زمان می گذشت و پیرمرده لج کرده بودوهیچی نمی گفت. ولدی که دیگه خسته شده بود گفت:
_یا می گی یا همین الان پرتت می کنم توی آب!
پیرمرده که به نظر می آمد خیلی از تهدید خوشش می آد گفت:
_ای ای ول! همین کار رو باید بکنی! همین الان...یالا...یالا!
ولدی از اعصبانیت یکی می خوابونه تو گوش بلیز بعد هم از اونجا دور می شه و میره طرف اتاق خودش! کتابشو بر می داره و شروع میکنه به خوندنش! اما!
ولدی کلمات رو می خوند اما از معنیشون چیزی نمی فهمید چون بدجوری تو فکر بدست آوردنه اون گنجه بود. توی ذهنش دنبال راه حلی می گشت!
بعد از مدتی به این نتیجه رسید که حالا این پیرمرده نشد یکی دیگه! وقتی به ساحل برسن مطمئنا می تونن یکی رو گیر بیارن که ازش در مورد گنج سوال کنن! بعد هم عصبانی کتاب رو پرت کرد یه گوشه!
در همان زمان صدای رسای(!) بادراد در کشتی پیچید:
_خشکــــــــی! خشکـــــــــــــی!
همه میان رو عرشه و به جزیره در مقابلشون خیره می شن! ولدی رو به آرامینتا:
_ببینم با اون پیرمرده چی کار کردین؟
آرامینتا یه ذره فکر می کنه و میگه:
_هان؟ چی؟ هیچی انداختیمش توی آب!
ولدی:
_چرا این کارو کردین؟ اون می تونست یه گروگان برای ما باشه تا بتونیم از قبیله ایی های اونجا سوال بپرسیم! آخه شما چرا کاری رو بدون هماهنگی من انجام می دید هان؟
آرامینتا:
بلیز به جای اون جواب می ده:
_آخه خیلی مشتاق بود بپره توی آب؛ ما هم گفتیم افتخار انداختن یکی تو آب از دستمون نره خودمون هم کمکش کردیم!
یه دفعه می بینن پیرمره بالای دکله و داره خیلی فنی ساحل رو نگاه میکنه!
ملت مرگ خوار:
_ببینید! دوستام اومدن استقبال من! چقدر دلم واسشون تنگ شده بود!
بلیز:
_مگه تو نپریدی تو آب؟
پیرمرده اینجوری

میخنده می گه:
_چرا! ولی وقتی گفتید خشکی اومدم ببینم چه خبره! نگران نباشید خودم تا ساحل می رم! شما فقط بی زحمت اون وسایل و زن و بچمو بیارید!
ملت مرگ خوار:
ولدی یه ذره فکر می کنه و میگه:
_ببینم اگه اون آدم خورا تو جزیره باشن که خیلی خطرناکه ما بریم اونجا! بعدشم که این پیرمرده رو فکر کنم باید بی خیال شیم!
بلیز هم سری تکون می ده و میگه:
_خب به بادراد می گم جزیره رو دور بزنه اون طرف پیاده شیم!
خلاصه پیرمرده دوباره می پره تو آب و بادراد هم کشتی از اون ساحله خطرناک دور می کنه و می بره پشت جزیره!
ولدی با خیال راحت:
_خب همه پیاده شید... فکر نمی کنم اینجا دیگه خطری داشته باشه!
اما ناگهان کشتی یه تکون سختی می خوره! ولدی توی آب رو نگاه می کنه و چند تا چیز سیاه روی آب می بینه...بعد از چند لحظه صدای فریاد بادراد که از روی دکل سکان دوان دوان می آمد طرف اونها:
_کوسه....کوســـه...حمله کردن! کشتی رو محاصره کردن! الان هممونو می خورن!

_______________________________________________
پست تقریبا خوبی بود از علامت های نگارشی هم به جا استفاده شده بود و غلط املایی هم توش ندیدم. ولی به نظرم چند تا نکته رو رعایت کنی بهتره . یه مقدار حوادث سریع اتفاق می افتاد . و یه سری نکات توش مجهول باقی میموند . مثلا اون پیرمرد چطوری تو اب رفت پیش بادراد و چطور بادراد به اون توجه نداشت ولی بلیز و آرمینتا از دیدنش شگفت زده شدن انگار برای بادراد اتفاقات روی عرشه و گنج مهم نیست و در ضمن ولدی از کجا فهمید ادم های توی جزیره ادم خوارن و این ادم خوار ها چطور پیرمرد رو نخوردن تا حالا شاید پیرمرده هم آدم خواره
خلاصه این ها نکته های بود که به نظرم رسید و آخر پستت رو یه مقدار غیر واقعی و تا حدی گنگ میکرد
به نظرم نمره ای در حد 40 مناسبه این پسته