جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  64 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  138 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  328 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس به آرامی گفت : چوبدستیهاتون رو در بیارید !
آنی : چی ؟؟؟
بلیز : نه !
محفلیها چوبدستیهاشون رو به سمت قلب مرگخوارا گرفته بودن .

در واقع مرگخوارا زمان زیادی رو صرف تعبیه نقشه ای بدون عیب و نقص کرده بودن ، مهمتر از همه اینکه اگر اونها خاطره رو برای ولدمورت نمیبردن ... !
آناکین اصلا نمیخواست به این فکر کنه که شکست میخورن و نمیتونن معجون رو برای ارباب تاریکی ببرن ! حتی فکر کردن در این باره بدنش رو به لرزش مینداخت .
آناکین خم شد و چوبدستی اش را جلوی پای سارا انداخت و سرش را بلند کرد و زیر لب به بلیز گفت : نشان شوم !
و بلند شد و جلوی بلیز ایستاد .
آنیتا با شوق گفت : حالا اجازه میدی دامبلدور رو خبر کنم ؟ و با ذوق به استرجس نگاه کرد .
استرجس که همچنان چوبدستی اش را به سمت قلب آنی نشانه گرفته بود چشمکی زد و گفت : بیشتر از این منتظرت نمیزارم .

===== 10 دقیقه بعد =====
تق تق
استرجس : بفرمایید !
دامبلدور با وقار و متانت وارد دفتر شد و بدون اینکه به مرگخوارها نگاه کند به سمت میز خود رفت و در پشت آن ایستاد .
آناکین که فرصت را مناسب شمرد لگدی به رووکود زد !
آخخخخخخخخخ
و فرصت را غنیمت شمرد و ...
آنی : درخواست نیرو کردی ؟
بلیز : آره ، فقط امیدوارم سریعتر بیان .

==================
بعد از مدتی صدای ناله روکود قطع شد ؛ دامبلدور به سمت مرگخواران رفت :
- آناکین ! اون موقع که از توی اون کمد جابجا شونده درت میاوردم ، یادته که کجا رفته بودی ؟
آناکین به چشمان براق دامبلدور نگاه کرد و گفت : بله
- یادت هست که بهت گفتم ممکنه ولدمورت ( همه بر خود لرزیدند ) برای عملی کردن نقشه هاش ازت استفاده کنه ؟
- بله
- میتونم ازت خواهش کنم که جمله ای رو که گفتی رو برامون باز گو کنی ؟
- " من هیچ وقت به سمت لرد سیاه کشیده نمیشم ، هیچ کسی نمیتونه من رو مجبور به انجام کاری کنه ! "
خنده شیرینی بر لبان دامبلدور نقش بست و به سمت ساعت شنی حرکت کرد : ولی الان میبینم که وجودت در تسخیر اون در اومده .
- من خودم ...

بوممممممممممممممممممممممم

ادامه دارد ....


---------------------------------------------------------------------------
ببخشید کوتاه شد ، جبران میشه .

از دوستان خواهش میکنم حالا که جای اصل داستان هست رول کوتاه بزنن و منظورشون رو بنویسم که چشم آدم در نیاد راحت هم بشه دنبال کرد موضوع رو !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/8/28 20:39:45
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1385/8/28 20:46:00
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام افراد محفل بر روي صندلي ها ولو شدن ...
استر كه سرش را در ميون زانوهايش گرفته بود در گوشه اي تالار نشست و چيزي نگفت....
سارا كه هنوز نشسته بود و در حال نشستن بود دوباره ايستاد و گفت:
هي هي ...حواستون كجاست هري رفت بيرون ...مرگخوارها هم رفتن بيرون .... بنابراين ما هم بايد بريم بيرون ...
چو كه فضاي تالار گريفيندور برايش تازه بود به اطراف نگاه ميكرد به طور ناگهاني گفت:
من كه ميرم دنبالشون....
هدويگ و هاگريد ( ) به استر نگاه ميكردن ... او هنوز تحت طلسم شكنجه گر بود.... جسي از جايش بلند و به كنار استر رفت ....

============

هري با سرعت در راهرو ها ميدويد و به دنبال راه فرار ميگشت...اگر دست مرگ خوارها به او ميرسيد معلوم نبود كه چه بلايي بر سرش مي آمد....
_چپ راست ...نه راست ....
بالاخره به سمت راست رفت .... فقط در راهرو صداي پاي خودش را ميشنيد ...

============

ايگور در كنار آني با سرعت ميدويد ....
_آني الان بايد خارج شيم ؟؟؟
_نه بهتره اين پاتر رو پيدا كنيم و براي ارباب ببريم ...اون وقت ارباب راضي تر ميشه ....
تمام مرگ خوارها با سرعت ميدويدند....

