جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1385 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
من نميدونم چرا سوژه منو شهيد كردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------------------------------------------
ولدی و مرگخوارها چشمانشان آنقدر از حدقه در می آید که نزدیک است چشمانشان با ساکنان جزیره برخورد کند.

ولدي و دوستان ( يوگي و دوستان) به ناچار ميوه‌ها را خوردند. ( از كي تا الان بادنجان هم شد ميوه؟)
بعد از صرف غذا رييس قبيله بشكني زد و دو نفر از افراد قبيله كه بسيار لاغر و مشكي بودند جلو آمدند و با تعظيمي بلند گفتند:

( من فقط زير نويس فارسيشو براتون نقل ميكنم) ارباب به سلامت باشد. چه امري داريد

رييس قبيله نيم نگاهي به افرادش انداخت و در دل گفت: افراد ما رو نگاه. لاغر و سياه. آبروي ما رو بردن. اومديم افه بيايم نشد. ولي افراد اين كچل چه قشنگ و تپل مپلن.
و اينبار با صداي بلند گفت:

(بازم زير نويسه)، ميهمانان رو به اتاقاشون راهنمايي كنين.

و به سمت ولدي رفت و او رو در آغوش كشيد و گفت:
شما راه زيادي رو طي كردين.افرادم شما رو به اتاقاتون راهنمايي ميكنن. امشب رو استراحت كنيد. فردا بيشتر صحبت ميكنيم.

بادراد كه خسته و كوفته بود از اين پيشنهاد بيشتر از بقييه خوشحال شد. (چند پست بود كه بادراد تو پستها نقشي نداشت. حيفتون نمياد؟ بچه به اين خوبي )
ولدي و دوستان به همراه آن دو نفر لاغر و مشكي به سمت سوييت خود به راه افتادند.
ولي از ماجراهايي كه قرار بود برايشان اتفاق بيفتد اطلاعي نداشتن.

ناظر محترم:
نقديوس

این پست ها چیز خاصی نداشت نه اتفاق خنده دار یا ارزشی یا سوژه ی جدید یه مشکل هم داشت توی جزیه ی عقب مونده ای که هنوز توش آدم خوار هست سوئیت کجا بود؟
نمره 15 از 100

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/9/24 11:16:55
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/9/25 9:26:02
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/25 22:58:07
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1385 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
کوسه ها : بیاین می خوایم بخوریمتون
ولدی : بابا این دیگه آخر ارزشی بازیه . یعنی چی . کوسه که حرف نمی زنه.
بلیز : شاید . معلوم نیست . انقدر این دریای جادوگران ارزشی شده که هیچیش معلوم نیست.
در همین لحظه کوسه ها در یک حرکت هماهنگ خود را به کشتی می زنند و کشتی غرق می شود.
-سامانتا ساما کامندت.(چلنگر : به هوش آمدند)
بعد از اینکه کشتی ولدی اینها غرق می شود . آب ولدی و بقیه به ساحل همان جزیره می برد.
در آن طرف جزیره هم مردمی وجود داشتند که فقط از سبجیجات تغذیه می کردند و همیشه با آدم خوارها مشکل داشتند. از محصولات بارز آنها بادمجان و گلابی و گوجه بود و با این سه میوه از مهمانهایشان پذیرایی می کردند. آنها دقیقا عکس مردم آن طرف جزیره هستند. در ضمن آنها یک چلنگر هم داشتند که زبان جادوگرها را بلد بود.
ولدی : ما کجا هستیم .
چلنگر حرف ولدی را برای رئیس ترجمه می کنه: تیترخ نمبخذ
رئیس قبیله که با شاخه درخت چند گلابی را به گردنش آویخته بود
گفت : جومانتی کامارونه
چلنگر رویش را به سمت ولدی می کنه و میگه : میگه که شما در جزیره جنگ هستید.
(از این به بعد مثلا چلنگر جملات را ترجمه کرده ولی از دهان ساکنان جزیره جمله ها را ترجمه شده می نویسم)
ولدی : چرا اسم اینجا جزیره جنگه ؟
رئیس : یکی اینکه در اینجا گنجی وجود داره که هیچ کسی جای اون رو نمی دونه به غیر از یه پیر مرد.(اگر کلمه جنگ را برعکس کنید جنگ می شود) اون یکی اینکه ما با ساکنان آدم خوار جزیره در حال جنگیم.
ولدی : خوب حالا یه چیزی بیارید بخوریم.
در همین لحظه یه خروار سبزی و از اینجور چیزها جلوی ولدی و مرگخوارانش می گذارند.
ولدی و مرگخوارها چشمانشان آنقدر از حدقه در می آید که نزدیک است چشمانشان با ساکنان جزیره برخورد کند.

