جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1385 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
این فیلم مال زمان آینده است، یعنی 18 سال دیگر!!


حذب پیکچرز( ) تقدیم میکند:

*عشق نا فرجام!*

با حضور استادان:
سرژ تانکیان – کارگاه ققنوس – سرژیا – کفیه
با معرفی:
سرژورا (دختر سرژ) – کفگرگی ( پسر ققنوس)
با میانجیگری بزرگان خاندان:
ادی و سدی!
با سیاهی لشکری:
عله و کوییریل، آلبی دومبل و ایوی! ، آنیت دومبل و درک!، ادی و سدی!
--------------------
_ می یای پارک حذب عزیزم؟!
_ آره جیگر! امروز ساعت 7 که بابام خونست، می یام!
_ الهی قربونت برم! کاری نداری قشنگم؟!
_ نه گلم!... بای!
_ بای بوس بغل لاو! ( کپی رایت بای آوریل!)
*دید!( صدای قطع کردن فیلیفون!)
---
_ الو؟!... ققی تویی؟!... چوجوری؟!...خوبی؟!.. هین؟!...بیام حذب؟!... باب مگه بیکارم؟! ... چی؟!... مربوط به سدی و ادیه؟!..چیه می خوان نانای نانای کنن؟!.. خیله خب، ساعت 7 اونجام!... باشه باشه... پارک حذب..اوکی! به کفیه سلام برسون!... چی ؟! باشه به سرژیا سلام می رسونم!..کاری باری؟!... نه قربونت بای!
---
*پارک حذب*
یه ققنوس ناناز، با پرای خوشرنگ و شرابی که مثل یه آبشار روی شونه هاش ریخته، داره از دور می یاد...
از اون طرف یه پسر ریشو، که با دقت خاصی ریشوانش رو بافته و زلفاش رو اصلاح کرده، روی نیمکت نشسته و با اضطراب به اطراف نگاه میکنه...
چند لحظه بعد...
_ سرژوراااااااااااااااااا !
_ کفگرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
:bigkiss:..... سانســـــــــــــــــــــــــــــــور!
لحظاتی بعد...
کفگرگی پرای سرژورا رو ناز میکنه و میره فضا و میگه:
_ سرژورا!... من بدون تو چی کار کنم؟!
سرژورا سرخ و سفید میشه و با خجالت میگه:
_ نمیدونم! میتونی بری وردست بابام کار کنی!
کفگرگی دیگه خیلی رفته فضا و میگه:
_ می یای با هم صمیمی بشیم؟!
سرژورا میزنه پشت دست خودش و میگه:
_ نـــــــــــــــه!... زشته! بابام اگه بفهمه، تیکه پارم میکنه!
یهو حاجیه ادی و حاج سدی، دست در دست هم، جلو روی آن دو کفتر(!) عاشق ظاهر میشن! اون دوتا هم شروع به سوت زدن میکنن!
سدی با خوشرویی میگه:
_ فرزندان من... بنده شما را راهنمایی خواهم کرد، تا راحت باشید!
اون دو تا با اشتیاق شروع به گوش دادن میکنن! ادی دنبال حرف سدی رو میگیره و میگه:
_ آره، سدی جیگر شیطون بلا عسل نانازم راست میگه!... می خواین؟!
کفگرگی یه نگاه به سرژورا می ندازه و بعد میبینه اونم بی میل نیست و سریعا میگه:
_ آهین... آهین!
سدی سرش رو تکون میده و میگه:
_ خیله خب... ما شما رو به هم محرم می کنیم تا مشکلی پیش نیاد!

* اون طرف پارک...
_ آره... داشتم میگفتم... سدی و ادی می خوان براشون یه جشن مفصل بگیریم!...
_ خب بگیریم!... چرا از من نظر می خوای؟!
ققی و سرژ، از دور دارن می یان و خیلی صمیمی به نظر می رسند، گویا روحی در دو بدن هستند...
_ آخه خنگه!... من پول ندارم!... حساب حذب هم خالیه!
سرژ متفکر میشه و به دور دستها نگاه میکنه و میگه:
_ خب... اشکال نداره! شوهر آنیت وزیره، تهدید میکنیم اگه پول نده، میگیم شب بپره اسموتش کنه!...
ققی در حالی که به سرژ افتخار میکنه، میگه:
_ واقعا آفرین! اگه تو نبودی، ما می خواستیم... سرژ؟!... کجا رو داری دید میزنی کلک؟! بگو منم نیگا کنم! تنها تنها؟!...
سرژ روی یه جایی زوم کرده، با انگشتش به اونجا اشاره میکنه و ققی هم خیره میشه...
چند ثانیه ی بعد، وقتی مطمئن شدند اونچه که دیدند خواب نیست...!
_ میکشمت سرژورا!... بیچارت میکونم!
_ مبکشمت کفگرگی!.. بیچارت می کونم!

* شترق دوف دیش دنگ!

"در خانه ی سرژ":
_ نزن بابا... نزن.. آخ!... غلط کردم...آخ!.. مامان.. اوهو..آخ!... مگه عاشقی جرمه؟!...آی!
سرژورا و سرژ کمربند به دست، توی اتاق سرژورا هستند و در رو قفل کردند تا سرژیا وارد نشه! صدای فریادهای جان خراش و عاشقانه ی (!) سرژورا و نعره ی های غیرتمندانه ی سرژ، تن سرژیا را به لرزه می انداخت!
_ غلط کردی!.. حالا برای من صمیمی میشی؟!... بیگیر.... شکر خوردی!... سانسور...سانسور...بگیر تا دیگه هوس همچین غلطای اضافی ای نکنی!...
شپلس!
سرژیا میبینه دخترش داره تلف میشه، زنگ میزنه ققی شاید موضوع درست بشه:
_ الو؟!... کفیه؟!... سلام... میشه گوشی رو بدی کفی!؟... آره مسئله حیاطیه!... یعنی همون حیاتیه!... چی؟! بگم سرژ بیاد پای فیلیفون؟!...اوکی... من اون گوشی رو بر میدارم و با کفی حرف میزنم، تو هم با سرژ!...اوکی..
ســــــــــــــــــــــــــرژ؟!... بیا کفیه کارت داره!
"در خانه ی ققنوس" :
_ نزن بابا... نزن.. آخ!... غلط کردم...آخ!.. مامان.. اوهو..آخ!... مگه عاشقی جرمه؟!...آی!
کفگرگی و کفی کمربند به دست، توی اتاق کفگرگی هستند و در رو قفل کردند تا کفیه وارد نشه! صدای فریادهای
جان خراش و عاشقانه ی(!) کفگرگی و نعره های غیتمندانه ی کفی، تن کفیه را به لرزه می انداخت!
_ غلط کردی!.. حالا برای من صمیمی میشی؟!... بیگیر.... شکر خوردی!... سانسور...سانسور...بگیر تا دیگه هوس همچین غلطای اضافی ای نکنی!
شپلس!
یهو زنگ فیلیفون کفی اینا در میاد و کفیه میپره رو گوشی!:
_ الو؟!... خودمم....سلام سرژیا...به کفی؟!.. چرا؟!... موزاییکای حیاطتون باد کرده؟!...اهان...باشه، فقط بگو سرژ بیاد پای فیلیفون.. اوکی؟!...باشه باشه...اوکی... کفـــــــــــــــــــــــی؟!.... سرژیا پشت خطه!
" خانه ی سرژ"
سرژ با کله میپره پای فیلیفون و گوشی رو بر می داره:
_ الو کفیه جون؟!... سلام جیگر! خوبی؟!... دیشب خیلی باحال بود، نه؟!... جانم؟!... چی؟! داره کفگرگی رو میزنه؟!... چی؟! عاشق شده؟!...اوکی الان می یام باهاش حرف بزنم... اوکی! بای !
بعد در حالی که داره از خونه میزنه بیرون داد میزنه:
_ سرژیا؟!... دارم میرم خونه کفی... مسئله حیاتیه!