============

_پاتر !!! چرا داري تو راهروها ميدوي؟؟؟
هري به پشت سرش نگاهي انداخت ... اسنيپ با سرعت به سمتش مي آمد ...
فقط همين يكي را اين وسط كم داشت ...
_چي شده پاتر ميدونستي زياد دويدن توي راهرو ها مجازات داره؟؟؟
هري براي پاسخ دادن به اسنيپ نايستاد و با سرعت به دويدن ادامه داد....

============

استر و جسي در جلوي صف محفليها حركت ميكردن ...
هدويگ:بچه ها بايد هري رو پيدا كنيم نبايد بزاريم دست اونا به هري برسه خيلي خطرناكه....بهتره تقسيم شيم ....
همه سري تكون دادن....
و به دو گروه تقسيم شدن.....

============

ولدمورت با تمام وجود سعي داشت كه از شيشه خاطره رو بيرون بكشه ولي شيشه همكاري نميكرد گويي چيزي كم بود.....
_نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!
صداي فرياد ولدمورت در گورستان ريدل پيچيد....
دامبلدور در كنار ساحلي قدم ميزد ....

============

آني موني به طور غير عاديه اي ايستاد ... طوري كه بليز كه تازه به هوش آمده بود بهش خورد.....
آني سرش رو محكم گرفت و بعد از چند لحظه گفت:
ارباب ميگه بايد بريم به دفتر دامبلدور.....
_دوباره؟؟؟
_اره بايد بريم خاطره رو اشتباه برده ..... خاطره هنوز توي دفتر دامبلدوره!!!

============

هري با سرعت به سمت دفتر دامبلدور حركت كرد .... و داخل شد ....

============

يكي از گروه هاي محفل با سرعت خودشو به راهرويي كه به دفتر دامبلدور ميخورد رساند....
سارا:دفتر دامبلدور !!! اژدها تكان خورد ....
آنيتا:بايد بريم توي دفتر حتما كسي رفته تو ...
هدويگ:بهتره به استر اينا خبر بدم....
اون چوب دستي شو چرخوند و حاله اي سفيد توليد كرد

============

استر كه دست جسي رو گرفته بود با سرعت به سمت دفتر دامبل حركت ميكرد ....بقيه هم به دنبال آنها بودن....

============
در دفتر دامبلدور آرامش خاصي برقرار بود....هدويگ در كنار هري بال بال ميزد .... بقيه هم ايستاده بودن......
مرگ خوارها در جلوي در ايستاده بودن ... و بي خبر از محفليهاي داخل اتاق....
بليز:بريم تو؟؟؟
آني:اره بايد بريم تو!!!
تق!!!!
درب باز شد .....

