را رها کرده است........ تنها چیزی که می دانست این بود که لحظه ای بعد هر دوی آن ها به سمت مالفوی هجوم بردند. هری این واقعیت را کاملا فراموش کرده بود که همه ی استاد ها آن ها را تماشا می کردند. تنها خواسته اش این بود که باعث شود مالفوی هر چه بیشتر درد بکشد. چون فرستی برای بیرون کشیدن چوبدستی اش نداشت فقط مشتی را که گوی زرین در آن بود عقب برد و با تمام زوری که داشت به شکم مالفوی ضربه زد............
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی156
صدای جیغ دختر ها به گوش می رسید. مالفوی نعره می زد. جرج بد و بیراه می گفت. جمعیت در پیرامون آن ها فریاد می زد . اما هری به هیچ یک از این ها اهمیت نمی داد تا این که سرانجام یا نفر از فاصله ی نزدیک فریاد زد: ((ایمپدیمنتا!))
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی156
پروفسور مک گونگال مشتش را چنان محکم روی میز کوبید که قوطی بیسکوییت لغزید و به زمین افتاد. در آن باز شد و سمندر های زنجبیلی کف دفترش پخش شد.........
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی158
دلورس آمبریج در آستانه ی در ایستاده بود و شنل پشمی سبزی که به دور خود پیچیده بود باعث می شد بیشتر شبیه به یک وزغ عظیم الجثه شود. لبخند نفرت انگیز و شومش در نظر هری پیام آور مصیبتی قریب الوقوع بود.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی158
اگر از پره های بینی پروفسور مک گونگال(بر اثر خشم) جرقه بیرون می زد هری به هیچ وجه تعجب نمی کرد.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی158
پروفسور مک گونگال چشم هایش را باز کرد و کوشید خودش نیز در مقابل ، لبخند بزند و همین باعث شد قیافه اش شبیه به افراد مبتلا به کزاز بشود. او با همان قیافه گفت:
- ولی متاسفانه چون اونا (هری و جرج) توی گروه من هستند این فکر منه که اهمیت داره ، دلورس!
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی159
هری جنبش دیوانه وار گوی زرین را در دستش حس کرد. او با صدایی که به گونه ای عجیب ضعیف به نظر می رسید گفت:
-ما رو محروم می کنین؟ تا دیگه نتونیم بازی کنیم؟
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی160
اصلا به نظر نمی رسید که آن ها مسابقه را برده اند. هری به هر طف نگاه می کرد چشمش به چهره های غمگین و افسرده می افتاد . همه ی بازیکنان تیم به جز رون، جلوی آتش ولو شده بودند. بعد از پایان مسابقه هیچ کس رون را ندیده بود...................
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی161
هرمیون با صدایی که اندکی لرزش داشت گفت:
-یه چیزی هست که حال هردوتو نو جا میاره.
هری با شک و تردید گفت:
-نه بابا!
هرمیون رویش را از پنجره ی ظلمانی که با ریزش دانه های برف خالخالی به نظر می رسید به سمت آن ها برگرداند و در حالی که لبخند دلنشینی بر لبش نشسته بود گفت:
آره بابا! هاگرید برگشته.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی164
(فصل بیست و بیست و یک رو هر کدوم توی یک پست براتون می فرستم، این ها همه مال 19 هستند)
==========================
رون که با قیافه ای غم زده سکه ی تقلبی اش را آزمایش می کرد گفت:
امکان نداره..آخه من هیچ سکه ی طلایی ندارم که با این یکی قاطی بشه.........