خانه ی کفی"
کفی با نوک میپره پای فیلیفون و گوشی رو بر میداره:
_ الو سرژیا جون؟!...سلام جیگر، خوبی؟!... دیشب خیلی باحال بود، نه؟!.. جانم؟! چی؟...داره سرژورا رو میزنه؟!...چی؟! عاشق شده؟!..اوکی..الان می یام باهاش حرف بزنم..اوکی! بای!
بعد در حالی که داره از خونه پر میکشه، داد میزنه:
_ کفیه؟!... دارم میرم خونه سرژ...مسئله حیاتیه!

مدتی بعد...
اتاق سرژورا...
سرژورا داره گریه میکنه و تو بغل کفی پلاسه و میگه:
_ خب چی کار کنم؟!... کفگرگی خیلی خوبه!... ماخیلی صفات مشترک داریم... اما بابا مخالفه!... میشه شما با بابام صحبت کنید؟!... ها؟!.. جون مامی سرژیا!
ققی با پرش، نوکش رو می خارونه و میگه:
_ خیله خب!... حالا که میگی جون سرژیا، اوکی!...بینم چه میکنم!
:bigkiss:

اتاق کفگرگی..
کفگرگی داره با حالتی سوزناک گریه میکنه و تو بغل سرژ پلاسه و میگه:
_ خب چی کار کنم؟!... سرژورا خیلی دختر ماهیه!... ما خیلی صفات مشترک داریم... اما بابا مخالفه!... میشه شما با بابام صحبت کنی؟!.. ها؟!... جون مامی کفیه!
سرژ ریشش رو می خارونه و میگه:
_ خیله خب... حالا که میگی جون کفیه، اوکی!...ببینم چه میکنم!

*چند روز بعد، دفتر ازدواج ادی و سدی!*
پای چشم ادی و سدی هنوز از چند روز پیش کبوده! سرژورا و کفگرگی کنار هم نشستن، سرژ و کفیه با هم، کفی و سرژیا با هم، اون ور هم عله و کوییریل به عنوان شاهد، بر مبنای" گفتن کو شاهدت، گفت دمم!!" !!
چند دقیقه بعد، همانجا...

ادی و سدی: :bigkiss:
سرژ و کفیه: :bigkiss:
کفی و سرژیا: :bigkiss:

به علت بد آموزی بسیار، منکرات توی دفتر ازدواج خراب میشه و همه رو دستگیر میکنه! این وسط، همه خوشحال بودند که به مراد دلشون رسیدن، اما سرژورا و کفگرگی گریه میکردند، چون خوندن خطبه به اونا نرسیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1385 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
استديو بيتل فيلمز تقديم مي كند:
فرشته در جهنم؛ شيطان در بهشت؛ قسمت اول؛
با شركت گيلدوري لاكهارت در نقش فرشته
سوسك بي همتا در نقش شيطان
چوچانگ در نقش فرشته ي بدكاره!
و سرژ تانكيان در نقش تبهكار!

به كارگرداني: سوسك بي همتا
----
طبقه ي فوق سوزنده ي جهندم!
- سرژ؛ تو مطمئني كه مي توني قاچاقي منو از اينجا ببري؟
- معلومه سوسكي! فكر مي كني گيلدوري چه طوري رفت بهشت؟
- چي؟ من فكر مي كردم اون يك فرشته...
- معلومه كه فرشته نيست! يك بار با يك فرشته ي بدكاره ميرن توالت!
- دو نفري مي رن توي يك توالت؟
- خب آره ديگه!
- اما اين زشت نيست كه خانومه اومده بخش مردانه؟
- تو هم چقدر خنگي! حالا ولش! آره! اما مي دوني چي شده!؟ فرشته ها توي يك عمليات ضربتي ريختن توي توالت...
- واااي! بعد؟
- و اون دو تا رو گرفتن و براي اينكه صداش در نياد گيلدوري رو بردن به بهشت! هنوز! ميگن اون فرشته بدكارهه چوچانگ بوده كه قاچاقي تونسته لباس يكي از فرشته ها رو بگيره و خودشو جا بزنه! البته قيافه اش تابلو تر از اين حرف هاست! من ديگه بيشتر از اين اطلاعاتي ندارم سوسكي! اگه مي خواي ببرمت بيرون؛ بايد يك چمدون پر از آب معدني از اون طرف برام بياري!
- باشه! باشه! اما... اگه موقع سرشماري متوجه غيبت من شدن...
- فكر اون رو هم كردم! گيلدوري رو ميذاريم جاي تو!
- جان؟ گيلد.. دوري؟ نعععع!

دوربين سرژ رو نشون ميده كه آتيش دور و برش رو گرفته و يك قابلمه رو گذاشته روي كله اش و داره با شور و شوق مي خونه:
بچه ها همه تون رو دوست دارم / شما ها رو من به خدا مي سپارم؛
اميدوارم همه تون از يك كنار / برين بچسبين به يك دونه... چنار!
مي دونم شما هم منو دوست دارين / اما بدونين كه من هم شما رو دوست دارم!
دوست دارم، دوست دارم؛ نگو كه من ندارم / اگه كه من نداشتم الان با تو نمي گشتم!
بيا بيا اين پشت! بيا اين پشت! اونجا نعععع! / بيا بيا اين پشت! بيا اين پشت! اونجا نعععععع!
«پايان قسمت اول؛»



استديو بيتل فيلمز تقديم مي كند:
فرشته در جهنم؛ شيطان در بهشت؛ قسمت دوم؛
با شركت
گيلدوري لاكهارت در نقش فرشته ي تقلبي
سوسك بي همتا در نقش شيطان
فلور دلاكوره در نقش فرشته ي قاتل
و سرژ تانكيان در نقش تبهكار

به كارگرداني: سوسك بي همتا
---
سرژ در حالي كه سوسك رو جلوي شيكمش جاسازي كرده...
نگهبان در جهندم: سرژ! به كجاي مي روي اين چنين شتابان!
- ميروم به W.C. !
- خوشا به سعادتت! راستي چقدر قلمبه و گمبه و دمبه شده اي سرژ! ديروز ديدمت اندازه ي ني قليان بودندي!
- مشكل همين است! مي خوام بروم W.C. ببينم اين چيست كه در شكمبه ام جاي خوش كرده است! آخر در برابر ديدگان ديگران چنين كاري ميسر نبوده است!
- برو! برو سرژ! خدانگهدارت باد!
و دروازه رو باز مي كنه! بيرون دروازه...
سوسك: سرژ لعنتي! منو بگير! دارم ميرم پايين! الان مي رسم جاهاي ناجور... ده لامصب ميگم بگيرم!
سرژ در آخرين لحظات در تلاشي جانگذار سوسك رو مي گيره و از زير لباس اش ميارش بيرون!
- خب سوسك! حالا تو مي دوني بري به بهشت!
- ببينم چه طوري از دست اين نگهبانه...
- اين كه واقعا فرشته نبود! فلور دلاكور بود! با هم قرار داد بستيم!
- ايول كمالله! خوبه! خب حالا من از در بهشت چه طوري رد بشم؟
- اين ديگه كار خودته! ببين! بايد از توي سوراخ مخفي ها بري به بهشت! بعد سوراخ مخفي گيلدوري رو پيدا كني! مسير سوراخش رو تغير بدي تا از جهنم سر در بياره! ما اونجا ترتيب جايگزيني تو و گيلدوري رو ميديم!
- اون چمدون آب معدني رو چه طوري بدم بهت؟
- خودمون به موقعش ميايم ازت مي گيرم! برو! برو ديگه تا پيدامون نكردن!
سوسك دوان دوان دور ميشه و خودش رو ميندازه ي توي اولين سوراخي كه پيدا مي كنه...
نه اين سوراخ چقدر تنگه! چرا داره تنگ تر ميشه! انگار داره ريزش مي كنه... نعع... نعععع. نعععععع!
سوسك در دفتر منكرات نشسته و از خواب مي پره! نفس راحتي مي كشه و از اين كابوس تلخ بيرون مياد... ميره و تلويزيون رو روشن مي كنه...

