جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1385 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور و لرد سیاه کماکان در حال جنگن
درست توی زیر زمین دژ مرگ . عجیب ترین و پیچیده ترین طلسم های ممکن رو بر علیه هم استفاده میکنن ولی کسی وقت نگاه کردن و لذت بردن نداره. چون باید با یه نفر که جلوش واساده دوئل کنه تا کشته نشه

دامبلدور یه طلسم زرد رنگ رو با صدای عجیبی به سمت لرد سیاه میفرسته. صدای طلسم درست مثل صدای خورد شدن یه قطه یخ بود. بعد از این صدا برای چند لحظه دژ مرگ به شکل عجیبی ساکت شد و همهی مبارزان سرشون رو برگردوندن تا این طلسم مرموز رو ببینن.
صدای نعره ی ولدمورت این سکوت رو شکست. لرد سیاه دستش رو عقب برو و طوری که انگار میخواد کسی رو با شلاق بزنه چوبدستش رو با یه حرکت سریع به جلو آورد و یه ورد عجیب با زبان مار ها رو با صدای بلند اجرا کرد و فورا چوب دستی رو عقب کشید . درست مثل کسی که به یه اسب شلاق میزنه. نور سفید عجیبی از چوب دستیش خارج شد و تا زمانی که دستش رو کاملا بالا کشید این نور به زمین برخورد کرد و یه سخره ی بزرگ سنگی جلوی لرد به وجود آورد .
طلسم دامبلدور به سخره برخورد کرد و سخره فورا منجمد شد و با صدای مهیبی تبدیل به هزارن تیکه شد که تیکه سنگ هاش به همه جای اون سالن پرتاب شد و خیلی از مرگخوار ها و محفلی ها رو زخمی کرد.

نصف حاظران در صحنه ی جنگ روی زمین افتاده بودن و اون های که تعادلشون رو از دست نداده بودن سعی میکردن از این فرصت استفاده کنن و حرف رو شکست بدن . جنب و جوش عجیبی تالار اصلی دژ مرگ رو در بر گرفته بود .
ولی عجیب تر این بود که برای دقایقی کوتاه ولدمورت و دامبلدور دست از مبارزه کشیده بودن و داشتن به اطراف نگاه میکردن . دامبلدور با نگاهش دنبال تامالبی میگشت و ولدمورت به گوشه ای از تالار نگاه میکرد که 5 مرگخوار 3 تا از محفلی ها رو محاصره کرده بودن . ولی نمیتونستن دستگیرشون کنن یا بکشنشون.

هری پاتر ( که نمیدونم چطوری توی پست قبل ظاهر شد) داشت با بلاتریکس مبارزه میکرد و برای اولین بار تقریبا هیچ کس مراقبش نبود.
دامبلدور و ولدمورت باز سرگرم مبارزه شده بودن . بقیه هم وقت ی برای مراقبت از هری نداشتن

هری میخواست به یه طلسم چوبدستی بلاتریکس رو از دستش خارج کنه که بلاتریک جادوش رو منحرف کرد . هری برای چند لحظه تعادلش رو از دست داد و همین کافی بود که رودلف با یه افسون هری رو خلع صلاح کنه . مونتاگ که به طور موقت از شر حریف محفلیش خلاص شده بود فورا با جادو هری رو طناب پیچ کرد و با چوب دستی اون رو هدف گرفت

رودولف هم با یه انفجار کوچیک توجه همه رو به اون صحنه جلب کرد
حالا هری به وصیله ی 3 تا مرگخوار محاصره شده بود و همه داشتن به اون صحنه نگاه میکردن
ولدمورت لبخند میزد ولی محفلی ها نگران بودن . وبعضیهاشون به دامبلدور نگاه میکردن که ببینن چه تصمیمی میگیره.
به نظر میرسید تا مشخص شدن وضعیت هری نبرد متوقف شده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1385/6/30 21:47:38
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1385 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:ما دوباره تامالبی رو گم كرديم بايد پيداش كنيم
هري : در جستجوي نمو..اا منظورم تامالبي هست
دامبلدور:من ميرم با ولدمورت تكي مي جنگم تا تامالبي رو بگيرم هري..تو با بلا ميجنگي ...چو..تو با مالفوي ...آرتور تو با مالفوي پدر
بغيه هم با بغيه بجنگن
فرد: پس من چي؟
_ام ..ام..آها تو حميد رو نگه دار تا زير دست و پا نياد
فرد:

جنگ شروع شد
دامبل : ولدي من تامالبی رو پس مي گيرم
ولدي :برو كشكت رو بساب بابا.. كريسيو
دامبل يه جا خالي زيبا ميده
_اكسپليارموس
_اكسيو
دو تا طلسم با هم برخورد مي كنن و بر مي گردن
دامبل: فرار...
ولدي:بزن بريم تا نمرديم

از اون طرف

هري: لوموس
كارگردان:لوموس چيه وسط جنگ از اول نور... صدا.. اكشن!!!
هري: اكسپليارموس
بلا: پرتوگو
هري :خودت پرتوگو
و همي جوري توپ (اكسپليارموس) رو به هم پاس مي دادن !!

از اون يكي طرف

چو: پتريفيكوس توتاليوس
مالفوي:كريسيو
و هردو جاخالي دادن
چو :دهنتو ببنديوس
مالفوي: پرتوگو
چو دوباره جا خالي داد
چو :اكسپليارموس
مالفوي جاخالي داد
مالفوي: خسته..شدم از بس جا خالي دا..دم 3دقیقه تنفس!!

از اون اون يكي طرف
فرد:قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه ..
حميد كوچولو: از همون اول همينو گفتي
فرد: مگه ياد نگرفتي وسط حرف بزرگ تر نپري ها؟
حميد كوچولو: منم جنگ مي خوام
و بعد ميزنه تو گوش فرد
فرد : اهاهاهاي..اين طوري هست ديگه و بعد با پا مي زنه تو گوش حميد كوچولو
حميد يه لگد ميزنه تو صورت فرد ولي فرد از پايين پاشو مي گيره و پرتش مي كنه پايين
يه هو جيمز باند ميزنه زنه تو صورت سوپر من
كارگردان :كات جانم ..كات اين جا چه خبره ..اين جا هري پاتره نه جيمز باند... بيرون آقا بيرون
نور صدا اكشن
فرد......
......................................................
ببخشيد خيلي زياد شد اگر غلط داشت ببخشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1385/6/30 21:06:38
هرگز با دم شير بازي نكنيد
http://godfathers2.persiangig.com/image/order/fred.jpg[/img][/img]تصویر تغییر اندازه داده شده
[url=http
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1385 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



حمید که خیلی ذوق زده شده بود میگه:
- عمو مکی منو دوستم داری؟؟
آهنگ ملایمی پخش میشه ، بوی خوش گلهای رز به مشام میشه ، مک در حالی که سرخ شده بود سرش رو پایین میندازه و میگه:
- آ...
-یوووووو تق گوپس
خواهر کوماندو چو چانگ قهرمان با یک ضربه ی دولاچکی به سمت حمید کوچولو حمله ور میشه و اونو پرت میکنه پایین!
صدای آهنگ تن شدید پیدا میکنه ، برخورد شمشیرها جو رو تحت تاثیر قرار میده !
مکی در حالی که تمام پشماش سیخ شده بود، میگه:
- ادددددددددی ، بیا که مکی رو کشتن!
در همین حال حس کمک به همنوع ادی گل میکنه و به سمت حمید میره تا ببینه مشکلی پیش نیمومده!
-حمییییید کجایی قشنگم؟
- من اینجام !
-کجا؟
- خونه ی پسر شجاع!
ادی که همچنان در حال جستجو بود از راهب هم کمک میخواد تا در کشف این کودک بهش کمک کنه!

---

دامبل که داشت فکر میکرد چطوری میتونه تامالبی رو از چنگ ولدی در بیاره ملت محفلی رو جمع میکنه و میگه:
- دو دقیقه تنفس!