کتاب پنجم،فصل19، صفحه ی 137
وقتی پروفسور مک گونگال در هفته ی پیش از برگزاری مسابقات برای آن ها تکلیف شب تعیین نکرد هری متوجه شد که او تا چه حد به پیروزی تیمشان در برابر اسلایترین اهمیت می دهد.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی 138
هیچ کس باور نمی کرد که حرف او(پروفسور مک گونگال) را درست شنیده باشد تا این که در آخر، مستقیم به هری و رون نگاه کرد و با لحنی جدی گفت:
من به دیدن جام کوییدیچ در اتاق مطالعه م عادت کردم و هیچ دلم نمی خواد که اونو تقدیم پروفسور اسنیپ کنم. بنابراین از این وقت اضافی استفاده کنین و حسابی تمرین کنین.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی 138
هری خوش بینانه تیم گریفندور را خوش شانس می پنداشت. هرچه باشد آن ها هرگز به تیم مالفوی نباخته بودند.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی 138
تنها چیزی که واقعا مایه ی نگرانی هری می شد این بود که رون تا چه حد اجازه می دهد تیم اسلایترین با شگرد های خود، حتی پیش از برگزاری مسابقه، روحیه ی او را تضعیف کند.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی139
ماه اکتبر با بادهای زوزه کش و باران های سیل آسا گذشت و ماه نوامبر، به سردی آهن یخ زده از راه رسید با سرما ریزه های خشک صبحگاهی و بادهای یخب که پوست دست و صورت را می گزید.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی140
هری با شور و نشاط گفت:
تو (رون) به یک صبحانه ی درست و حسابی احتیاج داری. بیا بریم.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی140
وقتی به سرسرای بزرگ رسیدند دریاقتند که آن جا خیلی زود مملو از دانش آموزان شده، صدای گفت وگوها بلندتر و فضای سرسرا پرشور تر از معمول است.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی141
او (رون) با صدای گرفته و دورگه ای آهسته گفت:
من احتمالا روانی بودم که این کارو کردم، روانی.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی141
هری با لحنی محکم و جدی گفت:
به خودت مسلط باش. یادت رفته اون روز چه طوری با پات توپ رو از دروازه دور کردی؟ حتی فرد و جرج هم می گفتن که کار بی نظیری بود......
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی141
هرمیون روی پنجه ی پا ایستاد و با محبت در گوش او (رون) گفت:
موفق باشی، رون.
سپس رو به هری کرد و به او نیز گفت:
تو هم موفق باشی، هری.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی143
وقتی به سمت در سرسرای بزرگ برمی گشتند رون اندکی به خود آمده بود. با قیافه ای گیج و سردرگم دستش را به صورتش کشید و به دستش نگاه کرد. گویی آنچه را اتفاق افتاده بود باور نمی کرد. چنان فکرش مشغول بود که توجهی به اطرافش نداشت.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی143
هری با کنجکاوی نگاهی به مدال تاج مانند آن ها (اسلایترین ها) کرد و این بار توانست حروف حک شده بر روی آن را بخواند:
اونی که سرور
و پادشاهمونه
ویزلیه
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی144
هری حدس می زد که این معنای چندان خوشایندی نداشته باشد. با احساسی نا خوشایند به گونه ای شتاب زده رون را از سرسراس ورودی گذراند و از پله های سنگی پایین برد. هوای بیرون سرد و گزنده بود.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی143
آن ها صدای گام های صد ها نفر را می شنیدند که از ردیف شیب دار نیمکت ها در جایگاه تماشاچیان بالا می رفتند. عده ای آواز می خواندند اما هری نمی فهمید چه می گویند. کم کم داشت نگران و مضطرب می شد اما می دانست که دلشوره ی خودش در برابر رون هیچ است. او دستش را روی شکمش گذاشته بود و دوباره مستقیم به رو به رویش خیره نگاه می کرد. آرواره اش منقبض و چهره اش رنگ پریده بود...................