سرژ با يك كلاه بوقي داره مي خونه:
جون مني؛ قنبري؛ / عشق مني؛ قنبري
غم بري و غم بري و غم بري
سرورمي، سرورمي قنبري؛ / روح مني، روح مني، قنبري؛
آتيش به تنبون مني؛ قنبري / جون مني، جون مني، قنبري؛
قنبركم بيا بيا يك بوس بده! / يك بوس كمه! دو بوس بده!
سوسك به سرعت تلويزيون رو خاموش مي كنه و به سمت جالباسي حركت مي كنه...

تيتراژ پاياني:
سوسك بي همتا در نقش شيطان / رئيس منكرات
سرژ تانكيان در نقش تبهكار / خواننده
ققنوس در نقش جالباسي
گيلدوري لاكهارت در نقش فرشته قلابي
چو چانگ در نقش فرشته بدكاره
فلور دلاكور در نقش نگهبان قلابي دروازه ي جهندم
تيرماه 1385

پست شما نقد شد امتياز :‌87

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1385/4/9 0:41:44
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1385 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
يخ در بهشت
نويسنده و كارگردان: فاطي پاتر
صدابردار: كرممد
فيلمبردار:كورممد
آشپز:كوييرل

بازيگران:
سرژ در نقش سرژ
ققي در نقش ققي
دامبل در نقش رئيس بانك
هري در نقش يخ در بهشت فروش
گيلدي در نقش گيلدي
سوسك در نقش اون صدا
السامور در نقش گاز اشك اور

_____

ققي و سرژ در يك صبح بهاري در حال قدم زدن در پارك هستند
ققي:اين بوي چيه؟
سرژ:فكر كنم يخ در بهشته
ققي:من گرسنمه..من يخ در بهش ميخوام
سرژ:پول نداريم..هرچي داشتيم خرج حذب كرديم
ققي:به من ربطي نداره...من يخ در بهشت ميخوام.اگر برام نخري ديگه نميزارم با كفيه دست بدي!!
سرژ:پول ندارم چي كار كنم؟
ققي:يكي رو بدزديم پولش رو بگيريم

ساعت11:30 دقيقه_ ققي و سرژ در بين جمعيت ايستادن و دارن به ملت خيلي مشكوكانه نگاه ميكنند
سرژ:باشه
ققي:چي باشه؟
سرژ:همون جمله اخري كه گفتي«يكي رو بدزديم پولش رو بگيريم»
ققي:اينكه مال نيم ساعت پيشه گفتم
سرژ:ولي قبل از اينكه من جوابش رو بدم قطع شد فيلم
ققي: اوني كه داره مياد رو ميبيني؟
سرژ:كدوم؟
ققي:اون ديگه..اون كه داره مياد...
سرژ:نه من چيزي نمبينم...كي رو ميگي؟
ققي:اوه هيچي اشتباه كردم بيخيال
سرژ:اها اونو ميگي..اره ديدمش
ققي:كي رو؟
سرژ:هموني كه داره مياد
ققي: هركي هست بگيرش

يه فقير بد بخت بيچاره از كنارشون رد شد و سرژ شيرجه زد و گرفتش و كشون كشون از بين جميعت بردش توي بانك
سرژ:اينجا كجاست؟
ققي:چرا رفتي تو بانك؟
سرژ چوبدستش رو در مياره:هيش كي از جاش تكون نخوره

ملت خاله باز ارزشي جيغ ميزنن و ميخوابن رو زمين
سرژ:ققي دست كن تو جيب اين ياور كه گرفتيمش ببين پول داره

رئيس بانك مياد جلو: فرزندان من..من موقعيت شمارو درك ميكنم...عزيزان من..ميدانم شما هم احتياجاتي داريد
سرژ:اوداكداورا!!
ققي: كشتيش
سرژ:تو دست كن تو جيب اين ياور ببين پول داره
ققي:احمق !! اومدي تو بانك...اهاي ياور..گاوصندوق رو باز كن
سرژ:يموقع گاو تو صندوق رم نكنه؟
كارمند:راست ميگه ها...گاوه اهلي نيست
ققي:اي بابا...اهاي خودت چقدر پول داري؟
كارمند بانك:هيچي بخدا...هرچي پول داشتم يخ در بهشت خريدم
سرژ و ققي:
سرژ به يك كارمند ديگه بانك: اهاي تو...هر چقدر پول داري بده بياد اينجا...
كارمند:منم هرچي پول داشتم يخ در بهش خريدم

سرژ: بين اين همه ملت كسي هست كه پول داشته باشه؟
ملت:نه...هرچي پول داشتيم يخ در بهش خريديم!!

شترق
شيشه ميشكنه ، السامور ميپره تو بانك و گاز اشك اور توليد ميكنه و ميره بيرون.
صداي از بيرون:شما در محاصره كارگاهان هستيد...خودتون رو تسليم كنيد!!
گيلدي كه در بين جميعت تو بانك بود:قبلش خودتون رو به من تسليم كنيد! :bigkiss:
سرژ فرياد ميزنه: اهاي اوني كه بيروني...ما نه خودمون رو به تو تسليم ميكينم نه به هيچ كسي كه اينجا هست...اگر مردي تو خودتو تسليم كن
ققي:چرا چرت پرت ميگي؟ اهاي كاراگاه...ما اينجا حدود 70 مليون نفر گروگان داريم...براي اينكه اينارو آزاد كنيم بايد خواسته هاي مارو براورده كنيد
صدا:خواسته هاتون چيه؟
سرژ:200 تومن پول بدين ما يخ در بهشت بخريم..حله
صدا:صبر كنيد ببينم كسي پول داره

ساعت 12:30
صدا:اهاي گروگان گير ها..كسي اينجا پول نداره...همه هرچي پول داشتن دادن يخ در بهشت خريدن...
ققي: اگر همه پول دادن به فروشنده يخ در بهشت..پس فروشندش پول داره..از اون بگيرين
صدا: فروشندش ميگه هرچي پول در اورده گذاشته تو بانك..بايد برين از گاوصندوق بگيرين
سرژ:نميشه...تو صندوقش يه گاو وحشيه...

آروم آروم از مقدار گاز درون بانك كم شد
السامور سريع وارد شد يه مقدار ديگه گاز توليد كرد و خارج شد

ققي:پس حد اقل يك هليكوپتر بدين به ما...
صدا:هليكوپتر رو فروختيم رفتيم يخ در بهشت خريديم
سرژ:همين الان به فروشندش بگين دوتا تيكه يخ در بهشت بفرسته تو...وگرنه ميزنم يكي رو اينجا ميكشم
صدا:فروشندش ميگه يخ در بهش تموم كرده
سرژ:اي خدا..خب برين به سازندش بگين يخ در بهش درست كنه...
صدا:سازنده يخ در بهشت رئيس همين بانكه..بهش بگين براتون درست كنه

سرژ و ققنوس به جسد بيجان رئيس بانك زل ميزنن

سرژ و ققنوس:


تيتراژ:
اون قد بالارو ببين چه كرده
چشماي سياهرو ببين چه كرده
ناز اداهارو ببين چه كرده
غنچه لبهارو ببين چه كرده
(20 بار تكرار)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1385 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
حلال زاده

كارگردان:عضو مهمان
دستيار كارگردان:پرفسور كوييرل
بازيگران:
سرژ در نقش سرژ
ققي در نقش ققي
كفي در نقش كفي
سرژيا در نقش سرژيا
دامبل در نقش دكتر اون مادربزرگه كه تصادف كرده
گراپي در نقش دكتر زايمان
فلور دلاكور در نقش پرستار
چو چانگ در نقش مادر سرژيا
سياهي لشكر عبارتند از: هري پاتر ،ارباب لرد ولدمورت!رون ويزلي ، سدريك ديگوري ، مرلين كبير ،آنيتا دامبلدور ، كورممد ،اسدالله تانكيان

الهام گرفته از شعر«زن تو زن منه ، شب شب عاشق شدنه»