__________________________________

پست خوبی بود . ولی سوژه ی خوبی نداشت . اتفاقات مثل غرق شدن کشتی و ... خیلی سریع اتفاق افتاد و بیشتر شبیه یه فهرست کاری بود تا یه پست بهتر بود سوژه ی کوسه و .. رو زیاد کش نمیدادی
نمره ای در حد 6 تا 8 میگیره از 100

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/25 22:55:34
من یه شبح و�
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 17 آذر 1385 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با چهره ای در هم رفته و متعجب دست راستش را دور حفاظ دور کشتی حلقه کرد و سرش را کمی به سمت پایین خم کرد ! بله 6 یا 7 تا کوسه سیاه و درنده که هیجان زده به نظر میرسیدند به آرامی دور تا دور کشتی را میپیمودند !
لرد سیاه به آرامی گفت : اونا کوسه های قاتلن ! معلومه که خیلی گرسنه ان !
آرامینتا با لبخند گفت : معلومه دیگه ارباب ! توی این جزیره آدم خوارا که چیزی گیرشون نمیاد !
بلیز با شادی گفت : بله ارباب ! میدونید که اگه طرف اون آدما برن خودشون خورده میشن !!

لرد سیاه که رغبتی برای اظهار نظر مرگخواران نداشت با سردی گفت : سعی کنید از بین ببریدشون !

پیرمرد که دقایقی پیش خودش رو در آب انداخته بود حالا روی حفاظ انتهای کشتی خودش رو تاب میداد با خنده شیرین و طنین افکنی گفت : شوخی میکنی پسر ؟! کوچکترین حرکتی کنین این کوسه ها تیکه پارتون میکنن !

لرد سیاه که گویا وقفه ای در سخنانش ایجاد نشده بود به تندی گفت : سریعتر بزنیدشون ! با هر چی که دم دستتون هست !

بلیز به سرعت به سمت چپ کشتی دوید و بسته ای رو که با بی دقتی به دیواره آن تکیه داده بود را برداشت و به سمت مرگخواران رفت ! زیپ دور کیف پلاستیکی دایره ای شکل را باز کرد و تعدادی خنجر کوتاه و برنده با دقت از درون آن بیرون کشید و آن ها را بین مرگخواران تقسیم کرد و در حالی که 5 تا از آن خنجر ها لابلای انگشتانش بود به سمت لرد سیاه آمد :
ارباب اینها خوبن ؟ اجازه میدید که با اینا هدف قرارشون بدیم ؟

لرد سیاه که از این آمادگی بلیز در کمک به اونها خوشش آمده بود با لبخند سردی گفت : خوبن ! سعی کنید همشون رو به هدف بزنید !

بلیز دو تا از آن ها را به دست آرامینتا داد ، به لرد تعظیمی کرد و به روی عرشه رفت :
مرگخوارا آماده ، هدف ، بزنیدشون !

گلوله های سراسیمه خنجر ها به سمت کوسه ها هجوم بردند ، کوسه ها بی اعتنا در حال گردش بودند !

یکی از خنجر ها در باله یکی از کوسه های ماده نزدیک دیواره کشتی فرو رفت !

کوسه در حالی که از درد بدنش را پیچ و تاب میداد به کشتی برخورد کرد !
گویا آب دریا متلاطم شده بود ، کوسه های یکی یکی خودشون رو به سمت کشتی پرتاب میکردند .