در سویی دیگر تامالبی همچنان مانند چی(!) به سره ولدی چسبیده و جدا نمیشه ، گویا بعدا کشف کردن سر ولدی کمی نیروی جاذبه داشته ... آنی مونی و بلیز هر کدام پاهای تامالبی رو گرفتند و سعی در جدا کردن اون دارن!

زییییییینگ!.... زیییییینگ!
ایگور: ا دقیقه و 59 ثانیه تموم شد!
محفلیها:
دامبل دستی به ریشش میکشه ، نوره خیره کننده ای از اون خارج میشه و به همون سرعت محو میشه!
-خب؟
دامبل:
ولدی:
دامبل:
ولدی قدرته جوشش میره بالا تا اونجا که تامالبی احساس گرمای عجیبی رو حس میکنه و بعد از تف مالی کردن سر ولدی لیز میخوره میاد پایین و به طوری که آنی مونی و بلیز نفهمم میره سمت حمید!
ولدی:
و اما یاران آگاه محفل که چشمان همچون عقابشان همه را تحت تاپیر دارد رد پای تامالبی رو تعقیب میکنن و به اون میرسن!

----

ادی: دارم به صدا نزدیک میشم! ..... وای مکی چقدر از نزدیک جالب تر نشون میدی؟
مکی:راست میگی؟... همه همینو میگن! .... حالا تو به کارت برس!


ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/30 13:01:42
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/30 20:22:40
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1385 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب هم یه طلسم می فرسته که انتقام بگیره که یهو...
مکی میپره رو دامبلی و طلسم هم صاف میخوره به پشمای مک و کاملا محو میشه
- گمشو از جلو چشام مک پشم... طلسممو به باد دادی
مکی که میبینه حسابی ضایع بازی در آورده سرشو میکنه تو پشماش و فلنگ رو میبنده. دامبولی قهرمان هم که موقعیت رو مناسب دیده چوبش رو بلند میکنه تو هوا میچرخونه که کار ولدیو تموم کنه اما یهو آناکین و بقیه که رفته بودن مهد کودک میان تو
- ارباب ببین بالاخره تامبالی رو گیر آوردیم
- تامبالی! عزیز مامان! الانه نجاتت می دم جیگر.
اما دامبولی که حسابی هیجان زده شده طلسمو میفرسته طرف آناکین
- موچ خدا...
- نداشتیم ها داری جر میزنی
- نخیرهم من موچم، نباید از جاتون تکون بخورین تا من این طلسمو جاخالی بدم
آناکین جاخالی میده و میره جلو لپ دامبول رو هم بوس میکنه و بعد همه ادامه میدن
- ای داد بیداد...بچه کجا رفتی؟ من موچ بودم ها نباید حرکت میکردی
تامبالی از فرست استفاده کرده بود و رفته بود بغل ولدی
- عمو ولدی تو چرا کچلی؟
- بابات کچله من یه کمی کم موام. همش هم تقصیر اون اسنیپ بوگندوه که روغن مو تقلبی بهم فروخت
- عمو میذاری کله تو ماچ کنم
تامبالی کله ولدی رو ماچ میکنه اما ول نمیکنه همونطور میچسبه به کله ولدی
- بچه بیا پایین این ارزشی بازیا چیه جلو مردم؟ زشته، اونوقت میگن مادرش تربیتش نکرده
- چیکار بچه داری بذار کله رو بوس کنه، مگه حسودی آخه؟
- بیا عزیزم، بیا بغل من، بیا با ریشای مامان بازی کن، آفرین تامبالی گل بیا برات شیرموز آوردم ها
برادر حمید تا اسم شیرموز رو میشنوه به یاد ارزشهای گذشته میفته و میپره بغل دامبول و با ریشاش بازی میکنه
- عمو به منم شیرموز میدی؟
- نه عمو از اون بهتر، بهت اردنگی میدم
دامبولی برادر حمید رو شوت میکنه وسط پشمای مکی که یه بار تو عمرش مثل بچه آدم نشسته بوده یه گوشه.
- نه انگاری باید برم پشمامو مدل تیفوسی بزنم تا اینا دست از سرم بر دارن. آخه چرا هرچی آشغاله میندازین تو پشمای من

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1385/6/30 3:16:20
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1385 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس نگاهشو از روي هري به ولدي ميندازه و چوبدستيشو به حالت آماده باش نگه ميداره ...