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی145
اعضای تیم از جایشان بلند شدند، جارو ها را روی شانه هایشان گذاشتند و پشت سر هم از رختکن بیرون رفته، وارد فضای آفتابی و خیره کننده ی ورزشگاه شدند. جمعیت با هلهله و هیاهو به آن ها خوش آمد گفتند.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی145
............ و این جانسونه، جانسون سرخگون به دست، عجب بازیکنیه این دختر، سالهاست که دارم اینو می گم ولی حیف که اون با من یه لیوان آب کدوحلوایی هم نمی خوره............
پروفسور مک گونگال نعره زد.....
-جردن! کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی146
هری نتوانست خود داری کند.... جست و جوی گوی زرین را رها کرد و چرخی زد تا رون را تماشا کند، پیکره ی تنهایی در انتهای زمین ، که در برابر سه حلقه دروازه پرواز می کرد، در حالی که ورینگتون هیکل مند مثل برق و باد به سوی او می شتافت..........
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی148
هری نفهمید چه وقت جرج را رها کرده است........ تنها چیزی که می دانست این بود که لحظه ای بعد هر دوی آن ها به سمت مالفوی هجوم بردند. هری این واقعیت را کاملا فراموش کرده بود که همه ی استاد ها آن ها را تماشا می کردند. تنها خواسته اش این بود که باعث شود مالفوی هر چه بیشتر درد بکشد. چون فرستی برای بیرون کشیدن چوبدستی اش نداشت فقط مشتی را که گوی زرین در آن بود عقب برد و با تمام زوری که داشت به شکم مالفوی ضربه زد............
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی156
صدای جیغ دختر ها به گوش می رسید. مالفوی نعره می زد. جرج بد و بیراه می گفت. جمعیت در پیرامون آن ها فریاد می زد . اما هری به هیچ یک از این ها اهمیت نمی داد تا این که سرانجام یا نفر از فاصله ی نزدیک فریاد زد: ((ایمپدیمنتا!))
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی156
پروفسور مک گونگال مشتش را چنان محکم روی میز کوبید که قوطی بیسکوییت لغزید و به زمین افتاد. در آن باز شد و سمندر های زنجبیلی کف دفترش پخش شد.........
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی158
دلورس آمبریج در آستانه ی در ایستاده بود و شنل پشمی سبزی که به دور خود پیچیده بود باعث می شد بیشتر شبیه به یک وزغ عظیم الجثه شود. لبخند نفرت انگیز و شومش در نظر هری پیام آور مصیبتی قریب الوقوع بود.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی158
اگر از پره های بینی پروفسور مک گونگال(بر اثر خشم) جرقه بیرون می زد هری به هیچ وجه تعجب نمی کرد.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی158
پروفسور مک گونگال چشم هایش را باز کرد و کوشید خودش نیز در مقابل ، لبخند بزند و همین باعث شد قیافه اش شبیه به افراد مبتلا به کزاز بشود. او با همان قیافه گفت:
- ولی متاسفانه چون اونا (هری و جرج) توی گروه من هستند این فکر منه که اهمیت داره ، دلورس!
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی159
هری جنبش دیوانه وار گوی زرین را در دستش حس کرد. او با صدایی که به گونه ای عجیب ضعیف به نظر می رسید گفت:
-ما رو محروم می کنین؟ تا دیگه نتونیم بازی کنیم؟
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی160
اصلا به نظر نمی رسید که آن ها مسابقه را برده اند. هری به هر طف نگاه می کرد چشمش به چهره های غمگین و افسرده می افتاد . همه ی بازیکنان تیم به جز رون، جلوی آتش ولو شده بودند. بعد از پایان مسابقه هیچ کس رون را ندیده بود...................
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی161
هرمیون با صدایی که اندکی لرزش داشت گفت:
-یه چیزی هست که حال هردوتو نو جا میاره.
هری با شک و تردید گفت:
-نه بابا!
هرمیون رویش را از پنجره ی ظلمانی که با ریزش دانه های برف خالخالی به نظر می رسید به سمت آن ها برگرداند و در حالی که لبخند دلنشینی بر لبش نشسته بود گفت:
آره بابا! هاگرید برگشته.