آرامینتا که مضطرب به نظر میرسید به سمت لرد سیاه دوید ، تعظیمی کرد و با شرمندگی گفت : ارباب اونها عصبانی شدن ! مثل اینکه میخوان کشتی رو بدرند !

لرد سیاه اخمهایش را در هم کرد ، مدت کوتاهی به عرشه کشتی خیره ماند و سپس با وقار و متانت به سمت عرشه روانه شد . پایین را نگاه کرد ، اولین باری بود که حیوان دریایی ای را چنین خشمگین میدید !
به آرامی دستش را در ردایش فرو برد و چوبدستی پر ابهتش را بیرون کشید !
انگشتان کوتاه و باریکش را دور آن حلقه زد ؛ بالا برد و فریاد زد : کروشیو

....


---------------------------------

ادامه بدید !
ناظر محترم لطف کن نقدش کن !

دوستان : اگر موضوع رو خراب کرد از پست قبلی ادامه بدید !

با تشکر

___________________________________________

با دقت پست های قبل رو نخونده بودی
پیر مرد توی پست قبلی رفت به جزیره در حالی که تو نوشته از آب اومده بود بیرون و رو عرشه بود. در مورد کوسه ها هم یادت باشه که این مرگخوار ها جادوگرن بهتره از طلسم ها و روش های جادویی استفاده کنن نه چاقو مثلا یه طلسم مسخره و خننده دار از پرتاب چاقو بهتره و همینطور چند تا کوسه هیچ آسیب نمیتونن به یه کشتی بزنن
آخر پستت رو جدی نوشته بودی و خوب بود ولی اینجا تاپیک طنزه وجای پست جدی نیست. به نظر من نمره ای در حد 25 مناسبه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/20 22:25:56
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 17 آذر 1385 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان می گذشت و پیرمرده لج کرده بودوهیچی نمی گفت. ولدی که دیگه خسته شده بود گفت:
_یا می گی یا همین الان پرتت می کنم توی آب!
پیرمرده که به نظر می آمد خیلی از تهدید خوشش می آد گفت:
_ای ای ول! همین کار رو باید بکنی! همین الان...یالا...یالا!
ولدی از اعصبانیت یکی می خوابونه تو گوش بلیز بعد هم از اونجا دور می شه و میره طرف اتاق خودش! کتابشو بر می داره و شروع میکنه به خوندنش! اما!
ولدی کلمات رو می خوند اما از معنیشون چیزی نمی فهمید چون بدجوری تو فکر بدست آوردنه اون گنجه بود. توی ذهنش دنبال راه حلی می گشت!
بعد از مدتی به این نتیجه رسید که حالا این پیرمرده نشد یکی دیگه! وقتی به ساحل برسن مطمئنا می تونن یکی رو گیر بیارن که ازش در مورد گنج سوال کنن! بعد هم عصبانی کتاب رو پرت کرد یه گوشه!
در همان زمان صدای رسای(!) بادراد در کشتی پیچید:
_خشکــــــــی! خشکـــــــــــــی!
همه میان رو عرشه و به جزیره در مقابلشون خیره می شن! ولدی رو به آرامینتا:
_ببینم با اون پیرمرده چی کار کردین؟
آرامینتا یه ذره فکر می کنه و میگه:
_هان؟ چی؟ هیچی انداختیمش توی آب!
ولدی:
_چرا این کارو کردین؟ اون می تونست یه گروگان برای ما باشه تا بتونیم از قبیله ایی های اونجا سوال بپرسیم! آخه شما چرا کاری رو بدون هماهنگی من انجام می دید هان؟
آرامینتا:
بلیز به جای اون جواب می ده:
_آخه خیلی مشتاق بود بپره توی آب؛ ما هم گفتیم افتخار انداختن یکی تو آب از دستمون نره خودمون هم کمکش کردیم!
یه دفعه می بینن پیرمره بالای دکله و داره خیلی فنی ساحل رو نگاه میکنه!
ملت مرگ خوار:
_ببینید! دوستام اومدن استقبال من! چقدر دلم واسشون تنگ شده بود!
بلیز:
_مگه تو نپریدی تو آب؟
پیرمرده اینجوری میخنده می گه:
_چرا! ولی وقتی گفتید خشکی اومدم ببینم چه خبره! نگران نباشید خودم تا ساحل می رم! شما فقط بی زحمت اون وسایل و زن و بچمو بیارید!
ملت مرگ خوار:
ولدی یه ذره فکر می کنه و میگه:
_ببینم اگه اون آدم خورا تو جزیره باشن که خیلی خطرناکه ما بریم اونجا! بعدشم که این پیرمرده رو فکر کنم باید بی خیال شیم!
بلیز هم سری تکون می ده و میگه:
_خب به بادراد می گم جزیره رو دور بزنه اون طرف پیاده شیم!
خلاصه پیرمرده دوباره می پره تو آب و بادراد هم کشتی از اون ساحله خطرناک دور می کنه و می بره پشت جزیره!
ولدی با خیال راحت:
_خب همه پیاده شید... فکر نمی کنم اینجا دیگه خطری داشته باشه!
اما ناگهان کشتی یه تکون سختی می خوره! ولدی توی آب رو نگاه می کنه و چند تا چیز سیاه روی آب می بینه...بعد از چند لحظه صدای فریاد بادراد که از روی دکل سکان دوان دوان می آمد طرف اونها:
_کوسه....کوســـه...حمله کردن! کشتی رو محاصره کردن! الان هممونو می خورن!