- ببین تام ... من فقط اومدم که یه چیز رو ازت بگیرم اونم...
آلبوس متوجه شد که وجدانش اجازه نمی ده دو نفر دیگه رو فدای یه نفر کنه و لی بعد از ده دقیقه فکر جملش رو درست کرد:
-...اونم تامبالیه منتها با حمید کوچولو باشه که حوصلش سر نره!!!
حمید که به درد تو نمی خوره بزار تامبالی باهاش بازی کنه

ارباب ولدمورت کبیر یک سری قاه قاه پر ابهت می کنه و بعد هم یه پوزخند خبیثانه می زنه و خیلی خبیثانه لو نمی ده که تامبالی اونجا نیست :
- می بینی پاتر؟ دومبول فکر می کنه اینبار هم شانس میاری!!! ولی ایندفعه دیگه هیچ شانسی نداری ! اون دو تا بوق کوچیک هم شانسی ندارن! مگه اینکه این دومبول بتونه منو بکشه!

دامبل لبخند می زنه و گارد می گیره و با دست چپش ارباب رو فرا می خونه که یعنی بیا بجنگ!
ارباب هم در اون طرف وایساده تا کاتای دومبول رو ارزیابی کنه! بعد از سی و پنج دقیقه ارباب یه خمیازه ی خیلی خووووشگل می کشه و با لحن خسته ای از دومبول می پرسه :
تمریناتت تموم شد؟ میای بجنگیم؟
- ایهین!
ارباب یه طلسم می فرسته دومبول یکی دیگه ارباب یکی دومبول یکی ... همینطور ادامه پیدا می کنه این قضایا و تا آخر این پست هم تموم نمی شه!

زمان رد و بدل طلسم ها:
مرگخوارها کم کم حوصلشون سر می ره و هر کدوم یکی از محفلی ها رو انتخاب می کنن و اونها هم مشغول طلسم بازی می شن!!!
آناکین هم سریع جسیکا پاتر رو شوت می کنه اون طرف و می ره که مراقب حمید کوچولو باشه!

--------------------------------------------------
- حمییییییییییید؟
- تبرکه!
- بچه ها صدا از سمت چپ میاد زود باشین!
آناکین - بلیز و ایگور می رن به طرف چپ و توی اتاقهای کثیف و پر از تار عنکبوت رو نگاه می کنن بلکه حمید کوچولو رو پیدا کنن!

***
- ساک ساک !!!
- حمید جان چی می گی عزیزم مگه داریم بازی می کنیم؟
- یه خانومه که خوشگل بود اسمش هم مشخصا چو بود گفت برم قایم شم! ساک ساک
- خوب من می گم بهترین فرصته که بریم مهد کودم ! منتها یه ریونی می خوایم! بلیز؟ تو می ری دنبال مک؟

- برو بابا تو مثلا معاون لرد سیاهی می ریم اونجا رو میریزیم به هم!!!

داخل ویرانه ی مهد کودک:
- کدوم اینا تامبالیه؟ کجا رو بگردیم؟
- ایگور ناگهان (ناگهان!!!) باهوش می شه و به فکر آشپز خونه ی مهد کودک میفته!!!