کتاب پنجم،فصل 19، صفحه ی164
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!
-------------
-------------
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/07
تولد نقش: 1385/12/02
آخرین ورود: یکشنبه 15 فروردین 1400 14:58
از: 127.0.0.1
پستها:
1391

)
خیلی از پیروانم حاظرند دست راستشون رو از دست بدن ولی این نقش رو برام ایفا کنن (ولدمورت فصل 1 صفحهی 18)
بهت قول میدم تو هم مثل برتا جورکینز این افتخوار رو داشته باشی که به ددم بخوری (ولدمورت فصل 1 صفحهی 18)
آخه جادوگر های که از نظر همه مردن حواسشون رو جمع میکننکه توی کافه های کنار جادهبا ساحره های وزارت خونهرو به رو
نشن (ولدمورت فصل 1 صفحهی 19)
استفاده نکردن از اطلاعاتی که من از حافظش بیرون کشیدم توهین به حافظش بود (ولدمورت فصل 1 صفحهی 19)
به لرد ولدمورت دروغ نگو چون اون میفهمه همیه میفهمه (ولدورت فصل 1 صفحهی22)
من مرد نیستم مشکنگ من مافوق مافوق یک مردم (ولدورت فصل 1 صفحهی22)
___________________________________________
فصل 2
والا من هرچی توی این فصل گشتم چیزی پیدا نکردم
به قول گلیدی گشتم نبود نگرد نیست
___________________________________________
فصل 3
همون زن خپله که چند تا بچهی قد و نیم قد مو قرمز داشت؟ (عمو ورون صفحهی41)
خودتون که میدونید اگه از بی خبر باشه ممکنه فکر کنه برام مشکلی پیش اومده (هری صفحهی43)
در آن لحظه هیچ چیز نمیتونست او را نارحت کند حتی ولدمورت
_________________________________________
پروفسور شرمنده من الان 2 روزه دارم میگردم ولی غیر از اینا چیزی نتونستم پید
خیلی از پیروانم حاظرند دست راستشون رو از دست بدن ولی این نقش رو برام ایفا کنن (ولدمورت فصل 1 صفحهی 18)
بهت قول میدم تو هم مثل برتا جورکینز این افتخوار رو داشته باشی که به ددم بخوری (ولدمورت فصل 1 صفحهی 18)
آخه جادوگر های که از نظر همه مردن حواسشون رو جمع میکننکه توی کافه های کنار جادهبا ساحره های وزارت خونهرو به رو
نشن (ولدمورت فصل 1 صفحهی 19)
استفاده نکردن از اطلاعاتی که من از حافظش بیرون کشیدم توهین به حافظش بود (ولدمورت فصل 1 صفحهی 19)
به لرد ولدمورت دروغ نگو چون اون میفهمه همیه میفهمه (ولدورت فصل 1 صفحهی22)
من مرد نیستم مشکنگ من مافوق مافوق یک مردم (ولدورت فصل 1 صفحهی22)
___________________________________________
فصل 2
والا من هرچی توی این فصل گشتم چیزی پیدا نکردم
به قول گلیدی گشتم نبود نگرد نیست
___________________________________________
فصل 3
همون زن خپله که چند تا بچهی قد و نیم قد مو قرمز داشت؟ (عمو ورون صفحهی41)
خودتون که میدونید اگه از بی خبر باشه ممکنه فکر کنه برام مشکلی پیش اومده (هری صفحهی43)
در آن لحظه هیچ چیز نمیتونست او را نارحت کند حتی ولدمورت
_________________________________________
پروفسور شرمنده من الان 2 روزه دارم میگردم ولی غیر از اینا چیزی نتونستم پید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/25
آخرین ورود: جمعه 20 دی 1387 18:10
از: هاگوارتز طبقه هفتم اتاق ضروريات
پستها:
65

جزئیات کاربر

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