_______________________________________________

پست تقریبا خوبی بود از علامت های نگارشی هم به جا استفاده شده بود و غلط املایی هم توش ندیدم. ولی به نظرم چند تا نکته رو رعایت کنی بهتره . یه مقدار حوادث سریع اتفاق می افتاد . و یه سری نکات توش مجهول باقی میموند . مثلا اون پیرمرد چطوری تو اب رفت پیش بادراد و چطور بادراد به اون توجه نداشت ولی بلیز و آرمینتا از دیدنش شگفت زده شدن انگار برای بادراد اتفاقات روی عرشه و گنج مهم نیست و در ضمن ولدی از کجا فهمید ادم های توی جزیره ادم خوارن و این ادم خوار ها چطور پیرمرد رو نخوردن تا حالا شاید پیرمرده هم آدم خواره

خلاصه این ها نکته های بود که به نظرم رسید و آخر پستت رو یه مقدار غیر واقعی و تا حدی گنگ میکرد
به نظرم نمره ای در حد 40 مناسبه این پسته

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/20 22:16:24
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1385 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
درون جزيره دو نفر از همه بيشتر قدرت داشتن و يكيشون گاموندا بود كه به تازگي به اين قدرت رسيده بود.
در كل جزيره بين اين دو نفر تقسيم ميشد و هيچ يك با ديگري كاري نداشت .

اما اگر هر يكي به زمين ديگري وارد ميشد يا تخلفي ميكرد جنگي سخت بينشان در ميگرفت.

از شانس ولدي و دارودستش الان زمان صلح بود و اين دو از نبردي سنگين فارق شده بودند.

غذاي مصرفي مردم جزيره هم كه اغلب آدم سرخ كرده با سس خون نوزاد آدميزاد بود.بقييه افراد جزيره يا كارگران اين دو بودند و يا از مزرعه داران كوچك و نو پا به حساي مي‌آمدند.

در جزيره به اين دو ميگفتند سروروندا.

---- ------- --------- -----------

پيرمرد از دكل آويزان بود اما......

اما از دو انگشت سبابه. بليز و آرمينتا زير دكل كنار اربابشان ايستاده بودند و به پير مرد نگاه ميكردند. معاون سوم ارباب هم طبق معمول بالاي دكل مشغول ديده‌باني بود و در دل به بليز و آرمينتا بدوبيراه ميگفت.

ولدي رو به پيرمرد كرد و به سمتش سر خورد.رداي بلند و مشكي ارباب با شكوه هرچه تمامتر پشت سرش بر روي عرشه كشيده ميشد.

انتهاي عرشه كشتي مابقي مرگخواران جمع شده و مشغول تماشا و لذت بردن از شكنجه پيرمرد بودند.