ادامه دارد ............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/8/28 17:17:54
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پیشانیش را رها کرد و با افسوس گفت:
_دیگه دیر شده! ولدمورت از قلعه خارج شد....
مرگ خواران با صدای بلند خندیدند. حالا می توانستند با خیال آسوده به نزد اربابشان باز گردند تا بر اساس نقشه شوم و شیطانی دیگری وارد وزارت خانه شوند. آن ها اکنون می توانستند تمام محفلی ها رو بکشند و بدون هیچ مزاحمی آن گونه که می خواستند جامعه را در دست گیرند و در سیاهی وجود خود خفه کنند.
فضا پر شده بود از خنده ها و حرف هایی که گفتن آن ها از زبان مرگ خواران بعید به نظر نمی آمد.
لسترنج در حالی که به سوی محفلی ها جلو می آمد گفت:
_شما ها! فکر میکنید کی هستید؟ فکر می کنید میتونید با اون رئیسی که فکر میکنه خیلی قدرتمنده در مقابل ما مقاومت کنید؟ فکر میکنم امروز همتونو بکشیم! تا عبرتی باشه برای هرکسی که بخواد در برابر ما قد علم کنه!
و زمزمه مرگ خواران نشان بر تأیید حرف او شنیده شد. آرامینتا همان طور که هری را به زابینی و کارکاروف واگذار می کرد نیز به سمت آنان آمد و گفت:
_و تصور می کنم اولین نفر هم همون کسی باشه که حالا هیچ امیدی به کمکش ندارید.
و در جمع محفلی ها به دنبال دامبلدور گشت...اما او را نیافت! سپس با فریاد گفت:
_فرار کرده! باید پیداش کنیم! زود باشید...تو...تو و تو برید همه جا رو بگردید.
و به این ترتیب چند نفری از جمع آنان خارج شدند. حالا اطراف محفلی ها خلوت تر به نظر می رسید. استرجس پوزخندی زد و گفت:
_ما هیچ وقت از کمک دامبلدور نا امید نمی شیم فلوا! شمایید که باید بترسید و ناراحت باشید از اینکه اربابتون ولتون کرده و براش هم مهم نیست که کشته بشید یا نه!
_کروشیو!
و این صدای لوسیوس مالفوی بود که ورد را بر زبان رانده بود. استرجس از درد به خود پیچید و بروی زمین افتاد. مالفوی به نزدیکی او آمد و گفت:
_این تازه اولشه! یه روزی پشیمون میشی از اینکه این جملات رو به زبون آوردی!توهین به لرد سیاه یعنی مرگ با عذاب!
چو قدمی جلو آمد و گفت:
_درسته شاید ما بمیریم! ولی مطمئن باش تو و اون دوستاتو قبل از اینکه بمیریم خواهیم کشت.
این بار ایگورکارکاروف بود که می خواست به سمت آنان حمله ور شود اما بلیز بازویش را گرفت و گفت:
_اونا سزای کارشون رو می بینن! دیر یا زود.....
در همان زمان رودلف نفس نفس زنان در مقابل در ظاهر شد و گفت:
_نیست! انگار آب شده رفته تو زمین! همه جا رو گشتیم ولی نیست.....!
بلاتریکس گفت:
_بهتره هر چه زود برگردیم.....دامبلدور ممکنه برای ما خطرناک باشه! و فکر می کنم که پاتر رو هم با خودمون ببریم!
هاگرید با صدای بلند گفت:
_نه....شما اونو هیچ جا نمی برید.....
و با چوب دستی اش زابینی را نشانه رفت که هری در میان دستانش تقلا می خورد. زابینی به شدت با دیوار بر خورد کرد و بیهوش بروی زمین افتاد.
دوباره جنگ نابرابر آغاز شد... هری که توانسته بود از دست آن دو مرگ خوار بگریزد پشت یک مبل سنگر گرفت.... هر از گاهی کسی از هر دو جبهه بروی زمین می افتاد. آرمینتا که این وضع را می دید فریاد زد:
_برمی گردیم همین حالا! کسایی که بیهوش شده اند رو هم با خومون می بریم......
و به سرعت به خارج از خوابگاه دوید و از چشم بقیه ناپدید شد... سایر مرگ خواران نیز همان طور که در مقابل طلسمات مقاومت می کردند تالار را ترک گفتند.....................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اين بار لبخند لردولدمورت ترسناك تر شد!
- نگران نباشيد...كسي هست كه توي خوابگاه اون ها رو مشغول نگه داشته.

مرگخوار ها با تعجب به اربابشون نگاه میکردند


لرد سیاه: من وقت اضافه ندارم که توی دفتر دامبلدور طلف کنم. ولی شما باید طوری رفتار کنید که کسی متوجه هدف اصلی ما نشه. همین الان همتون به به تالار گریفندور برید و به بقه ی مرگخوار ها کمک کنید . بعد در اولین فرصت فورا برمیگردید . نباید امشب کسی رو از دست بدیم

با این دستور تمام مرگخواران به سرعت از دفتر دامبلدور خارج شدند. اربابشان توانسته بود به خاطره ی مورد نظر خود دست پیدا کند و حالا ماموریت آن ها این بود که با انجام عملیاتی انحرافی ذهن دامبلدور را از هدف اصلی منحرف کنند .

******

لرد ولدمورت به راحتی از دفتر دامبلدور خارج شد و با طلسمی ساده درب دفتر رو دوباره قفل کرد و به سرعت به سمت راه مخفی که سالا ها پیش در زمان کودکی در این مدرسه پیدا کرده بود حرکت کرد.
یک گلدان بزرگ در انتهای راه روی دور افتاده در طبقه ی 8 قلعه جایی که در روز به ندرت کسی به آن نزدیک میشد
لرد سیاه به آرامی با چوب دستی به گلدان ضربه زد و زیر لب کلمات عجیبی به زبانی ناشاخته گفت .
تمام رمز عبور مخفی گاه ها و راه های مخفی سالاز اسلیترین با وردی که به زبان مار ها ادا میشد قابل استفاده بود

لرد ولدمورت به با استفاده از آن راه مخفی اجدادی به سمت خارج قلعه حرکت کرد . شیشه ای کوچک در جیب داشت که هنوز هم تا حدی نور قرمز به اطراف پخش میکرد.

*******

مرگخوار ها به تالار گیریف رسیدند و به سرعت وارد شدند
ولی با صحنه ی عجیبی روبه رو شدند آرمینیتا هری پاتر را گروگان گرفته بود و به همراه چند مرگخوار در انتهای تالار موضع گرفته بود

محفلی ها هم در مقابل آنها استاده بودند و گروه جدید مرگخوار ها درست پشت سر محفلی ها قرار داشتند .