- ایناهاش بچه ها داره کالباس می خوره اینا چیه به خورد بچه ها می دن
- تامبالی بیا دست عمو رو بگیر که بریم !
- من کولی می خوام



کمی اونطرف تر همون زمان:

- مکی ؟ صدای این هری داره اعصابمو خورد می کنه! یجوری دلداریش بده دیگه!!!
چو تا می شنوه که راهب داره به مکی چی می گه ادی رو ول می کنه و خودشو می رسونه به راهب! ادی هم با خوشحالی می ره برای خودش بچرخه در همین میان هری می بینه که آلبوس در خطره و دوباره خودش رو مهم احساس می کنه و از پشت میفته رو ارباب مکی هم که چشم آناکین رو دور دیده سریع می پره هری رو نجات می ده شنل ارباب رو هم از سفدی پاک می کنه! بعد هم خودشو می رسونه به هری که دوباره جای زخمش تیر کشیده داره روی زمین قل می خوره و اشک می ریزه! عینکش هم خورد می شه!!! (لازم به ذکره که چو خیلی در این صحنه کیف می کنه! )
دومبول که روحیه گرفته بوده ار این حرکت انتحاری هری یه طلسم دیگه می فرسته طرف ارباب ولی در این فرصت راهب با عشق می پره جلوی ارباب و خودش رو فدا می کنه

ارباب هم یه طلسم می فرسته که انتقام بگیره که یهو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط راهب چاق در 1385/6/30 1:15:05
ویرایش شده توسط راهب چاق در 1385/6/30 1:25:45
ویرایش شده توسط راهب چاق در 1385/6/30 1:48:01
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
پستي بس ارزشي !!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1385 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
حميد كوچولو كه اين صحنه رو ميبينه تحت تكثير(تحت تاثير!) قرار ميگيره و خودشو از چنگال مرگخوارا رها ميكنه! تصوير اسلوموشن ميشه ... حميد از توي بينيش دود ميزنه بيرون، غاره تارزاني ميزنه، به سمت آناكين حمله ور ميشه و ميپره تو جيبش! از اونجايي كه جيب آناكين خيلي كوچيك بوده دوربين خبرساز ما نميتونه بره توي اون مكان تاريك ... پس بقيه ماجرا رو از زبون حميد كوچولو بشنويم:
-آره ... پريدم تو! تاريك و نمناك بود از همه طرف بهم فشار وارد ميشد! داشتم مچاله ميشدم كه يه سوراخ رو ته جيب يافتم! شيرجه زدم و از جيب اومدم بيرون! اونجا يكم روشنتر بود! اطرافمو نگاه كردم و يه آقاي ترسناك ديدم! عمو جون خيلي خشن بود از ترس بيهوش شدم و ديگه هيچي نفهميدم ...

***فلاش بك-بعد از اينكه حميد بيهوش شده، از پاچه آناكين ميفته بيرون***
هري كه ميبينه اين بچه خودشو فدا كرده عشق درونش به جوش ميياد و ياد ستمهاي مرگخوارا ميفته! ولي اين عشق درونش به بيراهه ميره ... !(امان از عشق و عاشق و لاو و اين سوسول بازيا!!)
هري ميشينه رو زمين و ميگه: نه من رو بكشين ولي با جيني جونم كاري نداشته باشين! اوهو اوهه ...
آناكين كه نصف موهاش كنده شده بود ميگه: بچه مگه خودت عروسك نداري؟(بر وزن مگه خودت خوار مادر نداري) چرا موهاي منو ميكشي همش؟
ادي: اِ ... اين همون آقا مشهورست؟

ناگهان در باز ميشه و نگاه همه مرگخوارا به طرف در برميگرده! همه كه انتظار طوفان و بارون رو داشتن وقتي با برفي مواجه ميشن كه همه جا رو سفيد كرده بود؛ كلي ذوق ميكنن! مك بدو بدو ميره برف بازي كنه كه يه دفعه آلبوس ميياد تو و همه متوجه ميشن اين برف نبوده، بل(بلكه!) ريش دومبوله كه كل در رو گرفته بود!!
مك سريع برميگرده و ميپره بغل ادي! ادي هم كه طاقت اينهمه محبت رو نداشته دست مك رو ميگيره و دوتايي ميرن اتاق پشتي!