ولدي با اشاره‌اي به پيرمرد كرد، در همين هنگام يكي از انگشتان سبابه پيرمرد آزاد شد و به دنبالش فرياد جگر سوز به هوا برخواست.


ناظر محترم:
نقديوس

خب...تخيلت خوبه و خوب مي نويسي. خشانتتم خوبه! ولي پستهات اصلا به طنز شبيه نيست!
باز پست قبلت مقداري طنز داشت...ولي اين يكي خيلي خشك بود!
البته كاملا م يدونم كسي كه جدي مي نويسه نوشتن طنز براش سخته...ولي اميدوارم بتوني با خوندن نوشته هاي ديگران يكمي خودتو تطبيق بدي.
نمره پست از 100....30!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/17 14:34:00
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آذر 1385 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- بادرااااااااااااااااااد!! كشتي رو بچرخون! بر مي گرديم به جزيره!
بادراد که از سرما در حال لرزیدن بود زیر لب زمزمه کرد:
فکر کرده کیه!! الان چندین پسته که من اون بالام، کسی نیومد جای من. حالا داد هم میزنه!!!!!
هنوز غرولندش تموم نشده بود که ولدی فریاد زد:
آهای بادراد، باز داری پررو میشیها! کاری رو که بهت گفتم انجام بده.
و بادراد با تمام قوا مشغول انجام فرمان اربابش شد.
ولدی به سمت پیرمرد ریش سفید رفت و به ریش رسیفد و کشیده اوو دستی کشید.لبخندی سرد و بدون احساس زد و رو به معاونانش گفت:
به حرف آوردن این جوجه تیغی کاری نداره.
بلیز، شروع کن!

----------------------------
چند کیلومتر اونطرفتر

گاموندا به سمت مزرعه پرورش آدمش میرفت. امروز روز برداشت آدم بود. و نتیجه یک سال زحمت و تلاشش رو برداشت میکرد.
گاموندا یکی از افراد متوسط جزیره بود که به شغل شریف آدمداری مشغول بود و نیمی از آدمهای مصرفی جزیره رو اون تولید میکرد.

اولین پست من در مقام یک مرگخوار. امیدوارم که گند نزده باشم.

من منتظر نقدیوسم.

هوووم...اين اولين پست طنزيه كه من ازت مي بينم و بايد بگم كه خيلي خوب بود!
ايراد خيلي خاصي نميشه به نوشتت گرفت به جز اينكه قسمت دومش خيلي به يك پست طنز نمي خورد. مي تونستي قضيه ي گاموندا و پرورش آدمش رو با طنز، خيلي زيباتر به تصوير بكشي.
نمره پست از 100....50!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/14 19:44:02
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از مدتي كه كشتي به آرامش رسيده بود!

پيرمرد مشكوك الحال ريش دار در حالي كه داشت با وسواس توي آب ريشاشو نگاه مي كرد و تارهاي اضافي رو مي چيد با حواس پرتي گفت:
- حالا خوب شد با ما نيومدين سراغ گنج!! وگرنه اونجا از دست اون خفاش ها چي كار مي كردين!
آرامينتا و بليز كه همون نزديكي داشتند سر اينكه كي بادراد رو پايين بياره بحث مي كردن يكدفعه ساكت شدن.
- ميگم...اين گفت گنج؟ بايد درموردش بحث كنيم! تا جايي كه من به دقت نقشه رو مطالعه كردم و ص 27 پاراگراف دوم خط سوم رو ديدم چيزي از گنج ننوشته بود!
آرامينتا: خب مي بيني كه گفته گنج! ديگه چرا بحث بي خودي مي كني؟

چند لحظه ي بعد در كابين كاپيتان ولدي!

