الادورا بلک
از شجره نامه ی خاندان بلک
- آخرین ورود
- چهارشنبه 5 آبان 1395 12:26
- عضویت
- 1385/04/11
- پستها
- 141
هري قلم پرش را در جوهر زد و شروع به نوشتن نامه نمود. چيز مهمي را در آن ذکر نکرد و پس از اتمام آن هر دو نامه را به پاي هدويک بست و او را براي بار ديگر از پنجره به بيرون پرواز داد. صداي هوهوي هدويک لحظه اي به گوش رسيد و سپس در فضا گم شد. هري به آرامي پنجره ي اتاقش را بست و روي تختش منتظر ماند.
مدت طولاني اي گذشت و خبري از هدويک نشد. هري برخاست از پنجره بيرون را نگريست اما چيزي نديد. در واقع او آسمان را نگاه کرده بود وگرنه مي توانست اندام دونفر را که کشيک او را مي کشيدند به خوبي ببيند. او شروع يه پيمودن عرض اتاقش کرد. دلشوره ي عجيبي گرفته بود. عموما رفت و برگشت هدويک اينقدر به طول نمي انجاميد. او نگاهي به ساعتش انداخت 11 شب بود. هنوز براي برگشتن خانواده ي دورسلي زود بود. هري بار ديگر از پنجره به بيرون نگاهي انداخت اما اينبار چيزي خاطرش را جلب کرد. او توانست سايه ي دو انسان شنل پوش را در نزديکي خانه ببيند. يکي از آنها گويي که پرواز کرده باشد سايه اش در ميان آسمان و زمين ناپديد شد و نفر دوم به سرعت از آن جا دور گشت. هري از کنار پنجره دور شد و پرده ي آن را انداخت حالا ديگر مطمئن بود که آن ها مواظب هري هستند. او لحظه اي فکر کرد که شايد باز هم اعضاي محفل براي مراقبت از او آمده باشند، اما لحظه اي بعد فکر ديگري جايش را با انديشه ي پيشين عوض کرد. از کجا معلوم که مرگخوارها نباشند؟
اي کاش هدويک را نمي فرستاد او در نوشتن نامه به آقاي ويزلي عجله کرده بود در واقع چيزي که الان ديده بود به مراتب مهم تر از آن نامه ي تصنعي بود. او در واقع بايستي در اين مورد با آقاي ويزلي مشورت مي کرد.
هري به ياد گفته ي دامبلدور افتاد. او گفته بود تا وقتي هري در خانه ي دورسلي هاست درامان است. اين طلسم باستاني اي بود خود او انجام داده بودش اما هري ديگر به سن قانوني رسيده بود و از طرفي خانواده ي دورسلي در خانه نبودند. اين اولين باري بو که هري براي برگشتن آنها لحظه شماري مي کرد. او هيچ راه تماسي با دنياي جادوگري نداشت
مدت طولاني اي گذشت و خبري از هدويک نشد. هري برخاست از پنجره بيرون را نگريست اما چيزي نديد. در واقع او آسمان را نگاه کرده بود وگرنه مي توانست اندام دونفر را که کشيک او را مي کشيدند به خوبي ببيند. او شروع يه پيمودن عرض اتاقش کرد. دلشوره ي عجيبي گرفته بود. عموما رفت و برگشت هدويک اينقدر به طول نمي انجاميد. او نگاهي به ساعتش انداخت 11 شب بود. هنوز براي برگشتن خانواده ي دورسلي زود بود. هري بار ديگر از پنجره به بيرون نگاهي انداخت اما اينبار چيزي خاطرش را جلب کرد. او توانست سايه ي دو انسان شنل پوش را در نزديکي خانه ببيند. يکي از آنها گويي که پرواز کرده باشد سايه اش در ميان آسمان و زمين ناپديد شد و نفر دوم به سرعت از آن جا دور گشت. هري از کنار پنجره دور شد و پرده ي آن را انداخت حالا ديگر مطمئن بود که آن ها مواظب هري هستند. او لحظه اي فکر کرد که شايد باز هم اعضاي محفل براي مراقبت از او آمده باشند، اما لحظه اي بعد فکر ديگري جايش را با انديشه ي پيشين عوض کرد. از کجا معلوم که مرگخوارها نباشند؟
اي کاش هدويک را نمي فرستاد او در نوشتن نامه به آقاي ويزلي عجله کرده بود در واقع چيزي که الان ديده بود به مراتب مهم تر از آن نامه ي تصنعي بود. او در واقع بايستي در اين مورد با آقاي ويزلي مشورت مي کرد.
هري به ياد گفته ي دامبلدور افتاد. او گفته بود تا وقتي هري در خانه ي دورسلي هاست درامان است. اين طلسم باستاني اي بود خود او انجام داده بودش اما هري ديگر به سن قانوني رسيده بود و از طرفي خانواده ي دورسلي در خانه نبودند. اين اولين باري بو که هري براي برگشتن آنها لحظه شماري مي کرد. او هيچ راه تماسي با دنياي جادوگري نداشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e
