جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1385 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ويزل پيكچر تقديم مي كند:
ماجراهاي عله و سايت
قسمت اول
مكان:خونه عله-اتاق خواب-تخت خواب
زمان:4.5 صبح
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عله:ايووووويييا (صداي خميازه)
هدي:سلام عله جون.خوب خوابيدي؟
عله:نه باب مگه بارون خون آلود ميزاره؟
هدي:تا چند شب پيش ولدي نمزاشت بخوابي حالا بارون نمي زاره؟!
عله:چقدر خنگي. ولدي شناسشو عوض كرده شده بارون.
در همين زمان موبايل عله زنگ ميزنه.
عله تو فكرش:كيه اينوقت صبح!!؟؟
عله:بله بفرماييد؟
بارون:سلام عله پاشو بيا سايت.
عله:مرگ و سلام. اول صبح هم دست از سرم بر نمي داري؟
كوييرل به زور گوشي رو از بارون ميگيره.
كوييرل:عله دستم به شلوارت. پاشو بيا ملت شورش كردن.
عله:چـــــــــــــــــــي!؟ تو سايت من شورش شده؟ كي شورش كرده؟ من الان ميام...
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1385 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
فانوس مرگ

بازیگران:اریک مانچ
الستور مودی
آرتور ویزلی
دوشیزه مالی ویزلی
موجود عجیب
..............
برای سن:+17


درب اتاق باز می شود و مردی که لباس خاکی سیاهی به تن دارد نفس نفس زنان وارد اتاق میشود.نوری را در سمت مقابل خود می بینید و به آن نزدیک می شود و ناگهان همه جا تاریک می شود و صدای فریاد بلندی تمام فضای اتاق را فرا می گیرد.
صبح است و تعداد زیادی از مردم جلوی کلبه ی ایستاده اند و تعداد زیادی ماشین پلیس و آمبولانس در جلوی خانه قرار دارند.
خانه بسیار قدیمی است و درون آن یک جسد پیدا شده که حداقل 6 ماه از مرگش می گذرد.این جسد را متعلق به فردی جوان است که حدودا 21 تا24 سال داشته.
این سخنان مامور پزشکی قانونی بود که با رئیس پلیس صحبت میکرد و دوربین ها هم ضبط می کردند.یکی از افراد که در نزدیکی قرار دارد و اول از همه جسد را دیده اینگونه برای پلیس توضیح میدهد:
صبح وقتی اومدم که اینجا رو وارسی کنم....آخه قرار بود ما این منطقه رو بسازیم و تنها این خونه مونده بود که باید خراب میشد منم رفتم که با صاحبش صحبت کنم ولی با یه جسد رو به رو شدم که همین جوری روی زمین افتاده بود.
مامور پلیسی که در حال نوشتن بود گفت:
_شما از کجا فهمیدین که مرده؟
مرد با حالتی متعجب گفت:
_خوب معلومه از بوی گند تعفنی که پیچیده بود و مگس های که دورش بود تازه جسد هم کمی خورده داشت مثلا توی صورتش.
مامور پلیس تشکر کرد و به سمت رئیسشان حرکت کرد و نامه را به رئیسشان داد و رئیس هم به سرعت نامه را با خود برد.
صبح روز بعد همان مامور پلیس در یکی از خانه ها مشغول صحبت کردن با فرد دیگری است:
_ببین فکر می کنم کار یه جادوگر باشه!
مرد دوم که لباس عجیبی به تن دارد و یک چشم جادویی نیز دارد سریعا جواب او را می دهد:
_درسته منم نظرم همینه.
مرد اول با قاطعیت می گوید:
_امشب باید بریم توی اون خونه مودی.آرتور رو هم می بریم.
مرد دوم که مودی نام دارد با صدای محکمی می گوید:
_باشه اریک.پس من میرم آرتور رو خبر کنم.
مرد دوم که مودی نام داشت از در خارج میشود و به بیرون می رود.
ناگهان تصویر می چرخد و کارت شناسایی مرد اول را نشان می دهد.
نام:اریک
نام خانوادگی:مانچ
شغل در دنیای جادویی:نگهبان سابق وزارت سحر و جادو
صفحه بار دیگر می چرخد و کارت شناسایی دو شخص دیگر را نشان میدهد.
نام:الستور
نام خانوادگی:مودی
شغل:کارمند وزارت و استاد دفاع در برابر سیاه
*******
نام:آرتور
نام خانوادگی:ویزلی
شغل:کارمند وزارت سحر و جادو

صفحه بار دیگر درست میشود و منظره خانه ی قدیمی را نشان می دهد که سه نفر قصد ورود به آن را دارند.در خانه با صدای غیژ بلندی باز می شود و هر سه نفر وارد می شوند.
آرتور ویزلی نگاهی به اطراف می کند و با صدای آرامی می گوید:
_هی بچه ها مواظب باشید من از ظاهر اینجا هیچ خوشم نمی یاد.
آن دو نفر نیز با سر حرف او را تایید می کنند.هر سه به فانوس روشن نزدیک میشوند اریک در جا می ایستد و باغث میشود آن دو نفر نیز بایستند.مودی در حالیکه با چشم عجیبش به اریک نگاه می کند می گوید:
_چی شده اریک من که هیچکسی رو این اطراف نمی بینم.
اریک به سرعت بو می کشد و با صدای پایینی می گوید:
_خوب معلومه که کسی نیست یه چیزی توی این فانوسه چون بوی خون میده.
مودی و آرتور:
آرتور با صدای آرامی می گوید:
_داری چی میگی چجوری بوی خون رو حس می.....آها تو یه زمانی خون آشام می گرفتی .....
اریک با سر جواب مثبت می دهد و چوبش را بیرون میکشد.دو جادوگر دیگر نیز همین کار را می کنند و به سمت فانوس نشانه میگیرند.اریک با سرعت با یک طلسم فانوس را در هوا معلق کرد از فانوس نور آبی رنگی بیرون آمد و باعث شد آنها کمی به عقب بروند.ناگهان موجود زشتی که بیشتر به یک کانگرو شباهت داشت از آن بیرون پرید.موجود کمی گوژپشت بود و بسیار لاغر اندام بود به طوری که می توانستند مهره های کمر موجود را بشمارند.موجود بسیار بوی بدی می داد.بویی که از موجود می توانستند استشمام کنند مانند بوی خون بود.موجود با سرعت تمام به سمت مودی و آرتور که هر دو در یک طرف ایستاده بودند و از تعجب چوبشان را پایین نگه داشته بودند حرکت کرد.قبل از اینکه آن دو بتوانند کاری را انجام دهند آن دو را به زمین زد و به سرعت تمام از ورد های اریک جا خالی داد و به طرف او حمله ور شد و با یک حرکت سریع او را نقش زمین کرد.اریک به حالتی گیج روی زمین افتاد و متوجه شد که هیچ کس در اتاق درگیر نیست پس مطمئن شد که مودی و آرتور بیهوش هستند.هیچ صدایی شنیده نمی شد اریک یک لحظه گمان کرد که موجود رفته و نفس راحتی کشید ولی با صدای دادی که شنید متوجه شد موجود در حال خوردن خون آرتور است.اریک سعی کرد از جایش بلند شود ولی نمی توانست حتی کمرش را از زمین بردارد.نه رمقش را داشت و نه می توانست.ناگهان بعد از گذشت پنج دقیقه صدای داد دیگری را شنید و متوجه شد که مودی است و بار دیگر خواست بلند شود که موجود به سمت او آمد و روی سینه او نشست.موجود اصلا شبیه خون آشام نبود بلکه بیشتر شبیه به یک کانگرو با صورت سگ بود.اریک در همان لحظه دریافت که این موجود یک خون آشام بی همتاست و می تواند خون افراد را در چند دقیقه بخورد و فقط چند قطره خون را از خود بخای بگذارد.موجود دندانهایش را به گردن اریک نزدیک کرد ولی قبل از اینکه بتواند کاری را صورت دهد طلسمی با او برخورد کرد و او را نقش زمین کرد اریک به سرعت از جای خود برخواست و به مودی که هنوز زنده بود بار دیگر نگاهی اندخت.مودی از گردنش خون میریخت ولی هیچ حرفی نمی زد.اریک با طلسمی از بیشتر خون ریزی کردن گردن مودی جلوگیری کرد و در کنار پیکر بی جان آرتور زانو زد.اریک در حالی که به صورت سفید آرتور نگاه می کرد با صدای آرامی گفت:
_نترس آرتور خودم زندت می کنم و خون رو از بدن موجود در میارم.نترس یه بار این کارو کردم و عملی بوده.
ولی آرتور حتی یک کلمه هم حرف نمی زد.اریک برخواست و با وردی موجود را از روی زمین بلند کرد و سه ورد را در ذهنش خواند و باعث شد خون به سرعت از بدن موجود بیرون بیاید و به گردن آرتور وارد شود.ناگهان خون ها قطع شد و گردن آرتور دوباره مانند قبل در حال التیام بود.اریک موجود را با ورد دیگری دوباره به داخل فانوس بر گرداند و فانوس را درون کیسه ی انداخت و بار دیگر کنار آرتور زانو زد.خاک کف اتاق مو های آرتور را کثیف کرده بود.صدای اریک را به خود آورد .اریک سرش را برگرداند که مودی را دید.مودی ایستاده بود و کمی تلو تلو می خورد.او با صدای دورگه ی گفت:
_پس اون موجود کو؟
اریک با صدای ملایمی گفت:
_توی کیسست!
و بعد تمام موضوع را برای مودی تعریف کرد.مودی بسیار ناراحت شد و به همین دلیل به سرعت گریه را شروع کرد و باعث شد اشکهایش بر روی صورت آرتور بریزد.ولی آرتور از جای خود تکان نمی خورد و انگار اصلا قصد بلند شده را نداشت.مودی از جای خود بلند شد تا به بیرون برود که ناگهان مالی ویزلی وارد شد.اریک و مودی سر جایشان خشک شده بودند و اصلا نمی توانستند حرکت کنند.اریک با صدای دورگه ی که انگار از انتهای یک چاه به گوش می رسید خطاب به مالی گفت:
_تو چطوری اومدی اینجا.
مالی ویزلی با گریه بر کنار شوهرش زانو زد و با صدای خشنی گفت:
_من حرفای مودی و آرتور رو شنیدم و مک....ان رو فهمیدم....
اریک دیگر نمی دانست باید چکار بکند که ناگهان آرتور از جایش بلند شد.هیچ کس باورش نمیشد که چنین اتفاقی افتاده است.ناگهان اریک بیاد پیامی افتاد که در کتاب آمده بود:
نیروی عشق قویترین نیرو برای بازگرداندن اینگونه افراد است.
اریک این جمله را به خاطر آورد که در کتاب جادوییش خوانده بود.
______________________________________________
پایان داستان.
کارگردان:اریک مانچ
نویسنده:اریک مانچ
تهیه کننده:مودی
تدارکات:مالی ویزلی
تصویر بردار:آرتور ویزلی
آهنگساز:نداشتیم
گریم:نداشتیم
دستیار اول کارگردان:بازهم نداشتیم
دستیار دوم:ای بابا نداریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1385 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین فیلم کابوی در صنعت هالی ویزارد...