ولدي روي كوسن هاي رنگارنگ كابينش نشسته بود و داشت كتاب مي خوند!
- اهم..كاپيتان؟
لرد با دقت صفحه ي كتابش رو علامتگذاري كرد و روي پاش گذاشت!
- چيه؟ چي ميگي!؟
آرامينتا با بازوش محكم به پهلوي بليز زد تا حرف بزنه!
- آخ..يعني...توي اون جزيره يه گنجه....بيايين خودتون بشنوين.
ولدي همراه دو تا دستيارش از كابين بيرون رفت.
پيرمرد ريش سفيد از ريشاش به دكل كشتي بسته شده بود و بقيه ي پشمك ها و غيره! توي آب افتاده بودن.
- اين چرا اينجوريه؟
آرامينتا كه خيلي از صحنه لذت مي برد با نيشخندي گفت:
- آخه هر كاري كردم حرف نزد...اين تنها راهش بود!
بليز با يكي از پاروها محكم به پيرمرد زد.
- خب...بابا ميگن توي اون جزيرهه اون ساكنين عجيب غريبش يه گنج مخفي كردن! ولي ما نتونستيم پيدا كنيم!

چند صدم ثانيه بعد!
- بادرااااااااااااااااااد!! كشتي رو بچرخون! بر مي گرديم به جزيره!

نمیخوام نقد کامل کنم فقط چند تا نکته که به چشمم خورد رو میگم
اول از همه اشاره به بادراد که توی پست های اولیه ی تاپیک رفت بالای دکل خیلی مناسب بود و نشون میداد تو پست های قبل رو با دقت خوندی و در جریان داستان هستی . اون قسمتی هم که ریش پشمک رو بستین به دکل خوب بود
ولی یه اشکال کوچیک هم داشت. در قسمت ابتدای پستت در مورد گنج و شکنجه ی پشمک خیلی گنگ نوشته بودی که باعث گیج شدن خواننده ها میشه . نمره ی کلی این پست هم به نظر من چیزی در حدود 60 خواهد بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/9/13 21:58:32
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
معاونان و ملوان ها با تمام قدرت طناب رو به عقب میکشن طناب رو خیلی زیاد بالا کشیدن ، ولدی که از پرتاب شدنش به پایین خیلی عصبانی شده بود سرش را بلند کرد تا ولی ...
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پشمک که غافل گیر شده بود بی درنگ سرش را بلند کرد و در کمال تعجب دید که :
پشمک : ا ولدی چرا پس کلت سرخ شده ؟
ولدی غرولندی کرد و فریاد زنان گفت : مگه نمیبینی سرم خورد به این میله هه ، بزار بیام پایین اونوقت من میدونم و شما !

=== بعد از 20 دقیقه کشمکش و آشفتگی ===

لرد سیاه که تازه پایش به زمین ... یعنی به کشتی رسیده بود با غرور ردایش را تکاند و در عین تعجب :
ولدی : مورچه ها !!!
پشمک که برق شعف در چشمانش موج میزد با شادمانی مشتش را در هوا تکان داد و گفت : درسته ! مورچه ها همشون ریختن !
ولدی با خوشحالی فریاد زد : آخجووووووووو ... ، ملوان ها و معاونین با تعجب به او نگاه میکردند و با پوزخند او را همراهی میکردند .
ولدی که متوجه رفتار بچه گانه اش شده بود سینه اش را جلو داد و با متانت گفت : بله ، مورچه ها از بین رفتن ، البته از بین بردن اونها با یک طلسم ساده امکان پذیر بود !
معاونان او که حالا لبخند میزدند با سر موافقتشان را اعلام کردند .
بلیز : به نظر من که از مورچه های نادر بودن !
آرامینتا که به درب اتاقک کشتی تکیه داده بود گفت : نبابا از مورچه های قادر بودن !
ولدی که رفته رفته چهره اش جدی تر میشد گفت : مزاح بسه ما برای کار مهم تری اینجا جمع شدیم .
و ...

====================================
آرامینتا لطف کن اینم بنقد !
البته میدونم خیلی ارزشیه هم موضوعش و هم ... ولی منم پست بقیه رو ادامه دادم دیگه !