وضع محفلی ها از تمام لحظات آن شب بدتر بود هم محاصره شده بودند هم طرف مقابل یک گروگان داشت

ادامه دارد....

_______________________________________-
در ضمن لازم به ذکره آرمینتا و سامانتا ولدمورت مرگخوار هستند و دسترسیشون به زودی درست میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/8/28 12:51:51
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/8/28 12:58:00
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هري با وجود دردي كه داشت سرش رو منفجر مي كرد به در خوابگاه رسيد. رون كه متوجه شده بود هري چه قصدي دارد با نگراني از تختش پايين آمد.
- هري مي خواي چي كار كني؟
پيش از كشيدن دستگيره ي در هري به سمت رون برگشت. با صداي آرامي گفت:
- اون اينجاست. شايد من تنها كسي باشم كه مي دونم....بايد بهشون بگم.
در خوابگاه رو كه پشت سر رون بست صدايي باعث شد تا سريع با چوب دستيش به حالت حمله برگرده.
- خب...خب...ظاهرا كه پسر كوچولوي ترسوي ما از توي تخت خوابش بيرون اومد!
هري به قصد اجراي افسوني خواست تا چوبدستيش رو حركت بده اما ديد كه چوبش توي دستهاش نيست!
- نترس...نترس...اگه زنده موندي!! احتمالا تو هم از اين افسونا ياد ميگيري!
هيچ كس حواسش متوجه آن دو نفر نبود. هري نااميدانه فكر كرد كه شايد بهترين كار مشغول نگه داشتن ساحره باشد.
- تو كي هستي؟ تو هم از مرگ خواراشي مگه نه؟
ساحره با صداي بلند شروع به خنديدن كرد. هري با خودش فكر كرد كه ديگه شايد موقعيت بهتري نباشه...حتما با صداي خندش ديگران هم اون رو مي ديديند.
دامبلدور اولين كسي بود كه متوجه شد. به سرعت به طرف اونها رفت...اما يكدفعه متوقف شد. چهره اش به هيچ عنوان اميدوار كننده نبود و همين نكته به نگراني هري افزود.
- چي شده دامبلدور؟ ديگه انقدر پير شدي كه چهره ها رو تشخيص نمي دي!؟
دامبلدور چوب دستيش رو پايين آورد. با صدايي كه غمگين مي نمود ادامه داد:
- چرا...مي دوني كه حافظه ي من خوبه! فقط انتظار نداشتم طرف ولدمورت رفته باشي!
براي چند ثانيه چهره ي آرامينتا در هم رفت. هري با خودش فكر كرد كه دامبلدور موفق شده. اما حرفهايي كه بعدا شنيد مو رو بر تنش سيخ كرد!
- اين پسره رو من با خودم مي برم! اگه كسي سعي كنه تا جلوي منو بگيره...خب مي كشمش!

-------------------------------------------------------------------------

اتاق دامبلدور
براي لحظه اي كسي قادر به صحبت كردن نبود. لرد سياه توي هاگوارتز؟
بليز جلو دويد كه به ارباب هشدار بده كه نيروهاي محفل و دامبدور از راه مي رسند، اما لرد اصلا توجهي نداشت.
با قدم هايي آرام و ثابت به طرف قدح انديشه رفت. نوري قرمز اتاق رو فرا گرفت.لرد با رضايت خاصي به طرف مرگ خواراش برگشت.
- بهتره بريم...كار ما تموم شده!
- اما ارباب...محفلي ها؟
اين بار لبخند لردولدمورت ترسناك تر شد!
- نگران نباشيد...كسي هست كه توي خوابگاه اون ها رو مشغول نگه داشته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/8/28 11:41:39
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 09:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور دفتر خود را ترک کرده بود و برای کمک به مبارزه به سمت تالار گریفندور رفته بود. بهترین فرصت برای حمله به دفتر دامبلدور فرارسیده بود

گروه کوچکی از مرگخواران که این دستور را داشتند به سرعت خود را به جلوی درب دفتر مدیر هاگوارتز رساندند.

- اسم رمز چی بود؟

- اسنیپ میگفت اسم رمز دفتر دامبلدور نوشابه ی عسلی

با گفتن این رمز در دفتر به آرامی باز شد و مرگخوارن که اصلا انتظار این خوش شانسی را نداشتند برای چند لحظه به درب باز دفتر دامبلدور خیره ماندند .