وبمستر کابوی

لرد مملی در نقش جک!
هری(عله) پاتر در نقش آلفرد
و مرلین در نقش مرد گاو چرون و راوی!
نویسنده و فیلمبردار: سوروس اسنیپ
خواننده: عصار!
توجه: دیالوگ‌ها رو با لحن کابوی بخونین!

فیلمبردار آروم آروم لنز دوربین رو که به سمت آسمون صاف و آبیه به پایین میاره و کم کم مشخص میشه مردی که سوار بر اسب، داره با نوک هفت تیرش، کلاه لبه دار گرد و سیاهش رو وسط بیابونی برهوت با گله به گله كاكتوس و سنگ و باقيشم شن و ماسه، میده بالا… کسی جز لرد مملی نیست!
- سوراندر... سوراندر...
این صدای علی ـه که داره از دور میاد.
اسب به اختیار عله پشت اسب مملی وایمیسه.
عله: وايسا! جک وایسا كارت دارم!
مملی یاد دفعه‌ی قبلی که عله کارش داشت میوفته...


+++ صحنه سیاه – سفید میشه و بیابون برهوتی رو نشون میده که گویا همین بیابان است.(داره گذشته رو نشون میده!) +++
عله: هی جک! میخوام عجیبترین ماجرایی که برام پیش اومده رو واست تعریف کنم!
مملی: میشنوم آلفرد! البت صب کن برم یه نوشیدنی و چند تا تخمه بیارم...!
...چند دقیقه بعد...
مملی: بگو آلفرد! میشنوم.
عله: یه دوستی داشتم به اسم ِ امیر ِمحمدی ، البته یادم نیست امیر ِ محمدی بود یا محمد ِ امیری .
شایدم اسم کوچیکش امیرمحمد بود . البت الان که فکر میکنم میبینم شاید فامیلیش امیرمحمدی بود .نه ! یه لحظه صبر کن ، به احتمال زیاد اسمش...
اَه ... اصلا بیخیال.
مملی:
+++صحنه دوباره به حال ساده بر میگرده و مملی رو نشون میده که غرق در افکاره...+++

عله: میشنوی چی میگم جک؟
مملی با عجله پاشنه های کفشش رو میزنه به پهلو های اسب و به تاخت حرکت میکنه.
دوربین بر قطره عرقی روی صورتی زوم کرده و بعد از این که Zoom out میکنه... مشخص میشه کسی که زير اين آفتاب سوزان، پايين تر از اين آسمون صاف و آبي، روي اين شن هاي داغ، تنها روی اسبش نشسته و عرق از صورتش جاری شده باز هم مملیه. لرد مملی که چشم به اسب و سوارش که از دور با سرعت دارن بهش نزدیک میشن دوخته.
- غريبه، واسه چي اينجا اومدي؟
مملی: دارم میرم یه جای دور...!
مرد دستشو دراز ميكنه و ميگه:
- اينو بگير. میتونی با این زود تر برسي.
بعد يه چوب دستی ميذاره كف دست مملی و بلافاصله غيب ميشه.
مملی به پشت سر نگاهی میندازه. آلفرد داره از دور نزديك ميشه. صدا ميزنه جک باهات كار دارم...!
اسبش شيهه اي ميكشه و ميگه تو نيازي به اون چوبدستی نداري. من خودم سريع تر از اونچه فكر كني ميرسونمت. مملی چوبدستی رو میندازه و به تاخت حركت ميكنه.

دوربین از بالا نمای همون بیابون رو نشون میده.
خسته تر از هميشه. توي غروب نارنجي، لرد مملی يه كابوي تنها. به سرعت حركت ميكنه. خیلی خسته و تشنه‌س، اسبش هم همین طور. اسب رو نگه میداره تا کمی آب بهش بده. وقتي پياده ميشه تا بهش آب بده يهو مرد گاوچرون رو دوباره كنارش مبيبينه.
مرد لبخندی تصنعي ميزنه و ميگه اينو بگير. بعد وسیله ای که دستشه رو ميگيره به طرف مملی و ميگه: با اين ميتوني خیلی پولدارشی میتونی يه ماشين بخري و زود تر برسي.
مملی به اسبش نگاه ميكنه. چيزي نمیگه. به اون مرد نگاه ميكنه. هنوز اون وسیله ای که روش نوشته لپتاب رو بطرف مملی گرفته. دوباره به اسبش نگاه ميكنه. سرش رو انداخته پايين(اسبه) و خجالت زده ميگه: نميتونم بازم بهت قول بدم كه ميرسي. اما مواظب باش گول نخوري. اينجا هيچ ماشيني نيست كه بتوني بخريش. اما مملی اون وسیله رو میگیره، ميپره رو اسبش و به تاخت حركت ميكنه.

دوربین دوباره داره همون بیابون رو از نمای دیگه ای نشون میده؛ عقرب داره به زیر سنگی میره و در همون لحظه مملی و اسب خستش که دیگه توان راه رفتن نداره از کنارش رد میشن.
اسب در حالی که با هر قدمی که بر میداره زانو هاش میشکنه رو به سوارش میگه:
- مملی! من دیگه نمیتونم برسونمت... من میمیرم! منو رها کن و خودت برو.
مملی نا امید از رسیدن به مقصد اسبو رها میکنه و میره.
عله: متاسفم رفیق!
مملی: اوه آلفرد! منو ترسوندی رفیق... کی رسیدی بهم؟ اسبت کو؟
عله: باس رو میگی؟ آه... اسب خوبی بود...واقعاً حیف شد!

برای چند دقیقه سکوتی برپا شد.
مملی: هی! راستی چی میخواستی بگی آلفرد؟
عله: دیگه اهمیتی نداره... میخواستم بهت بگم یه نفر در طول مسیری که داشتم میومدم دو تا کتاب بهم داد!... دیدم داری باهاش صٌبت میکنی گفتم شاید... مهم نی رفیق!
مملی: کتاب؟ اوه آره.... به منم یه چی داد. صب کن...!
و کیفی که مرد بهش داده بود رو باز کرد و اون وسیله ی عجیب رو که مرد بهش داده بود بیرون اورد.
عله: اوه جک! این یه کامپیوتره... من کتاب آموزش کار باهاش رو خوندم! اون مرد به من داد.
مملی: در ضمن گفت باهاش میشه سایت زد... یا یه همچین چیزایی...
عله: اوه عالیه جک... آره... صبر کن... زود باش جک! زود باش یه موضوع بگو میخوام سایت بزنم!!
مملی: موضوع؟ باز به سرت زده آلفرد؟ تو این بدبختی میخوای سایت بزنی؟.... اون چیه؟... اون کتاب دیگه چیه اونجا؟
عله در حالی که محو کامپیوتر در حال تایپ کردنه:
- اوه اون؟ اون هم همون مرد گاو چرون بهم داد! اسم کتاب هری پاتره...
- هری پاتر؟ یا هری مور افتادم! یادت میاد؟ واقعاً هفت تیر کش معروفی بود!
عله:
مملی:
عله: درسته!...درسته!...خودشه... هری پاتر! راجع به هری پاتر سایت میزنیم! عالیه جک!