خب اين حرف رو براي صدمين باره مي زنم ولي اين پست هم سوژه نداشت! هيچ موضوعي توش وجود نداشتن كه نفر بعدي ادامه بده و يا حتي ازش استفاده كنه. زيادي هم اين قضيه ي مورچه ها رو كش دادي!! در كل بقيه ي موارد نوشتاريش خوب بود...
از 100....25 ميگيره!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/14 19:35:33
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1385 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
کاپیتان ولدی که گیر مورچه ها افتاده بود با بیشترین سرعتی که پای چوبی بدون جورابش بهش اجازه میداد مشغول دویدن توی کشتی بود و از این طرف میرفت اون طرف بعد در یک حرکت ارزشی از اون طرف میامد این طرف

پیمرد پشمک مانند به آرامی در گوش معاونان کاپیتان ولدی کچل گفت:
- من فکر میکنم بهترین راه برای نجات کاپیتان اینه که بندازیمش تو آب تا مورچه ها رو آب ببره

دو تا معاون ارزشی کاپیتان: موافقیم خیلی خوبه

لازم به ذکره معاون سوم هنوز داشت وظایفش رو به عنوان بادبان کشتی انجام میداد وقتی برای شرکت در این گونه عملیات های پیش پا افتاده نداشت

بلاخره بعد از چند دقیقه دنبال بازی کاپیتان ولدی توسط معاونانش متوقف میشه و اون پیرمرد پشمک مانند یه طناب میبنده به پاش ( پای سالمش) و چشم بند و قلابی رو که به بازوی قطع شده ی دست چپش بسته باز میکنه و اون سر طناب رو هم میبنده به دکل اصلی کشت .

بعد با کمک گروهی از ملوانان جان برکف و چند تا ممد که قاچاقی از جزیره اومدن تو کشتی ولدی رو بلند میکنن که پرتش کنن تو آب

پشمک در حالی که کله ی ولدی ور و گرفته و بقیه هم بقیه ی بدن ولدی رو روی دست هاشون بلند کردن ( مثل دژ کوب که به در قلعه ها میکوبن) آماده ان تا ولدی رو بندازن تو آب

پشمک: با شماره ی 3 بشمار 1 بشمار 2 ( لازم به ذکره الان همه با هم در حال عقب جلو بردن کاپیتان ولدی هستن ) بشمار 3

شپرق

صدای برخورد جسم عجیبی با بدنه ی کشتی شنیده میشه و همهی معاون و پشمک و ممد ها و ملوان ها به سمت صدا که اتفاقا همون محل پرتاب کاپیتان ولدی بوده هجوم میبرن و با ارزشی ترین صحنه ی عمرشون مواجه میشن

طناب مورد نظر که با پای کاپیتان بسته بودن کوتاه بوده نمیگذاشته که کاپیتان توی آب بیافته و کاپیتنا بین زمین و هوا معلق مونده بوده ( البته به صورت سرو ته ) . فقط بعضی وقت ها که موج به بدنه ی کشتی میخورد کله ی کچل کاپیتان یه مقدار با آب تماس پیدا میکرد

بعد از انکی مشورت و مشاوره و نظر خواهی و ... که بین ممد ها و ملوان ها و معاون ها و پشمک ها ( اینها دو معنی داشت 1 به خاطر قافیه و از حرف ها 2 یکی از معاون ها هم پشمکه) تصمیم گرفته میشه که ولدی کچل رو بالا بکشن شاید مورچه ها افتاده باشن تو آب

بعد از این تصمیم پشمک در یک حرکت انتهاری سر طناب رو به دو تا دستاش میگیره و ما بقی معاونان و ملوانان و ممدان هم این کار رو انجام میدن