تقديم به كوييرل
__________

ساعت 10:26 دقيقه صبح ! دوربين از در ساحتمان حذب وارد ميشه و وارد اسانسور ميشه ، در آسانسور دو انسان در حال صميمي شدن هستند
زاخي:آقا فيلم نگير...فيلم نگير
فاطي پاتر: اي واي زاخي آبروم رفت . بابام اگر بفهمه...
آسانسور ميايسته و دوربين از آسانسور خارج ميشه و به سمت در روبروي ميره و وارد اتاق ميشه..سرژ تانكيان پشت ميز نشسته و داره چند برگه رو بررسي ميكنه
سرژ: يك ورق! دو ورق ! سه ورق اههه ده بيست ورقي هست..مگه حذب چي كار كرده اين همه ورق شكايت نامه بايد داشته باشه...منم ديشب خوابم نبرده امروز خستم اصلا نميتونم فكر كنم(اينارو اصولا بايد تو فكرش بگه ولي خب بلند ميگه ديگه...به اين ميگن كارگردان مردمي)
حذب پيروز است...حذب پيروز است(زنگ موبايل)
سرژ:الو الو ؟دستا بالا؟ بله؟ ...چي؟ بيام بيمارستان؟ زنم تصادف كرده مرده؟ آخ جون..نه؟ پس چي؟ بچه زائييده؟ كدوم بيمارستان؟ببخشيد ميدونم فقط يك سنت مانگو بيشتر نداريم..من ديشب خوابم نبرده مخم قاطي كرده!! نه خانوم ، فاطي چيه؟ قاطي كرده...الان اومدم.باي..نه الو..الو؟ احيانا زنم موقع زايمان نمرده؟ اه..تو كما هم نرفته؟...بيهوش هم نشده؟ از دماغشم خون نيومده؟ اي بابا....باي

پاركينگ حذب ، سرژ در كنار جاروي پرندش
سرژ:اه...اين سوييچ رو يادم رفت...ديشب خوابم نبرد قاطي كردم

ساعت 11:15 بيمارستان سنت مانگو ، بيرون بخش زايمان زايمان
خوانواده هاي سرژ و سرژيا و ققي و كفيه بيرون قسمت زايمان دارن گريه زاري ميكنن
مادر سرژيا: اهو اهو.ديدي چي شد؟ دخترم بچه زائييده..من ميدونم چشمش زدن...اهو اهو

سرژ:سلام ققي تو اينجا چي كار ميكني؟
ققي: كفيه بچه زائييده...شنيدم سرژيا هم بچه زائييده...
در بخش زايمان باز ميشه و دكتر قدم زنان با دستهاي خونين مياد بيرون
ققي:سلام آقاي دكتر دامبلدور چه خبر؟
دكتر: خطر رفع شد...
سرژ:اه چرا خطر رو رفع كردي؟
ققي:كدوم خطر؟
دكتر: مگه مادر بزرگتون تصادف نكرده بود و چوب جارو تو مغزش فرو نرفته بود؟
ققي:نه اقا..زنمون زائييد..
دكتر:اها ...برين از دكترش بپرسين...مزاحم من نشيد...فقط كار مهم!
و دكتره ميره
ققي:سرژ اين دكتره چرا تو قسمت زايمان بود؟ مگه دكتر تصادف نبود؟
سرژ:نميدونم من ديشب خوابم نبرد قاطي كردم
يه پرستار مياد بيرون: بالاخزه كار ما با زنهاتون تموم شده..ميتونيد بياييد بچتنونو ببينيد
جميعيت ده ميليوني همه با هم حمله ور شدند به درون بخش

در اتاقي كه سرژيا و كفي درحال استراحتن
پرستار بچه سرژ و ققي رو به دستشون ميده
سرژ:الهي..الهي قربون بچم برم...ولي چرا بچه من نوزاد ققنوسه؟
ققنوس:ببين بچم چه ناز ميخنده...چه ريش قشنگي... بچه من چرا ريش داره؟

سرژيا و كفيه با هم: گذشته ها گذشته...بايد به فكر آينده بود
بچه ققي و سرژ:اهوووووو..اهوو..اوهههههه(گريه)
دكتر :الحق كه حلال زادن..

تيتراژ:
زن تو زن منه ، شب شب عاشق شدنه
آخ شكمم درد ميكنه ، اينقدر نخور هله هوله
دامبل بايد بندري بزنه ، خاله بازي چقدر كمه
يكي ميخواد رول بزنه ، هر قدر بخنديم بازم كمه
به اين چرا نگاه ميكنه؟بابا اين ديگه زن منه
به اون چرا نگاه ميكنه؟ اون هم صيغه منه
ولدي ميخواد بلاك كنه ، سرژي ميگه نميتونه
عله ميخواد رول بزنه ، كوييرل تخمه ميشكونه
سرژ و ققي گاوشون زائيده ، اما كسي نميدونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/4/4 14:48:02
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1385 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
جشنواره داغ سریال های ماجرهای ققی و دشمنان...قسمت اول(دمبول مدیر می شود)

صدای پای پنجه های عصبانی پرنده ای سنگ فرش ساختمان مدیران را به لزره در می اورد...
شخصی از پشت دیوار ساختمان پرواز می کند و رو به دوربین وارد صحنه می شود...
اخم ها در هم...قدم ها محکم...سینه کفتری...پا پرانتز...و لونگی قرمز در دست به سمت منشی دفتر دمبول می رود...
...
ققی:چـــــــــی...ایول جمال هرچی ناظر ریقو بزن زنگو...دنگ

ققی:آبجی...پاشو برو پیش دمبول بگو کفی پا کوتاه اومده...

منشی:آقای دامبلدور الان تو جلسه هستن...
ققی: این سال به سال آنلاین نمی شد حالا واسه من جلسه میذاره... ...خوش ندارم یه حرفی رو چند بار تکرار کنم برو بگو ققی اومده...

منشی:اما الان...آخه نمیشه...

ققی میز رو چپه میکنه و در دفتر دمبول رو باز می می کنه...
ققی: اهم...ببخشید مزاحم شدم...من بعدا مزاحم می شم...با اجازه...و عرق شرم روی صورتش نشست...
منشی:خوب من وقتی می گم نرو نرو دیگه...چــــــــــیش
ققی:بابا چی میگی تو...اون موقع که این مدیر نبود 1 ساحره از زیر دست این در نرفته بود وای به حال که مدیر شده...باید بگم عله حواسش جمع باشه.... ...
دختری از دفتر دمبول خارج شد و خیلی با عشوه به ققی سلام کرد...
ققی:سلام خواهر...
و دختر دستش رو به طرف ققی دراز کرد...
ققی در حال سرفه کردن
-اوهواهو...کو..اوهو...ییرل...اوهوههو...
کوییرل:سلام آقای ققنوس...بی ناموسی در جلوی چشم مدیران..
ققی:کوییرل گیر نده دیگه...این دستش رو دراز کرده بود کلید می خواست...
کوییرل:خانوم شما بفرمایید...لطفا لباستون هم بکنید تو شلوارشون
دختره:با اجازه...
کوییرل:...لباسش از شلوارش بیرون زده بود...و از تو هم کلید می خواست...ببخشید کلید کجا رو می خواست؟!!
ققی:ام...کلید...کلید خونه منو می خواست...
کوییرل:آهان کلید خونه شما رو می خواست... من یه صحبت باید با پاتر داشته باشم...
ققی:اه چقدر حرف می زنی...در ضمن از دفتر دمبول بیرون اومده بود...
کوییرل نگاهی عاقل اندر سفیح به ققی انداخت و از اونجا به سرعت دور شد...
ققی:بگو ققی اومده منشی...من می خوام از این تیمارستان برم بیرون...
منشی:آقای دامبلدور...جناب ققنوس اومدن...
صدای دمبول از تو دفتر...
-...ققی...ققی کیه...بگو 5 مهر بیاد الان وقت ندارم...
منشی:5 مهر تشریف بیارید آقای ققی...
ققی: آخه اون تا 5 مهر مدیر می مونه مگه...من فعلا ترجیح می دم برم اون خواهر ارزشی که الان رفت رو ببرم پیش برادر حمید ارشاد کنم...وگرنه شما رو مورد عنایت به حق قرار می دادم فعلا...
.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1385 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هوكچرز پرزنتز تقديم مي كند:

«انگار گفته بودي سدريك...»