مرگخواران به آرامی وارد دفتر شدند. وسایل عجیبی در دفتر دامبلدور بود که برای همه تازگی داشت . وسایلی با سر و صدای عجیب بوع عجیب و دود عجیب

مرگخوران فورا به جستجوی قدح اندیشه ی دامبلدور پرداختند. کاری که زیاد سخت نبود چون قدح در یک کمد معمولی قرار داشت و کسی سعی در پنهان کردنش نکرده بود . البته نیازی هم به پنهان کاری نبود چون پیدا کردن خاطره ای به این مهمی از درون قدح سخت تر از هر کار دیگیری بود

مرگخوران چند دقیقه با قدح اندیشه کلنجار رفتند . هر نوع طلسم و افسونی را که بلد بودند اجرا کردند ولی نتیجه ای نداشت

_ بهتره این قدح رو با خودمون ببریم . لرد خودش میتونه خاطره رو در بیاره

خیلی زود معلوم شد این کار غیر ممکنه . هیچ مرگخوار نتونست قدح رو از دفتر دامبلدور خارج کنه . به همین سادگی وقتی قدح رو برمیداشت و به سمت در حرکت میکرد هچ وقت به در نمیرسید
مرگخواران واقعا درمانده شده بودند

_________________________________-

از آن طرف در داخل تالار گریفندور درگیری ادامه داشت . و محفلی ها با مرگخوران به شدت درگیر بودند و تقریبا تمام دانش اموزان در خواب گاه های خود پناه گرفته بودند

هری پاتر که چوب دستی خود را آماده نگه داشته بود و به درب بسته ی خوبگاه خیره شده بود آهسته روی تخت جا به جا شد . انتظار و صدای درگیری به شدت او را کلافه کرده بود. قصد داشت با مطرح کردن این موضوع برای رون اندکی از ان جور اضطراب خارج شود ولی ناگهان

درد عجیبی در سرش پیچید . دردی که داشت سر او را از وسط نصف میکرددردی که منشا ان برای همه نا شانخته بود ولی یک پیام مهم را برای هری به همراه داشت

ارباب تاریکی مخفیلنه وارد قلعه شده و قصد انجام کاری شیطانی رادارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/8/28 9:21:45
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتاگ به کنار دیواری رفت و همانجا ایستاد. سپس نگاهی خشم آگین به سوی آن دو روانه کرد. آن گاه نگاهی به کاغذ تا شده در دستش افتاد. می رفت که تای آن را باز کند که رودلف فریاد زد:
_یکی داره این طرفی می آد! مونتاگ چی کار کنیم!
مونتاگ کاغذ را به همان صورت در جیبش گذاشت و نگاهی به انتهای راهرو افکند و سپس با تأمل گفت:
_ صبر می کنیم... اگر از بچه های مدرسه بود سریع می کشیتش... و اگر محفلی بود...
_مثله اینکه اونا چند نفرن!
مونتاگ به شنیدن این حرف دوباره کاغذ را از جیبش در آورد...شاید ارتباطی میان این دو اتفاق بود... نگاهی به متن آن افکند و زمانی که از نوشته های آن آگاهی یافت با فریاد به سایر مرگ خواران گفت:
_همشونو بکشید! از هیچ چیزی در مقابلشون دریغ نکنید!
آن سه با تردید سر ها یشان را تکان دادند بدون آنکه بدانند چه چیز باعث شده است مونتاگ آن سخن را به زبان آورد. اما چند ثانیه ایی نگذشته بود که استرجس در حالی که به سرعت می دوید از دور نمایان شد. ولی به محض دیدن آن ها خود را در پشت دیواری مخفی ساخت. سایر محفلی ها نیز همین عمل را تکرار کردند:
_اوه خدای من! من هیچ وقت خودمو به خاطر این اشتباه نمی بخشم... مطمئنا اونا فهمیدن! دیر رسیدیم!
صدای مونتاگ شنیده می شد که آهسته آهسته با آن ها نزدیک می شد:
_بیایید بیرون ترسو ها! فکر می کنید با این کار می تونستید مانع کار ما بشید... آه اصلا یادم نبود! اون پرنده ی احمق هست تا بهتون کمک کنه!
چو با صدای بلند جواب او را داد و گفت:
_خفه شو مونتاگ!
مونتاگ که دیگر در جای خود ایستاده بود و صدای قدم هایش نمی آد گفت:
_اوه.... واقعا چقدر وحشت آوره وقتی یه دختر سرت داد می زنه! حتما دوشیزه چو چانگ!
و سپس همراه با سایر مرگ خواران شروع به خندیدن کردند. آوریل در حالی که سعی می کرد اعتماد به نفش خود را حفظ کند گفت:
_حالا باید چی کار کنیم؟ به نظر من باید باهاشون مبارزه کنیم این آخرین راهه!
آلیشیا نیز ادامه داد:
_بله همین طوره! ما می تونیم از پسشون بر بیاییم...تعدادمون مساویه!
و هنوز صدای خنده مرگ خواران شنیده می شد.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