پشمک : با شماره ی 3 بکشید

بشمار 1 بشمار 2 بشمار 3


خب...پست شما كه هيچ مشكلي نداشت و عالي بود!!
اما، يه چندتا نكته ي كاملا بي ارزش ذكر مي شن!!
اول از همه غلت هاي تايپيه...پستت رو حداقل يك بار قبل از ارسال خوب بخون!
بعد باز هم كمبود يك سوژه ي خوب توي اين نوشته هم احساس مي شد...در عين حال هيچ هيجاني رو هم به خواننده القا نمي كرد.
اين پست هم از 100....40 ميگيره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/12 11:36:28
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 11 آذر 1385 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد به سوی افق نیلگون پارو میزند و شعر میخواند:
_ من دهاتمونو با گروهمو...
ولدی با کسالت داد میزند:
_ پیرمده جلف حداقل رپ نخون! یک شعر محلی بخون!
پیرمرد: ها بابا جان... شما جوونا چه عقب مونده این! ها ما سربازی که میرفتیم...
ولدی پایش را روی زمین جا به جا میکند و باعث میشود اه ز نهاد بلیز درآید.
در آنسوی قایق، زن پیرمرد با آرمینتا مشغول سبزی پاک کردن هستند و بچه ها هم هنوز ارزشی بازی در می آورند.
زن آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
_ ها ننه... جوون که بودم که هوا اینجوره گرم نبود. هوا نگو قطب شمال بگو...
ناگهان ولدی داد میزند.
بلیز: چی شد ارباب؟
ولدی: احمق مگه بهت نگفتم مورچه هاتو نیار توی قایق؟
بلیز: آخه ارباب! من چی کار کنم؟ اگه موچه ها برام قصه نگن خوابم نمیبره!
ولدی دست به جیب بلیز میبرد و یک شیشه پر از مورچه در می اورد و همه ی آنها را به دریا میریزد.
بلیز: ارباب بد! اون مورچه ها رو بابام از چین بام خریده بود! کاتب هزارو یکشبو از حفظ داشتن!
ولدی: بلیز بیشین حرف نزن! کروشیو!
ناگهان بلیز شروع به لرزیدن میکند و ولدی هم به متقاعب آن به لرزه در می آید؛ برا همین ولدی بیخیال میشود و دوباره کنر پیرمرد مینشیند.

12 ساعت بعد_____________
پیرمرد: آره بابام جان... زمنا جوونیای ما یک لرد دیگه ای بود به نام لرد اناس... این لرده از تویم خفن تر بود... تو انگشت کوچیکه ی اونم نبودی...
ولدی قرمز میشود و پیرمرد را میگیرد تا او را بلند کند و به دریا بیندازد. اما پیرمرد چون چسبیده تکانی نمیخورد و همانجا میماند.
پیرمرد: هان...
ناگهان ولدی بلند میشود و به ردای خود میکوبد.
آرمینتا از پای بساط سبزی بلند میشود و داد میزند:
_ چی شد ارباب؟
ولدی در حالی که به ردایش میکوبد:
_ اه این مورچه ها گیرزی میدن... اوووووووخ! اوووووی!
بلیز که در پای لرد در حال خفه شدن است:
_ ارباب مگه مورچه های منو نریخیتین توی دریا؟
ولدی: آخ! اووخ!
پیرمرد دست به ردای ولدی میبرد و یکی از مورچه ها را برمیدارد و مطالعه میکند. بعد از چند دقیقه داد میزند:
_ اهان! کشف کردم! اینا مورچه های آدم خوارن!
ولدی در حالی که به ردایش میکوبد:
_ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــُی؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب تا همين چند دقيقه پيش! نمي خواستم پست هاي طنز به هيچ عنوان نقد بشن. اما به علت زياد شدن ميزان خاله بازي نوشته ها از اين به بعد پست هاي طنز هم نقد خواهند شد، و در ضمن از 100 هم نمره اي به اونها تعلق ميگيره!

سوژه ي اين پست چي بود؟ در حقيقت چه موضوعي براي نوشتن به نفر بعدي مي داد؟ تنها چيزي كه مي شه ازش توي نوشته ي بعدي استفاده كرد آدم خوار بودن مورچه هاست!! كه متاسفانه سوژه ي خوبي محسوب نميشه!
بعد..خيلي مسايل تكراري رو توي نوشتت آوردي...طوري كه بخواي به زور نوشتت رو خنده دار كني! مثلا همين كروشيو...سبزي پاك كردن...
سعي كن موضوعات متنوع رو توي نوشتت دخيل كني كه نويسنده ي بعدي بتونه از چيز هاي بيشتري استفاده كنه.

اين پست از 100 تنها 15 امتياز ميگيره!
اميدوارم در آينده شاهد نوشته هاي بهتري ازت باشم!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/9/11 20:47:27
I Was Runinig lose