بازيگران: سدريك ديگوري، برادر حميد، ققنوس، گيلدوري لاكهارت، هدويگ، سرژ تانكيان، ادي ماكاي، داور، ديمنترها، كرام، مرگخواران، آقا غضنفر، اون پسره، چو چانگ، آنيتا دامبلدور، سوروس اسنيپ، هوكي، و با هنرمندي بي نظير كريچر...


سكانس اوّل- مكاني خوفناك: كريچر روي يك صخره‌ي بزرگ در نقطه‌اي مرتفع مشرف به يك درّه‌ي بسيار عميق ايستاده است و شالي به كمر بسته كه با روبالشي كه پوشيده است، هماهنگي عجيبي دارد. شال در هوا به آرامي تكان مي خورد و كريچر با نگاهي كه تا دوردست ها پرواز مي كند، همچنان ايستاده است.

سكانس دوّم- ستاد مركزي حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي: سرژ و ققنوس و ادي (جانشين برادر حميد) و سدريك نشسته‌ن و دارن تلويزيون تماشا مي كنن! بقيه اعضاي حذب هم توي اتاقا هستن.
ققي: بچه ها بياين الان حذم تار كبود با آزكابان بازي داره...
و همه اعضاي حذب ميان روي مبل سه نفره جلوي تلويزيون جلوس مي كنن.
هوكي: اه، ققي اين پراتو جمع كن من جا شم...
ققي: باشه...
سدريك: بچه ها مثل اين كه من كاپيتان حذمم نه؟
سرژ: آره مثه اين كه...
سدريك: خب پس من برم! ادي سوئيچ ماشينت رو بده.
ادي سوئيچ رو مياره و مي ده به سدريك.
ققي: مي گم سنگ كاغذ قيچي بندازيم يكي بره چن تا چيپس بگيره بخوريم.
بچه ها: آره... خوبه.
-:سنگ، كاغذ، قيچي...
سرژ: خب.. پنج نفر قيچي، سه نفر سنگ، چهار نفر كاغد... هوووم، خب هدويگ مي ره ديگه...
هدي: نه، نمي خوام... گريه
چو: بايد بري، آستاكبار بهت اجازه نمي ده نري...
و پس از كلي گريه و خنده و دعوا و آشتي، هدويگ قبول مي كنه كه بره، ولي پول رو بقيه بچه ها بدن...

سكانس سوم-كوچه: هدويگ داره پرواز مي كنه و ميره سمت بقالي سر كوچه...

سكانس چهارم- بقالي: هدويگ: سلام آقا غضنفر... من چهار تا چيپس مي خواستم.
آقا غضنفر: برو با بزرگترت بيا، به بچه جغدا چيپس نمي ديم... نوكشون تحليل مي ره اگه هله هوله زياد بخورن.
هدي: نه آقا، حالا اين دفعه رو بيخيال شو، كلي راه اومدم ها، بچه ها تو جذب منتظرن...
غضنفر: نمي شه ديگه، اصرار نكن...
خشانت خون هدويگ ميره بالا، و با يك جهش ماتريكسي نوكش رو وا مي كنه و سه تا چيپس رو مي گيره و د برو...
غضنفر: آهاي جغد، كجا مي بريش... برگرد ببينم... بگيرمت پوستتو مي كنم..
و مي افته دنبال هدويگ... ولي ميگن پرنده‌ها سريعتر از آدما هستن.

سكانس پنجم- ستاد مركزي حذب: هدويگ با يه نوك زدن شيشه ور مياره پايين و پرت مي شه تو...
همه با دهن هايي به اندازه هلو نيگاش مي كنن..
هدويگ: چيه؟ اه... بابا فهميديم دندوناتون رو مسواك نمي زنين... اه اه ، حالا به من ميگه هله هوله كم بخور. مي بيني؟
و همين طور كه داشت حرف مي زد، مياد مي شينه رو كله‌ي ادي و چيپسا رو مي ندازه رو ميز...

سكانس ششم- زمين كوئيديچ: سدريك و دوستان جاروهاشون رو گرفته ن دستشون و مي خوان بيان تو زمين. سدريك: پس گيلدي كو؟
صداي خفه‌ي گيلدي: سدي به اين پسره بگو انگوشتشون از اين سوراخه در بياره...
سدريك به اون پسره نگاه خشانت باري مي ندازه و اون آروم انگشتشو در مياره...
گيلدي مياد بيرون: آخيش... نزديك بود بازيكن كليديتون جا بمونه ها...
سدريك: همه هستن حالا؟ حميد، گيلدي، دوستان... آره ديگه. تكميل... بريم
و همه با افتخار ميان بيرون و سيل ويرانگر تشويقات طرفداران، ديواراي زمين رو مياره پايننف و خوشبختانه بازيكنان دو تيم سريعتر از ديوار پريدن رو زمين...
وقتي آزكابانيا ميان بيرون، زوزه‌ي تشويقات ديمنتر ها بلند مي شه كه يه تيكه از جايگاه تماشاچيان رو گرفته‌ن... باد سردي مي وزه و آزكاباني ها لبخندي شرارت بار مي زنن...همه دارن با حيرت به ديمنتر ها نگاه مي كنن. واقها چطوري اونا رو راه داده بودن اين تو؟ در ميان سااهپوشان ديمنترف سياه پوشان مرگخوار هم به خوبي قايم شده بودن و نمي شد تشخيصشون داد. در ميان مرگخواران هم لردشون كرام آروم نشسته بود و چهره ش رو با كلاه سياه شنلش پوشونده بود..

سكانس هفتم- مكاني مخوف: كريچر ايستاده است و به دوردست خيره شده. شال رو در ميان باد به اهتزاز در آمده است و او دستان مشت كرده‌ي خود رو در نزديكي شال نگه داشته است...

سكانس هشتم- زمين كوئيديچ: سدريك نعره مي كشه: اين ديوونه هاي ديوونه ساز رو چرا راه دادين اين تو؟ هان؟ هوا رو سرد مي كنن، منم آستين كوتاه پوشيده م... نمي تونم خوب بازي كنم...
داور كه آماده مي شد تا بازي رو شروع كنه: پسر داد نزن. اين جا بيمارستانه ها
سدريك حمله مي كنه رو داور و تا مي خوره مي زندش... داور: بابا اين وحشيه... ببرينش. بياين بندازينش دخمه‌ي ورزشگاه بعد بازي بازداشتـ... پاق.. پوق، دومب، گامپ..

سكانس نهم- ستاد مركزي حذب:
آنيتا: ا... سدريك چرا اون جوري ميكنه؟ بابا الان مي گيرن مي برنش آب خنك بخوره ها...
سرژ: بزن سدريك... عاليه.. ايول بزن.
{ققي: سوروس تو هم يه چيزي بگو ديگه...
سورورس: نه... من از نظارت استعفا دادم، خودشم گفتم شخصيتم رو بدن به يكي كه لايقش باشه
ققي:آهان... باشه}

سكانس دهم- مكاني مخوف: كريچر استاده ست و اكنون به ته دره نگاه مي كند...