از یک سو صدای جیغ و فریاد به گوش می رسید و به همین سبب هاگرید خود را با سرعت به آن سمت رساند. خوابگاه پسران پر از ازدحام و فریاد بود. در آن شلوغی نمی شد افراد را از یک دیگر تشخیص داد. هاگرید با صدای بلند فریاد زد:
_همه برید بیرون! زود باشید... برید بیرون!
یکی یکی از تالار خارج شدند. قسمتی از خوابگاه آتش گرفته بود و به همین دلیل دود حاصل از آن مانع دید هاگرید می شد. پس مجبور شد برای بار دوم با فریاد اعضای محفل را پیدا کند:
_سدریک.... آنیتا....سارا......
اما ناگهان یاد کس دیگری افتاد که از همه نجات جانش برایش مهم تر بود:
_هری.........
اما در آن اوضاع هیچ کس قابل رویت نبود. پس تصمیم گرفت خود وارد میدان شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
وحشت مثله خوره داشت به همه جای بدنشان رسوخ میکرد چطور ممکن بود نامه دامبلدور گم شود آن هم در این زمان که هر یک قدم اشتباه ممکن بود جان همه آنها را بگیرد.
همه ساکت و نظاره گر استر بودن که داشت جیبهایش را یکی پس از دیگری میگشت تا شاید اشتباه نکرده باشد و پیغام دامبلدور را پیدا کند اما هیچ اثری نبود انگار که اصلاً پیغامی وجود نداشت

- همین اینجا بود... یادمه گذاشتم تو جیبم
ناگهان جسی گفت :
- استر باید هنگامی که داشتی می دویدی افتاده باشه

چو با صدایی که بیشتر به نگرانیش دامن میزد گفت :
- اگه بیوفته دست مرگخوارا که دارن میان اینجا

و هاگرید ادامه داد...
- اونوقت هست که نقشه لو میره

استر که بسیار از این اشتباهی که کرده بود شرمسار بود دست به ردایش برد و چوب دستی خودش رو بیرون کشید...

جسی با حالتی نگران رو به استر کردو گفت :

- چیکار داری میکنی استر !!!
- نباید نقشه لو بره و برگشت و دوید.

-----------

چهار مرگخوار داشتن به همان راهی میرفتند که چند دقیقه قبل محفلی ها آن را پیموده بودن ... هر چهار مرگخوار در تاریکی شب به سرعت در حال طی پیچ و خم های تالارهای هاگوارتز بودن
همه شمع ها نیز خاموش شده بودن و همه جای قلعه ساکت و بی روح بود فقط هر از گاهی صدای هو هو کردن جغد های مخصوص قلعه شنیده میشد که در حال پیدا کردن غذا به بیرون از فضای قلعه رفته بودن ...

- من نمیدونم چرا لرد این ابله ها رو میفرسته برای ماموریت ... اینا به جز دردسر هیچی از دستشون بر نمیاد.
صدا مخفوی ناگهان شنیده شد که میگفت :
- این ارباب هست که تشخیص میده نه تو رودولف پس ساکت شو
هر چهار نفر به سرعت در حال دویدن بودن تا به بقیه اعضا گروهشون ملحق بشن که داشتن با محفلی ها میجنگیدن ( توجه شود به کلکی که استر زده بود)

ناگهان چشمان لوسیوس به کاغذ سفیدرنگی افتاد که در آن تاریکی خود نمایی میکرد... نظرش را جلب کرد و قبل از اینکه بهش برسه وردی را به زبان آورد و کاغذ به هوا رفت و او آن را قاپید ...

کاغذ را گرفت و به مونتاگ در حال دویدن گفت :

- مونتاگ صبر کن یه چیزی پیدا کردم !!
همین که مونتاگ ایستاد از پشت بلاتریکس بهش برخورد کرد و از اون طرف ردولوف که میخواست جلوی برخوردش با آنها را بگیرد نتوانست و او هم به مونتاگ خورد

- مونتاگ : چه خبرتون هست ...برید کنار ببینم


از آن طرف استرو بقیه داشتن به سرعت به طرف آن چهار مرگخوار میرفتند تا جلوی لو رفتن نقشه را بگیرند.


اما هاگرید با آنها نبود بلکه داشت با گامهای گرومپ گرومپ خود به طرف تالار گریفندور میرفت تا جلوی به خطر افتادن سارا ، آنیتا و سدریک شود اما وقتی به در تالار گریفندور رسید با تعجب دید که شیار های بزرگی در تابلو بانوی چاق ایجاد شده که بیشتر به ضربات شمشیر شبیح بود ...
هر چه گشت نتوانست بانوی چاق را پیدا کند... در این فکر بود که در داخل چه اتفاقی افتاده است ناگهان صدای شکستن چیزی که بسیار هم ضعیف بود از داخل تالار گریفندور شنیده شد .