روای(مرلین): و این گونه بود که عله پاتر و لرد مملی با تاسیس سایتی هری پاتر و تبلیغات در آن توانستند به ثروت کلانی برسند و با خرید بنز(!) خود را از آن بیابان برهوت نجات و به مقصد برسانند.
و ااین بود تاریخچه تاسیس جادوگران... بزرگترین سایت فرندشیپ در جهان

تیتراژ با صدای عصار همراه با اسامی دست‌اندر کاران بالا میاد:

اینترنت شناسان ثابت قدم.... به خلوت نشستند چندی بهم
کابوی از میان زوپس آغاز کرد....پَس ِ(password) هاست بیچاره ای باز کرد
کسی گفت این یار جارو بدست... که مشغول خود وز جهان غافل است
نداند زوپس بس خفن آشغال است.... عضو این سایت بس هیزم آتش است
کابوی گوش بر زمزمه‌ی آن نکرد... پای در لنگه کفش صاحاب مرده کرد.
در آن سایت فن فیکشن آغاز کرد... "هری پاتر" یکباره شعار خویش کرد
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در 1385/10/17 16:45:21
شک نکن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1385 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی اتحاد اسلیترین تقدیم میکند

روز منحوس : گیوتین نقره

با شرکت:

تام ریدل
آرامینتا ملی فلوا
ایگور کارکاروف
بلاتریکس لسترنج
دارک لرد
لرد اول سایت
ورونیکا ادونکور
سالازار اسلیترین قبلی

تهیه کننده --»
بلیز زابینی

نویسنده و کارگردان --»
سالازار اسلیترین

=========================================

لوکیشن:خانه بزرگ و قدیمی در میان دره ای بیشه ای،شمال مونت کارلو
زمان:1:30 ، جمعه 13 اکتبر 2005

صدای آرام هق هقی سوزناک در خانه بزرگ میپیچید.نسیم ملایم،سری شبانگاه را جا به جا میکرد و جمجمه سبز رنگ و درخشان معلق در آسمان را به اهتزاز در می آورد.
سه مرگ خوار در حالی که از فاصله دور نگاهی دوباره به خانه میکردند غیب شدند...
--چرخش دوربین به سمت ماه کامل و صدای زوزه گرگ ها...--

***

لوکیشن:میدان موزه لوور،ساکت و خلوت
زمان:1:52 ، جمعه 13 اکتبر 2005

دو نگهبان مرده در حالی در چهره هایشان آثاری از تعجب دیده میشد روی زمین افتادند.
چند دقیقه بعد چهار نفر در حالی که تابوتی سنگی را با خود حمل میکردند از ورودی خارج شدند.
نفر پنجی نیز که وقار خاص و شیطانی در حرکاتش بود پس از آنها از درب ورودی خارج شد و چوبش را به سمت آسمان گرفت و زیر لب چیزی را زمزمه کرد.
درخشش زمردین جمجمه بر 666 قطعه شیشه هرم انعکاس یافت.
--نمای باز دوربین از میدان موزه...--

***

لوکیشن:کلیسای سنت پیتر
زمان:2:05 ، جمعه 13 اکتبر 2005

صدای قدم های سریع که بر دیوارها و سقف بلند کلیسا طنین پیدا میکرد به گوش می رسید.
کشیش پیترسون به آرامی از جا برخاست و به فردی که عامل صدا بود نگاه کرد.لباس های عجیبی پوشیده بود در دست چپش تبری دیده میشد و در دست راست ترکه ای بلند و باریک داشت.
- چه کمکی از دستم بر مــ...
- آواداکداورا!!
مرد جلو رفت،تبر را بر پایه صلیب کوبید و با دو ضربه صلیب با صدایی بلند به زمین افتاد.
چند لحظه بعد مرد،صلیب در دست ناپدید شد.
--دوربین نمایی از شیشه های خورشیدی و بزرگ کلیسا نشان میدهد که نور چرخنده آبی و سرخی را از خود عبور میدهد و چند ثانیه بعد صدای آژیر پلیسها و اعلام خطرشان به گوش می رسد.--

***

لوکیشن:اتاقی تاریک و بزرگ
زمان:1:30 ، جمعه 13 اکتبر 1307

مردی که لباس اسقف ها را به تن داشت و دستانی لرزان نامه مهر و موم شده باز میکرد.محتوای این نامه آنقدر سری ومهم بود که امروز جمعه سیزدهم اکتبر باید گشوده میشد.
مرد نامه را باز کرد و با خواندن هر خط آن وحشت خفته در چشمانش بیدارتر میشد.
مرد نامه را روی میز رها کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت...
--دوربین روی یک جمله نامه زوم میکند:شوالیه ها را بسوزانید.

***

لوکیشن:غاری تاریک و سرد و پر آب و جزیره در میان تاریکی
زمان:2:15 ، جمعه 13 اکتبر 2005

مردی را در حالی که دهان و دست ها و چشمانش را بسته اند از قایقی پیاده میکنند.
او را جلو میبرند و در اندک نور محیط چهره دو نفری که مرد به هل میدهند نمایان میشود.
هر دو قدی بلند و هیکلی استخوانی دارند و باشلق خودشان را چنان پایین کشیده اند که چهره هایشان مشخص نیست.
گیتوین بلند و باریکی و وسط جزیره است و جلادی با شنلی پاره پاره و تبر در دست کنار آن،به انتظار ایستاده است.
سر مرد را در شکاف مخصوص می گذارند،مرد دست و پایش را به شدت تکان میدهد و با دهانی بسته فریاد میشکشد و سعی میکند خود را آزاد کند.
جلاد تبر را به طناب میزند.صدای سر خوردن و بعد صدای ریزش خونی پر فشار و گرم.
--دوربین سری را بر روی نیزه نشان میدهد که پوستش کنده شده...--

***

لوکیشن:محلی نامعلوم
زمان:00:00 ، جمعه 13 اکتبر 2005

- مرگخوارن من...امروز انتقام گناهان سرد و تاریک سال 1307 به سختی گرفته میشود...تک تک آن افراد و یا نوادگاشان به سختی شکنجه خواهند شد و اسناد و مدارکی در دنیا فاش میشود که آن افراد را ساقط میکند...
--صدای بلند تشویق و اعلام آمادگی به گوش میرسد...لرد گذشته میخندند--

پایان اپیزود اول

تیتراژ:

تام ریدل.........ولدمورت فعلی
آرامینتا ملی فلوا............آرامینتا/بانوی خون آشام
ایگور کارکاروف...............ایگور
بلاتریکس لسترنج......................بلاتریکس فعلی و قدیمی
دارک لرد..........................خدای تاریکی
لرد اول سایت.....................لرد اول
ورونیکا ادونکور....................ورونیکا/مریم مجدلیه
سالازار اسلیترین قبلی.......................سالازار فعلی و قبلی

صدای موسیقی متن فیلم ارباب حلقه ها پخش میشه و تصاویر نقاشی شده ای از قتل های ناجور و شوالیه ها به همراه اسم دست اندر کاران نشان داده میشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1385 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی برادران حذب با همکاری کمپانی آول کست تقدیم می کند :

توطعه مرگبار-The deadly plot

با هنرنمایی :
ققنوس
سرژ
برودریک بود
فنگ
هدویگ
هری پاتر
کریچر

فیلمبردار زمینی : پسر عمه هدویگ
فیلمبردار هوایی : پسر خاله هدویگ
تصویر بردار : پسر عموی بابای هدویگ
صدابردار : پسر خاله بزرگ هدویگ که شبیه کریچره
آهنگساز : هدنا دختر هدویگ
گریم : هدیه خواهر هدویگ
دستیار اول کارگردان : ارول
دستیار دوم کارگردان : خرچال
نویسنده ، تهیه کننده و کارگردان : هدویگ


--- دفتر حذب لیبرات دموکرات جادوگریالیستی ---

دوربین به آرومی از در وارد می شه و در گوشه از اتاق مستقر می شه . روی ترک های دیوار زوم می کنه . عنکبوتی از لای یکی از ترک ها خارج می شه و از دیوار بالا می ره . تصویر تعقیبش می کنه . عنکبوت به سرعت داره بالا می ره که ناگهان خون روی دیوار پخش می شه . موجود مرموزی اونو شکار می کنه و می خوره .