سكانس يازدم- زمين كوئيديچ: لشكر ديمنتور ها به همراه مرگخواراني كه قاطيشون شده بودن از بالاي نيمكت ها آروم آروم پايين ميان و مي ريزن تو زمين... از هر طرف به سمت سدريك حمله مي كنن داره هنوز داور رو لت پار مي كنه... متوجه مي شه و صحنه ماتريكس 2 ئي مي شه... سياهپوشا مثل ااسميت ها از هر طرف حمله مي كنن و سدريك مثل نئو چوبش رو مي ذاره رو زمين و تو هوا مي چرخه و دونه دونه ديمنتور ها رو نقش زمين مي كنه... يه لگد تو صورت كرام( كرام نمي تونست همون جا تو جايگاه تك و تنها بشينه و تابلو شه، راه افتاده بود پايين) و يه لگد تو شيكم يه ديمنتر...
بعد مي پره رو زمين، جارو رو بر مي داره و با حركات تكنيكي، دونه دونه ديمنتر ها رو نقش زمين مي كنه، ولي هيهات... يه لشكر از اونا با سرعت جلو ميان و از جلو و عقب مي پرن رو سدريك. يقه‌ش رو مي گيرن و مي اندازنش رو زمين و سيل كتك ها سدريك رو در بر ميگيره... بقيه اعضاي تيم هم ريختن رو ديمنتر ها و از عقب كتكشون مي زنن...
برادرحميد وسطاي زمين ايستاده: برادران ديوانه ساز من، بدانيد كه خداوند متعال اين وحشيگري شما را نخواهد بخشيد. برادر، آرامش خودت را حفظ كن، باشد كه رستگار شوي...

سكانس دوازدهم- بقالي: آقا غضنفر داره با شور و شوق تو تلويزيون پلاسما بازي رو مي بينه: به حق چيزهاي نديده و نشنيده... ديوونه ساز ها هم كتك مي زنن؟ يه زموني روح رو مي مكيدنا...

سكانس سيزدهم- زمين كوئيديچ: سدريك زير دست و پاي ديمنتر ها له مي شه... قيافه‌ش سرد و بيروحه، پاي يه مرگخوار ميره رو صورتش و يكي ديگه مي افته رو قفسه‌ي سينه‌ش...سدريك كم كم سفيد مي شه... ديگه نفس نمي كشه...(دوربين الان داره چشماي ناباور سدريك رو نشون ميده)

سكانس چهاردهم- ستاد مركزي حذب: همه دارن گريه مي كنن و مي زنن تو سر و صورتشون...
ققي: سدريــــك... اوهو اوهو اوهو... سدريك كجايي؟ منو با خودت ببر..
سرژ: نــه.. . سدريك نرو، نه سدريك... همه به تو احتياج دارن، سدريك نرو... حذب به تو نياز داره...
آنيتا: سدريك نمير، همسرت رو تنها نذار سدريك... شب كي خريد خونه رو بكنه؟ كي پول زندگي رو در بياره؟
هدويگ: سدريك ما رو تنها نذار... نــه... اوهو اوهو اوهو..
بقيه هم به همين روال... ( دقت كنين همه ديالوگ هاي اين سكانس به همراه گريه و زاري بود)

سكانس پانزدهم- مكاني مخوف: كريچر ايستاده و به ته دره، به جايي كه چند درخت ديده مي شوند خيره شده است. شنل او در هوا موج مي زند...

داااارااام، دارا رااام رارا، دااارا رااارااا ، راراااااام...(غمگين و آرام بخونيد)

با تشكر از:
شهرداري منطقه 8، حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي، بقالي غضنفر، زندان آزكابان، زمين ورزشي انقلاب، ستاد حفاظت از محيط زيست، گروه مرگخواران، و ساير كساني كه ما را در ساخت اين فيلم تراژديك ياري كردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوكي در 1385/3/31 14:43:10
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 29 خرداد 1385 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- سینمای دیگر
- فیلم کوتاه " قرچ ... قرچ ، و دیگر هیچ "
- کاری از : سوسکیلای شیامالان
- برنده 12 جایزه اسکار از فستیوال سوسک ویزاردشن


----------------------------------------------------

" قرچ " .... سوسک له شده بود .

دوربین روی جنازه له شده سوسک زوم کرده و آهنگ " لاو استوری " نواخته میشه . در این میان صدای جیر جیری از سمتی دیگر شنیده میشه . دوربین به آرامی به سمت صدا می چرخه . بله ... اون جیر جیر صدای ضجه های سوسک ماده است که با چشمانی مملو از غصه به جنازه معشوقه اش می نگرد .
سوسک ماده در سمت دیگر پیاده رو ، در گوشه ای بدور از رفت آمد عابرین سنگ دل کز کرده بود و بی درنگ اشک میریخت .
دوربین روی سوسک ماده زوم میکنه و نزدیک و نزدیک تر میشه . آهنگ لاو استوری اینجا اوج میگیره .
سوسک ماده ناظر مرگ همسرش بود ؛ مرگی مطمئنن بدون درد و سریع .
او میگریست ولی نه برای همسرش بلکه برای خودش که میبایست یک عمر ( تقریبا چهار هفته ) دوری عشقش را تحمل کند . سوسک ماده می دانست همسرش هم اکنون در کنار فرشته ها ( ترجیحا سوسک فرشته ) عشق و حال میکند و به عرش رسیده است . او می دانست معشوقه اش در بهشت از تازه ترین و خوشمزه ترین " ... " ها می خورد ولی او باید تا آخر عمر درون دستشویی های انسانها بدنبال " ... " بگردد .
سوسک ماده با خود فکر میکرد ، آخر چرا باید در اول جوانی بیوه شود . او تنها چهار روزش است و حداقل چهار هفته دیگر عمر میکند . این همه مدت چگونه تک و تنها زندگی کند . نه !!! تحمل این تنهایی را نداشت . در یک لحظه تصمیمش را گرفت و بدون توجه به رفت آمد عابرین سنگدل به سمت جنازه همسرش دوید . بالای سر جنازه همسرش ایستاد و به او خیره شد . خیره شد ... خیره شد ... و باز هم خیره شد ....

" قرچ " ... سوسک ماده نیز له شده بود .

( تیتر پایانی تصویری از دوتا سوسکه در دارن توی بهشت خودشون ، داخل استخری پر از " ... " شنا میکنن و همین که می خوان برن برای کارای بیناموسی تصویر قطع میشه .)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 25 خرداد 1385 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نام فيلم: انشاي من!

بازيگران: ايكس ، جادوگره شاگرد ، ايگرگ ، جادوگر دبير


======================================

يك كلاس ... همه بچه جادوگرها نشسته بودن. زنگ ، زنگه انشا جادوگري بود.
پروفسور ايگرگ بعد از اين كه حضور غياب كرد گفت:
ايكس بيا انشات رو بخون!
ايكس كمي قرمز شد و از سر جاش بلند شد اومد جلوي اون همه بچه وايسود . اول نشون مي داد كه مي ترسه اما لحظه ايي بعد به همه يه نگاه انداخت بعد به ايگرگ يه نگاهي انداخت و دفترش رو باز كرد و شروع كرد به خواندن:

به نام خدا
اسم من ايكس است.من يك عضو تازه وارد هستم.وقتي مداد را برداشتم تا بنويسم اصلا نمي دانستم چه بنويسم اما بايد مي نوشتم و گرنه نمره ام 0 مي شد.حالا مي خواهم از اول بنويسم . فكر مي كنم نسبت به روز هاي اول خيلي فرق كرده ام . شايد كمي شجاع شده ام .
وقتي به اينجا آمدم همه جا ساكت بود . همه براي تعطيلات رفته بودن . اينجا خيلي بزرگ بود. راهروهاي زيادي داشت . من اصلا به آنها توجه نداشتم چون فكر مي كردم همه جا يعني اينجا تالار عمومي خودمان. كمي فعاليت كمي پست زدن اما نمي دانم چرا به يك باره ديگر اينجا را دوست نداشتم.بنابراين تعداد پيام هايم ثابت ماند.
دوباره.....به خاطر نمي آورم چه شد باز هم برگشتم . شايد براي فرار از فشار سنگين درس ها يا شايد براي گذراندن وقت تا هرچه زود تر تمام شود . بازگشت من علاقه من نبود. من رنگ كرم اين جا را دوست دارم. چشمم را اذيت نمي كند.سبك و نحوه پست زدن را بلد نبودم فقط مي خواستم بنويسم.
تا اين كه با چند نفر آشنا شدم.چطور آشنا شدم.آيدي هايشان را كش رفتم و سلام دادم.هيچ وقت يادم نمي رود چقدر آن لحظات سخت بود وقتي مجبور بودي كسي را وادار به حرف زدن كني كه اصلا تمايلي به حرف زدن با تو ندارد. بايد مدام عذر خواهي كني براي گرفتن وقتش ...خيلي سخته...........
به پيام هاي جديد نگاه مي كني....نحوه برخورد.همه آنجا دعوا مي كنند اصلا تاپيكش براي همين است .پست ها را مي خوانم . همه شان روشن است . اين جواب آن را داده آن يكي نقل قول مي كند . تند جواب هم را مي دهند . بدون هيچ نتيجه گيري در پايان فقط سكوت.
نمي دانم اما فكر مي كنم كه گرچه در پست هاشان چيز مهمي نيست اما حتما چيز مهمي ست كه به خاطر آن اين قدر به شدت همديگر را تحقير مي كنند . بعد كه مي خوانم از خودم مي پرسم آيا دوست داشتم كه جاي يكي از آنها بودم و در بحث هاشان شركت مي كردم و نظر مي دادم و طرف يكي ديگر را مي گرفتم لحظه ايي بعد متوجه مي شوم.اوه.......نه........يعني براي همين به اينجا آمده ام....به من ربطي ندارد!
اين ها همه ريشه در گذشته شان دارد و بعد باز هم از خودم مي پرسم يعني من اگر مدت زيادي اين جا فعاليت كنم آخرش جز گروه خاصي مي شوم و با ديگران همين برخورد ها را مي كنم ؟
اوه........چقدر عجيب.....سايت ساكت ....همه امتحان دارند اما نمي دانم چرا وقتي اختلاف پيش مي آيد ظرف يك ساعت 6 پست توي يك تاپيك مي خورد. يعني اين قدر با هم بد هستند؟؟؟
من مي دانم كه هميشه رقابت باعث فعاليت بيشتر مي شود اما نمي دانم چرا حتي سياه و سفيد مجازي هم اين قدر با هم وحشتناك برخورد مي كنند؟
يادم مي آيد تقريبا 3 هفته پيش بود وقتي يكي يكي تاپيك هاي مختلف را بررسي مي كردم به خودم گفتم طرف حذب و آداس نمي رم ...فكر كنم مي ترسم.وقتي به بعضي از تاپيك ها مي روم 23 ، 24 تا پست خورده . شروع مي كنم همه را از اول خواندن . تمامشان اسم كساني ست كه زياد مي بينم با پست هاي زياد و بعد به پيام هاي خودم نگاه مي كنم فقط 100 تا!
با خودم مي گويم اگر اين جا پست بزنم حتما در پست نفر بعدي حذف خواهم شد پس بايد حواسم جمع باشد تا يكي در ميان پست بزنم . بعد از فكر خودم خنده ام مي گيرد مي گويم فقط بهتر است داستان را ادامه دهم . من به درد اينجا نمي خوردم .من الان حرفي براي گفتن در اين جا ندارم اما يك روز بر مي گردم و ..........
يك عصو تازه وارد و برخورد سنگين! روزهاي اول و پيام شخصي ها ...آنها را به شدت محترمانه جواب مي دادم.
امروز تازه اولين بار نگاهي به مقاله ها انداختم . اوه.......خداي من 1000 تا پست مي شه اينجا زد و نظر داد و به اوج آسمان ها رسيد اما لحظه ايي بعد وقتي به پست هاي يك خطي ديگران نگاه مي كنم . وحشتناك سرد مي شوم ...من اين طور نوشتن را دوست ندارم.
از پست زدن در يك تاپيك كه آخرين پست آن براي سال 83 يا اوايل 84 است به شدت لذت مي برم . من احساس مي كنم دينم را به آنها ادا كرده ام.
ثبت نام براي تدريس هاگوارتز . وقتي به معرفي بقيه نگاه مي كنم خوشم مي آيد و به ذوق مي آيم . مي خواهم دست ببرم و من هم درخواست بدهم اما ثانيه ايي بعد مي گويم ارزشي ندارد وقتي تاييد نمي شوي .... نگاهي بينداز تو يك تازه واردي و سابقه ايي نداري!
مي روم و ستاد انتخاباتي وزير را از اول تا آخر مي خوانم . صلاح شده ها ....رد صلاحيت ها ...قشنگ است ...اوه ...اينجا رو نگاه كن. از تازه وارد ها هم يك نفر تاييد شده اما در آخر.................
از مدير ها خيلي خوشم مي آيد . وقتي آنها هستند مطمئني كه همه چيز درست سر جايش آن طور كه بايد باشد هست اما نمي دانم چرا آنها مرا ياد ناظم هاي مدرسه مان مي اندازند . آنها اصلا شبيه مدير ها نيستند. مدير ها هيچ وقت تذكر نمي دهند و هيچ وقت آنها نيستند كه از تو تعهد مي گيرند.
وقتي نگاهي به همه اينها و خيلي چيز هاي ديگر مي اندازم دلم نمي خواهد فقط يك تماشاچي باشم . مي روي و براي اين و آن مي زني . من اصلا اين كار را دوست ندارم گرچه در آوردن جيغ اين و آن قشنگ است اما در آخر هيچ.....

حالا من اينجايم . دوستان نسبتا زيادي دارم . اما در آخر فقط به يك چيز فكر مي كنم بهتر است بروم و چند ماهي را بي خيال شوم ...خيلي بي خيال....و شايد دوباره يك روزي بر گردم ...روزي برگردم كه حداقل يك سال از عضويتم گذشته باشد ....من كمي بزرگ شده باشم!
تازه وارد بودن خيلي انرژيه مثبت آدم را مي گيرد خيلي!
حالا خودم وقتي يك تازه وارد به من پيام مي دهد خيلي گرم صحبت مي كنم .
در پايان:
به ياد روز هاي نوجواني و اون خيلي وقت پيش ها انشايي نوشتم. من زنگ هاي انشا رو خيلي زياد دوست داشتم. اما مي تونم بگم اين بدترين انشايي بود كه در تمام زندگيم نوشتم . بدتر از هر پست و بدتر از هم ايميلي كه تا حالا زدم چون اصلا اين انشا رو دوست ندارم يا از اين طور نوشتن. مثل بچه هاي كلاس اولي نوشتن خيلي زشته اما من فكر كردم در اين طور نوشتن همه چيز رو مي توني بگي و همه متوجه مي شن.من اين حرف ها رو فقط نوشتم انتظار پاسخ گويي يا نقد ندارم . من درد و دل ننوشتم يا ننوشتم تا راه حلي پيدا شه يا توصيه ايي!
شايد فقط اين پست رو نوشتم تا براي اولين بار نوشتن توي تاپيك هالي ويزارد رو كسب كنم و بدونم نوشتن يك متن واقعي چطوريه!
آخر آخرش هم مي خواستم بگم تازه وارد بودن خيلي سخته.....خيلي سخت!!!
هيچ كاريش هم نمي شه كرد . در همه جا همين طوره . محيط كار ، يك محله جديد و .....
مطمئنا همه همچين دوره ايي رو داشتن!
اين بود انشاي من يك تازه وارد.!
ايكس دفترش رو برد پيش ايگرگ . ايگرگ جادوگره دبير اول يه نگاه بش انداخت و بعد روي دفترش فقط يك صفر بزرگ گذاشت. وقتي ايكس با تعجب بهش نگاه كرد گفت:
_متاسفم ...تو بايد ياد بگيري هر چيزي رو هر جا ننويسي . ايني كه نوشتي موضوع انشا هفته پيش بود .
ايكس نگاهي خسته انداخت و رفت سر جاش درست ته كلاس ميزه آخر نشست . اين تنها انشا ايكس بود كه آخرش هيچ كس دست نزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1385 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پدر کریچر کیست؟!!