- یا مرلین !!! ...

و به طرف در رفت تا با فشار آن را باز کند اما ناگهان در خود به خود باز شد و صداهایی از داخل آن به گوش رسید انگار که کسی آن را از داخل باز کرده بود . به سرعت وارد تالار شد و ناگهان صدا جیغ و هیاهو گوشش را پر کرد از پشت هم در بسته شد تا همه این صدا ها در داخلش خفه شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/27 1:02:11
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/27 1:07:37

اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس ، در جستجوی کوچکترین خبری از دامبلدور خم شد و نامه را از زمین برداشت. تایش را باز کرد و با صدایی که به گوش مرگخواران شنیده نشود، نامه را برای یارانش خواند:

دوستان محفلی من،

هرچه زودتر به هم بپیوندید. من باید قدح رو هرچه سریعتر از اینجا دور کنم و وظیفه شما سرگرم کردن مرگخوارهاست. متاسفم که نمیتونم در جنگ باشم اما فاوکس با شماست.هرچه سریعتر شروع کنید.

دامبلدور


دلیلی برای فوت بیشتر وقت نبود. استرجس،چو و بقیه محفلیها بدون حتی یک کلمه حرف یا نگاهی کوتاه، به همراه جغد سفیدی که بالای سرشان پرواز میکرد شروع به دویدن کردند. استرجس قبل از حرکت، چوبدستی اش را بشکل دایره بطرف مرگخواران بی خبر حرکت داد و بدنبال گروه که غیبتش را متوجه نشده بودند، دوید.

-----

گروه کوچک مرگخواران، بلاخره به تالار گریفیندور رسیده بودند. هیچوقت، حتی در دوران تحصیلشان در هاگوارتز، اینقدر نزدیک تالار گریفیندور نشده بودند. هیچوقت حتی یکی از گریفیندوریها را، شایسته یک برخورد خوب ندانسته بودند...

گروه جلوی تابلوی بانوی چاق توقف کرد. مونتاگ دست به موهایش برد و آنها را عقب زد، و متفکرانه گفت:
_یادم نبود که تالارها رمز هم میخوان! ولی...برای ما که مشکلی نیست!

ظاهرا برای بانوی چاق هم مشکلی نبود. از وقتی سیریوس بلک، آنطور خشن و بظاهر سنگدل، تابلویش را پاره کرده بود، از مردان چوبدستی به دست سیاهپوش میترسید.بی هیچ کلمه ای، تنها با نگاه وحشت زده اش، به آنان خوش آمد گفت و در را به رویشان گشود.

-----

- بلاخره....بلاخره رسیدیم!

این جسیکا بود که نفس نفس زنان از پی چو می دوید. در جستجوی محفلیها به اطراف نگاهی کرد..همه جا ساکت بود. کوچکترین اثری از هیچ فرد محفلی یا مرگخوار، یا هرگونه درگیری، دیده نمیشد! با نگاهی پرسشگر به چو خیره شد که نگرانی در چهره اش موج می زد. با رسیدن بقیه گروه و مشاهده حال چو و جسیکا، دلهره در قلبها شدت گرفت. نکند مرگخواران بلایی سرشان آورده باشند...

_دنبال کسی میگشتین؟!
_آلیشیا!!!

آلیشیا لبخندی زد و رو به گروه گفت:
_اونا از من خواستن که اینجا منتظر باشم تا اگه اومدین پیغامتونو بگیرم و بریم دنبالشون! چی شد حالا؟ چیزی دستگیرتون شد؟

استرجس گفت:
_آره! دامبلدور یه نامه برامون فرستاد و مرگخوارا دارن میان اینجا!
چو با تعجب به سوی او برگشت:
_دارن میان اینجا!؟

استرجس لبخندی موذیانه زد و به چوبدستیش اشاره کرد. کاملا مشخص بود که به کاری که کرده افتخار میکند!
_وقتی داشتیم میومدیم من جادوشون کردم تا حس کنن اربابشون ازشون خواسته به کمک بقیه مرگخوارا برن! به عبارتی همونجایی که به گفته دامبلدور قراره سرشونو گرم کنیم!

همه شروع کردند به خندیدن و تعریف از کاری که استر کرده بود. آلیشیا بلافاصله جدی شد:

_ میشه نامه دامبلدورو ببینم؟

استرجس دست به جیبش برد تا نامه دامبلدور را به آلیشیا نشان دهد. ناگهان شتابزده دست به جیب دیگرش برد، سپس به جیب شلوارش و همه محتویات آنها را بیرون ریخت.