دوربین زوم اوت می کنه و ققی که روی کمد نشسته بود در حال جویدن عنکبوت نمایان می شه !
سران حذب دور میز زهوار در رفته حذب نشستن و دارن صحبت می کنن .
سرژ : اجاره این ماهو به بیل دادین ؟
ققی : دیروز اومد من بهش گفتم پس فردا بیا .
برودریک روزنامه ای که دستش بود رو تا کرد و یقشو مرتب کرد و گفت :
- شنگول بود . از نبود هری خوشحال بود .
سرژ : مگه هری کجاست ؟
ققی : با کوییرل رفتن یه سفر کاری . معلوم نیست چه ریگی به کفششونه باز مرموز بازی در میارن . باید ته و توی قضیه رو در بیاریم . هدویگو فرستادم یه سر و گوشی آب بده .
فنگ از در وارد می شه :
- وق وق عووو ... هاپ هاپ !(هی فنگ ... هدی داره میاد)
هدویگ به سرعت وارد می شه و کنار ققی روی کمد می شینه .
ققی : خب ؟
هدویگ در حالی که نفس نفس می زنه : الان بهترین فرصته که نقشمونو پیاده کنیم . مثل اینکه کوییرل کار داشته مونده و هری تنها داره میاد .
ملت حذبی :

--- فردای آن روز ، خوابگاه مدیران ---

دوربین از بالا داره جلوی در خوابگاه مدیران رو نشون می ده . برف همه جا رو پوشونده چند نقطه رنگی روی زمین معلومن . دوربین روی اونا زوم می کنه .

ققی :هدی مطمئنی آماده ای ؟
هدویگ از بالا سر ققی روی شاخه درخت : آره ققی ... از صبح هر چی گیر آوردم خوردم ... توپ توپم !!
ققی : برودریک جات خوبه ؟
برودریک با تکون دادن سرش تایید می کنه .
ققی : سرژ تو که مشکلی نداری ؟
یه کپه ریش از لای برگای درخت کنار خوابگاه بیرون میاد .
سرژ : نه همه چی ردیفه ... فقط این لباس تارزان یه نمه برام گشاده !
فنگ به سرعت میاد جلو ققی .
فنگ : عوو واق هاپ .(زود باشید هری اومد )
ققی : فنگ تو هم برو سر جات ... بچه ها اومد آماده باشید .

هری سوت زنان به سمت در خوابگاه مدیران میاد . یهو ققی از پشت دیوار می پره جلوش .
دوربین نمای نزدیکی از اونا رو می گیره .

ققی : سلام هری چطوری ؟
هری : من خفنم ! ... چی می گی ؟
ققی : چیزه ... ام ... ببین .
ققی بالا رو نگاه می کنه . دوربین هم مسیر نگاه اونو می گیره . هدویگ از شدت فشار قرمز شده !
جورپ !
ققی خنده کوچیکی می کنه . دوربین روی سر هری زوم می کنه که ماده مشکوکی روش ریخته !

ناگهان صدایی به بلندی فریاد سرژ شنیده می شه . دوربین به طرف درخت می چرخه . سرژ که خودشو سفت به طناب چسبونده به سرعت به سمت هری می ره و جفت پا میره تو شیکمش و توی برگهای یه درخت دیگه ناپدید می شه !

بعد از چند لحظه هری بلند می شه و لباساشو می تکونه . به اطراف نگاه می کنه ولی از ققی خبری نیست !
دوربین هم به اطراف می چرخه . پشت پنجره خوابگاه ، لحظه ای خیلی کوتاه کریچر نمایان می شه که داره بیرونو نگاه می کنه . با وارد شدن فنگ به صحنه ، دوربین روی اون زوم می کنه .

فنگ جلوی هری می ره و شروع می کنه به پارس کردن .
فنگ : واق واق .
هری : برو کنار توله سگ .... دِ برو کنار .

دوربین روی برودریک می چرخه . بود با دقت گوله برفی رو به سمت هری می گیره و پرتاب می کنه .
صحنه اسلوموشن می شه . گوله به سرعت به سمت هری می ره . ناگهان در خوابگاه باز می شه و کریچر در چهارچوب در نمایان می شه . از همونجا پرشی به سمت هری می زنه.
کریچر : نــــــــــــــــــــــــــــــــه . من نمی زارم ...
دوربین روی چهرش زوم می کنه . کریچر با دیدن دوربین لبخندی می زنه و دندون طلاش برق می زنه ! ولی لحظه ای بعد صورتش در برف محو می شه و از شدت برخورد گوله برف به عقب پرت می شه .
فیلم به حالت عادی برمیگرده .

ققی : بچه ها فرار کنید !
هری یه جا واستاده و لحظه به لحظه سرختر می شه . برفا یواش یواش آب می شن . زمین شروع به لرزش می کنه ...


تصویر سیاه می شه و بعد از چند ثانیه دوباره روشن می شه .

کریچر دیده می شه که پشتشو از شدت سوختگی گرفته و در حال دویدن به سمت ناکجاآباده ! ...

-------------------

تیتراژ پایانی با صدای هری :

من اگه خدا بودم ، رول پلیینگ هرگز نمی خشکید ... نیمه شب اون حذب لیبرات به ریش مدیرا نمی خندید .
من اگه خدا بودم ، رول نویسای قدیمی نمی رفتن ... مدیرای انجمن واسه خودشون با منو حال نمی کردن !

اگه کفره کلام من ، یکی حرفی بگه بهتر ... وگرنه ادعاهام رو ، نمی بازم دم آخر .
صدای کاربر عادی ، سر هر کوچه و برزن .... به لرزه می اندازه قلب مدیرا ، حتی قلب من !

من اگه خدا بودم ...

با تشکر از

بارون خون آلود به دلیل تنظیم عالی این آهنگ

مدیران عزیز و لذیذ برای شرکت نکردن در این فیلم !

سبزی فروش کوچه به دلیل فروش سبزی های گندیده به هدویگ و آماده کردن او برای ایفای نقش !

فک و فامیل هدویگ به دلیل کمک های شایانشان

شمسی خانم همسایه بغلی برای دوختن لباس تارزانی سرژ

حرف آخر :

سرژ : ژوهاهاهاهاها !!!

پایان ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1385 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
نام فیلم:"*"(* به معنای بازگشت ولدی هست)
لرد تلوزیون رو روشن کرد.یکدفعه به آهنگ خز بنیامین برخورد که پخش میشد.بعد از چند ثانیه متوجه شد آن آهنگ برای فیلم ولدی بازگشت هست.او با دقت به اسامی توجه کرد!
بازیگران:
1-هدویگ
2-لرد
3-هری
4-هرمیون
5-لی لی
6-استرجس
7-الستور
با تشکر از تمام کسانی که از پشت به ما کمک رسانی کردند و از خانواده رجبی ممنونیم که خانه خودشان را برای فیلم گرفتند ما با مهریه 100000 سکه طلا تحویل دادند.
موضوع:درام هیجانی.
نویسنده:ایگور کارکاروف
*نویسنده زیر کمد خوابیده و صبح کمدی بیدار شده است.
یک آهنگ ملایم و پخش فیلم!
----------------------
هری آشفته از خواب بلند میشه.
لی لی: چی شده پسرم خواب بد دیدی؟
هری: خواب ولدی رو دیدیم.
-دیدم که می خواد بیاد
لی لی: باید به هدویگ بگی!
هری: اگه راست نباشه چی؟
لی لی: خواب ولدی که دروغ نمی شه.


هری به سمت مرکز ده میره به همراه چند تا از اهالی روستا نشستن تو کافه!

هری: سلام هدویگ یک خوابی دیدم!
هدویگ: بازم خواب دیده
بیگانه: این دفعه خواب کی رو دیدی؟
هری: هدی خواب ولدی رو دیدم.
هدویگ: حالا چی خواب دیدی!؟
هری: خواب دیدم داره بر میگرده!!!