بازیگران
کریچر،پدر پاتر،پدر ولدی،پدر دامبل،و انواع پدرهای دیگر...و تمامی جن های سایت عمم از بو داده،بی بو،خانگی،بی خانمان،و همه جن های کارتن خواب(بازیگران این فیلم مال کتابن و بر اساس شخصیت های سایت نیست...یعنی ربطی به اعضا نداره مال خود کتابه پس فردا نگین ققی به ما توهین کرد...فکر کنین دارین فن فیکشن می خونین...فکر کن فصل 29 کتابه )
سایر بازیگران...
همه جادوگران بدون استثنا در این فیلم شرکت دارند...

تهیه کننده:شرکت ارزشی بازان جوان...
---------------------------------------------------------------------------
در یک روز برفی کریچر در جلوی ساحل روی تخت خود نشسته بود و عینک دودیش رو هم زده بود که آفتاب مستقیم تو چشمش نزنه...چون کریچر می خواست خودش رو برنزه کنه...که یه بچه تو ساحل برف رو برداشت زد تو سر یه بچه دیگه...
صحنه واقعا زیبا بود و پدر اون بچه اومد اون یکی بچه رو دعوا کرد...
کریچ داشت این صحنه ها رو نگاه می کرد که یه برف خورد به دماغش و روی این گیر کرد و باعث شد تا همه به کریچ بخندن...
کریچ با خودش فکر کرد چرا اون پدر نداره که ازش دفاع کنه و چشم های اشک بارش رو پشت عینک پنهان کرد و به سرعت از اونجا دور...
***خانه شماره 13 میدان گریمولند***(خونه بغلی شماره 12 بید پاتر برای اینکه شناسایی نشه رفته خونه بغلی)
پاتر:کرچیر بیدار شو...اه تو که واسه من منقلم رو آماده نکردی...هووو بی مسئولیت با توام پاشو...
کریچر ناگهان از خواب پرید و اولین صحنه ای که به ذهنش اومد خوابی رود که دیده بود...
و تا به پاتر نگاه کرد زد زیر گریه...
-اَََََََََََََََََاَااااااااااااااااااااااا...هری چرا من بابا ندارم...من بابا می خوام...
لحظه ای دل پاتر به حال او سوخت و خواست دلسوزی از خودش در کنه...
پاتر:خوب من پدرتم دیگه...
کریچر:راس میگی
پاتر:معلومه که راس می گم...
کریچر:پس بیا بریم آزمایش دی ان ای بدیم
پاتر: خ...خوب باشه برای فردا...حالا بیا بریم کوییرل شام درست کرده بریم شام بخوریم...
پاتر و کوییرل دور میز نشسته بودن و کریچ هم صندلیش رو چسبونده بود به پاتر و هی اونو بوس می کرد...
و خلاصه اونقدر کریچ اون شب رو اعصاب هری راه رفت که هری تصمیم گرفت فردا حتما بره آزمایش دی ان ای بده که به کریچ ثابت شه هری پدرش نیست و بره دنبال پدر دیگه ای...
صبح بعدی وقتی آزمایش دی ان می دن...
پاتر:خانوم هر چقدر پول بخواید من می دم فقط نتیجه آزمایش رو همین امروز اعلام کنید...
خانومه:باشه...سعی می کنیم هرچه زود تر نتیجه رو اعلام کنیم....
***یک ساعت بعد***
خانومه:تبریک می گم...پسرتون رو پیدا کردین...اینم شناسنامه جدیدش با نام کریچ پاتر بفرمایید...
هری:نــــــــــــــــــــــــــــــــه
کریچ:آخی بابایی اشک شوق می ریزه...منم خوشحالم بابایی و با یه شیرجه پرید تو شیکم پاتر...

کریچر خیلی زود برگشت به خونه و رفت تو اتاق کوییرل و هری...
کریچ:سلا مامان کوییرل...
کوییرل: جووونم...چی میگی...
کریچ:رفتیم آزمایشگاه و آزمایش دادیم..البته شاید من از طرف نمید باشم...
کوییرل:نمید کیه...بذار ببینم...صبر کن این هری بیاد...تو هم برو تو کابینتت بخواب...
کریچ:نه خیر بابایی گفت از امشب می تونم رو همین تخت بین شما دوتا بخوابم...
کوییرل: برو گمشو...


نیم ساعت بعد پاتر بر می گرده خونه...
پاتر:هوی کریچ بیا آزمایش ها اشتباه بوده...دی ان ای بدن تو، تو هیچ بدنی جز بدن وینکی نبود...
کوییرل: چه جوری امکان داره اون که از کریچر کوچیک تره...
کریچ: خوب من یه روز رفتم هاگوارتز دیدن دابی...وینکی هم اونجا بود...خوب شاید دی ان ای هامون مثل امواج قاتی پاتی شده..
کوییرل و پاتر: کریچر گمشو از خونه بیرون...

کریچر رفت بیرون و درو پشت سر خودش بست و به بدبختی هاش فکر کرد...و با خودش گفت اگه پدری داشت الان ازش دفاع می کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نحوه برخورد را به خودم بسپار 2!

با حضور:
ویلیام ادوارد................................ در نقش شومینه
آنتونین دالاهوف.......................در نقش شمعدانی
مائده واتسون.......................... در نقش پنجره
هدویگ و کریچر.......... در نقش موجودات جنگل
و سایر افراد آنلاین... در نقش درختان جنگل

و با هنرمندی متفاوت مایک لوری در نقش میز و صندلی و بشقاب روی میز

کارگردان: هدیه پاتر!

===================

سال ها پیش، در قلب جنگل های تاریک قزوین، دو جوان به نام های سدریک و کفتر به خوبی و خوشی با یکدیگر زندگی میکردند. روزها را با خنده سپری میکردند و شب ها را با آسودگی در کنار هم و با حفظ فاصله ی ایمنی میخوابیدند. تا این که یک شب، در کلبه ی چوبی و حقیرانه ی آن ها اتفاق وحشتناکی افتاد: کفی نحوه برخورد را به سدی نسپرد!!!




دست های کفتر که جلوی شومینه ایستاده بود میلرزیدند و عرق از سر و صورتش میچکید: « دیگه تحملم تموم شده. الان سه ساله که توی یخچال شیرکاکائو نداریم. همه ی بچه های مدرسه هر روز شیرکاکائو میارن مدرسه، ولی من...»
اشک در چشمان سدریک که پشت میز چوبی نشسته بود، جمع شده بود: « خودت خوب میدونی که من دیگه توان فعالیت ندارم. خیلی پیر شدم. دیگه نمیتونم برم توی جنگل و به زور شیر مردمو بدوشم و برات شیرکاکائو درست کنم. »
« گناه من این وسط چیه؟ منم آرزو دارم... منم مثل بچه های دیگه میخوام برم تیزهوشان و 20 بشم ولی آخه بدون شیرکاکائو چه طوری میتونم؟ از بس شیرکاکائو نخوردم الان توی سن 92 سالگی تازه کلاس سومم.»
«دیگه بس کن...»با پشت دستش سعی میکنه که اشک هاشو پاک کنه «فردا برات شیرکاکائو جور میکنم»
«دیگه خیلی دیر شده... دیگه نمیتونم نحوه برخوردو بسپرم به تو! من بهت پشت میکنم! »
«نه! تو نمیتونی اینکارو بکنی... اینجا قزوینه... اینکارو نکن!»
«دیگه برام هیچی مهم نیست... من بهت پشت میکنم!»
«نـه.... نه .... نه .... نه! (اکو)»

و کفتر در یک نمای بسته ی اسلوموشن، به سدریک پشت میکنه!

سدریک: «خدای من... »

و سدریک هم در یک نمای اسلوموشن دیگه شروع میکنه به دویدن به سمت کفتر... اما متاسفانه به دلیل سنگین بودن قالب، بقیه ی فیلم فعلا لود نمیشه...

سدریک: « من میدونم با اونایی که تو امضاشون عکس گذاشتن »

======================
به امید خدا، بقیه ی فیلم به زودی لود خواهد شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!