طبقه سوم....
طبقه چهارم....
برج شمالی....
-بالاخره رسیدم.من دیگه طاقت ندارم.این زندگی خیلی پوچ و بی معنیه.من باید بمیرم.
بلا با ترس و لرز نگاهی به پایین برج کرد.
همان لحظه پایین برج:
-سوروس..چیز..یعنی پروفسور..تو رو خدا صبر کنین..بابا من درس امروزو نفهمیدم.به جون مادرم نفهمیدم.حالا چی میشه یه بار دیگه توضیح بدین؟
پروفسور اسنیپ با عصبانیت دفتر بلیز را به طرفش پرت کرد.
-اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی از هافلپاف امتیاز کم میشه و ویولت بودلر یک هفته باید دل و روده وزغهای منو تمیز کنه.دست از سرم بردار زابینی.من امروز شصت و هفت بار این درسو برای تو توضیح دادم و تو باز میگی نفهمیدم.

بلیز نگاه عاشقانه اش را به چشمان اسنیپ دوخت.
-آخه پروفسور..چیزه...

صدای سوت بلندی به گوش رسید و توجه هر دو جادوگر را به خود جلب کرد.اسنیپ و بلیز برای پیدا کردن منبع صدا به بالا نگاه کردندولی قبل از اینکه متوجه خطر بشوند جسم کوچکی با ردای سبز و سیاه از بالای برج شمالی درست روی سرشان سقوط کرد.بلیز درست به موقع خودرا کنار کشید ولی اسنیپ که موهای چرب و چیلیش جلوی دیدش را گرفته بود......
-بامب.....
بلیز سراسیمه بطرف اسنیپ رفت وسعی کرد شیء متلاشی شده رااز روی اسنیپ جمع کند.
-سوروس..سوروس حالت خوبه؟این دیگه چی بود.
شیء ناله ای کرد.
بلیز اسنیپ را به شدت تکان میداد.
سوروس سوروس...ای خدا...چشماتو باز کن..ببین.من اینجام.بلااااااا...تو رو به ریش مرلین..جای بهتری برای خودکشی پیدا نکردی؟درست روی سر عشق من؟؟

بلاتریکس ناله دیگری کرد.
-آخ پام...زابینی تو اینجا چیکار میکنی؟مگه الان کلاس نداری؟سی امتیاز از گریف کم میشه....
بلیز با تعجب به بلا خیره شد.
-زده به سرت؟از کی تاحالا تو میتونی امتیاز کم کنی؟
قبل از اینکه بلا جوابی بدهد اسنیپ تکان خورد و چشمانش را باز کرد.
-اوه..بلیز تو اینجایی.سرم به شدت درد میکنه.به رودولف و مانتی چیزی نگین.نمیخوام بیخودی نگران بشن.
بلیز:

ایگور که سقوط بلا را از تالار اسلی دیده بود با امیدواری بطرف بلیز دوید.
-بلیز چی شد؟بالاخره مرد؟بگو که مرد...مرد مگه نه؟امروز من واقعا خوش شانسم.این دیگه کمی زیادی بود.میترسم از خوشی سکته کنم.
بلیز نگاهی به بلا و سوروس کرد.
-خوب راستش نمرد..ولی فکر میکنم مشکل دیگه ای داریم..تا جاییکه من متوجه شدم بلا فکر میکنه اسنیپه و اسنیپ فکر میکنه بلاست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


...میگم بچه ها کسی نمیدونه کی درس معجونها داریم؟گروههای دیگه کی دارن؟نمیشه تو کلاس اونا هم شرکت کنم؟اصلا من برای چی اینجا نشستم؟باید پیداش کنم.باید بهش بگم که موهای چربش واقعا جذابه..باید بهش بگم دماغ خوش فرمش هیچ احتیاجی به عمل جراحی نداره.
چه چشمايي!!!!
توبیاس رو چرا دعوت کردی؟ مگه نمیدونی با ولدی لجه؟