استرجس می یاد تو کافه و بلند فریاد میزنه: ها هری باز خواب دیدی این ورا پیدات شده؟
الستور: آره کدخدا این دفعه خواب خود ولدی رو دیده
هری: تعبیرش چیه هدی!؟
هدویگ: هیچ راهی نیست باید بری مقبره ی مرلین دعا کنی.
بیگانه: هدویگ اون حالا حالاها نمی یاد!!!
هدویگ: روزی که بیاد هیچ کدومتون نمی تونید تو چشای هری نگاه کنید.
استرجس : شما تو چشاش نگاه نکنید


هری تو خونه در حالی که داره فکر می کنه!
ناگهان یکی دست میگزاره رو شونش.
هری برمیگرده می بینه هرمیون بالای سرشه
هرمیون: اینا که پشت سرت میگن راسته؟
هری: چی میگن!؟
هرمیون: میگن هوایی شدی زده به سرت!؟
هری: بگزار بگن یک خوابی دیده بودم فکر میکنم ندیدم!
هرمیون: به همین زودی جا زدی ؟
-تو نباید میدون رو خالی کنی
-من به تو خیلی امید داشتم
هری سرش رو بلند میکنه و یک لبخند میزنه و اشک در چشمانش حدقه میزنه.
هری: هرمیون من رو فردا ببر مقبره میخوام دعا کنم!!!!
هرمیون:مگه خودت پا نداری؟
هری:

فیلم به پایان رسیده بود و اسامی سایر بازیگران بر روی صفحه نمایش آماده بود که ناگهان تصویر از بین رفت و آگهی بازرگانی شروع به پخش شدن کرد.(بیگانه هم باید پول دربیاره دیگه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1385 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب...بد...زشت...کثیف...ریشو...بیکار...علاف...بیگانه!...و غیره
کارگردان:مرلین کبیر
تهیه کننده:خود مرلین کبیر
نویسنده:شخص مرلین کبیر
مدیر فنی:آقای مرلین کبیر
تدارکات:جناب مرلین کبیر
بازیگران:ستاره ی بزرگ سینما مرلین کبیر که نقش بسیار پررنگی در این سریال ایفا می کنه،کورن اسمیت،مالدبر مادولین زاده،دامبل(دومبل،دومبایل،دومبول،دمبل و هر لقب دیگری که شما صلاح بدونید)،هدویگ،رئیس،ممد،غلوم،کارگردان،مردم،قطار،بوق سیتی،اسب،کالسکه،بیابون،ذغال و بقیه ی دوستانی که از نگفتن اسمشون معذرت میخوایم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فووووش(صدای باد)
تصویر بیابون خشک و بی آب و علفی رو نشون میده...کپه ای خار از جلوی تصویر رد می شه...
پیتیکو پیتیکو
اسبی به همراه سوار سیاه پوشش وارد تصویر می شه
کلوز آپ مالدبر به نمایش در میاد که با سیگاری در دهان و کلاه کابویی بر سر اطراف رو زیر نظر گرفته...
-هی مول(بر وزن:هی جو)...
مالدبر سرشو بر می گردونه و به یکی از زیر دستاش که ممد نام داشت نگاه می کنه...
تصویر کلوز آپ ممد رو نشون میده
-محموله دیگه باید برسه...نزدیکای ظهره
تصویر به روی مالدبر میره...مالدبر سرشو به علامت موافقت تکون می ده و سرشو به سمت خورشید می گیره تا زمان رو بررسی کنه
تصویر خورشید رو نشون میده
--------------------
تصویر دوباره روی خورشیده ولی خورشید در وضعیت غروب قرار داره.
کلوزآپ مالدبر رو نشون داده میشه
-پس چی شد ممد؟!!نیومد...رئیس گفته اگه تا فردا صبح مادولینا نرسن کلمون به باد میره!!!
کلوز آپ ممد نشون داده میشه که کلاهشو در آورده و کله ی کچلشو میخارونه...ممد یه دفعه می پره رو هوا و فریاد میزنه:
-داره میاد صداشو میشنوم...
تصویر جاده ای خاکی نشون داده میشه...ممد به سمت جاده می دووه تا بتونه کالسکه رو ببینه
از دور کالسکه ای تجملی که با دو اسب سیاه هدایت می شد نزدیک میشه
کلوز آپ ممد...
-خودش نیست...یه کالسکه ست...قرار نبود با کالسکه بیارنش
کلوز آپ مالدبر
-نه حتما برای اینکه کلانتر شک نکنه با یه کالسکه آوردنش!
تصویر کالسکه رو نشون میده که تقریبا دیگه به ممد رسیده...کالسکه پیش ممد میایسته
سری از پنجره ی کالسکه بیرون میاد
کلوز آپ سر کورن رو نشون میده که کلاه بلند مخصوص سرمایه دار ها رو به سر داره
-ببخشید آقا شما یه مقدار آب دارید؟
تصویر مالدبر رو نشون میده که با عجله در حالی که یک کیسه به دست داشت به سمت کالسکه می ره و پیش پنجره متوقف می شه...
کلوز آپ مالدبر...
-اوه بله داریم خیلی زیاد هم داریم...
مالدبر کیسه رو به طرف کورن پرت می کنه...
تصویر کورن نشون داده میشه که با تعجب کیسه رو باز می کنه
-ببخشید...هوووم...من از شما پول نخواستم من گفتم آب میخوام...
کلوز آپ مالدبر...
اخمای مالدبر میره تو هم
-مگه اسم رمز ببخشید آقا شما یه مقدار آب دارید نبود؟
کلوز آپ کورن...
-منظورتون رو نمی فهمم
کلوز آپ مالدبر...
-ببینم اسم شما چیه؟
کلوز آپ کورن...
-اوه من اسمیت هستم چطور؟
تصویر ممد...
ممد با قد کوتاهش هی بالا پایین می پره
-خودشه...آقای اسمیت...اون میخواد سر ما کلاه بزاره...حتما محموله رو نیاورده
کلوز آپ کورن...
-من نمی فهمم این چیزا که شما می گید چه معنیی داره...غلوم برو بهتره راه بیوفتیم تا بوستون راه زیادیه...
کلوز آپ مالدبر...
-چی چیو برو...من حوصله ی کل کل با تو رو ندارم...باید بامون بیای پیش رئیس...من کاری که باید می کردم رو کردم...تو مثل اینکه نمیخوای با ما راه بیای...
تصویر مالدبر رو نشون می ده که به شدت در کالسکه رو باز می کنه و کورن رو می کشه بیرون و میندازه روی زمین...
تصویر غلوم...
غلوم می پره پایین و هفت تیرش رو در میاره...
تصویر مالدبر...
مالدبر هم سریعا هفت تیرشو در میاره
-استوپیفای
تصویر غلوم رو نشون می ده که بیهوش میشه...
کلوز آپ مالدبر...
-ارزش مردن نداشت...ممد این یارو رو جمعش کن باید بریم پیش رئیس
--------------------
تصویر اتاق سرد(!) و تاریکی رو نشون میده...
یک فرد مجهول الهویه روی یک صندلی پیش میزش نشسته و به مالدبر خیره شده
کلوز آپ مالدبر...
-رئیس من هر کاری کردم حاضر نشد محموله رو بده...مطمئنم خودشه
تصویر رئیس...
-برای من مهم نیست من مادولینمو می خوام...یا مادولین رو ازش می گیری یا سوراخ سوراخت می کنم...در ضمن یادت نره لوله بخار رو درست کنی وگرنه گاز سی او خفت می کنه ها!!!
--------------------
تصویر اتاق کلانتر دامبل رو نشون میده که همراه دستیارش هدویگ پشت میز نشسته...
کلوز آپ دامبل...
-آقای اسمیت تشریف نیاوردن...قرار بود ایستگاه راه آهن رو افتتاح کنن...
کلوز آپ هدویگ...
-هو هو هو
-کات!!!!...مگه قرار نبود برای این جغده صدا بزارید؟
-دستگاه خراب شده قرار شده همینجوری باشه...
-خیلی خوب...صدا نور تصویر اکشن...
کلوز آپ دامبل...
-کات!!!...ریش دامبل توی کادر نیست...
-حاضر نشد کوتاهش کنه...قرار شده همینجوری باشه...
-خیلی خوب...صدا نور تصویر اکشن...
کلوز آپ دامبل...
-اوه آره!!!
--------------------
شب هنگام در کوچه های تاریک شهر بوق سیتی...
مرلین کبیر که به زروی شهر معروف بود در حال رد شدن از کوچه نشون داده می شه
صدایی به گوش می رسه...
-نه خواهش می کنم نزنید...آخ
مرلین سرشو به طرف صدا بر می گردونه...و پس از مدتی توقف به طرف صدا حرکت می کنه
تصویر خونه ی رنگ و رو رفته و پوسیده ای به نمایش میاد که از پنجره ش چراغی سو سو می زنه...
مرلین به طرف پنجره می دوه و با تعجب داخل رو بررسی می کنه...ناگهان مرلین با چهره ای کف کرده و منقلب بر می گرده...
کلوز آپ مرلین...
مرلین با خودش حرف می زنه...
-این امکان نداره...باید جلوشونو بگیرم
مرلین بر افروخته می شه
تصویر خونه دوباره به نمایش در میاد...
مرلین با فریادی به سمت در حرکت می کنه و با شدت اونو می شکونه...
صدای داد و فریاد از توی خونه به گوش می رسه...
-آفتابه شو در آورد بخوابید رو زمین
-نفـــــــس کش...
دنگ دیش بوم...
از داخل در مقدار زیادی غبار و ستاره خارج می شه و در نهایت مالدبر به همراه گروگانش از توی خونه فرار می کنه
مرلین در حالی که آفتابه ش رو به سمت مالدبر گرفته بود به سمت اون میدوید
------------------------
تصویر ایستگاه تازه تاسیس راه آهن...قطاری که قرار بود فردا ایستگاه رو افتتاح کنه در آن جا منتظر بود
ناگهان سه پیکر به سمت قطار هجوم میارن...کورن،مالدبر که دنبال کورن افتاده بود،مرلین که دنبال مالدبر افتاده بود
کورن می پره توی لکوموتیو...
تصویر لکوموتیو...
کورن اهرم حرکت رو فشار می ده و شروع می کنه به ذغال ریختن درون کوره...
مالدبر می پره داخل و خر کورن رو می چسبه...
کورن در حالی که دست و پا میزد گفت:چقدر تو خری بیا کمک کن قطار رو راه بندازیم تا از دست این ریشو خلاص بشیم!
مالدبر به موافقت سر تکون می ده و شروع می کنه به ذغال ریختن درون کوره
در همین هنگام کورن با یه اردنگی مالدبر رو توی کوره پرت می کنه...سر مالدبر توی کوره فرو می ره
تصویر کوره...
سر مالدبر به شدت می سوخت و مالدبر فریاد میزد و زجر می کشید...
-کات!!!...اینجوری که احساسات مردم جریحه دار میشه...میرن خونه دیگه نمی تونن شام بخورن...وقتی می سوزه به سمت دوربین لبخند بزن و برای مردم دست تکون بده...صدا نور تصویر اکشن!
مالدبر در حالی که سرش توی کوره فرو رفته بود دائما می خندید و دست تکون می داد...
تصویر قطار...
قطار با سرعتی باور نکردنی شروع به حرکت می کنه و مرلین در آخرین لحظات می پره روی یکی از واگنا
تصویر داخل لکوموتیو...
کورن بر می گرده تو واگن ها رو چک کنه...یه دفعه پاش سر می خوره و میوفته پایین و زیر چرخ های قطار تیکه تیکه می شه و خونش همه جا می پاشه...
-کات!!!...اینم که جریحه داره!وقتی داره میوفته باید توی راه یه شعر اردک تک تک برای بچه ها بخونه!
-متاسفانه مرده...دیگه نمی شه احیاش کرد!مجبوریم همون صحنه رو بزاریم
-خیلی خوب...صدا نور تصویر اکشن!
تصویر مرلین در حال دویدن به سمت لکوموتیو...
مرلین به لکوموتیو می رسه و با تکه های کورن و کله جزغاله ی مالدبر روبرو می شه
ناگهان جغدی از نا کجا آباد پیداش می شه
کلوز آپ هدویگ...
-هو هو هو
صدایی از روی سقف شنیده می شه و کله ی دامبل از سقف جلوی در میاد پایین...
کولز آپ دامبل...
-شما به جرم گروگانگیری...دزدیدن قطار دولتی...هدر دادن ذغال...و دو فقره قتل فجیه بازداشتید
-------------------------
تصویر زندانی کثیف و پر از موش...
مرلین کوشه ای کز کرده و در فکر فرو رفته...
در باز می شه و دامبل میاد تو...
کلوز آپ دامبل....
-هی پاشو باید بری دادگاه...اونجا کلی شاکی داری...اعدامت قطعیه...بالاخره بعد از این همه فضولیی که تو کار دولت کردی به مجازاتت میرسی
-------------------------
تصویر دادگاه شهر...
دادگاه پر از جمعیت بود و همه منتظر محاکمه بودن.
کلوز آپ قاضی...
-متهم رو بیارید جلو...
تصویر مرلین...
عده ای مرلین رو میارن جلو در حالی که یه نفر هم ریشش رو گرفته بود تا زیر پاش گیر نکنه...
کلوز آپ قاضی...
-بگردینش سلاحی چیزی نداشته باشه!
تصویر مرلین...
ملت شروع می کنن به گشتن مرلین...
-هیییییی!!!!
کلوز آپ قاضی...
قاضی درحالی که کف کرده بود فریاد میزنه
-حمل آفتابه اونم توی شهر...اعدام!
کلوز آپ مرلین...
-من این رو برای مصارف شخصی حمل می کنم...شما دارید زور میگید
کلوز آپ مرلین...
-ولی من جوازشو دارم...اینا
کلوز آپ قاضی...
قاضی به شدت تفکر می کنه و سپس به حرف میاد
-خیلی خوب شما به جرم همون کارایی که تو سکانس های قبلی اعلام شد به اعدام محکومید...
تصویر مردم...
مردم که خیر زیادی از مرلین دیده بودن شروع می کنن به داد فریاد و میریزن تو دادگاه...
-------------------------
تصویر خیابان اصلی شهر...
طناب دار آویزان بود و مرلین جلوش ایستاده بود...
کلوز آپ دامبل که پیش مرلین ایستاده بود...
-حرف آخرت رو بزن...
کلوز آپ مرلین...
-وصیت می کنم مردم این شهر حداقل در هفته دو بار ماهی بخورن
کلوز آپ دامبل...
-کافیه...اعدامش کنید!
تصویر چوبه ی دار...
طناب رو دور سر مرلین میزارن
مرلین میره روی پایه...هدویگ با نوک پایه رو از زیر پای مرلین میزنه و مرلین حلق آویز میشه...ناگهان صدای تیر اندازی شنیده می شه و طناب دار پاره میشه و مرلین میوفته رو زمین...مرلین شروع می کنه به بالا پایین پریدن...
کلوز آپ مرلین...
متاسفانه مرلین نمیتونه هیچ چیزی بگه چون بلافاصله یه تیر می خوره تو مغزش
کلوز آپ رئیس...
-کارش تموم شد بریم!
تصویر مردم...
مردم شروع می کنن به داد و فریاد و شعار دادن...مرلین در کمال بی گناهی کشته شده بود...
-کات!!!
صدای گریه فضا پر می کنه و ملت در حالی که تحت تاثیر این صنه ی غم انگیز قرار گرفته بودن همدیگه رو در آغوش می گیرن.
تصویر سیاه میشه و نوشته ای روی تصویر ظاهر میشه:"پس از مرگ ناجوانمردانه ی مرلین کبیر مردم این شهر به یادبود او هفته ای دو بار ماهی خوردند و تا کنون جزو سالم ترین مردم دنیا هستند...تن ماهی جنوب...بندرعباس"
--------------------------
تیراژ پایانی...
قشنگ و زیباست...تن ماهی جنوب
چقدر گواراست...تن ماهی جنوب
چه با مسماست...تن ماهی جنوب
بخور تو با ماست...تن ماهی جنوب
نگفتی تو راست...تن ماهی جنوب
از تو چی می خواست...تن ماهی جنوب
حق مسلم ماست...تن ماهی جنوب
خیلی مقوی...تن ماهی جنوب
غربی و شرقی...تن ماهی جنوب
واسه کریسمس...تن ماهی جنوب
برای اسکار...تن ماهی جنوب
بندرعباس...
با تشکر از خانواده های جاسم،قاسم،ناصر،نادر و علی دایی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 4 دی 1385 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
پانیشر
فیلمی از:بیگانه
دستیار اول کارگردان: کریچر