آوریل که با تعجب به او نگاه میکرد پرسید:
_چیزی شده استر!؟
استرجس با نگرانی سر بالا گرفت و گفت:
_نامه...نامه دامبلدور...تو جیبم نیست!!!
_امکان نداره!
_همینجا گذاشتمش...مطمئنم.....یا مرلین!

همه با نگرانی به او خیره شده بودند. انگار چاره ای جز باور حقیقت نداشتند...حقیقتی که به نامه ی افتاده بر راهرو، درست با چند سانتیمتر فاصله از مرگخواران بستگی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/8/26 19:45:25
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هر سه نفر قدم به قدم آن ها را دنبال می کردند. مرگ خواران نیز به خوبی اطراف را زیر نظر داشتند اما هنوز متوجه آن سه نشدند که به دنبالشان می آیند. آنیتا ، سدریک و سارا سعی می کردند آن ها را در میان دالان های پر پیچ و خم هاگوارتز گم نکنند. راهروهای نیمه تاریک و عده ایی سیاه پوش در حرکت. بعد از مدتی تعقیب بلیز به افراد اشاره کرد که بایستند. محفلی ها پشت دیواری سنگر گرفتند و با دقت به حرف های آنان گوش کردند:
_ بهتر نیست همین الان بریم تو تالار؟
_نه صبر کن تا محفلی ها کارشون رو شروع کنن. این جوری وقت بیش تری به گروه اصلی می دیم!
آنیتا با تعجب رو به سدریک پرسید:
_تالار؟ کدوم تالار؟ منظورشون چیه؟
سدریک با صدای بسیار آهسته جواب داد:
_اینجا به تالار گریف راه داره....فکر می کنم اونا می خوان بچه های گریف رو بترسونن تا ما سرگرمشون بشیم!
و سپس به سارا نگریست. سارا با نگرانی نگاهی به او کرد و گفت:
_پس حالا ما باید چی کار کنیم؟ ما باید کمکشون کنیم!
آنیتا در حالی که با گوشه چشم مرگ خواران را می پایید گفت:
_بهتره منتظر چو بمونیم! ما نمی تونیم سر خود وارد مهلکه بشیم! باید ببینیم دامبلدور چی میگه.

_-_-_-_-_-_-_-_

چو آهسته و با دقت بسیار به دفتر دامبلدور نزدیک می شد. دالان ها در آن سکوت، مهیب به نظر می رسیدند. حالا تقریبا چند پیچ دیگر مانده بود تا به محل مورد برسد. اما ناگهان صدای صحبت آهسته چند نفر او را در جای خود ایستاند:
_نقشه چیه؟
_نمی دونم! ما باید منتظر بمونیم تا از دفترش بیاد بیرون! پیرمرد خرفت معلوم نیست اون تو چه کار می کنه!
چو با شنیدن این حرف ها می خواست جلو برود که ناگهان دستی بروی شانه اش و دست دیگری در حالی که دهان او را محکم می فشرد مانع حرکت او شد. رنگ از رخسار چو پرید. آن فرد او را به عقب کشید و سپس با صدایی آهسته گفت:
_چو منم! نگران نباش!
چو چهره اش را برگرداند تا آن فرد را ببیند. با دیدن او نفس راحتی کشید و استرجس دستش را از مقابل دهانش برداشت و گفت:
_چی کار می خواستی بکنی دختر؟ می خوای هممونو به کشتن بدی؟
_مگه ندیدی چجوری داشت در مورد دامبلدور صحبت می کرد؟
هاگرید جلو آمد و گفت:
_ما نمی تونیم بدون دستور دامبلدور جنگ رو شروع کنیم!
آوریل با نگرانی گفت:
_پس یعنی باید اینجا منتظر بمونیم تا اونها وارد اتاق بشن؟
جسی در حالی که به دیوار تکیه می داد گفت:
_نه اونها این کار رو نمی کنن! چون مثل یه موش از دامبلدور می ترسن!
سپس لحظه ایی سکوت کرد و دوباره پرسید:
_چو راستی بقیه کجان؟
چو انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
_اوه نه! اونا جونشون در خطره!اونا به دنبال یه عده از مرگ خوارا رفتن تا تعقیبشون کنن! نکنه به کمک احتیاجی داشته باشن! من اومدم اینجا تا دامبلدور رو ببینم! چرا دامبلدور این قدر صبر می کنه؟در ثانی با وجود مرگ خوارا نزدیک اتاقش، اون چجوری می خواد ما رو خبر کنه؟؟
در همین زمان بود که ناگهان چیز سفید رنگی از دور نمایان شد. با سرعت حرکت می کرد و وقتی به نزدیکیه محفلی ها رسید پایین آمد و در مقابل استرجس نشست.
هدویگ نامه ایی را در مقابل او روی زمین انداخت. نامه ایی که مهر دامبلدور به روشنی بروی آن به چشم می خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!