آلبوس جلوتر ميياد و پشت سر اون اعضاي محفل صف ميكشن! عقبتر از اونا هم تعدادي بچه چهار تا هفت ساله، با نشانهاي ارتش وايت تورنادو در حال آماده باش بودن! از اونطرف هم مرگخوارا ميرن و پشت ولدي نظم ميگيرن و هري بين اين معركه هنوز روي زمين نشسته و داره گريه ميكنه!
ولدي: آلبوس! خوب شد اومدي ... حالا با وجود اين پسر(به هري اشاره ميكنه!) ما ميتونيم اين جريان رو به كلي تمومش كنيم ...
آلبوس نگاهشو از روي هري به ولدي ميندازه و چوبدستيشو به حالت آماده باش نگه ميداره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1385 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
و از شدت احساس خلاء و پوچی و ناامیدی، گرز رو بالا میاره تا بر مغز سرش بکوبونه...ناگهان جیب حمید کوچولو شکافته میشه و ادی بطرز مجهولی بیرون میپره!!

ملت:

پنج تا پای مک با دیدن ادی نیروی فوق العاده ای پیدا میکنن و پنج تایی با هم بهمراه مک و پشماش و گرز معلوم الحال میپرن بغل ادی..فوقع ما وقع....
ادی:


یدفعه در اتاق باز میشه... و در بک گراند هوای بارونی و رعد و برق و اینجور چیزا، زخم روی صورت یه پسر لاغر در حال موت برق میزنه!!!

ملت مرگخوار به استثنای مک و ادی تا هری پاتر، آن اعجوبه قرن!! رو میبینن به دست و پا میفتن و سعی میکنن لای شمشیرا و چاقوها قایم بشن!!

هری: به من گفتن هورکراکس ولدی همونی که یا مال ریونکلاو بود یا مال گریفندور!! اینجاست...پس کوش!!!

در همین حال مک که هنوز وجود هری رو متوجه نشده به دلایل مجهول گرزو پرت میکنه طرف در و هری درجا از حال میره!!!
مرگخوارا لحظاتی در کف این حرکت انتحاری میمونن، بعد تازه یادشون میفته چرا اومده بودن به اتاق و میریزن رو حمید کوچولو...حمید کوچولو از طغیان این همه احساسات فشارش میفته و بیهوش میشه!!

ملت برمیدارن حمیدو ببندن به تخت شکنجه که هری چون خیلی قوی بوده و میتونسته عشق بورزه و مرگخوارا نمیتونستن و چی و چی و چی در عرض ایکی ثانیه بهوش میاد و در راستای اهداف قهرمان بازی شیرجه میزنه طرف آنی مونی و شروع میکنه به کندن موهاش!!!