بازیگران: مالدبر مادولین زاده، سرژ تانکیان، آلبوس دامبلدور، ققی کیفسون، برودریک بود، فنگ فنگولک، جمعی از ارزشیان سایت.


اول از همه، مالدبر را نشان میدهد که در یک دستشویی، در حال چک آپ خود است.
مالدبر:The destini’s like an uknown si…
بیگی از پشت صحنه(در حالی که دستناش را خشک میکند): فلان فلان شده ها مگه نگفتم از اون یکی پانیشر استفاده کنین؟ این مکس پینه!
کریچر: خوب چیکار کنم این... بچه ها برگردین عقب!

یکساعت بعد-------------------------
مالدبر در آپارتمانش نشسته و روزنامه ی صبح را میخواند.
دوربین روزنامه را نشان میدهد:
بالارفتن آمار قتلها
دردویل کجاست؟
اسپایدر من کجاست؟
مرگ خانواده ی مادولین زاده، بجز پسر آخرشان؛ آیا دست حذب درکار است؟
مالدبر:
ـ حذب...
مالدبر طیِّ یک حرکت انحتاری، جوگیر میشود و روزنامه را به کناری می اندازد. یک بارانی سیاه و یک تیشرت با عکس اسکلت میپوشد و یک تفنگ برداشته و از آپارتمانش بیرون میرود.
در خیابان، مالدبر دارد دنبال یک جنایت میگردد.
یک آدم آسلامی به او نزدیک میشود و میگوید:
ـ شما مرده شورین؟
مالدبر:
ـ چی؟
ـ کفن فروشین؟
ـ چی؟
ـ والا شما شغلتون یک ارتباطی با جنازه داره...
مالدبر:
ـ چطّو حِجی؟
ـ شما اصلا لبـــــــاس خودتنو رِه نگاه کردین؟ ایول به خروس... دخترم گفت برم مرلینگاه کار دارم... پچش کردم...
مالدبر در فکر:
ـ اولین خلافکار...
مالدبر اسلحه را جلوی سینه ی آسلامی میگیرد و یک تیر شلیک میکند و آسلامی میمیرد.
مالدبر:
ـ an Argo franch tragedy…
بیگانه از پشت صحنه داد میزند:
ـ احمق باز تو جوگیر شدی؟ باید پی میبردی که اون همدست ققنوسه بعد ازش اعتراف میگرفتی...
آرمنیتا ملی فلوبر:
ـ خوب چیکار کنیم؟
بیگانه:
ـ فعلا فیلم تعطیله تا ببینیم چی میشه! اصلا این مالدبر...
بنگ.
بیگی روی زمین افتاده و تکان نمیخورد.

کریچر: آهان مالدبر... دستت طلا! بچه ها، حالا که کارگردان مرده من کارگردانم... شروع کنین!
مالدبر جنازه ی آسلامی را میگیرد و شروع به شکنجه ی او میکند.
کریچر: این فیلمنامه های ارزشی چیه... از این دفعه فیلمنامه ی خودمه!

دوماه بعد------اکران فیلم-------
آلبوسا باچان در:
عشق نمک ندارد!
با شرکت:
ولدکاپور
آرشام خان
آنیتا دامبلوسکی
سرژ تانکیان(میدونین سرژ تانکیان واقعی خودش هندیه؟ و مالیاتهای سالانه کفاف خانه ی عفاف هم نخواهد داد؟ و پول نفت همه میره توی جیب علی ریش؟)
خلاصه ی فیلم:
آلبوساباچان یک ثروتمند است و برای انتخاب همسر برای دخترش، آنیتا زیادی دقت دارد.
آنیتا در دانشگاه با پسر ولدکاپور، آشنا میشود و عاشق هم میشوند.
پیشکار آلبوسا باچان، سرژ، آندو را با هم میبیند.
آلبوسا باچان که با ولدکاپور دشمن ست، دخترش را زندانی میکند.
بلاخره بعد از یکعالمه خون وم خونریزی، آنیتا و آرشی به هم میرسند.
(نکته: مالدبر نقش بوق و رفیق آرشام را دارد که برای ارزشی نشدن فیلم، از آوردن اسمش جلوخیگرینم شده است.)


------------------------------------------------



و اینک تیرز تریلر فیلم بی حزبمان
اول از همه:
Previw folanfolan….
اول از همه، ققی که هری را شکنجه میدهد.
صحنه کلوز آپ صورت بارون خینی:
ـ سرژ... باید بمیره!
بیگی در کوچه دنبال ققی راه افتاده است.
کلوز آپ صورت ققی: سرژ دررفته؟
کافه ی دوئل تا پای مرگ ویران
برودریک بود افسرده که مادولین میکشد.
کلوز آپ برودریک بود: مگه سرژ چیکارم کرده بود...
متنی نقش میبندد: سرژ... فراری...
یک کوچه ی بارانی و خلوت که سرژ نفس نفس زنان درآن فرار میکند.
متن: کجا؟
ققی که به همراه فنگ یک عده آدم را در مهدکودک:hamer:تهدید به مرگ میکند.
کلوز آپ خانه ی ققی، روی میز اسلحه را برمیدارد.
هدویگ که نامه ی آنیتا را برای ققی میبرد.
متن: عشق و جنایت در فیلم...
عکس قدیمی و سیاه و سفید حزب،
متن: بی حزبمان
کمی بالاتر از روبروی دوازدهم ژونیواری
متن بآ آهنگ پالپ فیکش:
منتظر باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالدبر در 1385/10/5 2:23:04
I Was Runinig lose
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 4 دی 1385 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب هرگز نميميرد

بازيگران
البوس دامبلدور
ارباب ولدي
ادوارد جك
ايگور كار كاروف و ....

ساخته شده در كمپاني برادران مرگخوار
در ضمن مصرف دو بار ماهي در روز رو هم به شما توصيه ميكنيم:
___________________________________
هوا سرد بود در غاري در دل كوهستان نوري ضعيف به بيرون سرك ميكشيد
(بيننده گرامي اخه چرا وقتي بخاري گازي به اين خوبي داري از شومينه استفاده ميكني كه هم اكسيزن هوا رو كم ميكنه و هم گاز زيادي مصرف ميكنه)
و نوايه دلنشينه:
كريسمسه...كريسميه با صداي ضعيفه اي به گوش ميرسيد
در داخل غار سه مرد نشسته و به ضعيفه ي درون جعبه كه در حال رقصيدن و خواندن بود نگاه ميكردند
صداي پلك پلك پاهايي به گوش رسيد و مردي با درختي سرو بروي شانه وارد غار شد
(از اونجا كه من از اين شكلك خيلي خوشم اومد يه جورايي واد فيلم كردم بلاخره پارتي بازيه ديگه در ضمن ايا شما ميدونيد كه مصرف گاز 52 % نسبت به سال قبل افزايش يافته است)
جماعت به طرف مرد برگشتند
از هيكل بزرگ ان مرد نام هاگريد خود به خود بر زبان ها جاري ميشد هاگريد سرو را با تمام قدرت روي زمين انداخت
دامبلدور با عصبانيت به طرف هاگريد رفت
هاگريد با ترديد پرسيد:چيزي شده قربان؟1
دامبلدور ميخواستي چي بشه از وزارت نامه اومده كه تو مالياتتو پرداخت نميكني اخه ابله مگه نميدوني كه اين ماليات بعدا خرج خودت ميشه
هاگريد با نارحتي سرشو پايين ميندازه و ميگه:مصرف دو بار ماهي در روز رو به شما توصيه ميكنم
مودي و لوپين كه تا اون موقع ساكت نشسته بودند رو به البوس و هاگريد ميگن:خوب ديگه داره دير ميشه هر چه سريعتر بايد جلسه رو برگزار كنيم.
همه روي صندلي دور هم ميشينن تا در مورد مسئله خطير جنگ بحث كنن
البوس:خوب اول قبل از اينكه در مورد نابود كردن لرد حرف بزنيم بايد بدنايه خودمونو بسازيم
ما تا بدني قوي و سرشار از ويتامينها و مواد معدني و عالي و پروتئنيها نداشته باشيم
مبارزه با لرد غير ممكنه پس علاوه بر مصرف دو روز ماهي در هفته ما مصرف هويج و سيبزميني وسبزيهاي تاززه به همراه يك ليوان شير به صورت روزانه توصيه ميكنيم
لوپين ادامه ميده:و البوس همون طور كه ميدوني بدن ما به هيدرات هاي كربن هم احتياج داره پس مصرف قند هم به شما عزيزان به مقدار مناسب توصيه ميشود
مودي اضافه ميكنه:كمبود پروتئين در بدن باعث بيماري كواشيكور ميشه پس مصرف پروئينها را ما به شما دوست عزير توصيه ميكنيم
هاگريد به طرف دوربين:در ضمن كمبود يد در اب اشاميدني باعث بيماري گواتر و در زنان بار دار باعث بيماري كرتينيسم ميشه پس مصرف اب و نمك يد دار به شما دوست عزيز توصيه ميشه
در ضمن بايد بدونيم كه نمك براي انتقال پيام هاي عصبي بسيار مناسبه
همه جمع با هم:پس بيايد با قلبهايه كوچكمان بزرگ ارزو كنيم
البوس : خب اگه همه طي يك هفته اين توصيه ها رو رعايت كنيد پيروز خواهيد شد
يك هفته بعد...
محفيليها هر كردوم 7 كيلو چاق شدن
و امروز هم روز جنگه
البوس:فكر ميكني كجاي برنامه غذايي اشتباه كرديم
جمع :نميدونيم
البوس:اما چاره اي نيست بايد بجنگيم
چون مسئله جنگ بسيار چيز بي ارزشيه ما از توصيف اون ميپرهيزيم و اخر كارو مشخص ميكنيم
ارباب پيرومزمندانه بالاي البوس دامبلي وايساده
البوس:لرد اين دم اخري بگو تو تو برنامه غذاييت چي بوده كه ما نداشتيم
لرد:شما از روغن جانوري كه داراي مقدار زيادي كلستروله استفاده كرديد در ضمن از اسيد هاي امينه اساي هم استفاده نكرديد اما من كردم من پيروزم
--------------
پايان
تيتراز:
ماهي نخوردم دلواپسم گرفته راه نفسم
نكنه يه وقت كم بيارم ويتامين توي بدنم