---------------------------------------------------
ببخشید بد شد...خواستم یخورده به کتاب نزدیک شیم...اونم این شکلی شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/6/29 16:46:29
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1385 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مک بون به دستور آنی مونی کبیر، حمید کوچولو رو بین پشماش جاسازی میکنه تا به طور کاملا اتفاقی هنگام حرکت هلیکوپتری به سمت شکنجه گاه، از بغلش نیفته. چند دسته پشمش رو به صورت تار و پود به همدیگه گره میزنه و یه کیسه کانگورو ورژن پنج پا درست میکنه و حمید کوچولو رو میندازه اون تو، به دنبالش با حرکات چرخش دور خود، به سرعت وارد شکنجه گاه میشه.
حمید کوچولو : عمو اینجا چقد تاریکه! میشه منو بیارین بیرون؟
مک بون به تخت شکنجه میرسه و حمید کوچولو رو بیرون میاره، حمید کوچولو محیط اطرافش رو بررسی میکنه و با دیدن تبر، چاقو، کارد، شمشیر، زنجیر و گرزهای خونی و لخته های خون و تیکه های مغز و ... میفهمه که اصلا جای خوبی نیست و با التماس به پشمهای مک بون چنگ میزنه و اونا رو ول نمیکنه!
مک بون : ول کن اینا رو بچه! ولشون کن! آآآخ! کنده شد!
حمید کوچولو : عمووو! اینا چیه؟ واقعین یا جلوه های ویژه؟
مک بون : بابا جلوه های ویژه اس! اینجا هالی ویزارده! داشتن فیلم «اره» رو بازسازی میکردن، اینا رو یادشون رفته جمع کنن! آره عمو جون!
حمید کوچولو یه دستشو ول میکنه و یه شمشیر خونی رو نشون میده : یعنی اون الان الکیه؟ هم شمشیر هم خون؟
مک بون : آره جانم! ول میکنی اینا رو یا نه؟
حمید کوچولو دماغ مک بون رو گاز میگیره و پشماش رو ول میکنه و میپره پایین و میره طرف شمشیر و اونو میگیره، تا مک بون که چشماشو از درد بسته بود، اونا رو باز میکنه میبینه یه چیزی نقره ای-قرمز-تیز-خطرناک، جلوی صورتش میاد پایین و ناگهان احساس سبکی بهش دست میده! از ترس یه قدم میره عقب ولی.....
مک بون :
حمید کوچولو : عمو مطمئنی اینا جلوه های ویژه اس؟ پس اینایی که اینجا مونده چیه؟
و با دستش یه کپه پرپشت پشم بلند میکنه!
مک بون : نـــــــه! پشمام! پشمای نازنینم! تو اونا رو با شمشیر زدی!
مک بون از روی زمین یه گرز ورمیداره و به سمت حمید کوچولو میدوئه، حمید کوچولو هم که دیگه انقد عقل رس شده بود که بفهمه «وقتی یه آدم عصبانی داره با یه گرز خونی میاد طرف من، فقط باید فــــــــِرار کرد»* ()، با پاهای کوچیکش به سمت در خروجی میدوئه که یهو در باز میشه و مرگخوارا به رهبری ولدی وارد میشن.
ملت سیاه :
مک بون :
و از شدت احساس خلاء و پوچی و ناامیدی، گرز رو بالا میاره تا بر مغز سرش بکوبونه...


* نکته قضیه اینه که این کلمه farar نیست، بلکه ferar میباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 شهریور 1385 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دژ مرگ قدرت گرفته از شما.
------------------------------------------------------
درب مخفوف ترین سیاه چال دژمرگ باز شده دو مرگ خوار یکی را با خود میکشیدند و وارد سیاهچال میکردند صورت فرد رو با دستمال بسته بودن و تشخیص هویتش غیر ممکن بود....... ولی دو مرگ خوار یکی لرد اریک بود و دیگری ورمتیل بود....

آنها در سیاهچالی که بوی نم مردار میداد فردی که با خود برای شکنجه به سیاهچال آورده بودند روی زمین انداختن... حشرات زیادی درون سیاهچال بود که صدای چق چقشون حاله هر ۀدمی رو به هم میزد دو مشعل در دو طرف سیاه چال تنها منبع نور سیاه چال بود که اریک هر دو رو خاموش کرد و یک نور شدید بنفش از چوب دستی ورمتیل خارج شد و فردی که روی زمین بود به شدت به خود لرزید ....


لرد اریک: تا سحری این جونورها نشدی بگو ببینم نقشه های وزارت برای مقابله با مرگ خواران چیه؟ ها.... حرف بزن....

فرد روی زمین که به نظر زن میرسید چیزی نگفت ولی ترس حتی از نوک انگشتانش نیز نمایان بود....

ورمتیل به طرفش اومد چانه اش رو گرفت و با چوب دستی خود به دهانش ضربه ای زد......

یکی از دندانهای زن در جای خود شروع به چرخش کرد و از جا کنده شده طوری که تکه از گوشت لثه را نیز با خود از جا کند و خون دهانش رو پر کرد....
اریک که داشت لذت میبرد گفت: بهتره تا وقتی که میتونی حرف بزنی .....هوم هر چی بگذره و تو ساکت باشی دیگه امکان حرف زدن رو از دست میدی و اون موقع هست که دیگه حتی نمی تونی نفس بکشی پس حرف بزن!

زن که از درد مشتش رو جوری فشار میداد که ناخن های کف دستش را زخم کرده بود چیزی نگفت و شاید نمی توانست بزند!

از دهانش به شدت خون می آمد...

اریک رو به زن گفت : خوب خودت خواستی نگو اصلا فکر کردی برای ما مهم هست که وزارت چه نقشه ای دارد ؟ این یک تفریح است برای ما تفریح شب پنچ شنبه و دادن خیرات به جانوران این سیاه چال که نمونه این حشرات توی فیلم کینک کونگ هم نیست.....

اریک و ورمتیل زن را تنها گذاشتن و از پله ها بالا رفتن و درب سنگی را نیز پشت سره خود بستن.....


در بالای دژ صدای از اعماق دژ شنیده میشد ثدای شبیه به این که کسی خود را به این طرف و آن طرف میکوبد.... و جیغ های از اعماق چاه شکمش می کشد.....

این است دژ مرگ.... :proctor:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جادوگران
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1385 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
این ماجرا ادامه ماجرا ایگور است
__________________________________
در همین موقع صدایی از حنجره یکی در اومد.
-وینگاردیوم له ویوسا
این صدا صدای بلیز بود حالا جسد دامبل بالای سر بلیز قرار داشت.مورگان:دمت غیژ بلیز
ملت:چی؟
مورگان:ورژن جدیدشه!
حالا دیگه محفلی ها تغییر مسیر داده بودن و داشتن به سمت بلیز می اومدن در همین موقعه بلیز جسدو به سمت آناکین پرت کرده بودصحنه شده بود عینهو وسطی جسد دامبلم که توپ بود واز این ور به اونور می رفت.
در همین موقع ارباب نعره ای از عصبانیت سر می ده:برید مرلینو بگیرید!!!!!
مر گخوارها:چشم چشم
در همین حال همه طرفه مرلین جمع شده بودن یعنی محاصرش کرده بودن یهو مرلین با پاش یدونه زد تو شکم مورگان.
مورگان:بگیر منو
یکی از مرگخوارها یک کله زد تو دماغ مرلین.مرلین هم در حالی که دماغشو گرفته بود ودماغ خونین خودشو مالش می داد نفهمید کجا می ره در همین موقع خودشو در بغل ارباب دریافت کرد.
لردی یک نیشخند کوتاهی زد و گفت:به به آقا مرلین از اینورا راه گم کردی؟
مرلین که تازه به خودش اومده بود اومد که از بقل لردی در بره که یهو لردی گفت:تشریف داشتین؟
بعد با حالت عصبانی گفت:بلیز بیا اینو جمع کن می خوام امروز حسابی حال کنم.
بلیز :ارباب ببرمش سر چوبه دار.
_آره دیگه احمق
بلیز داشت مرلینو که هی دادو هوار می کرد رو به سر چوبه دار می برد که مرگخوارها یه هو چشمشون به محفلی ها اوفتاد که وقتو غنیمت شمرده و داشتن تکه های جنازه رو بلند م کردن که ببرن.در همین موقع ولدی نعره ای از عصبانیت سر داد:
_احمقا برید جنازه رو بگیرید.
در همین موقع رودلف آرام به زنش گفت:ای بابا اونم اون بالا نشسته هی به آدم دستور میده!!$$$$$
لرد از اون بالا گفت:به به چی شنیدم هان؟
رودلف که از ترس دستوپاش شل شده بود نزدیک بود گریه اش در بیاد که زنش یه سوقولمه بهش زد وردولف ساکت شد.
_مانتی تو داری شیر موز می خوری تو این هیریویری هان؟
مانتی:
_خوب!خوب!خوب! حالا که بابا تو حالشو گرفتم بچش می فهمه کی چی باید بخوره
ردولف:ارباب تو رو خدا بخیال شو بچس نفهمید!
-ا پس بچس نه؟؟؟؟؟؟کروسیاتوس
ردولف افتاد روی زمین و همینطور زجه زد.
بلا:ای بد بخت ردولف هر چی بلا سر این میاد!
ولی مرگخوار ها که همه ی حواسشون به ردولف بود نفهمیدن چه بلایی سر مرلین که پای چوبه دار بود و اومد.....................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فکر کنم من دهنمو ببندم بهتر باشه