اها اهاي اي ادما
بياين به من كمك كنين

يدي ندارم تو بدن
به من كمي يد تزريق كنين

اهاي اهاي اي ادما
ماهي چرا گرون شده

چرا نميدين ماليات
همش كه خرج خودت شده

اهاي اهاي اي ادما
گاز نكنين مصرف زياد

52% افزايش
چقدر زياد چقدر زياد

اهاي اهاي اي ادما
ماهي نداريم تو بساط

ماهي ها جيوه اي شده
بده تو پول ماليات

اهاي اهاي اي ادما
ندارم پول نمك يد دار بگيرم

به زن باردارم بدن
تا بچه ام خل نشه تا كه بچه ام خل نشه

اهاي اهاي
يكي بياد قصه بگه

قصه چربيهايه بد كه از تو گوشتا ميومد
كه از تو گوشتا ميد

از مرگ چربيهاي بگه
از مرگ چربيهايه بد كه از تو گوشتا ميومد

اهاي اهاي يكي بياد يه شعر تازه تر بگه
براي تو اي دوست من از سود ماليات بگه از سود ماليات بگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/10/4 19:39:32
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1385 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
شب های جادوگران


اولین فلیم موزیکال جادوگرانی

بازیگران
کرام
کریچر
دامبلدور
ققنوس
هری
بیگی
سرژ
فنگ
راهنما
* علامات ستاره سانسور گشته به تعداد حروف اون کلمه ستاره گذاشته میشه دیگه جایگزینیش با خودتون

دوربین تصویر خوفی را که بر انجمن های سایت سایه افکنده بود نشان میداد...
دوربین با سرعت از بالا به سمت کوچه های تنگ و تاریک بین انجمن ها حرکت می کرد و صدای زوزه باد به خوبی مشخصه که الان داره تو گوشتون می پیچه...
دوربین جلوی یک کوچه متوقف میشه که جلوی اون کریچر با کرام به طور لات گرانه ای نشستن...
کریچر:داش کروم(لاتی کرام)
کرام:جووونه کروم...
کریچر:میدونی عشق چیه تو؟
کرام:نگو بسوزه پدر عاشقی...از سخن عشق نشنیدم خوش تر...هر روز که از ما میگذره عشقم به تو بیشتر میشه باور کن که دیونتم دیونه عین همیشه
کریچ:داش کروم تو نور چشم مایی بیا بشو داش بزرگه ما واسه ما پا پیش بذار...
کرام:ای بابا این کارا به ما نیومده ها می گن من خیلی شبیه ولدمورتم طرف می ترسه ها...
کریچ:نه داداش شاه ** جادوگرانم باشه به احترام شما دست رد به سینه ما نمی زنه
کرام: باشه بابا ****** مارو...حالا طرف کی هست؟
کریچ:وینکی...اون بانوی بلند بالا...خوشگل و رعنا...همون که کلی خواستگار داره...وینکی وینکی از عشق تو داغونم در تموم خوزستان
کرام:اونی که کلی خواستگار داره هرمیونه نه وینکی...هوراهراکس من تویی تو هرمیون...هرمیونم رفیقه حاجیته ...مفهومه...
کریچ:نه تو اشتباه می کنی وینکی بیشتر خواستگار داره
کرام:نه دیگه دِ لامصب می گم هرمیونه بگو هرمیونه دیگه...
کریچ:ببین داداش مگس گرد شیرینی هستم که هستم دستمال یزدی ندارم که دارم ولی باید قبول کنی وینکی بیشتر خواستگار داره...
از پخش ادامه صحنه به علت چاقو کشی این دو لات و ارازل خیابونی معذوریم...

در کنار شبی سردو نمناک در کنار بوته زار های گل های سرخی که در شب همچو چهره لیلای دل او شده بود می درخشید نشسته بود
او آلبوس دامبلدور بود و روی دوشش ققنوس وفادار او نشسته بود...

دمبول گل سرخی کند و شروع به پر پر کردن آن کرد
-دوسم داره...دوسم نداره...دوسم داره...دوسم نداره...دوسم داره...دوسم نداره...و آخرین برگ را کند...دوسم نداره...

و برای هفتمین بار در آن ساعت زد زیر گریه...
ققی:اه بابا بس کن دیگه اومدیم هوا بخوریم نه تنها حال مارو گرفتی انقد گل کندی به محیط زیست ضرر زدی!!...
بابا تو چرا انقد گیری دمبوله من این همه دختر مثل هلو چرا گیر دادی به *************** پشمالو(این جمله به هیچ کس اشاره نداشت و سانسور آن محض سر کار گذاشتن دوستان بود)
دمبول:می دونی عشق چیه؟
ققی(با صدای رومانتیک):آره عشق یه چیزی مثل اینکه بدونی تو دنیا یه نفرو داری...یه نفر که بفکرته...یه نفر که دوست داره...بدونی میتونی درداتو با یه نفر تقسیم کنی یا حداقل بهش درد وارد کنی...عشق مثل سیبی می مونه که باید اونو گاز زد!!
(اعضای پشت صحنه:هوووووووووووووووق)
در اینجا دمبول جوگیر میشه و ققی رو غرق بوس و بغل می کنه...
از پخش ادامه صحنه به علت +18 بودن معذوریم
ققی:ای یه چیزایی می دونم همون +18 و این حرفا دیگه شیطون...آاااه(ببخشید این حرفه پشت صحنه بود که من به کارگردان زدم نمی دونم چرا تو فیلم پخش شد)(کارگردان عمرا زن نبوداااا)

باز هم همان شب سرد جادوگران بود...
هری در کنار بیگانه زیره نور مهتاب جلوی سواحل شرقی هاگوارتز نشسته بود
بیگی:هری اون کیه داره میره تو دریا نکنه غرق شه...
هری:اون دمبوله...میخواد خودکشی کنه!!
بیگی:وااااااااا....چرا؟
هری:تو میدونی عشق چیه؟
بیگی:عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
هری:آره داره خود کشی می کنه تو این زمونه عشق نمی مونه عاشقی و عشق چیه وفا کدومه رفته محبت بد...
د بده
بیگی:درازی بود خوشگل و خندان که بود از عشق خود خیلی خیلی مستان
میم بده
هری:می میرم برات نمیدونستی میرم برای چشات
ت بده
و این داستان همچنان ادامه دارد

دو قدم آن ور تر سرژ در حالی که به ریش های خود واکس می زد کنار سگ توله ی ولگردی نشسته بود
فنگ:سرژ تو میدونی عشق چیه؟
سرژ:نکنه تو هم عاشق شدی بلا...
فنگ:آره کوچه بالایی یه سگی میشینه که دلش به دلم میشینه
سرژ به سمت دوربین بر میگرده و شروع می کنه به صحبت کردن:
این فیلم مستند موزیکال به بررسی عواطف و احساسات جوانان غیور جادوگران می پرداخت که دست و پنجه نرم کردن امید های جادوگران را با غول های زندگی به تصویر می کشید...امید است در پایان این فیلم در دل تک تک ما از عشقی سر شار پر شود تا که لبریز گردد...هدف کمپانی حذب از ساختن این حذب فقط و فقط نشان دادن بدبختی مردم بود که مدیران سایت به حال آن فکری نمی اندیشند...چرا در میان ما داف ها انقد کم است؟!!
امید است با ساختن این فیلم پر خرج مسئولان سایت به این بخش مهم عرصه هری پاتر اهمیت بیشتری بدهند و بیشتر به پای در و دل جوانان بنشینند...
با تشکر زمستان 85 اسکار 2006 کمپانی برادران حذب

قدیما انجمنا کوچیک بودن تاپیکــــا بن بست!!
اما می دونستی که برای عاشق شدن تو جادوگران یه نفر هست


حالا تالار بزرگنو انجمنا و تاپیکا خیلی عریــــضن...اما افسوس دلا مرده کاربرای جادوگران همـــــــــــه مریضن

به پستای ققنوس دیگه هیچکس نمی خنده...سرژ به کفیه دیگه دل نمی بنده!!

به پستای ققنوس دیگه هیچکس نمی خنده...سرژ به کفیه دیگه دل نمی بنده!!

قدیما تاپیکا تنگ بودن ولی الان دلان که تنگن...کاربرا سره یه داف با هم دیگه همش تو جنگن

بیشتر کاربرای امروز...کاربر که نه مایه ی ننگن

به پستای ققنوس دیگه هیچکس نمی خنده...سرژ به کفیه دیگه دل نمی بنده!!

نفسا تو سینه حبسه آدم از کاربرا دیگه می ترسه...اعتمادی به کسی نیست دافی و هم نفسی نیـــــــــــــست
قلب جادوگرا شکستـــــــــه...نفسا نفسا تو سینه حبسه

به پستای ققنوس دیگه هیچکس نمی خنده...سرژ به کفیه دیگه دل نمی بنده!!

به پستای ققنوس دیگه هیچکس نمی خنده...سرژ به کفیه دیگه دل نمی بنده!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 17:17:15
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo